جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

55 کاربر(ها) آنلاین هستند (27 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
53 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

پیام امروز

اتاق بوسه

نوع تاپیک: رول‌نویسی گروهی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: اتاق بوسه
ارسال شده در: پنجشنبه 30 مرداد 1393 00:23
نمایش جزئیات
آفلاین
- آقا وایسین بینم. من اصن این ایده رو قبول ندارم. مگه عشق تام ریدل به مروپ گانت fake و فقط به خاطر معجون عشقی که به زور به خوردش میدادن نبود؟ پس الان دقیقا چرا انتظار دارین که با دیدن مروپ گانت شاد شه یا حتی با لمس وسیله ای ازش خاطرات خوبی براش زنده شه؟ اون که بالاخره همه حقایقو فهمید و اونو به امون سالازار ول کرد و رفت.

رئیس زندان و معاون زندان و معاون معاون زندان و سایر افرادی که تو اون مکان حضور داشتن، البته به جز گوینده کلام، بی توجه به حرفای فرد مذکور به نقشه کشیدن برای چگونگی راضی کردن لرد ادامه میدن.

- ای بابا حداقل به خاطر سخنرانی طولانیمم که شده یه جنبشی از خودتون نشون بدین خب. اصن میزدین تو سرم می گفتین چرت گفتی. فقط بی محلی نکنین خواهشا. این چه حرکتیه؟ از شما بعیده والا. من تقاضای رسیدگی مجدد دارم.

ملت حاضر در صحنه که میبینن این به این سادگیا خفه بشو نیست، ترجیح میدن تو دو کلوم ته و توی قضیه رو هم بیارن تا از شر غرغراش خلاص شن.

- ببین فرزندم ...

- من که بچه ت نیستم.

- هرچی آقا هرچی! چرا گیر الکی میدی خب؟ هرچقدرم که اون احساس fake بوده باشه به هر حال مهم اینه که بواسطه همین معجون احساسات خوبی بهش منتقل میشده و همین برای ما کافیه تا دیوونه سازا حاضر شن ببوسنش.

- حله.

حضار نفس راحتی می کشن و دوباره تمرکزشونو رو بحث اصلی میذارن. معاون معاون رئیس زندان پیشنهاد میده:

- اصلا نظرتون چیه که به لرد چیزی نگیم؟ بعنوان رخت شو وارد خونه می شیم، اتاق مادر مرحوم اربابو نشونه می ریم، لباس یا هر وسیله دیگه ای رو بر میداریم. بعدش به سلامت و بی دغدغه خارج میشیم و تمام. اینطوری مجبورم نیستیم با لرد هم مواجه شیم. نظرتون؟

رئیس و معاونش همینطور که چونه هاشونو مالش میدن، نگاه عاقل اندر سفیهی به هم میندازن. اگه جواب میداد که راه قابل اجرا و راحتی به نظر می رسید.

- تصویب شد! بریم تو کارش!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: اتاق بوسه
ارسال شده در: سه‌شنبه 28 مرداد 1393 23:42
نمایش جزئیات
آفلاین
نقل قول:

از پشت صحنه اشاره کردن خلاصه از این قراره که:
تام ریدل( پدر لرد سیاه) محکوم به بوسه دیوانه ساز ها شده. ولی دیوانه ساز ها بهش نزدیک نمی شن. چون تام افسردگی گرفته و خاطره خوبی نداره. مسئولای زندان باید تام رو شاد کنن!


رییس زندان گفت:
-کسی فکر دیگه ای برای شاد کردنش داره؟

معاون رییس زندان گفت:
-قربان، یه نگاه به این قیافه جونم مرگ شده ش بندازین، چیز دیگه ای به ذهنتون میرسه آخه؟!

معاون معاون رییس زندان عینک ته استکانیش رو با نوک انگشت به عقب هل داد و تایید کرد:
-بله، هیچ راه حل دیگه ای وجود نداره.

رییس زندان سری تکون داد و دستوری صادر کرد:
-پس برین دنبال مروپ گانت دیگه!

