جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
5 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
3
مهمانان
|
2
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
[[continious]] خورندگان مرگ
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1388/03/30
تولد نقش: 1388/03/30
آخرین ورود: جمعه 25 خرداد 1403 19:05
از: رو شونههای ارباب!
پستها:
5457

افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

-ارباب راستش،از سازمان ملل جادوگری اومده،گویا محفل به وضعیت حقوق جن های خونگی در خونه ریدل اعتراض کرده.سازمان هم لاکرتیا رو به عنوان بازرس فرستاده اینجا.
-چی؟!؟بازرس اونم توی خونه ما؟چطور جرات کردند؟
بعد سریع از روی تخت بلند شد و به سمت لاکرتیا رفت.هیچ بازرسی حق نداشت در کارهای او دخالت کند.
هکتور در حالی که ردای اربابش را گرفته بود،تلاش میکرد که او را منصرف کند.
-ارباب،خواهش میکنم صبرکنید.....ارباب،اگه بلایی سر این بازرس بیاد میدونیدچی میشه؟
لرد-بله میدونیم،اما مایلیم خودت بگی.در ضمن ردای مارو ول کن.
-ارباب،اگه این بازرس کوچکترین آسیبی توی خونه ی ما ببینه کل ملل جادوگری میریزن اینجا.اونوقت هممون میریم آزکابان ارباب.
-هکتور،تو مرگخوار بسیار با هوش و توانایی هستی،و ما در توانایی هات شک نداریم.
-ارباب شما از من تعریف کردید؟
-بله هکتور.و در ادامه میخواستیم بگیم که شما میتونی جوری که کسی به ما مشکوک نشه شر لاکریتارو از سر ما کم کنی.
-چی؟ارباب من؟
_بله هکتور،هم اکنون هم میخواهیم بخوابیم.صبح که بیدار شدیم مایل نیستیم که هیچ جنی اینجا ببینیم و البته هیچ بازرسی.
-چی؟!؟بازرس اونم توی خونه ما؟چطور جرات کردند؟
بعد سریع از روی تخت بلند شد و به سمت لاکرتیا رفت.هیچ بازرسی حق نداشت در کارهای او دخالت کند.
هکتور در حالی که ردای اربابش را گرفته بود،تلاش میکرد که او را منصرف کند.
-ارباب،خواهش میکنم صبرکنید.....ارباب،اگه بلایی سر این بازرس بیاد میدونیدچی میشه؟
لرد-بله میدونیم،اما مایلیم خودت بگی.در ضمن ردای مارو ول کن.
-ارباب،اگه این بازرس کوچکترین آسیبی توی خونه ی ما ببینه کل ملل جادوگری میریزن اینجا.اونوقت هممون میریم آزکابان ارباب.
-هکتور،تو مرگخوار بسیار با هوش و توانایی هستی،و ما در توانایی هات شک نداریم.
-ارباب شما از من تعریف کردید؟
-بله هکتور.و در ادامه میخواستیم بگیم که شما میتونی جوری که کسی به ما مشکوک نشه شر لاکریتارو از سر ما کم کنی.
-چی؟ارباب من؟
_بله هکتور،هم اکنون هم میخواهیم بخوابیم.صبح که بیدار شدیم مایل نیستیم که هیچ جنی اینجا ببینیم و البته هیچ بازرسی.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ایرما پینس در 1393/12/7 20:35:33
ویرایش شده توسط ایرما پینس در 1393/12/7 20:36:42
ویرایش شده توسط ایرما پینس در 1393/12/7 20:37:37
ویرایش شده توسط ایرما پینس در 1393/12/7 20:38:12
ویرایش شده توسط ایرما پینس در 1393/12/7 20:36:42
ویرایش شده توسط ایرما پینس در 1393/12/7 20:37:37
ویرایش شده توسط ایرما پینس در 1393/12/7 20:38:12
Underfed Vulture
قبل از صحبت کردن فکر کنید.
قبل از فکر کردن مطالعه کنید.
قبل از فکر کردن مطالعه کنید.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/08/19
تولد نقش: 1393/08/20
آخرین ورود: یکشنبه 7 بهمن 1397 19:42
از: این شهر میرم..:)
پستها:
336

صدای هق هق لاکرتیا در خانه ریدل ها می پیچید.
-تو حق نداشتی اونو بکشی!
الادورا فریاد زد:
-معلومه که حق داشتم!
میهمان جیغ کشید:
-نداشـــتـــــــی! اون به تو چیکار داشت؟
خشم لرد، لحظه به لحظه اوج می گرفت. بارها سعی کرده بود دعوای این دو خواهر را نادیده بگیرد، اما اینبار دیگر قابل بخشش نبود.
مدتی از نیمه شب گذشته بود. نجینی، به آرامی کنار تخت او می خزید. علامت روی ساعد دست چپش را لمس کرد. هکتور، فورا حاضر شد:
-بله ارباب؟
با این همه عصبانیت، حالت بی تفاوت صورتش را حفظ کرده بود:
-اونها رو ساکت کن!
-ساکت نمیشن ارباب!
شکاف چشمان لرد تنگ شد.
-ینی چی که ساکت نمیشن؟ اگر اینطوره، لاکرتیا رو بیرون کنید!
هکتور نگاه لرزانی به لرد انداخت.
-م... مگه نمیدونید ارباب؟
لرد از جا بلند شد و روی تخت نشست:
-فراموش نکن هکتور! ما همه چیز میدونیم! کدومشو میگی؟
هکتور به آرامی سر تکان داد:
-اون... اون کیه و از طرف کی اینجا اومده؟
لرد سرش را بالا تر گرفت:
-با اینکه میدونیم ولی مایلیم خودت برامون توضیح بدی!
-تو حق نداشتی اونو بکشی!
الادورا فریاد زد:
-معلومه که حق داشتم!
میهمان جیغ کشید:
-نداشـــتـــــــی! اون به تو چیکار داشت؟
خشم لرد، لحظه به لحظه اوج می گرفت. بارها سعی کرده بود دعوای این دو خواهر را نادیده بگیرد، اما اینبار دیگر قابل بخشش نبود.
مدتی از نیمه شب گذشته بود. نجینی، به آرامی کنار تخت او می خزید. علامت روی ساعد دست چپش را لمس کرد. هکتور، فورا حاضر شد:
-بله ارباب؟
با این همه عصبانیت، حالت بی تفاوت صورتش را حفظ کرده بود:
-اونها رو ساکت کن!
-ساکت نمیشن ارباب!
شکاف چشمان لرد تنگ شد.
-ینی چی که ساکت نمیشن؟ اگر اینطوره، لاکرتیا رو بیرون کنید!
هکتور نگاه لرزانی به لرد انداخت.
-م... مگه نمیدونید ارباب؟
لرد از جا بلند شد و روی تخت نشست:
-فراموش نکن هکتور! ما همه چیز میدونیم! کدومشو میگی؟
هکتور به آرامی سر تکان داد:
-اون... اون کیه و از طرف کی اینجا اومده؟
لرد سرش را بالا تر گرفت:
-با اینکه میدونیم ولی مایلیم خودت برامون توضیح بدی!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است!
Only Raven
I only wanted to have fun
learning to fly, learning to run :)
learning to fly, learning to run :)

{ بعد از هزاران سال.. حالا جاش روی سر صاحب اصلیش امنه.. }
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/08/08
تولد نقش: 1387/08/11
آخرین ورود: چهارشنبه 30 اردیبهشت 1405 17:15
از: ما گفتن...
پستها:
6961

سوژه جدید:
-ارباب بیچاره شدیم!
-حرف دهانتان را بفهمید! چاره ها هرگز برای ما تمام نمی شوند!
-ارباب بدبخت شدیم!
-بخت ما همیشه بد بوده و ما از این بابت به خود می بالیم!
-ارباب پلیدی بر ما چیره شده!
-مگه قبلا نشده بود؟!
آرسینوس ناامید نزد دیگر مرگخواران برگشت.
-بابا اینجوری که نمی تونم حرفمو بزنم! هر چی می گم یه جوابی دارن. چطوری بلایی رو که به سرمون اومده برای ارباب تعریف کنم؟
رودولف با یکی از قمه هایش آرسینوس را کنار زد.
-بکش کنار بچه! بلد نیستی با ارباب چطوری حرف بزنی. خودم می گم!
جلو رفت و تعظیمی کرد.
-ارباب بیچاره شدیم!
لرد سیاه با نگرانی سر را بلند کرد و به رودولف خیره شد.
-واقعا؟...چی شده؟!
صدای زمزمه "این دیالوگ من بودا" ی رودولف و " منم که همینو گفتم خب!" آرسینوس به گوش کسی نرسید. رودولف که هنوز در حال تعظیم بود شروع به توضیح دادن کرد:
-ارباب...خواهر الادورا بلک اومده. ظاهرا هم قصد موندن داره. می گه اسمش لاکریتاس!
آرسینوس از پشت سر اصلاح کرد: لاکرتیا!
لرد سیاه دوباره سرگرم خواندن آیات متناقض مورگانا و مرلین و اصلاح آنها به نفع خودش شد.
-این که اهمیتی نداشت. همتون برای همین جمع شدین و در حال مصرف اکسیژن داخل اتاق ما هستین؟ فکر می کنیم بتونیم چند روزی از خواهر یکی از یارانمون پذیرایی کنیم.
رودولف مردد بود که تعظیمش را تمام کند یا ادامه دهد...که اگر ادامه میداد دماغش به زمین می رسید و در آن حالت باید قمه هایش را چکار می کرد؟!
-ارباب مشکل این نیست. خودتون تشریف بیارین و ببینین....می شه من عمودی بشم؟!
لرد سیاه که متوجه شد یارانش دست بردار نیستند، آیات را به کنار گذاشت و به سمت اتاق الادورا حرکت کرد.
به محض رسیدن به مقصد، هکتور-که بسیار خودشیرین بود- جلو پرید و در را باز کرد. منظره داخل اتاق برای لرد سیاه عجیب بود!
-هوووم...یک ساحره و یک دو جین جن! گفتین خواهر الادوراست؟ چرا لباسش همچینه؟ نصف اتاقو گرفته! موهاشم ما رو یاد یکی از یارانمون می ندازه....مورگانا!...بهش بگین سلام خواهر الادورا! این اجنه اینجا چه می کنند؟ از اونجایی که خواهر الادورا هستین ما حدس می زنیم اینا رو برای گردن زدن به اینجا آوردین و ما از خونریزی بسیار خوشمون میاد.
لاکرتیا منتظر ترجمه مورگانا نشد.
-درود بر لرد سیاه! اتفاقا اینا جن های خیابونی هستن. تنها و بی سرپناه. سر راه که میومدم جمعشون کردم و آوردم که ازشون حمایت کنم. ببینین چقدر گوگولی هستن!
لرد سیاه نگاهی به جن های گوگولی که یکی از پرده یادگار سالازار اسلیترین بالا می رفت و دیگری از لوسترعتیقه لرد، آویزان شده بود و صدای تارزان در می آورد انداخت...ظاهرا این مهمان جدید کمی متفاوت بود!
-ارباب بیچاره شدیم!
-حرف دهانتان را بفهمید! چاره ها هرگز برای ما تمام نمی شوند!
-ارباب بدبخت شدیم!
-بخت ما همیشه بد بوده و ما از این بابت به خود می بالیم!
-ارباب پلیدی بر ما چیره شده!
-مگه قبلا نشده بود؟!
آرسینوس ناامید نزد دیگر مرگخواران برگشت.
-بابا اینجوری که نمی تونم حرفمو بزنم! هر چی می گم یه جوابی دارن. چطوری بلایی رو که به سرمون اومده برای ارباب تعریف کنم؟
رودولف با یکی از قمه هایش آرسینوس را کنار زد.
-بکش کنار بچه! بلد نیستی با ارباب چطوری حرف بزنی. خودم می گم!
جلو رفت و تعظیمی کرد.
-ارباب بیچاره شدیم!
لرد سیاه با نگرانی سر را بلند کرد و به رودولف خیره شد.
-واقعا؟...چی شده؟!
صدای زمزمه "این دیالوگ من بودا" ی رودولف و " منم که همینو گفتم خب!" آرسینوس به گوش کسی نرسید. رودولف که هنوز در حال تعظیم بود شروع به توضیح دادن کرد:
-ارباب...خواهر الادورا بلک اومده. ظاهرا هم قصد موندن داره. می گه اسمش لاکریتاس!
آرسینوس از پشت سر اصلاح کرد: لاکرتیا!
لرد سیاه دوباره سرگرم خواندن آیات متناقض مورگانا و مرلین و اصلاح آنها به نفع خودش شد.
-این که اهمیتی نداشت. همتون برای همین جمع شدین و در حال مصرف اکسیژن داخل اتاق ما هستین؟ فکر می کنیم بتونیم چند روزی از خواهر یکی از یارانمون پذیرایی کنیم.
رودولف مردد بود که تعظیمش را تمام کند یا ادامه دهد...که اگر ادامه میداد دماغش به زمین می رسید و در آن حالت باید قمه هایش را چکار می کرد؟!
-ارباب مشکل این نیست. خودتون تشریف بیارین و ببینین....می شه من عمودی بشم؟!
لرد سیاه که متوجه شد یارانش دست بردار نیستند، آیات را به کنار گذاشت و به سمت اتاق الادورا حرکت کرد.
به محض رسیدن به مقصد، هکتور-که بسیار خودشیرین بود- جلو پرید و در را باز کرد. منظره داخل اتاق برای لرد سیاه عجیب بود!
-هوووم...یک ساحره و یک دو جین جن! گفتین خواهر الادوراست؟ چرا لباسش همچینه؟ نصف اتاقو گرفته! موهاشم ما رو یاد یکی از یارانمون می ندازه....مورگانا!...بهش بگین سلام خواهر الادورا! این اجنه اینجا چه می کنند؟ از اونجایی که خواهر الادورا هستین ما حدس می زنیم اینا رو برای گردن زدن به اینجا آوردین و ما از خونریزی بسیار خوشمون میاد.
لاکرتیا منتظر ترجمه مورگانا نشد.
-درود بر لرد سیاه! اتفاقا اینا جن های خیابونی هستن. تنها و بی سرپناه. سر راه که میومدم جمعشون کردم و آوردم که ازشون حمایت کنم. ببینین چقدر گوگولی هستن!
لرد سیاه نگاهی به جن های گوگولی که یکی از پرده یادگار سالازار اسلیترین بالا می رفت و دیگری از لوسترعتیقه لرد، آویزان شده بود و صدای تارزان در می آورد انداخت...ظاهرا این مهمان جدید کمی متفاوت بود!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1393/12/7 1:01:15
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/08/08
تولد نقش: 1387/08/11
آخرین ورود: چهارشنبه 30 اردیبهشت 1405 17:15
از: ما گفتن...
پستها:
6961

پست پایانی
-بکشیمش؟!
-گلرتو؟ سخته خب! در جادوی سیاه تبحر داره.
-چاره ای نیست. مگه نمی بینی نوشته پست پایانی؟ داستان باید تموم بشه!
هکتور به شدت قانع شده بود. به همین دلیل به سراغ گلرت رفت.
-ببین عمو...می خوام صادقانه باهات حرف بزنم! ما تو رو آوردیم اینجا که ارباب رو خوشحال کنیم. ولی الان ارباب غمگین تر از قبل به نظر می رسه.
