ریونکلاو .Vs اسلیترین

گم شدن جاروها
صبح روز قبل از مسابقه - سرسرای عمومی
- بنوشید! همهی شیرهاره بنوشید تا فردا انرژی لازم ره داشته باشین... هی! کیکاته همونجور رها نکن. تا ته بخور. شیر و کیک کلید موفقیت تیم ما هسته!

دای که مخاطب کیکیِ باروفیو بود، با بدخلقی نگاهشو از بیستمین لیوان شیری که سر کشیده بود برمیداره و به دهمین کیکی که جلوش قد علم کرده بود میندازه. چرا هیچکس نمیفهمید که اون یه خونآشامه و شیر و کیک براش آب و نون نمیشه؟ البته که وضعیت برای دیگر اعضای تیم که خونآشام نبودن هم بهتر نبود!
- مااااع!

- نگاه کنین! شیر و کیکِ شما ره میخواد. یک گاومیش باید از شما بیشتر بفهمه؟

اعضای تیم کوییدیچ ریونکلاو، پوکرفیسوارانه نگاهی بین هم رد و بدل میکنن و ناخودآگاه دهنشون باز میشه و کیک و شیرها به مقصد شکم، از دروازه دهن عبور میکنن...
عصر روز قبل از مسابقه - تالار خصوصی ریونکلاو
- بخورید و بیاشامید ولی اسراف... چیزه... بخورید و بیاشامید که رمز موفقت تیم ما شیر و کیک هسته!

- ولی کپتن! ما امروز اصلا تمرین نکردیم و فردا مسابقه داریم. میشه حداقل بریم یه نگاه به جاروهامون بندازیم حس مسابقه تو وجودمون رخنه کنه؟ من الان بیشتر فکر میکنم فردا پارتی داریم تا مسابقه.
- نخیر! شما اول ذهنت ره درست کن بعدم به جا اظهار نظر شیرهته بنوش!

ادی بعد از کوک کردن پیچ مغزش، برمیگرده یه لیوان شیر برمیداره و تا ته سر میکشه!
صبح روز مسابقه - رختکن تیم کوییدیچ ریونکلاو
- وسط حرف منه ره نپر! شیرهته بنوش، کیکهته بخـ... پس کو جاروهامون؟

- کاپیتان خب من سه ساعته دارم همینو میگم. جاروهامون نیست.

- شاید شیر به مغزمون کم رسیده. یک شیر و کیک به من بدین تا چشمام درست ببینه.
هزاران شیر و کیک از صد طرف به سمت کاپیتان دراز میشه. باروفیو که توانایی دست رد زدن به شیر و کیک نداره، همهرو میگیره و یک لقمه چپ میکنه!
- چشمام درست میبینه. نیسته! جاروهامون نیسته! کی جاروهامونه ره خورده؟

دای با ناامیدی کف رختکن میشینه.
- بدبخت شدیم. باختیم.

شاید انتظار داشته باشین که ساعتها ملت ریونکلاوی گوشهای بشینن و با چهرههایی در هم رفته بر فرق سر مبارکشون بکوبن و آواز "بدبخت شدیم" سر بدن. اما اگه اینطور فکر کردین پس حتما یک نکته رو از قلم انداختین. اینجا رختکن تیم کوییدیچ ریونکلاوه و اعضای تیم همگی ریونکلاوی هستن! و این یعنی انتظار هر نوع ایدهای آن هم با سرعت دوبرابر حد معمول رو باید داشته باشین.
- تا داوشتون اینجاس نگرانی نداریم که!

چشمان اشکآلود ملت ریونکلاوی به صورت اتوماتیکوار به سمت گویندهی دیالوگ، یعنی ویولت بودلر برمیگرده.
- اورلامون که عقابه! عقابم جارو نمیخواد. لینی هم جانورنماش پیکسیه! پیکسی شو بالبال بزن.
تا به اینجای کار مشکل دو تن از اعضا حل شده بود... اما باقیشون چی؟
- ردبول به آدم بال میده.

بعد از جاری شدن این دیالوگ، رد بولی از ناکجا آباد به درون رختکن پرتاب میشه. باروفیو ردبولو تو هوا میقاپه و یکراست درون حلقوم گاومیشش میریزه.
- منم با گاومیش پرندهم میام.

وقتی ایدهها شروع به سرازیر شدن کنن، باقی مغزهای خفته هم روشن میشن و شروع به تولید ایدههای گوناگون میکنن.
- ویو! یادته یه دستگاه مشنگی رو سعی داشتی به ماگت ببندی پرواز کنه؟ خب اونو به جاروت ببند!

ویولت نگاهی به اطراف که عاری از هرگونه جارویی بود میندازه. اون وسیلهی مشنگی رو دقیقا به کدوم جارو باید میبست؟
- جاروی زمین تمیز کنِ فیلچ.

ویولت اینو میگه و به سرعت از رختکن خارج میشه. ولی نکته عجیب این بود که فلور هم به دنبال ویولت رختکنو ترک میکنه. در اینجا ملت ریونی صدهزار مرتبه روونارو شکر میکنن که باروفیو به بهونهی صیقلی کردن جاروها توسط شیر، اونارو چند ساعت زودتر به رختکن کشونده بود!
ادی و دای که هم تو حروف تشکیل دهنده اسمشون تفاهم داشتن و هم تو نداشتن جاروی پرنده، نگاهی به هم میندازن.
- بیا رو این تیکه فرشه طلسم تغییر شکل انجام بدیم جارو بشه.

- الان مشکل نداشتن جارو نیست که! جاروهای کهنه و قدیمیای که به سالاولیا برای آموزش میدن هست. مشکل نداشتن جاروهای قدرتمند خودمونه.
- مشکلی نیست. من خونآشامم. گازشون میگیرم، بعدم میکشمشون تا اونام جاروی خونآشامی شن. قوی و پرسرعت!

- شوخی بامزهای بود.

اما در کمال تعجب و حیرت همگان، در مقابل چشمان از حدقه در اومدهی ادی، دای میره و چند دقیقه بعد با یه جاروی فکستنی برمیگرده. دای دهنشو باز میکنه و شروع به گازگازی کردن تیکهای از جارو و خون دادن بهش میکنه. بعدش جارو رو از وسط به دو نصف تقسیم میکنه و با طلسم ریپارو دوباره اونو سرهم میکنه. این دای و این هم جاروی خونآشامیش.

همون موقع در رختکن باز میشه و ویولت با جارویی که تهش دستگاهی وصل شده بود برمیگرده. پشت سرش فلور با یک جاروی پرنده که چیزی بین جاروهای خفن خودشون و جاروهای مزخرف سال اولیا بود، به داخل رختکن پا میذاره.
- دُغُسته که همسغم یک ویزلیه، ولی من هنوز همون پغیزادِ سابقم. بلدم چطوغ جاغو پیدا کنم.

همه راهی برای پرواز کردن و شرکت تو مسابقه پیدا کرده بودن، جز ادی! ادی نگاهای سنگین هم تیمیاش رو خودشو حس میکنه. بنابراین تیکه فرشی که پیشتر دای به اون اشاره کرده بودو برمیداره و طلسم پروازی روش اجرا میکنه.
- اینم جاروی من.

چند دقیقه بعد - زمین بازی
خورشید با قدرت تمام وسط آسمون خودنمایی میکرد و گرماشو نثار همگان میکرد. آسمون کاملا صاف و آفتابی بود و حتی خبری از ابرهای غیر بارانزای کومولوس هم نبود؛ و روی کاغذ، این بهترین آب و هوایی بود که میتونست نصیب یک بازی کوییدیچ بشه.
تماشاگران با شور و هیجان پلاکاردای حمایت از گروه خودشونو به اهتزاز در آورده بودن. عقابهای تزئیناتی ریونکلاوی، در جایگاههای پوشیده شده از رنگ آبی به پرواز در میومدن و دوباره به دست صاحبانشون برمیگشتن. اما در قسمت سبز رنگ ورزشگاه، این مارهای تزئیناتی بودن که با ابهت خاصی لا به لای تماشاچیا جاخوش کرده بودن و فیشفیش میکردن.
همه چیز برای یک مسابقه کوییدیچ کاملا عادی به نظر میرسید تا این که ورود بازیکنان تیم کوییدیچ ریونکلاو به درون زمین، ورزشگاه رو تو سکوت بیسابقهای فرو میبره.
عقابها از دست صاحبانشان رها شده و در پهنهی بیکران آسمون تا جایی بالا میرن که تبدیل به نقطهای کوچیک شده و در نهایت ناپدید میشن. مارها کلهپا میشن و حتی خورشید هم به نشونه تعجب شروع به گرفتن میکنه! بله از پشت صحنه اشاره میکنن خورشید گرفتگی رخ میده.
یک عقاب، یک پیکسی، یک ویولت با جارویی عجیب، یک دای با جارویی خونین، یک باروفیوی سوار بر گاومیش پرنده، یک ادیِ ایستاده بر رو قالیچه و در نهایت... خب بذارین از فلور فاکتور بگیریم. به جز یک جاروی نه چندان قدرتمند، اون کاملا عادی به نظر میرسید.
این تیم عجیب، با آرایش خاصی در مقابل هفت بازیکن اسلیترین قرار میگیرن و منتظر سوت داور میمونن. اما داور خیال سوت زدن نداشت. طومار بزرگیو جلوی خودش گرفته بود و در حال مرور کردن قوانین کوییدیچ بود. تا به حال با چنین ترکیبی مواجه نشده بود و حقیقتا نمیدونست اجازه شروع بازی رو داره یا نه. اما با شنیدن صدای باروفیوی روستایی که از قضا وزیر منتخب مملکت هم بود، آب دهنشو قورت میده، با دستمالی عرق صورتشو پاک میکنه و در سوتش میدمه.
هر 14 بازیکن به سرعت به پرواز در میان و به آسمون آبی ملحق میشن. صدای گزارشگر بلافاصله در ورزشگاه طنینانداز میشه:
- خب فک میکنم همهتون عجایب این مسابقهرو درک کردین. ازونجایی که داور ایرادی به تیم ریونکلاو وارد نکرد، میتونیم نتیجه بگیریم که تنظیمکنندهی قوانین کوییدیچ به خوابم چنین صحنهای رو نمیدیده که بخواد قوانینی براش بنویسه. باری به هر جهت! کوافل دست لسترنجه، نه دست وینکیه، بازم لسترنج، وینکی... شاهد پاسکاری مداومی بین دو مهاجم اسلیترین هستیم ولی سومیشون کو پس؟

اینجاست که همگان در میابن عجایب این بازی تنها به ریونکلاو برنمیگرده و حضور فندک و پاتیل در ترکیب اسلیترین که از چشمای تیزبین همه دور مونده بود، حتی میتونست از ترکیب ریون هم عجیبتر باشه!
- چی میبینم؟ هرچی شرایط طبیعت برای این بازی مساعده، ما آدما خودمون اونو عجیب کردیم! کوافل دست وینکیه و لسترنج در حال روشن کردن فندکه. لسترنج و وینکی همزمان دستشونو بالا میبرن و یکی کوافل و دیگری فندکو به سمت حلقههای ریونکلاو شوت میکنه. کارمایکل به کمک وسعتی که فرش پرندهش داره میتونه خودشو به موقع به فندک برسونه... و گـــل! بله کارمایکل گول میخوره. اون باید کوافلو میگرفت نه فندک! سومین گل اسلیترین. 30-20 به نفع اسلی.

باروفیو و گاوش خشمگین میشن. باروفیو چیزی تو گوش گاومیش زمزمه میکنه و هردو به سمت بلاجری که فلورو نشونه گرفته بود هجوم میبرن. گاومیش دهنشو باز میکنه و بلاجرو تو دو قدمیه فلور با دندوناش میگیره. کمی جلوتر میرن و گاومیش بلاجرو تف میکنه و باروفیو با چماقش محکم اونو به سمت وینکی نشونه میره. وینکی در حالی که فریاد "وینکی جن خوب... وینکی جن خوب.
" سر میداد، از ترس برخورد با بلاجر با صدای پقی ناپدید میشه و خودش و جاروش دو متر اونورتر ظاهر میشن.- بعله نیم ساعت از بازی گذشته و ما همهش شاهد یک سری عملیات نه چندان عادی در زمین بازی هستیم که داور هم هیچ واکنش خاصی نسبت بهشون نشون نمیده. حقم داره، یا باید هر لحظه خطا بگیره یا بذاره بازی جلو بره. انصافا منم شیوه دومو ترجیح مید... گل برای ریونکلاو! 70-100 به نفع اسلیترین!
هکتور در یک حرکت سریع پاتیلشو به سمت بلاجری میگیره که گاومیش باروفیو با لگدی به سمت فندکِ پرنده هدایت کرده بود. بلاجر درون پاتیل خفت میشه. هکتور با لبخند پیروزمندانهای پاتیلو کج میکنه و بلاجرو در حین خروج از پاتیل با یک ضربهی محکم چماق به سمت عقاب تیزپرواز ریونکلاو پرتاب میکنه. اورلا که کوافلو با نوکش گرفته بود، با دیدن بلاجر، میخواد کوافلو به دای پاس بده، اما با شنیدن صدای پقپقی متوجه نزدیک شدن ویولت با اون جاروی عجیبش میشه.
- بودلر بلاجری که گرنجر به سمت کوییرک هدایت کرده بودو با ضربهی محکمی از مهاجم تیمش دور میکنه. حالا لوولین صاحب کوافله اما اینقدر سرعتش پایینه که قبل از اینکه حتی بخواد سه متر جلو بره توسط مهاجمای اسلیترین محاصره میشه و کوافلو از دست میده.

دای به جاروی پرندهی خونآشامیاش ایمان داشت. اما گویا ایمان به تنهایی معجزه نمیکرد. قطرات خونِ روی جاروی دای به آرومی چکه میکنه و یکراست روی سر ریگولوس که درست اون پایین در حال پرواز بود میریزه. نگاه جستجوگرِ ریگولوس از گشتن به دنبال اسنیچ برگردونده میشه و به قطرات خونی که روی صورتش جاری شدن جلب میشه.
در لحظهای که ریگولوس دستای خونین و مالینش رو جلوی چشماش گرفته بود، برق اسنیچو از لای انگشتاش میبینه.
- به نظر میاد بلک اسنیچو دیده چون سرعتشو زیاد کرده. وارنر هم بالبالزنان مسیرشو تغییر میده و به دنبال بلک به حرکت در میاد. جارو یا پیکسی؟ مسئله این است! سرعت کدومشون به دیگری برتری داره؟ ساختهی دست بشر یا یک حشره؟

لینی بال میزد، هی بال میزد و در تلاش بود زودتر از ریگولوس به اسنیچ برسه. این وسط هر از گاهی نوک بالشو تو چشم و چال ریگولوس فرو میکنه، اما ریگولوس هم کم نمیاره و با ضربه دستش لینی رو اونورتر شوت میکنه. در یک بزن و بکوب و بگیرِ طولانی بالاخره درست در زمانی که دستای لینی با اسنیچ برخورد میکنه، ریگولوس اسنیچ و پیکسی رو با هم تو دستاش مشت میکنه و با خوشحالی اونارو بالا میگیره.
در این لحظه صدای اطراف رو به گنگی میره و همهجا محو و تاریک میشه... صحنه به شدت زوم میشه و به درون مشتهای ریگولوس پناه میبره. پیکسی و اسنیچ با قد و قامتی نزدیک به هم، هردو در حال بالبال زدن برای رهایی از زندان انگشتان ریگولوس بودن. اما کمی که میگذره، چشمان آبی رنگ پیکسی با
پیکسی و اسنیچ تصمیم خودشونو میگیرن. هردو با قدرت بالبالزدن رو از سر میگیرن و با قدرت بیسابقهای مشت ریگولوس رو وادار به باز شدن میکنن. پیکسی و اسنیچ بال در بال هم (بر وزن دست بر دست هم) از مشت ریگولوس خارج شده و در حالی که مدام قلبهای کوچیکی از وجودشون خارج میشد، در افق محو میشن...
باقی داستان و اینکه در نهایت امتیاز اسنیچ برای کدوم تیم ثبت شد و برنده بازی کی بود، مشکل باروفیو، داور و ریگولوسه. برین از خودشون بپرسین! من برم که آقامون... چیزه اسنیچ صدام میزنه.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج






منتظر فرشته مهربونه که بیاد و نجاتش بده.


تیم شون، فرجو ویزلی !


گفت:
بهتره عجله کنیم. الا کلی گرد و خاک به پا کرده و گفت جمع شیم.
خب گوی زرین و سرخگون به ترتیب توسط لودو و دانگ آزاد میشند. به نظر می رسه یه توافقاتی بین این دو نفر صورت گرفته!




داور با کارت قرمزی از این مهاجم راون درخواست میکنه تمارض نکنه و زمین رو ترک کنه! جسد سلوین از قبول درخواست داور امتناع میکنه و سوار بر جارو زمین رو دور میزنه...حالا داور از بخش حفاظت فیزیکی ورزشگاه درخواست میکنه ایشون رو به زور از زمین خارج کنن!