لرد یک آوادا حرام ممد کرد و گفت: یک مشت خنگ دور خودم جمع کردم! معلومه که چجوری می ریم. با کشتی جادویی می ریم... کشتی جادویی رو آماده کنید!
یک مرگخوار صغری گفت: ارباب، کشتی جادویی نداریم باید بریم یکی بخریم. ببینید. اونجا یه مغازه ی کشتی جادویی فروشی هست!
لرد صغری را هم فرستاد پیش ممد و به سمت مغازه ی کشتی جادویی فروشی به راه افتاد و وقتی به فروشنده رسید گفت: عمو کشتی فروش!
- بله!
- کشتی کم فروش!
- بله!
- کشتیت محکمه؟
- بله!
- بادِبان! داره؟
- بله!
- دکل و سکان داره؟
- بله!
- اسمش تایتانیکه؟
- بله!
- خیلی آنتیکه!
- بله!
- این قیمتشه؟
- بله!
- 800 گالیون؟!
- بله!
- آواداکداورا!
مرگخوارانی که همه به حالت
درآمده بودند به جای عمو کشتی فروش مرحوم یکصدا فریاد زدند: بله!لحظاتی بعد - سوار بر کشتی تایتانیک
لرد که کلاه رییس مرگخواران دریایی بر سر گذاشته و به جای چشم بند دماغ بند زده بود و نجینی را روی شانه اش نشانده بود و به افق های دوردست خیره شده بود و قهقهه های پیروزمندانه می زد به بلاتریکس گفت: بادبان ها رو بکشید!
بلاتریکس فریاد زد: بادبان ها رو بکشید!
مروپی از روی عرشه فریاد زد: بادبان ها رو بکشید!
لینی جیغ زد: بادبان ها رو بکشید!
مورفین نالید: بادبان ها رو بکشید!
رز ویزلی و نارسیسا داد زدند: بادبان ها رو بکشید!
تا یک ساعت و نیم بعد از فرمان لرد، فریاد بادبان ها رو بکشید از گوشه گوشه ی عرشه و انبار و دکل و اتاقک ها به گوش می رسید تا اینکه زمانی که چاخانوف و بگمن برای بار سی و ششم فریاد زدند: بادبان ها رو...
با دیدن چهره ی
ارباب پایان جمله ی خود را به این شکل تغییر دادند که: از کجا می کشیدن؟!لحظاتی بعد کشتی جادویی با بادبان های برافراشته به سوی غروب آفتاب و گینه ی نو در حال حرکت بود.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج


پاق! پاقـ... شپلخ! پوف! فرت! 

و
جلوشون صف بسته بودن.

. ولدمورت با تعجب به چهره بلاتریکس که کم کم رو به کبودی میرفت نگاه کرد و گفت :
ترکید

در اومدن. یکی دو مورد هم تبدیل به مارمولک و مار های باریک و اینا شدن.

به اونا زل زده بود و کم کم به شکل
و سپس 



