کلاه:
مورفین:
مورفین با بی حوصلگی گفت: سیو داداش! ببین من حوصله موصله ندارم. ببین این کلاه ... همین کلاه سکه ست!
سیوروس بعد از چندین بار عو کردن فرکانس نگاهش از مورفین به کلاه و از کلاه به مورفین، چشمانش را روی مورفین ثابت کرد و با تعجب گفت: خب ما الآن دنبال سکه قاسم می گردیم که که در اصل مال تو بوده و به قاسم دادی. قاسمم یقمونو گرفته که بیایم بدهیشو برگردونیم که وجدانش راحت بشه. تو هم که می گی الا و بلا همون سکه ای رو که دادی بهش رو می خوای. خب مرد بی دین ( مخالف مومن ) تو چیزی که دست خودته رو جه جوری از ما می خوای؟
مورفین شانه بالا انداخت و گفت: به من چه؟ من این سکه رو از یه خدابیامرز دیگه گرفتم که قبلا از یه خدا بیامرزی گرفته بود که از یه خدا بیامرز .... که از قاسم ریدل گرفته بود! .. حالا قاسم اگه می خواد بی حساب بشیم باید دوباره همونی که بهش دادمو بده بهم.
سیوروس سردرگم، با قدم هایی آهسته از خونه ی مورفین بیرون رفت و بعد از خارج شدن از هاله ای از دود و دم، وارد هاله ای از سوال ها شد.
جلوی در خونه ی گانت ها، مرگخوارایی که بهوش اومده بودن، تحت تاثیر مواد سر پا ایستاده اما تلو تلو می خوردن. با این وضع خجالت آور و خفت بار مرگخواران، شخصِ خودِ سیوروس مجبور بود به کله ی کتیرایی خود رجوع کرده و بعد از مدت ها، توانست به نتیجه هایی نه چندان امیدوار کننده برسد.
چند دقیقه بعد از هوشیار شدن مرگخوارن
مرگخوار اول: یعنی میگی باید پولو یه جوری از مورفین بگیریم که دوباره بهش برگردونیم؟
سیوروس: بلی!
مرگخوار دوم: یعنی میگی باید یه چی بهش بفروشیم که اون سکه رو بهمون بده؟
سیوروس: بلی!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
این پست در بدترین شرایط ممکن زده شده. دیگه خودتون ببخشین مشکلی داره ... نبخشیدین هم فدای سرم!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج













یا
یا
گفت:



شما هنوز به حرف ها و چرندیات رولینگ باور دارین؟
... ارباب التماس می کنیم!