معاون رییس زندان گفت:
-قربان، خبر ندازین مگه؟!

معاون معاون رییس زندان عینک ته استکانیش رو با نوک انگشت به عقب هل داد و تایید کرد:
-خبر ندارین، مورفین گانت که بعد از کودتای دون دانگ دربدر شده بوده، الان تو لیگ برتر کوییدیچ تیم داده و تیمشونم الان تو اردوئه. خود مروپ هم که مدتیه به رحمت ایزدی پیوسته. فقط یه راه حل می مونه و اونم اینه که بریم سراغ پدرزنش ماروولو که تازگی حبسش تموم شد و آزادش کردیم.

معاون رییس زندان گفت:
-قربان نمیشه یه آوادایی چیزی بزنیم خلاصش کنیم؟!

رییس زندان گفت:
-نه، ماروولو گانت الان دیگه یه شهروند عادیه و حبسش رو گذرونده و عملا بی گناه محسوب میشه.

معاون رییس زندان گفت:
-قربان، منظورم متهمه!

رییس زندان پس گردنی به معاونش زد و معاون جهت کم نیاوردن پس گردنی دیگه ای به معاونش حواله داد:
-ما که مشنگ نیستیم تا همنوع خودمون رو با به قتل رسوندنش مجازات کنیم!! بی رحم! دل سنگ!

معاون معاون رییس زندان که توی پس زمینه مشغول چک کردن دیالوگ هاش بود، مودبانه بین دعوای مافوقش و مافوق مافوقش پرید:
-قربان، قربان قربان، یه راه حلی باقی مونده...میتونیم از خود شخص لرد سیاه درخواست کنیم عکسی، لیسی، ردایی چیزی از اون مرحومه بهمون بدن!

یک لحظه سکوت شد و بعد، یه فکر به ذهن هر سه نفر رسید. لرد سیاه چرا باید همچین لطفی به پدر مشنگشون بکنن؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: اتاق بوسه
ارسال شده در: سه‌شنبه 13 خرداد 1393 18:50
نمایش جزئیات
آفلاین
شايد فكر كردن به خاطرات قديمي او را شاد كند.ولي آيا خاطره شاد كننده اي دارد؟خاطره اي غير از عشقش به مروپ گانت؟
-خب،خاطره مروپ گانت رو براش تكرار ميكنيم.
رئيس زندان به يكي از زندانبانان دستور داد كه عكس مروپ گانت را پيدا كند.
زندانبان:ولي عكسش رو از كي بگيرم؟اصلاً زمان زندگيش عكاسي وجود داشته؟
رئيس:نميدونم،شايد پسرش عكس مادرش رو داشته باشه؛شايد هم برادرش،وزير مملكت.

كسي جرئت ميكند كه پيش لرد سياه برود و از او درباره عكس مادرش بپرسد؟شاعر ميگويد:

سركش مشو كه چون شمع در غيرتت بسوزد/
اربابي كه در كف اوست موم است سنگ خارا

كسي پيدا ميشود كه جرئتش را داشته باشد؟البته شايد مورفين عكسي از مروپ داشته باشد.برادري كه درگير اعتياد مواد و تزريق و ... شده و احتمالاً غيرتي برايش نمانده است.

رئيس زندان:كسي فكر ديگري براي شادكردنش داره؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آينده در دستان توست.كافيست به گذشته فكر نكني.
پاسخ به: اتاق بوسه
ارسال شده در: سه‌شنبه 13 خرداد 1393 14:29
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد آنقدر کله ــش را خارانـد که به تقریبا به مغز استـخوان رسیده بود اما باز هم نتیجه ای نگرفت.پس همینطور خاراند و خاراند و ...

بــــــــــــــوم!


نـاگهان صفحه شطرنجی میشه و برای چند لحظه ای هم شطرنـجی میمونه تا کارگردان ببینه چه خاکی میتونه بریزه روی سرش!
- ****Son Of B ! این دیگـه چه فیلمنـامه ایه؟لـرد یـه دفعه از کجا پیداش شــد؟معلوم هست دارین چیکار میکنین؟

-ببخشید قربان اما مثله اینـکه فیلمنامه یکی از تاپیـک های خانه ریدل رو اشتباهی برامون فرستادن.الان سریـع ردیفش میکنم!

- Be Fast !

بعد از شیش بار پخش شـدن آهنگِ Eye OF Tiger دوباره صفحه شطرنجی میشه و داستان ادامه پیدا میکنه!

!ACTION


دیـن وینچستر به سـرعت از شورلت ایـمپـالا پیاده میشه و دوان دوان به سمت سم میــره اما دیـگه خیلی دیره شده بود و به نظر میرسید که نمی شـد جلوشو گرفت...

- SON OF B****!NO Samy


کــــــــــــــات!


کارگردان:
دستیار کارگردان
کارگردان:
دستیار کارگردان
کارگردان:
دستیار کارگردان
کارگردان:
دستیار کارگردان
کارگردان:
دستیار کارگردان
کارگردان:
دستیار کارگردان
کارگردان:چــرا اینقدر شکلک قیافه هامون داره کپی میشه؟
دستیار کارگردان:نمیدونم!
کارگردان:چــرا اینقدر شکلک قیافه هامون داره کپی میشه؟
دستیار کارگردان:نمیدونم!
کارگردان:چــرا اینقدر شکلک قیافه هامون داره کپی میشه؟
دستیار کارگردان:نمیدونم!


...Continue


تام ریدل همه این جمله ها را می شنید و کوچکترین تمایلی به شاد بودن در وجودش احساس نمی کرد.

شاید دکتر اشتباه می کرد و شادی هم بیـماری تام را معالجه نمی کـرد.شاید اصلا افسـرده نبـود.شاید هـم اصلا روحی در درونش وجود نداشت..!!

در هر صورت شـــاد کردن تام تنـها گزینه ای بود که روی میزشان وجود داشت و هیچکس به خوبی مروپ گانت از عهده اینکار بر نمی اومد.اما حالا که مروپ گانـت مرده چـه کسی میتونه اینکارو انجام بده؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تام ریدل در 1393/3/13 14:35:41
پاسخ به: اتاق بوسه
ارسال شده در: دوشنبه 12 خرداد 1393 10:52
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد سیاه در اتاق اصلی راه میرفت و دنبال چاره بود.توجه تمام مرگخوارهایی که در اتاق بودند به سوراخ های بینی لرد جلب شده بود که مدام باز و بسته میشد.

بالاخره لرد ولدمورت دستش را روی میز کوبید و با عصبانیت گفت:

-برین...چه میدونم یه دارویی چیزی بهش بدین یا...

لرد کله ی روشنش را که در آن لحظه کاملا با کدوی شب هالووین اشتباه گرفته میشد را خاراند و دهانش بطرز نامفهومی کج شد.

-فهمیدم.برید و زود حکم اعدامشو بیارید ببینم.

-------------------------------------------------------
ا و نیم ساعت بعد

-قربان این حکمش...

-یاکسلی برو سرجات بشین.

-چشم قربان

لرد دوباره کله اش را خاراند.فکر ولدمورتی در سرش می چرخید

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خوب زندگی کن. بزرگ شو و... کچل شو! بعد از من بمیر و اگه تونستی با لبخند بمیر. توی کارات دودل نباش. ناراحتی چیز باحالی برای به دوش کشیدنه ولی تو هنوز خیلی جوونی!


کوروساکی ایشین- بلیچ

تصویر تغییر اندازه داده شده


پاسخ به: اتاق بوسه
ارسال شده در: دوشنبه 12 خرداد 1393 03:06
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید:


-بیاریدش!

دو زندانبان زندانی غل و زنجیر شده را کشان کشان به داخل اتاق آوردند.رئیس زندان با لحنی سرد و بی حوصله پرسید:
-تو...درخواستی داری؟

زندانی حتی سرش را هم بلند نکرد.فقط آه بلندی کشید.
-آآآآه...هی زندگی!

-این چه مرگشه؟

زندانبان اول شانه هایش را بالا انداخت.
-ما هم نمی دونیم.دو روزه لب به چیزی نزده.

دو دیوانه ساز که ظاهرا منتظر اجازه حمله بودند در گوشه ای از اتاق روی هوا شناور بودند و به شکلی غیر عادی پیچ و تاب می خوردند.حاضران شک نداشتند که گرسنگی دلیل این نا آرامی است.رئیس برای بار دوم پرسید:
-با توام!در خواستی نداری؟نمی خوای خانواده تو ببینی؟
-هی روزگار!

این بار هم جواب رئیس فرقی با بار اول نداشت.رئیس زندان اشاره ای به زندانبانها کرد.هر دو زندانی را رها کردند.رئیس چوب دستی مخصوصش را که مهر وزارت سحر و جادو روی آن می درخشید بطرف دیوانه ساز ها گرفت.
-حمله کنید!

و بلا فاصله بعد از گفتن این جمله کمی عقب تر رفت.چون قبلا هم بارها شاهد این صحنه بود و می دانست دیوانه ساز ها را هرگز نمی شود کاملا کنترل کرد.
ولی اتفاق غجیبی افتاد.دیوانه ساز ها به زندانی که روی زمین زانو زده بود نزدیک نشدند.ظاهرا هیچ تمایلی به گرفتن روحش نداشتند...حتی شاید...
-انگار نمی بیننش!

رئیس جمله ای را که از دهان خودش خارج شده بود به سختی باور می کرد.
-یعنی چی؟اینا باید حمله می کردن.چرا دارن دور خودشون می چرخن؟


یک ساعت بعد:

پزشک زندان وسایلش را جمع کرد و داخل جیب جادویی ردایش گذاشت.
-علتش مشخصه!افسردگی گرفته!با این وضعش کاملا طبیعیه که نسبت بهش بی تمایل باشن یا حتی نبیننش.

رئیس با نگرانی به زندانی نگاه کرد.
-خب چیکار کنیم؟این محکوم شده و باید حکمش اجرا بشه!فردا پس فردا مسئولین از من جواب می خوان!زندانی معمولی هم که نیست.پدر اسمشو نبره!

دکتر در حالی که از اتاق خارج می شد جواب داد:
-باید درمانش کنین!شرایطشو بهتر کنین.خوشحالش کنین.افسردگیش باید از بین بره.

تام ریدل همه این جمله ها را می شنید.و کوچکترین تمایلی به شاد بودن در وجودش احساس نمی کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: اتاق بوسه
ارسال شده در: چهارشنبه 28 اردیبهشت 1390 02:01
نمایش جزئیات
آفلاین
پروفسور در طول ایوان مصفایش در حال قدم زدن بود..

....و قدم میزد و میزد....خاطرش مشوش بود از این که چرا و چرا

آدام را به این سادگی از دست داده بود!چرا که فقط خود او

میدانست که دست نوشته های آدام بخاطر جلوگیری از زبان باز

کردن در هنگام شکنجه و آزار نبود؛آدام آلزایمر داشت .

و حالا که پروفسور دنبال نوشته های او بود، دیگر آدامی در کار

نبود.

دیلینگ ..............دیلینگ................دیلینگ

- این دیگه کیه این وقت روز؟و راهش را به سمت در ورودی تغییر داد.

مرلین تصمیم گرفته بود در این سالهای آخر عمر کمتر جادو کند اما...

- هومنوم ره ولیو
و این چهره ی دراکو بود که به وضوح در مقابل چشمانش قرار گرفت.

- نوه ی ابرکسس.....اون با من چکار داره؟..چقدر بزرگ ش...
نامه ی بزرگی از حیاط بداخل خانه آمد و در دستان مرلین جای گرفت.

مرلین به سرعت آنرا باز کرد.نوشتار نامه این بود :
استاد عزیزم مرلین
سلام
سریعا به ای آدرس عزیمت کنید....بدون چون و چرا
ارادتمند-آلبوس دامبلدور
لندن-لیتل وینگینگ-شماره 24

اما دستان مرلین دستگیره ی در را چرخانده بود
- ام....سلام ....خوب هستید؟

- سلام....بفرمایید ....متشکرم.

-از طرف یکی از دوستان قدیمیتون یک پیغام براتون دارم.

- بفرمایید پیغامتونو.....و از طرف کیه؟

دراکو چوبدستیش را بیرون کشید و فریاد زد:تام ریدل.....آوادا کداورا!ـ

همه چیز به پایان نرسید....پیرمرد خود را غیب کرده بود.

- چی؟....غیب شد؟...مگه مشنگ نبود؟....به لرد چی جواب بدم؟
و خود را برای مجازات سنگینی آماده کرد.

مرلین در مقابل آدرس مشار

بلافاصله که قدم بر زمین سرد گذاشت ققنوسی سپید در مقابلش پدیدار شد و نوک به سخن گشود:
- شما به محدوده ی نمودارناپذیری وارد شدید پس نگران نباشید. اوراق دست نویس آدام همگی در دست من است..داخل شوید.

تق ...تق....تق

و در باز شد.

- السلام علیکم یا استاذ المعظم

- سلام آلبوس عزیزم....خوب هستی؟

- ممنون ...ولی خواهش میکنم سریع برید سر اصل مطلب....من اوراق آدام شاگردتون رو پیدا کردم و طرحتون رو کامل
خوندم.مثل همیشه کامل و بی نقص اما......

دراکو در مقابل ولدمورت

- ارباب....خواهش میکنم....دیگه بسه.....

- تو دروغ گفتی دراکو....من به تو دستور صریح دادم....میری.....میکشی و برمیگردی.ولی سرپیچی کردی.

- ارباب بذارید بهتون بگم...

- چی رو؟

- اون پیرمرد غیب شد.....

- چی گفتی؟

- غیب شد...مگه شما نگفتین اون مشنگه؟

-چرا .ولی.....لینی!
لرد با صدای زیری این را فریاد زد.

- بله ارباب...کاری داشتین؟

- دختره ی نادون...دراکو میگه اون خودشو غیب کرد...مگه نگفتی اون مشنگه؟ حالا یه هفته یاکسلی رفته مرخصی....
اطلاعات به این محدودی رو هم نتونستی دقیق به ما برسونی؟

- چی ؟غیب شد؟دراکو تو مطمئنی که....؟

- آره بابا....تا اومدم بکشمش خودشو غیب کرد! تازه یه نامه هم دستش بود.

و قیافه های این افراد در آن لحظه به این حالت بود:
لینی:

لرد:

دراکو:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط یاکسلی در 1390/2/28 11:59:07
مرگ برای یک انسان فرهیخته شروعی دوباره است
آدولف هیتلر
به نقل از آلبوس دامبلدور
Re: اتاق بوسه
ارسال شده در: شنبه 28 اسفند 1389 15:32
نمایش جزئیات
آفلاین
-دینگ دینگ!

زن با چهره ای عصبانی در را گشود و گفت: بله؟

لیسا بسیار آرام و با متانت گفت:ببخشید خانوم آدام هرگز به شما آدرسی رو نداد!

زن با عصبانیت گفت: نه خانوم ما فقط این خونه رو از اون و خانواده اش خریدیم! همین!

سپس در را محکم بست.لیسا در پشت در نا امید ایستاده بود و به این فکر می کرد که حالا چگونه می تواند آدرس آدام را پیدا کند.

در آن سوی در زن بد اخلاق به سمت سالن خانه اش به حرکت در آمد که صدای خشن و مردانه ای به گوشش رسید!

-کی بود لینی؟

لینی طلسم تغییر چهره ی خود را باطل کرد گفت: لیسا تورپین! اومده بود خبر مرگ آدام رو به خانواده اش بده!

-آدرس رو از کجا گیر آورده بود؟

-نمی دونم شاید داشته از قبل! اونا دوستای خوبی بودن!

-به هر حال نذارید از موضوع بویی ببره!اون پیرمرد رو فرستادین بکشن؟

-بله! دراکو که اونجاست ترتیبش رو می ده!

