جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

12 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9 مهمانان 3 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] موزه جادو و تاریخ جادوگری

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: جمعه 1 خرداد 1394 22:32
نمایش جزئیات
آفلاین
ملت مرگخوار با شنیدن این حرف نگاه هایشان را به سمت های مختلف پرتاب کردند.دقایق همینگونه سپری می شد که مورگانا به یاد مرلین افتاد ه باید خاطرات دوران هاگوارتز آلبوس را گوش می داد.گوش کردن به خاطرات چنین ادمی واقعا برای هر کسی غیر قابل تحمل بود. :worry:
اولین بار بود که دل مورگانا به حال کسی می سوخت.عجیب بود ولی غیر ممکن نه.
_رودولف؟
_بله؟
_حالا می خواهی چیکار کنی؟
_قرعه کشی!
_تو چی داری می گی برای خودت؟مثلا اگه اسم من اول در بیاد من باید چهار دستو پا بشینم رو زمین یا روونا؟
_خب راست می گی راه حل غیر منطقیه..
این را گفت و به فکر فرو رفت.

سمت مرلین اینا!

_یادته مرلین جوون بودم چه کارا که نمی کردم؟ زندگی خیلی قشنگ بود ! مخصوصا اولین بار که عاشق شدم یادته؟چقدر گفتم تورو مرلین نرو؟چقدر گفتم با اون یارو ازدواج نکن؟
چشم های دامبلدور سرخ شده بود و هر لحظه ممکن بود چوب دستی اش را به دست گیرد و حمله کند.مرلین ترسیده بود و از ترس زبانش بند امده بود.که لب گشود.
_آلبوس به نظر من بهترهزیاد خودتو ناراحت نکنی من خودم درستش می کنم!
_مثلا چیکار می خواهی کنی؟
_خب من مرلینم. تو فقط بنگر که مرلین چه می کنـــــــ.....
جمله اش نا تمام ماند چون فراموش کرده بود که چوب دستی اش را جا گذاشته بود و داغ دلش تازه شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آدما دو جور زندگی میکنن :
یا غرور شونو زیر پاشون میذارن و
با انسانها زندگی میکنن،
یا انسانهارو زیر پاشون میذارن و
با غرورشون زندگی میکنن
پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: پنجشنبه 31 اردیبهشت 1394 20:24
نمایش جزئیات
آفلاین
-من!

همه با چهره های ناباور و متعجب به بانز زل میزنن. این فداکاری بزرگی بود.ولی...صدای زمخت و نخراشیده ای به گوش رسید که گفت:نمیشه!

همه به طرف رودولف برگشتن و بانز پرسید:چرا؟
رودولف من و من کنان به صورت بانز اشاره کرد و جواب داد:اوم. خب...چیزه. چون تو تو خالی هستی! هیچی توت نیست.چیزی که الان من میبینم یه رداس.صورتت کو؟اگه پامونو بذاریم رو تو زیرپامون خالی میشه.تو وجود نداری. یه چیزی هستی در حد یه روح.
بانز میخواست وانمود کنه که شخصیتش خیلی خرد شده.ولی هر چی گشت شخصیتی پیدا نکرد.شاید رودولف راست میگفت و بانز واقعا توخالی بود. برای همین فعلا خرد نشد و فقط سکوت کرد.

رودولف که احساس میکرد سیبیل کلفت جمعه و باید این مشکل رو حل کنه یک قدم جلو میره.همه از شجاعتش تعجب کردن.
مورگانا:ایول.چه جسارتی.بهت افتخار میکنم.
بلا:واقعا نمیدونستم اینقدر شجاعی. الان یه ذره کمتر زشت به نظر میرسی.
هکتور:به نظر من که به همون بی ریختیه که بود. ولی اعتراف میکنم که غافلگیر شدم.

رودولف تازه میفهمه چه خبره. با عجله یه قدمی رو که جلو گذاشته دوباره عقب میذاره و میگه:هی! صبر کنین ببینم. من یه عمر این هیکلو نساختم که الان زیر هرم انسانی شما لهش کنم.میخواستم بگم باید فردی رو انتخاب کنیم که وسعت و مقاومت و نیروی کافی برای حمل بقیه داشته باشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!
پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: دوشنبه 21 اردیبهشت 1394 02:10
نمایش جزئیات
آفلاین
در حالی که مرلین داخل موزه نگران جان و مال و ناموسش بود، تیم خفن فوق سری مرگخواران به پشت دیوارهای بلند موزه رسیدند.

