جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

37 کاربر(ها) آنلاین هستند (31 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
37
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  111 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  228 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  227 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  312 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  220 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: گورستان ریدل ها
ارسال شده در: سه‌شنبه 3 آبان 1390 00:36
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد سیاه با دیدن جادوگران بزرگی مثل سالازار اسلیترین و مورفین گانت که دربرابرش زانو زده بودند لبخندی زد.مورفین گانت سرش را کمی بلند کرد و به جادوگران بی رنگ و روی دور و برش نگاه کرد.
-ارباب به دلیل کمبود جادوگر سیاهی که مرده باشه من به اینا پیوستم.یادتون نره سوژه که تموم شد منو برگردونین سر جام.

لردسیاه سری تکان داد و سعی کرد چهره زیبای(!) مادرش را که از بین لشکر درحال تلاش برای جلب توجه او بود نادیده بگیرد.
-خب...یاران جدید لرد سیاه.به دنیای زنده ها خوش آمدید.حتما حدس میزنین که شما رو برای ماموریت بزرگی به اینجا دعوت کردم...برای ریشه کن کردن سفیدی...برای حکمفرما کردن نیروی سیاه در دنیای جادوگری...و میدونم..شما پیشکسوتان جادوی سیاه از هیچ کمکی دریغ نخواهید کرد.

ارتش جدید لرد سیاه در مقابل چشمان مرگخواران که از حسادت برق میزد تعظیمی به لرد سیاه کردند.لرد حرکتی شبیه شروع به تعظیم انجام و به سخنرانی ادامه داد.
-اینبار نقشه ای در کار نیست...ارتشی به این قدرتمندی نیازی به نقشه نداره.یکراست به مقرشون حمله میکنیم.فردا صبح زود حرکت میکنیم.آیا شما برای همکاری با لرد سیاه آماده اید؟

فریاد "بله" زامبی ها به هوا بلند شد...لرد سیاه رو به مرگخواران کرد.
-ارتش جدید من امشب مهمون شما خواهند بود.امیدوارم بتونین باهاشون کنار بیایین.فردا صبح به محفل اون جوجه ها حمله میکنیم و خونه رو روی سرشون خراب میکنیم.مجبورشون میکنیم از تو لونه شون خارج بشن...و وقتی بیرون بیان با ما و البته ارتش جدیدمون مواجه میشن...اونا هیچ شانسی ندارن.حالا میتونین برین استراحت کنین.

مرگخواران قادر به پنهان کردن انزجارشان نبودند. رز ویزلی جلو رفت و با احتیاط با یکی از زامبی ها دست داد و بلافاصله دستمالی از جیبش خارج کرد و سرگرم پاک کردن دستانش شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: گورستان ریدل ها
ارسال شده در: شنبه 23 مهر 1390 23:35
نمایش جزئیات
آفلاین
ولدمورت لبخند زنان به سمت در اتاق به راه افتاد.
_ بیاید مرگخواران من! بیاد همگی به استقبال دوستانمون بریم!

لونا و لیلی با شک و تردید به دنبال لرد به سمت گورستان به راه افتادند و رز سراسیمه به دنبال دیگر مرگخواران رفت تا به آنها خبر دهد.

تق تق!
صدای خواب آلود بلاتریکس از آن طرف در شنیده میشد.
_ کروشیو! کیه این وقته شب؟
_ بلا منم رز! یالا آماده شو باید بریم...
_ کجا؟!
_ قبرستون!
_ کروشیو دختره پررو! مگه من با تو شوخی دارم؟

رز درحالیکه با بیخیالی به سمت در اتاق دیگر اعضای میرفت، گفت : منم باهات شوخی نکردم... سریع بیا!

چند دقیقه بعد... در گورستان

ملت خواب آلود مرگخوار خمیازه کشان در مقابل لرد ایستاده بودند و گیج و منگ به اطراف نگاه میکردند.
سوروس سرش را بر روی شانه آگوستوس گذاشته بود و چرت میزد.
_ هاااااا نصف شبی ما رو زابه راه کردن که چی مثلا؟

آگوستوس که تمام توانش را بکار بسته بود تا چشمانش را باز نگه دارد به ولدمورت که با هیجان خاصی به قبرهای روبه رویش نگاه میکرد، خیره شده بود.
_ نمیدونم... اما انگار یه خبری قراره بشه... تا به حال ارباب رو اینقدر هیجان زده ندیده بودم!

بلاتریکس با سردرگرمی به لینی نزدیک شد و سرش را به گوش او نزدیک کرد.
_ اینجا چه خبره!؟

آآآآآآآآآ

با صدای جیغ لینی ، خواب از سر یکایک مرگخواران پرید و لینی را شدیدا" مورد عنایت خود قرار دادند :

_ زهرِ مار!
_ کوووووووفت!
_ لال شی!
_ کروشیو!

لینی که با دستش قلبم را میفشرد با عصبانیت به سمت بلاتریکس برگشت.
_ ترسوندیم! این دیگه چه وضعه...

_ هیـــــــس!!!!

با صدای ولدمورت توجه همگی مرگخواران به سمت او جلب شد. لبخند گشادی بر لبان ولدمورت نقش بست.
_ وقتشه!

صداهای عجیبی از گوشه و کنار گورستان به گوش میرسید. مرگخوران با ترس و نگرانی چوب دستی هایشان را آماده نگاه داشته بودند که ناگهان زمین زیر پایشان به لرزه در آمد.
_ چه خبره اینجا؟!
_ اونجا رو!
بلاتریکس با دستانی لرزان به قبرهایی که یک به یک ترک میخوردند و فرو میریختند اشاره کرد... در همان هنگام نور سبز رنگ آزار دهنده ای فضای اطراف را روشن کرد و صدای قهقه ی ولدمورت در فضا طنین انداز شد.

چند ثانیه بعد

مرگخواران با قیافه هایی اینجوری به مردگان متحرکی که از قبرها بیرون می آمدند خیره شده بودند. زامبی ها که چهره هایی آشنا اما بسیار سرد و بی روح داشتند به سمت ولدمورت آمدند و در برابرش زانو زدند.
_ برای خدمتگزاری آماده ایم سرورم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در 1390/7/24 0:02:48
im back... again!
Re: گورستان ریدل ها
ارسال شده در: چهارشنبه 20 مهر 1390 20:53
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید


فلش بک

هلهله ای بین مرگخواران بوجود آمده بود و هرکس چیزی میگفت. این اتفاق واقعا برای تمامی مرگخواران عجیب و ترسناک بود.

لرد چندین جرقه ی کروشیو را به اطراف فرستاد تا مرگخواران از ترس کروشیو خوردن سکوت کنند. بعد از سکوت آن ها لرد گفت:

- با این کار شما خاندان من و بزرگان سیاه دنیای جادوگران و ساحرگان میفهمن که ما هنوز هستیم و روحشون همچنان در آرامش باقی میمونه. ما باید ثبات خودمونو همیشه به اونا یادآوری کنیم. باید آرامش اونا تو گورستان ریدل هارو حفظ کنیم.

فلش بک اندر فلش بک

- ولی ارباب! این کار کلی وقت میگیره! کلیییی!

لرد با بیخیالی به نوازش نجینی پرداخت و گفت: مهم نیست چقدر وقت میگیره، مهم اینه که انجام بشه. من میخوام تمام کسانی که بعنوان جادوگر سیاه تو دنیا شناخته شدن و تمام خاندانم به گورستان ریدل منتقل شن! سریع این کارو انجام بدین! سریع!

مرگخواران با بی میلی، آه کشان دفتر لرد را ترک کردند تا قبر تک تک افراد مورد نظر لرد را پیدا کرده و آن ها را به گورستان منتقل کنند.

پایان فلش بک اندر فلش بک


لرد چهره ی تک تک مرگخواران را از نظر گذراند و با مشاهده ی ترس در چشمان آن ها دوباره گفت:

- تنها کاری که باید بکنین ریختن چند قطره خون ِ ماریه که متعلق به علامت شومه و روی دستتون حک شده! تنها سه قطره خون ِ دم ِ مار ِ علامت ِ شوم! اونو روی قبر تک تک اونا میچکونین! جایی که اسمشون حک شده. هرکس فقط روی یک قبر این کارو میکنه!

برقی درون چشمان لرد نمایان شد و او ادامه داد: فقط یکشنبه ها! هر هفته!

و با دیدن مرگخواران که دوباره میخواستند شروع به اعتراض کنند فریاد زد: همین که گفتم! زود از جلو چشمام دور شین! ارباب میخوان همراه نجینی به استراحت بپردازن.

مرگخواران:

پایان فلش بک

هوا دیگر تاریک شده بود و تنها لونا، لینی و رز درون قبرستان بودند. همه ی مرگخواران ریختن سه قطره خونشان را انجام داده بودند و تنها آن سه باقی مانده بودند. سه سال بود که این کار را میکردند ...

لونا سه قطره خونش را روی قبری که نام "مورفین گانت" بر روی آن حک شده بود ریخت و بعد از ترمیم پوستش با جادو، دست هایش را بالا برد و شروع به کشیدن آن کرد. روز خسته کننده ای را پشت سر گذاشته بودند.

