جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

15 کاربر(ها) آنلاین هستند (12 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9
مهمانان
6
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  112 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  125 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  249 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  166 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  200 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: چهارشنبه 16 مهر 1393 14:52
نمایش جزئیات
آفلاین
رودولف که یک عمر زیر فشار و سلطه ی بلاتریکس له شده با شنیدن کلمه ی استاد ذوق زده و البته جو گیر میشه.
میپره و قلمی رو که لودو پشت گوشش گذاشته ور میداره و پشت گوش خودش میذاره.یه عینک ته استکانی هم از ناکجا آباد ظاهر میکنه و به چشمش میزنه و در حالیکه با چوب دستیش روی میز میکوبه میگه:
ساکت!همه ساکت.الان راهنماییتون میکنم.نظم رو رعایت کنین تا علم و دانشم رو به شما تقدیم کنم.خب بنویسین.عشق یعنی ازش وحشت داشته باشی ولی وانمود کنی میمیری براش!عشق یعنی بدونی عاشق یکی دیگس ولی جرات حرف زدن نداشته باشی.عشق یعنی گاهی بخوای بزنی لهش کنی ولی وقتی چشمت به موهای وزش بیفته از ترس خفه بشی.
لوسیوس به موهای نارسیسا زل میزنه:ولی موهاش که وز نیست!
رودولف با بی حوصلگی چند ضربه به میز میزنه:ساکت آقای مالفوی.اگه موضوع خنده داری هست بگین ما هم بخندیم.

لوسیوس:من که نخندیدم!یه سوال پرسیدم.
رودولف وانمود میکنه تمرکزش شدیدا به هم خورده.سرش رو بین دستاش میگیره و نفس های عمیق میکشه: یک عمر سعی کردم این چیزا رو یاد شماها بدم.ولی قدرمو ندونستین.احساس میکنم همه ی سالهای عمرم هدر رفته.

و میزنه زیر گریه!

ملت از میزان جوگیری رودولف متحیر میشن!
لینی:این چش شد؟!به نظر من اگه بریم دو تا آدامس لاویز بخریم بهتر از اینه.توشون کلی کاغذ هست که نوشته عشق یعنی چی.
صدای رودولف از لای دستاش شنیده میشه:هی!برین ولی فراموش نکنین که من هنوز استادتونم!فقط الان کمی دچار یاس شدم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: دوشنبه 14 مهر 1393 22:20
نمایش جزئیات
آفلاین
جلسه اظطراری مرگخواران

لودو بگمن در حالی که مشتش رو روی میز کوبید گفت:
_ای بابا!اگه عشق اینه که زبونم لال" یه نفر رو بیشتر از ارباب دوست داشته باشیم" دیگه هویت مرگخواریمون از بین میره.

الادورا در حالی که سرش رو از نارحتی و افسوس تکون میداد گفت:
_یعنی از نظر منطقی هیچ مرگخواری نمیتونه عشق رو بفهمه.یا باید عاشق باشی و یا مرگخوار.

ناگهان کراب از روی صندلیش بلند شد و با هیجان گفت:
_این که خیلی خوبه!یعنی ارباب نمیتونه مرگخواری که عشق رو بفهمه پیدا کنه...پس خوبه دیگه؟!

یک کروشیو از سمت لود به طرف کراب پرتاب شد و بعد از اون لودو گفت:
_کروشیو...کروشیو...آخه قشنگ! اگه ارباب بخواد کاری رو کنه حتما میکنه...ارباب اراده کنه کار تمومه!

همه مرگخوار ها با حرکت سر حرف های لودو رو تایید میکردن.یکدفعه ای رودولف لسترنج که معلوم نبود از کجا اومد گفت:
_راستی!خانومم کجاست؟!بلا؟!عشقم؟!کجایی؟!

لودو که انگار برق گرفته اش رو به رودولف گفت:
_چی گفتی؟! یه بار دیگه تکرار کن؟!

رودولف که فکر کرده بود حرف بدی زده گفت:
_هیچی به مرلین...بلا رو صدا زدم...

لودو بگمن صحبت رودولف رو قطع کرد وگفت:
_چی بهش گفتی؟!

رودولف که مضطرب تر شده بود گفت:
_فقط گفتم کجایی...

لودو که کلافه شده بود گفت:
_قبل از اون...چی بهش گفتی؟

_رودولف با تردید جواب داد:
_عشقم؟!

صدای پچ پچ وهمهمه بالا گرفت...بلاخره لوسیوس به حرف اومد وگفت:
_پس تو عاشقی میدونی عشق چیه؟!نه؟!

رودولف که ترسیده بود گفت:
_چی؟!نه...نه...باور کنیم که من یه مرگخوار وفادار به اربابم...فقط گشنم بود گفتم بلا یه چیزی درست بکنه بخوریم...فقط واسه این صداش کردم عشقم که راضیش کنم یه چیزی بپزه...باور کنین!

سکوت بر جماعت مرگخوارها حاکم شد...لودو که دیگه نمیتونست بیشتر از این تحمل کنه گفت:
_خب!این هم واسه خودش پیشرفت حساب میشه...شاید بتونیم از این موقعیت هم استفاده کنیم...اون محفلی رو بیارین اینجا باید ازش سوال کنیم.

جماعت مرگخوار خرکش کنان محفلی بدبخت بدون اسم بیچاره رو اوردن...لودو بگمن رو به محفلی کرد و ازش پرسید:
_بگو ببینم...اگه یکی عاشق زنش نباشه ولی به خاطر اینکه زنش براش غذا درست کنه بهش بگه عشقم،این عشق حساب میشه؟!

محفلی که هاج و واج مونده بود گفت:
_خب...میشه اینطور تصور کرد که اون مرد از طریق غذای زنش عاشق زنشه...فکر کنم بشه این رو به عشق تعبیر کرد...

لودو در حالی که لبخندی به نشانه پیروزی روی لباش نقش بسته بود گفت:
_محفلی عزیز...ما دیگه کارمون با تو تموم شده...آواداکداورا...

نور سبز رنگی از چوب دستی لودو خارج شد...لود بعد از خلاص شدن از دست محفلی نوک چوب دستیش رو که ازش دود بلند شده بود فوت کرد،رو به رودولف کرد و گفت:
_خب؟! استاد رودولف...ما باید چی کار کنیم...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: یکشنبه 13 مهر 1393 17:50
نمایش جزئیات
آفلاین
سامری: دت ایترز فاوند ا تکستلس بوک فرام دیر ارباب دت شوز هی ... چن بار بگم این زبان اینگیلیسی زائده حشوه ورش دارین از رو دیفالت منو! آخه به درد کی میخوره؟ خارجکی داریم ما تو سایت؟ دسرسی سی پنل بدین خودم برش دارم دیگه لامصّبا

خلاصه: مرگخوارا کتاب بدون متنی از اربابشون پیدا کردن و ازش فهمیدن که لرد قصد داره مرگخوارای جدیدی برای خودش دست و پا کنه که از نیروی عشق سر در بیارن و بتونه به وسیله اون ها بر این نیرو غلبه کنه. از همین روی دنبال اینن که خودشون از نیروی عشق سر در بیارن تا اربابشون ازشون ناامید نشه و در همین راستا در حال اطلاعات بیرون کشیدن از یک اسیر محفلی هستن.

____________________


- عــــــشق یه چیـــــــزِ ... کراب سرت به برگه خودت باشه! خـــــوبــــیـــــه ... الا اس ام اس بازی نکن بنویس! یــعنی یه نفــرو ... یعنی یه نفرو چی بچه ها؟

- آقا اجازه؟ بیشتر از هر چیزی دوست داشته باشیم!

- نچز! خاک تو سرت بگمن بی استعداد ... دوشیزه دلاکور شما بگو.

- استـــــــــــاد؟ بـــیــــــشـّــتر از هر چیزی دوست داشـــته باشـــیـــــــم؟ :zogh:

- کاملا درسته! آفرین به تو دلاکور

- عجب آدمیه ها منم که همینو گفتم

- هیس هیچی نگو بشنوه این ترمم میفتی باز اون سی دیارو آوردی؟

- آره آوردم ... اینا نیمه اس اینا کامله! بزا تو کیفت تا گیر نداده.

