جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

7 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
7 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[single]] کلاب دوئل هنری هاگوارتز

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: مسابقات دوئل هاگوارتز !
ارسال شده در: جمعه 16 خرداد 1393 20:32
نمایش جزئیات
آفلاین
خودش این سر رینگ دوئل وایساده بود، حریفش چهارنفری(!) اون سر. چوبدستیشم همچی جدی گرفته بود جلوش که انگار مثلا چه خبره. الا ولی هنوز کانه نهال گلابی وایساده بود سر جاش. یه ابروشم انداخته بود بالا و زل زده بود به ویولت و ماگت و مری و اون آخری که اسمشو همیشه یادش می رفت...همون سبزه، اهوم.

ویولت همینطور که ژست آسوکا کازاما گرفته بود فریاد زد:
-چوبدستیت رو بکش بیرون دوری!

الا دست هاشو زد به کمرش و سرش رو کج کرد.
-آخه من واسه چی باید با تو دوئل کنم بچه؟! تو برنامه م نوشته بود دوئل با مدیر مدرسه! تو اصلا فارغ التحصیل شدی؟!

ماگت خره ای کشید. ویولت جا پای راستش رو محکم تر کرد و زبون انعطاف پذیر معروفشو که میگفتن تو مسابقات زبون درازی رتبه کشوری داره در آورد.
-پروف حال نداش بیاد با یه مرگخوار هافلی مبارزه کنه، منو فرستاد! تا سه میشمرم زدی زدی،نزدی میزنمت!

الا آه کشید. تو دلش گفت "یکی به نفع من، لااقل منطق سوژه نمیره زیر سوال" و چوبدستیشو که مثل لایت یاگامی انقد دور دستش چرخونده بود که بیچاره سرگیجه گرفته بود، درآورد.
-آماده؟

-قووور!

ویولت چهارنفری حمله ش رو شروع کرد. گربه هه که زیاد مهم نبود، یه آگوامنتی و نفرت همیشگی گربه ها از آب! مارمولکه میخواس چیکار کنه مثلا؟! می موند قورباغه هه که با هر ورد ویولت قوووری میگفت که آدم یاد جیغ های بروس لی میفتاد. خود ویولت چی؟! هر وردی بهش میخورد زبونش از جا میجهید بیرون.

-فول بود دوری!
-اگه میتونی منو بی گی دوری!
-ب ر ب ب!
-معو!

چیزیشم میشد؟ نه!

بالاخره حوصله الا سر رفت. چوبدستیش رو غلاف کرد و پشتش رو کرد به ویولت و رینگ دوئل.
-تو ام که با این خود خفن انگاریت کل منطق ایفا رو بردی زیر سوال خانوم میلا جادوکار جر زن! من دیگه دوئل نمیکنم اصلا حالا که اینطور شد!

-بگیرش دوری!

هنو پاشو رو پله اول نذاشته بود که طلسم ویولت ناجوانمردانه صاف خورد تو ستون فقراتش. همینطور که داشت میفتاد و دنیا داشت دور سرش می چرخید ویولت رو دید که اومد بالا سرش و زبونشم در آورد:
-آدم به حریفش پشت نمیکنه دوری!

پست صرفا جنبه فان داشته و کاربرد دیگری ندارد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: مسابقات دوئل هاگوارتز !
ارسال شده در: جمعه 16 خرداد 1393 19:59
نمایش جزئیات
آفلاین
15 خرداد هم گذشت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: مسابقات دوئل هاگوارتز !
ارسال شده در: شنبه 10 خرداد 1393 15:36
نمایش جزئیات
آفلاین

قرار بود یه دویلی تو مدرسه برگزار بشه؛بین سوروس اسنیپ(مدیرمدرسه)&من
من خیلی استرس داشتم که فرداچی میشه؟!پیروز میشم یانه؟؟
شب ،توخوابگاه خوابم نمیبردتوراهرو، قدم میزدم.اتفاقا،هری هم برای من دلهره داشت و خوابش نمیبرد.

