جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

7 کاربر(ها) آنلاین هستند (4 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
7 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

[[continious]] در بحبوحه سیاهی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: یکشنبه 3 مهر 1390 15:33
نمایش جزئیات
آفلاین
دقایقی بعد:

آنتونین و رز، پشت درختانی انبوه خم شده بودند و منتظر فرصتی برای خبر کردن مرگخواران غیر اسلایترینی می گشتند.

آنتونین چشمانش را تیز کرد و گفت: تعداد اسلایترینیای مرگخوار زیاده و در نتیجه همه جا پخشن. چطوری میتونیم خبرشون کنیم؟

رز بعد از کمی بالا و پایین پریدن و تلاش برای دیدن مرگخواران از پشت پرچین، با حواس پرتی گفت: نمیدونم! ولی باید راهی باشه.

آنتونین ابتدا نگاهی به رز کرد و بعد با نا امیدی دست از نگریستن مرگخواران برداشت و روی زمین نشست. در این لحظه مغزش کاملا خالی بود و نمیدانست که راه حلشان چیست.

- یکیمون بره تک تک صداشون کنه!

آنتونین ابرویش را بالا انداخت و گفت: اونوقت فک نمیکنی اسلایترینیا شک میکنن که چرا فقط اونارو صدا نزدیم؟

رز پوزخندی زد و گفت: برو باو! کی میاد توجه به گروه کنه!

- باشه، مشکل بعدیو چی کار کنیم؟ ارباب نمیگه چرا اینا مرگخوارارو جمع میکنن؟

رز شروع به خاراندن سرش کرد و گفت: خب سر اربابو گرم میکنیم!

- اونا از ما میخوان کلاهو تحویل بدیم، بعد تو میخوای مرگخوارارو بیاری؟

و هر دو ناامیدانه دوباره به فکر فرو رفتند. بعد از مدتی آنتونین گفت: چاره ای نداریم! کلاهو به ارباب میدیم و بعد مرگخوارای بقیه گروهارو جمع میکنیم. شاید اونا راه حلی داشته باشن.

رز کمی لبش را اینور و آنور کرد اما برای جلوگیری از بوجود آوردن خشم ارباب، موافقت کرد و از میان درختان گذشتند و با جهشی از روی پرچین پریدند و به جمع مرگخواران پیوستند.

رز برای اینکه حرکاتش طبیعی باشد و کسی شک نکند، با غرور کلاه را بالا گرفت و گفت: ارباب، اینم کلاه!

رز و آنتونین بدون توجه به فریادهای شوق سالازار، زیرچشمی به مرگخواران غیر اسلایترینی خیره شدند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: سه‌شنبه 25 مرداد 1390 18:42
نمایش جزئیات
آفلاین
رز کلاه را از دست آنتونین بیرون کشید و روی سرش گذاشت.

- من از طرح این کلاه خیلی خوشم اومده... مگه نه آنتونین؟

آنتونین به خودش آمد. حالت چشمان رز از نقشه اش خبر میداد.

- آره آره. بهتره بریم یکیشو پیدا کنیم برات.

بلا که رنگش از عصبانتی قرمز شده بود گفت:

- بیخود! میریم میدیمش به ارباب بعد میرین میخرین.

رز که نهایت تلاشش را میکرد که جیغ نزند گفت:

- آخه نمیشه! طرحش یادم نمیمونه!

ایوان در نهایت دلسوزی به رز نگاه کرد. سپس به بلا نگاه کرد. بعد دوباره به رز نگاه کرد.

- بلا طوری نیس که! ما میریم میگیم آنتونین و رز پیغام فرستادن که دارن با کلاه میان اما هیپوگریف ها حمله کردن بشون و دیر تر میرسن. رز گناه داره بچه س.

رز مخفیانه چشمکی به آنتونین زد و جواب داد:

- تو خیلی مهربونی ایوان!

و جغد های روی درختان پر زدند و در تاریکی شب گم شدند...

بعد از رفتن ایوان و بلا ، همون جای قبلی

رز با نگرانی گفت:

-آنتونین. نباید بذاریم همیچین اتفاقی بیفته.

آنتونین لب هایش را به شکل در آورد.

- به بقیه ی مرگخوارای غیر اسلیترینی میگم بیان اینجا تا یه کاری بکنیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!




Re: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: سه‌شنبه 25 مرداد 1390 18:23
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخواران با حالت به یکدیگر خیره شدند.

درون هاگوارتز:

ایوان و رز نگاهی به یکدیگر انداختند و برای عملی کردن پروژه ی کلاه دزدی خود، مکان فعلی خود را ترک کردند تا این زمزمه ای شود بر لبان مرگخواران که چقدر آن دو زرنگند.

رز و ایوان به سمت پسر توجیه شده که در اوایل صف دانش آموزان سال اولی ایستاده بود رفتند و شروع به دلداری دادن ظاهری او کردند.

مینروا سریعا به سمت آن سه آمد و سعی کرد آن ها را از آنجا بیرون کند. ایوان دستش را به نشانه ی اینکه "الان وقتش است" تکان داد و هردو با یک حرکت سریع برگشتند و پرتوهای متعدد استیوپفای را نثار همگان کردند.

هیچ کس به فکر مقابله با آن دو نبود و همه میخواستند هرجور شده خودشان را پنهان کنند تا توسط این پرتوهای متعدد بیهوش نشوند.

ایوان و رز از همین فرار کردن ملت استفاده کردند و به سمت کلاه گروهبندی هجوم بردند. آن را برداشتند و با بیشترین سرعتی که میتوانستند به سمت در حرکت کردند و از سرسرا خارج شدند.

ایوان که نفس نفس میزد گفت: چقدر ساده بود!

رز که به دیوار تکیه داده بود گفت: آره، همه شون گیج بودن! فکر نمیکردم این قدر ساده باشه!

همان موقع تعدادی از مرگخواران از پشت ستونی پدیدار شدند و گفتند: نمیخواد به خودتون امیدوار شین، کار ما بود!

آنتونین حرف بلا را ادامه داد و گفت: ارباب گفت نیم ساعت بیشتر وقت نیست ما هم برای کمک اومدیم.

رز بشکنی زد و گفت: ایول! خب دیگه ماموریت تمومه بیاین بریم.

همان موقع آنتونین دست رز را گرفت و او را از حرکت کردن بازداشت و گفت: چرا کلاهو میخوان؟

- چرا کلاهو میخوان؟

ایوان با بیخیالی گفت: چه اهمیتی داره!

رز و آنتونین ابتدا نگاهی به یکدیگر و سپس نگاهی به ایوان و بلا انداختند. هردو به یک چیز فکر میکردند. سالازار!

و در همین حین بود که رگ های مغزشان شروع به باز شدن کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: جمعه 21 مرداد 1390 19:18
نمایش جزئیات
آفلاین
یاهو




ساعت : بعد از غروب آفتاب
مکان: پشت درب مدرسه


فضا در سکوتی عمیق فرو رفته بود . شب دامن سیاه خود را بار دیگر بر آسمان بالای هاگوارتز پهن کرده است !زیر نور ماه نقره فام چندین عدد چشم ، برق می زنند.
صدای خرت خرت له شدن برگها نشان از آمدن تعدادی انسان به سمت درب آهنگین و بزرگ مدرسه میداد!
-هووووو...هـــووووو ( لامصب فضاسازی نیست که !)

رز در حالیکه به بوته ی توت فرنگی زیبایی تبدیل شده بود ساکت و مغموم خود را نزدیک ایوان ، که بی شباهت به درختچه های خاردار نبود، کرد و گفت:
- هنوز نقشه ای به ذهنت نرسید؟!
ایوان که با هربار استفاده از شامپو شارژ فکری میشد به دلیل تغییر شکل این امکان برایش بوجود نیامد و در جواب رز، از جمله ی " Can Not Server! " استفاده کرد!



ناگهان صدای مگ گونگال در فضا طنین انداز می شود.
- خب همه حاضرن ؟!
ملت با صدایی سراسرهیجان: بــــــعلهههههههههههههه...

مگ گونگال چشم غره ای به ملت می رود و می گوید:
- هیییسس... آروم تر...خب کی می دونه چرا میخواد وارد هاگوارتز بشه ؟!

شاگرد لاغر اندازی که برحسب تصادف زخمی صاعقه ای شکل روی پیشوونی اش قرار داشت سریع دستشو بالا می کند و می گوید:
- زیــنـگ .....
مگی یه مشورتی با فلیچ !می کند و می گوید:
- شرکت کننده ی شماره یک بفرمایید!
همان پسر! کلی ذوق مرگ می شود و می گوید:
گزینه ی یک صحیحه !
مگی یه اخمی به ابروهاش می دهد و می گوید:
- نه غلطه ... بیست امتیاز منفی...

در این هنگام -راوی- جفت دستاشو بالا می برد و بالا و پایین می پرد !
- اجازه خانوم.. جواب صحیح اینه که پشت هر زن موفقی یه شوور موفقه !
مگی نگاهی با فلیچ رد وبدل می کند و می گوید:
- نه متاسفانه...شما هم نتونسیتد جواب صحیحی بدید.. شما فقط برنده ی یک ساعت مچی با آرم هاگوارتز می شید !نظر دیگه ایم هست ؟!
ملت: نــــــع!

وبدین ترتیب مگی جواب این سوال را ضمیمه ی ردای هریک از دانش آموزان کرد و سپس لبخندی به همه تحویل می دهد و سه مرتبه زیر لب می گوید:
- یک خامه ی هم زده ، هم زده نیست مگه این که همش زده باشند!

درب با صدای غییییژژی باز شد و دانش آموزات تازه وارد با دنیایی آرزو وارد عالم جادوگری شدند، در این بین وجود آن دو بوته توجه هیچ کسی را به خود جلب نکرد و آنها توانستند از ازدحام جمعیت بهره مند شوند و با ظاهری خمیده وارد مدرسه شدند!


.:. یه ربع بــــــعد ...
در بالای سن، در جایگاه دامبلدور، بنر بزرگی قرار داشت که رویش با عنوان " شناسه موجود نیست! " حک شده بود! و به جای آن یکی از دانش آموزانی که نخواست اسمش فاش شود، طومار بلندش را گشود و شعرش را خواند:
"جورابم را در باغچه ي هاگرید مي كارم
سبز خواهد شد مي دانم مي دانم!
من باقالي يي ديدم حرف مي زد با خود
و جغدي ديدم كه سيفيد بود و در آن حسي بود
كه دلم مي خواست پرهايش را بكنم!!
زندگي غرق شدن در بوي گند يك جوراب است
و فرو بردن آن در حلق باقالي ها
زندگي شايد... "



- ببین رز! الان که فکر میکنم میبینم بهتره که از یه سال اولی بخوایم بره و برامون بیاره ! یـــا همه رو بیهوش کنیم و کلاه رو بگیرم! راه سوم اینه که وقتی کلاه رو بعد از مراسم بردن دفتر دامبل بریم و برداریم! راه چهارم م...
- راه چهارم اینه که خفه شی!
- باوش !
- خوبه! من میگم بهتره خودمون رو به عنوان پدرومادر یکی از شاگردا که با طلسم فرمان اونو توجیه ش کردیم جا بزنیم و بعد از اینکه خودمون رو برای دلداری اون بچه به کلاه نزدیک کردیم، با یه طلسم بیهوش کننده به سمت استادا کلاهو بگیریم و آپارات کنیم!
ایوان: راه پنجم؟ به امتحانش می ارزه ! ما فقط یه ساعت وقت داریم! من میرم سراغ همین پسری که داره میاد ...



:.: کافه هاگزمید .:.

مرگخواریوون درحالی که غرق در عیش و نوش بودند، با صدای بلند به حرکات هلیکوفتری سالازار میخندید و فریاد میزند: " دوباره دوباره! "
ریگولوس گیتار الکترونیکش را از جیبب انتهایی ردایش بیرون کشید و با آخرین توان درحال نواختن آهنگ و خواندن شعری با مضمونی اینچنین بود: " تووو ووو وووو پا رو قلبم گذاشتی! توووو ووو وووو لیاقت منو نداشتی! ... حالا دیگه زیر آب منو می زنید؟ حالا دیگه منو تحویل نمی گیرید؟ یادته 3 سال پیش اومدم تو تالار گفتم سلام بعد تو خواب بودی جواب سلاممو ندادی؟!... حالا حالیت می کنم! با اون موهای فر دارت! زشت! ارزشی! خزو خیل!... توو این بازی تو باختی یه بازی که خودت اونو ساختی.... تووووو ووووو وووووو...."

درهمین حال راوی از فرصت استفاده میکنه و به سمت وسیله ی صوتی کافه طلسم " شاتابیوس" ارسال میکنه و با لبخند به بقیه ی مرگخوارای خوشجال نگاه میکنه!

- فقط نیم ساعت وقت دارن!
این صدای زنگدارِ ولدی بود که شنیده شده بود!


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جسیکا پاتر در 1390/5/21 19:29:28
در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: دوشنبه 17 مرداد 1390 11:19
نمایش جزئیات
آفلاین
سالازر چوبدستی را مثل ریموت کنترل فشار داد، چمن حیاط خانه ریدل گشوده شد و یک اژدهای خمار به مقابل خانه ریدل خزید. همه با شادمانی و آرمان هایی والا و امید به سفری خوش، سوار یک فروند اژدها A380 شدند و تنها لرد باقی ماند که با توهین های زیر لب، چوبدستی اش را تکان می داد و اسباب و اثاثیه را از طریق صندوق های جلو عقب، درون بدن اژدهای غول پیکر جاسازی می کرد.

دراین حین مورفین لنگ لنگان از خانه ریدل خارج شد. کیسه های سفید رنگی در دست داشت. با عجله خود را کنار لرد و اژدها رساند و با خماری مطلق و درماندگی نالید:

«دایی ژان ! قربون دشتت ! بی ژحمت بیا اینارو هم جاشاژی کن که توی سفر بی آژوقه نمونم من یکی ! »

لرد: «میخوایم کلا بریم یه کلاه بدزدیم، برگردیم ! سفر دیگه چیه ! ای بابا ! پلیس راه بگیرن مارو، کله ات رو میکنم دایی مورفین ! »

بلاخره مورفین هم سوار اژدها شد. اژدها بالش را تکان داد، دودی از سوراخ دماغش بیرون داد و به آسمان پرید و در میان ابرهایی ناپدید شد و این لرد سیاه بود که با چهره ای مات به مرگخواران شادش که سوار بر اژدها بودند و در آسمان سیر می کردند، خیره ماند.

لرد: «هیچ وقت یاد نمی گیرند که اربابی هم دارن ! »

و لرد هم به سرعت باد بدون جارو پرواز کرد و در ابرهای آسمان غیب شد...


یک ساعت بعد – غروب آفتاب – هاگوارتز

لودو در حال دوبل پارک کردن اژدها در دره ای میان کوه های کم ارتفاع کنار هاگوارتز بود. کمی بالاتر، مرگخواران حلقه محاصره ای دور درخت بید سیلی زن در آستانه قلعه هاگوارتز تشکیل داده بودند و با وحشت در مقابل ضربات سنگین و سیلی های محکم ایستاده بودند و یکی پس از دیگری سیلی می خوردند. در این حین لرد ظاهر میشه و با تعجب به افرادش نگاه میکنه...

بلاتریکس: «سرورم ! درخت... درخت سالازار کبیر رو بلعید...یعنی کشید داخل اون سوراخ ! »

لرد بی تفاوت چوبدستی اش را تکان داد و با اخگری سرخ درخت به کوهی از خاکستر تبدیل شد و سالازار کله اش را با شادمانی از میان خاکستر بیرون آورد و گفت:

«حال داد نوه عزیزم ! سر راه درکه هالو بسته بود ! اینجا در عوض تلافی کردم حسابی ! »

لرد از سایر مرگخوارانش فاصله گرفت رو به ایوان و رز با صدایی آرام گفت:

«خب...منتظر چی هستین...شما دو تا برین و کلاه گروهبندی رو بیارین پیش من..دو ساعت وقت دارین ! فقط دو ساعت !...زود... »

رز: «ارباب ! چرا باید کلاه گروهبندی رو بیاریم ؟ چرا اصلا ما بیاریم ؟ »

لرد: «کروشیو ! چون من میگم که باید بیارین ! دلیلش ربطی نداره به تو ! همین حالا ! »

رز و ایوان چوبدستی هایشان را بدست گرفتند و به سمت قلعه راه افتادند. حجم نور و روشنایی که از میان پنجره های سرسرای هاگوارتز به چشم می آمد، خیره کننده بود. هر لحظه با هر قدم آنها ممکن بود صدای دزدگیر در قلعه بلند شود. رز و ایوان برگشتند و به پشت سرشان نگاهی انداختند. مرگخواران به همراه لرد در حالیکه از واژه های "کافه"..."هاگزمید"..."نوشیدنی".. استفاده می کردند ناپدید شدند و به هاگزمید رفتند. پیش از آن که رز و ایوان گامی دیگر بردارند، صدای خنده و شادی دانش آموزان هاگوارتز بود که با قایق هایی به قلعه نزدیک می شدند. تازه یادشان آمد که شب آغاز سال تحصیلی هاگوارتز و گروهبندی است !

رز: «چیکار کنیم ایوان ؟ تبدیل به درخت بشیم تا مارو شناسایی نکنن؟ نگاه کن ! پروفسور مک گونگال باهاشونه ! »

ایوان به اطرافش نگاه کرد. در مقابل چیزی جز قلعه با دروازه ای بسته نداشتند. کنارش فقط درخت بید سیلی زن بود و پایین، پشت سرشان جمعیت دانش آموزان نزدیک می شدند.

ایوان: «بهتره تبدیل به زمین بشیم، از روی ما رد بشن فعلا. بعد بین شون میریم داخل دیگه. تازه اینو بگو. چطور کلاهو بدزدیم. گروهبندیه امشب ! »

و هر دو با افسردگی و افکاری پریشان روی زمین دراز کشیدند و بخشی از چمن های بلند شدند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریگولوس بلک در 1390/5/17 12:11:51
Re: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: دوشنبه 17 مرداد 1390 10:38
نمایش جزئیات
آفلاین
لودو به سرعت خودش را نزد ارباب رساند و گفت: ارباب نظرتون چیه سالازارو از مدیریت این مامورت عزل کنید؟ ایشون پیشکسوتن باید برن نظارت کنن! افت داره براشون جهاد. تازه به علت کهولت سن و تهلیل رفتن عقلشون از این جور کارا (لودو به مینی بوس اشاره کرد) میکنن و ممکنه ماموریت خراب شه.

- کروشیو لودو! به چه جراتی درباره جد بزرگوارم این جوری صحبت میکنی؟ برو سر پستت و هر چی هم سالازار کبیر گفت گوش کن و تو کار اربابت دخالت نکن

-

- ادای اربابو درمیاری؟ اربابو مسخره میکنی؟ لب باریک و کله مچل اربابتو تقلید میکنی؟ بزنم لهت کنم؟ برو تا بیشتر عصبانی نشدم!

لودو از اربابش که اعصاب درست و حسابی نداشت فاصله گرفت و اجازه داد لرد جدّش را نزد خود بخواند و با او درگوشی صحبت کند.

- جدّ بزرگوارم! خواهش میکنم حواستون رو جمع کنید ... این جوری ابهتتون پیش اینا از بین میره و ممکنه ازتون سرپیچی کنن. مثل جوونیاتون با ابهت و خشم باهاشون رفتار کنید. خواهش میکنم از این بازیا دیگه درنیارید.

- برو نواده ی به دردنخور! تو هیچ وقت خیر منو نمیخواستی مگه اصلا تو به خاطر من این جریانو راه ننداختی؟ منم هر جوری خواستم هدایتش میکنم. لازم نیست به من چیزی یاد بدی بچه. این بازیارو هم راه انداخته بودم قبل ماموریت یکم تفریح کنیم دلمون باز شه روحیه بگیریم. فهمیدی؟

-

- خوب بروبچ! این مینی بوس و این بساطات رو جمع کنید، میخوایم سوار آزدها بشیم بریم، اگه بدونید چه فازی میده! اصن یه چیزی میگم یه چیزی میشنوید. جوونیام من هر روز اژدها سواری میکردم ... سر راه یه سر هم میریم درکه هالو

-

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هیچی به هیچی!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: یکشنبه 16 مرداد 1390 14:22
نمایش جزئیات
آفلاین
-بوم بوم ، صدا قلبه منه**ازجا می کنه، بوم بوم - داره داد میزنه**فریاد میزنه.

سالازار درحالی که مشغول بستن چمدان هایش برای ماموریت جدید بود کنترل پلیر را برداشت و آهنگ را عوض کرد .

-I know you gotta clap your hands on the floor
And keep on rocking work it up on the floor
If you're a criminal kill it on the floor
Steal it quick on the floor
On the floor


ده دقیقه بعد

رز به صورت کاملا ناگهانی وارد اتاق سالازار شد و با صحنه ی عجیبی رو به رو شد .
سالازار مشغول خوندن و رقصیدن با یک خانوم سبزه بود .

- اینجا چه خبره؟

در همین هنگام سالازار به خودش آمد ،اطرافش را از پشت آن ابروهای پر پشتش نگاهی انداخت و سپس با صدای دست زدنش آهنگ قطع شد و آن خانوم سبزه ناپدید گشت .
سالازار به سمت رز برگشت و گفت :
- چیزی گفتی؟

رز مکثی کرد و گفت : نه، فقط این خانومه چقدر آشنا بود .
سالازار لبخند ملیحی زد و در حالی که چشمهایش از شیطنت برقی می زد گفت :
- جنیفر بود ، اومده بود تا با هم آهنگش رو یکبار دیگه بخونیم .

- خودش اومده بود؟

-

- به هرحال اومدم بگم که مینی بوس حاضره .

- باشه باشه ، تا تو بری به آنی مونی بگی کاسه ی آب بدرقه رو حاضر کنه منم اومدم .

دم درب منزل لرد اینا

مینی بوس کرم رنگی با خطهای قرمز در حالی که پلاکارد بزرگی شامل " هیئت اعزامی مرگ خواران به هاگوارتز" در جلویش نصب شده بود و دو جفت پا که با جورابهای احتمالی مربوط به جنگ جهانی دوم از پنجره ی بیرون زده بود جلوی در خانه ی رایدل پارک شده بود .

بعد زا چند دقیقه مرگ خوارهای اعزامی آمدند و مشغول گذشاتن بارهای خودشان در مینی بوس بودند و آنتونین مشغول حضور و غیاب کردن مرگ خوارن بود .
در همین لحظه لرد از کاخ بیرون آمد و چشمش به این صحنه ها افتاد .

- این چیــــــــــــــــه؟ با اینا می خواید برید؟

سالازار :

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سالازار اسلایتیرین در 1390/5/16 14:47:14
" -زندگي آنچه زيسته ايم نيست ، بلكه چيزي است كه به ياد مي آوريم تا روايتش كنيم ."
گابريل گارسيا ماركز


Re: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: یکشنبه 16 مرداد 1390 03:38
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید:


لرد سیاه بعد از پیاده روی شبانه به همراه نجینی در حال بازگشت به اتاقش بود.
-نجینی...اینقدر غر نزن...وگرنه دیگه نمیارمت بیرون.به من ربطی نداره که تو پا نداری و فقط میتونی بخزی...این مشکل من نیست.همونطور که میبینی ارباب دو تا پا...

-آه...

لرد سیاه بدون توجه به صدای آهی که شنیده بود به سخنرانیش ادامه داد.
-ضمنا اگه یه بار دیگه ببینم مرگخوارا رو بلعیدی، من میدونم و تو.امروزم موقع حضور و غیاب متوجه شدیم سه نفر کمه.


-آآآآآآآآآآآآآآآآآة!

لرد سیاه که اینبار قادر به نشنیده گرفتن صدا نبود بطرف منبع صدا برگشت و فریاد زد:
-مرگ!...اصلا تو کی هستی و به چه جراتی سر راه ارباب آه میکشی؟

بوته های کنار نجینی تکانی خورد و سالازار اسلیترین با چهره ای غمگین پدیدار شد.
-منم نوه عزیزم...خیلی غمگین بودم.منو ببخش!

لرد سیاه با دیدن سالازار کمی دستپاچه شد.
-اوه..شما بودین جد بزرگوارم.شما همیشه این موقع شب خواب بودین.فکر کردم یکی از مرگخواراس که باز عاشق شده!برای چی آه میکشیدین؟نکنه شما هم...

سالازار دست نوازشی بر سر نجینی کشید.
-نه نواده عزیزم...کار من از این حرفا گذشته.من غمگینم.یه نگاهی به دور و برمون بنداز...دلیلشو خودت میفهمی.من کی بودم؟یکی از بنیانگذاران هاگوارتز...سالازار اسلیترین بزرگ...الان چی شده؟من فراموش شدم!منو که ماموریت نمیفرستی، چون سنم زیاده.همش اینجا پرسه میزنم و لنگه جوراب آنتونین و سوسکای رزو براشون پیدا میکنم.آه...آنتونین و رز...میبینی؟همین دو نفری که اسم بردمم اسلیترینی نیستن.متعلق به گروه من نیستن!کارای بزرگی که من انجام دادم فراموش شده.همش تقصیر اون کلاه گروهبندی لعنتیه...اونه که باعث شده هنوز همه هلگا و روونا و گودریکو به خاطر داشته باشن.

لرد سیاه کمی فکر کرد...
-خب..چیکار میتونیم بکنیم؟نمیتونیم پرونده تحصیلی رز و آنتونین و بقیه رو بیاریم و گروه همشونو اسلیترین کنیم که!...ولی...شاید بشه یه کار دیگه کرد..یه کاری که حداقل از این به بعد اسم شما روی زبونا بیفته!به مرگخوارا ماموریت میدم به هاگوارتز حمله کنن و اون کلاه لعنتی رو بدزدن.وقتی دست شما بهش رسید طلسمش میکنین که همه دانش آموزا رو وارد گروه شما کنه...چطوره؟

چشمان سالازار برقی زد.بالحن امیدوارانه ای پرسید:
-ولی اونا گروهشونو دوست دارن.اون رز که کم مونده آرم هافلپافو بزنه رو پیشونیش...یعنی حاضر میشن همچین کاری بکنن؟این خیانت به گروهشونه!

لرد سیاه قلاده نجینی را کشید.درحالیکه نجینی بطرف خانه ریدل میخزید جواب داد:
-لازم نیست چیزی بدونن...من فقط بهشون ماموریت میدم کلاه رو پیدا کنن و تحویل شما بدن.


صبح روز بعد:

لرد سیاه پشت میکروفون جادویی رفت و سخنرانی روزانه اش را شروع کرد:
-یاران وفادارم...امروز خبر خوشی براتون دارم...ماموریت عظیمی در پیشه.فردا صبح همه شما وارد هاگوارتز میشین.ازتون میخوام کلاه گروهبندی رو پیدا کنین.برای جلوگیری از مشکلات بعدی،نمیخوام هیچکدومتون معجون تغییر شکل بخورین.میتونین بطور مخفیانه واردبشین .سعی کنین تا جاییکه میتونین تغییر قیافه بدین. فردا یه گروه از اساتید و دانش آموزای جدید وارد هاگوارتز میشن.در صورتی که لو رفتین خودتون جزو اونا جا بزنین.رهبر شما در این ماموریت سالازار اسلیترین کبیره...برای اینکه همه سوراخ سنبه های هاگوارتز رو به خوبی میشناسه.کلاه گروهبندی رو پیدا کنین و به سالازار تحویل بدین...حالا...میتونین برین آماده بشین!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: جمعه 16 اردیبهشت 1390 21:23
نمایش جزئیات
آفلاین
با عرض معذرت چون حوصله نکردم پست یاکسی رو بخونم و همونطور که خودشون هم ذکر کردن ...

سوژه جدید

لرد سیاه در حالی که در پشت بام خانه ریدل قدم می زد و هوا می خورد ، در فکر تمام کار هایی بود که تا به حال انجام داده بود.

مرگ بن لادن او را بسیار آشفته کرده بود آیا این اوباما کچل برای او هم خطرناک است؟!

از جیب ردایش یادداشتی در آورد. این آخرین نامه ی بن لادن به او بود و در آن ذکر کرده بود که اوباما برای او هم خطرناک است و مراقب خود باشد اما ولدمورت یک جادوگر بود و خطر اوباما همانند فرود آمد مگسی بر روی صورتش بود که با حرکتی او را دور می کرد.

بالاخره از فکر کردن خسته شد و تصمیم گرفت پایین برود و چیزی بخورد و دیگر به اوباما فکر نکند چون می دانست که به راحتی می تواند او را بکشد ، اصلا همین الان یکی از مرگخواران را می فرستاد تا او را بکشند.

-آره این خوبه

همین که از پله ها پایین آمد ، اسکورپیوس شتابان وارد خانه شد و در حالی که کاغذی در دستش حمل می کرد ، دوان دوان به سمت ولدمورت آمد.

-قربان نامه ای از رئیس جمهور آمریکا آمده!

ولدمورت نامه را گرفت و آن را باز کرد:

نقل قول:
ای ولدمورت امیدوارم خبر قتل بن لادن رو شنیده باشی و هشیار شده باشی. می خوام بهت بگم که من به زودی تو را نیز خواهم کشت البته تو را به نحوه های دیگری می کشم پس از خودت مراقب باش و این نامه را هم فرستادم تا بفهمی چقدر جوانمردم ... ای کچل


-لعنتی چطور جرئت کرده ...

ولدمورت به سمت صندلی مخصوصش رفت و نشست و بعد کمی تامل بلند شد و به اسکورپیوس گفت:
-برو و اوباما رو اینجا بیار ... زنده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: شنبه 3 اردیبهشت 1390 00:44
نمایش جزئیات
آفلاین
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی!
فقط فریاد ترسناک لرد سیاه میتوانست چنین طنینی ایجاد کند.
اما چوبدستی نجینی که به سمت نات نشانه رفته بود؟
- ارباب......چی شد؟مشکلی پیش اومده؟
- چیزی نیست بلا...فکر کنم سرم تیر کشید یهو ...به جشن ادامه بدین.
فسفسشینتا{ایمپدیمنتا}
این بار چوبدستی نجینی روبروی چشمان رودولفوس لسترنج بود اما.....
لرد سیاه خشکش زده بود.
-اربــــــــــــــــــاب ......این صدای کشدار مالفوی بود که با تعجب صحنه را می نگریست.
لرد سیاه با تمام توان سعی کرد نفرین را باطل کند اما فقط یک طرف بدنش آزاد شد . مانند فلج ها!ـ
- بلا برو سیوروسو برام بیار...زود باش
- ارباب من چی از اون کم.....
- ساکت شو نادون...مگه نمیبینی اوضاع اربابتو؟
-چشم...ولی...
-بـــــــــــــــــــــــــــرو دیگــــــــــــــــــــــــه...
اسنیپ در میان جمع مرگ خواران نبود .
-از کجا باید اون خفاشو پیدا کنم حالا؟
بعد از نیم ساعت ؛بلا کنار لرد سیاه- بلا تو رفتی کجا؟مگه نگفتم اسنیپو خبرکن؟
- ارباب به ارواح خاک سالازار اسلیترین بزرگ دنبال این خفاش گنده بک بودم......سیو...کجابودی این همه وقت؟
- از زن رودولفوس همچین چیزی بعید نیست..
- بهت اجازه نمیدم به این راحتی...
سیوروس که بنا بر عادت ذاتی از این تند خویی ها برافروخته نمیشد ، باکمال آرامش گفت : خانوم بلک عزیز...من دستشویی بودم.میشه بگید کجاهارو گشتید که سری به اون مکانی که توش بودم نزدید؟
- ارباب....یه چیزی بهش میگما!!!!ـ
- میخوام هیچ کس غیر از این دو نفر اینجا نمونه.....با شما دوتا هستم ..کل کل رو ول کنید....سینسیاخاحاسش نجینی{برگرد نزد من}
سیوروس گفت:
- اربا ب مگه قرار نشد خودتون اراده کنید بعد بلا انجام بده؟
لرد سیاه گفت: منو مؤاخذه میکنی انسان فانی ناچیز؟
سیوروس گفت:
- ارباب منو عفو کنید....قصد توهین نداشتم.
لرد سیاه به آرامی گفت:
- باشه ...باشه ...من این اواخر کمی تندخو شدم ....ممکنه باعث رنجش خاطر مرگخواران بشه این قضیه...حالا بعد راجع بهش فکر میکنم..برام توضیح بده چه اتفاقی افتاده استاد نازنین دامبلدور....!ـ
- اختیار دارید قربان..من نوکر خانه زاد شمام..من...
-تعارف بسه چرب و چیلی!!!!!!! درست توضیح بده!ـ
نجینی به آرامی خزید...از روی پاهای بلا رد شد و در کنار لرد سیاه چنبره زد.
سیوروس با لحن آرام و استادمآبانه ای شروع به صحبت کرد:
- جادویی که باعث تمام این قضایا و تحت الشعاع قرار گرفتن قدرت شما بود در واقع یه جور نفرین باستانی بسیار قدرتمند ایرانیه به اسم هاله ی قدرت..تنها چیز هایی که من در مورد این جادو میدونم رو تو نوشتار های شخصی دامبلدور که برای درس جادوهای خاکستری تو دوره های فوق تخصص کارآگاهی{که به علت سختی بیش از حد دیگه تدریس نمیشه} خوندم. طرز کار این جادو مثل یه بمب ساعتیه که قربانیش تشخیص میده لحظات رسیدن مرگ رو.البته نه مرگ واقعی بلکه مرگ جادویی.
لرد سیاه با صدایی خشم آلود گفت: چرا اینجوری شد؟نمیخوام تاریخچه شو بدونم.
- بله قربان...چشم...اونطور که تو نوشته های دامبلدور خوندم اعداد مضرب ده برای ایرانی ها نماد قدرت بوده.بخاطر همین برای خنثی کردن این نفرین اینبار جوری برنامه ریزی کردن که قربانی باید قدرت صد جادوگر {وفقط جادوگر و نه ساحره}
رو بهشون برگردونه.تبصره ای که زیر همه ی اونا خودش نوشته بود اینه که هرگونه دخالت دادن هر حیوانی در پروسه ی خنثی سازی طلسم ممنوع است. و سرورم امیدوارم چنین کاری نکرده باشید.
- چرا مگه چه اتفاقی می افته؟
- قدرت مبادله شده میان اون دو،نصفه عمل میکنه . یعنی بعضی طلسمایی رو که بعدا اجرا میکنین اثرش تو وجود نفر بعدی میمونه.
- ارباب اگه آنتونین لال میشد و اسم نجینی رو تو ذهن شما نمی انداخت اینطور نمیشد.
سیوروس گفت:ارباب برای اطمینان از نجینی بخواهید یه طلسم روی بلا ایجاد کنه.
بلاتریکس با عصبانیت جیغ زد: مگه من موش آزمایشگاهی یا کیسه بوکسم مرتیکه...؟
نجینی فش فشی خشم آمیز سر داد
لرد سیاه با نهایت خشم به بلا تشر زد: باید افتخارت باشه که نجینی عزیزم تو رو آدم حساب میکنه.!ـ
نجینی گفت:سینکارسروس
طنابهایی به ضخامت خود نجینی به دور بلاتریکس بسته شدند اما لرد سیاه درد فشرده شدن آن طناب ها را حس کرد.
سیوروس گفت :بله قربان...همونطور شدید...و این فقط یه راه حل داره.
- زودباش بگو...دارم خسته میشم سیوروس!
- قربان معذرت میخوام که اینو میگم ولی فقط...
- فقط چی؟لحظه به لحظه لرد سیاه بی قرار تر میشد.
- سرورم...فقط دامبلدور از پس این کار بر میاد..
- چی؟تو چی فکر کردی؟بعد این همه سال دوباره برم منت اون پیر هاف هافو رو بکشم که بیاد کمکم کنه؟عمرا سیوروس..عمرا!ـ
- ولی ارباب چاره ای نیست!ـ
- باشه...برو بیارش ...ولی کاری نکن فکر کنه منتشو میکشم!
اسنیپ رفت تا با دامبلدور برگردد.
بلا بمون کارت دارم ـ.این را لرد سیاه با حالتی تحکم آمیز به زبان آورد.ـ
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ببخشید طولانی شد.به نظر من سوژه داره لوث میشه و بهتره هرچی زودتر تمومش کنیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط یاکسلی در 1390/2/3 2:48:57
مرگ برای یک انسان فرهیخته شروعی دوباره است
آدولف هیتلر
به نقل از آلبوس دامبلدور