ولدمورت گردنش را دراز تر می کرد تا میدان دیدش گسترده تر شود و بتواند قسمت های بیشتری از خانه ریدل را ببیند و زمانی مطمئن شد دامبلدور در اطراف نیست ، رو به مرگخواران که مات و مبهوت او را نظاره می کردند ، کرد و گفت: « اون کجاست؟ »
قبل از اینکه مرگخواری لب به سخن بگشاید ، در مرلینگاه باز و دامبلدور در حالی که دستانش را با پیراهن تمام سفیدش خشک می کرد ، بیرون آمد و گفت: « یه حوله ندارین تو این خراب شده؟

»
ولدمورت با دیدن دامبلدور بار دیگر به داخل پیانو پناه برد و تمامی مرگخواران به شکل های عجیبی درآمدند و می خواستند دامبلدور فکر کند آنها از اشیای خانه هستند. دامبلدور در حالی که به اتاق پذیرایی می رفت ، در راه نگاهی به پیانو کرد و با خود گفت: « تا حالا پیانو نزدم ... بزنم؟

»
دامبلدور به طرف پیانو رفت و بر روی صندلی پشت آن نشست و شروع کرد به زدن دکمه های آن که با زدن اولین دکمه ، صدای عجیبی از پیانو بیرون آمد. با دکمه ی دوم باز صدای عجیبی بیرون آمد و در سومین دکمه صدای طولانی تری آمد که شباهت زیادی به فحش های محلی داشت. (

)
در همین هنگام ولدمورت پیانو را باز کرد و به سرعت از آن بیرون آمد و دست به فرار گذاشت اما قبل از اینکه بتواند به در خروجی برسد ، یک مانع متافیزیکی مقابلش ایستاد. (

)
صدایی از پشت آمد و گفت: « داری کجا میری تامی؟ تازه داشتیم می رفتیم سراغ شام

»
ولدمورت لرزان برگشت و به سختی توانست رویش را بالا بگیرد و به چهره نورانی دامبلدور نگاه کند و بعد گفت: « من میل ندارم تو بخور

»
دامبلدور که توجهی به حرف او نکرده بود ، به طرف اتاق پذیرایی رفت و روی یکی از صندلی ها نشست و بعد گفت: « تامی این مرگخوارات کجان پس؟ ... از گشنگی مردم

»
در این هنگام نصف وسایل خانه محرک شدند و همه به طرف اشپزخانه رفتند و هر کدام چیزی بدست آوردند و به طرف دامبلدور دراز کردند. دامبلدور که شوکه شده بود ، از روی صندلی پس افتاد و بعد از اینکه بلد شد ، گفت: « بی تربیت ها ... عفتون نمی کنم

»
مرگخواران بر روی زمین افتادند و شروع به گریه زاری کردند و سرشان به این طرف و اون طرف می کوبیدند و چهره بیگناهشان را به رخ دامبلدور می کشیدند. (

) دامبلدور هم که بسیار ساده بود ، خیلی زود قول خورد و گفت: « باشه ... ولی هر چه زودتر یه شام درست کنین چون به زودی محفلی ها هم میایند »
مرگخواران خیلی زود شروع به اشپزی کردند و هر کدام سراغ کاری رفتند. در این میان ولدمورت نمی دانست چکار کند اما ناگهان یادش آمد که می تواند غیب و ظاهر شود ، و در لحظه ناپدید شد و بعد از او محفلیان ظاهر شدند.
آنها با دیدن دامبلدور خود را گم کردند و هر کار نمی دانستند چه کار کنند؟! گلرت روی آلبوس پریده بود و در حال ماچ کردن او بود. گودریک نیز با شمشیرش سعی می کرد ریش های او را کوتاه کند و در همین حین می گفت: « دامبی خیلی پیر شدی ها

»
جسیکا نیز به طور رمانتیکانه قدم برمی داشت و به طرف آلبوس می رفت تا بغلش کند اما با نگاه ریگولوس که در حال سرخ کردن سیب زمینی بود ، متوقف شد و به طور عادی رو به آلبوس گفت: « خوش اومدی

»
کیلومتر ها آنطرف ترصدای زوزه گرگ ها از طرف شنیده می شد و نور ماه همه جا را در تاریکی مطلق درخشان کرده بود که ناگهان چیزی در تاریکی ظهور شد که تاریک را بیشتر می کرد.
ولدمورت: « من هنوز زنده ام

»