لرد ولدمورت آه کوتاهی کشیدو بر روی یک صندلی مقابل پنجره ای نشست که رو به یکی از برج های قصر باز می شد و تنها چیزی که از آن میتوان دید آجرهای پوسیده و قدیمی مشکی رنگ برج در کنار قسمتی از محوطه خشک قصر ریدل بود. از نظر لرد، صحنه بسیار دل انگیزی بود.
لرد که از وجود موها و ریش سپید و درازش با حالت انزجار به منظره بیرون نگاه می کرد ناگهان به یاد جمله رز افتاد:
- ارباب هر چقدر میتونین موها و ریشتونو کثیف تر نگه دارین و دیر به دیر حموم برین تا بیشتر به دامبلدور شبیه بشین.
چهره لرد با بیاد آوردن این جملات بیشتر در هم رفت.
در همین حال صدای فیس فیسی لرد را بخود آورد. این صدای نجینی بود که با سوء ظن به لرد نگاه میکرد.
لرد که با دیدن نجینی همه چیز را از یاد برده بود فیس فیس کرد:
- پرنسس من! چرا از جات تکون نمی خوری؟ چرا نمیای بغل بابایی؟ چرا اون جوری بابا رو نگاه می کنی؟ باز تا بهت اجازه دادم صدام کنی بابایی لوس شدی؟ نجینی...این منم! ارباب!
ناگهان در اتاق باز شدو رز به داخل اتاق پرید. در میان موهای خیسش دانه های برنج دیده می شد.
همانطور که داشت تکه های تخم مرغ نیمرو شده را از روی ردایش می تکاند گفت:
- ارباب باید با من بیاین.
لرد در حالی از عصبانیت به موهایش چنگ انداخته بود گفت: رز چطور جرئت می کنی وقتی منو نجینی باهم حرف میزنیم بدون در زدن بیای داخل؟ چنان کروشیوت بکنم که...
- موضوع همینه ارباب. شما باید رفتارتونو عوض کنین. بنابر برنامه ریزی دقیق من باید تا 5 دقیقه دیگه سر کلاس آماده شین. استاد گفته وقتشو هدر نمیده. :worry:
لرد با عصبانیت پرسید:
- حالا این استاد کی هست که جرئت کرده اینطوری حرف بزنه؟ اصلا مرگخواره؟ اگه نرگخواره چطور جرئت کرده یاد بگیره چطور سفید باشه که بخواد به لرد یاد بده؟ اصلا کدوم مرگخواری-
- ارباب بیخیال :worry: آماندای خودمونه. زود باشین بیاین!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج



"

حالا چیکار کنم؟! کله ی خشگلم
حتما...
"
"
اصلا حالا که اینطوری شد ، من ریشمامو نمیزنم !"

...من سالها پیش کمی خیاطی از مادربزرگم یاد گرفته بودم.فکر میکنم بتونم کاری براتون بکنم!
.. خب رز...


حالت در آمده بودند رو به لرد كردند و لرد هم