گلرت با بی تفاوتی شانه هایش را بالا انداخت.
-خب...به من چه؟ چیکار کنم؟!
-اگه ممکنه یه لطفی بکنین و بمیرین! الان سوژه رو گره زدین...باز هم نمی شه!
برخلاف هکتور، گلرت اصلا قانع نشد. هکتور که دید گلرت قصد مردن ندارن به فکر فرو رفت! آیا معجونی وجود داشت که بتواند مشکل را حل کند؟ معجون مرگ؟ معجون قانع کنندگی؟ معجون پایان سوژه؟
-دست ها بالا! تکون نخورین!
هکتور دست هایش را بالا برد...ولی در این حالت دیگر نمی توانست چانه اش را خارانده و متفکر به نظر برسد.
-اینجا چه خبره؟ شما کی هستین؟
سه جادوگر غریبه در حالیکه مورگانا، رودولف و سیوروس پشت سرشان ایستاده بودند با جدیت چوب دستیشان را به طرف گلرت گرفته بودند.
-به ما گزارش شده یه جادوگر سیاه در این اطراف دیده شده! خودش تسلیم بشه.
هکتور مسحور هوش و ذکاوت وافر ماموران وزارتخانه شده بود. آنها در خانه ریدل ها بودند و اصولا به هر سمتی که نگاه می کردند با جادوگر و ساحره ای سیاه مواجه می شدند!
ولی هکتور این موضوع را گوشزد نکرد. ماموران گلرت را شناسایی و دستگیر کرده و کت بسته به مقصد زندانی دور دست آپارات کردند.
مرگخواران باید به دنبال راه کم دردسر تری برای شاد کردن لرد می گشتند. مثلا جوشاندن هکتور در پاتیل معجون خودش!
پایان سوژه
-بکشیمش؟!
-گلرتو؟ سخته خب! در جادوی سیاه تبحر داره.
-چاره ای نیست. مگه نمی بینی نوشته پست پایانی؟ داستان باید تموم بشه!
هکتور به شدت قانع شده بود. به همین دلیل به سراغ گلرت رفت.
-ببین عمو...می خوام صادقانه باهات حرف بزنم! ما تو رو آوردیم اینجا که ارباب رو خوشحال کنیم. ولی الان ارباب غمگین تر از قبل به نظر می رسه.
گلرت با بی تفاوتی شانه هایش را بالا انداخت.
-خب...به من چه؟ چیکار کنم؟!
-اگه ممکنه یه لطفی بکنین و بمیرین! الان سوژه رو گره زدین...باز هم نمی شه!
برخلاف هکتور، گلرت اصلا قانع نشد. هکتور که دید گلرت قصد مردن ندارن به فکر فرو رفت! آیا معجونی وجود داشت که بتواند مشکل را حل کند؟ معجون مرگ؟ معجون قانع کنندگی؟ معجون پایان سوژه؟
-دست ها بالا! تکون نخورین!
هکتور دست هایش را بالا برد...ولی در این حالت دیگر نمی توانست چانه اش را خارانده و متفکر به نظر برسد.
-اینجا چه خبره؟ شما کی هستین؟
سه جادوگر غریبه در حالیکه مورگانا، رودولف و سیوروس پشت سرشان ایستاده بودند با جدیت چوب دستیشان را به طرف گلرت گرفته بودند.
-به ما گزارش شده یه جادوگر سیاه در این اطراف دیده شده! خودش تسلیم بشه.
هکتور مسحور هوش و ذکاوت وافر ماموران وزارتخانه شده بود. آنها در خانه ریدل ها بودند و اصولا به هر سمتی که نگاه می کردند با جادوگر و ساحره ای سیاه مواجه می شدند!
ولی هکتور این موضوع را گوشزد نکرد. ماموران گلرت را شناسایی و دستگیر کرده و کت بسته به مقصد زندانی دور دست آپارات کردند.
مرگخواران باید به دنبال راه کم دردسر تری برای شاد کردن لرد می گشتند. مثلا جوشاندن هکتور در پاتیل معجون خودش!
پایان سوژه
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/04/24
تولد نقش: 1393/04/28
آخرین ورود: یکشنبه 7 تیر 1405 17:52
از: پاتیل به پا شده!
پستها:
962

ملت مرگخوار که به دنبال منبع صدا بودند، بلاخره در آستانه در هیکل قد بلند، کشیده و زیبای مرد جوانی را دیدند که در اثر ضد نور بودن قابل تشخیص نبود. مرد خوشتیپ و جذاب که بلاخره بعد از چندین سوژه متوالی فکر میکرد ورود شکوهمندانه ای دارد هنوز قدم جلو نگذاشته بود که...
-کروشیو
هکتور که ورود با شکوهش با کروشیوی لرد به بوق رفته بود. نفس زنان گفت:
-ارباب... آخه به چه جرمی؟ چرا تو همه سوژه ها هر مدلی وارد میشم کروشیو میزنید؟
لرد که همچنان از فاز غمگین خودش کوتاه نمی آمد گفت:
-از ورود های تکراریت خسته شدیم. هر کجا که میریم تو رو میبینیم.
هکتور هم آهی کشید و برخاست و گرد و خاک لباسش را تکان داد کمی مکث کرد و انگار تازه فهمیده باشد چرا بی مقدمه و بدون ردا پریده بود وسط سوژه رو به مورگانا داد و بیداد کرد:
-کار تو نبود. من به اون جغده معجون دادم. کلی رو اون معجون کار کرده بودم تا وقتی به خورد جغده دادمش، تونست بره و گلرتو بیاره.
مورگانا که خون طلسم سازش به قُل قُل افتاده بود، جیغش به هوا بلند شد:
-من اون همه زحمت کشیدم، جغده رو طلسم کردم که وزن گلرت رو تحمل کنه. اونوقت تو تسترال داری به من میگی که کار خودت بوده؟
گلرت به میان حرف آن ها پرید و با حالتی متعجب گفت:
-مگه وزن من چقدره نوگلان من؟
هکتور و مورگانا همزمان دو طلسم راهی گلرت کردند تا پس از جا خالی دادن او و کمانه کردن طلسم ها با مسیرِ چیز مورفین، منوی مدیریت لودو، کله چرب سوروس و تعدادی از نقاط دیوار اتاق لرد مستقیم به لینی برخورد کند و باعث ریختن همه پرهایش شود.
ملت مرگخوار:
هکتور و مورگانا:
گلرت با دیدن آن وضعیت دستی به سر و رویش کشید و گفت:
-غنچه های گرامی، دعوا نکنید لطفا. الان منو به مهمونی آوردید اینجا یه آبی، آب میوه ای، کافه گلاسه ای چیزی بدید من بخورم.
و بعد از اتمام جمله اش روی تخت شخصی لرد ولو شد و دستش را دور گردن لرد انداخت.
دقایقی بعد- جلو در اتاق لرد
هکتور با عصبانیت گفت:
-ولم کنید من برم این مردک رو بکشم.
دِ میگم ولم کنید بذارید برم.
مورگانا سرفه ای کرد:
-اهم، هکتور کسی تو رو نگرفته. برو خب...
-اصلا به تو چه ربطی داره که تو کار من دخالت میکنی؟
ملت مرگخوار آهی کشیدند و بی توجه به هکتور و مورگانا که دوباره بر سر یک موضوع جدید مشغول گیس و مو کشی (چیه؟ نکنه انتظار دارید هکتور هم گیس داشته باشه؟ نخیر، نداره. هکتور مو داره، نه گیس.
) بودند، مشغول صحبت با یکدیگر شدند.
مورفین گفت:
-اگه کاری ندارید، من برم به چیژم برشم.
سوروس بی توجه به او گفت:
-حالا باید چی کار کنیم؟ دردسر غمگینی ارباب کم بود، حالا این مردک نوگل دوست هم اومده و ولمون نمیکنه. روی ارباب هم که تاثیر نذاشت. پیشنهادتون چیه؟
-کروشیو
هکتور که ورود با شکوهش با کروشیوی لرد به بوق رفته بود. نفس زنان گفت:
-ارباب... آخه به چه جرمی؟ چرا تو همه سوژه ها هر مدلی وارد میشم کروشیو میزنید؟
لرد که همچنان از فاز غمگین خودش کوتاه نمی آمد گفت:
-از ورود های تکراریت خسته شدیم. هر کجا که میریم تو رو میبینیم.
هکتور هم آهی کشید و برخاست و گرد و خاک لباسش را تکان داد کمی مکث کرد و انگار تازه فهمیده باشد چرا بی مقدمه و بدون ردا پریده بود وسط سوژه رو به مورگانا داد و بیداد کرد:
-کار تو نبود. من به اون جغده معجون دادم. کلی رو اون معجون کار کرده بودم تا وقتی به خورد جغده دادمش، تونست بره و گلرتو بیاره.
مورگانا که خون طلسم سازش به قُل قُل افتاده بود، جیغش به هوا بلند شد:
-من اون همه زحمت کشیدم، جغده رو طلسم کردم که وزن گلرت رو تحمل کنه. اونوقت تو تسترال داری به من میگی که کار خودت بوده؟
گلرت به میان حرف آن ها پرید و با حالتی متعجب گفت:
-مگه وزن من چقدره نوگلان من؟
هکتور و مورگانا همزمان دو طلسم راهی گلرت کردند تا پس از جا خالی دادن او و کمانه کردن طلسم ها با مسیرِ چیز مورفین، منوی مدیریت لودو، کله چرب سوروس و تعدادی از نقاط دیوار اتاق لرد مستقیم به لینی برخورد کند و باعث ریختن همه پرهایش شود.
ملت مرگخوار:
هکتور و مورگانا:
گلرت با دیدن آن وضعیت دستی به سر و رویش کشید و گفت:
-غنچه های گرامی، دعوا نکنید لطفا. الان منو به مهمونی آوردید اینجا یه آبی، آب میوه ای، کافه گلاسه ای چیزی بدید من بخورم.
و بعد از اتمام جمله اش روی تخت شخصی لرد ولو شد و دستش را دور گردن لرد انداخت.
دقایقی بعد- جلو در اتاق لرد
هکتور با عصبانیت گفت:
-ولم کنید من برم این مردک رو بکشم.
دِ میگم ولم کنید بذارید برم.مورگانا سرفه ای کرد:
-اهم، هکتور کسی تو رو نگرفته. برو خب...
-اصلا به تو چه ربطی داره که تو کار من دخالت میکنی؟
ملت مرگخوار آهی کشیدند و بی توجه به هکتور و مورگانا که دوباره بر سر یک موضوع جدید مشغول گیس و مو کشی (چیه؟ نکنه انتظار دارید هکتور هم گیس داشته باشه؟ نخیر، نداره. هکتور مو داره، نه گیس.
) بودند، مشغول صحبت با یکدیگر شدند.مورفین گفت:
-اگه کاری ندارید، من برم به چیژم برشم.
سوروس بی توجه به او گفت:
-حالا باید چی کار کنیم؟ دردسر غمگینی ارباب کم بود، حالا این مردک نوگل دوست هم اومده و ولمون نمیکنه. روی ارباب هم که تاثیر نذاشت. پیشنهادتون چیه؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

لرد با چشم هایی یکی به چپ و یکی به راست به مرگخواران و به گلرت نگاه کرد:
- این از کدام تیمارستانی فرار کرده؟ مووورفین؟؟؟؟ باز دوستای چپندر در هشتت رو آوردی تو مقر؟
گلرت بلاخره راضی شد دل از جغد بیچاره که تا جنازه شدن، فاصله چندانی نداشت بکند.
- سلام سلام سلام بر همه نوگلان... ای بابا شما که پلاسیده اید همتون!! خیلی خوب سلام بر شما پلاسیدگان باغ زندگی! این ابر پلاسیده چی میگه اینقدر نعره میزنه؟
لرد با چشم هایی گرد شده به این موجود از بند در رفته خیره ماند و به این فکر کرد که وقتی این قائله ختم شد، بگیرد پدر پدر پدرسوخته آورنده این را در بیاورد. البته سر و صداهایی که از طرف پنجره بلند شد مانع شد تا لرد باقی حرف های محفل وارانه گلرت را بشنود و مثل بقیه مرگخواران به این نتیجه برسد که :" این چرا اینقدر شبیه پروفسور ریشه؟"
مورگانا فاتحانه گفت:
- بلاخره تونستم !سرورم این همونی چکش خورده ایه که گفتیم میخواد بیاد زیر سایه تون!
حالا اینکه مورگانا این را از کجا میدانست در حالیکه اصلا در سالن نبود بر ما نامعلوم است: راوی!
مورگانا :
- خوب پست ها رو خوندم! اقا سوژه رو منحرف نکن!
بله بله...
لرد به مورگانا خیره شد و گفت :
- خوب به تو چه؟
چشمان مورگانا با افتخار برقی زد.
- خوب من آوردمش ارباب! طلسم من تونست اینو با این سرعت بیاره والا این جغد ریقماسی، اینو تا سر کوچه هم نمی آورد!
صدای اعتراضی، رشته تفکرات لرد را پاره کرد.
- کار تو نبود!
- این از کدام تیمارستانی فرار کرده؟ مووورفین؟؟؟؟ باز دوستای چپندر در هشتت رو آوردی تو مقر؟
گلرت بلاخره راضی شد دل از جغد بیچاره که تا جنازه شدن، فاصله چندانی نداشت بکند.
- سلام سلام سلام بر همه نوگلان... ای بابا شما که پلاسیده اید همتون!! خیلی خوب سلام بر شما پلاسیدگان باغ زندگی! این ابر پلاسیده چی میگه اینقدر نعره میزنه؟
لرد با چشم هایی گرد شده به این موجود از بند در رفته خیره ماند و به این فکر کرد که وقتی این قائله ختم شد، بگیرد پدر پدر پدرسوخته آورنده این را در بیاورد. البته سر و صداهایی که از طرف پنجره بلند شد مانع شد تا لرد باقی حرف های محفل وارانه گلرت را بشنود و مثل بقیه مرگخواران به این نتیجه برسد که :" این چرا اینقدر شبیه پروفسور ریشه؟"
مورگانا فاتحانه گفت:
- بلاخره تونستم !سرورم این همونی چکش خورده ایه که گفتیم میخواد بیاد زیر سایه تون!
حالا اینکه مورگانا این را از کجا میدانست در حالیکه اصلا در سالن نبود بر ما نامعلوم است: راوی!
مورگانا :
- خوب پست ها رو خوندم! اقا سوژه رو منحرف نکن!
بله بله...
لرد به مورگانا خیره شد و گفت :
- خوب به تو چه؟
چشمان مورگانا با افتخار برقی زد.
- خوب من آوردمش ارباب! طلسم من تونست اینو با این سرعت بیاره والا این جغد ریقماسی، اینو تا سر کوچه هم نمی آورد!
صدای اعتراضی، رشته تفکرات لرد را پاره کرد.
- کار تو نبود!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!

?How long will you have me in your memory
Always
Перерыв сердца людей. Осколки может сделать вас ударить ...
Кинжал в сердце иногда ... иногда ... иногда горло вашим отношениям веревки!
Святые люди ... черные или белые ... не сломать чью-то сердце.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/08/08
تولد نقش: 1387/08/11
آخرین ورود: چهارشنبه 30 اردیبهشت 1405 17:15
از: ما گفتن...
پستها:
6961

-بگین بیاد!
-ارباب خب نمی دونیم کجاس آخه!
-مگه نگفتین می خواد بیاد؟
-بله...می خواد..ولی خودش هنوز اینو نمی دونه. ما مایلیم پیداش کنیم و کمکش کنیم سریع تر به این حقیقت دسترسی پیدا کنه.
لرد سیاه که همچنان غمگین به نظر می رسید بدون اینکه وضعیت غم آلود خودش را به هم بزند به آرامی یقه مرگخوار وراج را گرفت و کشان کشان بطرف اتاق تسترال ها برد.
سایر مرگخواران برای بازماندگان آن مرحوم آرزوی صبر و طول عمر کردند و برگشتند سراغ مشکل خودشان!
لودو که در حال کلنجار رفتن با منوی مدیریت بود فحش بسیار زشتی به منو داد و چند بلاک به درد نخور از ناکجا آباد ظاهر کرد.
-گفتین زاغی رفته دنبالش...براش جغدم فرستادین؟
مورفین به سختی با حرکت سر جواب مثبت داد.
-ولی شاید ژغد پیداش نکنه!
ولی جغد گلرت را پیدا، و روی زاغی را کم کرده بود!
باد شدیدی وزید و پنجره با صدای مهیبی باز شد.
گلرت در حالی که سوار بر جغد سیاه رنگی بود پرواز کنان وارد خانه ریدل شد. صرفنظر از اینکه چطور جغد را وادار به تحمل وزنش کرده بود، برخلاف تصورش اصلا با ابهت به نظر نمی رسید. چون جثه کوچک جغد زیر هیکل درشت گلرت تقریبا گم شده بود.
پس از فرودی موفقیت آمیز، دستانش را ذوق زده به دو طرف گشود.
-من اومدم عزیزانم!
-ارباب خب نمی دونیم کجاس آخه!
-مگه نگفتین می خواد بیاد؟
-بله...می خواد..ولی خودش هنوز اینو نمی دونه. ما مایلیم پیداش کنیم و کمکش کنیم سریع تر به این حقیقت دسترسی پیدا کنه.
لرد سیاه که همچنان غمگین به نظر می رسید بدون اینکه وضعیت غم آلود خودش را به هم بزند به آرامی یقه مرگخوار وراج را گرفت و کشان کشان بطرف اتاق تسترال ها برد.
سایر مرگخواران برای بازماندگان آن مرحوم آرزوی صبر و طول عمر کردند و برگشتند سراغ مشکل خودشان!
لودو که در حال کلنجار رفتن با منوی مدیریت بود فحش بسیار زشتی به منو داد و چند بلاک به درد نخور از ناکجا آباد ظاهر کرد.
-گفتین زاغی رفته دنبالش...براش جغدم فرستادین؟
مورفین به سختی با حرکت سر جواب مثبت داد.
-ولی شاید ژغد پیداش نکنه!
ولی جغد گلرت را پیدا، و روی زاغی را کم کرده بود!
باد شدیدی وزید و پنجره با صدای مهیبی باز شد.
گلرت در حالی که سوار بر جغد سیاه رنگی بود پرواز کنان وارد خانه ریدل شد. صرفنظر از اینکه چطور جغد را وادار به تحمل وزنش کرده بود، برخلاف تصورش اصلا با ابهت به نظر نمی رسید. چون جثه کوچک جغد زیر هیکل درشت گلرت تقریبا گم شده بود.
پس از فرودی موفقیت آمیز، دستانش را ذوق زده به دو طرف گشود.
-من اومدم عزیزانم!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/04/24
تولد نقش: 1393/04/28
آخرین ورود: یکشنبه 7 تیر 1405 17:52
از: پاتیل به پا شده!
پستها:
962

پیش از آنکه آیلین بتواند یا بخواهد جوابی بدهد، دود سیاهی به هوا بلند شد. پس از محو شدن دود، در جایی که ایلین تا ثانیه هایی پیش در خلسه بود، سیوروس اسنیپ نشسته بود.
کارگردان با خشم وارد صحنه میشه:
- هزار بار به شماها نگفتم وسط سوژه شناسه هم عوض شد با همون قبلیه ادامه بدید؟ اصلا به شما چه ربطی داره شناسه عوض شده؟ کارتونو بکنید شماها.
یه بار دیگه...
- آواداکداورا!
لرد که از فریاد های کارگردان به تنگ اومده بود اون رو راهی دیاری دیگر کرد. باشد که دیگر بر سر ارباب صدایش را بالا نبرد.
- ذهنمون رو با صداش مشوش کرد.
خب چی میگفتیم ایلین؟ کجا رفت این ایلین؟
سیوروس که به علت هیجان شناسه جدیدش ویبره میرفت گفت:
- مادرمون به رحمت ارباب رفت. من از این به بعد به جاش زیر سایه اتونم ارباب.
-
فعلا به ادامه سوژه بپردازیم که به فنا نره بعدا شما یک فرم مجدد مرگخواری پر کنید. برای رفتن زیر سایه ما هم باید تو لیست قرار بگیرید عده زیادی این آرزو رو دارند. خب ما داشتیم میگفتیم، کدوم گلرت؟
سیوروس که بهانه مناسبی برای فرار از این پرسش یافته بود، گفت:
- من نگفتم ارباب، مادرمون گفت. ما هم به همین جرم 50 امتیاز از گریفی ها کم میکنیم.
لرد نگاهی به او کرد:
- جواب ما رو درست نمیدید؟ کروشیو سند تو آل...
سیوروس، در حالی که از شدت کروشیوی لرد موهای چربش به فرمت صاعقه زده ها سیخ سیخ شده بود، نفس نفس زنان گفت:
- نه ارباب، ما غلط بکنیم. راستش گلرت... یه جادوگره. میخواد بیاد خدمت شما، زیر سایه علامت شوم.
کارگردان با خشم وارد صحنه میشه:
- هزار بار به شماها نگفتم وسط سوژه شناسه هم عوض شد با همون قبلیه ادامه بدید؟ اصلا به شما چه ربطی داره شناسه عوض شده؟ کارتونو بکنید شماها.
یه بار دیگه...- آواداکداورا!
لرد که از فریاد های کارگردان به تنگ اومده بود اون رو راهی دیاری دیگر کرد. باشد که دیگر بر سر ارباب صدایش را بالا نبرد.
- ذهنمون رو با صداش مشوش کرد.
خب چی میگفتیم ایلین؟ کجا رفت این ایلین؟سیوروس که به علت هیجان شناسه جدیدش ویبره میرفت گفت:
- مادرمون به رحمت ارباب رفت. من از این به بعد به جاش زیر سایه اتونم ارباب.
-
فعلا به ادامه سوژه بپردازیم که به فنا نره بعدا شما یک فرم مجدد مرگخواری پر کنید. برای رفتن زیر سایه ما هم باید تو لیست قرار بگیرید عده زیادی این آرزو رو دارند. خب ما داشتیم میگفتیم، کدوم گلرت؟سیوروس که بهانه مناسبی برای فرار از این پرسش یافته بود، گفت:
- من نگفتم ارباب، مادرمون گفت. ما هم به همین جرم 50 امتیاز از گریفی ها کم میکنیم.
لرد نگاهی به او کرد:
- جواب ما رو درست نمیدید؟ کروشیو سند تو آل...
سیوروس، در حالی که از شدت کروشیوی لرد موهای چربش به فرمت صاعقه زده ها سیخ سیخ شده بود، نفس نفس زنان گفت:
- نه ارباب، ما غلط بکنیم. راستش گلرت... یه جادوگره. میخواد بیاد خدمت شما، زیر سایه علامت شوم.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هکتور دگورث گرنجر در 1393/6/9 22:10:25
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1391/05/20
آخرین ورود: یکشنبه 27 اردیبهشت 1394 13:15
از: مد افتاد ساطور، الان تبرزین رو بورسه!
پستها:
572

موبایل نویسنده در مقابل شکلک ها مقاومت میکند!
-------
-زیر سایه ارباب، دست به کارهای مشنگی هم میزنید پس!
آنتونین دو متر از جا پرید و شتر شد به سقف!* بقیه با هول و ولا برگشتن و لرد رو دیدن که در آستانه در ایستاده بود.
لینی با نگرانی گفت:
-اربااااااب؟! از کجای حرفامونو شنیدین؟!
لرد چند قدم نزدیک تر اومد و چشمش خورد به آیلین که هنوز در حالت خلسه بود:
-این چرا اینجوری شده؟ آیلین! ما وارد شدیم، احترام بذار!
خیال لینی راحت شد، با خودش گفت:
-ظاهرا از هیچ جاش!
لرد دستش رو جلوی صورت آیلین تکون داد و وقتی دید آیلین واکنشی نمیده، چوبدستیشو درآورد و طلسمی به طرفش شلیک کرد. آیلین روی زمین پرت شد و از خلسه در اومد.
-کیه؟ کیه؟ چی شده؟ گلرت پیدا شده؟ اوپس...سرورم!:|
-گلرت؟! کدوم گلرت آیلین؟!:-w
آیلین آب دهنش رو قورت داد. ظاهرا خراب کاری به بار اومده بود!
*به فتح شین و کسر ت!:|
-------
-زیر سایه ارباب، دست به کارهای مشنگی هم میزنید پس!
آنتونین دو متر از جا پرید و شتر شد به سقف!* بقیه با هول و ولا برگشتن و لرد رو دیدن که در آستانه در ایستاده بود.
لینی با نگرانی گفت:
-اربااااااب؟! از کجای حرفامونو شنیدین؟!
لرد چند قدم نزدیک تر اومد و چشمش خورد به آیلین که هنوز در حالت خلسه بود:
-این چرا اینجوری شده؟ آیلین! ما وارد شدیم، احترام بذار!
خیال لینی راحت شد، با خودش گفت:
-ظاهرا از هیچ جاش!
لرد دستش رو جلوی صورت آیلین تکون داد و وقتی دید آیلین واکنشی نمیده، چوبدستیشو درآورد و طلسمی به طرفش شلیک کرد. آیلین روی زمین پرت شد و از خلسه در اومد.
-کیه؟ کیه؟ چی شده؟ گلرت پیدا شده؟ اوپس...سرورم!:|
-گلرت؟! کدوم گلرت آیلین؟!:-w
آیلین آب دهنش رو قورت داد. ظاهرا خراب کاری به بار اومده بود!
*به فتح شین و کسر ت!:|
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج

