جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

9 کاربر(ها) آنلاین هستند (4 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  37 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  157 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  165 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  277 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  190 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: دوشنبه 30 خرداد 1390 12:04
نمایش جزئیات
آفلاین
هری:

دامبلدور همچنان در هوا ماشین کوچک قرمز رنگ را تکان میداد و طوری وانمود میکرد که انگار در حال هدایت آن به جلو میباشد.

هری دستش را دراز کرد و گوشه ی ماشین را گرفت و شروع به کشیدن آن کرد.

- ولش کن، دهه الان که وقت این کارا نیست!

دامبلدور با دست دیگرش محکم بر روی دست هری کوبید. هری شروع به مالش دادن دستش که سرخ شده بود کرد و گفت:

- ولدمورت، میتونیم الان بکشیمش، بیا بریم.

و دستش را جلوی او گرفت تا ماشین را درون آن قرار دهد و همراهش بیاید. دامبلدور مظلومانه نگاهی به هری انداخت و در همان حال ماشین را درون جیب ردایش گذاشت و به جای ماشین، دستش را درون دست هری قرار داد.

هری ابرویش را بالا انداخت و به دامبلدور خیره شد. لااقل الان دامبلدور حاضر شده بود که همراه او بیاید.

- پق! پاق!

- غذاتون آماده هسـ... ... باشه نیست

مالی که قاشق بزرگی را در دست داشت با دیدن غیب شدن آن دو نفر با تعجب و البته ناراحتی برگشت و از اتاق خارج شد.

خانه ریدل:

بلا از جمع دعواکنان مرگخواران خارج شد و قایمکی مار را نیز همراه خودش آورد. بر روی پله ای نشست و شروع به نوازش مار کرد.

- درسته که نجینی همیشه ترسناک بود، اما حالا که فکر میکنم میبینم دوس داشتنی بود.

مار لرزش کوچکی کرد اما بلا که درگیر تفکراتش بود متوجه آن نشد.

- البته بدجنسم بود.

مار لرزش شدید دیگری کرد.

- ولی به هر حال ارباب دوستش داشت. ارباااااااب!

بلا با خوش حالی گفت: یعنی الان میتونم این مارو بعنوان نجینی پیش خودم نگه دارم؟ اووووه مای لاو!

بلا زیرچشمی نگاهی به اطراف انداخت و گفت: اما کسی نباید بفهمه.

و پاورچین پاورچین از آنجا رفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: یکشنبه 29 خرداد 1390 21:19
نمایش جزئیات
آفلاین
آّبر!
مار گوشه ی ویترین کافه بود. اینو یادته که؟ شک دارم!

______________________________________
ایوان دوید دوید تا به کافه رسید. آن جا سریع مار را برداشت و به خانه ی ریدل بازگشت.

- مار رو آوردم!! بارتی! چرا این مارو انتخاب کردی؟ وسط راه یه لحظه به هوش اومد و نزدیک بود نیشم بزنه یکی زدم توی سرش بیهوش شد دوباره. چقدرم شبیه نجینیه این!

بلا : نجینی!

بارتی سریع دوید و مار را از ایوان گرفت و روی میز گذاشت و دستش را بالای آن چرخاند. مار نچرخیده بود و به همین دلیل باز هم رو به بارتی قرار گرفت. صدای اعتراض ملت بلند شد.

- ئه! این که نچرخید!

بارتی جواب را از قبل آماده کرده بود.

- نخیر! اینقدر تند چرخید که ندیدینش! از این به بعد باید به من بگین لرد بارتیموس کبیر!

بلا:

- عمرا اگه بذارم!! خودم مار رو میچرخونم .

بلا بدون اینکه کسی با او موافقت کند، از آنجایی که میدانست کسی نمیتواند با او مخالفت کند ، جلو رفت و مار را چرخاند. مار با سرعت فوق العاده ای چرخید تا اینکه رو به لینی وارنر قرار گرفت.

- نه من قبول ندارم!! باید دوباره بچرخونیمش!

و اینگونه بود که بین مرگخواران اختلاف افتاد...

مار بار دیگر چرخانده شد و رز را نشان داد که این بار هم مورد قبول واقع نشد.

درون افکار مار -لرد سیاه

اگه اینا بذارن من این شام کفتیو توی معدم نگه دارم! نمیذارن دیگه.


دم در قرار گاه محفل

هری در حالی که طنابی را می کشید فریاد زد:
- پروفسور بیاین دیگه!! ولدمورت دیگه هورکراکس نداره! میشه کشتش الان!

