جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

8 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
6 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] بند جادوگران

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: بند جادوگران
ارسال شده در: چهارشنبه 18 خرداد 1390 16:07
نمایش جزئیات
آفلاین
- جلوتو نیگا!

هری که درست جلویش را نمیدید، تنها کاری که انجام داد، بر زبان آوردن ورد بود.

- آی مادر جان.

آنتونین با عبور گوزن هری از درون بدنش، این را بر زبان آورد و احساس کرد که او نیز در حال کشیده شدن به عقب است.

مرگخواران با شادی گوزن را دیدند که شروع به دور کردن دیوانه سازها کرد. بعد از اینکه دیوانه سازها رفته به رفته به اجبار به عقب کشیده شدند، گوزن برای آخرین بار دوری زد و اینبار به سمت مرگخواران آمد.

رز سعی کرد به هری نزدیک شود، اما سپرمدافع او مانع از این کار میشد. هری با تعجب به صحنه ی مقابلش خیره شد. مرگخواران به عقب رانده میشدند.

رز جیغ کشید: یعنی این قدر سیاهیم؟

روفوس با شگفتی گفت: مگه رو آدما هم کار میکنه؟ نکنه دیوونه سازیم؟

اما در این میان بلا از فرط خوش حالی بابت سیاهی بیش از حدش و رانده شدن بوسیله ی سپرمدافع ابراز شادابی میکرد.

- لونا؟ مگه تو با هری تو کلاسا الف دال نبودی؟ یه طلسم بزن بهش. این کله زخمی بدجور جوگیر شده!

لونا که تازه این نکته را به یاد آورده بود، کمی به مغزش فشار آورد، خاطره ی خوبی را در ذهنش تجسم کرد و لحظه ای بعد سپر مدافع او از چوبدستیش خارج شد، به گوزن برخورد کرد و هردو ناپدید شدند.

هری قهقهه زنان گفت: چه کیفی داد!

مرگخواران:

سمت دیگر:

صدای فریادی شنیده شد که گفت: حرفاتون تموم نشد پدر؟

آگوستوس سرش را به سمت در برگرداند و گفت: آخرشه! نباید در این امر عجله کرد.

و رو به لرد پرسید: ارباب من درست متوجه نشدم، میشه واضح تر نقشه تونو توضیح بدین؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: بند جادوگران
ارسال شده در: چهارشنبه 18 خرداد 1390 13:02
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
لرد سیاه دستگیر و محکوم به اعدام شده. مرگخوارا به کمکش میان. این وسط می فهمن اربابشون به گچ دیوار معتاد شده. بعد وسط راه اربابو جا میذارن. زندانبان ها هم دوباره لردو میگیرن و حکم جدید رو براش میخونن. که لرد باید همین الان اعدام بشه. مرگخوارا در حال طرح نقشه هستن. لرد هم وقتو تلف میکنه .همین موقع یه کشیش میاد و میگه که لرد حق داره قبل از مرگش اعتراف و توبه و از این چیزا بکنه. اون کشیش آگوستوسه که به خاطر فهمیدن ارتباط خارش پشت گوش لرد با زمان پوست انداختن نجینی به کشور های دیگه سفر کرده و برای ورود به کلیسای رم کشیش شده. لرد در حال پرسیدن یه سری سوال از آگوستوس در ارتباط با چگونگی وارد شدنشه.

به خدا یه بار دیگه خلاصه افتاد گردن من ها!

__________________________________

- من؟ نمیدونم چی شده بود. وقتی داشتم میومدم، دیدم یه دختره ای داره با یه دیوانه ساز جلو میاد. راه باز شده بود. منتظر شدم. بعد دیدم که دختره با گروهش راه افتادن به سمت محل اعدام. دنبالشون رفتم که یهو دیوانه سازا حلقه شون کردن. منم از فرصت استفاده کردم و اومدم. دیوانه سازا هم حواسشون به اونا بود..

- خوب. حالا میخوای چه جوری منو نجات بدی؟

- میدونین چیه ارباب... من فکر میکردم شما حتما یه نقشه ای دارین..