- خوب ادامه میدیم ... کـــبــــرا تصمـــــــــیـــــم گررررفــــت ... مورفین! اون پاکت چی بود کردی تو جیبت؟ درش بیار پدسّوخته! درش بیار تا فلکت نکردم ... از این سن و سال از این غلطا میکنی دو روز دیگه چیزم میکشی ... بندازش دور

همه مرگخوار ها مشغول نوشتن بودند جز آشا! او که هنوز در جو تغییر گروه بود دائما در فکر فرو میرفت بلکه در یک سوژه ای ایده ی نابی به ذهنش برسد و ثابت کند که حقیقتا به ریونکلا متعلق است.

- آقا اجازه؟ بیشتر از هر چیزی ... ینی حتا ... بیشتر از ارباب؟

توجه همه مرگخوار ها جلب شد و قلم ها به زمین افتاد. نفس ها در سینه حبس شد و عده ای با افکت صوتی "جری" آب دهنشان را قورت دادند. چند نفری که هری پاتر خوانده بودند نیز سیوروس را چپ چپ نگاه میکردند ...

- خوب آره حتا بیشتر از اربابتون

لودو بلافاصله از جا جهید و بساط میز و نیمکت و تخته سیاه و جا استادی که فراهم آورده بود را جمع کرد و باقی مرگخوار ها نیز استاد محفلی را طنابپیچ کرده و مشغول کروشیو زدن شدند ...

- چطور جرئت میکنی محفلی بی هویت؟

- بیشتر از ... زبونم لال!

- میفهمی داری چی میگی اصن؟

- آخ ... غلط کردم ... بابا من فکر کردم شما میخواین عاشق شین ... راه روشنایی رو در پیش بگیرین ... فک کردم متحول شدین ... میخواستم ببرمتون پیش آلبوس تازه ... نزن نامرد این ترم میندازمتا

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هیچی به هیچی!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: یکشنبه 13 مهر 1393 15:53
نمایش جزئیات
آفلاین
محفلی بدبخت به محض به هوش آمدن با فریاد های عشق چیه؟ مرگخواران مواجه شد.دوباره داشت از هوش میرفت که لودو یقه اش را گرفت و اجازه نداد!
لودو:اوهوی!کجا؟تا نگی عشق چیه از اینجا جم نمیخوری.
محفلی نگاهی به مرگخوارانی که محاصره اش کرده بودند کرد.با لکنت و من و من شروع به توضیح دادن نمود:خب...عشق یه چیز خوبیه!

وععع
واععع
غغغغغغ
بواه!

وقتی سرو صدای ناشی از حالت تهوع مرگخواران کاسته شد محفلی مورد نظر به توضیحاتش ادامه داد:یعنی یه نفرو بیشتر از هر چیز و هر کسی دوست داشته باشی.

لینی:هرچیزی؟
الادورا:هر کسی؟
بانز:بیشتر از پدر و مادرت؟
سیوروس:بیشتر از روغن موت؟
سیبل:حتی بیشتر از گوی بلورینت؟
محفلی:بله!حتی بیشتر از خودت!
لودو:مگه عقلت کم شده؟!

محفلی خیلی زود متوجه شد که مرگخواران بویی از عشق نبرده اند و باید آموزش های اساسی تری را شروع کند.اول کمی خواهش و التماس کرد که دست هایش را باز کنند. مرگخواران که به دلیل تعداد زیادشان احساس خطر نمیکردند درخواست او را پذیرفتند.
محفلی:بابا این چه وضعیه؟یه هویت برای من انتخاب کنین!محفلی یعنی چی؟من برای خودم شخصیتی دارم!
مرگخواران که دیدند محفلی جنبه نداشته و به محض باز شدن دست هایش پررو شده و شروع به جیغ و داد کرده با ضربات چوب دستی او را تربیت کرده و سر جایش نشاندند.
لودو چوب دستیش را تکان داد و مقادیری کاغذ و قلم پر ظاهر کرد و به مرگخواران داد و گفت:بگیرین اینا رو. هر چی میگه یادداشت کنین.خب.بنویسین.عشق یه چیز خوبیه.یعنی یه نفرو بیشتر از هر چیزی...

کراب که همواره بسیار خنگ بود اعتراض کرد:آرومتر بگو.من چند کلمه رو جا انداختم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: سه‌شنبه 8 مهر 1393 15:07
نمایش جزئیات
آفلاین
ناگهان توجه مرگخوارا به یه نکته ی مهم جلب میشه!

مرگخوارای متاهل!

همه ی نگاها به طرف لوسیوس و نارسیسا برمیگرده.مرگخوارا این دو نفرو محاصره میکنن و رفته رفته بهشون نزدیک میشن.

لینی وارنر:زودباشین توضیح بدین ببینیم عشق چیه؟
لوسیوس:چرا فکر میکنین ما باید بدونیم؟!
الادورا:شما با هم ازدواج کردین.حتما عاشق بودین خب!
نارسیسا:عشقمون کجا بود؟ما اهداف والاتری داشتیم!
کراب:مثلا؟
لوسیوس:به دنیا آوردن مرگخوارای جدید برای ارباب!

مرگخوارا تحت تاثیر اهداف والای لوسیوس و نارسیسا قرار میگیرن ولی تحسینشون میکنن و بیخیال این دو تا میشن.ولی یهو نگاهشون به سمت مرگخوار دیگه ای جلب میشه.

لودو:هی...کله چرب! بعد از این همه سال...همیشه...آره؟ توضیح بده ببینم عشق چیه!چه شکلیه!کجا میشه پیداش کرد؟

سیوروس که انگار با موجود کثیفی روبرو شده با انزجار چند قدم عقبتر میره و میگه:
عشق؟هرگز افتخار آشنایی باهاش رو نداشتم.اون قسمت هم اشتباه برداشت شده. دامبلدور پرسید چرا هری رو اذیت میکنم. من پاتروناسم رو که شباهت کوچکی به مال لیلی داشت نشونش دادم.اونم پرسید هنوز بعد از این همه سال ازش متنفری؟منم گفتم همیشه!

لودو شدیدا قانع میشه!فقط یه راه باقی مونده.
مرگخوارا دوان دوان به سمت اون راه میرن.

محفلی زندانی کت بسته جلوی شصت تا مرگخوار نشسته.

مورگانا:زود توضیح بده ببینیم عشق چیه؟
محفلی:دونات بدین بگم! drool:
مورگانا ضمن غر زدن درباره ی این موضوع که چرا زندانی رو گشنه نگه داشتن یه دونات شکلاتی ظاهر میکنه و به محفلیه میده.محفلیه که تا اون لحظه دونات ندیده بود فراموش میکنه که منظورش دو، نات بوده نه دونات و دوناته رو درسته قورت میده و در نتیجه خفه میشه.
ولی چون مرگخوارا لازمش دارن لودو رو مجبور میکنن بهش تنفس مصنوعی بده و محفلیه دوباره زنده و برای بازجویی آماده میشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: جمعه 4 مهر 1393 01:52
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

مورفین بطور اتفاقی کتابی از نمایشگاه کتاب می خره که ظاهرا نویسندش لرد ولدمورته.
اسم کتاب "منِ مرگخوارِ من!" هست. مرگخوارا به روش دفترچه خاطرات تام ریدل با کتاب ارتباط برقرار می کنن(توش می نویسن و جواب می گیرن).کتاب بهشون می گه که لرد از مرگخوارا خسته شده و هدفش از نوشتن این کتاب جذب مرگخوارای تازه هست.
از اونجایی که کتاب حاضر نمی شه بیشتر از این با مرگخوارا حرف بزنه، مرگخوارا مجبور می شن از یک غیر مرگخوار(آگوستوس راک وود) کمک بگیرن.

______________________________

مرگخواران نگاه های مشکوک، مخوف، مشتاق و به ندرت معتادشان را به آگوستوس دوختند.

-ما زیر سایه ارباب به کسی نیاز نداریم!
-کی گفته ما نیازی به کسی داریم؟
-ما افرادی هستیم بی نیاز!
-اصلا از کجا معلوم که محفلی نباشی؟
-این منقل من کژا رفته باژ؟ می خوام شند شیخ ژیگر کباب کنم! به ژون همین شیوروش!
-ما نیازی نداریم...ولی حالا که تا اینجا اومدی دست رد به سینت نمی زنیم. بیا با این کتاب حرف بزن ببین حرف حسابش چیه که دلت خوش باشه که کمکی به یاران ارباب کردی.

آگوستوس وسوسه شد بدون کمک از آنجا دور شود. ولی جذبه و ابهت لرد سیاه را به خاطر آورد و آرامش خودش را حفظ کرد و به طرف کتاب رفت.
-خب...کتابه اینه؟

-هی هی هی هی...آروم تر! اونو ارباب نوشته. باید مثل کتاب مقدس باهاش برخورد کنی.

آگوستوس با دقت کتاب را برداشت و صفحه اولش را باز کرد. ظاهرا کتاب برای غیر مرگخواران مطالب مهیج تری داشت!
چشمان آگوستوس با خواندن هر سطر برق می زد و لبخندش وسیع تر می شد! بعد از ورق زدن چند صفحه قلم پر را برداشت و جمله ای داخل کتاب نوشت.
مرگخواران با کنجکاوی سرک می کشیدند که شاید جمله یا حتی کلمه ای از مطالب رد و بدل شده بین آگوستوس و کتاب را ببینند...ولی دریغ از یک حرف!

بالاخره آگوستوس کتاب را کنار گذاشت. لینی بی صبرانه پرسید:
-خب؟
-خب چی؟
-چیزی فهمیدی؟
-خیلی چیزا فهمیدم!
-د بگو دیگه! چرا ارباب احساس می کنن به مرگخوارای جدید احتیاج دارن؟
-خب...توضیحش کمی سخته...ارباب احساس می کنن یک نقطه ضعف دارن! بگین ببینم شما چی از محفل کم دارین؟

مرگخواران به فکر فرو رفتند. سیوروس بیشتر از بقیه به فکر فرو رفته بود و از شدت فشارآوردگی به سلول های مغز و در نتیجه گرم شدن سرش، قطره های روغن چکه چکه از تارهای مویش فرو می ریخت.
-فقر؟ فلاکت؟ بدبختی؟ انحطاط؟ اضافه وزن؟ ازدیاد بی رویه جمعیت؟...آهان...یافتم! مو!

-یعنی می خوای بگی ارباب کچله؟

سیوروس حرفش را تصحیح کرد!
-نه...ارباب مسلما کچل نیستن...ولی وقتی موهای صورت آلبوس و بدن و دم ریموس گرگه و سیریوس سگه رو بذاریم رو هم زیاد می شه خب...

آگوستوس با بی حوصلگی کتاب را بست و روی میز گذاشت!
-نه! اینا نیستن...چیزی که شما کم دارین عشقه! لرد سیاه یک بار به دلیل همین نیروی عشق شکست خوردن. الان مایلن ته و توی این نیرو رو در بیارن و باهاش مبارزه کنن. کدوم یکیتون می دونه نیروی عشق چیه؟

مرگخواران به هم نگاه کردند!

-عشق همونی نبود که تو مدرسه می نوشتیم؟
-اون مشق بود نادان!
-به نظر من عشق یه جور بیماری خطرناکه...مثل جذام. باعث می شه اعضای صورتت بریزه! موهاتم همینطور.
-من می دونم عشق چیه! یه جور آلت موسیقیه. خودم شنیدم یه مشنگی می گفت از صدای سخن عشق ندیدم خوش تر!
-خب پس شاید اسم یه خواننده باشه...صداشم خوبه.
-من فقط می دونم یه چیز سختیه...یه جا خوندم نوشته بود عشق آسان نمود اول!