-خب...نقشه رو می گم. دامبلدور در نزدیکی اون پنجره قرار داره!

مرگخواری گمنام به پنجره پشت سر رودولف اشاره کرد.
-منظورت این پنجره اس؟

رودولف سرش را به نشانه نه تکان داد.
-منظورم اون پنجره اس!

دست رودولف به طرف بالا گرفته شده بود و انگشتش به پنجره ای در دور دست ها اشاره می کرد.
-طبقه دهمه! ولی ناامید نشین. شما رودولف رو دارین! حالا که ما نمی تونیم وارد موزه بشیم مجبوریم از حرکات خفن مخصوص خودمون استفاده کنیم. اونا باید بفهمن که یه جن مفلوک خالی هرگز نمی تونه جلوی ده مرگخوار و یک جن مفلوک دیگه رو بگیره.

وینکی اصلا از این که مفلوک خطاب شده بود ناراحت نبود. او بیشتر روی قسمتی که دابی مفلوک خطاب شده بود تمرکز کرده بود و قند در دلش آب می شد.

رودولف ادامه داد:
-حالا یکی بصورت چهار دست و پا کنار دیوار قرار می گیره. بعد یه نفر می ره روی اون و باز چهار دست و پا می شه. همینطور ادامه می دین و یک هرم مرگخواری مستحکم تشکیل داده می شه. وقتی به پنجره مورد نظر رسیدین به من اطلاع می دین که چوب دستی رو ور دارم و ازتون بیام بالا. خب...یالا...کی نفر اول می شه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: یکشنبه 30 فروردین 1394 13:19
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
دامبلدور به موزه منتقل شده.مرلین هم به دستور لرد به موزه رفته تا کار دامبلدور رو تموم کنه! اما مرلین چوبدستیش رو جا گذاشته.لرد هم یک فرد راونکلاوی رو مامور میکنه تا چوبدستی مرلین رو به موزه ببره و اون رو به مرلین بده...

------------------------------


راونکلاوی مذکور که کسی به جز روونا نبود به سمت موزه حرکت کرد اما خیلی زود به خانه ریدل بازگشت...
_چی شد روونا؟!چوبدستی رو به مرلین رسوندی؟!
_امممم...چیزه ارباب...نه راستش!
_نه؟!چرا آخه؟!
_نمیشد ارباب...مدیریت موزه عوض شده...دابی که یه جن سختگیره مدیر شده...و به همین خاطر محافظت شدیدی از موزه به عمل میاره...الان رفتن به موزه از رفتن به آزکابان سخت تر شده!
_یعنی ما مرلینمان رو از دست دادیم؟!
_نه ارباب...گفتم سخت شده...نگفتم که غیر ممکن...با یک نقشه هوشمندانه و جمع کردن یک تیم جاسوسی سری میتونیم به صورت مخفیانه وارد موزه بشیم و چوبدستی رو به مرلین برسونیم.بدون اینکه کسی هم بفهمه از موزه خارج میشیم!
_خب...نقشه هوشمندانه ما رو خودتون بکشین و تیم سری جمع کنید و چوبدستی رو به مرلینمان برسیونید!

در موزه!

مرلین که همینطور مشوش و نگران در حال توسل به زیر شلواری خودش بود،به این فکر میکرد که آیا لرد سیاه چوبدستیش را برای او خواهد فرستاد یا اینکه خودش باید وارد عمل شود...که ناگهان دامبلدور رشته افکار مرلین را پاره کرد...
_میگم مرلین...سنامون به هم میخوره ها...
_منظور؟!
_هیچی...میگم تو یکم من رو یاد گلرت میندازی!

مرلین رنگ از رخسارش پرید...مرلین سکته ناقص زد...مرلین خشک شد!
مرلین باید هر چه سریعتر کاری میکرد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: سه‌شنبه 31 تیر 1393 16:30
نمایش جزئیات
آفلاین
- اه دامبلدور! دوست عزیز من! بیا بریم تو محفظه هامون باهم حرف بزنیم، از خاطرات بگیم!
- پس بیا بریم محفظه من!
- نه چرا؟ محفظه منو قابل نمی دونی؟
- چرا ولی بفرما از این طرف، بعد از مدت ها خونه این حقیرو هم ببین!
- نه این چه فرمایشیه؟ شما بفرمایین و کلبه فقیرانه مارو غرق رحمت کنید!

مرلین به حالت گونه و دامبلدور به حالت گونه بودن که یهو:
- میگم بیا بریم محفظه من!
- چی میگی بابا! میای محفظم یا بزور ببرمت!