-

لرد سیاه و آگوستوس در حال طرح نقشه ای برای فرار بودند و در این حین مرگخواران در حلقه ی دیوانه ساز ها گیر کرده بودند.

نزدیک محل اعدام- مرگخواران


- لینی! پس چی شد؟

- نمیدونم!

مرگخواران با مشت و لگد دیوانه ساز ها را می زدند و از خودشان دور می کردند. رز در حالی که دست یک دیوانه ساز را گاز می زد با صدای خفه ای گفت:

- به اون کله زخمی بگین یه سپر درست کنه!

هری پاتر با شنیدن این حرف به خودش آمد به یاد آورد که جادوگر است و کونگ فو را کنار گذاشت . از پشت محتویات معده ای که روی شیشه ی عینکش بود به سختی می دید.

- اکسپکتو پاترونوم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!




Re: بند جادوگران
ارسال شده در: چهارشنبه 18 خرداد 1390 12:07
نمایش جزئیات
آفلاین
در حالیکه مرگخوارن بر سروکله خودشان می زند تا راهی برای نجات لرد سیاه پیدا کنند. اجرا کننده حکم برای بیست و هفتمین بار حکم لرد سیاه را خواند ولی این دفعه برای اینکه مانع از اعتراض لرد سیاه شود دزدانه طلسم سکوت را بر لرد سیاه اجرا کرد و تند تند گفت:
- از قرار معلوم اینبار مجرم اعتراضی نداره! پس دیگه لازم نیست وقتو تلف کنیم. بسیار خوب...حالا که کسی معترض نیست جلاد میتونه حکم رو اجرا کنه!

-آه فرزندم...صبر کن!من اعتراض دارم!

- ناظر و اجرا کننده حکم هر دو به طرف منبع صدا چرخیدند و چشمشان به کشیشی خمیده و فرتوتی افتاد که آرام و آهسته به صحنه اعدام نزدیک میشد.

- فرزندان من... چطور می تونید مهمترین فرامین خدا رو نادیده بگیرید! مجرمین هم حق دارند در پیشگاه خدا توبه کنند و قبل از مرگ اعترافات خودشون رو برای کشیشی بیان کنند!

ناظر اعدام چند لحظه ای مکث کرد و در حالیکه با ناراحتی سرش را می خواراند به کشیش گفت:
- ببین پدر عزیز، مجرم داریم تا مجرم، بابا این یارو اسمشو نبره ها! بارها مرده و زنده شده...

در این فاصله اثر طلسم سکوتی که ناظر بر روی لرد سیاه اجرا کرده بود از بین رفت و لرد سیاه که اکنون روزنه ی امیدی در دل نداشته اش روشن شده بود به وسط حرف ناظر پرید و گفت:
- حق با این پیرمرده هست من باید یکمی اعتراف کنم دیگه... این حق منه!

ناظر اجرای حکم که در دلش به زمین و زمان فحش میداد، به ناچار به بقیه دستور داد تا اجرای حکم را کمی به تعویق اندازند و دوباره لرد سیاه را تحت تدابیر امنیتی شدید به سلولش باز گرداند.

دقایقی بعد

پس اینکه نگهبانان لرد سیاه را به زنجیرهای جادویی کشیدند و سپس از سلول خارج شدند و اتاق در سکوت فرو رفت، لرد سیاه به امید وقت تلف کردن رو به کشیش کرد و گفت: حال من باید چی بگم؟

اما کشیش پیر بدون هیچ حرفی در حالیکه ردای گشادش را بر زمین می کشید آهسته به لرد سیاه نزدیک می شد.

- با توم پیرمرد! حالا چی باید برایت بگم... از اول تولدم شروع کنم خوبه!

- سرورم...لرد سیاه... کاش سالازار منو آوادا می کرد تا من این روز رو نمی دیم...
-

لرد سیاه بهت زده و متعجب به شخص ناشناس که اکنون در برابر لرد سیاه زانو زده بود نگاه کرد و گفت:
- تو کی هستی؟
- سرورم، منم جان نثار شما، آگوستوس!
- هووم...