صدای دامبلدور از درون اتاق به گوش رسید:
- ولم کن میخوام با ماشینم بازی کنم!

هری عرق روی پیشانیش را پاک کرد و کشیدن دامبلدور را از سر گرفت. و پس از چندی هیکل بلند و باریک دامبلدور در آستانه ی در نمایان شد که ماشین اسباب بازی قرمز رنگی را در دست داشت...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!




Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: یکشنبه 29 خرداد 1390 15:28
نمایش جزئیات
آفلاین
آنسوتر، دالاهوف و ایوان پای میز مذاکره

- ببین الان عملا همه چیز دست ماست، مدیریت ! اهم نه چیز... ببین ما اگه بتونیم لرد رو بکشیم میتونیم به راحتی بقیه...

در همین لحظه صدای جیغ بلاتریکس شنیده شد و به دنبال آن، پرتو های قرمز فراوانی به میز برخورد کرد.

- یا جد سادات!
- یا ابیلفز!
روفوس با صدایی لرزان میگفت : لا اله الا الله!
ملت : لااااا الااااااه الا الله!
بلاتریکس در حالی که با ناخن سر کچلش را خراش میداد فریاد زد : یا ابیــــــــلفز، لردمو از دست خدا نجات بده!

و ایوان و دالاهوف همچنان بهت زده سر میز مذاکره خشکیده بودند.



همین لحظه، بانک گرینگوتز


ریگولوس با قدم های کشیده به سمت جن خانگی که پست میز اطلاعات نشسته بود رفت.
- آهای ابله! میبینی من اومدم بلند شو!
جن سریع برخاست و گفت : امر بفرمایید!
- میخوام برم تو صندوق!
- کدوم صندوق؟
- انتقادات و پیشنهادات، آخه شنیدم مدیران سر نمیزنن به اونجا عمرا!
جن سریع پشتش را به ریگولوس کرد و گفت : اوه البته بفرمایید!

خون به چهره مرگخوار جوان دوید و فریاد زد : احمق! میخوام برم تو صندوق اماناتم! کروشیو!
جن در حالی که از درد به خود میپیچید با چشم به یکی از کارکنان اشاره کرد. اون نیز به سرعت خود را به ریگولوس رساند!



کافه تفریحات


در میان فریاد های ممتد، مقطع و تک ضرب بلاتریکس، ایوان و آنتونین مشغول پرسو جو از کم و کیف کار بودند که رز با لحنی محزون و متفکرانه گفت : حالا...حالا که ارباب...
بلا : واااااااااااااااااااااای خداااااااااااااااا اربااااااااااااااااب!
رز : چته؟ حالا که ارباب نیست، باید یه لرد جدید انتخاب کنیم!


شترق!


و این شترق کسی نبود جز بارتی کراوچ!
بلا : بارتــــــــــــــــــــــــــــــــــی!
بارتی عینک دودی اش را با انگشت میانی بالا داد و گفت : میتونی منو لرد صدا کنی!

ایوان و آنتونین با شنیدن این حرف، بطرز عجیبی برآشفته شدند. ایوان به سرعت از پشت میز بلند شد و گفت : نه! باید رای گیری بشه! میزان رای ملت بود! الان میزان رای مرگخواراست!
ملت : احسنت! احسنت!
آنتونین برای عقب نماندن از قافله تکانی به ردایش داد و گفت : آه! آفرین بر تو فرزندم! یک بار برای همیشه این موضوع را حل نمودی خدایت برکت کناد!

ملت : عه عه! عه عه!
بارتی که گویا به حقانیت خودش اعتماد زیادی داشت گفت : مشکلی نیست رای میگیریم! نه! چرا رای؟ لان که همه چی آرومه اون مار خشکیده توی ویترین!

بلا : وااااااااااااااااااای مااااااااااااااااار!
بارتی نگاه عجیبی به بلاتریکس کرد و گفت : میشینیم دور میز، مار رو میچرخونیم، رو به هر کی وایساد اون لرده!

ملت : احسنت احسنت، احسنت احسنت!


در این میان، لرد که تمام این حرف ها را شنیده بود، با دست و دلبازی تمام خانواده بارتی را یاد کرد

!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آبرفورث دامبلدور در 1390/3/29 15:31:05
ویرایش شده توسط آبرفورث دامبلدور در 1390/3/29 19:28:35
seems it never ends... the magic of the wizards :)
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: یکشنبه 29 خرداد 1390 13:55
نمایش جزئیات
آفلاین
یاهو


همه مرگخواران هم چنان در شادی خود در کافه بودند که لرد ولدمورت به همراه ریگولوس بدون جلب توجه کسی از کافه تفریحات سیاه خارج شد و به سمت خانه ریدل ها حرکت کردند.

