جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

42 کاربر(ها) آنلاین هستند (41 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
40 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: جمعه 27 دی 1392 01:47
نمایش جزئیات
آفلاین
فوووورت!

آلبوس و تدی با افکت صوتی فوق الذکر توی یکی از کوچه پس کوچه های لندن پخش زمین شدند. به دلیل ضربه ی وارده جیمز جیغ کشان از ریش دامبلدور به بیرون پرت شد.

تد قسمت نشیمنگاهش رو کمی ماساژ داد و جویده جویده گفت:
- پرفسور جسارته هـــا، ولی شما بعد این شوفصد سال که از مرلین عمر گرفتین هنوز یه غیب و ظاهر شدن درست حسابی بلد نیستین؟

- من واقعاً نمی دونم چه گناهی به درگاه خدا مرتکب شدم که گیر یه مشت آدم خنگ افتادم! پسرم من می خواستم بریم سنت مانگو ولی انگار داشتیم دایورت می شدیم یه جای دیگه، منم تا فهمیدم تغییر مقصد دادم اومدیم اینجا!

جیمز نگاهی به کوچه ی تنگ و تاریک که توش تسترال پر نمیزد کرد و گفت:
- حالا اینجا کجاس؟ ما کجاییم؟ کیو میخوایم چیکار کنیم؟

- اینجا یکی از کوچه های نزدیک سنت مانگوئه، فک کنم باید پیاده بقیـشو رو...

-پرفسور اینو ببینید!

تدی اعلامیه ای توی دستش گرفته بود و داشت با تعجب زیاد اونو می خوند. پایین اعلامیه مهر رسمی شهردار خورده بود:

نقل قول:
شهروندان عزیز! توجه فرمایید! به حکم مروپ گانت اعظم و لودو بگمن کبیر، شهرداران لندن ... از این لحظه در این شهر حکومت نظامی اعلام میگردد!
هر گونه تردد در معابر شهر با شلیک آوادای ماموران ما پاسخ داده خواهد شد.


بعد از خواندن اعلامیه، تدی به پروفسور، جیمز به پرفسور، پروفسور به جیمز و کلاً همه به همه نگاه هایی حاکی از اعجاب کردند.

- یعنی الان اینجا حکومت نظامیه؟! میخوان بهمون آوادا بزنن؟

تدی با قیافه ی وحشت زده نگاهی به اطرافش کرد و گفت:
- مسلماً اگه اینطوریم باشه وقتی که جیغ بزنی لو میریم!

پروفسور دامبلدور با همون صدای آرام کننده ی همیشگی ـش گفت:
- اصلاً نگران نباشین. تا وقتی من باهاتونم کسی نمی تونه بهتون آوادا بزنه.

در همین هنگام بود که از سر کوچه صدای گرومپ گرومپ دیویدن گله ی اسبی شنیده شد. از پیچ سر کوچه که رد شدند مشخص شد که گله ی اسب نیستند و عده ی زیادی از کور ممد، نور ممد و جنیفر ها هستند که مثل اسب دارن به سمت این بندگان مرلین می دوند!

- بچه ها من از آوادا محافظتتون می کنم ولی از له شدن نمی تونم! بدوویـــــــن!

دقایقی بعد، راهروی ورودی سنت مانگو!

جیمز ریش پروفسور دامبلدور رو کشید و ازش پرسید:
- الان ما این همه بدبختی کشیدیم اومدیم اینجا که چی؟

- ول کن بچه! هیچی ما اومدیم جایی که من فکر می کنم بتونیم به خیلی از دسیسه های آمبریج پی ببریم. احتمالاً اون نمرده! باید سریع بگردیم و پیداش کنیم.

ناگهان صدایی از پشت سرشون به گوش رسید:
- شماها نباید اینجا باشین!

پروفسور دامبلدور نگاهی به هلگا کرد، لبخندی زد و گفت:
- یعنی میخوای ما رو دستگیر کنی هلگا؟

هلگا چند لحظه ای مکث کرد. انگار اصلاً دلش نمی خواست جلوی اون ها بایسته ولی مجبور بود:
- اگه مجبورم کنین شاید.

جیمز با نگاهی معصومانه، که اصلاً به تریپش نمی خورد() رو به هلگا کرد و گفت:
- خاله هلگا تو که خوب بودی. تو که ما رو دوست داشتی برامون شوکولات میوردی.

تدی با لحنی محکمی گفت:
- بذار ما رد بشیم هلگا. چیزایی هست که ما باید بفهمیم!

آهنگ لایت و ملو ای پخش شد و هلگا با قیافه ی به فکر فرو رفت. او چه کرده بود؟ چرا باید رو در روی دوستانش قرار می گرفت؟ آیا باید از دلوروس جدا می شد؟ آیا باید به دوستانش می پیوست؟ اما تهدید ها و وعده های دلوروس چی؟
چیزی که مهم بود این بود که دل او با دوستان محفلی اش بود!

چند دقیقه بعد در حالی که هلگا بیهوش روی زمین افتاده بود و البته هر چند لحظه یک بار زیر چشمی دور و بر رو می پایید، پروفسور دامبلدور، تدی و جیمز به سمت بخش های بیمارستان رفتند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: جمعه 27 دی 1392 00:06
نمایش جزئیات
آفلاین
- دو دو تا؟! شش تا! دو دو تا!؟ پنش تا! دو دو تا؟؟ هفتا! دو دو تا!!

جیمز و چرتکه و ماشین حساب و کامپیوتر و از همه مهمتر انگشتهای کلاس اولش(!) همه با هم جمع شده بودند و مشغول حساب کتاب شده بودند که ببینن این قضیه چطور با عقل جور در میاد! ولی حساب کتابهای خیر ندیده هرچقدر که دو دو تا چهارتا می کردن، چهارتا نمیشدن.. از هر طرف که حساب می کردی کار کار توله گرگ زشت بود!

جیمز چرتکه رو تو دامن تدی انداخت و بی توجه به گله ی عظیم مطبوعاتی ها جیغ زد:

- اصن به من چه تدی.. بیا خودت حساب کن! هیچ جوری سر و ته این قضیه به هم نمی خوره!
- به خدا من بیگناهم! تقصیر این کلاهه.. مای پرشز!
- چی!؟
- هان؟!
-

جیمز چرتکه رو برداشت و با عصبانیت همچون لنگه دمپایی در دست مالی ویزلی، پرتش کرد سمت تدی، تدی جاخالی داد و چرتکه رفت تو حلق یه ممد خبرنگار و از پس کله ش زد بیرون و همونطور چرخان و چرخان خورد به یکی از دستگاههای برنجی پروفسور دامبلدور که به ستاد قرض داده بود. وسیله ی برنجی می ترکه و تیکه تیکه میشه و چرتکه بازم کمونه می کنه و ناگهان تو کپه ای از ریش گم میشه!

- پروفسور!
- قـ قربان!

دامبلدور با چهره ای عبوس و درهم در آستانه ی در ظاهر شده بود. قیافه ش و حالت نگاهش طوری بود که انگار به سال تولد هری برگشته و قراره با عمه ی سوروس اسنیپ رو بالای تپه ملاقات کنه!

- پاشید جمع کنید از اینجا بریم! وسایل نقره ای ضریب پاکی هوای هاگوارتز رو به بالاتر از خطر رسوندن! از بنزینای تولید داخلم بدتر شدن.. همش دودشون شبیه کاسه و نیم کاسه ست، سنتورها پارتی گرفتن و سواران سیاه راه افتادن دنبال حلقه و شماها دارید دعوا می کنید!
- تخصیره اینه پروف! نکرد یه گالادریلی چیزی بشه بعد این همه سال.. اسمیگل شده! به رانده شدگان خیانت کرده!

دامبلدور دست جزغاله ش رو دراز می کنه و جیمز رو برمی داره و می چپونه تو ریشش! چوبدستیش رو در میاره و به سمت تدی حرکت می کنه.. زیر لب هم حرفای نامفهومی می زنه:

- حتی یه یار وفادار!... شورای الروند.. مدرک مستند تدی.. بانوی غمباد از ما می ترسه.. همشم روی سر اسبه.. باید بیوفته تو آتیش.. آتیش!
- تو رو به مرلین پروف.. به جون ویکی و جیمز من روحمم خبر نداره، روح بابامم خبر نداره.. روح ننه ی بابا هری هم خبر نداشته چه برسه به من! پروف منو نسوزون!

و لحظه ای بعد دست دامبلدور دور مچ تدی چفت شد و هر سه نفر با هم ناپدید شدند، به سرچشمه ی همه ی این مصائب.. جایی که وزغ ها را تشریح می کردند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1392/10/27 0:30:56
باید از چیزی کاست.. تا به چیزی افزود!تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: پنجشنبه 26 دی 1392 23:13
نمایش جزئیات
آفلاین
یه جایی وسط لندن

دو دستی لبه‌های کلاه گرفت و با همه ی قدرت به سمت بالا کشید... صورتش.. موهاش... دمش... کُمش (جنوبیا میفهمن! ) همه از شدت زور زدن به رنگ قرمز در اومده بودند.

- کنده نمیشه لعنتی!
- جناب وزیر..
- عالیجناب لوپین...

تدی که یک لحظه سرگرم کلاه شده بود خودشو تو محاصره ی خبرنگارهای جادوگر تی وی، پیام روز، طفره زن، طفره مرد، طفره کودکان و طفره‌های تکریم از سالمندان! دید و چاره‌ای نداشت جز اینکه تسلیم بشه.

- ۵ دقیقه ققط... هر کی هم منو وزیر و عالیجناب و از این القاب زننده صدا کنه بهش جواب نمیدم!
- این درسته که بانو آمبریجو ترور کردین و کلاهشو دزدیدین؟
- من ترور نکردم.. تهدید کردم که شاید دست از جنایاتش برداره.. اون وزغ الان خودزنی کرده..مدرکشم موجوده.. ایناهاش!

خبرنگارها با تعجب به پیغام دلورس نگاه کردن و تقریبا شوکه شده بودند. بالاخره یکیشون پرسید:
- یعنی میگین نقشه‌ی خودش بوده؟
- یعنی نمی‌بینین اول کلاهو گذاشته سر من و بعد خودزنی کرده و طوری صحنه‌سازی کرده که انگار کار من بوده!

- تدی!!

تدی با صدای جیغ آشنا برگشت و اینجا صحنه اسلوموشن شد و موزیک‌خورش ملس شد. تدی سیل خبرنگارها رو شکافت و از اونور جیمز شروع کرد به شکافتن تا اون وسط بهم رسیدن..

- جیمز!
- جم کن خودتو بوقی بو گندو.. یه بویی مخلوط از گرگ خیس و وزغ پیر و مورفین رو میدی!
- جیمز... همه ش زیر سر این کلاه شپش‌زده است!

سکوت یک مرتبه حکم‌فرما شد... زیر سر این کلاه شپش زده کسی جز تد ریموس لوپین نبود!

و آما سنت مانگو

دو شفابخش با وزغ تشریح شده تنها بودند و نمی‌دونستند چیکار کنن و با یک سوال بزرگ روبرو بودند... چرا هلگا نمی‌خواست کسی از زنده بودن این وزغ با خبر بشه؟

- هی.. دکی.. این چیه به نظرت؟

وسط دل و روده‌ی پخش و پلا شده روی میز تشریح، چیزی شبیه نعل اسب دیده میشد. دکی! با چوبدستی مخصوص شفابخش‌ها بهش ضربه‌ای زد.

فیسسسسسسسس

بخار غلیظ سفیدی از روی میز بلند شد و کم کم فرم گرفت و دقیقه‌ای طول کشید تا بتونن ببینن چی روبروشونه.

-

جایی که جسد تشریح شده قرار داشت، سانتوری با تمام هیکل ایستاده بود و به اونا نگاه میکرد. بالاخره دستیار دکی پرسید:

- تو کی هستی؟ از کجا پیدات شد؟ آمبریج کجاست؟
- اسم اون وزغ کریه رو جلوی من نیار! .. من سانتور اینیگو هستم! این دلورس دیروز منو غافلگیر کرد.. وقتی به هوش اومدم دیدم شکل یه وزغ تشریح شده‌ام و وسط سنت مانگو.. شما جون منو نجات دادین.. ممنونم آقایون...ممنونم!

دو شفاگر با فک‌های همچنان بر زمین افتاده بهم نگاه کردند... این بار سوال این بود که اگه اون وزغ در واقع سانتور اینیگو بود، پس آمبریج واقعی کجاست؟!





افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: پنجشنبه 26 دی 1392 20:58
نمایش جزئیات
آفلاین
و در جهانی به این گستردگی...


-
- ای فشفشه‌ی روشنایی. چرا خشونت؟ چرا جیغ؟ چرا ...
- تدی وزیـــــــــــــــــــر شـــــــــــــــــــــــــــــده!

جیمز مات و مبهوت، به چهره‌ی تدی که کمی هم مات و غیر واضح به نظر می‌رسید، خیره شده بود. صدای گزارشگر هنوز به گوش می‌رسید:
- و در ستاد رانده‌شدگان چه می‌گذرد؟ خبرنگاران در همین لحظه در به در به دنبال دیگر مؤسس رانده‌شدگان، جیمز پاتر هستند تا از موضع‌گیری رسمی این ستاد مطلع شوند!

جیمز نگاهی به در ِ زپرتی ستاد کرد و همون لحظه، لرزش زمین ِ زیر پاش، رنگ از رخش پروند. دامبلدور در حالی که زیر ریشش پناه می‌گرفت جیغ زد:
- زلزلــــــــــــــــــــــــــــــــــه!

جیمز در حالی که چهارنعل فرار می‌کرد، جیغ زد:
- خبرنگـــــــارااااا !

و در جهانی به این گستردگی...


- مادر. مام. مادرم. شما رو همین الان تحویل گرفتیم. معلوم نیست دایی‌مون کجاست. پدرمون رو توی وان ِ کلسیم خوابوندیم تا حالشون بهتر شه... کجا دارید می‌رید؟!
- شیرین‌عسل مامان. تو لندن داره جنگ می‌شه و مامان اونجا همه‌کاره‌س.
- به همراه لودو البته، اگر خاطرتون باشه!

مروپی همانطور که جلوی آینه با دقت فر ِ موهایش را مرتب می‌کرد، لبخندی زد:
- عزیزم. مامان و لودو ...

مکثی کرد، از ظاهر مناسبش مطمئن شد. به سمت پسرش برگشت تا جمله‌ش را کامل کند:
- خیلی خیلی خوب با هم کنار میان. مخصوصاً وقتی پای همچین‌چیزی وسط باشه...!

بوسه‌ای برای تنها پسرش فرستاد و با صدای بلندی، غیب شد.

و در جهانی به این گستردگی...


- هیچ‌کس نباید از این موضوع خبردار شه. زندگی ایشون در خطره.
- ولی کلاه ناپدید شده بانو هافـ...
- هیس! اسم منو به زبون نیارید! جامعه‌ی جادوگری احتیاج به آرامش داره. شما می‌تونید همچین بار سنگینی رو به دوش بکشید؟

بانویی که ردای لیمویی پوشیده بود، به نرمی لبخند می‌زد. اما آن یکی با ردای آبی و چهره‌ی سرد و نه چندان دوستانه، چوبدستی‌ش را به سمت دو شفادهنده‌ی سنت‌مانگو نشانه رفته بود.

دو شفادهنده به هم نگاه کردند، آب دهانشان را قورت دادند و یکی‌شان بالاخره گفت:
- هیچ‌کس از زنده بودن ایشون با خبر نمی‌شه.

و در جهانی به این گستردگی...


- کدوم گوری رفته؟ قرار بود اژ این در بیاد بیرون با اون کلاه و منوی کوفتی. خاک بر شرت آخه. یه طلشم فرمان رو درشت نمی‌تونی اژرا کنی...!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
دوستش بدارید که آنچه می‌توانست، انجام داد تا دوستش بدارند...
پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: پنجشنبه 26 دی 1392 12:28
نمایش جزئیات
آفلاین
برزخ - دادگاه عدل زوپس

- ریاست جلسه؛ قاضی بزرگ عالیجناب سر بارون خون آلود وارد می شوند. قیام کنید!

دلو که تنها حاضر در یک مکان سفید بزرگ بود (از همونا که کله زخمی توش دامبلو دید) قیام کرد. دری از سقف باز شد و سر بارون تلپی افتاد روی صندلی ریاست دادگاه و بی مقدمه شروع کرد به چکش زدن:

- نظم دادگاه رو رعایت کنید! جلسه رسمیست! بگیر بشین دلو!

دلوروس با بی قراری نشست و منتظر ادامه ی جلسه شد.

بارون به چشم های دلو خیره شد: چه دفاعی داری در برابر این همه جنایتی که مرتکب شدی و دامان مطهر زوپس رو با گناهانت آلوده کردی؟

دلو دستپاچه تر از همیشه سرفه کرد: اهم اهم... کدوم جنایت؟!... من... من اصن گناهی مرتکب نشدم... اصن وکیل من کو؟!... من تا وکیل نداشته باشم حرف نمی زنم.

- کدوم جنایت؟! ها؟! هر چند خودت بهتر می دونی چیکار کردی ولی خودت هم قربانی یه جنایت بزرگ تر شدی. ببین.

بارون بشکنی زد و قاضی و متهم انگار که توی قدح اندیشه رفته باشند، در محیطی جدید ظاهر شدند.
میز جواهرنشانی در وسط اتاق بود و چند جادوگر و ساحره ی فربه با لباس ها و جواهرات گرانقیمت دور میز نشسته بودند. دلو جلسه ی شورای زوپس یک ماه پیش را به یاد آورد.

در آن لحظه اسنیپ از سیاست های چیزمحور دولت به شدت انتقاد می کرد و ایوان با اسنیپ مخالف بود. بحث بالا گرفته بود که لیلی اوانز خود را کمی به آمبریج نزدیک تر کرد و بیخ گوشش زمزمه کرد: تا کی باید بحث مدیران، سیاست های دولت یک مفنگی باشه؟! من همیشه دوست داشتم یه دولت ساحره محور سر کار بیاد و وزغ ها و بشقاب های گربه ای رو دوست داشته باشه و از سانتورها متنفر باشه... هییییییع!... ای کاش یک قهرمان با لباس صورتی پیدا می شد و کودتا می کرد تا همچین دولتی سر کار بیاد.

و همانجا بود که دلو به یاد خاطرات کودکی اش افتاده بود و به یاد آورده بود که در بازی های کودکانه اش و زمانی که پدرش با کمربند به جان مادرش می افتاد، او در برکه ی نزدیک خانه برای وزغ ها و گربه ها انتخابات برگزار می کرد و همیشه هم خودش وزیر منتخب میشد و بر جامعه حکومت می کرد و وقتی صدای گریه و التماس مادرش را می شنید، آتشی برپا کرده و همه ی وزغ ها و گربه های نر را به داخل آن می انداخت تا بسوزند و دنیا جایی بهتر برای زندگی باشد. و حالا با سخنان لیلی زخمی کهنه در روح دلو سر باز کرده بود، برقی در چشمانش درخشیده و جلسه را برای آغاز کاری بزرگ ترک کرده بود.

صحنه عوض شد.
دلوی برزخی اشک هایش را پاک کرد و به صحنه ی جدید نگاه کرد.
هنوز در همان اتاق جلسه بودند ولی اینبار تنها مدیر حاضر در اتاق لیلی اوانز بود. جلسه تمام شده بود.
دلو این صحنه ها را تابحال ندیده بود.

لیلی سپر مدافعی درست کرد و به آهوی نقره ای گفت: سلام تد! فاز اول فتح وزارتخانه با موفقیت پیش رفت. خیلی زود جنگ بین مورفین و دلو شروع میشه. تا می تونی از پتانسیل رانده شدگان و محفل برای ضعیف کردن دو طرف درگیر استفاده کن و نذار دامبلدور و جیمز از این قضیه بویی ببرن. به زودی کلاه وزارتی که سال ها به دنبالش بودیم رو خودم رو سرت میذارم پسرم!

آهو به مقصد شیون آوارگان می دوید و از سر جوی می پرید و دور می گشت از کاخ زوپس!

فک دلو افتاده بود و بارون با تاسف چکش می زد؛ اینجوری :


لیلی اوانز و تد ریموس چه از جان کلاه می خواهند؟
اگر جیمز و دامبلدور بفهمند که بازیچه ی توطئه ی لیلی و تد شده اند چه واکنشی نشان خواهند داد؟
چرا موهیول از تسو دعوت کرد که در جشن جانشینی حضور داشته باشد با اینکه می خواهد سر به تنش نباشد؟
آیا چه حوادث دیگری در انتظار آمبریج برزخی خواهد بود؟
آیا اگر تد وزیر شود یارانه ها را قطع خواهد کرد؟
آیا آمبریج زنده خواهد ماند؟
آیا جولز و جولی موفق خواهند شد که خود را به چین رسانده و امپراتوریس ظالم را سرنگون کنند؟

ادامه ی این داستان را در پست بعد خواهید دید...

دره درن دن دن! دن ده دن ده دن! دره دره دن دن...(افکت تیتراژ حماسی پایان پست)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورفین گانت در 1392/10/26 12:35:51

هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!
پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: پنجشنبه 26 دی 1392 01:13
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید

آسانسور وزارتخانه با سرعت بوق کیلومتر در ثانیه به شکل افقی و گاهی عمودی حرکت می کرد. در طول حرکت آسانسور مدام نگاه های تهدید آمیزی میان آمبریج و تد لوپین رد و بدل می شد. پشت سرشان آنتونین دالاهوف دستبند بدست به سقف آسانسور نگاه می کرد...

«واقعاً جای تاسفه تد ! مادر مرحومت از کارآگاهان خوب ما بود. اون وقت تو اینقدر سرکش و شورشی ! بیا این حکم پلمپ رو بگیر. سریعاً بساطت رو از زیر زمین ور میداری و میری پی کارت ! دیگه نبینم این ورا پیدات بشه...»

این را آمبریج با صدای تهدید آمیز وزغی گفت و کپی کاغذ حکم پلمپ ستاد رانده شدگان را محکم به میان شیکم تد کوبید...

تد کاغذ را درون دهانش فرو کرد و بلعید. سپس با خونسردی کامل گفت:
«با کلمه‌ها بازی نکن... وزغ پیر! یکی از سرگرمیهای من تشریح وزغ‌هاس! »

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ساعت یک نیمه شب – بیمارستان سنت مانگو

از میان راهروی خلوت ناگهان درب شیشه ای بخش اورژانس کنار رفت. چندین ساحره پرستار و شفا دهنده با عجله کنار تختی معلق و شناور در هوا می دویند و آنرا به سمت انتهای راهرویی، جایی که برچسب اتاق عمل داشت هدایت می کردند...

«پرستار ! شفا دهنده عبدوالمرلین رو پیج کنید به اتاق عمل...عمل فوری داریم...»
درب یکی از اتاق ها باز شد. شفا دهنده ای پیر و ریش دراز با خواب آلودگی از دفترش بیرون آمد و جلوی جمعیت ظاهر شد...

«این چه وضعیته. اینجا اورژانس جادوگران و ساحره هاست...برای چی این وزغ لت و پار رو ورداشتین آوردین اینجا..ببرینش پخش حیوانات جادویی آسیب دیده... شفا دهنده اسکمندر شیفته الان»

«چی میگی استاد ! وزیر آمبریجه ! ترور شده. یکی تشریحش کرده... باید زودتر عملش کنیم. با چسب نواری زود بیاین اتاق عمل...»

به محض ورود تخت خون آلود معلق و شناور به داخل بخش، سیل جمعیت خبرنگاران و عکاسان و اصحاب رسانه سرازیر شد. صدای چلیک چلیک دوربین ها سکوت مرگبار بخش را در هم می شکست...

«دوستان خبرنگار ! بفرمایید بیرون بخش. چیزی نیست. اتفاق خاصی نیوفتاده. نخیر آقا. وزیر نیستن ایشون. یه وزغ غول پیکر رفته زیر ماشین آقای نخست وزیر ماگل ها. بفرمایید بیرون. بله بله. حتما برای سلامتی این وزغ برین امام زاده کامبیز دخیل ببندین. حتما همین امشب برین. بفرمایین. »

با هدایت یکی از شفا دهندگان سالن اورژانس خالی از جمعیت شد و تخت خونین راهی اتاق عمل شد.

ــــــــــــــــــــــــــــ
در اتاق عمل

«استاد، به نظرم 50 هزار میلی گرم مورفین بزنید. این عمل خیلی دردناکه. ممکنه بلند بشه. »
«موافقم. متاسفانه به نظر میان دندون یه گرگ وسط ستون فقراتش گیر کرده. امیدوارم فلج نشه. روده اش هم کاملا خورده شده.»

سوزنی تیز از ناکجا بر کمر وزغ فرود آمد و همه جا را خون فرا گرفت...

ووووووییییییی ژییییییینگگگگگگ (افکت نفوذ به درون افکار و روح آمبریج)

دخترکی یکدست صورتی و وزغ مانند با افسوس کنار برکه ای لجنی نشسته بود و آه می کشید. صدای جنگ و دعوای پدر و مادرش از آن فاصله هم به گوش می رسید. همسایه های دهکده با نهایت فضولی سر از پنجر هایشان بیرون آورده بودند و به خانه ی انتهای بن بست نگاه می کردند...

دلوروس کوچک با افسردگی وزغی از برکه مقابل برداشت، آن را بوسید و با وی به پیک نیک رفت...

وییییی قیژژژژژژژ (افکت تغییر صحنه)

دلورس در حال تنفید حکم وبسمتری زوپسستان از جانب عله است. مقابل آتشفشانی فوران یافته و پر از گدازه زانو زده بود. سر به زیر منتظر بود تا عله دستش را بر شانه اش بگذارد و از او بخواهد که از داخل چاه مرلینگاه بیرون بیاید و حکمش را تحویل بگیرد.
مدیران دیگه به وی خیره شده بودند. استرجس در نهایت خشم یواشکی در حین راه رفتن به پس سر آمبریج شیرینی بینی اش را می مالد.

وییییی قیژژژژژژژ

صدای ناقوس کلیسا در دهکده ای دور دست و یخ بسته به صدا در می آید. سکوت قبرستانی در داخل کلیسا با صدای ترک خوردن سنگ قبری در هم می شکند. قبری از بیخ شکافته می شود و تابوت دلورس توسط بالابری نامرئی بالا می آید. بیدار است اما از ترس نمیخواهد چشمانش را باز کند...

«هی تو ! میدونم بیداری ! چشاتو باز کن. »
صدای طنین انداز و مرگبار کسی را فرا می خواند. اسکلتی از زیر تابوت آمبریج بیرون می آید و با شعفی وصف ناپذیر می گوید:
«با موئی؟ »
«نخیر. برگرد توی قبرت. نوبت تو نشده هنوز مورفین. باید بمونی در برزخ. با تو هستم دلوروس جین آمبریج ! »

اسکلت مورفین با نا امیدی به داخل قبرش برگشت. آمبریج نفسی عمیق می کشد. وقتش رسیده بود. با حرکت رو به جلو زبان دراز وزغی اش درب تابوت را باز می کند و بلند می شود و با وحشت به سایه تاریک انسان قد بلندی خیره می شود که از ناکجا با او صحبت می کند...

«سلام دلور ! وقتی حساب رسیته ! بر پا. خبر دار واستا ! »

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دلوروس آمبریج در 1392/10/26 1:37:33
ویرایش شده توسط دلوروس آمبریج در 1392/10/26 20:43:54
No Country for Old Men


پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: یکشنبه 4 تیر 1391 21:11
نمایش جزئیات
آفلاین
چون یک گریفیندوری هستم،‏ در راستای احیای سوژه ای که توسط گریف شهید شده،‏ وارد عمل میشم!‏

‏=====================================‏

تمام سرها با ناباوری به سمت در برگشته بود،‏ هیچ یک از افراد حاضر در اتاق چیزی رو که جلوش میدید رو باور نمیکرد،‏ و وضع آنتونین از همه وخیم تر بود.

بلاتریکس:
-آه لرد،‏ عزیزم،‏ تو واقعا زنده ای؟ واسه امتحان ما بود؟ واقعا تو خودتی؟

ایوان:
-‏ آه ارباب،‏ ما واقعا فکر کردیم که شما مردید،‏ ولی الان بزرگترین شادی رو جهان مال ماست.

هر ‏
یک از مرگخواران به گونه ای ابراز احساسات و عرض عبودیت نسبت به ساحت تازه از مرگ برگشته لرد میکردند،‏ تا اینکه نوبت به آنتونین رسید:

آنتونین:
-‏ سرورم،‏ این چه کاری بود که کردید؟ نمیدونید که من...

بقیه جمله آنتونین در صدای رسای لرد گم شد.

-‏ که واسه من نقشه میکشی؟ حالا منو میفرستی دنبال نخود سیاه تا خودت بشی ارباب و به جای من،‏ یه مشنگ! یه مشنگ رو میذاری تا نقشه هاتو عملی کنی؟

-‏ اااربباااب،‏ مممن ‏...

-‏ خفه شو! لرد ولدمورت هرگز خیانت رو نمیبخشه،‏ حتی از جانب بهترین مرگخوارانش! تو باید به سزای خیانتت برسی! بگیرینش.

آنتونین با شنیدن کلمه سزای خیانت،‏ پا به فرار گذاشته بود،‏ ولی چون در محوطه خانه مالفوی ها نمیتونست آپارات کنه،خیلی سریع توسط ورد بلاتریکس،‏ بیهوش شد و به زمین افتاد.

نیم ساعت بعد،‏ بام خانه مالفوی ها:

-‏ چوبدستیشو بدین به من،‏ خودم باید بشکنمش،دست و پاشو محکم ببندید،‏ نباید امکان کوچکترین حرکتی رو داشته باشه.

ایوان در حالی که با بدترین رفتار ممکن در حال آوردن ایوان به لبه پشت بام بود،‏ آنتونین در حالی که از جلوی مرگخواران میگذشت،‏ از تک تک آنها توهین میشنید و حتی بعضی از آنها با مشت و لگد از اون استقبال میکردند.

با رسیدن آنتونین به لبه پشت بام،‏ لرد دستشو بالا برد تا جمعیت رو آروم کنه:

-‏ همه شما،‏ ای مرگخوارانی که هنوز به سرورتون وفادار موندید،‏ نظاره کنید،‏ ببینید عاقبت خیانتکاران،‏ حتی اگر از مرگخواران نزدیک من باشند چگونه است! ایوان،‏ برو کنار،‏ خودم باید پرتش کنم پایین.

با کنار رفتن ایوان،‏ لرد پشت سر آنتونین می ایسته،‏ تمام بدن آنتونین رو ترس فرا گرفته بگونه ای که حتی نمیتونه از لرد تقاضای بخشش کنه،‏ ولی با ضربه ای که از طرف لرد بر پشتش وارد میشه،‏ میتونه دهنشو باز کنه:

-‏ نــــــــــــــــــــــــــــــه!‏

و صدایی نه چندان بلند برخورد آنتونین به سطح زمین رو اعلام کرد،‏ و بعد از آن فقط سکوت و ترشح آدرنالین در تک تک اجزای بدن آنتونین بود.
.
.
.‏

-‏ نــــــــــــــــــــــــــه!‏
...
-‏ چی شده سرورم؟ خواب بدی دیدین؟ اتفاقی افتاده؟ دوباره اون کله زخمی داشت تو ذهنتون میگشت؟

-‏ اون،‏ اون،...

-‏ چی شده سرورم؟ بگین!‏

-‏ نه هیچی ولش کن،‏ برو بخواب،‏ فقط یه کابوس بود،‏ دیدم که داشتم با دامبل دست میدادم! برو بخواب بلاتریکس،‏ مشکلی نیست!‏

بعد از رفتن بلاتریکس،‏ آنتونین در حالی که داشت به خوابی که دیده بود فکر میکرد،‏ به خواب رفت.

‏====================‏
دوباره معذرت میخوام از همه! ببخشید اگه پستم خراب بود! ‏
از لینی هم ممنونم که کمکم کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رون ویزلی در 1391/4/4 21:55:55
قدم قدم تا روشنایی،‏ از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!‏

میجنگیم تا آخرین نفس!!‏
میجنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.


تصویر تغییر اندازه داده شده


من در گذشته
Re: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: یکشنبه 4 تیر 1391 16:53
نمایش جزئیات
آفلاین
پس از مرگ ولدمورت دروغین آنتونین رییس مرگ خواران شد و کارهایی را انجام داد که همیشه آرزو انجام دادنش را داشت. محفلی ها که به مرگ ولدمورت شک داشتن شروع به تحقیق در باره ی این مسئله کردن.پروفسور دامبلدور از اسنیپ سوالاتی درباره مرگ ولدمورت کرد ولی اسنیپ هم مانند بقیه مرگ خواران اطلاعی درباره این موضوع نداشت.فرد و جرج هم با معجون راستگویی مرگ خواران را مجبور میکردند که به سوالات آن ها جواب های درستی بدهند ولی باز هم چیزی نفهمیدن.

یک هفته بعد

آنتونین دیگر باور کرده بود که ولدمورت باز نخواهد گشت ولی ناگهان ولدمورت در خانه مالفوی که محل جمع شدن مرگ خواران بود ضاهر شد و همه را شک زده کرد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فرد.ویزلی در 1391/4/4 16:57:10
Re: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: یکشنبه 4 تیر 1391 08:48
نمایش جزئیات
آفلاین
جریان جدید




همهمه ی عجیبی سرتاسر بیمارستان را فرا گرفته بود، سر و صدای فراوانی که حاصل جمعیت بیشماری بود. سنت مانگو هرگز چنین جمعیتی را به خود ندیده بود.
عده ای شاد و عده ای ناراحت و بقیه هم بی تفاوت بودند اما نکته مشترک تمام کسانی که آنجا جمع شده بودند حیرت زدگی و بهت فراوان بود.
همه با تعجب از خبری که در 24 ساعت اخیر نقل محافل جادوگران شده بود سخن می گفتند و اکثرا آن را غیرقابل باور و دروخین می دانستند اما اگر صددرصد به حرفشان ایمان داشتند برای فهمیدن صحت ماجرا پایشان به سنت مانگو باز نمیشد.
خبر، شخصی بود که در اتاق شماره 911 بستری بود و می گفتند آخرین ساعات زندگیش را می گذراند.

در طبقه منفی سیزدهم بیمارستان علاوه بر همهمه هایی که در آن روز خاص در سنت مانگو عادی بود از این طرف و آن طرف صدای آه و ناله و گریه نیز می آمد.
راهرو مملو جمعیتی بود که قالبا ردای سیاه و نقاب پوشیده بودند. داخل اتاق 911 مرگخواران مهم تر و نزدیک تر دور تخت اربابشان جمع شده بودند.
ساحره ها زجه می زدند و بر سر خود می کوبیدند و جادوگران نیز آرام آرام اشک می زدند. اشک و ناله هایی که شک نکردن به حقیقی بودنشان کار آسانی نبود.

روی تخت بدن نحیف و لاغر و استخوانی و بی رنگ و روی بزرگترین و سیاهترین جادوگر تاریخ افتاده بود و به زور طلسم ها و افسون های ویژه و معجون هایی که مرتب به او داده می شد نفس می کشید. بالای سر لرد ولدمورت آنتونین دالاهوف ایستاده بود و نقابی که بر صورتش بود مانع دیدن اشک هایش می شد.



فلش بک

- بچـــه ها ... آلبـــــــــــــوس .. روووووووووون ... هرمیــــــــــــون ... جیــــــــــنی ... ببینید اینجا چی نوش... آخ

هری بدون این که در خانه شماره 12 گریمولد را ببندد دوان دوان به سمت آشپزخانه می دوید و فریاد می زد تا این که پایش به ردایش گیر کرد و وسط آشپزخانه پهن شد.
سرش را بلند کرد و از میان ترک هایی که روی عینکش افتاده بود تمام اعضای محفل را دید که دور میز نشسته بودند و هر کدام نیز مانند خودش یک نسخه از پیام امروز را خریده بودند و در دست داشتند.
آلبوس به او گفت که خونسردی خود را حفظ کند و سر میز بنشیند.
- بیا سر جات بشین پسرم، آروم باش از صبح همه همین جوری وارد شدن :pashmak:

هری بین رون و هرمیون نشست و بعد از اینکه هرمیون با ورد "ریپارو" عینکش را ترمیم کرد شروع به صحبت کرد: پروفسور به نظر من این قضیه مشکوکه من سر صبح که داشتم بیدار میشدم سر درد گرفت! به نظرم ممکنه این داستان ساختگی باشه تا ولدمورت از دست من فرار کنه چون اون از عشقی که در وجود منه می ترسه ممکنه پای اسنیپ هم وسط باشه و همه آتیشا از گور اون بلند شه. به نظرم من باید برم سنت مانگو تا با یک اکسپلیارموس مشتی کار ولدمورت رو بسازم تا یه وقت رودست نخوریم و خیالمون راحت باشه در ضمن من نمیخوام کسی خودشو به خاطر من به خطر بندازه پس هیچکس با من نمیاد
هرمیون با حسرت به هری نگاه کرد و گفت: اوه هری تو چقدر از خود گذشته و شجاعی، من فقط یک مشت ورد رو حفظ میکنم ولی تو خیلی خلاقیت داری مخصوصا تو استفاده از اکسپلیارموس، ولی منم میخوام باهات بیام :pretty:
رون هم با تایید حرف هرمیون ادامه داد: آره هری تو خیلی شجاعی تو اسم اسمشونبر رو میاری، ما هم هر جا که بری با توییم ما تنهان نمیزاریم تو نمیتونی جلوی مارو بگیری
مالی ویزلی که پای اجاق ایستاده بود پس از هم زدن سوپ سبزیجاتی که پخته بود ملاقه را لیسید و داخل کشو انداخت و گفت: نخیر رون، تو هیچجا نمیری

دامبلدور لبخندی با کمال آرامش زد و گفت: فرزندان من، اولا باید یادآوری کنم که من به سوروس اعتماد کامل دارم :ball: در ادامه باید بگم که با توجه به تعداد زیاد هورکراکس های تام احتمال بروز چنین بیماری های ناشناخته ای زیاده پس خیالتون راحت باشه نهارتونو بخورید و ردا مشکیاتونو بپوشید که بریم سنت مانگو واسه تشییع جنازه تام



زمان حال

سر لرد اندکی بالا آمد و دستش را نیز به زحمت بالا آمد اما همین کار آنقدر برایش سخت و طاقت فرسا بود که صورتش به سرخی گرایید و نفسش بند آمد. هوگو که داشت بین مردم چای پخش می کرد سینی را روی زمین گذاشت و به سرعت خود را بالای سر لرد رساند و گوشش را روی دهان لرد گذاشت تا ببیند چه می خواهد. پس از چند لحظه فریاد زد: چوبدستی، ارباب چوبدستی میخوان.
آنتونین چوبدستی لرد را از روی میز کنارش برداشت و به هوگو داد. هوگو دوباره به خس خس لرد گوش داد و سپس چوبدستی را روی گلوی لرد گذاشت و وردی را زمزمه کرد تا صدای لرد تقویت شده و به اطرافیان برسد.
صدای خسته و خش خش دار و ضعیفی که انگار از ته چاه می آمد فضا را فرا گرفت. ساحره ها دست از زجه برداشتند و جادوگران با دقت به ارباب مضمحل شده شان خیره شدند.

- مبادا رفتن من باعث بشه شما دست از مبارزه با حقوق مشنگ ها و خون فاسدها بردارید! روح من همواره بالای سر شماست و شما رو در نظر داره، همواره سیاه باشید و تا رسیدن به دنیایی که فقط جادوگران اصیل در آن رندگی می کنند بجنگید.



فلش بک

مدتی بود که لرد ولدمورت ناپدید شده بود و هیچکس از مکان او باخبر نبود حتی مرگخوارانش. آنها فقط نامه ای را یافتند که در آن به آنان ماموریت ها و خراب کاری های بزرگی در آن ذکر شده بود و آن ها وظیفه داشتند آن ها را انجام بدهند. عده ای معتقد بودند او نابود شده اما اکثریت جامعه جادوگری بر این باور نبودند، خصوصا که حوادث و قتل های زیادی رخ می داد و همه می دانستند که لرد ولدمورت پشت آن هاست. در کوچه دیاگون تعدادی از مغازه ها به دلیل قتل صاحبانشان بسته شده بودند و بقیه نیز از ترس جانشان مغازه را تعطیل کرده بودند و آن جا به مکان بسیار خلوتی تبدیل شده بود اما کوچه ناکترن تغییر خاصی به خود ندیده بود. همچنان مغازه های عجیب و رهگذران عجیب تر آن پابرجا بودند. رهگذرانی که معمولا چهره شان مشخص نبود. یکی از آن ها که هیکل تنومندی داشت و نقابش به نقاب های مرگخواران شبیه بود با سرعت حرکت می کرد و در کوچه پسکوچه ها می چرخید تا بالاخره به مقصدش که عجوزه ای در انتهای یک بن بست بود رسید. مرگخوار نقابش را برداشت و شیء کوچکی از جیب ردایش بیرون کشید و دست عجوزه داد و گفت: یالّآ ترجمه کن!

عجوزه به صداهایی که از شیء عجیب می آمد گوش کرد و گفت: این حرفا خیلی خطرناک و سریه، برامون گرون تموم میشه!
- خفه شو! فقط کاری که بهت گفتم رو بکن.
- "عزیزم، ما باید به این سفر بریم ... هورکراکس ها از بین رفته ان ... ولی من مطمئنم بعد این سفر برای همیشه جاودانه میشم ... هردومون جاودانه میشیم نجینی، هردومون! یک سال تلاش توی این سفر ارزش جاودانگیو داره، نداره؟"
- آواداکداورا!

یک هفته بعد

- صبر کن ببینم؟ نکنه جا زدی؟ تو نمیخوای این نقشو بازی کنی درسته؟
- نه نه نه ... من ... من فقط میگم اگه لو بریم چی؟ اگه بفهمن میدونی چه بلایی سرمون میاد؟
- برای چی بفهمن؟ مسئولین بیمارستان همه تحت طلسم فرمان منن و هر چیز که من بخوام رو تایید میکنن و خبرش رو منتشر میکنن!
- درسته ولی خوب اگر یکی که تحت طلسم تو نیست متوجه بشه چی؟
- تو ترسیدی، مثل اینکه میخوای بزنی زیرش ... پس مجبورم که به زور متوصل بشم! ایمپریو (طلسم فرمان)

زمان حال

- ... زیر سایه ی روح خودم و جانشینم ... آنتونین دالاهوف!
لرد این را گفت و در دم جان داد و همه اعم از جادوگر و ساحره به زجه و ناله پرداختند اما لودو با تردید به چهره آنتونین خیره شد، لبخند شیطانی او از زیر نقاب هم پیدا بود!



_______________________________________________________________
یکم طولانی شد یه خلاصه کلی بگم که گیج کننده نباشه:
لرد برای جاودانه شدن به یه سفر عجیب رفته و هیچکس هم باخبر نیست جز آنتونین که با خبر شده و به همین خاطر تصمیم میگیره از فرصت سوء استفاده کنه و رهبری میگخواران رو به دست بگیره پس مسئولین سنت مانگو و یک شخص دیگه رو تحت طلسم فرمان قرار میده و وانمود میکنه که اون شخص لرده که دچار یک بیماری ناشناخته جادویی شده و الانم در بستر مرگه و در لحظه آخر وصیت میکنه که آنتونین جانشینشه که البته عده ای به این ماجرا مشکوکن از جمله محفلی ها و لودو.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هیچی به هیچی!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: جمعه 30 دی 1390 16:49
نمایش جزئیات
آفلاین
الفیاس : سلام بچه ها شنیدم ولدی جون اینجاست ؟
آماندا : اوهوی لرد ساه اسم داره و اسم فامیل هم داره
الفیاس : باشه : این لرد ولدمورت کجاست ؟
سیبیل : دارن بستریش می کنن
الفیاس : چرا ؟
سیبل : کلیش سنگ داره کوچیکش اندازه سرتوئه !!
الفیاس : سلام ولدمورت حالت چطوره ؟
ولدمورت : از وقتی اینا منو آوردن این خراب شده نمی دونم چرا حالم خراب شده انگاری واقعا یه چیزیم شده.
سیبیل : ارباب من گفتم که کلیتون خرابه
دکتر: این رئیستون به پیوند نیاز داره با جادو نمیشه هیچ کاری واسش کرد
ولدمورت : خوب زود باشید یکی تون یه کلیه رد کنه بیاد
بعد از گفتن این حرف الفیاس زود غیب می شه
سیبیل : ارباب من خودم هر دو تاشون رو لازم دارم به یکی دیگه بگو !
ولدمورت : اینطوری نمیشه خودم باید یکیتون رو انتخاب کنم حالا کدومتون رو ؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
و ناگهان تغییر!
شناسه ی بعدی:
پروفسور مینروا مک گوناگال

الفیاس دوست داشتنی بود! کمک کننده بود؛ نگذارید یادش فراموش شود.


تصویر تغییر اندازه داده شده