لرد سیاه بعد از شناختن صدای مرگخوارش به وجد آمده بود، با مخلوطی از حس عصبانیت، شادی، خشم و... به مرگخوارش گفت:
- تو تا حالا کدوم گوری بودی وقتی که سرورت رو داشتن... البته اگه فرض کنیم در بهترین حالت، معتاد می کردن و... و داشتن زیر تیغ میبردن!

- آگوستوس که تحت تاثیر جذبه لرد قرار گرفته بود در حالیکه بر خود می لرزید گفت:
- ارباب به دستور شما رفته بودم رفته بودم دنبال پیدا کردن رابطه هم زمانی خارش پشت گوش شما با پوست اندازی ناجینی!ارباب بخاطر این موضوع من به هند، تایوان، کره، و آخرش مجبور شدم یه دوره فشرده کشیشی بگذرونم تا بتونم وارد کلیسای جامع رم و....

- چی این همه کار برای یه خارش؟!! ام... خب... بعدا به این موضوع می رسیم... حالا بگو ببینم چطوری اومدی داخل و چطور می خوای منو نجات بدی؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آگوستوس پای در 1390/3/18 12:26:36
When the egg breaks by an external power, a life ends. When an egg breaks by an internal power, a life begins. Great changes always begin with that internal power
Re: بند جادوگران
ارسال شده در: چهارشنبه 18 خرداد 1390 11:05
نمایش جزئیات
آفلاین
چند لحظه صبر کرد اما بعد از نشنیدن صدایی مبنی بر مخالفت، ادامه داد:

- پس هم اکنون حکم اعدام اسمشونبر را انجام میدهیم!

لرد زیرچشمی نگاهی به اطراف انداخت. پس مرگخوارانش کجا بودند؟ ایندفعه مثل همیشه نبود که بابت عملکرد بد مرگخواران آن ها را مجازات کند، ایندفعه دیگر لردی وجود نداشت تا آن ها را مجازات کند.

تبر بالا رفت، درخشش آن نوری بر روی دیوار انداخت، او آماده بود تا حکم را اجرا کند و تا لحظاتی دیگر تبر فرود می آمد و لرد میمرد.

- نــــــــــه!

جلاد تبر را به آرامی پایین آورد و به دور و برش نگاه کرد. چه کسی این را بیان کرده بود؟

اما لحظه ای بعد با چرخاندن سرش و دیدن لرد، فهمید که خود او این را گفته است.

- نه. من باید بدونم که واسه چی مجازات میشم. من شکایت دارم، تو برای من کامل نخوندی دلیل اعداممو. تو خلاصه ش کردی، نصفشو خوردی ... تو!

جلاد که دوست داشت هرچه سریع تر کار او را تمام کند خواست مخالفت کند که با یادآوری قوانین فهمید که لرد این حق را دارد.

بنابراین با اکراه، برگه ای که حکم روی آن بود را از فردی که کنارش ایستاده بود گرفت و سریع شروع به خواندن آن کرد.

- ایجاب لد اسشو نر ...

لرد بلافاصله گفت: این حقه منه که کامل بفهمم حکمم چیه. آروم تر! قانونو زیر پا میذاری؟

جلاد با عصبانیت، نفس عمیقی کشید و اینبار آرام، خواندن را از نو آغاز کرد.

- اینجانب، لرد اسمشونبر، به خاطر انجام اتهاماتی که به شرح ذیل میباشد، محکوم به اعدام شده اند ...

آن طرف:

- یه صدایی دارم میشنوم، فک کنم همین طرفاس.

بلا این را بیان کرد، چوبدستی لوسیوس که روشن شده بود را از دستش کشید، آن را جلوی نقشه گرفت و گفت:

- باید یه نقشه ی هوشمندانه بکشیم. مغزاتونو به کار بندازین، وقت کمی داریم!