در حمام اختصاصی لرد

لرد: ریگول، یه نامه بنویس بذار روی میز اتاقم، از حمام هم برو بیرون که راه درازی دارم. سفارش نکنم دیگه.
ریگولوس که مرگ نمایشی و دوری موقت از اربابش اصلا ناراحتش نکرده بود با سرخوشی گفت:

- نه اصلا نگران نباشید سرورم .هر شب میام آب و دون شما رو توی ویترین داخل کافه میندازم. فقط بهتر نبود اجازه میدادین که من جلوی بقیه مرگخواران در کافه شما را به قتل می رسوندم و بعدش فرار می کردم تا وقتی که هورکراکس ها رو آماده کنم ؟

لرد داشت لباس هایش را در می آورد. وان حمام مخصوصش پر از آب بود و انتظار او را می کشید. نگاهش را به ریگولوس دوخت و گفت:
- نه دیگه. با کشتن من لقب قهرمان میدن بهت در جامعه جادوگری. پر رو میشی به این شکل. پس همین خودکشی بهترین راهه. سفارش نکنم پس. علت خودکشی رو همین الان روی نامه بنویس یکنواختی زندگی و نداشتن سرگرمی جدید.

ریگولوس: اما یک سوال سرورم ! الان نجینی رو بغل می کنید و میرین که خفه بشین. شما داخل نجینی قرار میگیرین و میرین به فرم یک مار خشک شده در ویترین حیوانات خشک داخل کافه. جسد شما می مونه توی وان حموم. با جسد شما چیکار کنیم ؟ گوشت تون رو نذری بدیم به همسایه ها ؟

ارباب: نخیر. جسد من رو بذارین داخل یک شیشه الکل در پذیرایی خانه ریدل ها. طوری هم بذارین که چشمانم باز بمونه و یاران من در هر لحظه که در خانه راه می روند، چشم شون به من بیوفته و بترس از جنازه ام .

لرد نجینی را در آغوش گرفت و به اتفاق درون وان حمام پر آب پریدند. لرد نگاه آخر را به ریگولوس کرد و گفت:
- فراموش نکن ریگول. چهار تا هورکراکس برام بساز. فقط یک هفته وقت داری. امیدوارم مرگ موقتم بازتابی بزرگی داشته باشی و شادی و خیال آسوده رو موقتا به جامعه جادوگرها ، وزارتخانه، دامبلدور و اون کله زخمی بده تا در اوج شادی اونها مرگبار برگردم و غافل گیرشون کنم. به امید دیدار پسرم !

لرد سیاه و نجینی درون آب وان فرو رفتند و ریگولوس در همان حمام قلم و کاغذ گرفت و مشغول نوشتن نامه خودکشی ارباب شد.


بیست دقیقه بعد...

ریگولوس: ارباب ! شما که هنوز زنده اید.
لرد در حالیکه محکم درون وان حمام و زیر آب گلویش را فشار میداد با صدایی حباب دار و عجیب گفت:
- آهان. یادم افتاد. من بچه که بودم یه ماهی خوردم. آب شش ماهی گره خورد با شش من. من الان آب شش دارم !

ریگولوس نامه خودکشی لرد را پاره پاره کرد. به سمت وان در انتهای حمام حرکت کرد و به لرد و نجینی کمک کرد تا از داخل وان خارج شوند.
ولدمورت: ریگولوس. خواهش می کنم. الانه که سر و کله ی کله زخمی پیدا بشه. فهمیده هورکراکس هام تموم شد.

ریگولوس از پنجره حمام به حیاط خانه ریدل نگاه می کرد که مرگخواران خوشحال به خانه ریدل نزدیک می شدند. بهترین فرصت خودنمایی و قهرمان شدن در جامعه جادوگری بود. چوبدستی اش را در آورد. لرد همچنان در حالت عجیب بود و دنبال راه حل مرگ می گشت و مثل دیوانه ها با خودش حرف می زد و می گفت: ریگولوس. خواهش می کنم. خواهش می کنم.

ریگولوس: آواداکادورا !

نور سبز رنگ به شدت به سینه لرد برخورد کرد و او را بی جان در داخل وان پر از آب پر کرد. ریگولوس می توانست انتقال جریان روح را از بدن لرد به داخل نجینی حس کند. باد خنکی بود. چیزی که سریعا حس قهرمانی را از ریگولوس گرفت، نمای مقابلش از میان پنجره بود و جیغ های بلاتریکس لسترنج، دختر عموی شریفش که از حیاط به او با دهانی باز چشم دوخته بود.

نورهای سبز مرگبار از حیاط خانه ریدل به سمت طبقه دوم و پنجره حمام لرد شلیک شد. ریگولوس با وحشت به جناره ی بی جان لرد ولدمورت خیره شد که روی وان شناور شد و کنار آن نجینی که حالا دیگر نجینی نبود و روح اربابش را داشت.

ریگولوس: ارباب. دستم به دامنت اینها دیدن. الان میان من رو میکشن.

مار از شدت خنگی ریگولوس سرش را تکان داد و دوباره جریان باد خنک حس شد. در یک لحظه جسد لرد روی وان تکان سریعی خورد، یقه پیراهن ریگولوس را گرفت و گفت:
- قهرمان بازی در آوردی . هان؟ بگذریم. بعدا تسویه می کنیم. خنگه. تو جادوگری. جادوگر آپارات میکنه. مگه نه؟

و روح دوباره از بدن لرد جدا شد و درون پیکر مار قرار گرفت. لرد در بدن نجینی خزید و از داخل لونه موش در گوشه حمام خزید تا عازم ویترین کافه تفریحات سیاه شود.

صدای پای مرگخواران در خانه ریدل می پیچید که دوان دوان از پله ها بالا می آمدند. پیش از آنکه درب حمام باز شود و بلاتریکس کچل طلسمی به سوی ریگولوس بفرستند، ریگولوس در میان بخاری آبی غیب شد و آپارات کرد.


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط [fa]جسیکا پاتر[/fa][en]JΣδδ¡СД[/en] در 1390/3/29 14:05:47
کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: یکشنبه 29 خرداد 1390 13:01
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید

شب مستی بود. در کافه تفریحات سیاه، همه غرق در شادی بودند و هر مرگخوار و جادوگر سیاه و اهریمنی و شیطان پرست و موجود اهریمنی و از این چرت و پرتا در گوشه ای از کافه مشغول خوش گذرانی بودند. بلاتریکس جهت همدل شدن با لرد سیاه، موهای فرفری و شلحته اش را از ته زده بود و کله ی کچلش در انعکاس نور چراغ های زنبوری کافه می درخشید و چند ساحره سیاه عجوزه به کله ی بی مویش می نازیدند و به به می گفتند.

عجوزه شماره 1: «به به ! بلا خانوم ! خیلی خوشگل شدی ! »
عجوزه شماره 2: «حالا الان که موهاتو زدی از بیخ، سرتو با چه شامپویی میشوری؟ »
بلاتریکس: «نه دیگه ! من شامپو نمیزنم. مثل ارباب از شیشه پاک کن استفاده میکنم واسه کله ام ! »

در سوی دیگر مرگخواران لرد سیاه دور یک میز بزرگ دایره اش شکل نشسته بودند و با اشاره انگشتانشان سر برنده بازی شطرنج جادویی قمار می کردند. آما این لرد سیاه بود که در گوشه ی دیگر کافه، به دور از هر شخص دیگری، تنها روی یک صندلی چوبی نشسته بود و به میوه های و نوشیدنی های مقابلش، روی میز، خیره مانده بود.
دو گوجه مقابل لرد سیاه، با یکدیگر دست به یقیه شده بودند و به ضرباتی همدیگه را له تر و پلاسیده تر می کردند و این گوجه سبز سفتی بود که از میان سبد میوه بیرون پرید و به میان دو گوجه سرخ و آش لاش پرید.

گوجه اول خطاب به گوجه سبز گفت:

«نه سید ! تو دخالت نکن ! این دعوای خانوادگی ما گوجه هاست... »

اما پیش از آنکه گوجه سبز اصلا چیزی بگوید، هر سه گوجه به اتفاق با ضربه مشت محکم لرد سیاه له شدند و روی میز جوپی مقابل لرد پاشیده شدند. کافه بر اثر مشت لرد سیاه یک لحظه در سکوت فرو رفت و همه برگشتند تا نگاهی به لرد بندازن اما بلافاصله دوباره شادی و گفتگوهای شاد مرگخواران و جادوگران سیاه شروع شد.

ارباب به سقف کافه نگاه کرد و با صدایی آرام و خسته گفت:
« ریگولوس ؟ زیر پای ارباب چه غلطتی میکنی پسرم ؟ »

ردای بلند و دامن مانند لرد از ناحیه میان دو پا شکافی بزرگ خورد و کله ی ریگولوس از میان سوراخ وسط ردا بیرون آمد که لبخندی عجیبی به لب داشت.

