جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  118 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  127 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  252 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  167 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  209 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: جنگل ممنوعه
ارسال شده در: دوشنبه 22 اردیبهشت 1393 01:57
نمایش جزئیات
آفلاین
سارا همونطور که خوشال و شادون خندون و فیلان، می‌دویید بره سمت کتابخونه، با مغز رف تو شیکم ِ دانگ که دم ِ در، داشت واسه خودش زنجیر تاب می‌داد:
- سام‌علک آبجی. کوجا با این عجله حالا؟!

سارا که همچنان عجله داشت بره پیش رز و می‌دونست هر لحظه تأخیر به افزایش های رز و خرابی کتابخانه، هاگوارتز، دریاچه، جنگل، کوه، کدوم کوه؟ همون کوهی که دلبر.. :hungry1: هممم؟ چیزه ینی.. عجله داشت خلاصه، جواب داد:
- دارم می‌رم پیش رز. ریونیا که تو کتابخونه نباشن، آدم آرامش داره!

دانگ یه مهارت انکارناپذیر داشت برای بو کشیدن لحظاتی که می‌شد به پولدار شدن منجر شه!
- ریونی‌ها کجان مَعه؟!

سارا شونه‌شو انداخت بالا:
- نمی‌دونم. رفتن تو جنگل پی ِ چیزی!

و دانگ به دو نکته پی بُرد:
1- چیزی که کل ریون رو بکشه توی جنگل، چیز کم ارزشی نیست قطعاً!
2- برای این که از یه "گروه" جلو بیفته، به یه "گروه" احتیاجه!

و عربده‌ای کشید چونان که ویبره‌ی رز در برابر لرزه‌ی هاگوارتز هیچ بود:
- هافلیـــــــــــــــــا!! بریزین بیـــــــــــرووون!!

خب.. دانگ که هیچوخ ریونی نبود که حالا بخواد به ذهنش برسه با این عربده، شاخک‌های اسلیترینی‌های خارج از بازی، حساس شدن که سهله.. دیه باس باشن که نفهمن یه رقابتی داره شکل می‌گیره دیه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
But Life has a happy end. :)
پاسخ به: جنگل ممنوعه
ارسال شده در: یکشنبه 21 اردیبهشت 1393 18:25
نمایش جزئیات
آفلاین
گروه اکتشافی به راه افتاد.
وسط راه سارا را دیدند.
سارا گفت:
بچه ها کجا میرید؟
فلور:
سفر اکتشافاتی.
سارا با اخمی ساختگی می گوید:
بدون من؟
فلور که متوجه ساختگی بودن اخم سارا نشده بود سرش را به زیر انداخت و در حالی که با انگشت های ظریفش بازی می کرد گفت:
خوب...چیزه...ببخشید
سارا در حالی که سر فلور را با انگشتان ظریف و زیبایش بالا می آورد گفت:
شوخی کردم بابا.خوش بگذره.
بعد بوسه ای به گونه ی فلور زد.لینی گفت:
خوب سارا تو هم بیا.بچه های ریون همشون با تو جورن.
ونوگ گفت:
آره بیا خوشحال می شیم.
سارا با لحن سرزنده ی همیشگی اش گفت:
بابا محبتتون تو حلقم!نه ممنون بچه ها.من و رز باید به کار کتابخونه ی تالارمون برسیم.
بچه های راونکلاو از سارا خداحافظی کردند و به راه افتادند.
از کلبه ی هاگرید گذشتند و به سمت جنگل رفتند.هنوز وارد جنگل نشده بودند که مرلین گفت:
از کنار من جم نخورید.جنگل خطرناکه.
بچه ها با قیافه ای عبوس به مرلین نگاه کردند....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: جنگل ممنوعه
ارسال شده در: دوشنبه 30 دی 1392 12:05
نمایش جزئیات
آفلاین
گودریک که سوار بر تخته پاره ای بود، به سمت بلندترین نقطه ی تالار گریفیندور پارو میزد .
مک گونگال و چند نفر دیگر از گریفیندوری ها ، برای جان سالم به در بردن از غرق شدن در طوفان اشک هری سوار کاناپه ای شناور شده بودند و در با تلاطم اشک ها متلاطم بودند .