مرگخواران هنوز هم صدایی را از دور میشنیدند ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: بند جادوگران
ارسال شده در: سه‌شنبه 17 خرداد 1390 17:41
نمایش جزئیات
آفلاین
آنتونین که در آن لحظه به چهره ناخوانای ریگولوس کوچکترین اهمیتی نمیداد شروع به خواندن متن خوش آمد گوییش کرد.

-سرورم...ارباب بزرگ، لرد سیاه ورود مجدد و پر افتخار و با شکوه و پر ابهت شما را به خانه و ارتش خودتان تبریک گفته و از اینکه رداهای بی ارزش ما را با قدومتان مزین...

بلاتریکس در حالیکه یقه هری پاتر را گرفته بود به سختی از چرخ دستی پیاده شد.
-بپر پایین نفله...جای اربابو تنگ کردی...

ریگولوس پس از پارک ماهرانه چرخ دستی پایین پرید و قالی قرمز رنگی را جلوی چرخ دستی پهن کرد.بلا مغرورانه کنار قالی ایستاد و دستش را بطرف چرخ دستی دراز کرد.
-سرورم خواهش میکنم دستمو بگیرین.اینجا کمی ناهمواره!سرورم؟....ارباب؟!!!

بلا وحشتزده و بدون توجه یقه تک تک مرگخواران را گرفت و از چرخ دستی به بیرون پرتاب کرد...ولی اثری از لرد سیاه نبود...چهره ریگولوس برای مرگخواران خواناتر شده بود...
-اممم...چرا اینجوری نگاه میکنین؟خب متوجه نشدم!حس کردم چرخ دستی کمی سبکتر شده ها...همون جایی که نگه داشتیم که ارباب گلاب به روتون...بعدش ...ظاهرا...ارباب جا مونده!


آزکابان:

-اسمشو نبر...برای بار سوم میپرسم...کجا داشتی میرفتی و به کمک چه کسانی؟سرتم بنداز پایین.خوف برم میداره!

-زندانبان!منم برای بار سوم دارم جواب میدم...جایی نمیرفتم.فقط اومده بودم کمی قدم بزنم.شما فکر کردیم میله های ضعیفتون میتونه جلوی ارباب رو بگیره؟

زندانبان طومار بزرگی را باز کرد.
-بسیار خوب...جایی نمیرفتی...پس الان میتونی به حکم فوری وزیر سحر و جادو که همین الان به دستمون رسید گوش کنی.


احتراما

با توجه به خطرات احتمالی ایجاد شده از طرف زندانی بی نام(که شما باشین!) و با توجه به صلاحدید رئیس محفل ققنوس و دایره مبارزه با جادوی سیاه، خواهشمند است فورا نسبت به اعدام مجرم اقدام فرمایید!


-نظرت چیه؟

لرد سیاه به امید اینکه هنوز مرگخواری در آزکابان باقی مانده باشد به دور و برش نگاه کرد.
-خب...نظرم اینه که...عجله کار خوبی نیست...راستش...من اعتراض...

زندانبان به چهار دیوانه ساز اشاره کرد.دیوانه سازها پارچه سیاهی را روی صورت لرد کشیدند و او را کشان کشان بطرف محل اجرای حکم بردند...

چند دقیقه بعد گردن لرد توسط دیوانه سازها روی کنده درختی قرار گرفته بود.جلاد با پوششی سرخ رنگ بالای سر لرد ایستاده بود و در حال تعیین محل دقیق فرود ضربه بود.لرد تیزی تیغه تبر را روی گردنش حس میکرد.