لینی نیز از روی قبر "سالازار اسلایترین" پرید و گفت: تموم شد.

رز که در حال پایین کشیدن آستین ردایش بود گفت: کار بیهوده ایه که هر هفته داره انجام میشه. آخه این خونا به چه درد این مرده ها میخوره؟ آرامششون؟ چه اهمیتی داره؟

و خمیازه کشان برگشت تا به سمت در گورستان برود. اما همان موقع چیزی توجه هر سه را جلب کرد ... نوری سبز رنگ، به قدری شدتش زیاد بود که آن سه را مجبور کرد تا چشمانشان را ببندند. چند ثانیه تابش نور ادامه پیدا کرد اما بالاخره پایان یافت.

لونا دست هایش را از جلوی چشمانش برداشت و گفت: این دیگه چی بود؟ آدم فضایی؟ سفینه؟

لینی بلافاصه گفت: اووون ... اون ... اون چیه؟

رز و لونا هردو سرشان را به سمتی که او اشاره کرد بود چرخاندند. لینی که دستانش به شدت میلرزید ادامه داد:

- یه حسی بهم گفت اون قبره لرزید!

رز خنده ای کرد و گفت: دست بردار لینی! اینا اثرات گشتن با لونائه دیگه.

سپس به فکر فرو رفت و با حالتی جدی گفت: نکنه اگه منم با شما بگردم دیوونه بشم؟ ولی اون نوره چی بود؟

لونا دستانش را بلند کرد تا پس گردنی ای به رز بزند که ناگهان ...

- چق!

- دیدین دیدین! دیدین تکون خورد! ... تکون؟؟ ... قبر؟ ... اون قبره تکون خورد؟!؟! ... تکون خورد!!

- جــــــــــــــیــــــــــــغ!

هرسه با بلندترین صدایی که میتوانستند شروع به جیغ زدن و با بیشتری سرعتی که میتوانستند شروع به دویدن کردند. تا لحظه ای که وارد خانه ی ریدل شدند نیز دست از دویدن برنداشتند و حتی پشت سرشان را نیز نگاه نکردند.

- ارباااااااب! فقط ارباااااااااب؟

لینی، لونا و رز محکم به در اتاق لرد برخورد کردند و همراه در به درون اتاق شوت شدند و جلوی پای لرد که با عصبانیت ایستاده بود پهن شدند!

- کروشیو بر شما! یک ذره ادبم ندارن! این همه داد و هوار چیه؟ اینجارو گذاشتین رو سرتون؟ در اتاق اربابو میشکونین؟ آرامش نجینی رو به هم میزنین؟ کروشیو به هرسه تون!

لونا که در شوک عصبی بود بدون توجه به حرف های لرد قبل از اینکه کسی مانعش شود فریاد زد: اربااااااب! زااااامبیییی!

لینی و رز با شنیدن این حرف، ساکت شدند و با تعجب به لونا خیره شدند. لونا سریع جلوی دهانش را گرفت. خودش نیز از حرف خودش تعجب کرده بود.

بعد از مدتی ابراز تعجب کردن، بالاخره سرشان را بلند کردند و در کمال تعجب لرد را دیدند که لبخند رضایت بخشی بر لب داشت. لب های لرد باز شد و سه کلمه ی عجیب همانند پتکی بر سر آن سه فرود آمد.

- پس بالاخره نتیجه داد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: گورستان ریدل ها
ارسال شده در: جمعه 15 مهر 1390 12:54
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور کمی فکر کرد، چانه اش را خاراند() و یواش یواش بسمت در خروجی خانه ریدل حرکت کرد. هری، سدریک، گلرت، گودریک، حسیکا، پدر پرسیوال، سیریوس و لی نیز که تعجب کرده بودند به دنبال دامبلدور حر کت کردند. دامبلدور از در بیرونی خانه ریدل خارج شد و درست جلوی خانه و در کنار صندوق پستی گوش دوتا گربه ناز کوچولو را گرفت و همینجور که میکشید به داخل خانه آورد.

محفلی ها نیز به دنبال دامبلدور وارد خانه شدند و جسیکا بلافاصله بازدارنده شد و با عصبانیت به دامبلدور گفت:
_ چشمم روشن پرفسور!() از کی تا حالا زورت به بچه گربه ها رسیده؟!

دامبلدور جواب داد:
_ دختر عزیزم اینها گربه نیستند هر چند خیلی ماهرانه گربه شدند!

سپس دامبلدور چوبدستی اش را درآورد و وردی زمزمه کرد و دو تا بچه گربه خوشگل تغییر شکل دادند و به شکل ایوان و لینی درآمدند...
لینی و ایوان:
محفلی ها:
ایوان و لینی:
گلرت: بکشیدشون!

دامبلدور دستش را بلند کرد و گفت: دوستان من، احساساتتونو درک میکنم ولی بذارید اول ازشون بپرسیم برای چی اومدن اینجا؟
لینی: ما هیچ چی نمیگیم!
ایوان: راس میگه ما تا وکیلمون نباشه هیچ چی نمیگیم!
دامبلدور: باشه پس من شما رو با گلرت و بقیه تنها میذارم.

ایوان تا اسم گلرت را شنید وحشت زده شد و گفت:
_ نه میگیم میگیم. به خدا لرد ما رو اینجا فرستاده ما بی تقصیریم! لرد دلش برای نجینیش تنگ شده و میخواد اونو با خودمون ببریم براش!() تازه شنیدیم تو دو تا شدی میخواستیم یاد بگیریم چطوری مام میتونیم دوتا بشیم!
ایوان زیر چشمی به پدر پرسیوال که فکر میکرد همزاد دامبلدور است نگاه کرد.

دامبلدور بفکر رفت و بعد از چند ثانیه گفت: که اینطور! پس تام نجینیشو میخواد! باشه بهش بگید بیاد اینجا با هم مذاکره کنیم مثل دو تا آدم متمدن!

ایوان: واقعا؟ قول میدی؟ اگه بزنی زیرش ایشالا سوکس بشی!
دامبلدور: قول میدم. پسرم قول های من همیشه قابل اطمینانه.

ایوان علامت شوم روی دستش را لمس کرد و لحظه ای بعد لرد ولدمورت جلوی آن ها ظاهر شد و تا چشمش به محفلی ها افتاد به ایوان گفت:
_ ای خائن! منو فروختی؟ منو صدا کردی بیام اینجا میون یه ایل محفلی؟

ایوان: نه نه ارباب. مساله اینجاست که اگه نجینی رو میخواین میتونیدالان پسش بگیرید فقط کافیه با این پیرمرده مذاکره کنید!

لرد ولدمورت به سمت دامبلدور برگشت و دامبلدور با روی خندان به او گفت:
_ سلام تام. از دیدار مجددت خوشحالم.
لرد ولدمورت: ولی من نیستم! حالا بگو چیکار داری؟
دامبلدور: شنیدم تو نجینی رو میخوای خب این راه حل داره. من حاضرم باهات یه معامله بکنم. شما از محفل ققنوس بیاین بیرون. مام از خانه ریدل میایم بیرون و برمیگردیم به محفل خودمون ولی باید سند اینجارو به اسم من بزنی و منم اجازه میدم شما یه گوشه ای توی گورستان ریدل بمونید و زندگی کنید ولی حق ندارید به جاهای دیگه خانه ریدل برید!

لرد ولدمورت: پیرمرد آخر عمری توهم برداشتی! امر دیگه ای باشه! برو ببینیم بابا! بچه ها بیاین بریم!

لینی: نه ارباب به نجینی فکر کنید!

تا لرد ولدمورت نام نجینی رو شنید حالت چهره اش عوض شد() و نرم شد و بعد از کلی من من کردن گفت:
_ باشه دامبلدور فعلا تو دست بالاترو داری و من شرطتو قبول میکنم ولی یه روزی دوباره میشونمت سر جات!() فعلا نجینی منو پس بده که دلم براش یه کوشولو شده. ()

دامبلدور نجینی را ظاهر کرد و تام هم مار محبوبش را درآ غوش گرفت و به ایوان و لینی گفت:
_ بچه ها بیاین بریم گورستون.

و اینطور شد که همه چیز با خوبی و خوشی و بدون خونریزی پایان یافت و مرگخواران و اربابشان به محل برازنده زندگیشان یعنی گورستان ریدل بازگشتند.

پایان ماموریت محفل ققنوس

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جریده عالم دوام ما
Re: گورستان ریدل ها
ارسال شده در: پنجشنبه 14 مهر 1390 20:37
نمایش جزئیات
آفلاین
وقتی ایوان و لینی دوان دوان از اتاق لرد بیرون اومدند چند لحظه ایستادند تا نفسی چاق کنن.

ایوان که عرق صورتش رو پاک می کرد گفت:
- خب پس باید بریم دیگه. حالا با پودر پرواز بریم یا غیب و ظاهر شیم؟

لینی که تعجب کرده بود گفت:
- کجا؟
- خب خونه ی ریدل دیگه.
- هان؟ یعنی کاملاً خجسته ای ها ایوان. همین کارا رو می کنی که ملت میگن هویج نقش پر رنگ تر از تو داره توی مدیریت سایت.

ایوان که متوجه نشده بود کجا اشتباه کرده پرسید:
- آخه چرا؟ لرد گفت برین سر در بیارین دیگه.

- خوب خجسته ی من. اگه ما بریم توی خونه ی ریدل 2 تا دامبلدور اونجا شپلخمون می کنن. نه؟

ایوان فکر کرد و در حالی که از سر و رویش می بارید که متوجه نشده گفت:
- خوب باشه. حالا چیکار باید بکنیم.
- باید یه جاسوس بفرستیم. ولی باید فکر کنیم و ببینیم کی رو بفرستیم.

ایوان گل از گلش شکفت و گفت:
- من میدونم. می ریم به لرد میگیم که بره.
لینی:

در حالی که لینی گریه می کرد ناگهان ریگولوس از در وارد شد.

خونه ی ریدل

گلرت گفت:
- چی؟ یعنی ولدمورت با مار... ایــــــی.
ملت:

آلبوس گفت:
- حالا چرا فکر می کنه من دو تا شدم؟

گلرت گفت:
- شاید اونوقتیه من تو بقلت بودم فکر کرده بچه زاییدی.

سیریوس متفکرانه گفت:
- شاید هم فکر کردن پرسیوال، آلبوسه.

- شاید. اما اصلاً اونا چطوری پرسیوال رو دیدن؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گلرت گریندل والد در 1390/7/14 21:30:53
میون یه مشت مرگخوار/ زیر علامتی شوم
توی خ�
Re: گورستان ریدل ها
ارسال شده در: پنجشنبه 14 مهر 1390 16:48
نمایش جزئیات
آفلاین
خانه شماره 12 گریمولد.

- دامبلدور دو تا شده؟
این جمله را ولدمورت بعد از شنیدن حرف ایوان گفت و در همان حال مشغول خوردن ناخن های پا و دستش بود. ولی به علت اینکه با مشکل کمبود ناخن مواجه شده بود مشغول خوردن ناخن های ایوان هم شد.

لینی هم حرف ایوان را تایید کرد و در جواب به ولدمورت گفت:
- ارباب. بله دامبلدور دو تا شده. من خودم با این دو تا چشمام دیدم.
و با دستانش به چشمانش اشاره کرد.

ولدمورت در حالی که بغض شدیدی داشت شروع به حرف زدن کرد و گفت:
- من خیلی آرزو داشتم. می خواستم دنیا را بگیرم. می خواستم معروف ترین جادوگر دنیا بشم. ولی این دامبلدور نگذاشت. حالا هم که دو تا شده. ای روزگـــــــــــــــــــار.( ) اصلا این پیری چه طوری تونسته دو تا بشه؟

ایوان فوری جواب اربابش را داد:
- خب ارباب. حتما یه طلسمی رو خودش اجرا کرده.

ولدمورت بعد از شنیدن جواب ایوان چهره اش از حالت ناامیدانه بیرون آمد. سپس لبخندی بر لبانش حاضر شد و گفت:
- فهمیدم باید چی کار کنید. باید برید و ببینید دامبلدور از چه طلسمی استفاده کرده که تونسته دو تا بشه.

ایوان و لینی هر دو با هم مشغول فکر کردن شدن ولی هیچ کدام هیچ چیزی از نقشه اربابشان سر در نیاوردند. به خاطر همین مسئله ایوان شروع به حرف زدن کرد:
- خب بعدش چی کار می تونیم بکنیم؟

ولدمورت با عصبانیت جواب ایوان را داد و گفت:
- دو تا ایتون واقعا بوقی هستید. خب بعدش ما هم میایم همون طلسم را روی همه مرگخوارها اجرا می کنیم. اون وقت تعدادمون دو برابر میشه. حالا فهمیدید؟

دوباره نه ایوان منظور اربابش را فهمید و نه لینی. به خاطر همین این بار لینی پرسید:
- ارباب آخه تعدادمون دو برابر بشه به چه دردمون می خوره.

این بار ولدمورت فریاد زنان گفت:
- احمقا. واقعا نمی فهمید اگه تعدادمون دو برابر بشه چی میشه؟ اگر که تعدادمون دو برابر بشه می تونیم راحت تر محفلی ها را شکست بدیم. حالا فهمیدید؟ ( نویسنده هنوز از اینکه ولدمورت وقتی کچله نمی تونه موهاش را بکنه مطلع نیست.)

ایوان و لینی در حالی که( به این صورت: ) می خندیدند سرشان را به نشانه جواب مثبت تکان دادند.

ولدمورت هم پس از مطمئن شدن از اینکه آن دو نقشه اش را فهمیدند گفت:
- پس زود باشین ببینید که طلسمش چی بوده. یالا پس.

ایوان و لینی هر دو با هم گفتند:
- مگه شما نمیایید ارباب.

ولی از گفتن این جمله پشیمان شدند چرا که با چشم غره و کروشیو های اربابشان مواجه شدند و برای در امان ماندن از جانشان هر دو با صدای پقی ناپدید شدند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: گورستان ریدل ها
ارسال شده در: پنجشنبه 14 مهر 1390 11:40
نمایش جزئیات
آفلاین
- هاپ هاپ هاپ.

سیریوس که به شکل سگ در اومده بود داشت دنبال نجینی می گشت.
توی اتاق اسبق ولدمورت رفت و دید که نجینی روی تخت خوابیده و در حال اشک ریختنه.

سیریوس گفت:
- اومدم بکشمت*.
- رگ خواب این دل... تو دست تو بوده... ترک های قلبم... شکست تو بوده...
- یعنی برات مهم نیست که بکشمت؟
- بعد از تام دیگه مرگ و زندگی برام معنی نداره.
- هان! تام؟ منظورت همون ولدمورته دیگه؟
- من بهش میگم تامی توپولو.

سیریوس:

پس از چند دقیقه مذاکره سیریوس به صورت آدم در اومد و دوان دوان به سمت آشپزخونه ی خونه ی ریدل رفت.

به محض اینکه آلبوس دیدش گفت:
- دمت جیز سیریوس. کشتیش دیگه؟

پرسیوال یه پس گردنی آبدار به دامبلدور زد و گفت:
- پسره ی بی شعور. این چه لحن صحبت کردنیه؟ دمت جیز یعنی چه؟ بزنم همین جا شپلخت کنم؟

ملت محفلی:
آلبوس:

- دوستان یه لحظه ببخشین. من و پدر یه کمی با هم کار داریم. بیا بابا جان.

وقتی فاصله ی آلبوس و پرسیوال به اندازه ی کافی از محفلی ها زیاد شد پسر به پدر گفت:
- آخه بابا جان. این چه کاریه میکنی؟ اینطوری که اینا از فردا منو تحویل نمیگیرن.

- همینه که هست. می خوام تربیتت کنم بچه.
- اوکی حالا میشه ما خشکه حساب کنیم و شما بی خیال ما بشین؟
- به قول ندا، چرا که نه؟
- ای بابا، پدر جان. این جلافتا چیه؟ دوباره نیشستی پای این من و تو؟ از سن شما دیگه گذشته. :no:
- به تو ربطی نداره پسره ی بی شعور. پولو میدی یا برم؟
- حالا چه قدر مد نظرتونه؟

پس از چند دقیقه مذاکرات با مبلغی مناسب به توافق رسیدن و قرار شد دیگه پرسیوال دست از تربیت آلبوس بر داره.

- ببخشید از تأخیر چند دقیقه ای ما. چی میگفتی سیریوس؟

سیریوس با عجله و آب و تاب شروع به تعریف کردن کرد:
- نمی دونین چی فهمیدم. ظاهراً نجینی با ولدمورت یه روابط مشکوکی دارن. نجینی هم الان داره از دوری ولدمورت آهنگ های عاشقانه میخونه.

در همین حین جسیکا جفت پا پرید وسط حرف سیریوس و گفت:
- همیم الان آقامون... ریگولوس خان... سر بلک... اس ام اس فرمودن که ولدمورت فکر میکنه دامبلدور 2 تا شده و تکثیر شده.

ملت محفلی از شنیدن دو خبر:

----------------------------------------
* برای رفاه حال شما مشتریان عزیز از اینجا به بعد مکالمه ی سیریوس و نجینی ترجمه می شود. با تشکر از انتخاب شما.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گلرت گریندل والد در 1390/7/14 12:03:15
ویرایش شده توسط گلرت گریندل والد در 1390/7/14 12:04:40
میون یه مشت مرگخوار/ زیر علامتی شوم
توی خ�
Re: گورستان ریدل ها
ارسال شده در: پنجشنبه 14 مهر 1390 00:37
نمایش جزئیات
آفلاین
سیریوس در حالی که خمیازه میکشید() و سرش را میخاراند آهسته چشمشانش را باز کرد و با تعجب به محفلی ها که اطرافش ایستاده بودند نگاه کرد و باز نگاه کرد() و باز نگاه کرد() و بازم نگاه کرد() ...

جسیکا: سیریوس جان دستت درد نکنه برو اون مار درازه رو بکش بیا!

سیریوس: جان؟ من؟ من؟

پدر پرسیوال: په نه په من! میخوای من پیرمرد ششصد ساله برم؟

گلرت: سیریوس نکنه ترسیدی؟

سیریوس: چی؟ من؟ ترس؟ من و جیمز شرخرای مدرسه بودیم زمان تحصیلمون!

گودریک: دو صد گفته چون نیم کردار نیست!

سیریوس: الان بهتون ثابت میکنم دیگه اون روی سگ منو بالا آوردید!

سیریوس تغییر شکل داد و رفت که نجینی را پیدا کند...

------

لینی و ایوان مستقیم به خانه شماره دوازده میدان گریمولد آپارات کردند و به طبقه بالا که اتاق لرد ولدمورت آنجا بود رفتند و در زدند ...
لرد: بیاین تو و نجینی منو بهم بدید دلم براش یه ذره شده.

لینی: ارببببببباب متاسفانه باید خدمتتون عرض کنم خبرای بدی داریم. ما نتونستیم نجینی رو بیاریم!

لرد: یعنی خبر از این بدترم هست؟

ابوان: ددم وای ارباب! وا مصیبتا! بله هست ... دامبلدور دو تا شده!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جریده عالم دوام ما
Re: گورستان ریدل ها
ارسال شده در: چهارشنبه 13 مهر 1390 02:06
نمایش جزئیات
آفلاین
همه ساکت بودند که ناگهان یکی گفت:
- آلبوس...اون کیه که داره به سرعت به این طرفی میاد؟

به یکباره هر چهار چشم دامبلدور بر روی شخص مجهول الهویه فوکوس کرد اما....

با وحشت فریاد زد:
- با....با....بابام....بابام....بابام داره میاد اینجا.....یکی منو قایم کنه....شما رو به مرلین....اگه برسه موهامو با ماشین 4میتراشه....کمک کنید ...

و اینگونه بود که آلبوس در آن لحظه به دنبال جایی میگشت که بتواند هیکل بزرگش را از چشمان پدرش درمان کند. و چه جایی بهتر از زیر دامن بلند جسیکا!

محفلیون هنوز در سکوت بودند....

دق

در ورودی ساختمان به شدت به دیوار مقابلش برخورد کرد .

دیش داو داو(افکت رعد و برق)

پیرمرد ترسناک در چهارچوب در ایستاده بود
موهای بلند پیرمرد مجهول الهویه که البته قیافه اش بی نهایت شبیه آلبوس بود،حیاط خانه ی ریدل را شخم زده بود.
ریش هایش را درون جیب شلوار هجده خشتکه ی خود جاساز کرده بود تا با سرعت و اطمینان بیشتری بدود.

پیرمرد به سبک بهروز وثوق فریاد زد:
- آلبوس!....آلبوس!....پسره ی بی تربیت....کدوم گوری هستی؟

همه ی سرها به سمت یارو برگشت.

گودریک از جا بلند شد و فریاد زد:
- هوی....یابو....ننه ت ادب یادت نداده که مثل گوسفند سرتو انداختی زیر و بی اجازه اومدی تو؟

پیرمرد بی اعتنا به توهین گودریک،با صدای خشنش دوباره داد زد:
- آلبوس....هرکجا هستی زود بیا بیرون بچه ی نفهم!

و پیرمرد به یکباره دست بر سگک کمربند خود برد تا آنرا از جا بیرون بکشد.

جسیکا که در آن لحظه حس کرده بود جانوری در ناحیه ی ساق پایش او را آزار می دهد دامن خود را بالا زد و...

- اِ وا آلبوس....تو این زیر چیکار میکنی؟....از ترس این یارو زبونمون بند اومده اونوقت تو اومدی این زیر چکار کنی؟

چشم پیرمرد به آلبوس افتاد

- ج....ج....جسی....جسیکا....این یارو نه!....ایشون.....ایشون ...پ....پ.....پدر من هس....هستن.....پر....پرس....پرسیوال!

پرسیوال داد زد:
- مگه به دستم نیفتی پررو!

و کمربند چرم بلند مانند پره های پنکه در هوا گشت و به ناگاه در جایی فرود آمد که ثانیه ای پیش آلبوس آنجا نشسته بود.

تعقیب و گریز پدر و پسر بدلیل طولانی شدن ، سانسور شد. امضا: ناظر آستکباری

محفلیون تریپ کاراگاه گرفته و پدر و پسر معهود ، سر میز طویل آشپزخانه:

- آخه آلبوس....برای چی به من نگفتی پاشدی اومدی این دنیا!

- بابا من برای هزار و یکمین بار گفتم که .....ببخشید...دیگه تکرار نمیشه! دفعه ی بعدی مامان کندرا رو هم میاریم.

- بوق...بوق....بـــــــــــــــوق!

و پس از این اتفاقات و همچنین خون دل خوردن بسیار و کنده شدن دسته دسته ی گیس ها برای مطلع ساختن پرسیوال از هدف و فعالیت های محفل بار دیگر ابرچوبدستی بر روی حلقوم ناپیدا در زیر انبوه علف های سپید روییده بر صورت آلبوس قرار گرفت و صدایش به صورت دالبی سارراوند طنین انداز شد:

- محفلیون بی باک...فرزندان گو...

بار دیگر پدر پیر همیشه عصبی آلبوس فریاد زد:

- بی شعور....صداتو برا بابات بلند می کنی؟...بوق...بــــــــــوق!

آلبوس سرش را به گوش پرسیوال نزدیک کرد و بسیار آرام گفت:
- بابا بگم غلط کردم قبول می کنی؟پاک آبروی ما رو جلو اینا بردیا؟ دیگه از من حساب نمی برنا؟!

و پرسیوال گوش چپ آلبوس را کمی کشید و گفت:
- می بخشمت...اما این هیچ چیزی رو عوض نمی کنه!

صدای آلبوس سه باره بلند شد:
- محفلیان بی باک، فرزندان گودریک، ساحره ها و جادوگران شیر دل، کدامیک از شما حاضره بره و نجینی رو بکشه؟

محفلیون شجاع و بی باک در یک چشم بر هم زدن در به سمت رختخواب های غصبی مرگخواران یورش بردند و صندلی های دور میز،خالی شد بجز یکی از آنها!

و صدای خر و پف سیریوس به آسمان بلند بود.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ایوان و لینی با دیدن پیرمرد قبل از ورود به خانه ی ریدل خود را به دو بته سبز تبدیل کرده بودند و با وحشت هم به عکس العمل لرد می اندیشیدند و هم به جریانات درون خانه!

پس از مدتی آن دو پشت پنجره به حالت عادی خود باز گشتند در حالی که آبشاری از یک مایع زردرنگ از میان پاچه های شلوار ایوان به جریان افتاده بود.

لینی هم که مانند ایوان شاهد و ناظر تمام ماجرا بود با چهره ای سفید از وحشت و چشمانی از حدقه بیرون آمده با لکنت گفت:
-ا....ای...ایوان....دام....دامب....دامبلدور...دوتا شده! ای...ایوان....د....د....دیدی؟....ای....ایوان.....لرد....نجینی....شام...!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
و سر انجام ققنوس بیدار شد....دامبلدورها آمدند.....پدر و پسر.....پشت به پشت هم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرسیوال دامبلدور در 1390/7/13 2:18:52
پیرم و گاهی دلم یاد جوانی می کند....
تو روح هرکی بد برداشت کنه









دامبلدور
یک دامبلدور
یک دامبلدور دیگر
من یک دامبلدور دیگر هستم
پیر آزرده دلی در انتظار بوسه ای از اعماق ته قلب
Re: گورستان ریدل ها
ارسال شده در: سه‌شنبه 12 مهر 1390 20:25
نمایش جزئیات
آفلاین
خانه ریدل در تصرف محفل ققنوس

داخل خانه ریدل

دامبلدور و جسیکا و گودریک و گلرت و سدریک دور میز غذاخوری خانه ریدل نشسته بودند و دامبلدور شروع به صحبت کرد:

_ خب همونطور که گفتم باید نجینی رو بعنوان غول مرحله اول بکشیم تا تصرف خانه ریدلو تثبیت کنیم.

سپس دامبلدور از جایش برخاست دستی به عینکش زد، ریش هایش را مرتب کرد و چوبدستیش را بسمت گلویش گرفت و گفت بطنین:

_ محفلیان بی باک، فرزندان گودریک، ساحره ها و جادوگران شیر دل، کدامیک از شما حاضره بره و نجینی رو بکشه؟

همه ساکت بودند که ناگهان یکی گفت: ...

--------

خارج خانه ریدل

ایوان و لینی که در حیاط خانه شماره دوازده گریمولد بودند بقصد پیدا کردن نجینی نیت کردند و چشمانشان را بستند تا به سمت خانه ریدل آپارات کنند. یک ... دو ... سه ...

که هر دو به حفاظی نامریی برخورد کردند و در پشت در خانه ریدل افتادند. ایوان بعد از اینکه گنجشک های دور سرش را شمارد به لینی گفت: یعنی چی آخه؟

لینی بعد از اینکه دست ایوان را از روی صورتش کنار زد گفت: یعنی پیچ پیچی! یعنی اون پیرمرد ریش دراز دور خانه ریدل حفاظ جادویی ایجاد کرده و حتما هم فقط محفلیا میتونن داخلش بشن!

ایوان: یا سالازار! اگه لرد بفهمه تیکه بزرگمون انگشت شصتمونه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جریده عالم دوام ما