- گودریک ، دستت رو بده من تا در امان باشی ، سوار این کاناپه شو تا جان سالم به در ببری

- نه مک گونگال ، من به بالای آن کوه (همون نقطه بلنده) خواهم رفت و در آنجا جان سالم به در خواهم برد ، من گریفیندوری هستم، من گودریک گریفیندور هستم ، من شجاعم ، من دلیرم ، من آماده ی نبرد با هر چیزی هستم ، من خوبم ، من هورام ، هورا هورا

درست در همین لحظه که گودریک شرح شجاعتش را میداد موجی از اُشوک (جمع غیر مکسر اشک) از سویی آمد و گودریک را برد . و اینگونه بود که بیدل فرمود : گودریک با شیجان نشست ، خاندان تالارش گم شد .

مک گونگال با دیدن این صحنه اختیار از کف برید و عناد خویش را ول کردنی و فریاد زدی :

- هـــــــــــری پــــــــــاتـــــــــر، بـــــــــــس کــــــــــــن

هری با شنیدن فریاد پرفسور مکگونگال متوجه وخامت و ضخامت اوضاع گشت و سریع با زیر آبی 20 امتیازی خود را در سوراخی چپاند و از نظرها پنهان گشت .
مک گونگال هم به سمت درپوش سوراخ کف تالار رفت و آن را کشید تا اشکهای هری را محترمانه به سمت راه و فاضلاب هاگوارتز راهنمایی کند .

تالار راونکلاو

فلور برای از پشت پنجره ی برج راونکلاو نگاهی به جنگل ممنوعه ای انداخت که در این وقت از شبانه روز و در این شب از سال و در این تایم از اعصار بیش از پیش رعب آور و وحشتناک جلوه مینمود. درخت های سر به فلک کشیده اش ، ریشه های بزرگ گیاهانش و صد البته جانوارنی که در که این جنگ بودند خوف مخوفی را به خفت کنان به فلور منتقل کردند .

- فلور دخترم ، ما حاضریم .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
" -زندگي آنچه زيسته ايم نيست ، بلكه چيزي است كه به ياد مي آوريم تا روايتش كنيم ."
گابريل گارسيا ماركز


پاسخ به: جنگل ممنوعه
ارسال شده در: جمعه 27 دی 1392 23:14
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه ی جدید:

- دخترم، چیکار داری میکنی؟

مرلین از حواس پرتی فلور استفاده کرده بود و هنگامی که فلور مشغول نگاه کردن به ماه از پنجره ی تالار ریونکلاو بود، کنارش نشسته بود و او را تحت نظر داشت. مرلین مدتی منتظر شده بود تا فلور متوجه او شود، ولی حالت خلسه مانند فلور اجازه ی اینکار رو به او نداد و به همین دلیل مرلین او را صدا زد.
- اوه، ببخشید مرلین جان، ندیدمت. از کی اینجایی؟

- اونقدری که میدونم از وقتی ماه در اومده اینجا نشستی و از جات تکون نخوردی!

- مرلین، تو هم ریونی هستی و مطمئنم از بقیه هم شنیدی که چه اتفاقایی واسم افتاده، ولی میخوام فراموشش کنم، سعی دارم یه سرگرمی جدید واسه خودم دست و پا کنم ولی نمیدونم چیکار کنم. نظری نداری؟

مرلین نگاهی به ماه انداخت و حرف هایی که از بقیه در مورد فلور شنیده بود را به یاد آورد، میدانست چه چیز میتواند او را خوشحال کند، پس لبخندی زد و گفت:
- نظرت در مورد یه اکتشاف چیه دخترک دوست داشتنی من؟

- چه اکتشافی؟

- اینکه بریم توی جنگل ممنوع و اون سنگی که اون کله زخمی بوقی اونو اونجا انداخته رو پیدا کنیم.

خوشحالی در چشمان فلور نقش بست در حالی که از خوشحالی نمیدانست چه کند، صورت مرلین را بوسید ( توسط سانسورچی، سانسور شد! ) و دوان دوان به پیش بقیه ی دختران ریون رفت تا با آنها نیز هماهنگ کند و با هم به سفر اکتشافی بروند.
- بچه ها، زود باشین جمع کنین میخوایم بریم اکتشاف!

- وای! حالا من چی بپوشم؟ : :vay:

بقیه ی دختران ریون به قیافه ی آماندا خیره ماندند و بعد از نیم ساعت، آماندا معنی نگاه آن ها را فهمید و گفت:
- شوخی کردم باو!

- پس حاضر شین بریم. مرلین! تو هم اون چند تا پسر بوقی بگو که حاضر بشن که بریم.

همان زمان، تالار گریفیندور:

- من سنگم رو میخوام! سنگ زندگی مجددم رو میخوام!

اعضای گریفیندور در حالیکه سعی داشتند تعادل خود را بر بالای مبل ها حفظ کنند و در دریاچه ای که از اشک های هری درست شده بود نیفتند، با ایما و اشاره تصمیم گرفتند برای نجات وضعیت تالار سنگ زندگی مجدد را برای هری پیدا کنند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: جنگل ممنوعه
ارسال شده در: جمعه 1 شهریور 1392 04:13
نمایش جزئیات
آفلاین
(پست پایانی)

مرگخواران وارد اتاق جیمز شدند.سر تا سر اتاق به رنگ صورتی رنگ آمیزی شده بود.روی یکی از دیوار تصویری از یک اقیانوس آبی رنگ به چشم میخورد که نهنگی بسیار خشمگین در حال شنا بود.روی دیوار دیگر تصویری دو نفره از جیمز و موجود پشمالویی با موهای آبی بود.

-اون باید تدی باشه!

الادورا عکس را از روی دیوار برداشت و بعد از لبخندی شرورانه به داخل شومینه پرتاب کرد.نهنگ روی دیوار خشمگین تر به نظر میرسید!
مرگخواران به جستجو ادامه دادند.

-نیست نیست نیست.توی کمدش هم نبود.توی کشوها رو هم گشتم.این صندوقم خالی کردم.زیر تختخوابشم نبود.پس کجاس؟:vay:

درست در لحظه ای که مرگخواران ناامید تصمیم به ترک اتاق گرفتند توجه الادورا به جسم صورتی رنگی جلب شد.
-حالا که پیداش نکردیم.این یویوشو منهدم کنم که وقتی بیدار شد کلی خوشحال بشه. .

الادورا یویوی جیمز را روی زمین انداخت و با پایش ضربه محکمی به آن زد.یویو نصف شد و شیء براقی از داخل آن به بیرون پرتاب شد.آنتونین لبخندی زد و آن را برداشت.
-جام آتش!پیداش کردیم.این وروجک با طلسم کوچک کننده توی یویو جاسازیش کرده بود.مرگخواران...پیش به سوی خانه ریدل!


چند ساعت بعد...خانه ریدل:


شفادهنده مخصوص سرگرم معاینه لرد بود.لرد سیاه هر سه جام آتش را کنار تختخوابش چیده بود.دافنه بطرف جام سوم خیز برداشت.
-به نام عقاب، جاممو پس بدیــــــــــــن!شصخا اینو ازتون درخواست میکنم.

چهار مرگخوار دست و پای دافنه را گرفتند.لینی به تختخواب لرد نزدیک شد.
-خب؟نتیجه معاینه چیه؟ارباب خوب شدن؟

شفادهنده که تعدادی از اعضای داخلیش را در اتاق تسترال ها جا گذاشته بود، با تاسف سرش را تکان داد.
-متاسفم.اصلا بهتر نشدن!

مورفین به عنوان تنها کسی که جرات داشت دست ارباب را بگیرد، این حرکت خطرناک را انجام داد.
-آخه دایی ژون شی شده؟همه ژاما رو که برات آوردیم.شی میخوای؟شرا خوب نمیشی؟

لرد سیاه با افسردگی به بلا اشاره کرد.
-اون...اون...کچل شده...مثل ما شده.کسی نباید شکل ما باشه.ما تکیم.منحصر به فردیم.الان هر کاری میکنه موهاش دوباره در نمیاد.طلسما روش اثر نمیکنن.ما باید تنها کچل اینجا باشیم!

مرگخواران به بلا خیره شدند.عده ای فکر میکردند که بازگشت سلامتی ارباب، ارزش از دست دادن یک مرگخوار را دارد...و عده ای دیگر به این فکر میکردند که چطور ارباب را راضی به شروع معالجات روانی کنند!ظاهرا بیماری حسادت لرد سیاه، ریشه در روح انحصار طلب او داشت.


پایان

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: جنگل ممنوعه
ارسال شده در: جمعه 1 شهریور 1392 00:07
نمایش جزئیات
آفلاین
- خب... چیزای با ارزششو کجا قایم میکرد؟

پرسی یه نگاه به کراب انداخت و در حالی که به عواقب حرفش فکر میکرد گفت:

- سوروس کلا چیز باارزشی نداشت آخه. یه عکس از خودش با لی لی داشت، همه ش تو جیب رداش بود. اخیرا یه چیزیم داشت همه ش به خودش وصل کرده بود. چیز دیگه ای یادم نیست داشته باشه.

بالای سر کراب یه ابر مواج به وجود اومد که توش کله ی آیلین حین گفتن جمله ی " با یه طلسم به خودش چسبوند" دیده میشد.

- همون همون. اون چیزه که به خودش وصل کرده بود کجاس؟

پرسی سرش رو خاروند.

- والا من که دو روزه نیستم اینجا. رفته بودم پی درست کردن یویو. سرم رفته بود بس که جیغ کشیده بود این بچه. اصن کجاس؟ فکر کنم بیشتر اطلاع داشته باشه.

کراب یه نگاهی به اطرافش انداخت و وقتی دید کاری نمیتونه بکنه و جیمز هم اونجا نیست، تصمیم گرفت یه تلاشی بکنه و به همین منظور پرید روی سر پرسی و شروع کرد به مشت زدن.

طبقه ی بالا

- عمرا بذارم برین تو این اتاق. محاله. این اتاق الان اتاق منه. این اتاق، اتاق جوونیای بابام بوده! این اتاق شاهد چه حرفایی بین بابام و داییم که نبوده

جیمز جلوی در وایساده بود و دستاشو از دو طرف باز کرده بود و جیغ می کشید.

- جیمز، مگه تو پسر نیستی؟ پسر که جیغ نمیزنه، فریاد میکشه. برو اونور باریکلا!

آنتونین در حالی که سعی میکرد جیمز رو کنار بزنه چوبدستی شو بالا برد.

- برو اونور کاری ندارم باور کن. تمام مدت ارباب همه حرفای بابات و داییت رو می شنید از اون بابای آنتنت.

- امکان نداره برم اونور، اگه میخوای بری تو اول باید از روی بدن من رد شی

چند دقیقه بعد

جیمز بیهوش کنار در افتاده بود. زبونش از دهنش بیرون زده بود و چشماش به شکل دو ضربدر وسط صورتش نمایان بود.

- الادورا یعنی میگی نباید پامو میذاشتم رو شکمش؟

الادورا مچ دست جیمز رو ول کرد.

- نبضش که میزنه اما به زور. فکر کنم دنده ش شکسته و رفته تو قلبش. ولی به هوش میاد. اگه اینم مثل باباش باشه و این مرحله ی اول، 7 مرحله ی دیگه هم نمی میره. بریم تو اتاق تا به هوش نیومده.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!




پاسخ به: جنگل ممنوعه
ارسال شده در: پنجشنبه 31 مرداد 1392 09:46
نمایش جزئیات
آفلاین
لینی با آخرین کروشیوی بلا روی زمین پرتاب شد.
- ارباب این ناعادلانست. این چه دستوریه. شما گفتین هم دیگه رو کروشیو کنید، ولی کروشیو های بلا قوی تره. همش من کتک خوردم.

لرد به لینی نگاهی کرد.
-به چه جراتی به دستور ارباب اعتراض میکنی لینی؟ ارباب حوصلش سر رفته . کتک خوره شما جالب تره. درضمن بلا جز از ارباب تا به حال از کسی کروشیو نخورده. این طبیعیه. ولی خب ، ما میخوایم یه بار دیگه عدالتمون رو نشون بدیم. بلا همین الان موهاتو از روی سرت محو کن.

بلاتریکس بلافاصله دستی به موهایش کشید. جرات نداشت اعتراضی کند.
- امم...ارباب..یعنی ..امم..:worry:
- چی؟ نکنه اعتراضی داری بلا ؟ما میخوایم به زیبایی هات بیافزاییم. به نظرت بدون مو بودن اشکالی داره؟

بلاتریکس ناچارانه در حالی که جرات نداشت دیگر حرفی بزند، در یک حرکت موهایش را محو کرد. نجینی که انگار صحنه جالبی دیده باشد، خودش را از روی گردن لرد بالا کشید تا بهتر بتواند ببیند. بلا با انزجار نوک انگشتانش را به سرش زد.
- ارباب حالا میتونم موهامو برگردونم؟

لرد لبخند سردی زد.
-نه بلا. اینطوری جالب ترین. تا عصر همین شکلی بمونید تا یه ایده ی جالب و خلاقانه ی دیگه به ذهن ما خطور کنه.

لینی:

محفل ققنوس:

کراب سعی کرد قبل از آنکه از روش آخر استفاده کند و هیکلش را روی سر پرسی بیاندازد، یک بار دیگر با اخرین درجه ی ملایمت خواسته اش را بیان کند.
- پرسی! بهت میگم اتاق سوروس کجاست؟

پرسی خونسردانه پایش را روی پای دیگرش انداخت.
- - کراب، چرا نمیفهمی ؟ تو اون خانه ریدل چی به خورد شما میدن ؟ از بس گوشت تسترال خوردی اینطوری شدی. کاملا میفهمم. چند بار بهت بگم، سوروس که اصلا اتاق نداشت . اینجا همش در سلطه ی منه. سوروس هم تو یه کارتنی اون گوشه موشه ها میخوابید. هروقت من غیبم میزد سوروس میرفت تو اتاق من و روی تختی قشنگمو چرب و چیلی میکرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
وقتی شب برمی خیزد
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیرقابل رُسوخ
سرما بر می خیزد
از خاک
و هوا را آلوده می کند
ناگهان...
زندگی معنایی جدید به خود می گیردl
پاسخ به: جنگل ممنوعه
ارسال شده در: چهارشنبه 30 مرداد 1392 14:27
نمایش جزئیات
آفلاین
خانه ریدل:

لردولدمورت:
لردولدمورت:
لردولدمورت:
و باز هم لرد ولدمورت:چوب دستی نداریم...الان نداریم!ولی اگه فردا داشته باشیم چیکار میخوایین بکنین؟کجا میتونین فرار کنین از خشم ارباب؟

بلاتریکس و لینی به هم نگاه کردند.حق با لرد بود.بلاتریکس جلوتر رفت.
-ارباب کمی که فکر کردیم دیدیم شما درست میفرمایین.حالا چه جادویی میل دارین براتون انجام بدیم.:pretty:

لرد کمی فکر کرد.
-فعلا از دستتون عصبانیم.همدیگه رو کروشیو کنین!


محفل ققنوس:

ملت مرگخوار با فرمان حمله کراب ـ که مشخص نبود طبق دستور چه کسی فرماندهی عملیات را برعهده گرفته ـ به اتاقهای محفلیان ریختند و شروع به کشتن کردند.فرمانده کراب در کنار پرسی و جیمز ایستاده بود و دو چوب دستی در دست داشت.یکی را بطرف پیشانی پرسی گرفته بود و دومی را بطرف یویوی تازه تعمیر شده جیمز.
-از جاتون تکون بخورین کشتم ها!گفته باشم.من شوخی سرم نمیشه.

ایوان روزیه که داوطلبانه جستجوی آشپزخانه رابه عهده گرفته بود در یخچال را باز کرد.
-آه...همین؟این همه آدم و فقط یک بال مرغ و دو تا تربچه و یک شاخه جعفری؟اینکه چرا محفلیا اینقدر لاغرن کاملا قابل درکه ولی اینکه چرا مالی همچنان هم سایز هیپوگریفه کمی مشکوکه!

صدای رز از دور دستها به گوش رسید.
-مرلینگاهم گشتم.جام آتش اینجا هم نبود.به جاش چند بسته چیز پیدا کردم.من نمیفهمم مورفین چطور موفق شده نصف اجناسشو تو مرلینگاه اینا مخفی کنه! وینسنت، از پرسی بپرس اتاق سوروس کدومه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: جنگل ممنوعه
ارسال شده در: یکشنبه 27 مرداد 1392 22:57
نمایش جزئیات
آفلاین
پرسی: آ باریکلا عمو جون! دیدی یویوتو برات درست کردم؟ نه جون عمو حال کردی؟

جیمز: آره عمو جون خداییش ترکوندی! پدرسوخته!

پرسی: جان؟ این حرفارو کی یادت داده؟

جیمز: عمو اجازه؟ مورفین.

پرسی: غلط کرده! کوش این مرتیکه بچه منحرف کن!

وینسنت کراب که اینقدر تو چمن مونده بود خسته شده بود پرید بیرون چمن!
جیمز تا کراب رو دید جا به جا غش کرد! بچه خب فکر کرد غول از تو چمن دراومده!

پرسی: مرتیکه گنده بک! چرا یهو پریدی بیرون؟ نگفتی بچه سکته میکنه؟

کراب: بینیم بابا! حوصله م سر رفت! داره بچه داری میکنه واسه من! زود بگردید اون جام رو پیدا کنید کار داریم باید بریم!



خـــــــانه ریــــــــــدل

لرد ولدمورت: یعنی به روح سالازار قسم ...(ساحره ها رفتن عقب...) ... یعنی به روح پدر سالازار قسم! ... (ساحره ها رفتن عقبتر) ... یعنی به روح روح پدر سالازار قسم ...

ساحره ها: ای بابا ارباب بگید دیگه!

لرد: چی؟ شاخ شدید؟ این چه طرز ضد حال زدن به اربابه؟

ساحره ها: آخه ارباب هی قسم میخورید ولی چوبدستی ندارید که کاری بکنید!

لرد ولدمورت:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: جنگل ممنوعه
ارسال شده در: یکشنبه 27 مرداد 1392 17:43
نمایش جزئیات
آفلاین
جیمز:کیه کیه کیه کیه کیه؟
جادوگر سفید پوش:منم .باز کن.
جیمز:تو کی هستی؟
جادوگر سفید پوش:جادوگری که کلی نشسته و فکر کرده که چطوری میتونه تابلو بشه.بعد به این نتیجه رسیده که با پوشیدن ردای سفید!تا حالا جادوگر دیگه ای دیدی که ردای سفید بپوشه؟این کار فقط از یه محفلی برمیاد.درو باز کن.
جیمز که قدم زنان داشت بطرف در میرفت و در همان حال با جام آتش باارزش سوروس بازی میکرد جواب داد:اینجوری نمیشه.عمو دامبل گفته درو برای کسی باز نکنم.همه دنبال راهی برای دزدیدن مغزهای محفل هستن.دستاتو نشون بده ببینم.

جادوگر سفید پوش دستهایش را از زیر در نشان داد.جیمز بعد از بررسی دستها گفت:حالا من از روی اینا چی رو باید بفهمم؟دستن دیگه.میتونن دستای ایوان روزیه یا بارتی کراوچ یا لوسیوس مالفوی هم باشن.

جادوگر سفید پوش با عصبانیت گفت:ببین صورتی،باید کمی بالاتر رو نگاه کنی.جایی که علامت شوم باید باشه و نیست.درو باز کن.
صدای جیمز از پشت در به گوش رسید:خب این که بدتره.تو ممکنه خود اسمشو نبر باشی و من اصلا دلم نمیخواد با یه اسمشو نبر تو محفل تنها باشم.
جادوگر سفید پوش آخرین برگ برنده اش را رو کرد و جسم دایره شکل صورتی رنگی را از زیر در به جیمز نشان داد و گفت:باشه جیمز.پس یویوی تعمیر شده خودت رو هم نمیخوای.این همه راه رفتم تا این یویو رو تعمیر کنم و تو این رفتار رو با من داری.اصلا من نمیدونم اون روش قدیمی اسم رمز چه اشکالی داشت که به جاش روش مدرن و پیشرفته زنگ زدن رو کار گذاشتن.

جیمز با دیدن یویو بطرف در پرید و آن را باز کرد.پرسی ویزلی وارد شد و به دنبال آن بوته های مرگخواران هم یکی یکی وارد شدند.جیمز که حواسش به یویو بود بعد از گذشت چند دقیقه احساس کرد محفل بسیار زیبا و با طراوت شده است.
جیمز:عمو پرسی، چقدر اینجا سرسبز شده.چه ایده خوبی پیدا کردین.ما که مثل مرگخوارا باغ و جنگل نداریم.هممون چپونده شدیم تو این خونه بی درو پیکر.
پرسی با بی حوصلگی نگاهی به بوته ها انداخت و گفت:ایده من نیست.شاید کار ریموس باشه.ولی به هر حال فکر خوبیه.

خانه ریدل:

لرد به دو ساحره ای که در مقابلش ایستاده بودن خیره شده بود.بعد از چند لحظه با اشاره یکی از آنها را بطرف خود فرا خواند.ولی ساحره دوم با عجله جلو رفت و گفت:بفرمایید ارباب.منو احضار کردین؟
لرد:نخیر.با لینی بودم.تو و موهات برگردین سر جات.چوب دستی ما رو که نابود کردین.یه چوب دستی دیگه بدین ارباب میخواد جادو کنه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر تغییر اندازه داده شده