-خب...حکم اعدام رو میخونم،اسمشو نبر...به جرم قتل و غارت و شکنجه و کلی جرم دیگه گردن زده میشه و از این حرفا...لازم نیست وقت تلف کنیم.کسی اعتراض یا حرف نگفته ای نداره؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: بند جادوگران
ارسال شده در: سه‌شنبه 17 خرداد 1390 12:23
نمایش جزئیات
آفلاین
پارک

گزارشگر یکی از شبکه های محلی لندن رو به روی دوربینی قرار گرفته و درحالی که با هیجان صحبت میکنه :

و سالهاست که کارش نشستن روی این نیمکته درحالی که با غل و زنجیر بهش متصل شده و بادبادکشم به نیمکت وصل شده و اون با داد و فریاد و به کار بردن الفاظ رکیک و جیغ و داد و ... محیط آروم پارکو متشنج میکنه و باعث ترس و وحشت عمومی و شب ادراری کودکان محل شده و من همینجا از مسئولین خواهش میکنم که هر چه زودتر فکری به حال ما و اون و این وضعیت بکنن . باتشکر

سپس به صحنه پشت سرش اشاره میکنه :

-


آزکابان

چرخ دستی بلاخره از بین انبوه دیوانه سازها و نگهبانان میلیونی عبور کرد و ریگولوس هشتاد و پنجمین بار رو هم نگهداشت تا لردسیاه که با حرکت مدام چرخ دستی دچار حالت تهوع شده بود آخرین قسمت گچهای انباشته شده در معده شو بالا بیاره که ایندفعه ترمز چرخ دستی درست کار نکرد و دیرتر از موقع ایستاد و قسمتی از محتویات روی عینک هری ریخت که از زیر دامن بلاتریکس که روی هری نشسته بود بیرون زده بود . لرد که با تخلیه معده اش از تمام گچهای دیوار سلولش نیروی تحلیل رفته اش رو به دست آورده بود لحظه ای تمرکز کرد و به ریگولوس دستور حرکت مجدد دادن تا بلاخره به بقیه مرگخوارا رسیدن .

مرگخوارا که از چند لحظه پیش و با صدای نزدیک شدن چرخ دستی و دیدن ریگولوس خستگیو فراموش کرده و از شوق و استرس همزمان اشک به چهره آورده بودن سر پا ایستاده و در تکاپو فهمیدن نتیجه کار بودن :

- ما بلاخره اربابو میبینیم . ما بلاخره میبینیمش . باورم نمیشه . ارباب . ارباب . ارباب .

- درسته ارباب ارباب ماس و منم میخوام که نجات پیدا کنه ولی دوس دارم توضیح خوبی داشته باشه که چرا اجازه داده قطار از روی بابام رد بشه . من بابامو دوس داشتم . ارباب قدرتمنده و میتونست نجاتش بده !

بلیز دستشو در فاصله ای از پشت سر آنتونین قرار داد و پس گردنی محکمی به آنتونین زد و گفت :

" آخه احمق ! مگه رز نگفت ؟ ارباب تار موشون جوانه زده بود . خوشحال بود و دوس نداشت کسی خوشحالیشو زایل کنه ! ما بهت نگفتیم ، که ارباب حتی کلی از عبور قطار ذوق و تفریح کرد ! "

- راست میگه . ارباب . ارباب . ارباب .

آنتونین با ناراحتی و افکار شومی که در سر داشت ناباورانه و آروم گفت : "باور نمیکنم . باور نمیکنم . "

رز دست از گریه کشید :

- یعنی من دروغ میگم ؟! من ؟!

بلیز پس گردنی دیگه ای به آنتونین زد :

- باور کن !


در همین حین مرگخوارن که درحال آماده شدن برای دیدار لردسیاه بودن که با صدای ترمز چرخ دستی همگی ساکت شده و به چهره ناخوانای ریگولوس چشم دوختند .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
?You dare speak his name
!Shut your mouth
!You dare speak his name with your unworthy lips
Re: بند جادوگران
ارسال شده در: سه‌شنبه 17 خرداد 1390 00:18
نمایش جزئیات
آفلاین
- اینکه اول از اینجا بریم بیرون.

هری بلافاصله گفت: نه نمیشه! اگه از دست من فرار کنی چی؟

لرد نگاهی به هری انداخت و با اطمینان گفت:

- تا وقتی که توی دستای منی، دلیلی برای فرار کردن از تو نمیبینم.

هری دستی به چانه اش کشید، عینکش را صاف کرد و برای لحظه ای در فکر فرو رفت.