«سلام ارباب ! خوبی ارباب؟ راستش دیدم افسرده میزنید، گفتم بیام شوخی شهرستانی کنم دلتون باز بشه یه کم ! »

لرد: «دل دیگه چیه؟ »

ریگولوس: «ئم دل دیگه ارباب ! قلب ! نمیدونم والله. احتمالا شما آشنایی ندارین با واژه دل ! »

لرد: «زمان ما از این سوسول بازی و دل و اینا نبود. اگه منظورت معده اس،‌باید بگم معده ام پره. چیزی نمیخورم. برو مزاحم نشو. »

ریگولوس: «من که میدونم ارباب ! من که میدونم ! هورکراکس هاتون غرق شده ! »

رنگ از رخسار ارباب لرد ولدمورت کبیر پرید. با وحشت با اطراف نگاهی سریع و زیر چشمی انداخت و دستانش را روی دهان ریگولوس گذاشت...

لرد: «ساکت باش پسر ! میخوای غیر از تو، بقیه هم راز اربابت رو بفهمن ؟! »
ریگولوس: «پس حدسم درست بود. آخریش هم از دستتون رفت. خب با این اوضاف فقط نجینی رو دارین. خب ارباب من الان می تونم شما رو بکشم دیگه ؟ »

لرد سیاه نگاه مرگباری به ریگولوس انداخت اما سریعا آنرا قطع کرد. سعی کرد به توهین ریگولوس بی توجه باشد، با صدایی زیر تر که هیچ جلب توجهی نکند، خطاب به ریگولوس گفت:

«هر لحظه ممکنه اون کله زخمی و دامبلدور پیداشون بشه با لشگر وزارتی و محفلی شون تا کلک منو بکنن ! من میخوام بمیرم و در قالب نجینی که آخرین هورکراس منه، در بیام تا فعلا از دسترس ترور و نابودی کامل خارج بشم. »

ریگولوس: «خب ارباب ! حرفی ندارم اما این وسط طفلک نجینی حروم میشه که ! تموم میشه بنده خدا ! »

لرد: «نجینی رو پس از بازگشت دوباره ام به بدن جدیدم، به حالت اولش برمیگردونم، بدن نجینی یه نوع هورکراکسه که من فقط در اون می تونم شکل مار باشم و بس. نمیتونم بدن داشته باشم. و تو ریگولوس ! به تو دستور میدم طی یک هفته برام سه چهار تا هورکراکس بسازی ! در حین مرگم یک تکه از روحم که پرواز میکنه رو میگیری و میریزی توی قوطی نوشابه و بعد منتقل میکنی به اون چیزهای با ارزش که برای هورکراکس در نظر داری ! اون اشیای با ارزشی که خواهی یافت. وگرنه... »

ریگولوس: «وگرنه چی ارباب؟ الان جون تو در دستان منه. شاخ و شونه نکش. باوشه. یه سه چهار تایی هورکراکس برات ردیف میکنم. حالا کجایی میخواین قایم بشین در قالب نجینی ؟ »

لرد غرولندی کرد. سعی کرد رویش کاملا به ریگولوس باشه تا توجه هیچ کدام از مرگخواران و حضار کافه جلب نشود. سپس به آرامی گفت:

«من در نقش یک مار خشک شده توی ویترین حیوانات خشک شده، توی اون گوشه کافه می مونم. چون غیب شدن نجینی هم عجیب به نظر میرسه و ممکنه چشم بقیه به ویترین بیوفته، من رنگ خودم به سرخ تغییر میدم. در ضمن در حین پیدا کردن هورکراس منو فراموش نکن پسر. بیام نصفا شبا یواشکی غذایی چند تا موشی بنداز تو ویترین من تلف نشم از گرسنگی طی این یه هفته کار شما ! مفهومه ؟ »

ریگولوس: «همه چی حله ارباب. اشیای زیاد و صد البته با ارزشی سراغ دارم. مثلا لباس زیر بزرگ ترین جادوگر تاریخ، آلبوس دامبلدور توی خونه ی ما افتاده و من قایمش کردم. ازش استفاده میکنم به عنوان یک وسیله با ارزش جهت اختراع هورکراکس شما ! یا ترشحات خشک شده گوش سالازر اسلیترین ! »

لرد: «بذار این قضیه تموم بشه. تکه تکه ات میکنم ریگول ! »