اسنیپ خیلی باهری و جینی و... بدبود؛همیشه به اونها تیکه مینداخت و خلاصه اونهارواذیت میکرد.این کار من رو خیلی عصبانی و ناراحت میکرد.
من اولین باربودکه میخواستم دویل کنم،بخاطرهمین مضطرب بودم ونگران.جورج و فرد برادرای خیلی خوب من بودن و من روپشتیبانی میکردن؛زمانیکه من استرس داشتم به من قوت قلب میدادن و در مقابل مشکلات من رو یاری میکردن.
من ازصبح تاشب یه دقیقه هم چشم روهم نذاشتم تااینکه صبح شد.

هری ازبچگی به من علاقه داشت و هواداری من رومیکرد و تاالآن که میخواستم بادشمنش دویل کنم.هری،خیلی استرس داشت؛حتی بیشترازمن.
"دویل شروع شد"
**جینی ویزلی**
**سوروس اسنیپ**

مسابقه شروع شد.من خیلی مضطرب ونگران بودم.ترس ازینکه اسنیپ پیروز بشه یاخیلی چیزای دیگه..منو اسنیپ باهم دویل کردیم.
نتیجه دویل:
من باشهامت و هواداری طرفدارام درمقابل سوروس اسنیپ پیروز شدم.
اگه زحمتی نیست؛لطفا این پست رو نقدکنین..
باتشکر(جینی)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: مسابقات دوئل هاگوارتز !
من سر تا پا لباس مشکی پوشیده بودم و روی صورتم رو هم پوشونده بودم،کفش هام رو هم در آورده بودم تا صداش تو راهروهای تاریک و خلوت هاگوارت نپیچه.خدا رو شکر مو هام مشکی بود و تو تاریکی جلب توجه نمی کرد.ساعت 3نیمه شب بود و من برای برداشتن کتاب آموزش پیشرفته جادوی سیاه،از تالار اسلیترین بیرون اومده بودم تا به کتابخونه برم و اون کتاب رو از قسمت ممنوع بردارم.شب ابری ای بود و ماه پشت ابرها پنهان شده بود.هیچ نوری نبود تا راهرو های تاریک و خلوت هاگوارت رو روشن کنه.امیدوار بودم فلیچ و اون گربه ی مسخرش منو نبینن.به کتابخونه رسیدم،قفل ها رو باز کردم و کتاب رو برداشتم.تو راه برگشت بودم که یهو دیدم یه نفر سیاه پوش مثل خودم،داره تو راهرو راه میره.متاستفانه اون منو دیده بود.به طرفم طلسم پرت کرد،من سریع جاخالی دادم.من هم به طرفش طلسم پرتاب کردم.چند دقیقه همین طوری گذشت که ناگهان اون یه طلسم پرتاب کرد:
سکتوم سمپرا
طلسم از کنارم رد شد.من سر جام میخکوب شده بودم.تعریف این طلسم رو از پدرم شنیده بودم،فقط اسنیپ از این طلسم استفاده می کرد.یعنی من داشتم با مدیر مدرسه مبارزه می کردم؟
من همین طور سر جام خشکم زده بود،که اسنیپ گفت:
_اکسپلیارموس
چوبم از دستم لیز خورد و تو دست اسنیپ افتاد.
اسنیپ به سمتم اومد و دستش رو آورد به سمت صورتم.من داشتم از ترس سکته می کردم،پارچه رو از صورتم کنار زد
ابروهاش بالا رفت و گفت:
خانوم آن پرکس شما این وقت شب اینجا چی کار می کنید؟
من کتاب رو جای خوبی پنهان کرده بودم.انقدر حول شده بودم هیچی نمی تونستم بگم،دهنم باز و بسته می شد ولی هیچ صدایی ازش در نمی یومد.اسنیپ به پاهام نگاه کرد،پوزخند زد و گفت:
_کفشاتون کجاست،خانوم آن پرکس
بعد گوشم رو گرفت،اونقدر محکم که اشک تو چشمام جمع شده بود.منو دنبال خودش می کشید،به سمت تالار اسلیترین می رفتیم.در همون موقع آسمون شروع به رعد و برق زدن کرد.
من اصلا آدم ترسویی نبودم ولی اگه شما هم تو این موقعیت قرار می گرفتید،مثل من می ترسیدید.به ورودی تالار اسلیترین رسیدیم.اسنیپ رو به من کرد،لبخند شیطانی روی لباش بود،بهم گفت:
_خانوم آن پرکس شما خوب مبارزه می کنید.فردا،مجازات شما اینه که با من دوئل کنید.
چوبم رو بهم داد و گوشم رو ول کرد.
کتاب رو تو کیفم گذاشتم و به تخت خواب رفتم،اصلا شب خوبی نبود.صدای رعد و برق و خوردن قطرات بارون به پنجره نمی گذاشتند من بخوابم.همش به فکر فردا بودم.توی همین فکرا بودم که خوابم برد.


صبح وقتی بیدار شدم،سریع لباس پوشیدم و به تالار اصلی رفتم.بعد از خوردن صبحانه یکی از بچه های سال اولی به من گفت:
پرفسور اسنیپ منتظر شماست.
به سمت صحنه دوئل رفتم،خیلی ها اونجا جمع شده بودن.من نفس عمیقی کشیدم و مقابل اسنیپ ایستادم.دوئل رو شروع کردیم.
من اولین طلسم اسنیپ که طلسم خلع سلاح بود رو دفع کردم.و بعد به طرفش طلسم بی هوشی پرتاب کردم،ولی اون دفعش کرد.این تازه اولش بود،دوئل ما کمی طول کشید.
من خوب دفاع و مبارزه کردم.پدرم تو تابستون گذشته خیلی از طلسم هایی که برای دوئل مناسبه و روش دفعشون رو بهم یاد داده بود،چون تو نایت ساید همیشه یه نفر هست که بخواد شما رو بکشه حالا اگه از خانواده آن پرکس ها باشید که دیگه بدتر.
دوئل ما ادامه داشت،ما دور هم می چرخیدیم و طلسم پرتاب می کردیم.ناگهان اسنیپ طلسم سکتوم سمپرا رو به سمت من پرتاب کرد.
طلسم بهم برخورد کرد،با شدت به عقب پرتاب شدم و محکم به زمین خوردم.بدنم بی حس شده بود و تنها چیزی که حس می کردم جاری شدن خون گرم رو روی پوستم بود و دیگه چیزی از اون روز یادم نمی یاد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: مسابقات دوئل هاگوارتز !
ارسال شده در: چهارشنبه 7 خرداد 1393 12:31
نمایش جزئیات
آفلاین
اون روز اصلا حوصله ایگور کارکاروف رو نداشتم.کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه وقت تلف کنی بود.من که کلی ورد بلد بودم.پس باید کاری میکردم.

تق تق تق.

«بیا تو »

«سلام آقای کارکاروف.»

«رایان.اینجا چیکار میکنی؟ساعت 4 صبحه.الان وقت خاموشیه پسر»

«نخیر قربان.شما فقط اعلام کردید آغاز ساعت خاموشی 7 شبه.نگفتید پایانش چنده»

کارکاروف زیرلب فحشی داد و گفت:«چی میخوای»

«دوئل قربان»

«چی؟»

«دوئل با شما...»

«چطور جرئت...»

مکثی کرد و ادامه داد:«باشه...چند وقته آدم نکشتم.3 ساعت دیگه در سرسرای اصلی رایان.»

«چشم»
------------------------------------------

ساعت راس 7 بود.سریع از تالاپر هافل پریدم بیرون و رفتم تو سرسرای اصلی.

کارکاروف و تقریبا همه اعضای هاگوارتز اونجا بودن.

-شروع کن رایان.

-چشم قربان کارکاروف!

و دوئل شروع شد.

اول کار کاروف چند ورد غیر زبانی فرستاد که معلوم بود بد جور ورد هایی هستن و منم فقط دفاع کردم.

-فینیته-فینیته-فینیته-پروتگو،پروتگو،فینیته،لنگلاک

قطعا ایگو انتظار این ورد تهاجمی رو نداشت و تقریبا لال شد.

-وانساتو

خب،اینو دفع کرد و بجاش یه طلسم نارنجی رنگ فرستاد.

_فیدلیوس چارم.

منحرفش کردم.

_استیوپفای-ریکتو سمپر-پتریفکوس توتاوس-استیوپفای

همه رو دفع کرد نامرد!

-اکسپلیامس استیوپفای

چوب کارکاروف از دستش خارج شد و با برخورد دومین طلسم،مدیر بیهوش شد.

_با بد کسی در افتادی مرگخوار!

و خودمو به تالار هافل آپارات کردم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خوب زندگی کن. بزرگ شو و... کچل شو! بعد از من بمیر و اگه تونستی با لبخند بمیر. توی کارات دودل نباش. ناراحتی چیز باحالی برای به دوش کشیدنه ولی تو هنوز خیلی جوونی!


کوروساکی ایشین- بلیچ

تصویر تغییر اندازه داده شده


پاسخ به: مسابقات دوئل هاگوارتز !
ارسال شده در: چهارشنبه 7 خرداد 1393 10:18
نمایش جزئیات
آفلاین
آمبریج دوباره مدیر مدرسه شده بود و درس دفاع در برابر جادوی سیاه تدریس می کرد.بعد از این که هری از مدرسه انداختش بیرون پیش مرگ خوار ها رفت.یک روز سر کلاسش رفته بودم خودشم هنوز نیومده بود.تصمیم گرفتم یکم جادو انجام بدم وای چشمتون روز بد نبینه!وسط طلسم اکسپلیارمس بودم که آمبریج اومد برای چند ثانیه ایستاد و منو نگاه کرد و با صدایی بلند گفت:
-خانم بونز,اگه فکر میکنید این قدر توی درس دفاع در برابر جادوی سیاه ماهرید و نیازی ندارید سر این کلاس بشینید امروز ساعت 5 توی سالن غذا خوری با هم دوِِئل میکنیم وگرنه از مدرسه اخراج خواهید شد!
ساعت یک ربع به پنج بود از هرمیون خواهش کردم توی حیاط به من چند تا طلسم یاد بده.
ساعت پنج دقیقه به پنج شد داشتم میدویدم تا برسم به سالن غذا خوری وقتی رسیدم آن جا میخواستم شاخ در بیارم!همه دانش آموزان اونجا بودن به علاوه آمبریج.آمبریج گفت:
- شروع کنیم؟
منم با ترس و لرز گفتم آره.
آمبریج:اکسپیلیارمس!!
من سریع جا خالی دادم.
چند تا طلسم بهش شلیک کردم و بهش نخورد.
من:اکسپلیارمس وینگاردیو لویسا!!
و چوب آمبریج به اون دور دورا پرتاب شد.
من:خب پرفسور وقت انتقام!لویکورپس استیوپفای پتریفیکس تاتالس!
و آمبریج با این طلسم تو هوا معلق شد پرتاب شد و خشک شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: مسابقات دوئل هاگوارتز !
ارسال شده در: پنجشنبه 5 مرداد 1391 20:16
نمایش جزئیات
آفلاین
-چی کار میکنی؟چقدر با عجله.خوب یواش تر غذا بخور.

-مجازات دارم دیگه.باید برم.قضیه امروزو که یادت هست؟

-چی؟

-اوه یادم رفت.تو نبودی.سر کلاس تغییر شکل... باور کن حواسم نبود.مک گونگال داشت میگفت که تغییر شکلت خوب

نی.منم گفتم...نخندیا.گفتم نه بابا همه از خنده ترکیدن.منم مجازات گرفتم.

-تو دیوونه ای.به مک گونگال؟

-دیه باید برم.

شامم رو با تمام عجله خوردم و پریدم پیش مک گونگال.

پشت در وایستادم و نفس نفس زدم.

یعنی مجازاتم چی بود؟من به هزارتا استاد متلک بدتر پرونده بودنم ولی به مک گونگال....نه.ولی مگه میکشتتم؟

مجازات استادا که ترس نداره.تازه رییس گروهم نبود که بتونه کاری بدتر از مجازاتو انجام بده.

فقط یه آدم خشک و مقرراتی بود.همین.بلاخره جراتمو جمع کردم و در زدم.

-بله؟

-پروفسور.منم.مجازات دارم.

ر باز شد و مک گونگال گفت:

-اوه بله دوشیزه گرین گرس.ولی به دفتر مدیر باید برید.به دفتر پروفسور اسنیپ.ایشون خودشون میدونن که باید

چی کار کنن.

منم با همن گستاخی همیشگی گفتم:

-ولی من نمیدونم.

مک گونگال یک دفعه کاملا جدی شد و گفت:

-خودت میفهمی!!!

توی دلم غر غری کردم و رفتم به سوی مجازات.

یعنی اون مرگخوار میخواست باهام چی کار کنه؟

اون مرگخوار؟...

وای.همیشه میخواستم مرگخوار بشم.

تا وقتی که تو راه بودم،این افکار ولم نکرد.

گلومو صاف کردم و با دیدن چهره ی مخوف پروفسور سیوروس اسنیپ گفتم:

-سلام.

-سلام دوشیزه گرینگرس.برای دوئل با من اماده ای؟

-چ...چی؟دوئل با شما؟من؟

-بله.

و خنده ی مرموزی سر داد.

منم که نمیخواسم مسخرم کنه خودمو جمع کردم و گفتم:

-آماده ام

-خوب شد.بریم فضای باز تا جلوی دانش آموزا دوئل کنیم تا بیشتر مجازات بشی.و البته طلسم های اشتباه

به در و دیوار نخوره.

بلاخره دوئلمون شروع شد و من برای شروع در معرض اکسپلیار موس قرار گرفتم و بدون سلاح شدم.

بلاخره طاقت منم حدی داره.

رفتم کنار اسنیپ و یه مشت به دلش زدم و چوبدستیمو پس گرفتم.

داد زدم:

- استیوپفای.

ولی بهش نخورد.

طلسم وینگار دیوم له ویوسا رو هم شلیک کردم.

اصلا این دیگه چه طلسمی بود؟پرواز اشیا.

اسنیپ،شی ای که راه میرود و حرف میزند؟؟!!!

خلاصه حدودا 6 تا طلسم دیگه شلیک کردم و اسنیپ جاخالی داد.

اصلا وردی نمی گفت.چرا؟؟؟

واقعا چرا؟؟؟؟????

بلاخره یه وردی گفت و من نقس زمین شدم.

و باخنتم.

به همین راحتی.

خلاصه از شر مجازات خلاص شدم.

یه نفرم به طرفم اومد و گفت:

-چون باختید باید 300 بار بنویسید:من نباید به معلم ها بی ادبی کنم.ودوباره هم مجازات دارید.

به این میگن آخر بد بختی...

....

اه.من بیچاره...





افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تنها گیاهِ سیاهِ فتوسنتز کننده ی بدون ریشه ی گرد، با ترشح مواد گازی سیاه از واکوئلش. چرا ایمان نمی آورید؟
پاسخ به: مسابقات دوئل هاگوارتز !
ارسال شده در: دوشنبه 22 خرداد 1391 23:31
نمایش جزئیات
آفلاین
از زمان خاموشی تقریبا دوساعتی گذشته بود ومثل همیشه راه رو های هاگوارتز روسکوت فرا گرفته بود .
مثل همیشه تنها کسانی که در این موقع شب خواب نبودند لی لی وجیمزبرادرش بودند که عادت داشتند این موقع شب برن به کلبه هاگرید
برای تمرین معجون سازی اونجا برن اما متاسفانه موقع رفتن به یه مشکل بزرگ یعنی اقای فلیچ برخوردن وفلیچ اونا رو به دفتر مدیر برد.
_لی لی میگم الان کارمون ساخته است خودت که بابا رو می شناسی ... :vay:
_نگران نباش اون با من تو اصلا دخالت نکن من حلش می کنم.
_ای شما ورجک های موذی جلونر بیفتین تا جناب مدیر به حسابتون برسه.
_همچین میگه موذی اینگار ما موشیم به مرلین قسم اخرش من یه بلایی
سر این میارم جیمز ببین کی گفتم
تقریبا بچه ها به دفتر جناب مدیر رسیده بودن بعد از اینکه فلیچ بچه ها رو به مدیر تحویل داد از اتاق بیرون رفت.
هری فوق العاده عصبی بود ودر اتاق رژه میرفت بچه ها هم کم کم داشتن از رفتار پدرشون می ترسیدن.
_لی لی مرلین به دادمون برسه می ترسم ازش l:
_خاک توسر ولدمورت کنن که مثلا تومردی از یه بچه هم ترسوتری......
درحالی که بچه ها درحال پچ پچ درگوش هم بودن هری حرف اخر لی لی روشنید وباصدایی که زمین رومی لرزوند گقت:
_ازتون انتظار قانون شکنی نداشتم ،تو خجالت نمی کشی که اشتباه می کنی ونمی ترسی الان بهت نشون میدم که یه من ماست چقدر کره داره.
سپس نگاهی به لی لی که خیلی خونسرد ایستاده بود وبه رفتار های پدرش نگاه میکرد می کرد انداخت وگفت:
_تو لی لی لونا پاتر ،حالا که اینقدر احساس غرور می کنی بهتر بامن دوئل کنی تا بهت نشون بدم که باید از من بترسی.
لی لی خیلی خونسرد واروم انگارکه اتفاقی نیفتاده گفت:
_قبول من مشکلی ندارم هرچی شما بگین قبول می کنم توسالن دوئل منتظرتون هستم.
سپس با جیمز از دفتر مدیر بیرون رفتن.
هری که از گستاخی دخترش کارد میزدی خونش درنمی امد فوری به سمت سالن دوئل رفت .

.
.
.
در سالن دوئل که الان پرشده بود از دانش اموزانی که با قیافه خواب الود اونجا جمع شده بودن وهاج واج به هم نگاه می کردن ومدام از هم می پرسیدن: که چه اتفاقی داره میفته ولی هیچ کس چیزی نمیدونست .
با امدن هری همه دانش اموزان ساکت واروم سرجاشون ایستادن،هری ابتدا به دانش اموزان وسپس به لی لی که انگار امده بو پیکنیک نگاه کرد.
لی لی وهری تعظیمی کردن سپس لی لی گفت:
_جناب مدیر هچین دیرهم نشده می تونید انصراف بدید اخه زشته یه وقت از یه دختر بچه شکست بخورین.
هری که دیگه کلافه شده بودوداشت می ترکید سریع گفت:
_اسپلیار موس
اما لی لی جاخالی دادوسپس لی لی گفت:
_ریداکتو
هری که انتظار هچین طلسمی رونداشت نتونست از خودش دفاع کنه ومتاسفانه پسری که زنده موند ،هری پاتر بزرگ از دختر خودش شکست خورد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لی لی لونا پاتر در 1391/3/23 2:40:44
دانش بهترین هدیه است وشجاعت بهتر
پاسخ به: فرار از هاگوارتز !
ارسال شده در: دوشنبه 1 خرداد 1391 10:52
نمایش جزئیات
آفلاین
شروع

- « گودریک؟ کجایی پس؟ »

این صدای جسی بود که گودریک را که در حال بررسی راهرو منتهی به کلاس جادوی سیاه بود ، صدا می کرد.

گودریک برگشت و گفت: « خلوته! باید خیلی سریع حرکت کنیم وگرنه خیلی بد میشه! آماده ای هری؟ »

هری که عینکش را درست می کرد ، گفت: « اره! » و شروع به حرکت به سمن کلاس جادوی سیاه کرد. وقتی به در رسید ، ایستاد. آب دهنش را قورت داد و چند ضربه بر در زد.

صدایی آمد: « کیه؟ »

هری بعد از کمی درنگ گفت: « منم استاد! هری ... هری پاتر! »

دیری نگذشت که در باز شد و استاد درس جادوی سیاه یعنی انتونین دالاهوف در را باز کرد و خنده ای کرد و گفت: « هری پاتر معروف! بیا تو! »

هری داخل شد و دنبال آنتونین که در حال رفتن به سمت صندلی مخصوص خودش بود ، رفت. در کنار او ایستاد و همینکه خواست حرفی بزند ، آنتونین زودتر گفت: « چطوری هری؟ درسات رو خوب می خونی؟ بالاخره تونستی طلسم کروشیو رو اجرا کنی؟ » و خنده ی بلندی کرد.

هری بار دیگر آب دهنش را قورت داد و گفت: « نه هنوز! ولی دارم کم کم ... موفق می شم! »

آنتونین از صندلی بلند شد و به طرف کمد کتاب ها رفت و در حالی که کتابی را برمی داشت ، شروع به صحبت کرد: « می دونی هری؟ کروشیو خیلی طلسم باحالیه! می تونی باهاش دشمنت رو دیوونه کنی! این خیلی لذت بخشه! »

در بین صحبت های انتونین هری به گوشه کنار کلاس نگاه می کرد تا بتواند کلید دروازه هاگوارتز را پیدا کند. همه ی بچه های مدرسه می دانستند که انوتنین کلید ها را در اتاق خودش نگه می دارد.

حرف های انتونین تما شده بود ولی هری متوجه او نبود و همش به اطراف نگاه می کرد. انتونین که متوجه رفتار عجیب هری شده بود ، گفت: « هری؟ دنیال چیزی می گردی؟ »

هری کمی ترسید و چند قدم عقب رفت و من من کنان ، گفت: « نه! نه استاد! »

انتونین خنده ای کرد و گفت: « چرا! داری دنبال چیزی می گردی! شاید دنبال این می گردی! نه؟ » و از جیبش کلید بزرگی درآورد.

سکوتی حکمفرما شد و هری که شانسی نداشت فکر احمقانه ای به سرش زد و در یک آن به طرف انتونین رفت و خواست کلید را بقاپت ولی انتونین سریع تر بود و جاخالی داد و هری بر روی زمین افتاد!

آنتونین گفت: « متاسفم آقای پاتر! مجبورم شما رو بدجوری مجازات کنم ... »

در همین لحظه از در نیمه باز کلاس گودریک و جسیکا وارد شدند و همینکه انتونین متوجه آنها شد ، گودریک طلسمی به طرفش فرستاد و آنتونین به عقب پرت شد و با دیوار برخورد کرد.

جسیکا خیلی سریع کلید را از دست انتونین گرفت و گودریک نیز هری را بلند کرد هر سه به سرعت شروع به حرکت کردند. انتونین نیز خیلی زود بلند شد و به دنیالشان راه افتاد.

جسیکا برای همه ی گریفی ها در حیاط منتظر انها بودند ، طلسمس فرستاد و به انها اطلاع داد که به سمت دروازه هاگوارتز بروند. آن سه به سرعت می دویدند و هم به طلسم هایی که انتونین به سمتشان می فرستاد ، جا خالی می دادند.

در یک آن گودریک برگشت و طلسمی به طرف انتونین فرستاد اما از شانس بد بهش برخورد نکرد اما بعد از طلسم خودش را به انوتین زد و هر دو روی زمین ولو شدند.

جسیکا و هری ایستادند ولی گودریک داد زد: « شما برید من حسابشو می رسم! »

هری نگاهی به جسی کرد و بعد از چند ثانیه سکوت بهش گفت: « برو به طرف دروازه و منتظر ما دو تا بمونین! » هری این را گفت و به طرف گودریک رفت! جسیکا هم مجبورن به طرف دروازه رفت!

انتونین بلند شد و طلسمی به طرف گودریک فرستاد و او را بیهوش کرد اما قبل از اینکه بتواند به هری نیز طلسمی بفرستد ، هری طلسم بیهوشی به طرف فرستاد و او را بیهوش کرد ولی دیگر زنگ خطر مدرسه زده شده بود و گروه ایجاد نظم و انضباط مدرسه که شامل همه ی اسلایترینی ها بود ، در تمام مدرسه پخش شده بودند.

هری گودریک را بلند کرد و هر دو شروع به دویدند کردند اما قبل از اینکه به در خروجی از قلعه برسند و وارد حیاط مدرسه شوند ، توسط گروه ایجاد نظم و انضباط گرفته شدند.

حدود بیست نفر بودند که همشان اسلایترینی بودند. سر دسته آنها که دراکو بود ، جلوتر آمد و رو به هری گفت: « متاسفم کله زخمی! گیر افتادی! » اما در همین حین تمامی گریفی از طرف حیاط به انجا امدند و هر یک طلسمی به طرف اسلی ها فرستادند و نیمی از آنها را نقش بر زمین کرد.

هری نیز از فرصت کرد و خیلی زود با طلسمی دراکو را نقش بر زمین کرد. تنها چند نفر از اسلی ها باقی مانده بودند که انها نیز با دیدن گریفی ها ، فرار کردند.

گریفی ها به همراه یکدیگر شروع به دویدن به سمت دروازه کردند. دروازه باز بود و انها دیگر ازاد بودند.


پایان

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: مسابقات دوئل هاگوارتز !
ارسال شده در: پنجشنبه 28 اردیبهشت 1391 00:16
نمایش جزئیات
آفلاین
سیاهی همه جارو فرا گرفته،تمام مشعل های هاگوارتز خاموشه و دانش اموزان مجبورن با ورد لوموس تردد کنند
تق
-مگه آزار داری دیوانه
-به من میگی دیوانه؟مگه تو نمیدونی یک پسر نباید با کله بره تو شکم یه دختر بیناموس!!!
-تو دختری؟اینقدر صدات کلفت و خشنه که تو تاریکی ادم فکر میکنه از این مردای سیبیلو باشی ها!!!
-اصن تو کی هستی؟لوموس.
-رز؟تویی؟
-اره هوگو منم.
هوگو از این که چراغ های هاگ خاموش بود و اینقدر فحش به خواهرش داده بود ناراحت بود گفت:من مدیر تعیین میکنم،من تو دهن این مدیر میزنم.
رز که دست به کمر واساده بود و به هوگو نگاه میکرد گفت:واه،واه،واه،چه غلطا!!!تو کی باشی که بخوایی به مدیر بگی بالا چشت ابرو ءه؟
هوگ که خیلی احساس گولاخی میکرد شونه بالا انداخت و گفت : حالا مگه مدیر کی هست؟
رز از ترس صداشو آروم کرد و اهسته در گوش هوگو گفت: جینی ویزلی
-ها من بگو فکر کردم مدیر کیه.اون که عمه مونه که . ناراحت نباش خودم با مذاکره حلش میکنم

""دفتر مدیر""

تق تق تق
-بله؟
هوگو از کسی که پشت میز دید تعجب کرد،اون جینی سابق نبود.خیلی خشمگین به نظر میرسید
-میخواستم درباره ی روشنایی مدرسه صحبت کنم
-غلط کردی،برو بیرون حال و حوصله ات و ندارم
-ولی شما نمیتونید با م اینجوری صحبت کنید
-میبینی که میتونم مشکلیه؟
هوگو که از بی ادبی های عمه اش خیلی ناراحت شده بود آستیناشو بالا زد و گفت:نیگاه کن خاله تا اینجا احترامتو نگه داشتم ولی مشکلی نی امشب سالن دوءل مشکلا رو برطرف میکنیم زد زیاد.


""امشب،سالن دوءل""

هوگو پسرکی سینزده ساله در سمت چپ سالن و جینی جادوگری پر آوازه در سمت راست سالن

جینی که بردشو حتمی میدونس گفت:هنوز خیلی دیر نشده هوگو هنوزم میتونی انصراف بدی،ولی بدون اگه ببازی باید تا آخره عمرت ت اشپز خونه ظرف بشوری
-حرف زیادی نزن،پترفیکوس توتالوس
صدای جیغ،دست و هورای ملت فضا رو پر کرده بود،چجور یک پسر بچه تونست رییس هاگوارتز رو اونم تو یک ضربه شکست بده
هان ای دل عبرت بین از دیده نظر کن هان
ایوان مداین را آیینه ی عبرت دان.
قابل توجه خانم ویزلی


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه برابر اند ولی ارباب برابر تره

هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »