جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

68 کاربر(ها) آنلاین هستند (48 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
68 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

پیام امروز

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: خورندگان مرگ
ارسال شده در: یکشنبه 24 فروردین 1393 01:46
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه تقریبا جدید!

( این پست در ادامه پست قبلیه, ولی سوژه جدید محسوب می شه.چون سوژه قبل ضمن تموم شدن بی سر انجام موند و فکر نمی کنم دیگه ادامه داده بشه!)


بلاتریکس فورا خودش را به طبقه بالا رساند و تعظیمی در مقابل مادر ارباب کرد.
-بفرمایین بانوی من.

مروپی که در مقابل آینه غبار گرفته ای نشسته بود شروع کرد به شانه کردن موهایش.چهره بلا کمی در هم رفت.
-عجب موهای زیبایی دارید بانو.اگه ممکنه منو هم راهنمایی کنین که بتونم چنین موهای لطیف و...

-پاچه خواری بسه بلا!برای این احضارت نکردم.ضمنا موهای تو برای لطیف شدن به چیزی فراتر از راهنمایی و توصیه احتیاج داره...بگذریم!...مطمئنم متوجه شدی فرزند برومندمون چقدر ناراحت و غمگینه!

بلا افکار پلیدش را که محتوای کلی آنها آتش زدن موهای مروپی و وصل کردن جریان الکتریسیته به آنها بود موقتا کنار گذاشت.
-بله بانوی من.در ماموریت قبل شما در خطر قرار گرفتین و ارباب به خاطر شما بسیار غمگین شدند.ولی نگران نباشید.ما تبحر زیادی در شاد کردن لرد داریم.

مروپی از جلوی آینه بلند زد و بطرف بلا برگشت.درست در مقابل او قرار گرفته بود.بلا سرش را بلند کرد و به چشمانش خیره شد.هیچ احساسی در انها وجود نداشت.
انتظار بلا زیاد طول نکشید.مروپی با صدایی زمزمه وار شروع به صحبت کرد.
-چقدر بد شانس بودم که طی مدتی که اینجا بودم اثری از این تبحرت ندیدم.ولی این بار کلید خوشحال کردن پسرم دست منه.من میدونم اون از چی ناراحته.اون احساس می کنه تحقیر شده.راه حلش هم اینه که همین احساس رو برای دامبلدور بوجود بیارین.شما باید به شیء یا کسی که به همون اندازه ای که من برای لرد ارزش دارم, برای دامبلدور با ارزشه, آسیب برسونین.طوری که اونم این ترس از دست دادن رو از اعماق قلبش احساس و درک کنه.تنها در این صورته که فرزندم دوباره لبخند می زنه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خورندگان مرگ
ارسال شده در: شنبه 17 اسفند 1392 17:07
نمایش جزئیات
آفلاین
آیلین درست میگی خیلی دستو پامون توی طنز بسته شده!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مروپ ملتمسانه به مرگخواران حاضر در اونجا نگاه میکرد،آنتونین و لوسیوس به سرعت به طرف مروپ دویدند تا کمکش کنن.

اما بلاتریکس بر سر جایش میخکوب شده بود!
صورتش قرمز شده بود،بغض گلوشو پر کرده بود و اجازه ی حرف زدن به او نمی داد.

لوسیوس و آنتونین توجهی به او نمی کردند و سعی در کمک به مروپ داشتند.
اما هیچ کس نمی توانست متوجه این نشود که لکه ی سیاهی در تاریکی هوا به صورت جنون آوری به این طرف و آن طرف حرکت میکند و مانند دیوانه ها حرکت میکند.
از آنجایی که همه میدانستند که آن لکه ارباب است متوجه همه چیز شدند.مخصوصا متوجه سکوت عمیق بلاتریکس!

ناگهان هر سه آنان فریاد کشیدند: بلاتریـــــــــــــــکس!
لوسیوس با عصبانیت فریاد کشید: بلاتریکس نگو که هورکراکس...

_درسته...ولی نمی...ی...ی دون ...ن...ن...م چر...ا...ا اینج...وری شد! شاید افتاده شاید...همین جاهاست ...

_شایدم با افتاده و با یکی از طلسم ها برخورد کرده!

ناگهان صدای لرد سیاه لرزه بر اندام مرگخواران انداخت:بس کنید! ناراحتی و گریه کردن مثل بچه ها کاری پیش نمی بره! ولی من به حساب بلاتریکس خواهم رسید.

آنتونین پوزخند تمسخر آمیزی زد که سرخی صورت بلاتریکس را بیشتر و بیشتر کرد.

_خفه شو آنتونیون!هنوز یادم نرفته تو ماموریت قبلی چه گندی زدی! اگه بازم از این پوز خندا بزنی از دنیا منهات میکنم اعضای بدنتو به قسمت های مساوی تقسیم میکنم و ضربشون میکنم حاصلتو میدم مرگ خوارا آوادا بارانش کنن

با این جمله ی لرد حال بلاتریکس بهتر شد ولی هنوز ساکت بود و حرفی نزد.

ناگهان دود هایی که کوچه را تقریبا محو کرده بود و هیچ چیز دیده نمی شد از بین رفتند و محفلی ها با دیدن چهره ی لرد ولدمورت چهره هایشان سفید شد و رنگشان پرید،لرد از این فرصت استفاده کرد و وردی را زیر لب زمزمه کرد،ناگهان تمام مرگ خواران خود را در خانه ی ریدل یافتند!

لوسیوس و آنتونین ناگهان سرجای خود از خستگی افتادند و مروپ رو به حال خودش رها کردند.

مروپی با پاهای لرزان درحال افتادن روی زمین بود که ناگهان لرد زیر بغل او رو گرفت و روی یکی از صندلی ها نشاندش.

خانه ی ریدل مثل قبل ساکت،نسبتا تاریک ، خشک و بی روح بود.حتی قیافه ی لرد هم نشون میداد که از بی روحی اینجا خسته شده و به سختگی این محیط رو تحمل میکنه ولی از خودش چیزی بروز نمی داد!

بلاتریکس هنوز سر جایش با بغض ایستاده بود،برای اینکه جو ساکت و خشک آنجا را عوض کند با حالت ملایمی گفت:ارباب،امم...چرا بانو مروپ اون جوری شدن؟!به خاطر چی بود؟

قبل از اینکه لرد دهان بگشاید مروپی گفت:من و لرد به هم متصلیم،یه جورایی اگه هورکراکسی از لرد نابود بشه منم کمی از قدرتم رو مثل اون از دست میدم.

حالا حالش بهتر شده بود ولی هنوز رنگش پریده به نظر میرسید که با مرور زمان این مشکل حل میشد.

ناگهان مرگخواران حاضر در اون مکان با صحنه ی نسبتا وحشت آوری روبرو شدند!
لرد اشک در چشمانش جمع شده بود و چند قطره اشک از گونه هایش آویزان بود!

لوسیوس با وحشت پرسید:ل...لرد چی ش...شده؟!بخاطر بانو م..روپ هست؟!

ناگهان صدای ایوان سکوت عمیقی رو ایجاد کرد: لرد هم مثل همه ی ما قلب داره!
_خب درسته ما هم قلب داریم!مادرمون در حال مرگ بودند!

_بالاخره ارباب یه بار به من کروشیو نزد

_درسته ایوان.گوش کنید این موضوع بین ما باید بمونه،کسی نباید بفهمه حتی بقیه مرگخواران که من ... خلاصه خودتون میدونید.

همه یکصدا گفتند:حتما ارباب!

ایوان بار دیگر گفت:حتما ارباب

_کروشیو ایوان.

و ایوان ویبره روان از صحنه خارج شد.

حالا دیگر خانه ی ریدل مثل قبل بی روح به نظر نمی رسید!دیگر کسی نباید این خشکی رو تحمل میکرد!
حالا دیگر همه با شور و اشتیاق خاصی به گوشه ای رفتند و فکر انتقام را دوباره در سر خود پرورش دادند که ما محفل را نابود میکنیم و انتقام ارباب و مادرشون رو میگیریم!

بلاتریکس داشت میرفت به طبقه ی پایین که مروپی اون رو صدا زد و گفت:بلا،بیا باهات کار دارم.

...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
برای شرکت در بزگترین همایش جادوگران سال اینجا کلیک کنید .


زوپس! بلاک! زمستان! دیگر اثر ندارد!
حتی اگر شب و روز، بر ما برف ببارد!




تصویر تغییر اندازه داده شده


باشد که هیچ کس نباشد باشد که فقط که خودم باشم.

گروهک تروریستی الهافلیه ...
پاسخ به: خورندگان مرگ
ارسال شده در: جمعه 16 اسفند 1392 22:25
نمایش جزئیات
آفلاین
تازه مهمانی شروع شده بود... محفلی ها به واسطه داشتن گیرنده های حساس به تاریکی یکی پس از دیگری در کوچه تنگ و تاریک ظاهر می شدند. صدای ناشی از آپارات های پی در پی چونان پتکی سهمگین بر سر و روی مرگخواران فرود می آمد. تعداد محفلی ها بسیار بیشتر از آنها بود. ظاهرا از جنگ برابر قرار نبود خبری باشد.
آنتونین بر خلاف آشوبی که در درونش ایجاد شده بود با خونسردی به چهره های بی حالت محفلیونی که به آنها نزدیک تر بودند نگریست.
- اوه شب بخیر.چه سعادتی. البته نه برای مرگخوارا...بلکه برای خاندان ویزلیا که از امشب می تونن از مزایای خانواده شهدا بهره مند بشن!
مرگخواران بی صدا از خنده ریسه رفتند. چارلی ویزلی (که کماکان صلاحیتش برای عضویت در گروه محفل در دست بررسی بود اما پیشاپیش خود را واجد صلاحیت دانسته و وارد معرکه شده بود) جسورانه چوبدستیش را به طرف دالاهوف گرفت.
- شهید شدن در راه آرمان های محفل به زندگی زیر سایه ارباب تو می ارزه دالاهوف.
لوسیوس طلسم چارلی را که به خطا رفته بود با یک چرخش چوبدستی دفع کرد.
- بچه جون...مامانت می دونه تو اینجایی؟ یا بهش گفتی داری اژدها سواری میکنی؟
صدای قهقه خنده مرگخواران در فضای تیره و سرد کوچه پیچید. مودی با دیدن این وضعیت غرید:
- خوشمزگی بسه...شما تو موقعیتی نیستین که بتونین با ما مقابله کنین. پس بهتره تسلیم شین.
مرگخواران طی یک حرکت دست جمعی پوزخند زدند.با این وجود همگی به خوبی می دانستند حق با مودی است. بلاتریکس ناخودآگاه چشمانش را به آسمان تیره شب دوخت. حتی از این فاصله می توانست لکه تیره ای را در پهنای آسمان شب ببیند که بر جا متوقف مانده بود. ظاهرا لرد ترجیح می داد به جای اینکه شخصا وارد نبرد شود تلاش آنها را نظاره کند. با غرور موهایش را عقب راند و چوبدستیش را با سرعت بیرون کشید. حتی حس مبارزه در تیررس نگاه لرد آن هم برای باارزشترین دارایی او به بلاتریکس انگیزه ای قوی می داد.
با یک حرکت چوبدستی گویی انفجاری در کوچه رخ داد. گرد و غبار فضای کوچه را فرا گرفت. صدای فریادهای غافلگیر شده محفلیون چون موسیقی هیجان انگیزی مرگخواران را به وجد آورده بود.پیروزمندانه چوبدستی ها را بالا گرفتند تا در راستای اجرای فرامین سرورشان تا پای جان مبارزه کنند. اما درست در همان لحظه فریاد وحشت زده ای باعث شد علی رغم میلشان نگاهشان را از صحنه مبارزه برگیرند و به سمت صدا برگردانند. نگاه سه تن با چشمان وحشت زده مروپ گره خورد. مروپ ملتمسانه نگاهشان کرد. چنان که گویی درخواست کمک داشت. چیزی در مورد او طبیعی به نظر نمی رسید. بدنش به طرز عجیبی در حال محو شدن بود. چنانکه گویی در حال تبدیل شدن به مه و بخار باشد.
--------------------------------
اعتراض!
چرا سوژه انقدر جدیه؟دستمان رو بستید!امیدوارم یه جوری پیش رفته باشه نفر بعدی بتونه یکم طنزش کنه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خورندگان مرگ
ارسال شده در: سه‌شنبه 13 اسفند 1392 20:14
نمایش جزئیات
آفلاین

لوسیوس همان‌طور که به آن دود سیاه خیره شده بود، با صدایی که سعی می‌کرد به گوش بانوی تازه‌وارد نرسد، زیر لبی گفت:
- فکر نکنم این چندان ایده‌ی مناسبی باشه.

ولی مروپی شنید. به آرامی سمت مرگخوار مو نقره‌ای برگشت و یک لنگه از ابروهای سیاهش را بالا داد:
- اوه لوسیوس. ما خوشحالیم که شما فکر هم می‌کنید.

آنتونین و بلاتریکس پوزخندی زدند، اما لوسیوس هم‌چنان با چهره‌ای نگران به نزدیک شدن دود نگاه می‌کرد:
- بانوی من. جسارت نکردم. ولی اینجا... اینجا نسبت به شر و سیاهی واکنش نشون می‌ده. شبیه دادن یه هشدار درونی به کاراگاها و هدایت کردنشون به سمت سیاهی. برای همین وقتی بلاتریکس اومد توی دهکده، کاراگاها متوجهش شدن. گرچه به نظر هنوز متوجه شما نشدن.

دود سیاه در فاصله‌ای دور متوقف شده بود. گویی او هم وجود چیز غریبی را در هوا حس می‌کرد. مروپی اخم نکرد. کلاً به نظر می‌رسید این حرکت برایش تعریف نشده، اما به فکر فرو رفت:
- ولی نسبت به هوراکراکسی که از قبل اینجا قایم شده بود، واکنشی نشون نداد؟

صدایی، هر چهار نفر را غافلگیر کرد:
- هیچ وسیله‌ای به نفس خودش شیطانی نیست بانوی دلبری.

مرگخواران، حتی مروپی گانت، دور تا دور بلاتریکس را گرفتند. . آنتونین با خشم غرّید:
- محفلی‌ها!

اوه... تازه مهمانی شروع شده بود...!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
دوستش بدارید که آنچه می‌توانست، انجام داد تا دوستش بدارند...
پاسخ به: خورندگان مرگ
ارسال شده در: شنبه 10 اسفند 1392 01:39
نمایش جزئیات
آفلاین
بلا به طرف کارآگاهی رفت که این سوال رو پرسیده بود و گفت: اممم جناب کارآگاه ...

بلا تقریبا یک متر با کارآگاه فاصله داشت و چوبدستیش مماس شکم او بود. کارآگاه بخت برگشته مانند بادکنک که بادش خالی شود فیس فیس کنان کوچک و کوچکتر شد و در نهایت مانند بادکنکی که خالی از باد میشود به هوا رفت و چند دور دور خودش چرخید و در محلی نامعلوم سقوط کرد.

لوسیوس و آنتونین دهان هایشان باز مانده بود. تا آن لحظه همچین طلسم شومی را ندیده بودند. لوسیوس که به وضوح آثار ترس در چهره اش نمایان بود آب دهانش را قورت داد و با لکنت زبان از بلاتریکس پرسید:

_ خواهـــ...ر...زن...عزیــــ...زم..این...طلســـمـو ...کی..یادت ..دا...ده؟

بلاتریکس که متوجه ترس دو مرد شده بود به طرف آن ها رفت و با لبخندی شیطانی پشت سرشان را نشان داد و گفت:
_ این!

آنتونین و لوسیوس چوبدستیشان را کشیدند و بطرف زنی گرفتند که لباسی سبزرنگ و زمرد نشان پوشیده بود، به وضوح لبخند میزد و بنظر می آمد از خاندانی بسیار بزرگ باشد.

زن بشگنی زد و چوبدستی های آنتونین و لوسیوس به هوا رفت و در دستش قرار گرفت و گفت:
_ آروم باشید بچه ها! من مادر اربابتون هستم! خودشم داره میاد! نمیتونست بیشتر از این دوری از هورکراکسشو تحمل کنه، البته این یه هورکراکس معمولی نیست. جادوی سیاه مافوق پیشرفته ای داره. پلی هست بین دو جهان...

آنتونین که هنوز از شوک کار بلاتریکس در نیامده بود در شوک ورود زن دیگری قرار گرفته بود سعی کرد خودشو جمع و جور کنه و پرسید:
_ تو چطور اومدی اینجا؟ اینجا نمیشه آپارات کرد! کل منطقه رو طلسم کردن. ارباب چطوری داره میاد؟

مروپی گانت: من آپارات نکردم! من کارهایی بلدم که خیلیا بلد نیستن یه نمونه شو به بلا یاد دادم! ارباب هم آپارات نمیکنه! مثل دود در هوا پرواز میکنه!

از دور دودی سیاه رنگ در آسمان شب پدیدار شد، دودی که نور ماه را کم سو میکرد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خورندگان مرگ
ارسال شده در: شنبه 5 بهمن 1392 17:08
نمایش جزئیات
آفلاین
-فکر میکردم محتاط تر از این حرفها باشی.مخصوصا بعد از خرابکاری هایی که در ماموریت لندن انجام دادی!اینطور که شنیدم ارباب کاملا ازت ناامید شده بودن.

آنتونین به وضوح سرخ شد ولی خیلی زود به خودش مسلط شد و دوباره لبخند زد.
-گاهی باید ریسک کرد.ممکنه ببری یا ببازی.اون دفعه باختم.ولی دست از ریسک کردن برنمیدارم.الانم چاره دیگه ای نداریم.اگه فکر میکنین من تو این کوچه قایم میشم و درخواست کمک میکنم کور خوندین.ترجیح میدم در این راه بمیرم تا اینکه اعتراف کنم که نتونستم...تو چی بلا؟

بلاتریکس به خوبی میدانست که کدام را ترجیح میدهد.ناخودآگاه دستش را به میان موهایش برد و گیره ارزشمندش را لمس کرد.گیره جزئی از وجود اربابش بود.شاید درک همین موضوع شجاعتش را دوچندان کرد.
-باشه...میریم!همه خونسردی خودتون رو حفظ کنین.این موقع شب تو یه دهکده رفت و آمد زیادی نمیشه.شاید بتونیم بدون دردسر از اینجا خارج بشیم.اگه حمله ای صورت گرفت همه حواسشون به من و موهام باشه!فراموش نکنین که قسمتی از ارباب...خب...قسمتی از روح ارباب، الان لای موهای منه!

مرگخواران با احساساتی متناقض به بلا نگاه میکردند.شوق همراهی ارباب...یا حتی قسمتی از ارباب... و انزجار ناشی از اینکه مجبور بودند به هر قیمتی که شده از موهای بلاتریکس محافظت کنند.
با دستور بلا به آرامی از کوچه خارج شدند.ولی این آرامش فقط چند ثانیه طول کشید.

-هی...شماها...کی هستین و این وقت شب اینجا چیکار میکنین؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1392/11/5 17:13:46
پاسخ به: خورندگان مرگ
ارسال شده در: شنبه 28 دی 1392 18:38
نمایش جزئیات
آفلاین

بلاتریکس، شانه‌ی جواهرنشان ِ ریونکلاو را با احتیاط روی زمین گذاشت و چوبدستی‌ش را به سمت آن نشانه رفت. آنتونین محکم شانه‌ی بلا را گرفت و او را عقب کشید:
- چی کار داری می‌کنی؟

بلا با عصبانیت دست او را پس زد:
- دستت رو بکش دالاهوف. واقعاً فکر کردی از من بیشتر نگران ِ جان‌پیچ ِ لُردی؟

همانطور که داشت برای اجرای ورد، تمرکز می‌کرد، زیر لب گفت:
- می‌خوام جان‌پیچ ارباب رو تغییر شکل بدم. ممکنه ما دستگیر بشیم. باید چیزی باشه که کمتر از هرچیزی جلب توجه کنه...

لوسیوس پوزخندی زد:
- آره قطعاً یک شونه با تو و اون موهات خیلی جلب توجه می‌کنه...

بلاتریکس اخم‌هایش را در هم کشید، ولی بدون توجه به انفجار خنده‌ی آنتونین، زیر لب وردی را زمزمه کرد. شانه‌ی جواهرنشان، لرزید و داغ شد و بعد...

آنتونین از شدت خنده روی پا بند نمی‌شد:
- یه گیره‌ی سر هم‌سلولی؟! اونم انقدر کوچیک؟! کجای موهای افشون ِ تو رو می‌گیره؟!

بلاتریکس گیره را از روی زمین برداشت، با غرور سرش را بالا گرفت و گیره را لابه‌لای موهای انبوهش، جا داد:
- هیچ‌جا. این، قرار نیست که دیده بشه.

بعد به سمت آن دو مرد که مات و متحیر سرجایشان مانده بودند، برگشت و با لحنی مصمم گفت:
- خیله خب. حالا باید از این دهکده‌ی شوم بریم بیرون که نمی‌دونم چرا برای این آخر هفته، همه‌ی کاراگاهای دنیا ریختن توش. ایده‌ای دارید جناب دالاهوف؟

سؤال آخر را به این علت از آنتونین پرسید که متوجه شده بود چشمانش به شکلی عجیب برق می‌زند. مرگخوار ِ ماجراجو، نیشخندی زد:
- من می‌گم... بزنیم به دل ِ دشمن رفقا!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
دوستش بدارید که آنچه می‌توانست، انجام داد تا دوستش بدارند...
خورندگان مرگ
ارسال شده در: دوشنبه 23 دی 1392 22:31
نمایش جزئیات
آفلاین
هوا به شدت سرد بود. نفس در هوا یخ میزد. بلاتریکس با شدت هر چه تمامتر میدوید... به آخر کوچه رسید... بن بست بود! در آن محدوده نمیتوانست غیب شود. گویا راه چاره ای نمانده بود. شیئی در میان دستانش بود که مانند پاره ای از تنش به خودش چسبانده بود!

... چوبدستیش را درآورد و منتظر مبارزه شد هر چند بعید میدانست با همه اعتماد به نفس و قدرتش بتواند همزمان در یک کوچه بن بست و تنگ با شش کارآگاه مبارزه کند. همانطور که انتظارش را میکشید کارآگاهان وزارتخانه داخل کوچه شدند. با پوزخندی بر لب و دم و بازدهای سرد.

کارآگاهان هر لحظه نزدیکتر میشدند که ناگهان رگباری از طلسم از انتهای کوچه سرازیر شد. بلاتریکس تنها کاری که توانست بکند این بود که روی زمین دراز کشید و دستانش را روی سرش گذاشت و آن شیئ را به بدنش چسباند...

... وقتی گرد و خاک فرو نشست، سرش را بلند کرد، چهار کارآگاه را دید که پخش زمین شده اند و دو کارآگاه را دید که به سویش می آمدند و البته هر لحظه قیافه شان تغییر میکرد.

کارآگاهی که جلوتر می آمد قدش بلندتر میشد و موهایش بلوند میشد. کارآگاهی که پشت سرش بود قدش کوتاه تر میشد و موهایش ژولیده تر و صورتش سبزه تر. اثرات معجون مرکب کم کم داشت از بین میرفت.

بلاتریکس لوسیوس را که جلوتر می آمد شناخت. لوسیوس با لبخندی شیطانی دستانش را به سوی بلاتریکس دراز کرد و گفت:
_ بلند شو خواهر زن عزیزم!

بلاتریکس دست لوسیوس را محکم کنار زد، شنلش را تکاند و گفت:
_شما کدوم گوری بودید؟

پشت سر لوسیوس، دالاهوف که دستانش داخل شنلش بود جلوتر آمد و گفت:
_ معجون مرکب دیر اثر کرد هم سلولی قدیمی!

لوسیوس ادامه داد:
_ بلا، بنظرت بهتر نیست هورکراکس دست من باشه؟ جاش امن تره! لرد سیاه هم منتظره!

بلاتریکس: خفه شو لوسی! دالاهوف برو کنار! باید زودتر بریم!
_________

این تاپیک منحصرا در مورد ماموریت های غیر ممکنیه که اژدهاهای مرگخوار لرد سیاه انجام داده اند و میدهند! که البته لزوما جدی هم نیست! این تاپیک در مورد افراد گمنامی است که حتی مرگ را نیز میخورند! و البته طنز هم ممکن است داشته باشد و بلا بلا بلا بلا...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1405/2/20 18:18:16

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.