مرگخواران همینطور با سردرگمی درباره عشق بحث می کردند و سردر گم تر می شدند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: چهارشنبه 2 مهر 1393 00:27
نمایش جزئیات
آفلاین
راک وود در طول خیابان قدم میزد . از زمانی که لرد سیاه را دیده بود ، هر چند کوتاه ، محو قدرت و جذبه ی او شده بود . دوست داشت به جرگه طرفداران او بپیوندد اما نمیدانست چه کند !! کفش های نداشته لرد را واکس بزند یا حتی ریش های پنج متری پیامبران سیاهی را آتش بزند ؟! بعد از کلی پیاده روی ( کلا سه دقیقه هم پیاده روی نکرد ... به نظر خودش فاصله تهران - بندر عباس رو پیاده رفته بود !! ) دیگر عزمش را جزم کرد تا برود و برگه درخواست عاجزانه ( ؟) مرگخواری اش را روی میز لرد بگذارد .
شنل سیاه - سبزش را مرتب کرد و چوبدستی اش را در آستینش تکان داد تا از وجودش مطمئن شود . سرش را بالا گرفت که ناگهان ..
تق‏!‏‏!‏
کله ی مبارکش به تیر آهنی خورد که کارگران برای بازسازی خانه ای در هوا ( آخه پس نیروی جاذبه کدوم گوریه ؟ ) رها کرده بودند . همچنان که سرش را می مالید تصمیم گرفت که سرش را دیگر بالا نگیرد و فقط پایین را نگاه کند که ...
شپلوق ‏‏!‏‏!‏
مرلین که گویی عجله داشت به او برخورد کرد . راک وود پنج متر آنطرف تر پرتاب شد . مرلین خودش را به او رساند و کمکش کرد که بلند شود .
- مرلین ! خداروشکر که میبینمت ... ببین : پچ پچ پچ پچ ... خب ؟ میشه کاری کرد ؟مرلین دستی به ریش مبارک کشید که این کار دو دقیقه طول کشید تا به انتهای ریش رسید .
- خب ... مرگخوارا تو یه هچل ۴۰ کیلومتری افتادن . برو پیششون ، شاید اگر کمکشون کردی ، لرد هم نشان خوشگل اسکلتشو رو دستت هک کرد .
و بدین سان ،راک وود بسیار مسرور ، برای جلوگیری از هرگونه اتفاق ناگواری .. نزدیک مقر ظاهر شد ..
- خب ... آدرسش همونیه که مرلین داد ... فقط خداکنه خونه باشن .
" دینگ دییییینگ دینگ "
- کی هستی تو ؟ معرفی کن و گرنه با خش ...
- خیله خب بابا ... آگوستوس راک وودم . فرستاده ویژه پیامبران سیاهی . مرلین گفت به یه غیر مرگخوار نیاز دارید . منم اومدم .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: سه‌شنبه 1 مهر 1393 22:06
نمایش جزئیات
آفلاین
مورگانا که در تمام طول مباحثه مرگخواران با کتاب، و با یکدیگر، سکوت کرده و ساتین، گربه وحشی کوچکش را با ناخن های بلندش، و بر خلاف جهت خواب موهای گربه بیچاره، خرت خرت نوازش میکرد،از روی تابی که از رز سیاه بافته شده بود، بلند شد:
- جناب اقای ملکوت اعلی، اگر این کارامون فایده داشت که ارباب الان دنبال مرگخوارهای جدید نبود!! مهم این نیست که چقدر تلاش میکنی! مهم اینه که چطوری تلاش میکنی!

ملت مرگخوار بعد از شنیدن حرف های مورگانا
مورگانا آهی کشید.
- بابا منظورم اینه که یه خورده خلاقیت به خرج بدید. وقتی لرد مرگخوار جدید میخواد ینی کارای ما رو دوس نداره!

باز هم ملت مرگخوار

- ای بابا الان که دیگه واضح گفتم چرا هنوز قیافه هاتون تابه تاس؟

و در کمال تعجب کسی حرف زد که بقیه فکر میکردند در توهم مزمن به سر میبرد! مورفین گفت:
- اینکه دارن حرفاتو لود میکنن یه طرف، یه گروهیشونم دارن فکر میکنن که مثلا چکار باید میکردن که نکردن؟

مورگانا خنده ای کرد.
- راه حلش اینقدر ساده اس که حتی شیطون کوچولوی منم اینو میدونه !

و سر ساتین را نوازش کرد. ساتین دندان هایش را نشان داد.انگار دارد به مورگانا لبخند میزد. لینی که تحملش تمام شده بود غرغر کنان از بالای ساتین که سعی میکرد با چنگ زدن او را بگیرد پر زد و بعد از اینکه یکجا نشست گفت:
- خوب تو مثلا ایده ای داری که اینجوری به ملت نگاه میکنی؟

چشمهای مورگانا برق شومی زد.
- یکی رو که مرگخوار نیست بیاریم اینجا تا از کتاب بپرسه لرد از مرگخوارای جدیدش چی میخواد

همچنان ملت مرگخوار

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در 1393/7/1 23:00:29
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در 1393/7/2 13:49:21
تصویر تغییر اندازه داده شده



?How long will you have me in your memory
Always



Перерыв сердца людей. Осколки может сделать вас ударить ...
Кинжал в сердце иногда ... иногда ... иногда горло вашим отношениям веревки!
Святые люди ... черные или белые ... не сломать чью-то сердце.
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: دوشنبه 3 شهریور 1393 20:56
نمایش جزئیات
آفلاین
لودو بدون کوچک ترین مخالفتی و با خونسردی حرفای مرگخوارارو دنبال می کنه. خب چه عیبی داره آخرین لحظات مرگخوار ـه لرد بودن رو با تلاش برای باقی موندن در جایگاهشون سپری کنن؟ براش مهم نبود، چون در صورت شکست مرگخوارا، اون به پیروزی نزدیک تر میشه ...

در همین احیان که لودو با فرمت مشغول خیالبافی بود لوسیوس ناغافل یکی پس کله او نواخت.
- پس چی شد اون پیشنهاد حرکات خفنت بوقی؟

لودو که حباب تفکرات شیرینش با تلنگر لوسیوس ناجوانمردانه ترکیده بود از خواب و خیال بیرون آمد.
- هین؟حرکات خفن؟من گفتم حرکات خفن؟ من هیچوقت چنین الفاظ بی کلاسی رو به کار نمی برم...نه در کل منظورم این بود که ما باید حرکات خفنی از خودمون نشون بدیم تا ارباب بفهمه که ما چقدر خفنیم و همین خفن بودنمون باعث بشه در نظر ارباب خفن جلوه کنیم و وقتی ارباب فهمید ما چه مرگخوارای خفنی هستیم عمرا خفنانی چون شمارو رها نمی کنه تا ناچار شین یه لرد دیگه پیدا کنین.اصلا هم منظورم این نبود که این لردو رها کنین و به من اعلام وفاداری کنین. البته خفن بودن چیزیه که ممکنه تعریفش...

باری که در سوی دیگر لودو نشسته بود با همان کتاب مزبور ضربه ی دیگری نثار سر لودو کرد.
- بسته دیگه! یا سریع برو سر اصل مطلب یا همین کتابو می کنم تو حلقت!

لودو که اوضاع را برای پیش کشیدن بحث لردیت خودش با دیدن چهره های خشمگین همکارانش چندان مناسب نمی دید آب دهانش را قورت داد.
- خب چرا همه چیو من باید بگم براتون؟تا اینجاشو من فکر کردم بقیه شو خودتون یه فکری بکنین دیگه...وقتی هم من لرد بشم می خواین همینجوری خنگ بازی در بیارین؟بی خود نیست لرد می خواد از شرتون خلاص شه!

آشا با ملایمت گفت:
- ببخشید دقیقا الان چی فرمودین؟

لودو:من؟من چیزی نفرمودم...یعنی نگفتم.

در همان لحظه مرلین که از اتصال با عالم بالا به نتیجه ای نرسیده بود آهی کشید و از خلسه ملکوتیش خارج شد.
- فایده نداره...فعلا عالم الوهیت آنتن نمیده . مجبوریم خودمون با اراده مرلینی دست به یه کاری بزنیم. در همین جا موافقتمون رو با لودو اعلام می کنیم. به نظر من بیاین چند دسته بشیم و یه جارو نشون کنیم برای انجام حرکات خفنمون.

مرگخواران:

لینی پرسید:
- خب قراره بعدش چیکار کنیم ای پیامبر خفن؟

مرلین با لحن مرموزی جواب داد:
- قراره مرگخوار بودنمونو به مردم و لرد ثابت کنیم!ما باید قدرت مرگخوارارو به مردم نشون بدیم.باید خاک بریتانیارو به توبره بکشیم و یه کاری کنیم ملت با دیدن ما از ترس جرئت نفس کشیدن پیدا نکنن. بعدم انقدر نپرسین بعدش چیکار کنیم... چیکار کنیم.سوژه هی داره الکی کش پیدا می کنه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: سه‌شنبه 28 مرداد 1393 19:58
نمایش جزئیات
آفلاین
لودو مات و مبهوت نگاهشو از رو نوشته های کتاب برمیداره.

- اوپس! فک کنم کاملا متوجه شدیم ...

برای دقایقی سکوت حکم فرما میشه. کتاب هر از گاهی نگاهی زیرزیرکی به مرگخوارا میندازه اما با توجه به دستوری که از لرد دریافت کرده صلاح رو در این میبینه که بیشتر حرف نزنه.

دافنه آهی می کشه و دودی سرتاسر اتاقو پر می کنه و مرگخوارا سرفه کنان از لاک خودشون بیرون میان. اولین کسی که شروع به صحبت میکنه کسی نیست جز رز. رز دستی به شاخ و برگش که افتاده و خیزان شدن میندازه.

- یعنی من به اندازه کافی اربابو سرگرم نکردم که میخواد بندازتم بیرون؟ باید بیشتر ویبره میرفتم؟ بیشتر جیغ می کشیدم؟ بیشتر حرف میزدم؟ حله الان جبران می کنم خب. خدافظ بچه ها ...

رز اینو میگه و راهی به سوی اتاق لرد رو در پیش میگیره. البته تو ذهنش! اما قبل از اینکه بخواد یه قدم برداره لینی محکم دستشو میگیره و میشوندش سرجاش. همین حرکت کافیه تا رز بفهمه که امیدی واهی (واحی؟!) به خودش داده و با این کارا چیزی درست نمیشه.

لودو نگاهی به گلبرگ های رز که رو به پژمرده شدن میرن میکنه. وضعیت بقیه مرگخوارا هم بهتر از اون نبود. همه غرق در تفکر بودن. تفکر درباره این که کجا کم گذاشتن که الان به این مرحله رسیدن، مرحله ای که لرد هیچ کدومشونو دیگه نمیخواد.

البته قابل ذکره که لودو در حین نگریستن به مرگخوارا، به شدت مرلین رو شکر می کنه که بلا دقایقی پیش و از قبل از سخن گفتن کتاب جمع اونارو ترک کرده. وگرنه معلوم نبود چه قشقرقی به پا می کرد. اما نگاه آشفته ی مرگخوارا باعث میشه جرقه ای تو ذهنش بزنه. شاید وقتش رسیده باشه که لردو برکنار کنه و خودش رو کار بیاد. مرگخوارای رانده شده و لودویی که با آغوش باز حاضره همه شونو بعنوان زیردست قبول کنه.

- من میگم بیاین حرکات خارق العاده بزنیم تا لرد بفهمه ما چه خفنیم و از دست دادنمون اصلا فکر خوبی نیست.

آیلین با بی میلی میپرسه: مثلا چه کاری؟ یعنی واقعا میشه نظر لردو عوض کرد؟

لودو بدون کوچک ترین مخالفتی و با خونسردی حرفای مرگخوارارو دنبال می کنه. خب چه عیبی داره آخرین لحظات مرگخوار ـه لرد بودن رو با تلاش برای باقی موندن در جایگاهشون سپری کنن؟ براش مهم نبود، چون در صورت شکست مرگخوارا، اون به پیروزی نزدیک تر میشه ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!