ولدمورت برای 834 بار در رختخوابش غلت خورد و به سقف اتاق خیره شد.
_ آه... این شب لعنتی چرا صبح نمیشه آخه!؟!
و دوباره در تختش جابجا شد.
ده دقیقه بعدولدمورت در حالیکه 945اُمین غلتش را میزد به عنکبوت بخت برگشته ای که از تختش بالا می آمد نگاه میکرد.
_ کروشیو!

و به پیچ و تاب خوردن عنکبوت خیره شد.
_ آآه نه دیگه حتی شکنجه دادن هم حالمو خوب نمیکنه!
ولدمورت با بیحوصلگی آواداکداورایی را روانه عنکبوت کرد و از جایش بلند شد و به سمت در اتاقش و تالار اسلیترین رفت.
خـــــُرررررر پـــــــففففخخخخُررررر پپپپــــُفصدای خر و پف ملت اسلی از جای جای تالار به گوش میرسید. ولدمورت با ناراحتی خود را بر روی یکی از صندلی های تالار انداخت و مشغول گوش کردن صداهای موجود در تالار شد.
خُخخخررررر پپپپـُـــفولدمورت که گوشش را حسابی تیز کرده بود به سمت در اتاق سوروس برگشت.
_ببین با چه خیال راحتی خوابیده و خر و پف میکنه! اونوقت من ،ارباب بزرگ، باید به خاطر اون مرتیکه ریشو اینجوری بیخواب بشم هــــی! متنفرم از ته دل من از اول مهر!!
چند لحظه بعدفـــــیس فـــووووَش_ آخــــی صدای دخترک نازنینم بود

سوروس قربون اون فیس فیس هات بره!
ولدمورت کمی جایش را روی کاناپه تغییر داد و به فکر فرو رفت که در همان حین...
خُـــرررررررررررر پـُفففففففف!!!
_ ای مــــرگ! داشتم به فکر فرو میرفتم... اصن چه معنی داره ارباب خوابش نبره و اینا همشون اینجوری خر و پف کنن!
بــیــــدار شیـــــن!!!چند ثانیه بعد در تالار اسلیترینبلاتریکس سراسیمه از اتاقش بیرون پرید...
_چی شده؟!!! محفل حمله کرده؟! زلزله اومده؟!
آآآآآآآآآآ
سوروس با عجله به سمت آستوریا دوید.
_ چته چرا جیغ میزنی!؟
آستوریا که سرش را در بالشش فرو کرده بود به محلی که بلاتریکس ایستاده بود اشاره کرد.
_ لــ... ل... لــــولـــو!!!
اسنیپ پوزخند زنان به بلاتریکس که موهای وز وزیِ اش در بالای سرش سیخ شده بود نگاه کرد.
_ هه! نه بابا این که بلای خودمونه... هرچند با لولویی که گفتی چندان فرقی هم نداره!

بلاتریکس چشم غره ای را روانه اسنیپ کرد و به سمت ولدمورت رفت.
_چیزی شده سرور من!؟
ولدمورت با خشم به تک تک اعضای تالار نگاهی گذرا میکرد.
بلاتریکس که با موهای وزوزی و چهره ای نگران بالای سرش ایستاده بود، آستوریا که از خجالت سوتی ای که چند لحظه پیش داده بود به رنگ لبو در آمده بود، اسنیپ که پوزخندزنان و بیخیال به دیوار تکیه داده بود، آگوستوس که سرش را به دیوار تکیه داده بود و چرت میزد، آنتونین که کف زمین پهن گشته و کاملا در خواب ناز بود ، مورفین که فین فین کنان پاهایش را در آغوش گرفته بود و گوشه ای کز کرده بود و...
همین طور که ولدمورت به چهره مرگخوارانش نگاه میکرد بلاتریکس بار دیگر پرسید.
_ ارباب چیه چیزی شده چرا ساکتین!؟ میخواین ما نباشیم تا کنارت باشه کی!؟(

)
ولدمورت پس از اندکی سکوت خطاب به ملت اسلی گفت : همونطور که میدونین فردا اولین روز مدرسه منه! زهر ِ نجینی آگوستوس! نیشتو ببیند سوروس!

بله... داشتم میگفتم... فردا اولین روز مدرسه اس و من هیچ کدوم از لوازم مدرسه رو ندارم! 4 ساعت دیگه من باید سر کلاس باشم و شماها باید برام چیزایی که لازم دارم رو بیارین!
_ الان!؟!!!! آخه از کجا ارباب؟! توی تالار اسلی از این چیزا به هیج وجه پیدا نمیشه!
ولدمورت به سمت آستوریا برگشت.
_ خب میتونید از تالارای دیگه برام بیارینشون!
_ یعنی بریم بدزدیم ارباب!؟
_ اوهوم!