بلا مغزش را به کار انداخت و گفت: پاتر، اگه اینجا بخوای کاری کنی و سر و کله دیوونه سازا پیدا شد چی کار میکنی؟ مث اینکه میخوای طعم بوسه شونو بچشی.

هری دست به سینه ایستاد و گفت: با من کاری ندارن!

- ولی من باهات کار دارم.

بلا بازوی هری را گرفت و با یک حرکت آکروباتیک، خیلی سریع هری را درون چرخ دستی بیرون سلول انداخت و خودش هم بر روی او پرید.

ایوان و ریگولوس سرشان را از سمت چرخ دستی که لحظاتی پیش بلا همراه هری درون آن ناپدید شده بود، برگرداندند و یکراست به لرد زل زدند.

بلا سرکی از درون چرخ دستی به بیرون کشید و پرسید:

- نمیخواین بیاین؟

صدای هری به سختی شنیده شد که گفت: هی ... بذار برم!

بلا دوباره درون چرخ دستی رفت و لحظه ای بعد با شنیده شدن صدای دامبی معلوم شد که بلا اینبار درست بر روی هری نشسته است.

لرد سریع گفت: پس منتظر چی هستین؟ راه بیفتین!

لرد و ایوان جلوتر از ریگولوس حرکت کردند و او بعد از آن دو، در سلول را بست. ایوان لحظه ای جلوی چرخ دستی مکث کرد و منتظر حرکت لرد ماند. لرد او را هل داد و بعد از او به درون چرخ دستی رفت.

ریگولوس سوت زنان نگاهی به راهروی خالی انداخت. چرخ دستی را گرفت و شروع به حرکت کرد.

- ارباب اینجا یکم تاریکه، میشه یه ذره از نور کله ی مبارکتون استفاده کنم؟

سر صیقلی لرد لحظه ای بیرون آمد، چشم غره ای به ریگولوس رفت و دوباره سرجایش برگشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: بند جادوگران
ارسال شده در: سه‌شنبه 17 خرداد 1390 00:04
نمایش جزئیات
آفلاین
در همان حین که مرگخواران داشتن برای اربابشان تصمیم میگرفتند هر که گوشه ی سلول ایستاده بود احساس دردی در سرش کرد و زخمش که معلوم نبود تا آن لحظه چه غلطی میکرد به درد افتاد.
ارتباط دوطرفه بین لرد ولدمورت و هری برقرار شد و باعث سردرد هری و از نشئگی درآمدن لرد شد.
ولدمورت اکنون هوشیار شده بود اما گچ تمام بدنش را ضعیف کرده بود و نمیتوانست این ارتباط را مثل گذشته کنترل کند.

- اون این جاست!
- وای، هزیونم داره میگه! بیاین فراریش بدیم تا حالش بدتر نشده!


هری که گوشه ی سلول افتاده بود و از درد به خود میپیچید صدایی از درون خود شنید، از اعماق وجودش. صدا از آن یک حس حماسی و جو گیر بود که کلا با او خیلی صحبت میکرد. حس به هری میگفت که اکنون وقتش شده، باید بالاخره دربرابر ولدمورت قرار گیرد، باید کارش را تمام کند!
هری که جو گیر شده بود و درد پیشانی اش را فراموش کرده بود از جایش بلند شد و شنل را به کناری انداخت.
-درسته تام ریدل، من اینجام!


ایوان:

بلا: تو به چه جراتی این جا اومدی پاتر؟

لرد: ولش کن بلا، اون با من کار داره :evill:

هری چوبدستی اش را به سمت لرد گرفت و گفت: درسته تام ریدل، من اومدم تا کارت رو تموم کنم. آماده مرگ باش، اکسپلیارموس!
هیچ اتفاق خاصی نیفتاد! لرد که از اول هم چوبدستی نداشت خنده ای شیطانی کرد و به چهره ی بهت زده هری خیره شد.

