جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

56 کاربر(ها) آنلاین هستند (37 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
55 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] کافه تفريحات سياه!

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: سه‌شنبه 5 دی 1391 11:14
نمایش جزئیات
آفلاین
- تخم مرغ عسلی که آماده است. آب پرتغال هم که آماده است. ببینم دیگه چی میخوایم...کره و عسل و خامه و پنیر که آماده کردن نمیخواد. بذار یه ظرف بیارم، خب این کره. حالا عسلم بریزم روش. به به چی شد! خامه رو هم بزنم روش که خوشگل بشه. پنیرم همین طوری تیکه تیکه با دست میکنم فرو میکنم لا به لای اینها. شبیه صخره میشه که از زیر زمین برفی بیرون زده! یه پا آشپز بودم و خودم خبر نداشتم.

مونتگومری به باقی لیست نگاه میکنه. نوبت قهوه و کیک و نون داغ و پیراشکی و شکلات صبحانه بود. با خودش فکر میکنه شاید برای این چیزها دستورالعملی توی آشپزخونه وجود داشته باشه. برای همین زیر کابینت ها و داخل اجاق و دیگ های کوچک و بزرگ رو میگرده ولی هیچی پیدا نمیکنه. با درماندگی به لیست نگاه دیگه ای میندازه. اون از پس چندتا مورد قبلی بر اومده بود، پس نباید این یکی هم کار سختی باشه.

- بذار از توی این باقی مونده ها راحت ترینش رو پیدا کنم. فهمیدم. اول میرم سراغ قهوه.

قوطی ای رو که روش نوشته شده بود «قهوه» رو از روی کابینت برمیداره و به داخلش نگاهی میندازه. دانه های قهوه ای و درشت قهوه داخل قوطی خودنمایی میکرد.

کمی سعی میکنه به مخش فشار بیاره که راه درست کردن قهوه چی بود. اما چیزی به نظرش نمیرسه. برای همین دانه ها رو داخل کتری میریزه، بعد اون رو آب میکنه و روی شعله میذاره. دانه های قهوه داخل آب جوش به سرعت بالا و پایین میرن و بعد از چند دقیقه که مونتگومری کتری رو از روی شعله برمیداره همه شون صحیح و سالم ته کتری جمع میشن.

- خیلی خوب. قهوه باید آماده شده باشه. بذار بریزمش توی این فنجون ببینم.

مونتگومری با تعجب به مایع شفاف کم رنگی که داخل فنجون ریخته شده نگاه میکنه و به یاد میاره که قهوه باید قهوه ای باشه! در همین لحظه فکری به ذهنش میرسه. سریع یکی از قوطی های دیگه رو باز میکنه و مقداری قره قوروت تازه برمیداره و داخل فنجون حل میکنه.

- به به! چه قهوه خوش رنگی. مطمئنم لرد تا حالا همچین قهوه ای نخورده. من شاهکارم! حالا بذار برم سراغ درست کردن باقی چیزها.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: سه‌شنبه 28 آذر 1391 01:08
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

لرد سیاه که حوصلش سر رفته تصمیم میگیره بازدیدی از قسمتهای مختلف خانه ریدل بکنه و طی این بازدید متوجه وضعیت نامناسب خانه ریدل میشه.تصمیم میگیره وظایف و مسئولیتهای مرگخوارا رو عوض کنه.مونتگومری که گورکن بود آبدارچی میشه و فلور مسئول شکنجه گاه و بلا مسئول اتاق تستراها میشه.مونتگومری باید برای ارباب صبحانه حاضر کنه.ولی هیچ اطلاعاتی در این مورد نداره.لیست صبحانه رو از نارسیسا میگیره و به آشپزخونه میره.