دقایقی بعد نگهبانای موزه به سمت مرلین و دامبلدور شتافتن تا هردو رو از این حالت تصویر تغییر اندازه داده شده
خارج کنن و نزارن جو بیش تر از این به سمت تعارفات کشور دوست و همسایه بره!

- چرا اصلا دعوا می کنیم؟ همین جا صحبتامونو می کنیم.

مرلین و آلبوس همون جا روی زمین نشستن و آلبوس هنوز ننشسته شروع به تعریف کردن خاطره کرد، در این بین مرلین دستش یه سره تو جیباش بود.
- کجا گذاشتمش پس؟ این جیبم که نیست! تو این زیرشلواریم نیست! تو زیر شلواری شماره دومم نیست! بزار جیب زیرشلواری آخری رو بگردم، این جام نیست! حتما جا گذاشتمش تو اون زیرشلواری سبزه که روش عکس جمجمه داره و ارباب خیلی دوسش داشتن!

مرلین بسیار خوشحال بود و اصلا به عواقب و دورنمای کارش فکر نمی کرد که:
- بدبخت شدم! بیچاره شدم! چرا باید جا بمونه یا زیرشلواری خودم!

اون طرف، خونه ریدل

-
-
-
-
- تو چرا همش این شکلکو می زنی؟ کروشیو! آواداکداورا! یه مشت هافلپافی دور خودمان جمع کردیم!
- ارباب جسارتا من راونیم!
- تو راونی؟
- بله ارباب!
- پس این چوبدستی رو می بری به شکل کاملا مخفیانه ای به دست مرلین می رسونی. اگه کسی بفهمه هوش ریونیتو از کلت بیرون می کشیم و به هوش ناتمام خودمون اضافه می کنیم!

و شخص راونی راهی ماموریت فوق سری شد تا این بند از پست از بدون فضاسازی بودن دربیاد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ها؟!
پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: یکشنبه 8 تیر 1393 04:22
نمایش جزئیات
آفلاین

اندک‌زمانی پس از رفتن مرلین به موزه، لُرد بر حسب تصادف، هنگام عبور از وسط خونه‌ی ریدل‌ها متوجه نکته‌ای می‌شه و نتیجتاً، به دنبال دم دست‌ترین مرگخوار می‌گرده.

- لودو؟
لودو ==> جای خالی را با دانش خود پر کنید.
- این مزخرفات چیه تحویل ما می‌دید! رز!
رز ==> این یکی جای خالی را هم با دانش خود پر کنید.

و لُرد کم کم داشت به دمای نقطه‌ی جوشش نزدیک می‌شد. چیه؟! نکنه انتظار دارید جای خالی رو جداً با دانش خودش پر کنه؟! شخصیت‌پردازی می‌دونید چیه؟! لُرده خیر سرش ها! معلومه که به عنوان یه ارباب هیچوقت امتحانات مشنگی نداده. واقعاً توقعتون چیه ازش خب؟! جای خالی رو با کدوم دانش‌ش پر کنه؟! تو هاگوارتز هم همیشه رودولف جاش امتحان می‌داد! چرو توقع بی‌جا دارید از جوون مملکت؟ چرو فشار دو چندان؟! چرو انتظارات زیاده؟! چرو سرخوردگی جوونا؟! مسئولین حقوق بشر چرو کپیدن خب؟! چرو...

- آواداکداورا !
[ افکت صدایی مُردن نویسنده. از این به بعد فضاسازی، مضاسازی هم تعطیل. ]
- پیکسی وارنر!
- بله سرورم؟
- اول از همه اراده کردیم بدونیم رز و لودو کجان؟
- به صورت بی‌هوازی دارن برای آینده‌ی مملکتشون درس می‌خونن سرورم.
- به صورت ِ.. ولش کنید. ما اراده‌مون رو تغییر دادیم. این چیه پیکسی؟
- سرورم هوش ریونی‌م می‌گه که چوبدستیه.
- فکر می‌کنید چوبدستی کی باشه؟
- سرورم هوش ریونی‌م با دیدن وجنات شما... به نظر می‌رسه..
- به نظرتون چطوری مرلین بدون چوبدستی قراره دامبلدور رو بکشه؟!
- سرورم.. با.. مشت و لگد؟!
- کروشیو وارنر!! کروشیو مورفین! کروشیو نویسنده! کروشیو خودمو...

[ جیـــــزززز - افکت صدایی کروشیو شدن جسد نویسنده. ]

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
But Life has a happy end. :)
پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: سه‌شنبه 27 خرداد 1393 19:54
نمایش جزئیات
آفلاین
- ما پیامبری برای همه قرون و الگویی نمونه برای همه اعصار و بشارت دهنده منجی آخرالزمان هستم. همان که وجودمان برای این دنیا مایه افتخار است و در زیر سایه...

مرلین درحالی که برروی یک تریلی هیجده چرخ حمل می‌شد و دستاش برای تاثیرگذاری بیش تر بالا پایین می‌رفت، مشغول سخنرانی بود.
- به نظرت زیاد حرف نمی‌زنه؟
- همانا ای جادوگر جوان، بدان و آگاه باش که ما بر اطرافمان تسلط کامل داریم و هیچ صدایی از نظر ما پنهان نیست.

و همزمان دستشو بر روی رادار گوشش کشید تا از امن بودن جاش مطمئن بشه.
- و ما می‌دانیم که تا دقایقی دیگر این صد متر و هفتاد سانتی متر باقی مانده را طی خواهیم کرد و موزه وزارتخانه را با حضور خود متبرک خواهیم کرد.

و همزمان دستی به دوربین 1200 مگاپیکسل زیر پلکاش کشید. هم چنین گزارش شده مرلین تا رسیدن به موزه بیش تر اعضا و جوارح خود را مورد بررسی قرار داد و کشف شد که چرا هرچه مردم به اقصی نقاط مرلین قسم می‌خوردند، هیچ اتفاقی نمی‌افتاد.

مرلین با رسیدن به موزه از تریلی پیاده شد و ناگفته نمونه که درفاصله پنج متری تریلی تا موزه عصایی برسر چند نفر کشید و مرگخوارانی وفادار برای لردسیاه تربیت کرد.

مرلین از پله های وزارتخانه بالا می‌رفت و عطر گل محمدی فضای استودیو موزه رو در بر می‌گرفت.
-مرلین!

مرلین درحالی که سعی می کرد اعضا و جوارح خودشو از زیر دست و پای دامبلدور جمع کنه، گفت:
-اوه آلبوس! تو چطور از محفظه بیرون اومدی؟
- نیروی عشق مرلین، نیروی عشق!
-

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
اين پست جهت خلاصه زدن هست.

خلاصه:

مورفين به دستور لرد سياه دامبلدر رو فرستاده موزه و مدير موزه ققنوس دامبلدر رو لازم داره تا بتونه دامبلدر رو به نمايش بذاره.

محفل هم در راستاى نقشه كشيدن براى بردن سالازار به موزه متوجه مى شن كه به دستود لرد سياه مرلين قراره به موزه منتقل بشه و ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: پنجشنبه 25 اردیبهشت 1393 16:05
نمایش جزئیات
آفلاین
ویولت با یه پشتک واروی ماهرانه از چلچراغ جدا شد و روی زمین، درست کنار تدی فرود اومد. مجله رو از دست تدی قاپید و همینطور که تند تند ورق می زد تا برسه به صفحه ای که بهش تو چلچراغ(شیء نیست، مجله است!) میگن «داستان جلد»، گفت:
-مرلین؟! اون که خودشم مرگخواره! چطو ممکنه مورف همچی دستوری داده باشه؟!

تدی نگاهش رو از مجله برداشت و به چلچراغ( مجله نیست، شیئی است آویزان به سقف!) نگاه کرد تا مطمئن شه خیال نداره روی سرشون بیفته. قبل از اینکه دوباره چشم بگردونه سمت ویولت و از روی شونه ش نگاه کنه ببینه چی دستگیرش میشه خطاب به ملت چسبیده به سقف گفت:
-شماهام دیگه بیاین پایین، از اون بالا به اندازه کافی عنکبوت آویزون هست که اسپایدرمن نخوایم!

ویولت مجله رو شتلخی بست و انداخت روی میز.
-خوبه خیالم راحت شد، واقعا برام پارادوکس شده بود قضیه.

تدی پرسید:
-عه یعنی چی؟ کشک بود همه ش؟! مرلین نمیره موزه؟!

-نه بابا، تو کف بودم چطو مورف همچی چیزی خواسته...الان فهمیدم همچی چیزی نخواسته اصن

کلاوس که به مهارت تندخوانی خواهر بزرگه ش شک کرده بود مجله رو از روی میز برداشت و گفت:
-پس کی بوده آخه؟

ویولت نیشخندش رو جمع کرد.
-لرد سیاه!

یه ثانیه یا شایدم کمتر، سکوت مرگباری محفل رو فرا گرفت و بعد،...

-مشنگ پرست ها! دورگه ها! مال مردم خور ها!متجاوزین به حریم خصوصی!
خانم بلک داشت از ته دل جیغ می زد. زنگ در به صدا در اومده بود!

ویولت به طرف در شیرجه رفت و از ته دل هوار کشید:
-د بمیری دانگ! هونصد بار گفتم وقتی میخوای بیای تو زنگ نـــــــــــزن!!


فلش بک-خانه ریدل
لرد سیاه روی تخت سلطنتی باشکوهی در خانه ریدل نشسته بود. نجینی دور تخت می خزید و با حالتی هیجان زده فش فش می کرد. جلوی لرد، مورفین ایستاده بود و شعف از چشم های خمارش می بارید!
-که گفتی دامبلدور به موزه منتقل شده، بله؟

-آره دایی ژون!

-چوبدستی هم نداره، صحیح؟

-دایی اینو شَشت بار پرشیدیا! نه نداره!

ولدمورت نجینی رو از روی زمین بلند کرد.
-واقعا همچین توقعی ازت نمیرفت مورفین...به حقوقت یه نات اضافه میشه. فعلا مرخصی. سر راهت به مرلین بگو بیاد!

-فدای تو دایی! الشاعه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: دوشنبه 22 اردیبهشت 1393 02:36
نمایش جزئیات
آفلاین
بعد در همون لحظه، آلیس متفکّرطور گفت:
- ویو، مگه دانگ محفلی نیست؟! نباس اینجا باشه؟!

ویولت که از اون خونواده‌هاش بود که اگه یه گندی هم می‌زنن، هیـــچ به روی خودشون نمیارن، از غیب جلد ِ نمی‌دونم چند رو ظاهر کرد و فصل نمی‌دونم چند رو که توش دانگ خودشو وسط هوا غیب کرد و زد به چاک، توی دماغ ِ آلیس فرو کرد:
- از این به بعد کتابو با دقت بیشتری بخون!!

و به صدای تو دماغی ِ آلیس که داشت به گروه‌های کنار ِ آواتار چپ و چوله‌ی دانگ اشاره می‌کرد هم هعچ توجه ننمود. بعد از اونجا که می‌دونست اجمعین محفلیون هیچ مهارتی هم توی زندگانی‌شون نداشته باشن، سپر مدافع و اکسپلیارموس رو خوب می‌زنن و اصن حدیث دارن که "هرکس اکسپلیارموس نداند، از ما نیست!" و البته این ربطی به سپرمدافع نداره؛ کارو بهشون سپرد و رفت دنبال نقشه‌ی موزه تا ببینه این پیرمردو کجا گذاشتنش لاکردار!

آخه یکی هم نی بگه پیری! سر پیری معرکه گیری؟! آبت نبود، نونت نبود، محفل دُرُس کردنت چی بود؟! حالا گیریم ققنوس قرقر تا قیامت بود که تا یه چیزی تو زندگی مشترکتون به نومش نکنین..

-

جیمز در میانه‌ی افکار بسیار مهم و عمیق و دقیق ویولت، چونان جیغ کشید که در لحظه‌ای، حتی تدی ِ جیغ‌پروف و لارتن جیغ‌آداپته‌شده به انصمام ِ سایر محفلیون با سقف کعنهو ولدمورت ِ اکسپلیارموس خورده‌ی محفل، محشور شدند!

ویولت می‌تونست در اون لحظه حتی روبانشو بندازه دور گردن جیمز و دارش بزنه:
- چتـــــــــــــــــه؟!
- طفره‌زن اومــــــــــــــــدههه!
- چی چی آوردهههه؟!
- خبرای نــــــــــــــو!
- با صدای چـــــــــــــــی؟!
- درد!

آخرین دیالوگ، متعلق به تدی ِ تازه رها شده از سقف ِ کعنهو ولدمورت اکسپلیارموس خورده‌ی محفل بود که بازی خعلی هیجانی و جذّاب جیمز و ویولت رو خراب کرد.

روزنامه رو از دست ِ جیمز قاپید و با دیدن تیترش، از بلافاصله به تبدیل شد:

به دنبال توافقات ِ سری ِ انجام شده، مرلین کبیر، به موزه‌ منتقل خواهد گشت!


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ویولت بودلر در 1393/2/22 2:43:30
But Life has a happy end. :)