خلاصه: هواپیمای مرگخواران که عازم برزیل و جام جهانی بود مشکل فنی پیدا میکند و در جزیره برمودا سقوط میکند. جزیره ای که در آن همه قدرت هایی جادویی خنثی میشود و همه چیز مثلث شکل است. از آن سو هواپیمای محفل ققنوس که گویا همان پرواز معروف شماره 370 مالزی است در جایی غریب به زمین مینشیند. جایی که فضایی ها میزبان آن ها هستند!پارسال -...
آلبوس دامبلدور با پیژامه گل دوزی شده و اصطلاحا مامان دوزش هراسان در خیابان میدوید و ریش هایش تاب میخورد که به در عمارت مورد نظرش رسید و اِف اِف تصویریش را فشرد:
صدا: کیه؟
دامبلدور: منم!
صدا: خب تو کی ای؟
دامبلدور: منو نمیشناسی؟ بزرگترین جادوگر سپید را نمیشناسی؟ بیا اینم یه توهین دیگه!

صدا: آهان! دامبل تویی؟ آقاجون ندارم الان! برو بعدا بیا! محموله تو راهه!
دامبلدور: نه بابا واسه اون نیومدم که! با ارباب چیز یعنی تام کار دارم!
مورفین(همان صدا): چیکار داری خب؟
دامبلدور: به تو چه خب!
مورفین: اوخ اوخ اوخ ارباب غلط کردم! مزاحمه!...
شخص دیگری که بنظر میرسید ارباب عمارت باشد آیفون را در دستش گرفت و گفت:
_ دامبلدور چیکار داری؟
دامبلدور: کارت دارم تام!
_ بیا تو!
دامبلدور داخل عمارت شد و به اتاق ارباب عمارت رفت. مار بزرگ و سبزرنگ دور صندلی پادشاهانه ارباب عمارت، پیچیده بود و سایه روشن تصویر ارباب آنجا، نمایی ترسناک پیدا کرده بود!
ارباب عمارت: بگوووووو!

دامبلدور در حالی که چشمانش را عروسکی کرده بود، مظلومانه گفت:
_ یکی از مرگخوارهات برای من یه جغد فرستاده و به من گفته گلابی!

مرگخواران حاضر در آن جا: خخخخخخخ

ارباب عمارت: ببندید!

... بروید و آن مرگخوار را بیاورید!
ارباب عمارت: تو به دامبلدور توهین کردی؟
مرگخوار: بلی!

ارباب عمارت: چرا خب؟
مرگخوار: اوووم خب من مرگخوارم هر جا به دامبلدور میرسم باید تحقیرش کنم! اونم باید مودب باشه خب! ایفای نقششه! مودب و صبور!
دامبلدور: ولی تو علنا توهین کردی!
مرگخوار: آره خب!
ارباب عمارت: به نظر من هم این قابل قبول نیست!
دامبلدور: دیدی مرگخوار! دیدی حق با منه!

دامبلدور، مست پیروزی بود که بوی سوختن چیزی به مشامش رسید و چشمانش را باز کرد و احساس کرد در حال دَوَران است! بعد از اینکه مغزش رفرش شد و چشمانش توانایی پردازش محیط پیرامونش را پیدا کرد، متوجه شد به همراه هاگرید به یک چوب بسته شده و زیرشان آتش روشن است و در حال کباب شدن هستند!
دامبلدور: امممممم.... هاگرید؟
هاگرید: بله جناب مدیر؟
دامبلدور: الان ما کجاییم دقیقا؟
هاگرید: جناب مدیر، شما خوابتون برده بود که فضایی ها حمله کردند و طبق رسمشان ما را به چوب بستند تا کباب کنند! این از اصول مهمان نوازیشان است!

دامبلدور نگاهی به اطرافش انداخت و جیمز و تدی و گیدی و یوآن و ویولت و بقیه اعضای محفل را دید که آن ها هم در حال چرخیدن هستند(

) همه در حال چرخیدن بودند به جز فلورانسوی کوچک و دو ساله که در بالای دست بزگترین آدم فضایی آنجا برده شده بود و جملاتی را ادا میکرد:
_ گودو گیدی چومانومورا!
فضایی ها:

_ کاریما کازی گانامارا!
فضایی ها:

دامبلدر: هاگرید؟
هاگرید: هان؟
دامبلدر: فرزندم با جناب مدیر مودبانه صحبت کن!

هاگرید: ببخشید جناب مدیر، جانم؟
دامبلدور: الان اینا چرا فلورانسو رو اینجوری کردن و این داره چی میگه؟
هاگرید: فکر کنم داره به زبون اونا حرف میزنه! اینام فکر میکنن فلورانسو شاهزاده گمشده شونه!