جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

19 کاربر(ها) آنلاین هستند (16 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
17 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

[[continious]] بچه‌های باحال اسلیترین

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: بچه های باحال اسلیترین
ارسال شده در: پنجشنبه 8 فروردین 1392 18:37
نمایش جزئیات
آفلاین
ویولت کنار بِلا بَلا (!) رفت و کیف ـش رو کوبید تو سر اون بدبخت!
وی وی شروع کرد به غر غر کردن:

- آخه شامپو ضد شوره ( فوش جدید :دی) اینم فکره که تو می کنی؟ دامبلدور، خر تشریف داره؟! ولدی رو ناقص کنیم، فوق ـش می زنه شَل و پَل مون می کنه! امّا اگه بریم سراغ دامبلدور، از مدرسه اخراج می شیم، بعد ـش کشته!

بلاتریکس ترکیبی از نگاه های چپولانه و عاقل اندر سفیه (!) رو تحویل ویولت داد و گفت:

- خب می خوای الآن چی کار کنیم؟!

- به هر حال باید یه جوری حافظه ـش رو پاک کنیم... اگه نجینی رو گیر بیاریم... شاید بتونیم خرش کنیم تا یکی حافظه ـشو پاک کنه.

-

سه ساعت بعد، تالار اسلیترین، خوابگاه پسرا:

- هــــِــی! *** * لیدی! اوپ، اوپ، اوپ، اوپ، اوپان گنگنم استای!

لرد ولدمورت بغل بخاری خوابگاه واستاده بود و شاباش می داد، یه چند نفری هم لباس خوابا رو گرفته بودن تو دستاشون و قِر می اومدن! یه توپ دیسکو هم اندازه هندونه اون وسط بود که نورای هفت رنگ ـش رو، روی دیوارای سبز خوابگاه بازتاب می کرد!

ولدمورت یه نیگاه این ور کرد... یه نیگاه اون ور کرد... کلاً نیگاه کرد ( ) و دید نجینی نیست... .

خلاصه! بعد از شهید کردن چند تن از ملت اسلیترین، راه افتاد سمت راه پله که بیاد پایین، دید نجینی داره از زیر میز رد می شه... یه چاقوی میوه خوری هم روی میزه که یحتمل با لرزش یک بال مگس، رو سر نجینی سقوط می کنه. دیگه بگذریم از اون ملّتی که پشت پرده قایم شدن! :دی

بهله... این شما و این رول نفر بعدی که قراره ادامه بده.

***

ببخشید کوتاه شد... آخه بچه ها رو درست حسابی نمی شناسم... دیگه سوژه به فنا رفت فک کنم... فنا خوش بگذره!


ممنون، ریتا اسکیتر ملعون!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریتا اسکیتر در 1392/1/8 18:42:53
چکش می زنیم ما...!


بهله... :fishing:
پاسخ به: بچه های باحال اسلیترین
ارسال شده در: شنبه 21 بهمن 1391 23:56
نمایش جزئیات
آفلاین
بلا در حالی که با شک و تردید به لرد سیاه نگاه میکرد که در حال تکاندن ردایش بود،پرسید:
-ارباب منو میشناسین؟

لرد سیاه که به خاطر خاکستر هایی که ردایش را آلوده کرده بودند عصبانی شده بود و سعی میکرد به کمک چوبدستیش آن را تمیز کند، به بلا چشم غره ای رفت.
-بلاتریکس یه کاری نکن عصبانیتمو سر تو خالی کنما...

بلاتریکس با نا امیدی چشم غره ای به ویولت رفت؛در همین هنگام آگوستوس با ترس جلو آمد تا شانسش را بیازماید.
-ارباب جونم یادتونه قبول کردین برگه ی مرخصیمو امضا کنین؟
-کروشیو آگوستوس...نکنه میخوای بری قبرستون ریدل؟! سریع همتون برین بیرون اعصابمو خورد کردین...ســــریع !

ملت در حالی که کاملا نا امید شده بودند، از تالار خارج شدند.
-اَه الکی دلمونو خوش کردیم...امکان نداره بشه اربابو فراموشوند (:دی)

بلاتریکس در حالی که چوبدستیش را در بین انگشتانش میچرخاند نگاهی به بقیه کرد.
-خب...اربابو نمیشه فراموشوند اما دمبل رو که میشه...نمیشه ؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بچه های باحال اسلیترین
ارسال شده در: چهارشنبه 4 بهمن 1391 00:56
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

دامبلدور و دار و دستش(بقیه اساتید)شروع به بازرسی تالارهای خصوصی میکنن.دامبلدور با دیدن لرد سیاه بهش مشکوک میشه.اعضای اسلیترین وانمود میکنن لرد دانش آموز جدیدیه.دامبلدور حرفشونو باور میکنه.لرد که فردا باید سرکلاس اول حاضر بشه هیچکدوم از وسایل مدرسه رو نداره.به ملت اسلی میگه برن وسایل رو از تالارهای دیگه براش بدزدن.
اسلیترینی ها تصمیم میگیرن طلسم فراموشی رو روی لرد اجرا کنن که مثل یک دانش آموز تازه وارد رفتار کنه.این مسئولیت به بانو ویولت واگذار میشه.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بعد از کمی جستجو در تالار لرد سیاه یافته شد!بلاتریکس بطرف شومینه تالار که شعله های سبز رنگ در آن زبانه میکشید خم شد.
-ارباب؟ارباب میشه بپرسم برای چی رفتین تو شومینه نشستین؟

لرد کمی دور و برش را فوت کرد.
-کمی سردم شده بود.اومدم اینجا مطالعه کنم.ولی این کتاب ابله هی آتیش میگیره.:vay:

بلا در حالیکه سالازار را شکر میکرد که لرد سیاه مویی در کله اش ندارد به ویولت اشاره کرد.
-الان وقتشه.حواسش پرته.شعله ها هم نمیذارن چیزی ببینه.بزن طلسه رو.مواظب باش دستت نلرزه.خوب پاک کن!هیچی باقی نمونه.

ویولت با قدمهای لرزان کمی جلوتر رفت.چوب دستیش را بطرف لرد گرفت و زمزمه کرد:آبلیوییت!

طلسم از لابلای شعله ها گذشت و درست به فرق سر لرد برخورد.لرد چشمانش را بست.برای لحظاتی بی حرکت ماند.بعد از باز کردن چشمانش ناگهان از جا پرید و به شدت از شومینه به وسط تالار پرتاب شد.
-این دیگه چیه؟کی منو انداخته بود تو شومینه؟قصد داشتین کبابم کنین؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بچه های باحال اسلیترین
ارسال شده در: جمعه 7 مهر 1391 00:06
نمایش جزئیات
آفلاین
ویولت با ترس و لرز سعی کرد بین جمعیت پنهان شود ولی چون تعداد اسلیترینی ها زیاد نبود موفق نشد.برای همین جلو رفت و سعی کرد لبخند شجاعانه بزند.
ویولت:خب چرا من؟شما بیشتر از من با ارباب آشنایی دارین.اخلاقشو میدونین.
آگوستوس:اخلاق؟حرفشم نزن.این یکیو ارباب اصلا ندارن.
ویولت که هنوز امیدوار بود ملت اسلیترین بی خیالش شوند ادامه داد:منظورم اینه که من که مرگخوار نیستم.شما بهتر میدونین از چی خوشحال میشه و از چی عصبانی.
بلاتریکس:ارباب اصولا از هیچی خوشحال نمیشن و از همه چی عصبانی میشن.
ویولت زیر لب زمزمه کرد:این چه اربابیه شماها دارین؟و با صدای بلند ادامه داد:باشه.من این کارو انجام میدم.ولی به چه بهانه ای برم پیششون؟تازه جلو چشمش که نمیتونم طلسم فراموشی رو اجرا کنم.تا بخوام تکون بخورم آواداکداورا رو زده.باید از پشت سر بزنم.
بلاتریکس با به خاطر آوردن خشانت ارباب خنده ای شیطانی سر داد.بعد جلو رفت و دستش را روی شانه ویولت گذاشت.
بلا:من کمکت میکنم.تو رو میبرم به عنوان تازه وارد به ارباب معرفی میکنم.بعد سرشو گرم میکنم.همه میدونن که مهارت خاصی در این کار دارم. .بعد تو از پشت طلسم رو اجرا کن.حواست باشه درست اجرا کنی.اطلاعات ارباب اونقدر زیادن که به سادگی پاک نمیشن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: بچه های باحال اسلیترین
ارسال شده در: شنبه 1 مهر 1391 23:57
نمایش جزئیات
آفلاین
بلاتریکس لبخند ملیح و البته خطرناکی به عمو ایوان زد و گفت:
_ من فقط یه سوال برام پیش اومده! :pretty:

ایوان: جونم بگو رو در واسی نکن.

بلاتریکس: بی زحمت میشه بپرسم کی میخواد مسئولیت خطیر بی هوش کردن ارباب رو به عهده بگیره؟

ایوان که احساس خطر کرده بود با دستپاچگی اینور و اونورشو نگاه گرد و اولین نفری که جلوی چشماش دید انگشتش نشون داد و گفت:
_ این! این! همین بانو ویولت تازه وارد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بچه های باحال اسلیترین
ارسال شده در: شنبه 1 مهر 1391 21:22
نمایش جزئیات
آفلاین
بعد از رفتن مگ گوناگال ملت نفس راحتی کشیدند و عرق سردی که بر پیشانیشان نشسته بود را با پشت
استین خود پاک کردند.
ایوان که مشخص بود به شدت ذهنش درگیر نقشه کشیدن برای حل این مشکل بود ناگهان جمجمعه اش تکانی خورد و با صدای بلند فریاد زد:

-....فهمیـــــدم... راه چاره فقط طلسم فراموشیه ...

آستوریا که هنوز متوجه موضوع نشده بود با چشم غره از ایوان پرسید:

- طلسم فراموشی ؟ خب بیشتر توضیح بده!

ایوان درحالیکه تریپ گولاخانه ای به خود گرفته بود شروع به قدم زدن کرد :

-اهم...اهم... خب طلسم فراموشی... بهترین راه ممکن برای اینکه ارباب به عنوان یک جادوگرنوآموز طبیعی تر به نظر برسه!

آگوستوس که همچنان داشت محل نیشگون آستوریا را با دست میمالید رو به ایوان کرد و گفت:

- منظورت اینه که همه اطلاعات علمی ارباب رو از ذهنش پاک سازی کنیم؟

ایوان با خنده ای شیطانی جواب داد :

- دقیقا .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بچه های باحال اسلیترین
ارسال شده در: سه‌شنبه 10 مرداد 1391 00:31
نمایش جزئیات
آفلاین

بلاتریکس لحظه ای به فکر فرو رفت و سپس گفت:
- آره درسته،که تهیه ی اونا هم کاری نداره، پاتیل رو سوروس بهمون میده، جارو هم اسکورپیوس.اما یه مشکل بزرگتر هم داریم.

آگوستوس با دلواپسی به جان ناخن هایش افتاد.
- وای نه تورو سالازار. دیگه چی؟؟
- ارباب تو همه ی درس ها استاده و اینجوری شک همه رو جلب میکنه؛ باید یه راهی پیدا کنیم تا قانعش کنیم که همه چیزو عالی انجام نده، وگرنه همه توی دردسر میوفتیم.

آستوریا همانطور که در حال برانداز کردن مک گونگال که به سمت آنها میامد بود، اضافه کرد:
-که اینم تقریبا غیر ممکنه. ارباب نمیتونه توی چیزی عالی نباشه.

سپس رو به ایوان اخطار داد:
-کتابه رو قایم کن، اون پیره زنه داره میاد سمتمون.

کمتر از دو دقیقه ی بعد مک گونگال به جمع آنها رسید و با تعجب به آنها که مشغول بحث در مورد برنامه ی درسیشان بودند، چشم دوخت.
- شما دو ساعته اینجا دارین در مورد درس حرف میزنین؟
-وا...پروفسور پس باید راجب چی حرف بزنیم؟!
- هیچی ولش کن. احیاناً هم که گم شدن وسایل بچه ها و این داستانا هم کار شما نیست دیگه؟

آگوستوس که به خاطر درد حاصل از نیشگون بلاتریکس اشک در چشمانش جمع شده بود رو به مک گونگال گفت:
-شما میخواین به ما تهمت بزنین؟ یه بارم که ما تصمیم گرفتیم بچه های خوبی بشیم شما نذارین باشه؟ بازم یه کاری کنین که احساس خلافکار بودن به ما دست بده خب؟؟

مک گونگال قبل از اینکه خودش متهم آن سرقت ها شناخته شود، به آنها اخطار داد تا سر وقت به کلاس هایشان بروند از جمع آنها خارج شد و آنها را تنها گذاشت تا فکری به حال مشکلشان کنند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بچه های باحال اسلیترین
ارسال شده در: چهارشنبه 28 تیر 1391 01:13
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:(فقط سه پست زده شده ولی تاپیک داشت خاک میخورد!)

دامبلدور و دار و دستش(بقیه اساتید)شروع به بازرسی تالارهای خصوصی میکنن.دامبلدور با دیدن لرد سیاه بهش مشکوک میشه.اعضای اسلیترین وانمود میکنن لرد دانش آموز جدیدیه.دامبلدور حرفشونو باور میکنه.لرد که فردا باید سرکلاس اول حاضر بشه هیچکدوم از وسایل مدرسه رو نداره.به ملت اسلی میگه برن وسایل رو از تالارهای دیگه براش بدزدن!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مورگان که شنل سیاهرنگی پوشیده بود آماده رفتن شد.
-چشم ارباب.همین الان براتون میدزدم میارم.لطفا نقشه رو بدین!

لرد با تعجب پرسید:چه نقشه ای؟

مورگان نگاهی به بقیه اسلیترینیها انداخت.
-خب...من که نمیدونم بقیه تالارها کجا هستن.تازه اگه بدونمم نمیتونم واردشون بشم که!فکر کردم شما میدونین.هر چی باشه بزرگترین جادوگر قرن هستین!

بلاتریکس که متوجه خشم ارباب شده بود سعی در آرام کردن اوضاع داشت.
-الان شبه.همه خوابن.ارباب میتونه سرکلاس اولش حاضر نشه.ما صبح میریم تو محوطه و جنگل و کنار دریاچه و همه جا رو میگردیم.همه وسایل رو برای ارباب میدزدیم و میاریم.الان بهتره بخوابیم!خودم برای ارباب لالایی میگم که خوابشون ببره.


صبح روز بعد:

ملت اسلی بی خیال همه کلاسها شده و به شکل گروههای کوچک در مدرسه پخش شدند.

-هی تو؟
-من؟:worry:
-اوهوم...کتاب جادوی مقدماتی رو داری؟
-بله!:worry:
-خب...دیگه نداری...ردش کن بیاد!

ایوان کتاب را از دانش آموز تازه وارد گرفت و لابلای استخوانهای دنده اش جا داد.
-خب...فکر کنم اگه پاتیل و جارو رو هم پیدا کنیم وسایل ارباب کامل میشه و میتونه بره سر کلاس!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: بچه های باحال اسلیترین
ارسال شده در: جمعه 15 مهر 1390 10:28
نمایش جزئیات
آفلاین
ولدمورت برای 834 بار در رختخوابش غلت خورد و به سقف اتاق خیره شد.
_ آه... این شب لعنتی چرا صبح نمیشه آخه!؟!
و دوباره در تختش جابجا شد.

ده دقیقه بعد
ولدمورت در حالیکه 945اُمین غلتش را میزد به عنکبوت بخت برگشته ای که از تختش بالا می آمد نگاه میکرد.
_ کروشیو!
و به پیچ و تاب خوردن عنکبوت خیره شد.
_ آآه نه دیگه حتی شکنجه دادن هم حالمو خوب نمیکنه!

ولدمورت با بیحوصلگی آواداکداورایی را روانه عنکبوت کرد و از جایش بلند شد و به سمت در اتاقش و تالار اسلیترین رفت.
خـــــُرررررر پـــــــفففف
خخخخُررررر پپپپــــُف

صدای خر و پف ملت اسلی از جای جای تالار به گوش میرسید. ولدمورت با ناراحتی خود را بر روی یکی از صندلی های تالار انداخت و مشغول گوش کردن صداهای موجود در تالار شد.

خُخخخررررر پپپپـُـــف

ولدمورت که گوشش را حسابی تیز کرده بود به سمت در اتاق سوروس برگشت.
_ببین با چه خیال راحتی خوابیده و خر و پف میکنه! اونوقت من ،ارباب بزرگ، باید به خاطر اون مرتیکه ریشو اینجوری بیخواب بشم هــــی! متنفرم از ته دل من از اول مهر!!

چند لحظه بعد

فـــــیس فـــووووَش
_ آخــــی صدای دخترک نازنینم بود سوروس قربون اون فیس فیس هات بره!

ولدمورت کمی جایش را روی کاناپه تغییر داد و به فکر فرو رفت که در همان حین... خُـــرررررررررررر پـُفففففففف!!!
_ ای مــــرگ! داشتم به فکر فرو میرفتم... اصن چه معنی داره ارباب خوابش نبره و اینا همشون اینجوری خر و پف کنن!

بــیــــدار شیـــــن!!!

چند ثانیه بعد در تالار اسلیترین

بلاتریکس سراسیمه از اتاقش بیرون پرید...
_چی شده؟!!! محفل حمله کرده؟! زلزله اومده؟!

آآآآآآآآآآ

سوروس با عجله به سمت آستوریا دوید.
_ چته چرا جیغ میزنی!؟

آستوریا که سرش را در بالشش فرو کرده بود به محلی که بلاتریکس ایستاده بود اشاره کرد.
_ لــ... ل... لــــولـــو!!!

اسنیپ پوزخند زنان به بلاتریکس که موهای وز وزیِ اش در بالای سرش سیخ شده بود نگاه کرد.
_ هه! نه بابا این که بلای خودمونه... هرچند با لولویی که گفتی چندان فرقی هم نداره!

بلاتریکس چشم غره ای را روانه اسنیپ کرد و به سمت ولدمورت رفت.
_چیزی شده سرور من!؟

ولدمورت با خشم به تک تک اعضای تالار نگاهی گذرا میکرد.
بلاتریکس که با موهای وزوزی و چهره ای نگران بالای سرش ایستاده بود، آستوریا که از خجالت سوتی ای که چند لحظه پیش داده بود به رنگ لبو در آمده بود، اسنیپ که پوزخندزنان و بیخیال به دیوار تکیه داده بود، آگوستوس که سرش را به دیوار تکیه داده بود و چرت میزد، آنتونین که کف زمین پهن گشته و کاملا در خواب ناز بود ، مورفین که فین فین کنان پاهایش را در آغوش گرفته بود و گوشه ای کز کرده بود و...

همین طور که ولدمورت به چهره مرگخوارانش نگاه میکرد بلاتریکس بار دیگر پرسید.
_ ارباب چیه چیزی شده چرا ساکتین!؟ میخواین ما نباشیم تا کنارت باشه کی!؟()

ولدمورت پس از اندکی سکوت خطاب به ملت اسلی گفت : همونطور که میدونین فردا اولین روز مدرسه منه! زهر ِ نجینی آگوستوس! نیشتو ببیند سوروس! بله... داشتم میگفتم... فردا اولین روز مدرسه اس و من هیچ کدوم از لوازم مدرسه رو ندارم! 4 ساعت دیگه من باید سر کلاس باشم و شماها باید برام چیزایی که لازم دارم رو بیارین!

_ الان!؟!!!! آخه از کجا ارباب؟! توی تالار اسلی از این چیزا به هیج وجه پیدا نمیشه!
ولدمورت به سمت آستوریا برگشت.
_ خب میتونید از تالارای دیگه برام بیارینشون!
_ یعنی بریم بدزدیم ارباب!؟
_ اوهوم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: بچه های باحال اسلیترین
ارسال شده در: شنبه 2 مهر 1390 17:46
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور بعد از گفتن این حرف یکی دو ساعتی مشغول تفتیش بقیه بر و بچ اسلیترین کرد و از اونجاییکه اصل اعتماد کردن به همه در اولیت بود سرانجام پس از ایراد خطبه ای طولانی برای مورفین در مورد مضرات گرد و وادار کردن گانت به ریختن اندوخته اش در سوراخ توالت، دست از جستجو کردن برداشت و تالار را ترک کرد.

با رفتن دامبلدور طولی نکشید که شلیک خنده از گوشه و کنار تالار بلند شد. صحنه برخورد دامبلدور با لرد سیاه به گونه ای بود که حتی بلاتریکس هم با به یاد اوردن ان صحنه قادر به کنترل رکدن خودش نبود.
- ها ها هاها... هو...اهم...سرورم به دل نگیرید!
- هه هه...اربابو کلاس اول! ها ها ها....
- ها ها ها.. آخخخخخخخخخخخخخخخخخخ... ارباب!!!!
- ارباب و زهر مار!

لرد سیاه با گفتن این جمله با عصبانیت چوب جادویش را رو به سایرین گرفت و دردناکترین کروشیو هایش را روانه انها کرد.
- کروشیو... که به لرد سیاه... یعنی من... سرور خودتون... می خندید!...کروشیو ابله ها...

شبانگاه

لرد سیاه در تختش غلتی و با ناراحتی بالشش را جابجا کرد تا در وضعیت بهتری قرار گیرد. هنوز صدای ناله از گوشه او کنار تالار به گوشش می رسید اما برای او هیچ اهمیتی نداشت! انچه که او را ناراحت کرده بود برخورد ابلهانه دامبلدور با او ان هم در جمع بود.

- کلاس اولی... پیر خرفت... کلاس اول... چه جسارتا!!! اگه اگه فقط می تونستم برگردم اون لحظه که این حرفو بهم زد همون موقع پوست از سرش می کندم و با ریشاشش کارخونه نخ ریسی را مینداختم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
When the egg breaks by an external power, a life ends. When an egg breaks by an internal power, a life begins. Great changes always begin with that internal power