جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

24 کاربر(ها) آنلاین هستند (12 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
23 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: دره گودریک
ارسال شده در: چهارشنبه 15 آبان 1392 12:04
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه: دو مرگخوار به صورت خود سرانه به یکی از کافه های دره گودریک رفتند و به صاحب اون کافه چاشنی دارک لرد دادند که توی نوشیدنی هاش بریزه. در همون وقت تعدادی از محفلی ها به اونجا رفتند و همگی از نوشیدنی ها خوردند و به شکل لرد ولدمورت در اومدن!
------------------------------------------------------------

- تو که چشمات خیلی قشنگ بود، رنگ موهات خیلی عجیب بود.

هلگا همینطور که توی آینه دسته دار جواهر نشانش خودش رو نگاه می کرد، برای خودش آواز سوزناک می خوند و افسوس می خورد که اون قیافه قشنگ پیرمرد پسر کشش(!) از دست رفته.

دور تا دور میز آشپزخونه، لرد ولدمورت های یک شکل و یک اندازه نشسته بودند و به همدیگه نگاه می کردند.

یکی از لرد های سیاه جیغ زد:
- حالا باید چیکار کنیم؟!

یک لرد دیگر از اون طرف گفت:
- معلومه! هوشیاری مداوم... اه چرا من نمی تونم پشت اون در رو ببینم؟ همش حس می کنم یکی اونجاس.

سپس نگاهی به ولدمورت دیگری کرد و به تندی گفت:
- هی تو کی هستی؟ چرا داری می خندی توی این وضعیت؟

ولدمورت نامبر 3 لبخند پهن تری زد و گفت:
- آخه حس خیلی خوبیه که الان ریش ندارم، این بچه نمی تونه چیزی رو بکشه.

- عووووو... پروفسور به جای ذوق کردن یه نقشه خوب بکشین که از این حال در بیایم!

در حالی که بحث سر راه های خلاصی از این مشکل بالا گرفته بود ناگهان لارتن ولدمورت نما حرفی زد که باعث شد همه ساکت بشن و به فکر فرو برن:
- دقیقاً چرا ما باید این مشکل رو حل کنیم؟!

مودی ولدمورت نما گفت:
- خب معلومه! ما باید تبدیل به خودمون بشیم. اینجوری اصلاً نمی تونیم توی خیابون هم راه بریم.

- پس بقیه چطوری راه میرن؟

- چی؟ کدوم بقیه؟

و لارتن روزنامه پیام امروز را روی میز آشپزخونه گذاشت تا همه بتونن عکس بزرگ صفحه ی اول که تعداد زیادی ولدمورت دستگیر شده بود را ببینند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هلگا هافلپاف در 1392/8/15 12:10:33
پاسخ به: دره گودریک
ارسال شده در: سه‌شنبه 14 آبان 1392 08:45
نمایش جزئیات
آفلاین
- این که خون نداره!

پیشخدمت که داشت نوشیدنی‌های اعضای محفل رو دستشون می‌داد، با بداخلاقی گفت:

- همینه که هست! نوشیدنی‌های ما بدون خونه.
- حتی ترو بلادم ندارین؟

پیست.. پیست..پیست..

لارتن از اون سر با همه‌ی هیکلش روی میز خم شده بود و برای تدی چشم و ابرو میومد.

- چی میگی عمو؟ چرا پیست پیست میکنی؟
- تو از کی تا حالا خون میخوری لامصب؟ همیشه گوشتش مال تو بود، خونش واسه من. استخواناش هم میدادیم به جیمز.
-

جیمز:

- فرزندان روشنایی ... دعوا نکنید با هم. از این ریش سفید من و سن و سال گودریک خجالت بکشید. تدی حالا این دفعه رو گیاهخواری کن. جیمز.. یویوت رو از حلق استاد نارنجی در بیار! الستور یه لحظه آروم بشینین... هم خودت، هم اون چشمت... خب! حالا بهتر شد. گیلاسا همه بالا... به سلامتی! :pint:

با گرم شدن سر اعضای محفل، کم کم صدای خنده‌ها و شوخی‌هاشون میرفت تو مخ کافه‌چی و بقیه مهمونا.

رون یک مرتبه وسط قر ریزه چشمش به هلگا افتاد.

- عهه، هلگا... چرا چشات سرخ شده؟
- تا ترو بهتر ببینم!
- چه بلایی سر دماغت اومده؟
- سرما خوردم ننه، از بس آب دماغمو گرفتم اینطوری شده.
- ننه... پس چرا موهای سرت ریخته؟
- اوا خاک عالم... موهای نازنینم کو؟

دو مرگخوار که از گوشه‌ی کافه ناظر از دست رفتن مو و دماغ محفلی‌ها بودن، یک‌بار دیگه دستور تهیه نوشیدنی مخصوص با چاشنی لرد سیاه رو بررسی کردن.. نوشته بود خورنده‌ی معجون شبیه لرد سیاه میشه ولی جایی اشاره نشده بود این شباهت فیزیکیه یا روانی، هر چند که جواب این سوال در اون لحظه جلو چشمشون بود.

- حالا جواب ارباب رو چی بدیم؟




افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: دره گودریک
ارسال شده در: جمعه 10 آبان 1392 03:03
نمایش جزئیات
آفلاین
پیشخدمت با متانت به میز محفلی ها نزدیک شد.
-سلام.خوش اومدین.چی میل دارین؟

جیمز که هرگز کسی اثری از متانت در او مشاهده نکرده بود، جیغ زنان اعلام کرد:
-من که "جیغ زنان" گفته بودم نوشیدنی مخصوص!نکنه ادعا میکنین برد صدام در این دره کم شده و صدای جیغ های جیمز گوش جهانیان رو کر نمیکنه؟...آره تدی؟نمیکنه؟

پیشخدمت که هدفی جز آموختن ادب به جیمز نداشت، خیلی زود از هدفش منصرف شد.تعداد محفلی ها را شمرد و روی دفترچه ای که در دست داشت نوشت:هشت عدد نوشیدنی مخصوص+ یک عدد نوشیدنی مخصوص تر برای جناب دامبلدور.

-اهم...اهم...
-بله آقا؟فرمایشی داشتین؟چیز دیگه ای میل دارین؟
-نخیر...صرفا فرمودیم اهم!...ولی حالا که سر صحبت رو باز کردین میشه ازتون بپرسم اینجا کجاست؟

پیشخدمت لبخندی به پیرمرد ناشناس زد.
-بله قربان.بهترین میز کافه ماست.در سمت راستتون میتونین از پنجره منظره قبرستان رو...

-نه...نه...ببین.ذهنت اینقدر بسته نباشه.در ابعاد وسیع تر جواب بده.اینجا کجاست؟
-کافه!
-کمی وسیع تر!
-کافه وسیع؟
-نه...نه...از نظر مکانی گفتم!فکرتو بازتر کن.
-کافه باز؟!
-نه!یه کم بیشتر سعی کن.از فضای کافه برو بیرون.
-نمیشه که...پس کی به مشتریا برسه؟!
-منظورم سفر ذهنیه.ذهنتو بفرست بیرون.حالا جواب بده.اینجا کجاست؟
-کافه باز وسیع؟...چرا این شکلی شدین؟...نه نه...صبر کنین...یافتم!دره؟
-درسته!خب کدوم دره؟
-دره گودریک؟
-آهان...خودشه! و شما میدونین من کی هستم؟

پیشخدمت نه میدانست و نه اهمیتی میداد.با وجود این بعد از گفتن جمله "ببخشید من کمی عجله دارم.مشتریا منتظرن" و بدون توجه به فریاد های تدی که نوشیدنیش را خون آلود میخواست، میز را ترک کرد و به طرف آشپزخانه برگشت.
پیرمرد ناشناس که سوال و جوابش به نتیجه نرسیده بود زیر لب شروع به غر غر کرد.
-اصلا قابل قبول نیست.تو دره گودیک به شخص گودریک گریفیندور احترامی گذاشته نمیشه...از صبحه هی دارم خودمو به این و اون معرفی میکنم و دلیل و مدرک نشون میدم.انگار نه انگار!حتی منو نمیشناسن!یکی باید به اینا بفهمونه که اگه اینجا "جنابی" وجود داشته باشه اون منم!

کمی دور تر از محل غر زدن گودریک، پیشخدمت سرگرم آماده کردن نوشیدنی مخصوص با چاشنی لرد سیاه بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1392/8/10 3:09:54
پاسخ به: دره گودریک
ارسال شده در: یکشنبه 28 مهر 1392 13:25
نمایش جزئیات
آفلاین

سوژه جديد



هوا ابري و باراني بود اما باران نمي باريد ولي خب هوا كه باراني بود! دره گودريك با ورود پاييز به رنگ هاي زرد و قرمز در امده بود و منظره اي بسيار زيبا را ايجاد كرده بود.

برگ هاي پاييزي تمام راه هاي را پوشاده بودند. صداي كلاغ از هر سوي دره به گوش مي رسيد.

جلوي دانشگاه آزاد واحد دره ي گودريك هم مملو از دختر ها و پسر هاي طالب دانش بود كه جلوي در دانشگاه با هم تبادل جادو مي كردند و شماره هاي جادوئي خود را بهم مي دادند! (آلبوس: ميشه طنز ننويسي تو! مسخرس بابا!)

تنها كافي شاپ دره گودريك مملو از جمعيت بود. در اين روز هاي سرد پاييزي دست كم هزار جادوگر در روز به اين جا مي آمدند و نسكافه جادوئي مي نوشيدند. اين كافي شاپ تازه تاسيس حسابي نونش در روغن بود

كافي شاپ بسيار بود. در كنار قسمت پذيرش ، حدودا ده ميز براي نشستن مشتري ها قرار داشت و قسمت پذيرش نيز بسيار بزرگ بود كه در پشت ان نيز اتاق مديريت قرار داشت.

در همين لحظه بود كه دو مرد بسيار عادي وارد كافي شاپ شدند. خدمتكار دم در به آنها خوش آمد گفت. يكي از مرد ها به طرف خدمتكار رفت و در گوش او گفت: « من مي خوام رئيس رو ببينم! »

خدمتكار مكسي كرد و بعد گفت: « از طرف كي اومدين! »

مرد دومي با كمي صداي بلندتر گفت: « دارك لرد »

خدمتكار كمي ترسيد و عقب رفت و گفت: « پشت قسمت پذيرش ، اتاق مدير! »

دو مرد به صورت عادي به سمت اتاق مدير رفتند و وارد شدند. مدير يك زن بسيار زيبا با مو هاي بلند و بهم ريخته بود ، با ديدن دو مرد از روي صندليش بلند شد و گفت: « خوش اومدين آقايون! »

هيچ كدام از اين دو مرد جواب او را ندادند. يكي از آنها از جيب كتش ، بسته اي كه داخلش پودري سياه رنگ در آورد و روي ميز مدير انداخت و گفت: « وقتش رسيده تا اين كافي شاپ هدف اصليش رو عملي كنه! »

مرد ديگري خنده اي كرد و گفت: « نوشيدني مخصوص اينجا بعد از اين لحظه با چاشني دارك لرد خواهد بود! »


نيم ساعت بعد



آلبوس دامبلدور به همراه جيمز و تدي و جمعي ديگر از محفلي ها وارد كافي شاپ شدند.

جيمز جيغ زنان گفت: « نوشيندي مخصوص! »

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: دره گودریک
ارسال شده در: چهارشنبه 30 مرداد 1392 23:48
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه :
لرد ولدمورت دوباره زنده می شود و به دره ی گودریک برمیگردد .در آنجا خدایان جادوگری تصمیم میگیرند با منع بلاتریکس و لرد از انجام جادوی سیاه اونها رو تحقیر کنن و در آخر اون دو نفر به عنوان خدمتکار به خانه ی گریمولد میرن ولی لرد که نمی تونه از سیاهی دست بکشه در امتحانی که دامبلدور تدارک دیده شکست میخوره و حالا باید کشته بشه .اما محفلی ها تصمیم میگیرن به لرد یه فرصت دیگه بدن و اونو نکشن در عوض سه تا از مرگخوار ها رو به خدمتکاری بگیرن.

_________________________________________
ادامه:
کریچر که دیگه برای حدس زدن رمز خیلی پیر شده بود با نگاهی خشمگین به فروشنده گفت:
یعنی تو الآن میخوای مشتریتو ناراضی برگردونی؟
-تا رمز رو نگی نمی تونم در رو باز کنم ،جناب جن خانگی.

کریچر از خیر خرید لباس گذشت و رفت به ادامه ی خرید لوازم مورد نیازش بپردازه.

در خانه ی گریمولد:

سوروس با چشمانی اشک آلود به آشپز خانه برگشت و با دامبلدور که در حال تنظیم لیست مرگخوارهای درخواستی بود مواجه شد.دامبلدور بعد از اینکه کاغذ پوستی رو لول کرد سرش رو بالا آورد و به سوروس نگاه کرد.حتی توی آشپزخانه ی تاریک منزل بلک ها که فقط با چند شمع روشن میشد ،رد اشک بر روی صورت سوروس دیده میشد.

-چیزی شده سوروس؟
-دامبلدور این لرد بدون چوبدستی هم خیلی ترسناکه ها. :worry:
-چرا؟اتفاقی افتاده؟
-خیلی ترسناک نگاه میکنه.من مامان آیلینمو میخوام.

صورت دامبلدور از موهاش تا نوک ریش های بی انتهاش از عصبانیت قرمز شد و با صدایی که از اعصبانیت میلرزید گفت:به اون موهای روغن زدت نگاه کن آخه ، تو مثلا یه روزی جاسوس بودی بعد حالا میگه من مامانمو میخوام.این یعنی چی ،سوروس؟ :vay:

اسنیپ که تا حالا چنین رویی از دامبلدور ندیده بود ،برای اینکه به چوبدستیه دامبلدور کمک کنه تا چوبش به کروشیو آغشته نشه به زیر زمین لرد و بلاتریکس پناه برد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.

پاسخ به: دره گودریک
ارسال شده در: سه‌شنبه 29 مرداد 1392 19:01
نمایش جزئیات
آفلاین
- اما ما تصمیم گرفتیم که بهت فرصتی دوباره بدیم. این فرصت به خودت بستگی داره. اگه بتونی... اگه...

- اگه چی سوروس؟ فکر کردی که با این کار های مزخرف می تونی من و ارباب رو ناراحت کنی و برنجونی؟

بلاتریکس این حرف را زد ولی با نگاه خشمگینانه ی لرد از ادامه ی زدن حرف خود صرف نظر کرد.
لرد به چشمان اشک آلود سوروس نگاهی انداخت. سووس در حالی که گریه می کرد، در را به آرامی باز کرد و از آن اتاق تنگ و تاریک خارج شد.

تره بار میدان گریمولد!

کریچر برای خرید به تره بار رفته بود. مانند پاتیل درزدار یک در ورودی برای ورود به تره بار جادوگران وجود داشت.
مغازه ی لباس فروشی!

کریچر وارد مغازه شد و مانند یک انسان متشخص به فروشنده گفت:
احمق جان در باز شو.

فروشنده که لباسش را درست می کرد گفت: رمز غلطه!

- باغ پر دردسر!

- غلطه!

کیچر دیگر پیر شده بود. رمز ورود به مغازه را فراموش کرده بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ویلبرت اسلینکرد در 1392/5/29 22:07:04
پاسخ به: دره گودریک
ارسال شده در: سه‌شنبه 29 مرداد 1392 13:37
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور بی توجه به هردو، زمزمه کرد:

- نه، اگه چندتا مرگخوار عاقلو بیاریم، در واقع به لرد کمک کردیم. مطمئنا ولدمورت داره برای فرار کردن نقشه میکشه و اونا براش حکم نیروی کمکی رو خواهند داشت...

سورس قدمی جلو رفت و گفت:

- آلبوس، اگر هم چندتا از مرگخوارای بی دست و پا رو بیاریم که لرد تحقیر نمیشه.

- درسته سورس، اما مثلا مورفین گانت، عقل درستی نداره، اگه یه مدت هم استعمال نکنه که هیچی.

سورس لبخند آرامی زد و حرف دامبلدور را ادامه داد؛

- اما وزیر سحر و جادوئه!

- یا مثلا می تونیم..

سورس که برق شادی در چشمانش به چشم می خورد، با شعف گفت:

- مادرم! مامان آیلین!

دامبلدور به چهره ی سورس که مدت ها آن چنان خوشحال به نظر نرسیده بود نیم نگاهی کرد و به شوخی پرسید:

- دلت برای مادرت تنگ شده سورس؟!

اما سورس که انگار این سوال، حتی به شوخی هم برایش توهین است پاسخ داد:

- هرگز آلبوس! هرگز! فقط...

اندر زیرزمین تنگ و تاریک خانه ی 12 میدان گریمولد

لرد که از همیشه ساکت تر شد، درحالی که عمیقا دل نداشته اش برای نجینی تنگ شده بود، زیر لب ورد «کروشیو» را زمزمه می کرد.

بلاتریکس هم مثل یک موجود شرطی، با هر کروشیوی بی اثری که لرد می گفت، برخود می لرزید و صدای خفه ای از خود خارج می کرد.

غییـــــــــژژژ!

در با صدای «غیــژ» گوشخراشی باز شد و لرد، پس از آن که چشمانش به نور عادت کرد، چهره ی سورس را دید که از همیشه عبوس تر بنظر می رسید. سورس نگاه سردی به هردو انداخت بی مقدمه حرفش را شروع کرد.

- تام ماروولو ریدل، دشمن درجه یک و البته زندانی محفل ققنوس! تو انتخاب کردی که به شرط ترک کردن راه و روش سیاهی زنده بمونی! اما نتونستی، پس باید بمیری!

لرد بی آنکه حرفی بزند چشمانش را تنگ کرد و منتظر ادامه ی حرف سورس شد. اما بلاتریکس در اعتراض حرف او جیغی گوشخراش کشید. سورس چشمانش را بست و وقتی جیغ بلاتریکس تمام شد، حرفش را ادامه داد:

- اما ما تصمیم گرفتیم که بهت فرصتی دوباره بدیم...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط الستور مودی در 1392/5/29 14:09:24
ویرایش شده توسط الستور مودی در 1392/5/29 14:11:50
چوبدستی لازم نیست..
به یک ضربه ی عصایم بند هستید!

تصویر تغییر اندازه داده شده

×××××

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: دره گودریک
ارسال شده در: شنبه 5 مرداد 1392 21:21
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور که از پیشنهاد کریچر برای تحقیر بیشتر لرد خوشش اومده بود با حالتی متفکرانه گفت:درسته،فکر خوبیه کریچر.اما...اما کدوم سه تا رو بخوایم؟کدوماشون؟
-خب معلومه دیگه.کسایی که مثلا مغز متفکر مرگخواران یا برای لردشون ارزش دارن مثل سالازار.
-خب ... ایوان روزیه...لوسیوس مالفوی ،آیلین پرنس ،خود سالازار یا مثلا مورفین گانت.
-ببین این بلاتریکس اصلا کار کردنش خوب نیست پس آیلین گزینه ی خوبیه.در مورد اون دوتا جای خالیه دیگم که داریم ...

در همین حین سوروس اسنیپ که حرف های دامبلدور و کریچر رو از پشت در شنیده بود در رو باز کرد و به آرومی اومد و پشت میز نشست و گفت:من سالازار و روزیه رو پیشنهاد میکنم.دیدن تحقیر سالازار برای لرد تقریبا غیر قابل تحمله و روزیه هم بین بقیه ی مرگخوارا از عقل بیشتری بهره برده.

کریچر که از پیشنهادهای اسنیپ خوشش نیومده بود ،گفت:اما سالازا اون قدر پیره که به درد کار کردن نمی خوره و در مورد ایوان روزیه هم من شنیم اون یه اسکلته.آخه ما که به اسکلت احتیاجی ندارم.

اسنیپ که از اظهار نظر کریچر اصلا خوشش نیومده بود و یک جن خونگی رو در حد نظر دادن در این مسائل نمی دونست،به آرومی بلند شد و به کنار صندلیه کریچر رفت.جادوی دامبلدور رو خنثی کرد و صندلیه کریچر پایین رفت،اسنیپ با نیشخنده همیشگیش نگاهی به کریچر انداخت و گفت:فکر نمی کنم جایگاه یک جن خونگی در حدی باشه که در مسائل جادوگران دخالت کنه.

سپس به سمت دامبلدور برگشت ولی اصلا براش نگاه تحقیر آمیز کریچر و حرف هایی که زیر لب زمزمه می کرد اهمیتی نداشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.

پاسخ به: دره گودریک
ارسال شده در: یکشنبه 30 تیر 1392 15:23
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور روی صندلی نشسته بود و با بی صبری به اطرافش نگاه میکرد . هری و رون که از دخمه لرد و بلا اومدن بودن به آشپزخونه رسیدن و پشت دامبلدور وایستادن . دامبلدور نگاهی به این دو انداخت و به ریشش دستی کشید .

-پس این کریچر کجاست ؟ من کلی کار دارم . باید برم پیش پرسی توجیه بشم ، بعد برم ببینم چجوری هاگوارتز رو از دست من گرفتن دادن به دادن به سالازار و بعدم برم وزارت خونه یه ذره کلاس بذارم که من لرد رو اول دیدم و اونجا کسی باورش نشه و من خودم رو بکشم و آخر مجبور شم که با لرد دوئل کنم و تمام آب های وزارت خونه رو بیارم دور لرد تا آب ها جیره بندی بشه تو لندن .
-پس اینکه لرد بتونه بیاد بره تو بدن من و با تو حرف بزنه و من رو کنترل کنه و تا مرز مرگ ببرتم و تو هم فقط دراز بکشی بغلم بهم نگاه کنی و بگی قوی باشم چی ؟

صدای سرفه ای به گوش هر سه نفر رسید . با تعجب به اطرافشون نگاهی کردن تا منبع صدا رو پیدا کنن ولی کسی دیگه ای در آشپزخونه نبود .

-روانی ها ، من اینجام . خانم بلک گفت با شما ها نپرم دیوونه میشما .

دامبلدور از جاش بلند شد و کمی عقب رفت . چوب جادوش رو سریع در آورد و هری رو به پشت خودش هدایت کرد . رون هم که مثل همیشه مهم نبود جلوی خودش گرفت که اگر جادویی خورد اول به اون بخوره .

-این چه جادوی سیاه و خفنیه دیگه ؟ فک کنم لرد رفته تو روح این میز و صندلی جلومون داره باهامون حرف میزنه .
-بعد به این میگن قوی ترین جادوگر زمان . کریچرم من باب روی این صندلی نشستم .یکیتون با جادو صندلیم رو بلند تر کنه تا قدم برسه به میز بتونیم حرف بزنیم در مورد سرنوشت لرد .

دامبلدور به آرومی به میز نزدیک شد و بالاخره تونست کریچر رو ببینه . با جادو صندلیش رو بلند تر کرد و روی یکی از صندلی ها نشست و به کریچر خیره شد . هری هم مثل همیشه زخمش درد میکرد و فک میکرد که سیریوس رو دارن تو وزارت خونه توجیه میکنن و به همین دلیل به سرعت با رون به طرف مهد کودک رفت و چند تا دیگه از بچه هایی که یه ذره جادو هم بلد نبودن برداشت و رفت تا با 1000 تا مرگخوار که همشون به جادوی سیاه مسلط بودن بجنگه و سیریوس رو نجات بده .

-خب کریچر نظرت چی هست ؟ نقشه ای داری ؟
-به نظر من به خاطر همین گستاخی که کردن ، بهشون بگیم که 3 تا مرگخوار دیگه رو هم انتخاب کنن که بیان اینجا بهشون کمک کنن . اینجوری میتونیم لرد رو جلوی مرگخوار هاش هم تحقیر کنیم .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
عضوی از طرفداران گلرت گریندلوالد
پاسخ به: دره گودریک
ارسال شده در: یکشنبه 23 تیر 1392 14:59
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد که از حماقت های مرگخوار هاش واقعا به ستوه اومده بود با لحنی سرد به بلاتریکس گفت:"بلا وقتی از دست این محفلی ها خلاص شدیم حتما یادم بنداز که نسل این مرگخوارهای احمق رو نابود کنم."
-حتما ارباب.اما می تونم بپرسم چرا؟
-وقتی این قدر عقل ندارن که بفهمن زمانی که یک مکان نمودار ناپذیر میشه در برابر هر طلسمی هم مقاوم میشه همون بهتر که غذای نجینی بشن.

بلاتریکس در دل هوش و ذکاوت بی پایان لرد سیاه رو ستایش کرد.در همین زمان صدای جیر جیر در زیرشیروانیه مقر محفل بلاتریکس رو به خودش آورد.بالاخره بعد از چند ساعت ذره ای نور به اتاق تاریک رسید و در روشنایی شمع چهره ی هری و رون دیده می شد.هری جلو اومد و پس از گفتن وردی زیر لب دست های بلاتریکس و لرد رو باز کرد و رون هم ظرفی کثیف که سوپی بی نهایت بدبو و بد منظره درش بود جلوشون گذاشت.

هری که نیشخندی بر لب داشت گفت:"هدیه ی کرچره .دامبلدور قصد داشت یه چیزه بهتر براتون بفرسته اما به نظر کریچر اینم خیلی براتون زیاده."
لرد که دیگه صبرشو از دست داده بود بلند شد و رو به روی هری ایستاد و گفت:"مطمئن باش این حقارت بیش از این ادامه پیدا نمیکنه پاتر."
-اما من نظر دیگه ای دارم ،چون الآن در سالن اصلی دارن در مورد شما دو نفر تصمیم میگیرن.فکر میکنی به چه نتیجه ای می رسن؟"
و بعد به سرعت با رون اتاق رو ترک کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.