------------------------------------------------------------
- تو که چشمات خیلی قشنگ بود، رنگ موهات خیلی عجیب بود.

هلگا همینطور که توی آینه دسته دار جواهر نشانش خودش رو نگاه می کرد، برای خودش آواز سوزناک می خوند و افسوس می خورد که اون قیافه قشنگ
دور تا دور میز آشپزخونه، لرد ولدمورت های یک شکل و یک اندازه نشسته بودند و به همدیگه نگاه می کردند.
یکی از لرد های سیاه جیغ زد:
- حالا باید چیکار کنیم؟!

یک لرد دیگر از اون طرف گفت:
- معلومه! هوشیاری مداوم... اه چرا من نمی تونم پشت اون در رو ببینم؟ همش حس می کنم یکی اونجاس.
سپس نگاهی به ولدمورت دیگری کرد و به تندی گفت:
- هی تو کی هستی؟ چرا داری می خندی توی این وضعیت؟

ولدمورت نامبر 3 لبخند پهن تری زد و گفت:
- آخه حس خیلی خوبیه که الان ریش ندارم، این بچه نمی تونه چیزی رو بکشه.

- عووووو... پروفسور به جای ذوق کردن یه نقشه خوب بکشین که از این حال در بیایم!
در حالی که بحث سر راه های خلاصی از این مشکل بالا گرفته بود ناگهان لارتن ولدمورت نما حرفی زد که باعث شد همه ساکت بشن و به فکر فرو برن:
- دقیقاً چرا ما باید این مشکل رو حل کنیم؟!
مودی ولدمورت نما گفت:
- خب معلومه! ما باید تبدیل به خودمون بشیم. اینجوری اصلاً نمی تونیم توی خیابون هم راه بریم.
- پس بقیه چطوری راه میرن؟
- چی؟ کدوم بقیه؟
و لارتن روزنامه پیام امروز را روی میز آشپزخونه گذاشت تا همه بتونن عکس بزرگ صفحه ی اول که تعداد زیادی ولدمورت دستگیر شده بود را ببینند.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج



... دعوا نکنید با هم. از این ریش سفید من و سن و سال گودریک خجالت بکشید. تدی حالا این دفعه رو گیاهخواری کن. جیمز.. یویوت رو از حلق استاد نارنجی در بیار! الستور یه لحظه آروم بشینین... هم خودت، هم اون چشمت... خب! حالا بهتر شد. گیلاسا همه بالا... به سلامتی! :pint:




دره گودريك با ورود پاييز به رنگ هاي زرد و قرمز در امده بود و منظره اي بسيار زيبا را ايجاد كرده بود.
)