ریگولوس: «خب. فرصت رو باید غنمینت شمرد دیگه. کی قراره ایشا الله بمیرید ارباب؟ الان خوبه دیگه. اما چطور میخواین کشته بشین؟ راه مرگ نمایشی تون رو انتخاب کنید سرورم ! »

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریگـولوس بلـک در 1390/3/29 15:25:17
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: پنجشنبه 26 خرداد 1390 13:35
نمایش جزئیات
آفلاین
-اوممم....الان که فکر میکنم میبینم ایمان خودمو نسبت به عشق و دوست داشتن از دست دادم.فکر میکنم حق با لرد بوده که هرگز کسی رو دوست نداشته.منم از این به بعد به کسی علاقمند نمیشم.چطوره؟

لوسیوس با عصبانیت مشتش را روی میز کوبید.
-افتضاحه!نمیشه...زندگی بدون حس دوست داشتن معنی نداره...تو حتما باید یکیو دوست داشته باشی.

گلرت با تعجب نگاهی به لوسیوس انداخت.
-یعنی تو ادعا میکنی که زندگی ارباب بی معنیه؟


دو ساعت بعد:


-بالاخره چی شد؟نگفت کیو دوست داره؟

لوسیوس بدون آنکه سرش را بلند کند به نارسیسا جواب داد.
-چرا...گفت دیگه علاقه ای به کسی نداره...کارم تمومه.لرد منو میکشه.خواهش میکنم مواظب پسرمون باش.بعد از من ازدواج نکن.اسم اولین بچه دراکو رو هم لوسیوس بذار.قندون یادگاری مادرمو...

نارسیسا لبخند تلخی زد و کنار لوسیوس نشست.
-حالا ناامید نباش.شاید بشه کاری کرد...مثلا برگردی کافه.و سعی کنی یه بازی رو از لرد ببری...اینجوری بی حساب میشین...بلا میگفت لرد الان تو کافه اس و چند تا ماگلو چسبونده به دیوار و داره تمرین دارت میکنه!

چشمان لوسیوس برقی زد و از جا بلند شد.


یک ساعت بعد در کافه:


لرد سیاه با ناراحتی آواداکداورایی نثار آخرین هدف زنده اش کرد.
-لوسیوس....من هنوز نفهمیدم چطور اون دارتو درست زدی وسط دماغ هدف...به افسون هدایت کننده مشکوکم...ولی به هر حال میبخشمت.و چون تو اجازه نداری چیزی از لرد بخوای، دستور قبلیمو لغو میکنم...میتونی بری...


پایان سوژه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: چهارشنبه 11 خرداد 1390 14:44
نمایش جزئیات
آفلاین
نارسیسا و لوسیوس بر روی کاناپه ای نشسته بودند و سرشان در حال حرکت بین شاهکاری که در خانه کرده بودند بود.

لکه های قرمز رنگی بالای ساعت به چشم میخورد که قرار بود ماجرای بوجود آمدن آن پرتاب گوجه توسط لوسیوس به نارسیسا، یک روز در هنگام شام، به علت نارضایتی از غذا بود.

روکش یکی از مبل ها پاره پاره شده بود که در نتیجه ی انحراف طلسم های متعدد لوسیوس به نارسیسا، هنگام دعوا بود.

لوستر بزرگی که در وسط خانه بود نیز با تعدادی تار عنکبوت و البته اثر شکستگی بود. نکته ی قابل توجه دیگر، لباسی بود که بر روی آن افتاده بود و گیر کرده بود.

- زینگ زینگ!

لوسیوس و نارسیسا سریعا نگاهشان را از اطراف برداشتند و به در خیره شدند. حالا وقتش بود تا نقشه شان را به اجرا در آورند.

لوسیوس بلند شد، گلویش را صاف کرد و با صدایی خشن فریاد زد: نارسی! مگه نمیشنوی دارن در میزنن؟

نارسیسا با صدای لرزانی گفت: عزیزم وایسا، اصلا نمیخواد خودتو خسته کنی الان باز میکنم.

چشمکی به لوسیوس زد و بعد از گرفتن چهره ای غمگین به خود در را باز کرد. گلرت در حالی که به طرز عجیبی دست خود را در هوا تکان میداد، وارد خانه شد، بارانی اش را در آورد و بعد از دادن آن به دست نارسیسا، به سمت لوسیوس رفت.

- سلام، خوش اومدی دوستم!

اما گلرت پاسخی نداد. بر روی مبل نشست و منتظر آمدن نارسیسا شد. سپس دستش را درون گوشش کرد و هندزفری ای را بیرون آورد.

نارسیسا و لوسیوس با عصبانیت نگاهی به یکدیگر انداختند. یعنی تمام نقش بازی کردن ها آن دو در هنگام زنگ، بر باد فنا رفته بود؟

هر دو ناسزایی به هندزفری گفتند و آن طور که انگار هندزفری موجود زنده است با خشم چشم غره ای به آن که در حال فرو رفتن در جیب گلرت بود رفتند.

گلرت بعد از سلام کردن به لوسیوس شروع به نگاه کردن به در و دیوارهای خانه کرد. در همین حین لوسیوس گفت:

- نارسیس، پس تو چرا اینجا نشستی؟ پس پذیراییت از مهمون کووو؟

نارسیسا با بدنی لرزان از جایش بلند شد و به سمت آشپزخانه رفت. گلرت که آرام و معصوم (!) بودن نارسیسا را دیده بود، با ناراحتی به لوسیوس گفت:

- من از این کارا استقبال میکنم، اما نه در مقابل چنین زن زیبا و خوبی. فکر نمیکردم چنین آدمی باشی.

لوسیوس حالت بیخیالی به خود گرفت و بعد از پوزخندی گفت: برو بابا، این باید آدم شه. خودم درستش میکنم.

گلرت زیر لبی گفت: منو بگو به کی دل بسته بودم، این که به درد نمیخوره ...

نیش لوسیوس بعد از شنیدن این حرف باز شد و پرسید: راستی تو گفتی کی رو بیشتر از همه دوس داری؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: چهارشنبه 11 خرداد 1390 08:51
نمایش جزئیات
آفلاین
لوسیوس با دلی لرزان پیش نارسیا رفت که در حال تمرین طلسم بود.

- حالت چطوره عزیزم:grin:

- چی میخوایی؟

- مگه حتما باید چیزی بخوام...عزیزم؟

- آره دیگه...هر وقت اینجوری حرف میزنی معلومه.

لوسیوس که پاک دمق شده بود گفت :

اصلا وللش میخوام یه کاری برام انجام بدی !

- این که کار همیشمونه... حالا بگو ببنینم چی میگی؟

وقتی لوسیوس از اول تا آخر داستانو براش تعریف کرد داشت از خنده ریسه میرفت که لوسیوس با عصبانی گفت:

چت شد؟ عوض کمک کردنته؟ فقط خواستم بیری پیش گریندل والد و ازم بد بگی همین.

-مثلا چی بگم؟؟؟ بگم خیلی کودنی؟ بگم تا کلاس دوم بیشتر.....

- نه نه نه....اینا رو نگیا.... برو بگو که ...........


صبح روز بعد....

- سلام گیریندل جون خوبی؟؟

- به...نارسیا از این طرفا....چقدر پیر شدی..

نارسیا با خشم به خودش گفت : پیر باباته بی شعور!

و با لبخندی اندوهبار روبه گیریندلکرد و گفت:

از دست شوهر بی رحممه هر روز کتکم میزنه

- چقدر جذاب..

-مرده شور غیرتتو ببرن...دارم میگم سیاه و کبودم میکنه و همش غر میزنه.

- البته سیاه تو با الانم فرقی نداره

- نمیزاره برم بیرون

- کار درستی میکنه

-!!!

- تو خودت فردا بیا خونمون ببین چجوری رفتار میکنه !

- باشه میام...میخوام خونه ی دوست عزیزم رو ببینم.

نارسیا زود خودشو غیب کردو رفت پیش لوسیوس و جریان و براش گفت.