- فقط همین بود پاتر؟ فکر میکردم چیزای بیشتری برام داشته باشی.
- یعنی چی؟ چه اتفاقی افتاد؟ من کلی برای این لحظه تمرین کرده بودم
- خوب دیگه پاتر، دنیا این جوریه. همیشه که نمیتونی جون سالم به در ببری. این دفعه دیگه کارتو تموم میکنم. اون چوبدستیو بده به من بلا!
-
- چرا میخندی پاتر؟
- چون اگه چوبدستیشو بده به تو طلسم من کار میکنه!
- راست میگیا، الان باید چی کار کنیم؟
- من بوکس رو پیشنهاد میکنم، بالاخره یه چیزایی از دادلی یاد گرفتم.
- پاتر تو در مورد لرد سیاه چی فکر میکنی؟ فکر کردی من با تو، پسر اون لیلی گندزاده مثل یه مشنگ دست به یقعه میشم؟
- ارباب من یه ایده ای دارم!
- چه ایده ای ایوان؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ولدمورت یک قاتل سریالی کله پوک بیش نیست!
Re: بند جادوگران
ارسال شده در: دوشنبه 16 خرداد 1390 22:26
نمایش جزئیات
آفلاین
رزرو

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ولدمورت یک قاتل سریالی کله پوک بیش نیست!
Re: بند جادوگران
ارسال شده در: دوشنبه 16 خرداد 1390 21:52
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
لرد سیاه دستگیر و زندانی شده. مرگخوارا برای نجات اون اومدن توی آزکابان. هری پاتر هم وقتی میبینه که کسی از مقامات به حرفاش گوش نمیده خودش برای جلوگیری از نقشه ی مرگخوارا پشت سر لرد و مرگخوارا راه میفته. مرگخوارا توی آزکابان ریگولوس رو میبینن که یکی از خدمه ی ازکابانه. دو نفر از مرگخواران به کمک اون و از طریق چرخ دستی اش به سلول لرد می رسن. غافل از اینکه هری هم توی همون چرخ دستی نشسته.اون دو نفر بلا و ایوان بودن که وقتی یه کم مواد می زنن می رن فضا و دیگه به کمک ریگولوس نمیان. ریگولوس هم تنهایی می ره توی سلول لرد و متوجه میشه که لرد معتاد شده.

_____________________________________________


- چی چی بیا بیرون! من اینجا دارم صفا میکنم.

- ارباب! فردا وقت اعدام دارین! نمیشه که!

-ئه؟ تهنا تهنا؟ خجالت نمیکشی؟

ریگولوس آب دهانش را قورت داد. مشکل شد دو تا! بلا و ایوان اومده بودن.

- میگم مگه شما سیاره سدنا نبودین الان؟

- چرا... اما دیگه نیستیم.

ریگولوس تمام ماجرای اعتیاد لرد و قبول نکردن لرد برای بیرون اومدن رو برای ایوان و بلا تعریف کرد. بلا و ایوان هم گوش میدادن. در همین حین هری هم که به شدت تلاش میکرد با اکسپلیارموس تخته رو بندازه کنار موفق شد و داخل سلول اومد و با شنیدن حرف های ریگول و فرو خوردن خنده هاش سرخ شد. همون کنار ایستاد تا ببینه چی میشه.

بلا : میگم حالا میخوای بریم ببینیم ارباب به چی معتاد شده؟ شاید نتونی ترکش بدیم. اگه کرکی شده باشه چی؟

- بریم.

مرگخواران راه افتادن و هری هم پشت سرشون. یکی به این پسر نگفت که تو واسه جلوگیری از نقشه ی مرگخوارا اومدی میتونی الان لردو زندانی کنی... چه میشه کرد.... خلاصه ، مرگخوارا به سلول کناری رفتن و اون مواد سفید رنگ رو پیدا کردن.

- هوم... بوی نم و نا میده.....
- آره... منو یاد بنایی خونه مون میندازه...
- . بد بخت شدیم! این گچ دیواره! ارباب به گچ دیوار معتاد شده!!
- بهتر! چیزی که زیاد گچ دیوار. بهتره اول نجاتش بدیم بعد یه فکری به حال معتادیش میکنیم. باید راضی اش کنیم باهامون بیاد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!