ــــــــــــــــــــــــــــــــ
مونتگومری همین که به آشپزخانه رسید لیست راباز کرد.
-خب... قهوه –کیک-تخم مرغ عسلی-آب پرتقال-کره و عسل و خامه و پنیر به مقدار لازم.نون داغ- پیراشکی و شکلات صبحانه...عجب لیست بلند بالایی!من تو گورستان فقط چایی شیرین و یه لقمه نون کپک زده میخوردما!بهتره اول از آسونا شروع کنم.تخم مرغ عسلی.خب...مواد لازم یک عدد تخم مرغ و یک قاشق عسل!زیاد شیرینش نکنم.سن ارباب زیاده.ممکنه قند خونش بالا بره.چه مرگخوار با فکری هستم من.

مونتگومری درحالیکه زیر لب آواز "ای جسم تازه به خاک سپرده شده" را زمزمه میکرد تخم مرغ را در ظرفی شکست و یک قاشق عسل داخل آن ریخت و شروع به هم زدن کرد.
-خب...این یکی حاضره.خوب کف کرد!حالا میرم سراغ مورد بعدی.آب پرتقال!مطمئنم ارباب خیلی به این مورد علاقمند هستن.حالا آب این پرتقال رو چطوری میشه گرفت؟!!

مونتگومری کمی فکر کرد.ابزار و وسایل داخل آشپزخانه را بررسی کرد.ولی به نتیجه ای نرسید.ناچار سراغ عاقلانه ترین راهی که به ذهنش میرسید رفت.یکی از جورابهایش را از پا در آورد...پرتقال را داخل جوراب گذاشت و شروع به فشردن پرتقال داخل جوراب کرد.
-عالیه!اینجوری آب پرتقال صاف و زلال بدست میارم.البته فشار دادنش کمی سخته.اگه جفت پا برم روش نتیجه بهتری میگیرم.ولی میترسم اون روش کمی غیر بهداشتی باشه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: پنجشنبه 23 آذر 1391 19:13
نمایش جزئیات
آفلاین
مونتگومری:نارسیسا، دستم به ردات.کمکم کن.من بلد نیستم صبحانه درست کنم.هر کاری بخوای میکنم بیا این صبحانه رو درست کن.
نارسیسا اخمی کرد و جواب داد:چی باعث شده فکر کنی من صبحانه درست کردن بلدم؟تو خونه ما هفتاد و پنج جن کار میکنن.واقعا فکر میکنی با وجود این همه خدمتکار خودم میرم تو آشپزخونه و آشپزی میکنم؟
مونتگومری که خیلی ترسیده بود با حالتی التماس آمیز به نارسیسا نگاه کرد و گفت:خب من چیکار کنم؟از کی کمک بگیرم؟حداقل بگو برای صبحانه چه چیزایی میشه درست کرد؟من نمیدونم صبحانه اربابانه چطوری باید باشه.
نارسیسا کمی فکر کرد:خب...بذار فکر کنم.میتونی براشون قهوه درست کنی.همراه کیک.تخم مرغ عسلی،آب پرتقال،کره و عسل و خامه و پنیر به مقدار لازم.نون داغ هم فراموش نشه.دوسه تا پیراشکی و شکلات صبحانه...
مونتگومری دفترچه کوچکی از جیبش دراورد و شروع به نوشتن کرد:نون داغ-پنیر...اوف..چقدر زیاد.یعنی ارباب هر روز همینقدر میخورن؟
نارسیسا شانه هایش را بالا انداخت و در حالیکه دور میشد جواب داد:نمیدونم.لوسیوس که هر روز صبح همینقدر میخوره.اگه یکی از اینا کم باشه خونه رو رو سر جنا خراب میکنه.راستی، یه فنجون شیر عسلی هم ببر.ارباب به انرژی احتیاج دارن.اگه نخوردن خودم میخورم.
مونتگومری دفترچه را در جیبش گذاشت و دوان دوان بطرف آشپزخانه رفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: جمعه 3 آذر 1391 22:42
نمایش جزئیات
آفلاین
مونتگومری در آشپزخانه مشغول درست کردن چایی بود. در حالی که کله اش را میخاراند به بسته چایی و قوری روی کابینت نگاهی کرد: هوم، خب چایی درست کردن چطوری بود؟ فکر میکنم باید چایی رو بریزم توی قوری، بعد بذارمش روی گاز...خب یه چیزی این وسط کم نیست؟ یعنی چایی مایع بود. اینطوری که خرده های چایی برشته میشن فقط! آهان آب!مایه حیات!

مونتگومری با بیلش از داخل گونی چایی کنار دیوار مقداری داخل قوری میریزه و بعد اون رو با آب پر میکنه و روی شعله زیاد قرار میده. بعد در حالیکه با رضایت کامل روی صندلی میشینه مشغول نگاه کردن به آتیش زیر قوری میشه.
مونتگومری در افکارش: آخه یکی نیست بگه، نونت نبود، آبت نبود. آبدارچی بودنت چی بود! تو گور کنی. با حفظ سمت هم به تسترال ها میرسیدی. نه وجدانا من کم کاری داشتم؟ نداشتم به ریش سالازار! پس چرا اینطوری شد وضعم اخه؟!...این قوری هم داره حسابی قل قل میکنه.خوبه، فکر کنم برای اینکه چایی حسابی قوام بیاد باید خوب بجوشه. به به چه چایی خوبی تحویل ارباب بدم. شاید اینطوری دلش به حالم بسوزه و بهم رحم کنه و بذاره برگردم سر کار خودم.

مونتی چایی رو بعد از اینکه حسابی جوشید و غلیظ! شد داخل لیوان بزرگ مخصوص ارباب میریزه و بعد از اینکه اونو توی سینی میذاره به سمت اتاق لرد میره. در این فکر بود که در هنگام خوردن چایی کمی با لرد حرف بزند شاید دل لرد را به رحم بیاورد.

...تق تق تق، ارباب اجازه هست؟
لرد با وسیله جادو در رو برای مونتی باز میکنه و میگه: کجا بودی؟ شکم ارباب از شدت گرسنگی صدای اعتراضش بلند شده. زود باش بیار اون سینی رو.
مونتگومری که به یاد آورده یادش رفته برای لرد صبحانه اماده کنه با ترس و لرز سینی رو روی میز جلوی لرد میذاره.

... کروشیو گورکن آبدارچی! صبحانه ارباب کجاس؟ برداشتی فقط یه لیوان چایی آوردی؟ کروشیو. حالا این چایی رو میخورم، بعدش باید به فکر صبحانه شاهانه ارباب باشی. میخوام برم به باقی قسمت ها سرکشی کنم. وقتی برای هدر دادن ندارم.
لرد لیوان مخصوصش رو برمیداره و جرعه ای از چایی مینوشه. چند لحظه در همون حالت میمونه و بعد با فشار چایی را به بیرون تف میکند که تمامش روی سر و صوررت مونتی پخش میشه!

...کروشیو کروشیو کروشیو! این دیگه چه کوفتیه برای ارباب آوردی؟ برداشتی برای من قیر درست کردی؟! تا حالا به عمرت چایی درست نکردی؟
... ارباب سالازار به سر شاهده بار اولم بود! فکر کردم باید پر ملات باشه. یه سر بیل چایی ریختم و گذاشتم حسابی بجوشه، مگه نباید اینطوری درستش کرد؟!:worry:

لرد کروشیو دیگری به همراه لیوان چایی به سمت مونتی پرتاب میکنه و میگه:اشتهام رو کور کردی. و این یعنی حسابی در خطری! سریعا برمیگردی آشپزخونه و برای ارباب تا یک ربع دیگه یه صبحانه کامل، قابل خوردن و خوشمزه درست میکنی. خراب کاری کرده باشی در مورد استخدامت تجدید نظر میکنم. اون وقت همون یه نخود لوبیا هم گیرت نمیاد بخوری! برو بیرون و صبحانه منو بیار!
مونتی با ترس و لرز از اتاق لرد خارج میشه و همان طور که دوان دوان به طرف آبدارخونه میدوه با خودش فکر میکنه چه کسی رو پیدا کنه که ازش برای درست کردن صبحانه کمک بگیره.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: یکشنبه 28 آبان 1391 21:12
نمایش جزئیات
آفلاین
بعد از چند ثانیه به همراه فلور و مونتگومری برگشت و قبل از این که کسی حرف بزنه فلور گفت:ارباب،میخواستیم ببینیم اگه ما بهم بربخوره چقدر ناراحت میشین.بخدا قصد بدی نداشتیم...
لرد گفت:بهانه؟بهانه دست ارباب میدین؟بهانه تو چیه مونتگو مری؟
-ارباب،همش تقصیر اینه.گفت اگه نیام بلاکم میکنه...

لرد چانه اش را خاراند و گفت:بسیار خب،بسیار خب،ارباب از مرگخورا متفکر خوشش میاد ولی نه از این مدلیا.هرچه زودتر از جلوی چشم ارباب دور شین.کروشیو.
فلور گفت:بله ارباب.
و اما حس انتقام جویی اش جلوی رفتنش را گرفت.
-ارباب،نمیخواین به جاهای دیگه سرک بکشین؟مرلینگاه سیاه،اتاق خواب مرگخوارا و خیلی جاهای دیگه...

لرد سری تکان داد و گفت:قبوله.اما فعلن...
صدایش را بلند کرد و داد کشید:نمیخوام ریخت شما ها رو ببینم!در ضمن..چایی فراموش نشه مونتی.
-بله ارباب.
مونتگومری و فلور به همراه بلاتریکس که در حال چشمک زدن به لرد بود،از اتاق خارج شدند و به پست خویش رفتند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تنها گیاهِ سیاهِ فتوسنتز کننده ی بدون ریشه ی گرد، با ترشح مواد گازی سیاه از واکوئلش. چرا ایمان نمی آورید؟
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: یکشنبه 28 آبان 1391 20:07
نمایش جزئیات
آفلاین
صبح فردا

ارباب از خواب بیدار شد و برای خوردن صبحانه به طبقه پایین رفت. مونتگومری را احضار کرد تا برایش صبحانه بیاورد، ولی کسی نیامد. برای بار دوم صدایش زد و باز هم هیچ اتفاقی نیفتاد. از روی صندلی بلند شد و به سمت شکنجه گاه رفت، تا شاید فلور از مونتگومری خبری داشته باشد، ولی فلور هم آن جا نبود.

لرد با خودش گفت: یعنی کجا می تونن باشن! چطور جریت کردن بدون اجازه من پست جدیدشون رو ترک کنن؟
در این زمان بلاتریکس وارد حال شد و بعد از تعظیم کوتاهی که به ارباب کرد، گفت: اوه ارباب! صبحتون بخیر. فکر کنم باید گرسنه باشید، الآن براتون صبحانه میارم.
ارباب گفت: لازم نکرده، بگو ببینم فلور و مونتگومری کجا هستن؟
بلا با ترس و لرز پاسخ داد: ارباب عصبانی نشیدا، ولی از دیروز که شما گفتین اخراجشون می کنین، دوباره استخدامشون می کنید، ناراحت شدن و بهشون بر خورد، بعدشم گذاشتن از خونه رفتن.
ارباب گفت: چی گفتی؟ بهشون بر خورده؟ غلط کردن که بهشون بر خورده، آخه مرگخوارم انقد سوسول؟ بعد با عصبانیت بیشتر گفت: برو برشون گردون، من اصلا وقت این خاله زنک بازی های شما رو ندارم، شما هنوز نفهمیدین که سر پیچی از دستورات من چه عواقبی داره؟
بلا با ناراحتی سرش را به پایین انداخت و به دنبال دستور لرد شتافت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ما تشنگان قدرتیم نه شیفتگان خدمت
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: یکشنبه 28 آبان 1391 01:58
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

لرد که حوصلش سر رفته تصمیم میگیره بازدیدی از قسمتهای مختلف خانه ریدل بکنه.از آبدارخونه که وضعیت خوبی هم نداره بازدید میکنه و بعد از بازدید از شکنجه گاه بطرف اتاق تسترالها میره و اونجا با فلور و مونتگومری مواجه میشه.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

لرد با فریاد بلندی حرف فلور را قطع کرد.
-ساکت باشین.این چه وضعیه برای مقر حکومتی من درست کردین؟آبدارخونه که اونجوری بود.شکنجه گاه که اینجوریه.اینم از اتاق تسترالها.چرا اینقدر کثیف و بدبوئه؟شماها مطمئنین تسترالهای زبون بسته ارباب اون تو زنده هستن؟

مونتگومری دوباره ماسکش را به صورت زد و از لای در داخل اتاق را نگاه کرد.
-ارباب یه چیزی اون گوشه داره تکون میخوره.احتمالا یکیشون زنده مونده!:worry:

گستاخی مونتگومری باضربه مستقیم چوبدستی ارباب پاسخ داده شد.
-آخ....ارباب اینم دست کمی از کروشیو نداره.

لرد با دیدن ترک روی چوب دستیش از زدن ضربه دوم منصرف شد.
-درستتون میکنم.همه چیو درست میکنم.خوب گوشاتونو باز کنین.از این لحظه همتون اخراجین.

صدای فریاد مونتگومری و فلور به هوا بلند شد.
-ارباب این کارو با ما نکنین.ما خانواده دارم.هر شب همه چشم به راه ما هستن که یه لقمه نون براشون ببریم.همین دیشب یه نخودو چهار قسمت کردیم و هر کدوم یه قسمتشو به عنوان شام خوردیم.

دل ارباب از تجسم هیچکدام از صحنه های بالا به درد نیامد.ولی او نقشه های دیگری داشت.
-سکووووت!هنوز حرفم تموم نشده.همتون اخراجین...بعد دوباره همتون استخدامین.محل کارتونو عوض میکنم.مونتگومری...تو! از این به بعد آبدارچی مخصوص اربابی.فلور تو مسئول شکنجه گاهی.به بلا هم بگین مسئولیت اتاق تسترالها رو به عهده بگیره.یکی دو روز فعالیتتونو زیر نظر میگیرم تا ببینم چی میشه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: چهارشنبه 26 مهر 1391 15:16
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد با خودش زمزمه کرد:اگه این خواب رو براش بفرستم خوبه.کمی میترسوندش.
و با یکی از توانایی های نامحدودش آن خواب باحال را برای هری پاتر فرستاد.هری پاتر هم با قدرت محدود چفت شدگیش آن خواب را ندید و والسلام...

بعد از مدتی لرد یاد وضع نامطلوب خانه ریدل افتاد و به طرف اتاق تسرالها به راه افتاد.بعد از کمی نزدیک شدن به اتاق تسترال ها برای لرد مشخص شد که چرا همیشه در رویاهاش صدای عرعر میشنیده.
لرد وردی خواند که باعث شد صدا در گوشش ضعیف شود .

با وجود آن بوی متعفن و بد به طرف در رفت.در رو که باز کرد دودی سبز رنگ و غلیظ به بیرون پاaیده شد و دو مرگخوار در لباس محافظ و اکسیژن به بیرون اومدند.

لرد دست به سینه ایستاد و با اخم گفت:مونتگومری،تو اینجا چی کار میکنی؟فلور ویزلی،اینجا چه خبره؟

فلور با اخم گفت:ما اومدیم کمی تاپاله تسترال جمع کنیم.آخه میخوایم تو مدرسه به بچه ها درس بدیم و چون تسترال نداریم...

-مدرسه؟
-خب ارباب...
-ساکت...راستشو زودتر به ارباب بگین.

فلور ویزلی به گریه در اومد و گفت:بخدا تصمیم اون بود..من تقصیری نداشتم.مجبورم کرد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تنها گیاهِ سیاهِ فتوسنتز کننده ی بدون ریشه ی گرد، با ترشح مواد گازی سیاه از واکوئلش. چرا ایمان نمی آورید؟
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: سه‌شنبه 25 مهر 1391 15:24
نمایش جزئیات
آفلاین
هری همون جوری که نشسته بود داشت میگفت آکسیو ولدمورت، آکسیو دامبلدور!!!!!

یهو رون بهش گفت داری چیکار میکنی؟

- دارم ولدمورت و دامبلدورو میارم، من که نتونستم لرد سیاه و بکشم میخوام ببینم دامبلدور چیکار میکنه!!!

-اگه دامبلدور می تونست که نمیسپردش به تو؟

آکسیو ولدمورت، آکسیو دامبل...

و ناگهان ولدمورت ظاهر شد ولی اثری از دامبلدور نبود.

رون گفت: بدبخت شدیم رفت هری این از کجا پیداش شد؟

ولدمورت گفت: پاتر اومدم که آواداکدا...

و ناگهان هری بر زمین افتاد ولی نمرد چرا؟

ارباب گفت: لیاقت نداری بکشمت که همون بست بود...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ما تشنگان قدرتیم نه شیفتگان خدمت
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: چهارشنبه 29 شهریور 1391 22:23
نمایش جزئیات
آفلاین
آنتونین به طرف در رفت و با لرزش گفت:بلا،تو کمکم نمیکنی؟
-کروشیبو آنتونین.کروشیو آنتونین.کروشیو آنتونین.گمشو بیرون!

آنتونین با بستن در از معرض آخرین کروشیو دور امان ماند.در رو بست و به آن تکیه داد.عرقشو پاک کرد و داد زد:اکسیو سفید!
تاپاله کبوتری به کنارش اومد.آنتونین پیف پیفی کرد و با خودش زمزمه کرد:این نه لعنتی.یه آدم.اسیو جادوگر سفید!

ناگهان دامبلدور به طرفش اومد.آنتونین جیغی زد و فرا کرد.پس از چندی متوجه شد که دامبلدور توهمی بیش نبوده. نفس راحتی کشید و خدا رو شکر کرد.بعد از بدبختی خودش به گریه اومد.مادرش همیشه آرزو داشت اون یه چیزی بشه.آنتونی سوپر ویزارد!آنتونی من!هر چند هر روز میگفت اون به جایی نمیرسه.آنتونین به این نتیجه رسید که اید مادرش راست میگفته.یک دفعه حس غیرتش بالا اومد و در شکنجه گاه رو با لگد زد.کمی مشت زد.در باز نشد.اونوقت مثل بچه جادوگر آلوهومورایی زد و در باز شد.به محض اینه اومد تو با چهره زامبی مانند بلا روبرو شد.آنتونین جیغ زد و فرار کرد.
بلاتریکس بعد از رفتن آنتونین رو به لودو کرد و گفت:داشتم میگفتم.بعد از این که اینجا رو برق انداختی تمیز کردی یخورده با خودت تمرین کن که دیگه این کار های آبرو بر رو انجام ندی.
بلاتریکس هم با همون حالتی که لرد داشت به بیرون شکنجه گاه رفت.بعد از اون روفوس در حالی که زمزمه میکرد با این اتفاقی که افتاد اگه تو پیام امروز پخشش کنم چه سودی بکنم من بیرون رفت.ایوان هم داشت با خوشحالی با چند تا مرگخوار تازه وارد دیگه حرف میزد و میخندید.لودو با حسرت به اون ها نگاه کرد و با تکان دادن چوبدستیش نیمی از اتاق رو تمیز کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دافنه.گرینگراس در 1391/6/30 15:20:38
تنها گیاهِ سیاهِ فتوسنتز کننده ی بدون ریشه ی گرد، با ترشح مواد گازی سیاه از واکوئلش. چرا ایمان نمی آورید؟