- عجب مرد سنگدلی...حالا من چی کار بکنم؟ خ.نه رو نظافت کنم؟؟

- نه احمق...باید ادای شوهر های بد رو دراری. خنگ بازیم در نیاری. و البته زیاده رویم نکنی...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آقای الیواندر در 1390/3/11 8:54:47
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: سه‌شنبه 10 خرداد 1390 13:59
نمایش جزئیات
آفلاین
_ به من ؟
_آره به تو!!
_میشه بپرسم به چی من علاقه داری!!
_آره!! به این که تو هم به من علاقه داری !!
_میشه بپرسم به من چی تو علاقه دارم!!
_آره !! ولی باید از خودت بپرسی !! اگه به من علاقه نداری پس چرا اومدی با من دوست شدی ؟؟!!
_آهان ! آره خوب !!
............................................
در کافه تفریحات سیاه :
............................................
_بلا !! چه خاکی توی سرم بریزم ؟!
_چرا ؟!!
_ااااااااااااااااااهههههههههه !! تو چه قدر گیجی الان که برات توضیح دادم !! اگه بمیرم چطوری می خوام گلرت رو به لرد بدم که ازش مجسمه بسازه !!!
_آه !! ببین من کار دارم باید برم طلسم های محافظمو قوی تر کنم !!
از اون جایی که تو به من علاقه داری پس اول باید بیان من رو بکشن بعد تورو بعد هم گلرت رو !! اههههههههه !! من از همه طرف مورد سوء قصدم !! هم برای لرد باید بمیرم هم گلرت !! چه افتضاحی !!! آها گفتم لرد باید به لرد هم خبر بدم !! همین طور به دراکو ونارسیسا که طلسم هاشون رو قوی تر کنن !!
_ آه !! کی به تو علاقه داره ؟!!!!
_ تو !!
_ من ؟!!!!! به چی تو علاقه دارم ؟! اگه به تو علاقه داشتم با تو ازدواج میکردم نه نارسیسا !!
_ نمیدونم !! آخه اون موقع من ازدواج کرده بودم !!!
_ اینم از اون حرفات بودا !!!! شایدم کروشیو میخوای ؟!!!!
شایدم میخوای لرد بفهمه بهش علاقه داری ؟؟!!
_
_ خب حالا بیا مثل 2 تا مرگخوار عاقل فکر کنیم ببینیم چه خاکی توی سرمون بریزیم .
_خاک رس !!
_ ای وای از دست تو آدم دیونه میشه !! نه اون خاک !!
_آها ... خب میتونیم بگیم یکی بره پیشش ازت بد بگه !!
_آره خب ولی کی ؟!!
_ نارسیسا !!!!!
_نارسیسا ؟!
_آره !!!
_خب ولی چی میخواد بگه ؟!!
_ازت بد بگه !! نمیدونم بگه اصلا به من توجه نمیکنه و از این جور چیزا !!!
_خب اگه گلرت بگه چرا باهاش زندگی میکنی چی ؟! بگه چرا ازش طلاق نمیگیری چی ؟!!!
_آه !!! مگه ما ماگلیم ؟!!! اگه ما طلاق داشتیم که من تا حالا 100 دفعه طلاق گرفته بودم !!
_آها راست میگی !! هنگیدم !! گیج شدم !!
_بودی !!
_ خب اگه گلرت بگه به تو (نارسیسا) علاقه دارم چی ؟!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
....................................................
بعدی ...................!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: شنبه 7 خرداد 1390 21:02
نمایش جزئیات
آفلاین
- میگم گلرت میای بریم یه جایی؟
- کجا مثلا؟
- کافه ای.... سه دسته جارویی.... هاگزهدی...
- باشه بزن بریم کافه خصوصی من.
-

نیم ساعت بعد - دم در کافه ی خصوصی گلرت

لوسیوس با قیافه ای شگفت زده به کافه ی رو به رویش خیره شده بود. کافه ای با چوب های قهوه ای از چوب کاج که در حدود 2 سانتیمتر خاک روی آنها نشسته بود پیش رویش قد علم کرده بود. از پس پنجره ای که از خاک و رطوبت هیچ چیزی از درون کافه را به نمایش نمی گذاشت صدای جلینگ جلینگ لیوان ها و گه گاه خنده ها و فریاد هایی می آمد. یک گروه ویولن نواز حرفه ای اهنگ زیبایی را می نواختند. بالای در کافه تابلویی آویزان بود:

«گلرت هد. بدون اجازه ی گلرت گریندل والد نمیتوانید وارد شوید.»

لوسیوس نگاهی به گلرت انداخت و آرامش خاطر را در چهره ی او مشاهده کرد. آرامشی که از تحت تاثیر قرار دادن لوسیوس به دست آورده بود. گلرت، لوسیوس را به درون کافه راهنمایی کرد.

- برو تو.

و در را باز کرد. کافه با نور آتش روشن شده بود و فضای زیبایی داشت.سایه های مردم که ناشی از نور آتش بود روی دیوار می رقصیدند. گلرت با دست به لوسیوس تعارف کرد بنشیند. کمی بعد صحبت آن دو کاملا گرم گرفته بود.

- میدونی چیه.... من هیچ وقت واقعا لردو دوست نداشتم. ازش خوشم نمیومد.
- اما گفتی اونو بیشتر از همه دوست داری که!
- دروغ گفتن راحت بود.
- خب پس چه کسی رو بیشتر دوست داری؟

بی قراری لوسیوس در صدایش نمایان شده بود. گلرت به جلو خم شد و اعلام کرد:
- تو رو!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!