جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

15 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
15
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  39 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  158 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  166 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  277 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  190 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: سه‌شنبه 18 فروردین 1394 18:53
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

طبق یک پیشگویی یاران لرد سیاه یکی یکی در مقابل چشمانش می میرن و کاری از دست لرد بر نمیاد.
تا اینجا مورگانا و آرسینوس مردن. ریگولوس بلک ادعا کرده که می تونه کمک کنه. چون مرگخوار نیست.

نکته: گره این سوژه نباید باز بشه. وگرنه سوژه تموم می شه. این داستان باید همینجوری پیش بره. اینجوری مدتها جای کار داره. تمرکز روی حل کردن مشکل خرابش می کنه. سوژه اصلی ادامه داره ولی ترجیحا در هر پست بصورت جداگانه به مرگ یکی از مرگخواران بپردازین. اینجوری در مورد نوشتن به سبک طنز یا جدی هم آزاد تر هستین. این که چطوری و به چه دلیلی می میرن به عهده خودتونه.در این مورد توجهی به کتاب نکنین.

________________________________

-بیشتر...بیشتر لازم دارم. این کمه...تا دو دقیقه دیگه تموم می شه. چیکار کنم؟ برم سراغ آگوستوس؟!

ایوان روزیه وحشت زده و سراسیمه ران مرغی را برداشت و درسته در دهانش گذاشت. جوید و جوید و فرو داد...
اتفاقی که طی ساعت های گذشته تکرار می شد مجددا افتاد. غذای جویده شده بعد از عبور از دهان و گلوی ایوان و ناامیدی از یافتن معده، از لابلای دنده هایش روی زمین ریخت.
-نه...نه...نباید این اتفاق بیفته!

گرسنه بود...خیلی گرسنه! در واقع از شدت گرسنگی ضعف کرده بود. دستش را به میز گرفت که مانع افتادنش شود.
تقریبا همه مواد غذایی داخل یخچال آشپزخانه ریدل را به اتاقش آورده بود. غذا..میوه...دسر...
ولی فرقی نمی کرد. هر چه می خورد باز گرسنه بود. این حس جدیدی بود. ایوان از وقتی که تبدیل به اسکلت شده بود این حس آزار دهنده را تجربه نکرده بود.

ولی حالا قضیه فرق می کرد!

در حرکتی احمقانه سعی کردن دور دنده هایش را با چسب بپوشاند...ولی بی فایده بود. فضای خالی حفره شکمش به درد نمی خورد.ظاهرا مغز نداشته اش هم از کار افتاده بود.
چوب دستیش را برداشت و سعی کرد معده جدیدی برای خود بسازد. اطلاع دقیقی از شکل و جای معده و دستگاه گوارش نداشت. ولی سعی خودش را کرد.
نتیجه، کیسه ای بی شکل بود که با رسیدن اولین تکه غذا، ذوب شد و مانند مواد قبلی از لابلای استخوان هایش روی زمین ریخت.

دیگر طاقت نداشت...روی زمین افتاد. در آخرین لحظات سعی کرد به خاطرات خوبش فکر کند. به همه سالهایی که در کنار لرد سیاه جنگیده بود. به ماموریتی که ققنوس دامبلدور در قفسه سینه اش لانه کرده بود...به روزی که استخوان فکش را برای انجام مذاکرات به ویزنگاموت فرستاده بود. ایوان اسکلت بود...ولی یکی از وفادارترین اسکلت هایی بود که تاریخ جادوگری به خود دیده بود.
چشمانش را بست...یا حداقل خودش اینطور فکر می کرد. چون چشمی در کار نبود. جای چشمانش هم چیزی جز دو حفره خالی نبود.

ایوان برای اولین بار لرد سیاه را ترک کرد. ناخواسته و بی اختیار.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1394/1/18 19:10:48
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: دوشنبه 17 فروردین 1394 21:08
نمایش جزئیات
آفلاین
_اوه خدا لعنت... اوه نه... آخ! نه الان نه من آمادگی نصف شدنو-اوه خدایا-مرلین-وای!

هیکل سیاه رنگی،درست قبل از اینکه پنجره ی آشپزخانه ی بزرگ خانه ی ریدل بسته شود و او را به دو نیم کند،خود را عقب کشید و با صدایی شبیه صدای ترکیدن هندوانه داخل آشپزخانه فرود آمد.
برای لحظه ای چشمانش به فضای تاریک و خاک گرفته که از عظمتی غیر قابل درک برخوردار بود خیره شد... و آهسته شقیقه هایش را مالش داد... درست می دید؟!
تمام آن شمعدانی ها و آینه کاری های عظیم و گران قیمت،خانه ی خالی؟!
نفس عمیقی کشید... و با یک حرکت بلند شد... چشمانش در جستجوی هر گونه نشانه ای از طلسم های دزدگیر،فضای خالی را جستجو کرد و در نهایت دستش اهسته روی سنگ مرمر میز آشپزخانه کشیده شد... باید سریع کارش را تمام میکرد و بیرون میرفت... اما تکه کاغذی که در آن سر میز دیده بود نظرش را برگرداند...
مگر میشد فضولی نمیکرد؟! آهسته و بی سر و صدا به آن سمت میز رفت... دستانش تای کاغذ را باز کردند،و به ناگاه خشک شد...

نقل قول:
تک تک یارانت به همین سرنوشت دچار خواهند شد... مرگ همه ی اطرافیانت رو با چشمای خودت خواهی دید. مرگخوارانت جلوی چشمای خودت خواهند مرد وفقط خودت میتونی نجاتشون بدی... اگه بتونی!


ادامه ی برگه،نام نصفه و نیمه ی کسی را که ظاهرا مورخ بود به نمایش میگذاشت... و ورق پاره شده امکان دریافت هر گونه اطلاعاتی را از او سلب میکرد...
به کلمات نامفهوم و پراکنده ای خیره شد که میتوانست از توی پاره پاره های ورق بخواند...

آسان... نه.. آسمان...اگر... شاید... و دوباره اگر...
و در آخر... چشمانش برای لحظه ای لرزید...و لب هایش زمزمه کرد:مورگانا لی فای... من اینجا چه غلطی میکنم؟!

دقیقا میدانست چه گندی زده و در کجای داستان قرار گرفته است...از کی تا حالا ورقه های مورگانا گم می شدند؟! از کی تا حالا خانه ی پر عظمت ریدل تا این حد خالی بود... ؟!
باید هر چه سریع تر خارج میشد... برگشت،و همینکه شروع کرد تا با تمام سرعت به سمت پنجره بدود،با صدای زیری نفسش را در سینه حبس کرد و متوقف شد...

-مرگخوار بود یا دزد بود؟!

ناخوداگاه حالت حرف زدن جن را تقلید کرد... و در حالیکه قلبش تند و تند می تپید نفس نفس زد: اومد که کمک کرد! غلط کرد!

چشمانش را بست... و به سمت جن برنگشت... اگر برمیگشت شناخته میشد...ورقه ی کاغذ را آهسته درون دستش مچاله کرد... کاش میتوانست گم و گورش کند!صدای جن را شنید:دونه دونه دارن میمیرن،خادمای ارباب دونه دونه مرده بود!معلوم نبود چرا ! تا الان خیلیا مرده بود،ارباب ندونست چیکار کرد،ارباب ندونست که ما دونست! جن ها همه چی رو دونست!

نفس عمیقی کشید...
تک تک یارانت به همین سرنوشت دچار خواهند شد... مرگ همه ی اطرافیانت را با چشمان خودت خواهی دید. مرگخوارانت جلوی چشمان خودت خواهند مرد وفقط خودت میتوانی نجاتشان بدهی... اگر بتوانی!

زمزمه کرد:فقط خودش میتونه نجاتشون بده. اربابتون باید هر چه سریع تر دست به کار بشه!
صدای جن لرزید... : تو گفت که کمک کرد! اصلا تو چرا زنده بود؟

نفسش را حبس کرد... و به سمت جن برگشت:مرگخوار نیستم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: دوشنبه 17 فروردین 1394 00:16
نمایش جزئیات
آفلاین
برای لحظه ای، هوا در گلوی مورگانا یخ بست! برای دومین بار در طی یک ساعت اخیر! ترس در قلبش جوانه زد. کدام یک از یاران همگروهی اش ممکن بود مرده باشد؟ با هراسی که در چشمانش، لینی وار، جان گرفته بود خانه درختی اش را تماشا کرد. جایی که با دست خودش ساخته بود. وسایل... لباس ها... عکس ها... کتاب ها.... قلم پر... چی؟ قلم پر؟
باید می نوشت!
باید آنچه بر سر خانه ریدل نازل شده بود را می نوشت! باید همه چیز در مرگخوارنامه ثبت میشد. این وظیفه یک مورخ بود.سر راه قلم پر را از روی یک شاخه رز قاپ زد

سنه دهم پس از ظهور دوم
مرگ های مرموز..... امروز در سنه دهم ظهور دوم....

عهههه برو کنار ببینم درخت مزاحم!
چی؟ درخت مزاحم؟؟ کی تا بحال مورگانا به گیاه و درخت می گفت مزاحم؟ می خواست حرفش را پس بگیرد ولی وقتی سرش را بالا گرفت، چشم هایش به چشم های خمار مورفین شباهت پیدا کرده بود! شاخه های درخت خانه اش، دلشان خواسته بود راه بیافتند در خانه او و وسایل عزیزش را یکی یکی له کنند! مورگانا بلند شد! یا لااقل سعی کرد بلند شود! ولی یکی از شاخه ها بدجوری علاقه داشت که مچ پای مورگانا را بگیرد!

در اتاق لرد

هنوز از شوک مرگ آرسینوس بیرون نیامده بود که حس کرد نمی تواند حرکت کند! دستش که دراز شده بود تا چوبدستی رها شده روی میز روبرویش را بردارد، روی هوا میخکوب ماند! قدرت هر حرکتی از لرد ولدمورت سلب شده بود. حتی کار ساده ای مثل پلک زدن! لرد بی اختیار در ذهنش ناله ای سر داد
" این بار نوبت کیه؟" تصاویر در ذهنش جان گرفتند!

خانه درختی!

تا به خود بیاید و بخواهد از درد کمرش، بخاطر کوبانده شدن به دیوار خانه، ناله کند، شاخه ها دورش را گرفتند. انگار وظیفه شان او بود که او را به دیوار بسته و بعد بی حرکت شوند! مورگانا تعجب کرد.
- هی؟ اینجا چه خبره ! کمک!
مورگانا که در لحظه ورود به خانه به دلیل حواس پرتی اصلا ساتین را ندیده بود، وقتی یک گلوله پشم سیاه از آسمان بر سرش افتاد، بی اختیار جیغ بلندی سر داد. نمی توانست ببیند ساتین با پنجه هایش چه می کند! صدای خرچ خرچی به گوش می رسید اما مورگانا در مورد منبعش هیچ ایده ای نداشت!
- هپــــچه!
موهای دم ساتین حس بویایی اش را تحریک میکرد. وقتی موهای ساتین به گردنش کشیده شد، زد زیر خنده!

دقایقی بعد!

