جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

8 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
7 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] گورستان ریدل‌ها

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: گورستان ریدل ها
ارسال شده در: سه‌شنبه 12 مهر 1390 20:25
نمایش جزئیات
آفلاین
خانه ریدل در تصرف محفل ققنوس

داخل خانه ریدل

دامبلدور و جسیکا و گودریک و گلرت و سدریک دور میز غذاخوری خانه ریدل نشسته بودند و دامبلدور شروع به صحبت کرد:

_ خب همونطور که گفتم باید نجینی رو بعنوان غول مرحله اول بکشیم تا تصرف خانه ریدلو تثبیت کنیم.

سپس دامبلدور از جایش برخاست دستی به عینکش زد، ریش هایش را مرتب کرد و چوبدستیش را بسمت گلویش گرفت و گفت بطنین:

_ محفلیان بی باک، فرزندان گودریک، ساحره ها و جادوگران شیر دل، کدامیک از شما حاضره بره و نجینی رو بکشه؟

همه ساکت بودند که ناگهان یکی گفت: ...

--------

خارج خانه ریدل

ایوان و لینی که در حیاط خانه شماره دوازده گریمولد بودند بقصد پیدا کردن نجینی نیت کردند و چشمانشان را بستند تا به سمت خانه ریدل آپارات کنند. یک ... دو ... سه ...

که هر دو به حفاظی نامریی برخورد کردند و در پشت در خانه ریدل افتادند. ایوان بعد از اینکه گنجشک های دور سرش را شمارد به لینی گفت: یعنی چی آخه؟

لینی بعد از اینکه دست ایوان را از روی صورتش کنار زد گفت: یعنی پیچ پیچی! یعنی اون پیرمرد ریش دراز دور خانه ریدل حفاظ جادویی ایجاد کرده و حتما هم فقط محفلیا میتونن داخلش بشن!

ایوان: یا سالازار! اگه لرد بفهمه تیکه بزرگمون انگشت شصتمونه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جریده عالم دوام ما
Re: گورستان ریدل ها
ارسال شده در: سه‌شنبه 12 مهر 1390 16:13
نمایش جزئیات
آفلاین
یاهو



فیش فیششش فیش فیشش

فیش فیششش فیش فیشش


ملت از وحشت تو بغل همدیگه پریدن و به عمق تاریکی خیره شدن.
گلرت: گودی فکر کنم چیزا هستن!
- چیزا دیگه کین؟
-چیزا دیگه! همونا!
-کیا؟!
-چیزا! آدمخوارا!
- برو باب! اون که سوژه ی خز مگور واسه فینال چیورون بود! اینجا خونه ی ریدله!
- ها؟! راست می گیا!

----

دیشدین دیرین دین دین (آهنگ فوتبالیست ها)
تیم کوئیدیچ گریفنیدور برای فصل جدید اسپانسر،بازیکن، مدیر برنامه، توپ جمع کن، مربی، کاپیتان و غیره می پذیرد! با ما تماس بگیرید! پایان آگهی بازرگانی


-----

فیشش فیشش ...

ناگهان صدای زنگِ درب نیز به گوش میرسید، جسی از بغل گودریک ... اممم نه چیزه از بغل سیریوس... ها؟ نه از بغل سدریک ...نه! نه از بغل...بابا از بغل یکی بیرون اومد دیگه! چه گیری دادید! این قحط الرجال محفل هم دردسری شده ها!!

خلاصه جسی از بغل همون! بیرون اومد و آهسته آهسته به سمت نجینی نزدیک شد! ( شجاعتو حال می کنید؟)

فیششش فیششش

جسی: نه نرو ریگولوس نرو!
ریگولوس: بذار برم جسی! من باید خودمو نجات بدم! اگه بر نگشتم بده اون شعری که پارسال برام گفتیو رو سنگ قبرم هک کنن!
- باوش!

نجینی، محفلی ها و عوامل پشت صحنه:
- هو راوی! خفمون کردی! خب پاشو برو دیگه!!جون بکن دیگه!

جسی به در نزدیک شد و دستش را روی دستگیره گذاشت.

قرررررچ! ( افکت باز کردنِ درب )!

در همین موقع نور ییهو به فضا باز گشت!
دامبلدور با عصبانیت داد زد: چند بار گفتم آدمستو تو پریز فرو نکن! اتصالی می ده سیریش!!
سیریش: بابا حاشیه رو ول کنید بذارید ببینیم کی پشت دره!
راوی: راس می گه!

همه به درب وردی خانه ی ریدل خیره شدند و با دیدن پیکر صورتی پوش ِدر کل صورتیه یک صورتی که در آن سوی چارچوب ایستاده بود به این شکل در آمدند:

- ببخشید مزاحم شدم توپ ما نیافتاده تو حیاط شما؟!

جیـــــــــــمزززززز!!!

این سدریک بود که به سمت در می دوید و خودش را در بغل ِ...ها؟ نه ببخشید این گودریک بود که... نه چیزه این گلرت بود که می دوید و.... ای بوق! خفمون کردید! جسی همونجوری که دم در وایساده بود به طرف ریگولوس دوید و خودش را در بغل او انداخت!!!

چند دقیقه بعد همه دور میز ِ مخصوص میز ِ گرد خانه ی ریدل تجمع کرده بودند و در حالیکه عینک تیره زده بودند و بارانی های کارگاهی شان را به تن داشتند به یکدیگر نگاه می کردند.

دامبلدور دستی به محاسنش کشید و نقشه ی خانه ی ریدل را روی میز پهن کرد و در حالیکه وقتی به همه نگاه می کرد به ریگولوس نگاه می کرد! گفت:
- وضعیت فوق اضطراریه! محفل دستِ مرگخورا افتاده، مطمئنن ولدمورت ساکت نمیمونه! باید فکری برای هردوشون رو پیدا کنیم بعد هم باید غول این مرحله که نجینی هستش رو بکشیم تا بریم مرحله ی بعد! روشنه ؟!


×××××××××××××××××

- این بود داستانِ من!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جسیکا پاتر در 1390/7/12 16:40:11
Re: گورستان ریدل ها
ارسال شده در: سه‌شنبه 12 مهر 1390 14:59
نمایش جزئیات
آفلاین
خانه شماره 12 گریمولد

لرد یکدفعه از حالت خمیازه بیرون آمد چهره اش بسیار گرفته شده بود. رویش را به مرگخواران کرد و گفت:
- نجینی من کجاس؟

مرگخواران یکی یکی به هم نگاه می کردند ولی هیچ کس نمی دانست که نجینی کجاست. ولدمورت فحش های زیادی را نثار یارانش کرد و گفت:
- باید همین الان برید توی خونه من و نجینی را بیارید. اگه هم یه خش روی بدنش افتاده شده بود تک تکتون را میدم نجینی بخوره. شیر فهم شد.

همه مرگخواران از شدت ترس روی ویبره رفته بودند. آن ها باید بدون هیچ نقشه ای با بزرگترین جادوگرهای جهان می جنگیدند. ایوان در حالی که می لرزید گفت:
- اگه الان نریم ارباب خودش ما را میکشه. پس بهتره که بریم و نجینی را بیاریم.

لینی حرف ایوان را تایید کرد و گفت:
- راست میگه. بهتره همین الان آپارات کنیم به خونه ریدل.

همان موقع خانه ریدل

دامبلدور بعد از گفتن در خواستش از ریگولس منتظر جواب ماند. ریگولوس بعد از نگاهی بر چشمان پر اشک جسیکا گفت:
- باشه من قبول می کنم. فقط اصلا دوست ندارم سر نوشتم مثل سوروس باشه.

دامبلدور در حالی که شیشه عنیکش را پاک می کرد گفت:
- آفرین پسرم. من به تو افتخار می کنم بالاخره توبه کردی و روبه سفیدی آوردی. مطمئن باش که ما از تو مراقبت های ویژه می کنیم و سعی می کنیم که سر نوشتت مانند ...

صدای فش فشی حرف دامبلدور را قطع کرد. هر لحظه آن صدا بلند تر میشد. نفس در سینه تک تک محفلی ها و ریگولوس حبس شد. چند لحظه بعد ماری بزرگ در حالی که می خزید از پلکان های مارپیچی خانه ریدل پایین آمد و با چهره محفلی ها رو به رو شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: گورستان ریدل ها
ارسال شده در: دوشنبه 11 مهر 1390 23:57
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور : بله اینجا الان کاملا خالیه!
جسیکا: موافقم کاملا خالیه!
گودریک: خالی خالی!

گلرت: یافتم! یافتم! یه مرگخوار یافتم! بچه ها بگیریدش!

وقتی گرد و غبار فروکش کرد... ریگولوس که پای چشم چپش کاملا بادکرده بود نالان و زاران روی زمین افتاد. جسیکا خود را روی ریگولوس انداخت و گفت: نه نه ... رحم کنید ... ریگولوس بی آزاره ریگولوس دلش پاکه!

گلرت: عمه ببخشیدا! خیلی ببخشید ولی ریگولوس ناز شما یه مرگخوار آدم کشه!
همه محفلیا به حمایت از گودریک برخاستند و خواهان محاکمه ریگولوس شدند و همه نگاه ها به سمت دامبلدور برگشت.

دامبلدور از جایش برخاست، دستی به ریش هایش کشید و بالای سر ریگولوس رفت و در حالی که سعی میکرد به جسیکا اطمینان خاطر بدهد گفت:
_ جنگجویان شجاع من کمی صبر کنید. ریگولوس الان بی خطره و به احترام جسیکا که الان بهترین عضو ماست باید به ریگولوس یه فرصت دوباره بدیم.

دامبلدور دستش را روی شانه ریگولوس گذاشت و گفت:
_ فرزند عزیزم من ازت میخوام یه کاری انجام بدی. اگه موافقت کنی مام از محاکمه تو صرفنظر میکنیم چون همه اشتباهات قبلیتو بعنوان یه مرگخوار با این کار میتونی جبران کنی!

ریگولوس که حالت تدافعی گرفته بود سریع گفت: چی میخوای دامبلدور؟!

دامبلدور: ازت میخوام همون کاری رو بکنی که سوروس میکرد!

---------

مرگخواران در خانه خالی محفل ققنوس بودند و در حال عیش و نوش بودند.

ایوان: بچه ها چه حالی میده! این خونه هه چه گنده س!
لینی: آره جون میده واسه بخور و بخواب و تفریح
آگوستوس: آرررررررررره!

در همین حال لرد ولدمورت از طبقه بالا محفل که در حال بررسی آن بود به اتاق پذیرایی و جایی که مرگخواران بودند آمد و در حالی که از خشم در حال انفجار بود گفت:
_ الان باید تک تکتونو بدم نجینی بخوره! نشستید گل میگید و گل میشنوید در حالی که محفلیا خانه ریدلو گرفتن!

ایوان: ارباب ببخشید ولی بنظر من که ما بذاریم اونا همونجا بمونن و مام همینجا بمونیم!

لرد که چوبدستیش بوضوح جرقه میزد تعره زد:
_ ببند! ببـــــــــند! () اینجا فقط میتونه محل دفن تو باشه! زود میشینید یه نقشه طرح میکنید و میرید دوباره خانه رریدلو پس میگیرید. من الان خوابم میاد و سرم شلوغه کارم زیاد دارم مزاحم من نشید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جریده عالم دوام ما
Re: گورستان ریدل ها
ارسال شده در: دوشنبه 11 مهر 1390 20:35
نمایش جزئیات
آفلاین
- ای بابا... خودتو کنترل کن گلرت، برو کنار دیگه زشته.

در حالی که آلبوس در حال جدا کردن گلرت از خودش بود عله از غیب ظاهر شد و به طرف آسپ و جیمز رفت که ه صحنه ی مقابل با حالت نگاه می کردند و خودش رو با تمام هیکل و سیم سرور و باقی متعلقات روشون انداخت.

لحظاتی بعد بالاخره آلبوس موفق شد گلرت رو جدا کنه و شصت دستش رو به نشانه ی حل شدن موضوع و نه هیچ چیز دیگه به سمت عله بالا برد.

وبمستر سایت خفنز جادوگران از روی بچه هاش بلند شد و به گروه امداد اجازه داد که به وضعیت وخیم دو کودک ناکام رسیدگی کنند.

بالاخره بعد از مداوای آسپ و جیمز محفلیون به همراه رهبر تازه متولد شده ی شوفصد سالشون دور میز نشستند و شروع به خوردن غذاهایی کردند که مرگخواران براشون درست کرده بودند.

جیمز و آسپ روی ویلچر نشسته بودند و دست و پاهاشون توی گچ بود و سرشون هم کج شده بود و با نی غذا می خوردند. شباهت عجیبی به این دانشمند فیزیکه که یه کمی اسکول هم میزنه پیدا کرده بودند.

در حالی که ملت به آسپ نگاه می کردند که سعی میکرد چلو کباب سلطانی مخصوص رو با نی بخوره گودریک داد زد:

- ما الان توی خونه ی ریدلیم.

گلرت با بی وصلگی گفت:
- پـــَ نــــَ پــــَ. خونه ی عمه ی مادر توییم.

- نه. یعنی اینجا مقر ولدمورته.

- پـــَ نــــَ پــــَ، مکان من و آلبوسه.

نه. یعنی الان اینجا باید پر مرگخوار و حود ولدمورت باشه.

- پـــَ نــــَ پـــ...

در حالی که گلرت می خواست یه پـــَ نــــَ پــــَ دیگه بگه جسیکا یه پاش رو تا زانو توی حلق گلرت کرد و با ملایمت گفت:

- پـــَ نــــَ پــــَ و کوفت. پـــَ نــــَ پــــَو زهر مار. خفه شو دیگه عمه.

آلبوس با خونسردی گفت:
- حالا منظورت چیه گودریک؟

گودریک گفت:
- بابا پس چرا ولدمورت اینجا نیست؟

- آخه چیزه... من یادم رفته بود طلسم ضد غیب شدن رو بذارم و اونم غیب شد.

سیریوس گفت:
- ای خاک تو سرت آلبوس. حالا پس طلسم رو گذاشتی که بقیه ی مرگخوارا فرار نکنن دیگه؟

آلبوس چهره اش شکفت و گفت:
- ایول. چه فکر خوبی. چرا به ذهن خودم نرسیده بود؟

- میگم چه خلوته اینجا!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گلرت گریندل والد در 1390/7/11 21:06:52
میون یه مشت مرگخوار/ زیر علامتی شوم
توی خ�
Re: گورستان ریدل ها
ارسال شده در: دوشنبه 11 مهر 1390 19:04
نمایش جزئیات
آفلاین
ولدمورت گردنش را دراز تر می کرد تا میدان دیدش گسترده تر شود و بتواند قسمت های بیشتری از خانه ریدل را ببیند و زمانی مطمئن شد دامبلدور در اطراف نیست ، رو به مرگخواران که مات و مبهوت او را نظاره می کردند ، کرد و گفت: « اون کجاست؟ »

قبل از اینکه مرگخواری لب به سخن بگشاید ، در مرلینگاه باز و دامبلدور در حالی که دستانش را با پیراهن تمام سفیدش خشک می کرد ، بیرون آمد و گفت: « یه حوله ندارین تو این خراب شده؟ »

ولدمورت با دیدن دامبلدور بار دیگر به داخل پیانو پناه برد و تمامی مرگخواران به شکل های عجیبی درآمدند و می خواستند دامبلدور فکر کند آنها از اشیای خانه هستند. دامبلدور در حالی که به اتاق پذیرایی می رفت ، در راه نگاهی به پیانو کرد و با خود گفت: « تا حالا پیانو نزدم ... بزنم؟ »

دامبلدور به طرف پیانو رفت و بر روی صندلی پشت آن نشست و شروع کرد به زدن دکمه های آن که با زدن اولین دکمه ، صدای عجیبی از پیانو بیرون آمد. با دکمه ی دوم باز صدای عجیبی بیرون آمد و در سومین دکمه صدای طولانی تری آمد که شباهت زیادی به فحش های محلی داشت. ()

در همین هنگام ولدمورت پیانو را باز کرد و به سرعت از آن بیرون آمد و دست به فرار گذاشت اما قبل از اینکه بتواند به در خروجی برسد ، یک مانع متافیزیکی مقابلش ایستاد. ()

صدایی از پشت آمد و گفت: « داری کجا میری تامی؟ تازه داشتیم می رفتیم سراغ شام »

ولدمورت لرزان برگشت و به سختی توانست رویش را بالا بگیرد و به چهره نورانی دامبلدور نگاه کند و بعد گفت: « من میل ندارم تو بخور »

دامبلدور که توجهی به حرف او نکرده بود ، به طرف اتاق پذیرایی رفت و روی یکی از صندلی ها نشست و بعد گفت: « تامی این مرگخوارات کجان پس؟ ... از گشنگی مردم »

در این هنگام نصف وسایل خانه محرک شدند و همه به طرف اشپزخانه رفتند و هر کدام چیزی بدست آوردند و به طرف دامبلدور دراز کردند. دامبلدور که شوکه شده بود ، از روی صندلی پس افتاد و بعد از اینکه بلد شد ، گفت: « بی تربیت ها ... عفتون نمی کنم »

مرگخواران بر روی زمین افتادند و شروع به گریه زاری کردند و سرشان به این طرف و اون طرف می کوبیدند و چهره بیگناهشان را به رخ دامبلدور می کشیدند. () دامبلدور هم که بسیار ساده بود ، خیلی زود قول خورد و گفت: « باشه ... ولی هر چه زودتر یه شام درست کنین چون به زودی محفلی ها هم میایند »

مرگخواران خیلی زود شروع به اشپزی کردند و هر کدام سراغ کاری رفتند. در این میان ولدمورت نمی دانست چکار کند اما ناگهان یادش آمد که می تواند غیب و ظاهر شود ، و در لحظه ناپدید شد و بعد از او محفلیان ظاهر شدند.

آنها با دیدن دامبلدور خود را گم کردند و هر کار نمی دانستند چه کار کنند؟! گلرت روی آلبوس پریده بود و در حال ماچ کردن او بود. گودریک نیز با شمشیرش سعی می کرد ریش های او را کوتاه کند و در همین حین می گفت: « دامبی خیلی پیر شدی ها »

جسیکا نیز به طور رمانتیکانه قدم برمی داشت و به طرف آلبوس می رفت تا بغلش کند اما با نگاه ریگولوس که در حال سرخ کردن سیب زمینی بود ، متوقف شد و به طور عادی رو به آلبوس گفت: « خوش اومدی »

کیلومتر ها آنطرف تر

صدای زوزه گرگ ها از طرف شنیده می شد و نور ماه همه جا را در تاریکی مطلق درخشان کرده بود که ناگهان چیزی در تاریکی ظهور شد که تاریک را بیشتر می کرد.

ولدمورت: « من هنوز زنده ام »

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گودریک گریفیندور در 1390/7/11 19:09:24
تصویر تغییر اندازه داده شده
گورستان ریدل ها
ارسال شده در: دوشنبه 11 مهر 1390 10:34
نمایش جزئیات
آفلاین
همان هنگام... آنسوی ماجرا در لیتل هنگتون

لرد سیاه با تمام توان می دوید و از قبرستان دور می شد و به سمت خانه اجدادی اش می رفت اما در حین دویدن یادش آمد که می تواند همه جوره پرواز کند. لذا سنسورهای پروازش را لمسید و در حرکتی به داخل خانه ریدل سقوط کرد.

پشت سرش دامبلدور همچنان وسط قبرستان ایستاده بود و با خطکش درازای ریشش را پس از چند سال اندازه می گرفت. لینی و ایوان نیز همانند اربابشان به سمت خانه ریدل رفتند اما این لرد سیاه بود که پیش تر آنجا رسیده بود و با درب خانه را با میلیون ها قفل و زنجیر و افسون مسدود کرده بود.

لینی: «ارباب ! ارباب ! درو باز کنید... ما بیرون موندیم ! الان میاد...کمک... »

اما ایوان که امیدش به سر رسیده بود دنبال جسم نوک تیزی می گشت تا همانجا رگ خود را بزند. در این حین صدای زد و خوردهای شدیدی لز داخل خانه به گوش رسید. نور شمع ها و چراغ های خانه روشن و خاموش شدند و در یک حرکت انتحاری، ده ها مرگخوار وفادار لرد سیاه با لباس خواب هایشان همانند گوش چرخ کرده از درون لوله ناودون خانه ریدل به داخل حیاط، در نزدیکی لینی و ایوان ولو شدند...

بلاتریکس که آخرین نفر بیرون آمد و موهایش هنوز درون ناودون گیر کرده بود، با عصبانیت گفت:

«به چه حقی اینکارو میکنه ؟ اون مگه چی بود؟ سالها بهش وفادار موندیم. آخرش نمیدونیم سر چی مارو اینطوری شوت میکنه بیرون ! کروشیو ! کروشیو بر این دنیای فانی ! تف ! »

لینی: «به خاطر اون ! »

و با انگشت رکیک و فحش آلودش به ده متر آن طرف تر، جایی که دامبلدور آرام آرام و با وقار به داخل حیاط خانه می آمد، اشاره ای کرد. نیمی از مرگخواران با اشاره لینی از هوش رفتند. چند نفری همانند گوشه گیرها پایان زندگی را در آزکابان تصور کردند و شروع به نوشتن وصیت نامه نمودند.

بلاتریکس: «نترسید ! به اعصابتون مسلط باشید ! فقط یه بوگارته ! واقعیت نداره ! به مولا سالازار کبیر واقعیت نداره ! اون مُرده ! »

پیش از آن که بلاتریکس مثلا شجاعانه چوبدستی اش را از میان موهای سیم ظرفشویانه اش بیرون بکشد، دامبلدور به جرقه ای مقابلش ظاهر شد و در حرکتی سریع چوبدستی اش را قاپید و با نگاهی سرافراز به آن خیره شد...

دامبلدور: «خوشحالم که دست مالی واقعا آلوده نشد به خونت و زنده می بینمت بلا ! بزرگ شدیا ! راستی چوبدستیت رو میخوام قرض بگیرم برای مدتی کوتاه ! »

مرگخواران: « »

صحنه همانند نوحه سرایی بود. با هر کلام دامبلدور مرگخواران گریه می کردند و هق هق هایی سر می دادند. هر چه زور می زدند نمی توانستند آپارات کنند و در بروند. دامبلدور که از کارشان سر در نمی آورد به سمت درب خانه رفت و چوبدستی بلاتریکس را همانند کلید داخل سوراخ کلید نمود و مشغول بازی با آن شد.

ایوان: «ئم...پروفسور...اهه اهه اه...میخواستم بپرسم چند سال حبس به هر کدوم از ما میخوره ؟! حبس ابد که نیست. هست؟ »

دامبلدور: «اوه ! نه اشتباه نکنید ! شما همتون به دستور من عفو و عنایت رهبری...ئم...ببخشید...عنایت دامبلدوری می خورید ! »

شادی و تعجب در چهره مرگخواران پدیدار شد. اما پیش از اینکه کسی از آنها چیز دیگری بگوید، دامبلدور درب خانه را گشود و به آرامی وارد شد. یادش آمد که سالهاست خوابیده و به مرلینگاه نرفته و قطعا دل بسیار بسیار پُری دارد !

لذا به سمت مرلینگاه رفت تا دقایقی طولانی را در آنجا سپری کند. به دنبال او، مرگخواران با ترس فراوان از هجوم ناگهانی اربابشان، با احتیاط به داخل پذیرایی خانه ریدل گام برداشتند که به دو گام پیشتازانه ایوان و لینی، ناگهان بالای پیانوی گوشه پذیرایی گشوده شد و لرد سیاه با همان شنل سیاهش در حالیکه نفس نفس می زد و چوبدستی اش را در دست داشت، بیرون پرید...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریگولوس بلک در 1390/7/11 11:09:27
Re: گورستان ریدل ها
ارسال شده در: یکشنبه 10 مهر 1390 23:47
نمایش جزئیات
آفلاین
یاهو


در سحرگاه يك روز سرد زمستاني ، كواك كواك هايي كه در هنگام كوچ از سايرين جلو افتاده بودند ، بر روي پشت بام كلبه اي چوبي فرود آمدند ، تا تا رسيدن سايرين ، خستگي اين سفر را از تن خود بربيفكنند !
در همين هنگام صداي گريه بچه اي فضاي خانه را پر كرد و پشت بام را به لرزه در آورد !!!
كواك كواك ها شروع به رقصيدن بر روي سقف كردند ، صداي رقص و پايكوبي از خانه بلند شد ، آن زن و مرد پس از سال ها صاحب فرزندي شده بودند .


:.: يك سال بعد ، دهكده گودریک هالو!
كواك كواك هايي كه به موقع رسيده بودند ، به كوچ خود ادامه دادند ...!


:.: دو سال بعد ، همان جا !
سيل شديد همه خانه ها را در هم كوبيده بود .
الوار ها و وسايل خانگي بر روي آب به چشم مي خورد ! همه اهالي دهكده جان خود را از دست داده بودند ...
سكوتي سنگين بر همه جا حكمفرما شده بود ، كه ناگهان صداي گريه اي آشنا آن را بر هم زد و توجه دسته اي از كواك كواك ها كه از كوچ عقب افتاده بودند ، به خود جلب كرد .
در گوشه اي از آب سطل قرمز رنگي را ديدند كه كودكي در آن گريه مي كند ، يكي از كواك كواك ها با نوك ، او را از پيرهنش گرفت و همراه بقيه به شمال كوچ كرد .

آن كودك در نزد صاحب كواك كواك ها ، استاد سين جينگ ناكازاكي تعليم يافت ؛ در چهار سالگي الفبا را از حفظ بود ، در پنج سالگي كونگ فو را به اتمام رساند و مقام استاديش را دريافت كرد ، در شش سالگي سبك پنجه هاي آهنين گربه همساده را به نام خودش ثبت كرد ، كمي بعد استاد مُرد و او خود را دوباره به دست آب سپرد و آب او را به سوي من آورد ، -معصومه- دخترِخوانده ی كوچكِ مرا !!!

معصومِ من کوچکترین و مظلوم ترین عضو محفل ققنوس شده بود ! ( روشی نوین برای اضافه کردن سوژه فرعی در پستها )!


.:. خانه ی شماره 12.:.

- گودریک تو مطمئنی؟
- آره باوش! می گن این جادوگره تنها کسیه که تونسته چند نفرو به زندگی برگردونه. می گن خودش تا حالا سه بار مرده! چاره ایم نیست. همه ی راه ها رو امتحان کردم! هعی.. به هر حال با این که این جادوگره یکم پریشش روان داره ولی تنها امیدمونه. آفتاب داره غروب می کنه. خودش گفت اگه موقع غروب رو به جنوب غربی وایستم و این پودر رو که ریختم تو آب، بخورم، می تونم با دامبلدور ارتباط ذهنی پیدا کنم...

ده دقیقه بعد ...
دوربین گودریک رو نشون میده که عینک آفتابیش رو بالای موهاش میذاره و با صدای زنگداری میگه:
- به همه ی اعضا بگو حاضر شن، خانه ی ریدل سقوط کرده، دامبلدور برگشته !!!


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: گورستان ریدل ها
ارسال شده در: یکشنبه 10 مهر 1390 22:30
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید

هوا سرد و گزنده بود. ایوان و لینی طبق معمول به دستور لرد ولدمورت مشغول گشتزنی شبانه در اطراف محوطه خانه ریدل بودند. ایوان در حالی که دستکش هایش را به هم میمالید و جلوی دهانش میگرفت داد سخن داده بود و از رشادت ها و دلاوری هایش برای لینی میگفت.

رفتند و رفتند تا به نزدیکی گورستان ریدل ها رسیدند. ایوان همچنان مشغول صحبت بود:
_ آره خلاصه رفتم توی مقبره گودریک و یدفعه دیدم روح گودریک بالای سرمه. آقا منو میگی یه نگاه اینور کردم یه نگاه اونور کردم...

در همین حین ناگهان صدای شترق بلندی آمد و نوری که ترکیبی از قرمز و آبی بود در وسط گورستان ریدل درخشیدن گرفت.

لینی: ایییییییم اوووووم اون چی بود ایوان؟
ایوان: ممممممن ننننننمیدونم
لینی: میگم تو که اینقد شجاع و دلیری همینجا بمون تا من برم نیروی کمکی بیارم!
ایوان: نه نه منم بات میام! امکان نداره تو این موقعیت تو رو تنها بذارم!

-------

بعد از مرگ دامبلدور و در مراسم ترحیم او ققنوس او یعنی فاوکس برای آخرین بار در هاگوارتز دیده شد و بعد از آن دیگر کسی فاوکس را ندید. بعد از سال ها فاوکس به گورستان ریدل آمده و خود را آتش زده و از خاکستر او دوباره دامبلدور زنده شده بود ...

------

لینی و ایوان سراسیمه وارد اتاق خواب لرد ولدمورت شدند و در حالی که داد و بیداد میکردند دوتایی با هم شروع به صحبت کردند:
_ داداخلخل گوگوررسستاتانن ررییددلل روروحح اواوممددهه

لرد که ناغافل از خواب پریده بود و بسیار عصبانی بود نعره ای زد و گفت:
_ ببندید جفتتون. نمیگید ارباب سکته کنه و بمیره چی میشه؟ نمیگید من دیگه هورکراکس ندارم این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست! نادان ها! کم خردها! حیف نونا!

بعد از اینکه لرد گوش لینی و ایوانو کشید بهمراه اونا راه افتاد و داخل گورستان ریدل ها شد تا به اونا ثابت کنه اینجا روح نداره. لرد همینطور میرفت و میرفت ولی لینی و ایوان در ورودی گورستان ایستاده بودند و جلو نمیامدند.

لرد رفت و رفت تا درست به وسط گورستان رسید که ناگهان پیرمرد ریش سفیدی را که لباسی شبیه کفن و یکدست سفید پوشیده بود دید و همانجا میخکوب شد. لرد بعد از چند ثانیه که توانست دهانش را باز کند گفت:
_ رررررررروح پرفسور! رووووووح دامبلدور!

دامبلدور هم گفت: سلام تام! چقد دلم برات تنگ شده بود

لرد با تمام توان به سمت ورودی گورستان دوید و از کنار لینی و ایوان رد شد و در جواب سوال اونها گفت که:
_ شما وایسید من الان میرم لباس خوابمو عوض میکنم میام!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جریده عالم دوام ما
Re: گورستان ریدل ها
ارسال شده در: پنجشنبه 12 خرداد 1390 15:56
نمایش جزئیات
آفلاین
خارج از جزایر بالاک:

آنتونین که از هرگونه مجازات لرد خلاص شده بود، با خوش حالی، در حالی که آوازی را زیر لب میخواند راهروها را یکی پس از دیگری طی میکرد.

- نه نه نه! همزمان با ریختن کاهوها باید محتوای توی کاسه ت رو هم بزنی.

آنتونین همان طور که حرکت میکرد، سرش را به سمت آشپزخانه برگرداند و آنی مونی را دید که سرگرم آموزش آشپزی به رز بود.

- بچه تو چرا نمیفهمی؟ اگه بخوای این قدر نفهم بازی در بیاری در نهایت زیر شکنجه های بلا خل و چل میشی!

آنتونین لحظه ای مکث کرد و به اتاقی که تازه به آن رسیده بود خیره شد. روفوس و لودو محکم بلا را گرفته بودند تا مبادا کروشیو دیگری نثار مرگخوار جوان کند. بلا نیز برای رهایی از آن ها تلاش فراوان میکرد.

ایوان گوشه ی دیگر کنار مرگخوار ایستاده بود و دست او را که چوبدستی درونش بود را با حالت درست اجرای طلسم کروشیو تنظیم میکرد.

آنتونین پوزخندی زد و از آنجا رفت. حالا به کتابخانه رسیده بود و میتوانست به جستجو در مدارک و اسناد مورد علاقه اش بپردازد.

کتاب بزرگی را برداشت، گرد و خاک روی آن را تکاند و به سمت میزی که روز پیش اسکورپیوس روی آن نشسته بود رفت.

- این دیگه چیه؟

آنتونین خم شد و برگه ای که بین میز و قفسه ها افتاده بود را برداشت. قسمتی از برگه که نام بستالیوفیو بر روی آن نوشته شده بود توسط اسکور برآمده شده بود.

آنتونین تصمیم گرفت که برگه را سرجایش برگرداند که با دیدن نام بستالیوفیو متوقف شد.

دقایقی بعد:

- نـــــــــــــــه! جزایر بالاک رفته که چی؟ تو هم فرستادیش ایوان؟ اسکوووور!

آنتونین وسط اتاقی که بلا،لودو،روفوس و ایوان در حال آموزش مرگخوار جوان بودند ایستاده بود و از عصبانیت سرخ شده بود.

- من جلوشو میگیرم ... نمیذارم!

و به قصد رفتن به جزایر بالاک غیب شد. آنتونین فهمیده بود که برادر بزرگی دارد که در جزایر بالاک به سر میبرد. او نمیخواست که برادرش توسط انتقام اسکور کشته شود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!