جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

12 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  105 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  219 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  223 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  311 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  213 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: خانه شماره دوازده گریمولد
ارسال شده در: سه‌شنبه 10 شهریور 1394 21:42
نمایش جزئیات
آفلاین
-ناراحت؟ نه باو... این معماری کلاسیک غربیه. خیلی شیکه. مده اصن!
-نصفه خراب مده؟
-آره. فقط خوب شد ساکنین خونه های بغلی نیستن. مگه نه شاید دیر با این سبک از معماری هماهنگ می شدن...

رز با لبخند حاکی از خرابکاری به محفلیون نگاه کرد و گفت:
-خوبه! یه ویبره دیگه بزنیم برا امروز کافیه!
-.
-چیطور ویبره بزنیم؟ گوشنمونه تحلیل رفتیما!
- .

اورلا در حالی که با تعجب به ویرانه گریمولد نگاه می کرد گفت:
-الان باید چیکار کنیم؟
-مهندسی معکوس.
-جـــــــــان؟
- داشتم یه کتاب می خوردم،نوشته بود مهندسی معکوس! فک کنم باید پشت و رو باشیم در حالی که کله مون رو به زمینه و پامون رو به هوا ویبره بزنیم.
-ویبره بزنیم. ویبره بزنیم.

محفلیون که دیگر چیزی برای از دست دادن نداشتند، ویبره ای زدند و پس از چند ثانیه، خانه گریمولد به خرابه ای یکسان با خاک تبدیل شد که قابلیت استفاده شدن به عنوان موزه خرابه های جنگ جهانی دوم را داشت.

-نورانی باد پیکر تمامی محفلیان! در سرزمین های تحت سلطه ی دالای لاما، کیسه هایی ساخته شده به نام کیسه خواب. در کشور عزیز و پهلوان پرور خودمان نیز مکانی ساخته شده به نام پارک!
-میگم دانــــگ! این کیسه خواب هموناییه که خوردنیه؟

محفلیون:

نیم ساعت بعد
-پاس بده...
-حواست باشه توپ نره رو منقل.
-گوشنمــــــــــه!
-واق واق.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده



«میشه قسمت کرد، جای اینکه جنگید، میشه عشقو فهمید، باهاش خندید
میشه سیاه نبود، سفید نکرد. میشه دنیا رو باهمدیگه ببینیم
رنگی
منو حس میکنی؟ نه؟ نه! تو سینه‌ت دیگه شده سنگی.
و سنگین. و سنگین‌تر بیا روی سطح برای روز بهتر...»

پاسخ به: خانه شماره دوازده گریمولد
ارسال شده در: سه‌شنبه 10 شهریور 1394 15:33
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

پروفسور دامبلدور بخاطر به ماموریت طولانی مجبوره یه مدت از محفل دور باشه بخاطر همین از محفلی ها میخواد که هر روز یه نفر محفل رو مدیریت کنه. بعد از دعوا و درگیری های مختلف محفلی ها میفهمن مرگخوارا به جایی حمله کردند و ناچار میشن رز زلر رو اولین رهبر خودشون کنن.

_______________________________________________

- صبر کنین!

اعضای محفل که تقریبا به در خانه ی گریمولد رسیده بودند سرشان را برگرداندند و به رز که دوان دوان خودش را به آن ها میرساند نگاه کردند. رز نفس نفس زنان ایستاد و روی زانوهایش خم شد تا نفسی تازه کند. بعد از آنکه لیوان آبی که بر روی میز بود را بلعید (!) رو به محفلی ها گفت:
- نرین، شما آمادگی ندارین.
- چطور؟
- بلد نیستین ویبره بزنین.

ملت سفید نگاهی بین یکدیگر رد و بدل کردند. به این موضوع فکر کردند که قبول کردن رز به عنوان ریاست محفل کار درستی بود؟ به هرحال او سرپرست محفل بود و نمیتوانستند از دستور او بگذرند بنابراین در خانه را بستند و به " زلزله " نگاه کردند. اورلا جلو آمد و پرسید:
- خب پروفسور زلر، چطوری باید ویبره بزنیم؟

چند دقیقه بعد

- یک! دو! سه! ویبره! یک! دو! سه! ویبره! گلرت یکم بیش تر بلرز.

محفل ققنوس تا به حال کلاس های آمادگی فراوانی به خود دیده بود، اما کلاس ویبره زدن پروفسور زلر، از اتفاق های ماندگار و عجیب تاریخ این گروه میشد. رز با چوبدستی خود ضربه ای به پاهای فنگ زد تا گارد درست را به خود بگیرد. سپس چوبدستی خود را کنار گذاشت و به طرف صف محفلی ها چرخید.
- خب، حالا همه با هم، آماده! گارد! ویبره!

بوم! شترق!

ویبره زدن رز کافی بود که سقف خانه شماره ی 12 پایین بیاید، اما ویبره زدن تمامی فرزندان روشنایی، موجب تخریب نیمی از خانه و نابودی کامل خانه های 11 و 13 شد. ظاهرا اولین جانشین دامبلدور، نخستین خرابی را به وجود آورده بود. هاگرید نگاهی به آوار انداخت و گفت:
- پروفسور ناراحت نمیشه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1394/6/10 16:28:07
به یاد گیدیون و هری.

قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی !!!‏
برای عشق !!!!
برای گریفیندور ‏.
پاسخ به: خانه شماره دوازده گریمولد
ارسال شده در: سه‌شنبه 10 شهریور 1394 13:48
نمایش جزئیات
آفلاین
در بين گير و دار و گيس و گيس كشي كشي محفلي ها، زمين زير پاهايشان شروع به لرزيدن كرد و محفليون دست از دعوا كشيدند و گريمولد براي لحظه اي در سكوت فرو رفت ولي در كسري از ثانيه به حالت هميشگي اش در آمد و همه با هم شروع به حرف زدن كردند:
_ زلزله اومده!
_ فرار كنين!
_ آرامش خود را حفظ كنين و برق را قطع كنين!
_ من رئيس محفل نمي شم!
_ تو اخبار مشنگي گفته بود امكان داره زلزله بياد، گفت تو فضاي باز بخوابيد، فضاي باز كجاست؟
_ ويــبره!!

گوينده ي آخرين ديالوگ، هم زمان با گفتن ديالوگ زلزله ي پنج ريشتري رفت كه باعث شد سقف سالم پايين بيايد و كاناپه از قرمز به سفيد تغيير رنگ دهد و روي زمين پر از باقي مانده هاي سقف شود و همچنين أعضاي محفل ققنوس حمام لازم شوند.

براي بار دوم در آن روز سكوت سرتاسر خانه ي گريمولد را فرا گرفت ولي اين بار همه ي اعضا از جمله رز، مي دانستند اين آرامش قبل طوفان است. اولين حركت را گلرت انجام داد و به دانگ نگاه كرد و دانگ به هاگريد و هاگريد به...و همين طور تا آخر همه به هم نگاه كردند تا جمع نگاه ها به رز رسيد. رز كه چشم همه ي اعضا ضرب در دو بهش دوخته شده بود، با ناراحتي آب دانش را قورت داد.

دانگ نوراني كه حاله ي دورش به خاطر گچي كه روش ريخته بود سفيد شده بود، محاكمه را شروع كرد:
_ دوشيزه زلر...
_ رز!
گلرت با عصبانيت گفت:
_ زلزله!
_ بعله؟
_ ويبره نرو! اينكه سقف رو روي سرمون خراب كردي بس نبود؟ حالا مي خواي بازم...
_ من نمي خواستم سقف رو خراب كنم، فقط...

واي حرفي كه مي خواست بزند به وسيله ي تلويزيون كه به خواست مرلين روشن شده بود، قطع شد و گوينده ي مشنگ بي بي سي شروع به صحبت كرد:
_ شنوندگان عزيز بي بي سي يك سري قتل هايي در سرتا سر شهر انجام شده و پليس احتمال مي دهد اين قتل ها زنجيره اي هستند ولي متاسفانه قاتل پيدا نشده، همكارم ريتا اسكيتر، از لندن بيشتر برامون توضيح مي دهد، ريتا از اوضاع عمومي بگو!

ريتا لبخند زيبايي زد و شروع كرد:
_ كاملا معلومه كه اين قتل ها سازمان يافته هستند و به وسليه ي يك نَفَر انجام نشدند، اين علامتي كه بالاي خونه هاي مقتول ها ديده مي شود مربوط به يك گروه تروريستي است. اطلاعات من همين جا تموم مي شه، پليس ها مشغول بررسي بيشتر اوضاع هستند و هر وقت خبري شد به نظر شنوندگان مي فرستيم.

بعد مكثي كرد و با بلندترين صدايش جيغ كشيد:
_ محفل ققنوس به خيابان ١١ستامبر!

گوينده ي مشنگي با تعجب پرسيد:
_ من منظور اين حرف آخر را نفهميدم...متاسفانه وقت تمام است خداحافظ شنوندگان عزيز!

و ناگهان تلويزيون خاموش شد و براي بار سوم خانه در آرامش فرو رفت. محفليون بهم نگاه كردند، پيام ريتا روشن بود، حمله ي بعدي در خيابان يازده ستامبر بود و محفل بايد به آنجا مي رفت. محفليون به سمت در حركت كردند كه رز با ويبره ي ريزي پرسيد:
_ پس من چي؟
_ تو به عنوان ريس محفل اينجا مي موني!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رز زلر در 1394/6/10 14:56:32
ویرایش شده توسط رز زلر در 1394/6/10 14:58:23
پاسخ به: خانه شماره دوازده گریمولد
ارسال شده در: سه‌شنبه 10 شهریور 1394 01:42
نمایش جزئیات
آفلاین
در خانه شماره 12 گریمولد با خشونت باز شد و فرد شنل پوشی در آستانه در ایستاده بود.چهره اش مشخص نبود اما چوبدستی کوتاهی در دست داشت که آن را به سمت هیپوگریف به اصطلاح رییس محفل گرفته بود.

-استیوپفای.

مرد شنل پوش در را پشت سرش بست و با خشونت وارد اتاق شد و نگاهی به هیپوگریف بیهوش انداخت.سپس با لحنی آمرانه شروع به صحبت کرد:

-واقعا متاسفم،متاسف.چطور فکر کردین یک هیپوگریف می تونه ریاست محفل رو بر عهده بگیره؟!نه واقعا چطور؟آلبوس بیچاره دلش خوشه که چه کسایی رو دور خودش جمع کرده! :vay:

تدی لوپین که گویی از لحن تازه وارد ترسیده بود، پرسید:
-ببخشید؛ شما؟

مرد شنل را از سرش برداشت.

-وای...پروفسور دامبلدور...
-مگه شما...
-وای چه قدر از دیدنتون خوشحالیم :kiss:
-ولی...پرفسور...یکمی...چهرتون...
-انگار...عجیبه... .

بله؛چهره دامبلدور تغییر کرده بود هیچ اثری از مهربانی در چهره اش دیده نمی شد.و رنگ چشمانش از آبی روشن به سیاه تغییر کرده بود.

مرد ناشناس پوزخندی زد و گفت:
-زیاد به مختون فشار نیارین میسوزه!من برایان دامبلدور هستم؛ پدر بزرگ آلبوس.می تونم اینو از چهره هاتون بخونم که فکر میکنین اومدم تا محفل رو اداره کنم ولی اشتباه فکر کردین!اومدم تا شما رو راجع به بعضی چیزا آگاه کنم.

ملت محفلی:

برایان، بدون توجه به چهره های حیرت زده ملت، یک نسخه از پیام امروز را از زیر شنل سیاهش در آورد و با چوبدستی کوتاهش ضربه ای به آن زد.روزنامه به بزرگی یکی از دیوار های خانه شد.محفلیون وحشت زده تیتر های روزنامه را می خواندند:

نقل قول:
پیدایش جسد پنج جادوگر مشنگ زاده در دره گودریک
کشته شدن پنج مشنگ به دست مرگخواران
مرگخواران هاگزمید را غارت کردند
ظهور علامت شوم بالای هاگوارتز
همه این حوادث در حالی است که اعضای محفل ققنوس به شدت مشغول مبارزه برای به دست آوردن ریاست محفل هستند،اما ملت جادوگر و مشنگ در حال کشته شدن هستند.

خبرنگار پیام امروز
ریتا اسکیتر




با خواندن دو کلمه آخر؛ چشمان ملت محفلی بر روی ریتا قفل شد.

-آخه چه طور تونستی...ریتا...تو خودت هم توی محفلی...نمیفهمم...

ریتا لبخند ابلهانه ای زد و گفت:
-من فقط وظیفمو انجام دادم

ملت محفلی:

برایان کلاه شنلش را روی سرش کشید و گفت:
-فقط اومدم بهتون خبر بدم.
سپس به سمت در رفت تا از خانه خارج شود.
اورلا دوباره به سمت در دوید.اینبار،موفق شد مانع برایان شود.
اورلا گفت:

:صبر کنین...شما میتونین رییس محفل بشین...توی این شرایط چه کسی بهتر از پدر بزرگ پروفسور؟

برایان برای اولین بار لبخندی زد و گفت:
-نمی تونم فرزندم.من عضو محفل نیستم.شاید بعد از برگشتن آلبوس درخواست عضویت دادم.به هر حال موفق باشین.

برایان از خانه خارج شد.خانه شماره 12 گریمولد،در سکوت فرو رفت.چند دقیقه بعد سر و صدا آغاز شد.

-پروفسور همیشه میگفت جیمز توانایی اداره اتاقش هم نداره چه برسه به محفل!
-به درک که اینجا خونه اجدادی منه!...هر کی دلش می خواد اصلا این خونه هم مال اون!
-آخه یک کیک پز رو چه به ریاست محفل!
-کجای دنیا یک نیمه گرگینه شده رییس محفل؟!

بار دیگر دعوا آغاز شد:طلسم های نورانی و کیک های هاگرید به هرسو پرتاب می شدند.این بار هیچ کس نمی خواست رییس محفل شود حتی اگر مزایایش دو برابر می شد!

تنها ریتا در مبارزه شرکت نمی کرد. او دوباره لبخند مسخره اش را زده بود و با قلم پر سبزش به شدت مشغول نوشتن گزارش بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط برایان دامبلدور در 1394/6/10 1:54:10
ویرایش شده توسط برایان دامبلدور در 1394/6/10 1:56:42
ویرایش شده توسط برایان دامبلدور در 1394/6/10 1:58:34
آخرین دشمنی که نابود می شود؛ مرگ است.



تصویر تغییر اندازه داده شده

کاراگاه برایان دامبلدور
پاسخ به: خانه شماره دوازده گریمولد
ارسال شده در: دوشنبه 9 شهریور 1394 23:54
نمایش جزئیات
آفلاین
پنج شب و هشت روز از رفتن پروفسور دامبلدور می گذشت. عمارت شماره دوازده گریمالد در تمام این مدت، به صورت نان-استاپ خانه های شماره ی یازده و سیزده را مورد برخورد تنه ی خود قرار می‌داد و موجب شکستن تعداد زیادی از اسباب و وسایل آن دو خانه شده می‌شد.

در دومین روز از رفتن پروفسور دامبلدور، صاحبان هر دو خانه، جان خود را برداشته و از زلزله ی موضعی که تنها خانه ی آن دو را میلرزاند، گریخته بودند! به نظر میرسید این زلزله تا بازگشت پروفسور دامبلدور ادامه خواهد داشت اما زمین لرزه ی موضعی آرام شد..!

چند لحظه قبل از مشخص شدن کینگ آف دِ هیل محفل!

پنجه ی طوفان در برابر تلویزیون جادویی مشغول تماشای برنامه ی پاندای کنگ فو کار بود و فرزندان محفل دست در گریبان یکدیگر. هر لحظه یکی از شوالیه های سپید به سویی پرتاب می‌شد و پس از آن، تنها صدای بنگ! حاصل از برخورد... و گاهی صدای قررررچ یا پَق! خبر از حذف یکی دیگر از اعضای محفل می داد.

دانگ نورانی در حالی که چهار زانو نشسته بود، بر روی هوا از میان افراد پرتاب شده ویراژ میداد و تلاش می کرد تا پایان مبارزه دوام بیاورد.

جیمز پاتر و گلرت پرودفوت از یک طرف هگرید را گرفته بودند و بودلرها از طرف دیگر. در آن بین، تد ریموس لوپین از روی مبل پروفسور دامبلدور با حرکتی نمایشی بر روی هگرید پرید و نیمه غول را به زمین دوخت.

پس از حذف هگرید و مصادره شدن کیک ها، تیم پنج نفره تقریبا همه را از پای در آورده بودند. همه بجز دانگ نورانی که قدرت مانورش با F14 برابری می کرد!

تدی با یک پرش بلند سعی کرد ماندانگاس را بگیرد؛ اما ماندانگاس سریع تر و باهوش تر از این حرف ها بود. با یک جا خالی سریع، گرگ نمای فیروزه ای را قاطی باقالی ها فرستاد و پیش از اینکه کسی بتواند عکس العملی نشان دهد، سه عضو نا بالغ گروه نیز به گوشه ای پرتاب شدند.

تنها گلرت مانده بود و ماندانگاس. گلرت دستش را به چوب جادویش نزدیک کرد. ماندانگاس نیز همین کار را کرد.
- تو خیلی شارلاتانی... ولی من از تو شارلاتان ترم!

ماندانگاس که سالها برای فرز بودن دستانش شناخته میشد، این بار نیز این فضیلت خود را به نمایش گذاشت. چوبدستی ارباب نورمنگار به هوا بلند شد و در دست چپِ فلچر قرار گرفت!

رییس این روزِ محفل ققنوس انتخاب شده بود. یا این چیزی بود که بقیه فکر می کردند... ماندانگاس در حالی که هر دو دستش را به نشانه ی پیروزی بالا گرفته بود، "دالای لاما دوسِت داریم!" گویان در اتاق پذیرایی دور افتخار میزد. همه چیز بر وفق مرادش می نمود تا اینکه هیپوگریف از تلویزیون سر برداشت، اربابش رو شکست خورده، و چوب جادوی اربابش رو در دستان دانگ نورانی دید! در اینجا، دانگ نورانی ضربه ی محکمی رو در مرکز جرم بدنش دریافت و مانند هواپیما های شرکت هوایی ایران، به زمین سقوط کرد!

قوانین مشخص بودند. تنها فرد شکست نخورده، پنجه ی طوفان بود! حالا نیمروز بود و او باید ریاست محفل ققنوس را تا پایان روز به عهده می گرفت. اما واقعا یک هیپوگریف چگونه می‌توانست محفل ققنوس را مدیریت کند..؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است!

!Only Raven
!Only Raven

تصویر تغییر اندازه داده شده

!I am THE PROUDFOOT
!Only Raven
OnlyRaven
پاسخ به: خانه شماره دوازده گریمولد
ارسال شده در: دوشنبه 9 شهریور 1394 18:37
نمایش جزئیات
آفلاین
خانه شماره دوازده گریمولد ساکت ترین لحظات خود را تجربه می کرد. هیچکس حاضر نبود اداره محفل را به دست گیرد تا اینکه گلرت پرودفوت شروع به صحبت کرد.
-خوب ما به یه داوطلب برای روز اول نیاز داریم. کیا می خوان صاحاب محفل بشن؟
-
-
-
-هیشکی نمی خواد؟
-میشه بیشتر توضیح بدی؟
-راجع به چی؟
-راجع به مزایای مدیریت محفل.

با گفته شدن این حرف توسط ممد پاتر، تمامی اعضای گیج و بی اطلاع محفل به روح پر برکت پدر وی درود فرستادند. گلرت دستی به چانه اش کشید و گفت:
-خب اول از همه اینکه مدیر محفل می تونه روی مبل بشینه! دوم اینکه کنترل تلویزیون دست مدیره و سوم اینکه دسته یک پلی شستیشن هم می رسه به مدیر محفل. در ضمن مدیر میتونه غذاشو تو تختش بخوره و نیاز نیست تا آشپزخونه بیاد.
-مطمئنی؟
-آره بابا خودم تو گودریدز خوندم.
-ایول...
-جون تو نوبت منه!
-پروف همیشه می گفت بعد از رفتنم جیمز محفل رو بچرخونه...
-گوشنمه.

مدعیان مدیریت همین طور زیاد می شدند. دانگ نورانی که به هیچ وجه قصد فتنه پروری نداشت در میان ادعا ها گفت:
-دوستان جان! در مناطق دور دست،در آنجا که نور می وزد،() چیزی به نام نظریه انتخاب طبیعی در میان است... خلاصه این که هرکی که قوی تر باشه میشه رئیس محفل...
- منم تو گودریدز خوندم...

هنوز گلرت دیالوگش را کامل نکرده بود که خانه گریمولد از ساکت ترین حالت خود به چیزی میان بازار شام و رینگ کشتی کج تبدیل شد. گوشه ای از خانه به وسیله توپ های کیک بال هاگرید خامه ای شده بود. قسمتی دیگر در حال لرزش بود و از قسمتی دیگر جنس تقلبی ساخت دالای لاما بر روی سر مردم می ریخت. دستمال یزدی ویولت با خلوص نیت به همه طرف برخورد می کرد...
پس از چند ساعت خون و خون ریزی، همه منتظر یک منجی بودند تا صلح و سکوت را به خانه بیاورد که ناگهان زنگ خانه به صدا در آمد.
محفلیون با سکوت به در خیره شده بودند که ناگهان هاگرید وارد کادر شد و با لبخند گفت:
- نه تورو خودا! به کاراتون برسین. منجی نیس که. پیکه. کیکی که سفارش داده بودم رو آورده.

به قول معروف ، روز از نو روزی از نو...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده



«میشه قسمت کرد، جای اینکه جنگید، میشه عشقو فهمید، باهاش خندید
میشه سیاه نبود، سفید نکرد. میشه دنیا رو باهمدیگه ببینیم
رنگی
منو حس میکنی؟ نه؟ نه! تو سینه‌ت دیگه شده سنگی.
و سنگین. و سنگین‌تر بیا روی سطح برای روز بهتر...»

پاسخ به: خانه شماره دوازده گریمولد
ارسال شده در: دوشنبه 9 شهریور 1394 16:58
نمایش جزئیات
آفلاین
نیو سوژه


- فرزند بیا کنار میخوام صحبت کنم.
- این همه جا، حتما باید رو کاناپه سخنرانی کنید پروفسور؟

دامبلدور با مهربانی دستی به سر جیمز سیریوس کشید و او را به جلو هل داد تا از رو کاناپه بلند شود. پیر مرد محفل نگاهی به اعضا انداخت، تازه وارد ها، قدیمی ها و فسیل ها، همه جمع بودند. با دست به رز اشاره کرد که کمی آرام تر ویبره بزند تا کاناپه نلرزد. صدایش را صاف کرد و گفت:
- درود فرزندان روشنایی!
- سلااااام پرووووف!
- اون شکلک منه فرزندان.

اعضای محفل که دیدند فرمت مورد نظر شایسته ی تازه وارد های با انگیزه و جوان محفل نیست عصاهایشان را کنار گذاشتند و در کالبد شکلک دیگری فرو رفتند و بار دیگر به پروفسور سلام دادند. ارشد محفل دستی به ریش خود کشید و به فکر فرو رفت، زمانی که لامپی بالای سرش روشن شد خیال کرد فکری به ذهن پیرش رسیده است اما ظاهرا بدن یکی از اعضای محفل به پریز برق برخورد کرده بود و چراغ خواب بالای سرش را وادار به روشن شدن کرده بود.
- میخواستم بگم من دارم میرم ماموریت و...
- پارتی؟
- هیپوگریفمو بیارم تو خونه؟
- واق واق؟
- کیک پزون؟

دامبلدور خندید و دست هایش را برای ساکت کردن اعضای محفل بالا برد. وقتی مطمئن شد همه سکوت کرده اند سرش را به علامت منفی تکان داد که خبری از این حرف ها نیست. آه اعضای محفل بلند شد، دامبلدور با دیگر حرف خود را از سر گرفت:
- بله، من میرم ماموریت طولانی مدت و هر کدوم از شما باید یک روز محفل ققنوس رو مدیریت کنین تا فشار روی کسی نیاد.

با پایان حرفش لبخند ملیحی زد، سپس به سرعت از بلای کناپه پایین پرید و سریع به طرف در دوید، کلاه شاپو ( درسته دیگه؟ ) خود را برداشت و پاتوی قهوه ای خود را پوشید و چمدان خود را برداشت و با کلاه خود با محفلی ها خداحافظی کرد.

- پروفسور ما...

قبل از آنکه اورلا به در برسد، دامبلدور در را بست و راهی ماموریت شد. خانه شماره ی دوازده به سکوت فرو رفت.

- حالا کی روز اول محفل رو مدیریت کنه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
به یاد گیدیون و هری.

قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی !!!‏
برای عشق !!!!
برای گریفیندور ‏.
پاسخ به: خانه شماره دوازده گریمولد
ارسال شده در: جمعه 19 دی 1393 09:14
نمایش جزئیات
آفلاین
هوای ابری و سرد بر مکان حاکم بود... صدای قرچ قرچ از روی زمین می آمد! موریانه ها داشتند کف خانه را میخوردند. هر قدم که برمیداشتی صدای (ایوووووووووو) می آمد چون چوب کف مقاومت نداشت. هر لحظه که به دیوار ها نگاه میکردی گویا میخواستی بالا بیاوری اما نمیتوانستی. در باز بود. صدایی از آن خارج نمیشود جز صدای موریانه ها. ولدمورت بالای منبر نشسته بود. به حالت خیلی وحشت انگیزی به بلا بارتی کراوچ، پرنس و لودو نگاه میکرد! آن ها سجده کرده بودند اما هیچ حرکتی نمیکردند. گویا باسیلیسک را دیده اند. ولدمورت بلند میشود. آن ها هم بلند میشوند! ولدمورت دستش را بالا میبرد ، آن ها هم میبرند! ولمورت کف دو دستش را نشان میدهد و آن ها عقب میروند. حالا ولدمورت پایین می آید. آن ها جلو می آیند! ولدمورت میرود وسط و آن ها به دو دسته تقسیم میشوند. ولدمورت شروع به رقصیدن میکند. اون با آهنگ منو تو ی فرزین فرزاد! حالا همه با هم!

همه: منو تو پیاده تو بارون، منو تو دیوونه بازیمون!

آن طرف ولدمورت و بلا با هم میرقصیدند و به هم قلب نشان میدادند! و هی میگفتند :
-آی لاو یو! xoxoxo

ولدمورت بلا را هل میدهد، سرفه ای میکند و میگوید:
-اهم اهم! بسه دیگه آدم بشید!

لودو، پرنس، کراوچ و بلا می ایستند و میگویند:
-بله قربان!

ولدمورت آرام و متین نزد بلا میرود... انگشت شصت و اشاره اش را روی چانه ی او میگذارد! ناگهان خشم اژدها میشود و داد میزند:
-برو تعبیر خواب منو بیار!

بلاتریکس با ترس و لرز و من من میگوید:
-چشم سرورم!

ولدمورت بلاتریکس را هل میدهد و او میرود دنبال تعبیرگر! ناگهان همه جا در سکوت فرو میرود... صدای ایو آمد. آری صدای قدم لرد بود. همین صدا به طور ضایعی هی تکرار میشد تا اینکه لرد خود را روی تخت سلطنتی خود ولو کرد. نفس نفس میزد! نمیتوانست طاقت بیاورد. قلبش را گرفت... آرام گفت:
-آب...قند...بیا...رید!

پرنس و لودو در تلاش بودند که بگویند تو برو بیار تو! حالا اگه رفتن اینا! برین دیگه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
میجنگم، زیرا من...

یک ویزلی ام



خوشحالم از تیم کارآگاهان بیرون آمدم و خداحافظ را گفتم! خداحافظ جن خانگی!!!
پاسخ به: خانه شماره دوازده گریمولد
ارسال شده در: پنجشنبه 4 دی 1393 21:02
نمایش جزئیات
آفلاین
اخبار مشنگی
-بی بی بی بی بی بی ساعت 21
دیری دیری دیردیر
-خلاصه خبر ها
لحظاتی پیش قرص کامل ماه دیده شد. خب زحمت کشیدین . ما قرص نمیخوایم که...
برای اعلام عید نیاز به هلال ماه است.
پس نخور آقا نخور
با تشکر حمید معصومی نژاد ررررررممممم

فضا
محفلیون که خود را میان یک زمین بی آب و علف که تا چشم کار می کرد هموار بود می دیدند کنترل خود را از دست داده و شیون و غوغا راه می انداختند
در این میان پروفسور دامبلدور در حالی که سعی می کرد کنترل خود را حفظ کند، کنترل اعضای محفل را هم کم کم حفظ میکرد.
-
-گریه نکن روبیوس سنی ازت گذشته.
-من تحمل شکنجشونو ندارم.
-اینا که با ما کاری ندارن فقط دارن آهنگ میخونن.
-اصولا از نظر کسی که موسیقی رو درک میکنه واقعا نت هاشون شکنجه آوره
- گید .
-بچه ها به قیافشون نگاه کنید یاد چی میفتید؟
-کیا؟
-آدم فضاییا دیگه.
-
-شبیه ولدمورتن
-
-
-راس میگههه
-ولدی کوچولو بیا اینجا گیگیلی گیگیلی.
-مماغشو نیگا مث حفره ای میمونه که شهاب سنگ افتاده باشه توش

محفلیون سرگرم مسخره کردن آدم فضایی ها بودند اما در جایی نه چندان دور...

مثلث برمودا
محفلیون سرگرم خوردن خورکی های جورواجور که دست پخت منو مدیریت بود ،بودند و صحبت های پر گهر پرنس می گوشیدند(گوش فرا میدادند )
-غزال بریان ، بخورید و حال کنید همانا تیم مدیریت به فکر شماست.

پس از خوردن و آشامیدن و اسراف نکردن ، یکی از مرگخواران گفت:

-بیاین بریم.من سالها تو ارتش بودم رفتن تنها راه نجاته. نباید یه جا ساکن شیم.
-بیشعور تو فیلم مشنگی میبینی؟
-ولی انصافا خیلی خفنگ بود.
-آرههههه!
-بازسازی صحنه هاشم بد نبود.
-آرههههه!
-بسه دیگه
-آرههههه!
-وقتشه که بریم.
-آرههههه!
-کروشیو.
-نهههههه!
-

فضا
محفلیون لپ فضایی ها را کشیده و حسابی با آنها خو گرفته بودند. فضایی ها هم ساز های خود را آورده و شروع به نواختن کردند.
-رننن رننننننننن
-آخیییی!
-چی میگن گید؟
-خیلی سوزناکه.
-نقد نکن ، چی میگن؟

ناگهان رنگ گید پرید. به این صورت در آمده و ( :hyp: ) و گفت:

-غم گم شده ای دارن. انگار یه شخص ارزشمندی رو از دست دادند.کسی که خیلی دوستش دارن. اون شخص امشب بر میگرده
با تشکر
گید ft. تریلانی
-همه اینا تو همین 2 ثانیه ساز زدن بود؟
-بله معجزه موسیقیه دیگه.

ساعاتی بعد مثلث برمودا

مرگخواران خسته و کوفته در حال پرت و پلا گفتن به شخصی که پیشنهاد رفتن داده بود ،بودند که ناگهان دروازه ای بزرگ که داخلش سیاهی مطلق بود ، جلوی راهشان پدید آمد.
-عععع این دروازه از کجا اومد؟
-بالاش عکس اربابه.
-
-به دستور لرد وارد دروازه میشوییییییییییم!
-وااااااا...
-جیییییییییییغ...
-آآآآآآآآآی...
-

ثانیه ای بعد
ملت نه چندان شریف مرگخوار بهت زده شده بودند. پس از ورود به آن دروازه کم تر از یک چشم به هم زدن خود را میان چندین ولدمورت دیدند.
-اربابو طلسم کردن دست که میزنی چند برابر میشن
-نه باو ارباب اصلی اون وسطه
-اربااااااااب بیاین اینور اونجا پیش اون جونورا چیکار میکنین؟
-پسر عمو هام!
-چی چی عموهام؟
- پسر عموهاش!
-تام ریدل مشنگ از اولشم مثل آدما نبود.
-ارباب فضایی بودن؟
-ارباب بغل میکردن؟

مرگخواران محو تماشای ارباشان بودند که به تازگی خانواده خود را دیده و ذوق مرگ شده بود که ناگهان صدای اربده ولدمورت طنین افکند.او به تلی از انسان(محفلیون) اشاره میکرد و نعره سر می داد.
-این حمالا کین اینجا؟
-قیژ قژ
-آدمن؟
-قآره
-آدم اینجا چیکار میکنههههههه.
-بندازینشون دور هرچه زود تر به همون زمین نفرین شده برشون گردونید.

کمی بعد....

-قسر قمو قنداختیمشون قیرون.
-آفرین به همتون ... حالا کی بودن؟
-قخفلی!
-چی؟
-قحفلی!
-وای نه :no:

ساعتی بعد

ولدمورت بیدار شد و حاله ای از مرگخواران را به دور خود دید که مانند همیشه به وی خیره شده بودند.
پس از جویا شدن حال ،ولدمورت شروع به حرف زدن کرد.
-خلاصه، داشتیم یه خواب مسخره می دیدیم ما پیش فضایی ها بودیم اونا محفلیا رو زندانی کرده بودن اما ما حواسمان نبود آزادشون کردیم. البته ما همیشه حواسمون هست.
-قالتون قهتر قد؟
-نهههه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط روبيوس هاگريد در 1393/10/4 21:24:55
ویرایش شده توسط روبيوس هاگريد در 1393/10/5 0:02:11
ویرایش شده توسط روبيوس هاگريد در 1393/10/5 0:06:04
تصویر تغییر اندازه داده شده



«میشه قسمت کرد، جای اینکه جنگید، میشه عشقو فهمید، باهاش خندید
میشه سیاه نبود، سفید نکرد. میشه دنیا رو باهمدیگه ببینیم
رنگی
منو حس میکنی؟ نه؟ نه! تو سینه‌ت دیگه شده سنگی.
و سنگین. و سنگین‌تر بیا روی سطح برای روز بهتر...»

پاسخ به: خانه شماره دوازده گریمولد
ارسال شده در: یکشنبه 9 آذر 1393 20:09
نمایش جزئیات
آفلاین
ولدمورت چينى به پيشانى بلندش انداخت، ابروهاى کمانى اش را به سمت بينى نداشته اش جمع کرد که در اين موقعیت دل هر رهگذر کوزه به دست که از چشمه بازمى گشت را مى برد. :zogh:

- سيو تو سايبان ما شو، موهاى چربت ضدآفتاب خوبيست. پرنس تو هم با منوى مديريت يه غزال شکار کن ما نوش جان کنيم.

پرنس با ناراحتى بازى انگرى بردز را قطع کرد و زير لب غرغر کرد.

- پرنس، پرنس، پرنس..شوراى حل مشکل که نيستم. يه بارم لودو لودو لودو..خسته ام از جماعت معذور!

و ناگهان صدايى در گوشش پيچيد.

- خسته نباشى پرنس، مانده نباشى پرنس.

پرنس به سمت مرگخواران بازگشت، چه کسى آنقدر مهربان، خوب و عالى بود؟ اما همه ى مرگخواران روى زمین ولو شده و مشغول خاراندن نواحی مختلف بدنشان بودند و از همه بيشتر رودلف جلب توجه مى کرد. رودلف نوک سبیلش که نازک بود را داخل دماغش کرده بود و در حين چرخاندن آن چشمانش را بسته و لذت مى برد.

پرنس نااميد سرش را بازگرداند و به علت نبود آب، روى خاک تيمم کرد و بعد منوی مديريت را با احترام به دست گرفت.

چند متر آن طرف تر اينا

ماگل ها تلسکوپ و دوربین هاى خود را به همه سمت تنظیم کرده بودند و با چشمانى باز به اين شکل اطراف را مى نگريستند.

- اگه پيداش نکنيم از گرسنگی و تشنگى مى ميريم.
- شده رو زمین هم باشه پيداش مى کنم.

و در کمال ناباورى و سعادت آن را روى زمین ديدند.

- ديدم..ديدم..ماه رو ديدم. عيدفطر مبارک.

و همه آمدند به سمت دوربین تا ماه را ببينند، اما نمى دانستند اين همان سر جادوگرسياه تاریخ، ولدمورت است.

- واااى..نورش چه زياده. عينک مخصوص بياريد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده


I'm James.