شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
این از آن لحظاتی بود که به درد نوشتن در وبلاگ شخصی می خورد. آن مثلا دل نوشته های شخصی که نویسنده می نویسد که نوشته باشد و احساسش تخلیه شود و بعد هم می گوید اصلا مهم نیست که کسی می خواند یا خوشش می آید یا بالعکس. البته همه اش هم دروغی بیش نیست. کدام مریضی می آید تئاتر بازی کند که کسی هم نبیندش؟ واقعا ما را چه فرض کرده اند؟
از این وبلاگ بیرون برویم و به صحنه بپردازیم. این لحظه ی وبلاگی از نوع عاشقانه ش بود. آن نوشته های عاشقانه ای که نویسنده می گوید که آه دلکم دلبرکم! امروز که تو را دیدم زانوانم سست شد، ذهنم قفل شد و نفسم بند آمد!
دامبلدور به یک چنین کمای موقتی رفته بود و هیچ واکنشی به قانون های اول و سوم نیوتون هم نشان نمی داد! همان طور خیره به موهای شبرنگ بانوی وحشت نگاه می کرد. مروپ هم بالاخره صبرش اندازه ای دارد و چون از حدش گذشت با پیرمرد دست به ریش شد.
مروپ چنگ انداخت و ریش دامبلدور را گرفت و او را به سمت خودش کشید. طوری که چشم در چشم شدند. لحظه ای مردد به نظر رسید. زیر لب گفت:
- اوه! چه همه ریش.. چقدر سفید و لطیف!
اما درست در لحظه ای که نزدیک بود صفحه ی وبلاگش را باز کند و لحظاتش مثل لحظات دامبلدور شد به خودش آمد و با صدای بلندتری گفت:
- تو .. چی می خوای آلبوس!؟
نمی دانم تا به حال این گونه آدم ها به پستتان خورده اند یا خیر. اگر ندیدید باید بگویم که وقتی آدم جادوگر باشد، آن هم از نوع خاص و قوی اش؛ می تواند کارهایی بکند که باقی از انجامش عاجزند!
صدایی شروع کرده بود به خواندن که فقط در ذهن دامبلدور بود، اما این دیگر از آن موارد خاص بود که باعث شده بود دیگران هم بشنود.
- من از این دنیا چی می خوام؟# دوتا صندلی چوبی# که من و تو رو بشونه# واسه ی گفتن خوبی# من از این دنیا چی می خوام؟# دوتا ..
ولدمورت چرخید و سرش را بلند کرد. ناباورانه گفت: "مادر! .. دامبلدور!؟
دامبلدور هم که به تازگی از کما خارج شده بود گفتن دیالوگ پایانی را بر عهده گرفت و در حالی که بانوی وحشت انگیز خاندان سالازار را زیر بغلش زده بود، از پنجره بیرون پرید:
- می دونی تام.. گاهی شاهزاده با اسب هرگز نمیاد.. خود پادشاه و هیپوگریفش شخصا مشرف می شن!
مروپ وقتی جوابی از جانب دامبلدور نمی شنود و برعکس، چهره ی در هم رفته ی دامبلدور که با حسرت به لرد خیره شده است را میبیند، پوزخندی میزند و با غرور بیشتری به صحبت کردن با دامبلدور ادامه می دهد.
صدای فش فش آرامی شنیده میشود که توجه دامبلدور و مروپی را به خود جلب میکند. صدای ارباب لرد ولدمورت کبیر بود که در خواب نجوایی به زبان مارها کرده بود. پس از آن غلتی زده و پشتش به سمت دامبلدور می افتد. دامبلدور نیز نگاه آکنده از حسرتش را از لرد بر میچیند.
مروپ دست هایش را به هم جفت کرده و با نهایت احساساتش که برای دامبلدور خیلی کم مینمود می گوید:
- پسرم حتی موقع خواب هم قدرت هاشو از دست نمیده.
دامبلدور غرولندکنان نگاهی به مروپ می اندازد. حالت چهره اش به گونه ای بود که انگار به شدت در ذهنش به دنبال یافتن جوابی است، جوابی که ابهت لرد را از بین برده و خودش را قدرتمند نشان دهد. اما سلول های مغزی اش که به دلیل کهولت سن به شدت کاراییشان پایین آمده بود، با وجود تلاش ها و جان گدازی های فراوانی که کردند، نتوانستند پاسخی بیابند.
حق با مروپ بود ... لرد حتی در خواب نیز با ابهت و قدرتمند به نظر میرسید ... اما خودش چی؟
مروپ که افکار دامبلدور را حدس زده است یک قدم به سمت دامبلدور برمیدارد.
- هه! آلبوس؟ تو دقیقا به چه امیدی زنده ای؟
دامبلدور نگاهی به ریش درازش که تا زانوانش(!) رشد کرده بود می اندازد. پس از آن به سراغ قوس کمرش می رود، به آرامی دستی بر روی صورت پر چین و چروکش می کشد. اما یک لحظه به خود می آید ...
- واقعا عوض نشدی مروپ.
مروپ دوباره به عقب برگشته و می گوید: مثل اینکه فراموش میکنی چه حرفیو قبلا زدی و کدومو نزدی.
- برای تاکید بیشتر بود.
مروپ ابروهایش را بالا می اندازد و میگوید: توجهت کافی نیست که مجبوری با تاکید اونو تو ذهنت حک کنی؟
اما مروپ دستش را برای دامبلدور بالا می آورد، به این نشانه که پاسخی نمیخواهد. به نظرش به اندازه ی کافی دامبلدور را اذیت و حقیر کرده بود. پس با جدیت چشمانش را به دامبلدور میدوزد.
لرد با طلسمی مادرش رو زنده کرده.محفلیا سعی کردن جلوی این اتفاق رو بگیرن ولی موفق نشدن. درست در لحظاتی که لرد سیاه خوابیده، مروپی متوجه آلبوس دامبلدور میشه که از پشت پنجره خانه گانت ها به اونا خیره شده...
آلبوس دامبلدور آه سردی از اعماق وجودش کشید.حرف نمیزد.فقط به چشمان مروپ خیره شده بود.بعد از گذشت چند دقیقه، این صدای بی حوصله و لحن تمسخر آمیز مروپ بود که سکوت را شکست: -مطمئنم این همه راهو نیومدی اینجا که زل بزنیم به همدیگه!...البته اگه از طرف تو نگاه کنیم قضیه جذاب میشه.ولی خودتو بذار جای من و زودتر بگو چی میخوای؟حرف بزن تا پسرم بیدار نشده.
آلبوس از پنجره نگاهی به دشمن قدیمیش انداخت.میدانست فرزند همیشه برای یک مادر جذاب است.دلش میخواست جمله بعدیش "چقدر تو خواب پاک و معصوم به نظر میرسه" باشد.ولی حقیقت را هم تا یک جایی میشد کتمان کرد.لرد سیاه حتی در خواب هم معصوم به نظر نمیرسید.بنابراین باید از جای دیگری شروع میکرد. -اصلا عوض نشدی مروپی.
مروپ مغرورانه دسته ای از موهای سیاه رنگش را ازجلوی چشمش کنار زد. -تو هم همینطور...گرچه بعد از رسیدن به یک سن خاص دیگه فکر نمیکنم آدم بتونه بیشتر عوض بشه.الان تو چه تغییری ممکن بود کرده باشی؟بالاخره پوست هم تا یه جایی چروک میشه.مو ها سفید میشن.کمر خمیده میشه.سالهاست که به آخر خط رسیدی آلبوس.خیلی وقت پیش باید میرفتی.برام جالبه که تو با این وضعیتت پسر منو محکوم به دلبستگی به زندگی میکنی!
آلبوس با درک این قضیه که همه تلاش هایی که قبل از رهسپار شدن، به منظور جوان تر نشان دادن چهره اش انجام داده بود بی ثمر بوده، کمی دلخور شد...پس ذوق و شوق و چشمان پر از اشتیاق مینروا ساختگی بود؟...خیلی زود به خودش آمد. -نباید جدی میگرفتمش.اون همیشه ذوق و اشتیاق داره. جمله بعدی را کمی بلندتر به زبان آورد:حق با توئه.من کمی شکسته شدم .پسرت کارای وحشتناکی کرد مروپ.خیلی شرورتر از اونی بود که فکر میکردیم.تو هیچوقت قکر کردی چرا من این همه ساله که این ریش بلند رو تحمل میکنم؟
مروپی هیچوقت به این موضوع فکر نکرده بود.گذشته از این که عبارت "کمی شکسته" برای توصیف دامبلدور بسیار خوش بینانه بود، موضوعات مهمتری برای فکر کردن داشت. -نکنه اینم تقصیر تامی کوچولوی منه؟
فیلم دیدهاید؟! قطعاً دیدهاید. عجب سؤالی. از این فیلمهایی که کل ماجرا حول محور ِ دو عاشق بدبخت ِ به هم نرسیده میچرخد و ابر و باد و خورشید و فلک در کارند تا صدای زر زر ِ دخترک داستان را در بیاورد. یکهو یک " پاریس " از جایی در میآید تا خانم کاپیولت را از رومئو مونتگیوی عاشق برباید، افیلیا میزند به سرش و خودش را غرق میکند. آخر محض رضای خدا ! این همه قبیلهی عرب و عجم! مجنون صاف میرود عاشق لیلی میشود! هوم... یک چیزی دقیقاً به همین بدی در حال اتفاق افتادن بود...!
دامبلدور هیچ ایدهای نداشت که پس از رسیدن به خانهی گانتاینها میخواهد چه کند. به پشتوانهی این همه سال تعریفهای صد من یک غاز و مادر به فدایش، جداً باورش شده بود که یک تنه میتواند تمام اعضای خانهی گانت را با خاک گور ِ مروپ یکسان کند. یا شاید هم... فکری موذیانه در سرش رژه میرفت...؟
و درون خانهی گانتها
لرد کوچولوی نازنین مروپ خوابیده بود. مروپ لحظهای به پسرکش چشم دوخت و غرق رویاهای دور و دراز شد. برای پسرش همسری اختیار کند. آن دختر ِ مو مشکی... بلاتریکس ِ ورپریده... خیلی دور و بر ِ پسرک ِ معصوم و بیاطلاعش میپلکید. حواسش نبود، اول باید به برادر ِ شیرین عسلش میرسید. زن بگیرد ، بچه دار شود، مروپ عمه شود... هوم؟ اخمهایش را در هم کشید: - خب، شاید بچهدار شدنش خیلی هم ایدهی خوبی نباشه...!
همین لحظه صدای آرام و متینی، رشتهی افکارش را از هم گسست: - بانو گانت؟
و مروپ مشتاقانه به سمت پنجره شتافت. زنها خطرناکند، بله! آنها احساساتیاند. شم غریزی قدرتمندی دارند. کینهجو و حسودند.
زن ِ از مرگ برگشته، در آستانهی پنجره به مرد مسن چشم دوخت و بر خلاف قلب پر از جوش و خروشش، به سردی گفت: - آلبوس دامبلدور...!
و لبخندی زد تا یادآوری کند:
زنها. خطرناکند!
نه به دلایل بالا. بلکه تنها و تنها به یک دلیل: چون شما را مجبور میکنند به آنها عشق بورزید...!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
دوستش بدارید که آنچه میتوانست، انجام داد تا دوستش بدارند...
این را ممکن ست باور نکنید! ولی این دارک لرد مادر ندیده داشت خواب دختر شاه باسیلیسک ها را می دید و از شدت عمیق بودن این خواب برای خودش آرام و مارگونه خر خر می کرد. خوب، باورتان بشود یا نشود همه ی آدم ها ممکن ست خر و پف کنند، ریز و درشت هم ندارد. حالا این که می بینید ارباب لرد ولدمورت کبیرست که بعد از عمری غم بی مادری، مادرش را دیده و حالا راحت سر بر بالین نهاده و دلش می خواهد آزادانه خر خر کند. خوب اربابست؛ حق هم دارد.. به کسی چه مربوط!!
در همان حال که ارباب کبیر خرخر می کردند. مادر ایشان به سمت تخت خواب مجلل و سلطنتیش حرکت کرد. هرچه که لازم نبود را از تن درآوردند، رو تختی زمردین را به کناری پرت کرد و در تخت پر قوی دو نفره ش غرق شد. موهای شب رنگ پرپشـتـ ـش دور سرش پراکنده شده بود و اگر تخفیف قابل توجهی بدهیم و نگوییم مدوزا، چهره ی مادر ارباب مثل الهه ی آشوب و نفاق، اریس بود. همه ی آن چیزهایی که یک الهه دارد به علاوه ی تشعشع شوک و وحشت!
آن موجود مخوف، مروپ گانت؛ لحظاتی را همان گونه که وارد تخت بود سپری کرد. بی حرکت و خیره به پارچه ی مخمل زمردین بالای سرش و با یک لبخند موذیانه که بیشتر به لبخند زامبی ها شباهت داشت. مروپ دست از سر کچل مخمل برداشت. به پهلوی راست چرخید. پای چپش را روی پای راستش انداخت. صبر کرد. یک چیز لعنتی کم بود. لحظاتی کوتاه در حد دوثانیه فکر کرد و نتیجه ای نیافت. چرخید و این بار پای راستش را روی پای چپش انداخت.. باز هم کمی صبر کرد اما بی نتیجه. آن یک چیز لعنتی هنوز هم وجود نداشت.. این وسط جای یک چیزی خالی بود!
کلافه و آشفته از تخت بیرون پرید. همه ی آن چیزهایی که لازم بود را دوباره به تن نکرد.. یک شنل جدید مشکی و زرد از کنار تختش برداشت و دور خودش پیچید. خودش هم یادش نبود ولی از بچگی نمی توانست خوابیده فکر کند، همیشه سرپا راحت تر بود. البته فکر کردن را می گویم. حالا هم کم کم داشت یادش می آمد که دقیقا آن وسط چه چیزی کم بود.
مروپ شنلش را محکم به خودش پیچید و به سمت پنجره رفت. پنجره را باز کرد یک قلپ از هوای اول پاییز زد و همممم.. کاملا یادش آمد چه چیزی نداشت. به یاد روزهایی افتاد که با ملاقه معجون عشقینه به حلق تام ریدل بی چاره می ریخت و یک ساعتی مجبورش می کرد تا تخت را گرم کند و ای بابا.. چه روزگاری بود. یعنی می شد باز هم یک عشق جدید داشته باشد؟
مروپ دسته ای از گلهای فراموشم نکن را از ناکجا بیرون آورد.. پلاسیده و پژمرده در حد جویده و پس داده ی اسبهای ده. مروپی از پنجره بالا رفت، قصد خودکشی نداشت هنوز آرزوها داشت، برایش خیلی زود بود. می خواست ادای راپونزل را در بیاورد که البته بیشتر به کاریکاتور راپونزل شبیه شد. به چهارچوب پنجره تکیه داد و پاهایش را از لبه ی آن آویزان کرد.
گلبرگ های یکی از گل ها را که در دست داشت، یکی پس از دیگری می کند و می گفت: "ینی یه عشق جدید میاد؟! نمیاد؟ میاد؟ ..."
آخرین گلبرگ را هم با واژه ی "میاد" کند و تازه می خواست ذوق زده بشود و ساقه ی گل را از شوق بجود که شیهه ای در فضا پیچید و سوار سفیدی سوار بر هیپوگریف از دور نمایان شد. مو و ریش سفید جادویی اش در هوا پیچ و تاب می خورد.. دامبلدور بود!!
لردولدمورت از خر خر کردن دست کشید و در جایش چرخید و گفت: "مادر جان! کی اومده؟! داستانم چی شد؟!"
مروپ از ترس این که فرزندش تنها خواستگارش را بپراند دوان دوان به سمت گهواره ی قند عسلش دوید و شروع کرد به آواز خواندن!
- بیا تا برات قصه بگم # قصه ی بره و گرگ #که چه جور آشنا شدن # توی این دشت بزرگ # آخه شب بود می دونی # بره گرگو نمی دید # بره از گرگ سیاه حرفای خوبی شنید # بره ی تنها رو گرگ به یه شهر تازه برد # بره تا رفت تو خیال # گرگ پرید و اونو خورد!#
لرد ولدمورت پستونک و شیشه شیرش را کناری گذاشت و پرسید: - مادر شما گرگید یا بره!؟ - بره قند عسلم.. بره!
لردولدمورت ناباورانه به مادر مهیبش نگاه کرد و پرسید: - مطمئنید که بره اید؟! - نه کاملا برعکس، قند عسلم! بره ی بیچاره ی عاشق پیشه ی ریشوی من!
مروپی این را گفت و از جا جست و به لب پنجره برگشت جایی که یک پیرمرد منتظرش بود! و شما اگر آن اولی را باور نکردید تو رو به هرکس که قبولش دارید این یکی را دیگر قبول کنید.. باور کنید زن ها خطرناکند، مخصوصا اگر مادر لردولدمورت باشند!
دامبلدور به اصل ِ کس نخارد ریش ِ من، جز ناخن ِ انگشت من اعتقادی نداشت. ساعت ِ خاراندن ِ ریش ِ روزانه فرا رسیده بود و هنوز مودی - مسئول ِ رسمی این کار، شوالیه ِ شجاع و برنده ِ سه جایزه در حیطه خاراندن ِ ریش- نرسیده بود. دامبلدور آهی کشید. این بار هم باید به لیسه های ِ سیریوس اکتفا می کرد.
اگر دامبلدور، وضع ِ کنونی ولدمورت را دیده بود؛ دوان دوان به آغوش ِ غول پیکر مالی ویزلی بر می گشت و با تمام وجود از لیس های ِ پر ابراز ِ احساسات ِ سیریوس لذت می برد و با علاقه، به سخنرانی های آرتور، در مورد ِ نحوه کارکرد کش موی ماگلی، گوش می سپرد.
کیلومتر ها آن طرف تر... قند ِ عسل ِ مامان مروپ، به دستور ِ مروپی گانت، در حال پوشیدن ِ ژاکتی بود که مادر، به تازگی و با سرعتی همچو سونیک (!) آن را بافته بود و روی آن نوشته بود " دوستت دارم؛ دوستار ِ تو: مامانی!" و با اکراه، لقمه ای که روی ِ جا ساندیچی (!) ِ آن حک شده بود "تقدیم ِ نور چشمانم؛ تامی. قربانت: مامانی!" نگه داشته و به آن زل زده بود.
اگر کسی او را با این وضعیت می دید... چیزی نمی فهمید و تنها چیزی که متوجه می شد؛ پسری در کالاسکه (!) با پیشبند بود. پسری که مادرش کنارش نشسته بود و کتاب ِ "شیشه شیر ِ فراموش نشدنی ِ من"، هفتمین جلد ِ "خاطرات نی نی کوچولو" را نگه داشته بود و شعر ـش را می خواند.
پسر ِ جوان هفتاد ساله کلافه شده بود. اما هر تلاش ِ بلند شدن، با یک نگاه لیزر مانند مروپی گانت، خنثی می شد یا این که دستی، سر ِ لزج او را به پایین می فشرد.
ولدمورت آهی کشید. - آه! مادر گانت! کتاب ِ مورد علاقه ارباب، "سیاهی در پس چهره ارباب لرد ولدمورت ِ کبیر" یا "نحوه ساکت کردن رز ها" ـه!
مروپی، دستی به سر ِ پسر چشم عسلی... چشم قلبی (قرمزی!) اش کشید و با نگاه پر مهرش، با لحنی که حتی آبغوره گیر ترین کودکان را به خواب ـی آرام و جادویی فرو می برد؛ گفت: - نـــــه پسرم! نـــه!
و کتاب را ادامه داد: - اما نی نی می دونه/ باید بره بخوابه/ کمبود ِ شیشه شیر رو/ هی نکنه بهونه/ لالالالا بخواب نی نی/ سالازاری خواب ِ خوب ببینی/ لالالـــــا لالــــا/ بکن لالا/ نی نی ِ بَلا/
لرد خمیازه ای کشید. لحن ِ خواب آور ِ گرمایش بخش مادر، چیزی بود که او نیاز داشت. سال ها در دل ِ سیاهش، برخوردار بودن از چنین نعمتی را آرزو می کرد. در حالی که به آرامی، مژه های نداشته اش را به هم می فشرد؛ از عمق ِ وجودش، زمزمه کرد: - ممنون، مادرم!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دافنه گرینگراس در 1392/6/30 3:43:54
تنها گیاهِ سیاهِ فتوسنتز کننده ی بدون ریشه ی گرد، با ترشح مواد گازی سیاه از واکوئلش. چرا ایمان نمی آورید؟
- به مرلین نمیدونیم چرا اینطوری شد، ما به موقع راه افتادیم.
نفر دوم که جوگیر شده است، از جا برخاست و در تایید حرف اولی گفت: امکان نداشت دیر برسیم، منکه میگم لرد ساعتارو دستکاری کرده.
دامبلدور با خشم برگشت و نگاه تندی به هردوی آن ها کرد.
- پس نکنه اون من بودم که با 5 دقیقه تاخیر راه افتادم؟
آن دو نگاهی به یکدیگر انداختند و بدون هیچ حرفی سرشان را پایین انداختند. در این اثنا نفر دوم کورمال کورمال به سرجایش بازگشت و کنار اولی نشست.
- فکر نمیکردیم که اینجوری بشه ...
دامبلدور نفس عمیقی کشید و به سمت پنجره رفت و سرش را بیرون برد و به اطراف نگریست. باید تمرکز میکرد و نقشه ای میکشید. نمیتوانست در مقابل بازگشت مروپ گانت ساکت بماند و واکنشی نشان ندهد. همان موقع پرنده ای پرواز کنان از بالای سر دامبلدور عبور کرد و فضله ای را نثار دامبلدور کرد.
نفر دوم کنترل خود را از دست میدهد و شروع به خندیدن کرد. نفر اول با دیدن این صحنه، برای اینکه بحث را عوض کند با تردید پرسید:
- یعنی بازگشت مروپ گانت اینقدر مخوف تر از بازگشت سالازاره؟
دامبلدور برگشت و با انگشت اشاره اش یکراست او را نشانه رفت و گفت: درسته! همین علتشه. ایمان نداشتن به خطرناک بودن مادر لرد. این دلیل شکستتونه.
دامبلدور چشم غره ی دیگری به آن ها رفت، اما میدانست که بیش از این نباید وقت را تلف کند. همان موقع دستمالی را برداشت و مشغول پاک کردن جای فضله شد، هرچه که بود او به این کارها عادت نداشت زیرا فوکس هم گاهی اینچنین میکرد.
- باید نقشه ی دیگه ای بکشیم، احتمالا لازم میشه از بچه های محفلم استفاده کنیم.
لرد لحظه ای به دست های باز و آغوش گشاده و لبخند سرخوش مادرش زل زد و به این فکر کرد که بعد از این همه سال می ارزد که دست های باز و آغوش گشاده و لبخند سرخوش مادرش را به ابهت ارباب منشانه اش ترجیح بدهد یا نه. تصمیم گرفتن زیاد هم مشکل نبود. لرد با انگشت ضربه ای به جای خالی بینی اش وارد کرد. -راستش باید بگیم، مادر بزرگوار، ما سرماخوردیم و شما هم که قدرتتون رو کاملا به دست نیاوردین و هنوز بدنتون ضعیفه... باشه واسه بعد.
مروپ دست هایش را جمع کرد و لبخندش وسیع ترشد. -ایرادی نداره، ایرادی نداره! خودتو زیاد ناراحتش نکن شیرینم! خودم درستش می کنم!
نجینی یک دور دورگردن لرد پیچید و فش فشی کرد که ظاهرا الفاظ مودبانه ای در بر نداشت.لرد نگاهی به مادرش انداخت که خوشبختانه حواسش پی گچبری های سقف اتاقش بود، و با خودش زمزمه می کرد: "پس توی خونه شون همچین تحفه ای هم نبود...پسره ی افاده ای حتی منو نیاورد به ننه بابای مشنگش معرفی کنه!"، نجینی را دور انگشت کشیده ی دستش تاب داد و با صدای آهسته ای جواب داد: -مادرمون هم مار زبانه نجینی! حواست باشه!
نجینی زبانش را بیرون آورد: -تا اونجا که یادمه، فشفشه بود!
مروپ صدایش را بلند کرد: -اینقدر با اون جونور فس و فوس نکن، بیا یه چیزی برات درست کنم بخوری،رنگت شده عین شیربرنج! میدونم که همیشه دوست داشتی دستپخت مامانو بچشی!
مروپ جمله اش را تمام کرد، مچ دست لرد را گرفت و او را دنبال خودش کشید تا به آشپزخانه ببرد. نجینی پیروزمندانه یکی از چنبر های بدنش را باز کرد: -دیدی گفتم!
خانه 12 گریموالد
دامبلدور طول و عرض اتاق را قدم رو می کرد . چشم های آبی اش مثل دریایی طوفانی از خشم می درخشیدند و از نگاه کردن به دو نفری که روی مبل زهوار در رفته جلویش از ترس و ناامیدی می لرزیدند اجتناب می ورزید. -که دیر رسیدین، ها؟!
لینی ِ عزیز. قرار بود سوژه طنزوجد باشه و طرح، طرح ِ احیاء جدینویسیـه! چون توجه نکردید، بنده رول شما رو ادامه میدم، ولی سایرین توجه کنید که سوژه طنزوجد ـه! ______________________________________
مادرها، بخواهند یا نه، دست و پاگیرند. آنها دنبال شما میدوند تا موهایتان را شانه بزنند - که در این زمینه، آه ِ سوروس اسنیپ دامن ِ لیلی پاتر را گرفت ولی زیرشلواری خالمخالی ِ سالازار را شکر، جان به جانآفرین تسلیم کرد و به این مرحله نرسید که بخواهد موهای کلهزخمی را شانه بزند - و مدام به شما میگویند صاف بایستید و بینیتان را پاک کنید و به موقع بخوابید.
باریبههر جهت، اگرچه این چیزی از کمالات و جلال و جبروت ِ ارباب ِ بزرگ کم نمیکند، لکن او چیزی در این زمینه نمیدانست. خب، اولین کسی که به او گفت بینیش را پاک کند، از صخرهای به پایین سقوط کرد. هوم... یا توسط یک اژدها بلعیده شد. روایات متعددند. و حالا هم دیگر عضوی موجود نبود که ارباب بخواهد نگران ِ تذکرهای مادرش در این زمینه باشد. کاش بود!
جیغی در خانه طنین انداخت که متذکر میشد مادر جادویی از خواب جادویی برخاسته است: - این خونه چرا انقـــــــــــــدر کثیفه؟!
مرگخواران در حالی که به یکدیگر، به در، به دیوار و به طلسمهای راهگشای لرد برخورد میکردند، بدو بدو خودشان را به محضر مادر لرد رساندند که البته خود ِ لرد با مار نازنینش، اولین نفر بود. کاش نبود!
مروپ توجهش به بقیه مرگخواران جلب شد و با فرکانسی مرد افکن گفت: - آیلیـــــن! چرا روی صورتت چین افتاده؟! سریعاً برو سفیدهی تخممرغ و عسل با هم بزن و بذار روی صورتت! بلا! برو موهات رو شونه کن! بله! اسم همتون رو میدونم. استعدادهای مادر ارباب رو دست کم نگیرید! قند عسل ِ مامان...
ناگهان سکوت، به طرزی عجیب، گوشخراش شد. مرگخواران با بالاترین سرعتی که میتوانستند بدون ِ آپارات ناپدید شوند، هرکدام در گوشهای گم و گور شدند و مادر لرد برای پسرش آغوش گشود: - غنچهی زندگی ِ من! حالت چطوره؟!
لرد که تا الان چشمانش از مار به وزغ تغییر شکل داده بود، حتی نتوانست تکان بخورد و فقط اندیشید: - به نظرمون خیلی هم ایدهی درخشانی نبوده!
و همان لحظه، کمی دورتر، پیرمرد پشمکی و همراهش، برای اولین بار با لرد ولدمورت همعقیده بودند...! _____________________________________
طنزوجد چیست؟
طنزوجد به گونهای از نوشته میگن که توصیفات، وقایع و حتی دیالوگها به صورت طنز نوشتهمیشه، ولی ظاهر نوشته از شکلک بریـه و نحوهی توصیف وقایع و هرچیزی به جز دیالوگها، نوشتاریـه.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
دوستش بدارید که آنچه میتوانست، انجام داد تا دوستش بدارند...
مرگخواران که از مشاهده ی قربان صدقه رفتن مروپ به لرد خسته شده بودند، با قیافه هایی عجیب فقط یک گوشه ی اتاق، ردیفی ایستاده بودند و سکوت پیشه کرده بودند. بلا که کلافه شده بود یک قدم به جلو برمیدارد و تعظیم کوتاهی میکند.
- یا ارباب! تهدیدی برای مادر بزرگـــوارتون وجود نداره؟ یعنی همینطوری زنده ش کردیم و سالم شد و تمام؟
سالازار که به عصایی تکیه داده و به ندیدگانش (مروپ و لرد) خیره شده بود، جواب میدهد:
- چی گفتیه؟ مادربزرگ؟ ابله! تو هنوز نمیدانیه که ایشون مادر اربابیه؟ ندیده ایم (بعد از نبیره ندیده س دیگه!) یک کروشیو بزنیو تا دیگه خاندان مارا درست بشناسیه.
بلا آه کشان دست از بحث کردن برمیدارد. دافنه با دیدن اوضاع، طومار بزرگی را از جیبش در میاورد و عینکی را به چشمانش میزند و موشکافانه از بالا تا پایین آن را با دقت میخواند و بالاخره میگوید:
- حق با بلاست ارباب! به هر حال این مادر شما بوده که تونسته شما که بزرگ ترین جادوگر سیاه تاریخ جادویی هستین رو به دنیای جادویی بیاره، پس یه تهدید جادویی حساب میشه. در نتیجه باید اسم جادوییشو عوض کنیم. از طرفی ...
دافنه با دستانش خطوط طومار را یکی یکی رد میکند و با رسیدن به خط مورد نظر توقف میکند و میگوید:
- ایشون نیاز به استراحت جادویی دارن چون تازه بعده شونصد سال زنده شدن و طبق محاسبات جادویی من باید دیگه تا الان انرژی جادوییشون تخلیه جادویی شده باشه.
در همان لحظه مروپ بیهوش میشود و در بغل لرد می افتد. دافنه عینکش را صاف میکند و میگوید:
- دیدین گفتم ارباب؟
لرد مروپ را همراه چند تن از مرگخواران برای استراحت به اتاق مجاور میفرستد و پس از مطمئن شدن از اینکه ایشان به سلامت به اتاق مجاور رسیده و با آسودگی در بستر خویش خوابیده اند، میگوید:
- تصویب شد! اسم جدید مادرم که کسی نتونه تشخیصش بده اینه ... مروپی گانت!
مرگخواران هاج و واج بین هم نگاه رد و بدل میکنند و به این فکر میکنند که واقعا مگر چقدر مروپ گانت و مروپی گانت با هم فرق دارند که کسی نتواند تشخیص دهد که این دو در حقیقت یک نفرند!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1392/6/22 16:31:36 ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1392/6/22 16:37:03