مورگانا می خندید! اما در واقع خندیدنش شبیه خنده نبود!
- هپـــــچه!
ساتین خرناسی کشید و از جا پرید! به نظر می رسید کمرش خیس شده باشد. گربه سیاه، سرش را کج کرد و به صاحبش خیره ماند که لب های خونینش هنوز به خاطر خنده نیمه باز بودند! مورگانا مرده بود!


در اتاق لرد

وقتی توانست حرکت کند فورا از روی صندلی اش برخاست! انگار اگر ایستاده باشد، ارتشش نخواهد مرد! اما چه باید می کرد! چگونه باید آنها را نجات می داد؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در 1394/1/17 7:37:34
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در 1394/1/17 7:40:49
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در 1394/1/17 7:46:39
تصویر تغییر اندازه داده شده



?How long will you have me in your memory
Always



Перерыв сердца людей. Осколки может сделать вас ударить ...
Кинжал в сердце иногда ... иногда ... иногда горло вашим отношениям веревки!
Святые люди ... черные или белые ... не сломать чью-то сердце.
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: یکشنبه 16 فروردین 1394 23:39
نمایش جزئیات
آفلاین
همچنان که مرگخواران و لرد با نگرانی به آسمان نگاه میکردند نوشته به آرامی محو شد و آسمان دوباره طوری شد که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است...

- ارباب؟! الان باید چیکار کنیم؟ :worry:

لرد به سرعت کنترل اوضاع را به دست گرفت... کسی نباید از نگرانی او بویی میبرد... لرد با صدایی که میکوشید بسیار عادی باشد و لرزشی در آن نباشد گفت:
- یعنی چی چیکار کنیم؟ هیچ کاری نمیکنیم... زندگی باید ادامه پیدا کنه، الان هم میخواهیم استراحت کنیم.

لرد پس از گفتن این جملات با آرامش وارد اتاقش شد و در را محکم بهم کوبید.

مرگخواران که با تعجب به در اتاق نگاه میکردند شروع به پچ پچ و زمزمه کردند که ناگهان لرد از درون اتاق نعره زد:
- برید سر کارتون دیگه! نمیبینید ما خسته ایم؟ وایسادید پشت در اتاق ما دارید پچ پچ میکنید؟

مرگخواران به سرعت پراکنده شدند و به سر کار های خود برگشتند... راک وود به آشپزخانه، هکتور به آزمایشگاهش، آرسینوس به آزمایشگاه مخفی خودش در انبار آشپزخانه، مورگانا به خانه ی درختی اش، سیوروس به وزارتخانه و ....

آرسینوس در آزمایشگاه مخفی خودش زیر پاتیل را روشن کرد... ولی در آن روز اصلا تمرکز نداشت، نمیدانست چه معجونی باید درست کند... او جادوگر با احساسی نبود... ولی مرگ ناگهانی یکی از دوستانش یا دست کم یکی از همرزمهایش او را بهت زده کرده بود... ولی او میدانست که زندگی باید ادامه پیدا کند... پس از یکی از قفسه های انبار مقداری موی تک شاخ برداشت ولی ناگهان جغدی قهوه ای رنگی وارد انبار شد.

در آن روز آرسینوس چنان حواس پرت شده بود که حتی از خودش سوال نکرد که چگونه یک جغد در کمال آرامش از مقابل ساطور های راک وود عبور کرده...پس به سرعت جلو رفت و نامه ای که به پای جغد بسته شده بود را باز کرد... یک نامه از طرف وزارت سحر و جادو.
نقل قول:

آرسینوس، لطفا برای یک جلسه ی فوری خودت رو برسون به وزارتخونه، هرچه سریعتر!

سیوروس اسنیپ


آرسینوس بدون توجه به جغد و نامه به سرعت به سمت آزکابان آپارات کرد...

در اتاق لرد:

لرد ولدمورت روی صندلی اش نشسته بود و در سکوت فکر میکرد چگونه میتواند مرگخواران وفادارش را نجات دهد... آن قدر عصبی بود که حتی به نجینی هم اهمیتی نمیداد. همچنان که فکر میکرد ناگهان اندامش خشک شد و تصویری در ذهنش مجسم شد...

آزکابان:

آرسینوس که ردا و چهره اش از عرق خیس بود با تمام سرعت وارد قلعه شد... حتی نمیدانست چرا به آزکابان آمده است، او میخواست به وزارتخانه برود... ولی حس میکرد کاری در اینجا دارد...همچنان که از کنار سلول ها میگذشت ناگهان حس خستگی عمیقی در وجودش ریشه دواند... نمیدانست چرا ناگهان پاها و دستانش بی حس شده اند... و آنگاه به سلول نگاه کرد و گرگینه را دید... میدانست بیش از حد به هیولا نزدیک شده است و هرلحظه هیولا میتواند او را بگیرد... اما خستگی قوی تر بود و او به زمین افتاد و هیولای درون سلول به طرفش خیز برداشت...

چند ثانیه بعد:

در مقابل آن سلول تاریک و کثیف تنها توده ای ردای پاره ی سیاه و خونی و چندین تکه استخوان باقی مانده بود و گرگینه در گوشه ای از سلول نشسته بود و تکه استخوان دیگری میجوید.

در اتاق لرد:

تصویر در ذهن لرد محو شد و او دریافت که دوباره قدرت حرکت دارد... تصویر چنان طبیعی بود که او حتی توانسته بود بوی گوشت و خون را حس کند... باورش نمیشد... یکی دیگر از مرگخوارانش مرده بود و چنان مسخره و بی دلیل که حتی لرد ولدمورت کبیر هم نمیتوانست دلیلی برای آن ببافد، اما ناگهان صدای سرد و بی رحمی در گوشش پیچید:
- این بود مرگ یکی دیگر از یارانت...

لرد که میکوشید چهره اش احساسش را نشان ندهد زیر لب گفت:
- اون همیشه دوست داشت چوبدستی به دست و در حال جنگ بمیره... هیچ وقت لایق چنین مرگ مسخره ای نبود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در 1394/1/16 23:50:34
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: شنبه 8 فروردین 1394 21:18
نمایش جزئیات
آفلاین
به دلیل استقبال نشدن از سوژه قبلی، سوژه جدید:

ظهر یک روز تابستانی بود، مرگخواران به همراه اربابشان در اطراف میز غذاخوری نشسته بودند و منتظر بودند تا غذا آماده شود. لرد ولدمورت با ظرافت تمام، طوری که یارانش متوجه نشوند، آن ها را زیر نظر داشت.
هر کدام از مرگخواران به کاری مشغول بودند. آرسینوس و هکتور در حال بحث بر روی تعداد دور های ملاقه در هنگام درست کردن معجون شانس بودند. مورگانا مشغول نوازش گربه اش بود و مرلین در کنار وی، دسته ای کاغذ را که جلوی رویش بودند، میخواند و اصلاح می کرد. لودو و مورفین کنار هم نشسته بودند و در حال مسخره کردن کلاه کراب بودند. اسنیپ بر خلاف هم قطارانش، صاف نشسته بود و به نقطه ای نا معلوم خیره شده بود.

صدای دیگ و ظروف از آشپزخانه بلند شده بود و نوید آماده شدن غذا را میداد. لرد بدون توجه به صدا ها، به کارش ادامه داد. رودولف و الادورا در حال مقایسه عیدی هایی بودند که از اربابشان گرفته بودند. با دیدن هیجان آن دو، برای چند لحظه، لبخندی بر لبان لرد نشست. بلاتریکس طبق معمول در کنار او نشسته بود و به هر نحوی سعی داشت تا توجه اربابش را جلب کند. و باز طبق معمول سعی داشت کمترین توجه را به او، وفادارترین همراهش، داشته باشد.

باقی میز را هم از نظر گذراند، هر کدام به نحوی سرشان را گرم کرده بودند و حواسشان به او نبود. لحظه ای فکر کرد... همین گروهی که سرشان مشغول کار خودشان است، کافی بود تا صدای سرفه او را بشنوند تا همگی ساکت شوند و به او گوش کنند. از وفاداری همه ی آنها مطمئن بود. وفاداری ـشان را ثابت کرده بودند.
با آمدن غذا ها، فرصت مناسبی برای امتحان فرضیه اش پیش آمد. سرفه ای کرد تا توجه مرگخواران را به خود جلب کند، و موفق بود، همانگونه که انتظار داشت. تمام نگاه ها به سمت او بودند. از اینکه در مرکز توجه آنها قرار داشت، خوشحال بود، خوشش می آمد. با دستش اشاره ای به غذا ها کرد و گفت:
- یاران ِ تاریکی، مرگخوارانِ من...

حرف هایش با از هوش رفتن یکی از مرگخوارانش و صدایی که با افتادنش بر روی زمین ایجاد کرده بود، ناقص ماند. عصبانی شده بود، چطور جرئت کرده بود...
- مرده... ارباب، اون مرده!

- امکان نداره...

به صورت مرگخوار نگاهی کرد، سرد و بی احساس می نمود، این چهره را می شناخت. یاد روزی افتاد که آمده بود تا به ارتشش بپیوندد، آن زمان هنوز جوان بود و موهایش سفید نشده بودند؛ خدمت در ارتش او، مبارزه با دشمنان اربابش، او را پیر کرده بود... نه، نباید دلش می سوخت! وظیفه ی مرگخوار ها همین بود، باید در راه او می جنگیدند و کشته می شدند.

شیشه های نمای جلویی خانه ریدل ها با صدای انفجار مهیبی که از بیرون آمد، شکستند. رشته تفکرات لرد ولدمورت با این صدا از هم گسیخت. اشاره ای به مرگخوارانش کرد تا همگی آماده باشند. خود لرد به آهستگی به سمت در حرکت کرد و آن را باز کرد و به بیرون رفت. مرگخواران نیز پشت سر وی بیرون آمدند.
- پس چرا هیچ چیزی نیست اینجا!

- صدا از کجا اومد؟ چی منفجر شد؟ چه اتفاقی افتاد؟

- هیسسسس... ارباب، بالا رو نگاه کنین.

مرگخواران و لرد به سمتی که دست هکتور اشاره می کرد، نگاه کردند. نوشته ای به رنگ سیاه خطاب به لرد در آسمان خودنمایی میکرد:

نقل قول:
تک تک یارانت به همین سرنوشت دچار خواهند شد... مرگ همه ی اطرافیانت رو با چشمای خودت خواهی دید. مرگخوارانت جلوی چشمای خودت خواهند مرد وفقط خودت میتونی نجاتشون بدی... اگه بتونی!


مرگخواران با چهره های ترسیده و نگران به لرد نگاه می کردند. خوشبختانه کسی رو به روی لرد نایستاده بود تا بهت و ناباوری او را ببیند. سفیدی چهره اش را.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: پنجشنبه 23 بهمن 1393 05:51
نمایش جزئیات
آفلاین
افســـانه جدیـــد

نوزده ســـال بعـــد

اسکورپیوس مالفوی طرد شده در حال قدم زدن در حیاط هاگوارتز بود که باز هم نگاهش روی آلبوس سوروس پاتر محبوب قفل شد. درست روبرویش بود. همان پسر لوس و محبوب و خوش تیپ که همیشه چند تا پسر و دو برابرش دختر دور و برش بودند و او برای صدمین بار با آب و تاب داستان نبرد پدرش هری پاتر با باسیلیسک را برای آن ها تعریف میکرد.

اسکورپیوس از شدت عصبانیت لگدی به چمن ها زد و تکه ای از چمن چند متر آن طرف تر روی لباس دختری مو سیاه افتاد. دختر لباسش را تکاند و با قیافه ای حق به جانب به اسکورپیوس نگاه کرد. اسکورپیوس هم کاملا جدی و خیره به او نگاه کرد! پس از مدتی دختر کوله پشتیش را روی دوشش انداخت و در حالی که میرفت با صدای بلند گفت:
_ تعجبی نداره! بابات ادب یادت نداده!

نوزده سال از نبرد هاگوارتز گذشته بود و هری پاتر از همیشه محبوب تر بود. او در مقام ریاست اداره کارآگاهان جامعه جادوگری را بیشتر از همیشه امن و امان نگه داشته بود و به تبع او خانواده اش نیز محبوب و برای همه قابل احترام بودند. از همسرش، جینی ویزلی مو قرمز و جذاب گرفته تا آلبوس سوروس پاتر که دانش آموز سال اول بود و همه میگفتند شباهت بینظیری به پدرش دارد.

اما از آن سو وضع خانواده مالفوی ها از همیشه بدتر بود. لوسیوس مالفوی در بستر بیماری بود و نارسیسا در اثر فقدان خواهرش بلاتریکس از همیشه افسرده تر بود و اما دراکو مالفوی. اگر نظرسنجی ای در جامعه در مورد منفورترین جادوگر انجام میشد، بدون شک دراکو مقام اول را کسب میکرد. با این حال و روز وضعیت پسرش اسکورپیوس مالفوی نیز مشخص است که به چه صورت بود.

اسکورپیوس با عصبانیت به داخل قلعه هاگوارتز برگشت در حالی که نمیدانست وقت باقیمانده تا کلاس بعدیش را باید چطور پر کند. بدون هدف به این طرف و آن طرف سرک میکشید تا اینکه چشم باز کرد و متوجه شد بدون آنکه بخواهد برای اولین بار در عمرش وارد کتابخانه بسیار بزرگ هاگوارتز شده است.

علاقه زیادی به کتاب خواندن نداشت ولی برای وقت گذرانی در میان قفسه ها، بدون هدف میچرخید، گاهی کتابی در میاورد، نگاهی به آن می انداخت و دوباره آن را سر جایش میگذاشت. آخرین کتابی که دید، باز هم مانند کتاب های قبلی اشاره ای به هری پاتر کرده بود. عنوان کتاب این بود "پسری که زنده ماند".

اسکورپیوس با عصبانیت کتاب را در قفسه پرت کرد ولی کتاب در جایش قرار نگرفت و به شدت به زمین خورد. در همین لحظه سایه مردی روی اسکورپیوس افتاد و او که متوجه شده بود حتما کتابدار مدرسه است با عجله کتاب را از زمین برداشت، آماده عذرخواهی شد و رویش را برگرداند که با تعجب دید کتابدار که جای زخمی زیر چشمش بود و صورتش کاملا تکیده شده بود و روی پیشانیش چین و چروک های فراوانی داشت، به او میخندد.

اسکورپیوس کمی تامل کرد و در حالی که مِن مِن میکرد با صدای زیری گفت:
_ اووووم... میدونم اشتباه کردم قربان! لطفا منو از مدرسه اخراج نکنید!

مرد با تعجب جواب داد:
_ بخاطر انداختن یه کتاب از مدرسه اخراج بشی؟!

اسکورپیوس:
_ معمولا همه مدرسه منو به اخراج، تهدید میکنند!

ابروهای مرد در هم رفت، با دستش آرام روی شانه پسر زد و گفت:
_ مطمئن باش من جزو اونا نیستم. بیا بریم یه جا بشینیم و قهوه بخوریم.

اسکورپیوس که تعجب کرده بود همراه مرد به انتهای کتابخانه رفت، روی صندلی نشست و پس از اینکه کمی آرام شد و قهوه دلچسبی خورد، گفت:
_ ببخشید اسم شما چیه؟
_ آنتونین دالاهوف. همون آنتو هم بگی کافیه.
_ یادمه پدرم یه چیزهایی سربسته در مورد شما میگفت!
_ شما نه! بگو تو. اووووم...حق داشته، ما بازماندگان به اندازه کافی منفور هستیم و آخرین چیزی که احتیاج داریم اینه که خاطرات قدیم رو زنده کنیم!
_ بازماندگان؟!
_ فکر کنم دراکو به خاطر اینکه تو دردسر نیفتی خیلی چیزهارو بهت نگفته. منظورم از بازماندگان، مرگخواران قدیمه. ولی بیخیالش تو سعی کن وارد این قضایا نشی. برات بهتره که با بقیه بچه ها جور شی و هری پاتر رو دوست داشته باشی.
_ چرا وقتی میگی هری پاتر نیشخند میزنی؟!
_ بیخیال پسر!
_ نمیتونم بیخیال بشم. تو خونمه. دست خودم نیست. از این جنگولک بازیای بقیه بچه ها خوشم نمیاد. من دوست دارم کتاب های جادوی سیاه بخونم.
_ هیــــــــــــس! یواش! اینجا دیواراشم گوش داره! درسته دامبلدور مرده ولی بازم باید توی هاگوارتز مواظب بود.
_ اصلا چی شد که تو از کتابخونه هاگوارتز سر درآوردی؟
_ داستانش مفصله. همینقدر بهت بگم که بعد از جنگ هاگوارتز افتادم تو آزکابان و بعد از نوزده سال بهم عفو مشروط دادن و چون وقتی توی آزکابان بودم دیدن که به کتاب خوندن خیلی علاقه دارم و برای اونجا یه کتابخانه درست کردم، یه معرفی نامه دادن تا مدیر هاگوارتز اجازه بده برای یه ترم امتحانی اینجا کار کنم تا اگه کارم خوب بود بذارن ادامه بدم!
_ تو مگه خانواده ای چیزی نداری که بری پیششون؟
_ من بیشتر عمرمو توی آزکابان بودم! خانواده م همون دیوانه سازها هستن.
_ اینقدر سوال میپرسم خسته نمیشی؟
_ نه! از تو خوشم میاد!
_ چرا؟
_ چون یه زمانی بیشتر از هر کسی به خواهر مادربزرگت یعنی بلاتریکس نزدیک بودم!
_ اوه! دیرم شد! باید به کلاسم برسم! میشه یه وقتایی بیام اینجا با هم حرف بزنیم؟
_ معلومه! خوشحال میشم.

اسکورپیوس میخواست با عجله به سمت خروجی کتابخانه بدود که دالاهوف گفت:
_ صبر کن پسر! میخوام یه چیزی بهت بدم که وقتایی که بیکار بودی حوصله ت سر نره!

دالاهوف یک دقیقه رفت و وقتی برگشت، کتابی با جلد سیاه رنگ و بدون اسم را در دستان اسکورپیوس گذاشت.
تصویر تغییر اندازه داده شده


اسکورپیوس با تعجب کتاب زمخت را در دستانش چرخاند و لمس کرد و گفت:
_ این چیه؟!
_ یه کتاب فوق محرمانه. اگه کوچکترین بویی ببرن که این کتاب دست توئه دوتامون با هم میریم آزکابان و البته برای من اونجا بودن عادیه ولی تو حتما خیلی اذیت میشی چون کلی دیوانه ساز داره که عاشق بوسیدن نوجوون های سرحال هستن. پس خیلی مواظب باش!
_ خب چرا همچین کتابی رو میدی دست من؟! اصلا اسمش چیه؟!
_ اسم این کتاب رو با خط و خش از روش پاک کردم. اسمش اینه "افسانه لرد ولدمورت". و برای این به تو دادمش که گفتی توی خونت چیزی هست که باعث میشه با بقیه فرق کنی! گفتی خوندن کتاب های سیاه رو دوس داری!
_ لرد ولدمورت؟ پدرم تو این نوزده سال فقط یه بار اسمشو آورده و ممنوع کرده کسی تو خونه و بیرون اسمشو بیاره. من فقط میدونم که همه میگن که سیاه ترین جادوگر دوران بوده. همون که هری پاتر شکستش داده!
_ همه خیلی چیزها میگن. دفعه قبلشم میگفتن که لرد سیاه رفته ولی دوباره برگشت. ایندفعه رو هم کی میدونه؟! .... اوووووم...راستش بچه جون بنظر من هر کتابی یه سرنوشتی داره. احتمالا سرنوشت این کتاب هم این بوده که من دستم به اینجا برسه و یه روزی که از روی کنجکاوی داشتم قفسه های کتاب های جادوی سیاه و ممنوعه رو تمیز میکردم چشمم به این بخوره و امروزم تو رو ببینم و بدمش به تو. خیلی سعی کرده بودن یه جایی بذارنش که کسی توجهش جلب نشه ولی انگار خودش، خودشو بهش نشون داد.
_ اصلا این کتاب رو کی نوشته؟ چه فایده ای داره که من بخونمش؟
_ فایده ش اینه که سیاه ترین جادوگر دوران اینو نوشته!
_ نکنه میخوای بگی....میخوای بگی...خود لرد ولدمورت اینو نوشته؟!
_ اوهوم! زدی تو خال! تنها کتابی که تو عمرش نوشته و بعد از جنگ هاگوارتز توی عمارت مالفوی پیدا کردن همین بود و البته به هیچکس اجازه ندادن اونو بخونه. فکر کنم فکر کردن که توی هاگوارتز جاش از همه جا امن تره ولی خب اشتباه کرده بودن ...حقیقتش این یه کتاب معمولی نیست. من خودمم دقیق نمیدونم چیه قضیه ش. این چند وقت که میخوندمش فقط زندگینامه لرد سیاه بود و چیز خاصی توجهمو جلب نکرد ولی یه افسانه هایی هست یه افسانه هایی که میگه ممکنه این کتاب باعث بشه لرد سیاه برگرده. ممکنه خواننده شو بِکِشه تو خودش و به گذشته یا آینده ببره. خلاصه هیچکس دقیق نمیدونه چون هیچکس توانایی و جرات مکاشفه در جادوی سیاه رو به اندازه خود لرد سیاه نداره.
_ یعنی ممکنه ما بتونیم برگردونیمش؟! مگه نگفتن هفت تا هورکراکسش از بین رفته و جسدش رو سوزوندن و خاکسترشو تو هوا پخش کردن؟!
_ کی حقه های جادوی سیاه رو بلده؟ کی میدونه لرد سیاه تا کجا پیش رفته؟! من فقط یادمه یه زمانی همه میگفتن که مرده ولی بلاتریکس میگفت که زنده س و حرفشم درست دراومد! از اون به بعد هیچی رو با قطعیت رد نمیکنم!
_ اووووم... من جادوی سیاه رو دوس دارم ولی حقیقتش با چیزایی که گفتی ترسیدم! نمیدونم جرات میکنم کتاب رو بخونم یا نه!
_ نترس! مثل یه کتاب معمولی تو اوقات بیکاریت بخونش! خیلی هم سعی نکن رمزاشو کشف کنی. ممکنه کل حدسیات و افسانه ها الکی باشه و ممکن هم هست چیزی تو کتاب باشه که نیاز به تلاش تو نیست. همونطور که گفتم هر کتابی یه سرنوشتی داره. به موقعش خودش، رازاشو بهت نشون میده. ... اوووم از اینا گذشته فکر کنم کلاست کلا تموم شد دیگه!
_ اوووووووپس! یادم رفته بود! تقصیر تو شد!
_

اسکورپیوس در حالی که دلخور شده بود و عجله داشت، کتاب را در زیر لباسش پنهان کرد و با عجله به سمت خروجی کتابخانه و کلاس درسش دوید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: پنجشنبه 16 بهمن 1393 00:41
نمایش جزئیات
آفلاین
(پست پایانی)


-یکی به ما توضیح بده این چیه! ما حوصله نداریم خودمون متوجه بشیم!

مرلین که از شدت تعظیم، تقریبا به حالت خزیدن به لرد نزدیک می شد جواب داد:
-کتابه ارباب! اصلاح شده. همونطور که امر فرموده بودین.

-خب! توش چه اتفاقایی میفته؟ ما که نمی میریم؟
-نه ارباب...تا آخر زنده هستین. حتی بعد از آخرش هم زنده هستین. برای احتیاط، آخر کتاب نوشتیم که لرد سیاه تا ابد زندگی کرد! شما قهرمان کتاب شدین. همه رو نجات دادین. هر سه یادگار مرگ رو بدست آوردین. قدرتتون ابدی شد.

لرد سیاه با شک و تردید جلد کتاب را بررسی کرد. روی جلد تصویر درخشانی از خودش چاپ شده بود. ولی با کمی تغییر. چهره اش بسیار مهربان به نظر می رسید و لبخند گرمی روی لب هایش نشسته بود.
-ما چرا نیشمون بازه؟ این چه قیافه ایه برای ما درست کردین؟

مرلین به کفش های لرد رسیده بود. با آن سن و سال تعظیم برایش سخت بود! به این موضوع فکر کرد که آیه ای برای تحریم تعظیم و جایگزین کردن"بزن قدش" برای آن نازل کند.
-ارباب خب مردم اینجوری دوست دارن. شما نمی خواستین منفور باشین. الان قهرمانین. همه شما رو دوست دارن. هر جا ببیننتون براتون جیغ می کشن و دست می زنن.

-دیگه از ما نمی ترسن؟!
-نه ارباب...حتی ممکنه بچه ها بپرن بغلتون!

لرد سیاه برای یک لحظه بچه ای خوشحال را در آغوشش تصور کرد و به دنبال این تصور شوم، با حالتی سراسیمه ردایش را تکاند.
-ولی ما از این حالت متنفریم! همه باید از ما بترسن! ما همه زندگیمونو وقف این کردیم. ما از مو و دماغ زیبامون در این راه گذشتیم! ما جذابیتمون رو فدای هدفمون کردیم. خوشمون نیومد. کتاب رو به حالت اول در بیارین. ولی کاری کنین که ما نمیریم. زنده باشیم و قهرمان! ولی همه از ما بترسن و در عین حال برای ما احترام قائل بشن. ما رو در اعماق قلبشون تحسین کنن و نفرت نهفته ای درونشون وجود داشته باشه. آرزو داشته باشن در کنار ما باشن و همزمان به کشتن ما فکر کنن. به ما حسادت کنن! آرزو داشته باشن سر به تن ما نباشه ولی جرات نکنن به تن بی سر ما فکر کنن! روشن شد؟


زیاد روشن نبود! مرگخواران بهت زده به کتاب و عکس روی جلدش خیره شدند.


پایان

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: یکشنبه 12 بهمن 1393 10:31
نمایش جزئیات
آفلاین
جلیییییز ... ویز ... تق ... وییییییییز !

- بچه ؟ اون زیره سبز چی شد ؟ رفتی از سر جالیز بیاری ؟ پسره تنبل بوقی !
اون لا مصبو بیار تا نفرستادمت پیش این گوسفند!

ساندرز بالای سر آشپزباشی پرواز می کرد ، هر از گاهی ، ادویه هایی که راک وود می خواست را در غذا می ریخت ...

- ای الهی قربون این شاهین باهوشم برم ! ببین بچه .. یک دهم تو قدشه ! تازه پرنده هم هس . از تو بیشتر حالیشه .

ملاقه را در دیگ ، مدور می چرخاند . بوی گوشت خرچنگ خشکی ، فضای آشپزخانه را پر کرده بود .
در روغن داغ ، جیغ لابستر ها سمفونی صداهای آشپز خانه را کامل کرده بود .

دقایقی بعد نهار اختصاصی لرد را در ظرفی گذاشت و چند طبقه بالا رفت .

در سالن سر و صدا و همهمه بود . راک وود در را باز کرد و وارد شد :

- اربااااااااااب ؟! بفرمیییییو ! غذاتون حا ...

میرزا از حالت قرار گیری مرگخواران تعجب کرد . فلور ، روونا و مورگانا سر هایشان در هم بود و لرد ، در کنار کتابی قرار داشت .

آشپز انعکاس نور در ساطورش را روی صورت لرد انداخت .

- کدوم آدم بوقی .... اه .. تویی ! تا الان کجا بودی ؟ دو روزه ما غذا نخوردیم !

بلا لحظه ای به لرد نگاه کرد
- اممممم . ارباب ؟ احیانا من دی ...

بلا با دیدن چشمان غران لرد فورا ساکت شد .

راک وود دست لرزان به لرد نزدیک تر شد :

- ارباب ! پوزش منو بپذیرید ! رفته بودیم در دریای سیاه ، شکار خوراکی های سیاه براتون .

رودولف ، از عالم ناکجا آباد بر سر راک وود نازل شد
- اونجا پری های سیاه هم بودن ؟ از جذبه من براشون تعریف کردی ؟

هنوز آگوستوس جواب رودولف را نداده بود که هکتور بر شانه اش نشست !
- برا من مواد معجون سازی آوردی ؟

آرسینوس دست راک وود را گرفت :
- پاتیل و ظرف برای من آوردی ؟

وینکی محکم به پای آشپز خانه چسبید :
- تیر مسلسل چی ؟ ... ما تیر نداشت ! ما برای جنگ تیر نیاز داشت !

لرد کمی به جمعیت مشتاقان سوغاتی خواه وابسته به ارباب نزدیک شد
- راک وود ، در ساکت چه داری ؟

آگوستوس که از این همه محبوبیت و عشق و علاقه [!] مشعوف شده بود ، غذا را کنار گذاشت و ساکش را باز کرد .

روونا نگاهی به لرد انداخت و نگاهی به کتاب . دوباره نگاهی به کتاب انداخت و سپس به لرد .
اینبار نگاهی تشنه به فلور انداخت ، بعد مورگانا و در آخر به کتاب تنها !

روونا قدمی برداشت تا به کتاب نزدیک تر شود که

- اکسیو کتاب !

کتاب ، با جلد نرمش ، رقص کنان در دست لرد قرار گرفت .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آگوستوس راک وود در 1393/11/12 21:21:13
آخرين فرصت ماست ....


پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: شنبه 11 بهمن 1393 16:02
نمایش جزئیات
آفلاین
راوی داشت به توضیح دادن ادامه میداد که ناگهان ندایی از جانب آسمان شروع به سخن گفتن کرد:
- چند بار تو نقد ها گفته شده جمله رو نصفه ول نکنید؟ این نویسنده بعدی چه گناهی کرده آخه؟ الآن هی باید زور بزنه اتفاق خاص پیدا کنه! :vay: اصلا ولش کن راویِ بابا، از هر جا دوست داری ادامه بده!

خب، با تشکر از "ندا" ی عزیز، از اونجایی شروع می کنیم که روونا به لرد گفت بره پای پنجره و لردم اینقدر کروشیو زد که جون روونا از دماغش زد بیرون. کمی آنطرف تر از این قضایا، پریزاد مادر با چشمانی کنجکاو به کتاب زل زده بود. مورگانا به او پیوست:
- چی شده فلور؟

چشمان پریزاد، تنگ تر شد:
-موغگانا من داغم میمیرم از فضو... ینی کنجکاوی! هیچ چیز برام اهمیت نداغه و فقط می خوام اون کتابو بخونم! نظغت چیه؟

مورگانا لبخند موافقت آمیزی زد.
- به نظرت اگه از ارباب بخوایم به ما میده؟
-بچه شدی؟ معلومه که نه!

پیامبر زن تکبر را به چهره اش برگرداند. سرش را کمی عقب برد و سعی کرد همان "مورگانای پر ابهت همیشگی" باشد. همانی که هیچکس به خود جرئت شوخی کردن با او را نمی داد:
-ایده ت چیه، فلور؟
-دغـ واقع هیچ ایده ای نداغم! هوش غیونیم بهم هیچ کمکی نمی کنه!

صدایی از پشت سر شنیده شد:
-تعجبی نداره فلور! همیشه برام غیر قابل درک بوده که به ریون اومدی!

تشخیص صدا، خیلی سخت نبود. تنها یک نفر در این جمع تا این اندازه به خود مطمئن بود. فلور لبخند سرد و کنایه آمیزی روی صورتش نشاند و به آرامی رو پاشنه پا چرخید:
- پیشنهادی داری غوونا؟

روونا مغرورانه سرتا پای فلور را از نظر گذراند. لبخند تمسخر آمیزی رو لب هایش نشست:
- من همیشه یه ایده دارم! یه ایده سخت و زیرکانه! ایده هام ساده و به درد نخور نیستن؛ متوجهی که؟

جمله آخر را رو به مورگانای سرخ شده گفته بود. احساس کرد که شاید کمی زیاده روی کرده، اما ادامه داد:
- خب، ایده من اینه: ما میتونیم وانمود کنیم یک نفرمون مرده یا یک اتفاق خیلی بد افتاده. مثلا محفل قصد حمله به اینجا رو داره. جوری که ارباب رو از خونه خارج کنیم. منظورم اینه که مسئله باید اینقدر بزرگ باشه که ارباب شخصا از خونه خارج بشه!

فلور لحن پرنیش و کنایه ای داشت:
- این کاغا نیازه غوونا؟
- تعجبی نداره درک نکنی! اما اگر از یه فرد باهوش نظر میخوای، من میگم که نیازه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است!
Only Raven



I only wanted to have fun
learning to fly, learning to run :)


تصویر تغییر اندازه داده شده

{ بعد از هزاران سال.. حالا جاش روی سر صاحب اصلیش امنه.. }
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: جمعه 10 بهمن 1393 21:34
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد باچهره ای عادی انگار نه انگار که اتفاقی افتاده برروی تخت پادشاهی اش جلوس کرد و با فرمت به مرگخواران که با وحشت به او مینگریستن نگاه کرد.

-پس منتظرچی هستین؟

-

-کروشیو روونا

-ارباب چرا من؟

-چون یکی رو نمیفرستی که گه چی شده...

مرلین از خود گذشتگی کرد و به سمت پنجره رفت اما با تکه اجری که برای بار دوم از پنجره به داخل پرتاب شد به جای اصلی خود باز گشت.

-کروشیو روونا

-ارباب چرا من ؟

-مرلین دم دست نبود بعدا یک کروشیو بزن از طرف من.

مرگخواران باز سکوت کردند و به ارباب خودشون نگاه کردند .تا اینکه...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده