بالاخره پس از گذشت چند دقیقه همگی موفق به یادگیری اسامی شدند.
سوروس اسنیپ گفت:
_رودلوف،اگستوس، شما برین پیش دامبلدور،بگین از طرف ارباب برای عیادت اومدین!مواظب باشین کاراگاهی یا یکی از محفلیا اون دور و بر نباشه.نگران چیزی هم نباشین آلبوس به همه اعتماد می کنه!
رودولف و اگستوس سری تکان دادند و از گروه خارج شدند و سایر ملت مرگخوار هم به دنبال اسنیپ به طرف اتاق عمل رفتند.اسنیپ در اتاق را باز کرد وهمگی وارد شدند.
اتاق مستطیل شکل بزرگی بود که تمام آن سفید بود.یک تخت وسط اتاق بود که پنج شفا دهنده دور آن ایستاده بودند.ظاهرا به موقع رسیدند زیرا هنوز هیچ اتفاقی برای بیمار نیفتاده بود. فریاد ناگهانی اسنیپ همه آن ها را از جا پراند:
_همگی بیرون و گرنه پنجاه امتیاز از کل سنت مانگو کم میشه!
یکی از شفا دهندگان خطاب به اسنیپ گفت:
-پروفسور چیکاتینگ!درسته که شما رییس بیمارستان هستین اما تجربه و تخصص من از شما بیشتر... .
-ساکت!صد امتیاز از شخص تو.
سپس با دست به هکتور اشاره کرد و ادامه داد:
-به غیر از اون همگی بیرون!اینبار صد و پنجاه امتیاز کم میشه!
ملت شفادهنده با تعجب از اتاق خارج شدند و مرگخواران به سمت تخت بیمار هجوم بردند.بدن بیمار،روی تخت قرار داشت و صورتش با پارچه سبز رنگی پوشیده شده بود.
هکتور همچنان در حال ویبره زدن بود!
اسنیپ گفت:
-شانس آوردم که این روپوش مال رییس بیمارستان بود،مورگانا،میشه هکتور رو از کادر خارج کنی؟
مورگانا یقه هکتور را گرفت واز کادر خارج کرد.
-حالا باید چی کار کنیم؟
اسنیپ چوبدستی اش را به سمت شکم بیمار گرفت و گفت:
-باید به طور عملی شفادهندگی رو یاد بگیریم، سکتوم سمپرا!
خون از شکم بیمار به سر و صورت ملت مرگخوار پاشید.
_چرا سکتوم زدی؟!
_مگه برای یادگیری نباید درون بدن بیمارو نگاه کنیم؟نا سلامتی میخواایم شفا دهنده بشیما!
ملت مرگخوار سری تکان دادند و طولی نکشید که فریاد های سکتوم سمپرا و پاشیدن خون و باز کردن وجب به وجب بدن بیمار شروع شد!
اتاق آلبوس دامبلدور
اگستوس در حالی که تاج گل بزرگی در دست داشت که روی آن کارتی با نوشته از طرف ارباب،وجود داشت وارد اتاق شد.
اتاق کاملا بهم ریخته بود، تخت خواب دامبلدور از وسط نصف شده بود، بخشی از کاغذ دیواری سبزرنگ اتاق از دیوار جدا شده بود، شیشه های پنجره شکسته بودند،خون همه جا پاشیده بود اما اثری از دامبلدور نبود.
رودلوف از خداخواسته،ساحره را صدا زد تا ببیند چه اتفاقی افتاده.
ساحره وارد اتاق شد .
-بله؟
-ببخشید اینجا چه اتفاقی افتاده؟مگه دامبلدور محافظ نداشت؟ظاهرا اینجا درگیری پیش اومده.
با شنیدن نام محافظ ساحره لبخندی زد و گفت:
-محافظ؟! نه بابا...نه محافظی در کار بود و نه کاراگاهی!اون پیرمرده همش میگفت من به همه اعتماد دارم!با شفادهنده ها درگیر شد.
-چرا؟
-چون می خواستن ریششو بزنن! موفق شدن ولی به سختی!
-چرا می خواستن ریششو بزنن؟
-چون قرار بود بره اتاق عمل!ریشش زیاد تو دست و پابود!
-چی!؟یعنی مریضی که توی اتاق عمله، آلبوس دامبلدوره؟
ساحره در حالی که از اتاق خارج میشد گفت:
-بله.
اگستوس:
رودلوف به در بسته خیره شده بود!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج







نمیشه. باید شفادهنده ی واقعی شیم. شاید بتونیم عملی انجامش بدیم تا یاد بگیریم.



خب احتمالا خودتون میتونین حدس بزنین کیه دیگه؟