لرد سیاه خنده ای به لب آورد و گفت: فقط باید اون ورقه ها رو پیدا کنیم و نابودشون کنیم. این دفعه دیگه کار همه تموم به لطف دوستای خوبم دیوانه ساز ها!

فلش بک

آدام بعد از این که لیسا تلفن را گذاشت سعی کرد با یک نفر دیگر هم ارتباط برقرار کند. کسی که سالها در کنار دیوانه ساز ها زندگی کرده و زنده مانده! پس سریعا شماره ی لینی وارنر را گرفت!

-سلام لینی ببخشید دیر وقت مزاحم می شم. حتما می دونی که دیوانه ساز ها دارن توی شهر پرسه می زنن یه نقشه ی عالی دارم که جلوشون رو بگیرم. فقط مطمئن نیستم که کار می کنه یا نه! می شه نیم ساعت دیگه بیای کافه ترانزیت؟

-سلام، آره!

-ممنون خداحافظ!

قبل از این که لینی حرفی بزند آدام گوشی را قطع کرد. لینی گفت: ارباب یک مشکلی پیش اومده واسمون؟

لرد سیاه با صدایی بی روح و خشن گفت: چی شده؟

-یه دانشمند مشنگ یه طرحی برای مقابله با دیوانه ساز ها داره!

لرد سیاه در حالی که با چشم های قرمز رنگ مار مانندش به لینی خیره شده بود، گفت: بکشش!

پایان فلش بک

لیسا در حالی که با خوشحالی می دوید و زیر لب زمزمه می کرد: همینه از مخابرات آدرس جایی که ازش بهم زنگ زده رو می گیرم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هلگا معتقد بود ...

[b]« هوش و علم ، [color=990000]شجاعت و غلبه بر ترس[
Re: اتاق بوسه
ارسال شده در: شنبه 28 اسفند 1389 14:37
نمایش جزئیات
آفلاین
لیسا نگران بود. با این که میدانست آن شخص قصد کمک به او را دارد نمیتوانست دست از نگرانی بردارد.
- اگه اون شخص دروغ گفته باشه چی؟اگه بخواد راهو به من سخت کنه چی؟

لیسا بلند شد و قدم زدن در اتاق را از سر گرفت. بالاخره وقت ناهار رسید اما لیسا نتوانست چیزی بخورد. فضا برایش خیلی سنگین بود. گویی داشت او را له میکرد. صبر کرد تا کمی بگذرد. فقط از روی ادب.نه چیز دیگه ای. ساعت آونگ دار اتاق 5 بار زنگ زد. لیسا از جا پرید. خیلی وقت بود که آماده نشسته بود. سریع سر و وضعش را درست کرد و به آزمایشگاه آپارات کرد.

در آزمایشگاه
- خب خیلی خوشحالم که تشریف آوردین. چای میل دارین؟ خب... تا شما یه نفس تازه کنین و به خودتون بیاین من آدرس آدام رو برات میارم.

لیسا به راه افتاد. در اتاق چرخ می زد و به وسایلی که یک عمر آدام با آنها سر و کار داشت نگاه میکرد.دستگاه های عجیبی که کار با آنها حداقل برای یک جادوگر غیرممکن بود. در همین هنگام پروفسور وارد اتاق شد و گفت:
- خوشبختانه آدرسش تو پرونده بود. من به فکرم رسیده بود که پرونده رو بعد از اخراجش دور بندازم اما این کارو نکردم. بفرمایید. آدرسو اینجا نوشتم. خدمت شما.

لیسا برگه ی کوچک زرد رنگ را از دست مرد گرفت و با شتاب خداحافظی کرد و از آزمایشگاه بیرون آمد و به سمت آن خانه رهسپار شد.

دم در خانه
دینگ دینگ دینگ.....دینگ دینگ دینگ

- بفرمایید؟
- من لیسا تورپین هستم... یکی از دوستای آدام.... فکر کنم شما از مرگش بی خبر باشین... البته احساس میکنم که اون دیگه با شما زندگی نمیکرد....
-آدام؟من آدام رو 2 سال پیش دیدم. بعد از اون موقع اون و خانواده اش از اینجا رفتن.
-ممنونم خانم. ببخشید مزاحم شدم.
و در حالی که یاس و نا امیدی در چهره اش موج میزد به راه افتاد و به سمت آزمایشگاه رفت.چطور به فکرش نرسیده بود که از آن زن آدرس یا شمار تلفنی از خانواده ی آدام بگیرد؟ جهتش را عوض کرد و با شتاب به سمت جایی که تازه از آن آمده بود شروع به دویدن کرد.
- درسته!آدام هیچ وقت همه چیزو توی ذهنش نگه نمیداشت. همیشه یه چیزایی رو توی یه دفترچه مینوشت!

انگشت لرزان لیسا به سمت زنگ رفت تا بار دیگر جستجو را آغاز کند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!




Re: اتاق بوسه
ارسال شده در: شنبه 28 اسفند 1389 12:37
نمایش جزئیات
آفلاین
لیسا به سرعت به سمت کافه آپارات کرد. زمانی که جلوی در کافه ظاهر شد. بی محابا وارد شد اما هیچ جنازه ای در کافه نبود. در مقابل چشمان گرد شده ی لیسا همه ی کافه ی خالی با بطری های شکسته و ظاهری نا مرتب قرار داشت. او که در فکر این بود که جنازه ی آدام کجاست ناگهان با شنیدن صدایی به خود آمد.

-می تونم کمکی بهتون بکنم خانوم جوان؟

به سمت صاحب صدا برگشت. با دیدن مردی قد بلند و مسن که به او خیره شده بود خیالش راحت شد و پاسخ داد: ببخشید تا چند لحظه ی پیش اینجا یه عالمه جنازه افتاده بود؛ نمی دونین کجان؟

مرد در حالی که سرش را به زیر انداخت گفت: همه به قبرستان منتقل شدند. تسلیت می گم!

لیسا با عجله از در کافه بیرون رفت و در بیرون در به درون کوچه ای پیچید و در آنجا به قبرستان آپارات کرد.

فضای قبرستان خوف انگیز تر از همیشه بود. صدای کلاغ ها روح آدمی زاد را می آزرد و بوی نم خاک به شدت به مشام می رسید! درخت های عریان با شاخه هایی که به سمت آسمان بودند به ترس جلوه ای تازه می بخشیدند! غرش های مداوم آسمان نفس را در سینه حبس می کرد. در همین زمان لیسا داشت در قبرستان به جست و جوی جنازه ی آدام می گشت! تا اینکه چشمش به شخصی افتاد که شبیه خودش بود؛ او نیز به دنبال جنازه ی شخصی می گشت! لیسا به سرعت به سمت مرد رفت و گفت: سلام ببخشید آقا شما توی این جنازه ها به جنازه ی یک پسر جوون با مو های قهوه ای روشن و نسبتا چاق به اسم آدام بر نخوردید!

مرد میان سال سرش را به زیر انداخت و گفت: ببخشید خانوم اما من خودم به دنبال جنازه ی آدام هستم!

لیسا با چشم های درشت شده به مرد خیره شد و گفت: شما نسبتی با هاش دارین! می دونین خونه اش کجاست؟

مرد در حالی که غم در صدای و چهره اش هویدا بود، گفت: من پروفسوری بودم که به ایشون درس می داد دیروز اخراجش کردم! چند دقیقه پیش کسی با من تماس گرفت و گفت که آدام مورده و تنها شماره ای که تو جیبش بوده شماره ی آزمایشگاه بوده!

لیسا که جواب خویش را نگرفته بود سوالش را تکرار کرد: می دونین خونه اش کجاست؟

مرد با حالتی محزون پاسخ داد:الان خیر اما احتمالا در پرونده اش قید شده فردا بعد از ظهر بفرمایید آزمایشگاه بهتون آدرسش رو می دم!

-ممنون!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هلگا معتقد بود ...

[b]« هوش و علم ، [color=990000]شجاعت و غلبه بر ترس[

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.