جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

15 کاربر(ها) آنلاین هستند (11 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  118 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  125 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  251 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  166 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  205 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: سه‌شنبه 11 فروردین 1394 18:12
نمایش جزئیات
آفلاین
دوئل با فلفل!
"خونه"

***

خونه..
خونه‌ی آدم کجاست؟..
نه..
خیلی قبل‌تر از اون..
خونه..
چی هست؟!


- هیشکی به خونه‌ها فک نمی‌کنه ماگت.

از میون پنجره پرید تو خونه و گربه‌شم، دنبالش. روی زمین که قدم برمی‌داشت، گرد و خاک بلند می‌شد، می‌چرخید دور مُچش و دوباره می‌نشست رو زمین. صدای جیرجیر میومد. انگار.. انگار که خونه داشت ناله می‌کرد.

رفت سمت راه پله‌ی بزرگی که یه روزی می‌شد با کلمه‌ی "اشرافی" توصیفش کرد. آروم دستشو کشید روی نرده‌های راه پله.
- هی.. سلام..

لبخند زد. بیشتر انگار برای خودش، تکرار کرد:
- هیشکی به خونه‌ها فکر نمی‌کنه ماگت.

یه روزی خونه‌ی قشنگی بود. یه روزی آدمای زیادی دوسش داشتن. آدمای زیادی آرزو داشتن دعوت بشن بهش. آدمای زیادی توش می‌رفتن و میومدن. تو باغش می‌چرخیدن. کنار پنجره‌هاش گریه می‌کردن.

- ولی همه‌شون تنهات گذاشتن، نه؟..

می‌دیدمشون.
نه این که اهمیتی به "اونا" بدم.
فقط..
می‌خواستم بدونم..
"خونه‌ کجاست؟.."


می‌رفت جلو جلو برای خودش. بلند بلند با گربه‌ش حرف می‌زد:
- ببین. اینجا جاییه که بچه کوچیکه اولّین قدماشو برداشته. اینجا.. اینجا باید جایی باشه که خواهرا با هم دعواشون شده، سمت هم چیز میز پرت کردن.. مهم نی چقد جادوگر باشی، پای دلت که میاد وسط می‌شی یه مشنگ ِ تموم عیار!

خندید.
گربه‌ی زشتش پشت سرش می‌رفت و واسه حرفای صاحبش تره هم خورد نمی‌کرد.

- ولی شرط می‌بندم خونه‌ی خوشگلی بوده! نه ماگت؟!

آه کشیدم. اگه اون گربه‌ی توئه، درکت از زیبایی‌شناسی واقعاً جای تردید داره!

- تنهاش گذاشتن همه‌شون. چطوری دلشون اومد تنهاش بذارن؟ خونه‌ی خودشون رو!
- وقتی یک جا ثابت بمونی، این اتفاقیه که میُفته بنفش!

نگاش می‌کردم. اون چه می‌فهمید از ثابت موندن؟ مثل همون علفای بی مصرفی بود که عاشقشون بود. می‌رفت مثلاً که آرزوها رو برآورده کنه و حتی فکر نمی‌کرد به آدمایی که پشت سر می‌ذارتشون. حتی فکر نمی‌کرد.. هیچ‌وقت فکر نمی‌کرد!
خندید. چشماش برق زدن. انگار که اون آدم ِ تازه ظاهر شده، براش مهم‌ترین آدم تو تموم دنیا بود.
- لردک!
- وانمود نکن از دیدن ما خوشحال شدی. ما ذهن‌جوی قدرتمندی هستیم.

انتظار داشت که بیاد سمتش و بغلش کنه. عه. علاقه‌ی بیخودی به بغل کردن ِ این و اون داشت. ولی نیومد. همونطوری جست و خیز کنان به سمت بقیه اتاقای عمارت رفت.

- ذهن‌جو بودن به چه دردی می‌خوره وقتی نمی‌تونی قلب آدما رو بخونی؟!

آخه ما خیلی به قلب تو اهمیت می‌دیم!

دنبالش رفت. ردای سیاهش روی زمین کشیده می‌شد و چشمای قرمزش، دنبال چیزی می‌گشتن.

این اتفاقیه که میُفته. تو می‌مونی و آدما می‌رن. سال‌های سال.. سال‌های سال.. می‌شینی به تماشای رفتن و اومدنشون..

- پس این چیزیه که تو هستی.
- بله؟!
- یه خونه.

سر جاش ایستاد. ویولت حواسش نبود. هنوز با کنجکاوی داشت توی اتاقا سرک می‌کشید و صداش رو می‌شد از توی یکی از اتاقا شنید.

به ما چی گفت؟
"خونه"؟!
به نظرمون شبیه توهین اومد!


- بله؟!!

وقتی جواب داد صداش انقدر خفه بود که آدم می‌تونست حدس بزنه فضولیش اونو زیر ِ تخت خواب کشونده تا یه چیزی رو بیرون بیاره. فضول! دختره‌ی فضول!
- یه خونه. تو یه خونه‌ای.

کم کم داشت عصبی می‌شد. البته این اتفاقی بود که برای همه آدمایی که ویولت بودلر رو می‌دیدن، میُفتاد.
- بهت اخطار می‌کنیم بنفش..

یهو جلوش سبز شد!
با سر و صورت ِ خاکی، نیشش تا بناگوشش باز بود. ولدمورت حتی دلش نمی‌خواست بدونه اون چیزایی که توی موهای دُم اسبی‌ش گیر کردن، چی هست!
- تو خونه‌شونی. وقتی ناراحتن. وقتی خوشحالن. وقتی عصبانی هستن یا خسته از جایی برمی‌گردن.. تو اونجایی. نه؟

لبخند زد.
- وقتی اوضاع خطرناک می‌شه، اینجا پناه می‌گیرن.

با سر بهش اشاره کرد.
- و همه می‌دونن..

سرشو گرفت بالا. نگاهش از سقف عمارت رفت سمت در و دیوارش. اتاقاش. راه پله‌ش. همه جا..
- هیچ‌جا امن‌تر از خونه نیست.

من..
ما..
ما خونه نیستیم!!
ما خونه‌ی هیچکس نیستیم!
اصلاً هم امن نیستیم!


با یه دست موهاشو تکوند. تو اون یکی دستش یه چیزی بود. آها.. همون چیزی که از زیر تخت بیرون کشیده بود.
یه قاصدک؟..
یه قاصدک که زیر تخت ِ اون خونه‌ی متروکه پناه گرفته بود؟..

از کنارش رد شد. احتمالاً داشت می‌رفت که قاصدکشو فوت کنه تا بره و خبرای خوب بیاره. این کاری بود که قاصدکا می‌کردن. می‌رفتن. می‌رفتن و هیچ‌وقت برنمی‌گشتن به خونه‌ای که بهشون پناه داده بود.
- توی این دنیای تسترال تو تسترالی که همه چی سیم‌ثانیه عوض می‌شه، دیدن ِ خونه‌ها به آدم قوّت قلب می‌ده.

همونطوری که دور می‌شد، ادامه داد:
- می‌دونی.. این که سرجاشونن.. این‌ که هیچ‌وقت عوض نمی‌شن.

برای همین اومدی اینجا؟ که یه خونه رو ببینی، قوّت قلب بگیری و بری؟..

- و مهمه که بهشون یادآوری کنی حواست بهشون هست. بهشون بگی می‌دونی چرا.. خب.. قیافه‌شون اینطوریه!

صدای خنده‌ش تو راهرو پیچید.
- مخصوصاً اگه یه خونه‌ی ترسناک مث اینجا باشن!

رفت.
حالا تنها بود.
یادش نمیومد دنبال چی اومد توی این عمارت.
به در و دیوار خونه نگاه کرد.
به جورایی خنده‌دار بود.

هیشکی اندازه‌ی اون حال ِ "شیون آوارگان" رو نمی‌فهمید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
But Life has a happy end. :)
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: شنبه 8 فروردین 1394 16:53
نمایش جزئیات
آفلاین
ایرما پینس
آرسینوس جیگر





در روز های سرد و بارانی زمستان،اهالی لیتل هنگلتون معمولا اوقات خود را در کافه ی کوچک روستا یا در خانه هایشان،در کنار آتش گرم بخاری میگذرانند.در چنین روز هایی دهکده از اوقات دیگر خلوت تر است و سکوت در آن موج میزند.
تعجبی ندارد که در چنین روزی هیچکس به زن بلند و لاغر سیاهپوشی که با کلاهی عجیب و مسخره،از حیابان اصلی دهکده میگذشت توجه نکند.اما گویا زن ماندن در خیابان اصلی را چندان عاقلانه نمی دید و طولی نکشید که وارد کوچه باریک کنار کلیسا شد و خیابان اصلی را پشت سر گذاشت.
در کوچه شدت باران کمتر بود و زن ناشناس برای اولین بار دستش را در جیب ردای بلندش کرد که از گردن تا نوک پایش را می پوشاند.و از جیبش تکه چوبی بلند و صیقلی بیرون آورد.با دقت نگاهی به اطراف انداخت سپس عینکش را از چشم برداشت.و با یک ضربه ساده آن چوب صیقلی بخار و قطرات آب موجود بر سطح شیشه عینک از بین رفتند.زن با احتیاط چوب را درون جیبش گذاشت و عینکش را به چشم زد.اگر همان لحظه کسی از پنجره کلیسا یا خانه های آن سمت کوچه نگاهی به آن زن میانداخت و با چشم پوشی از ظاهر و لباس عجیب آن زن به عینک بزرگ زن خیره میشد،صحنه بسیار جالبی میدید،صحنه ای عجیب تر از سر و وضع زن بد لباس.قطرات باران در حال بارش هنگامی که به نزدیکی عینک زن میرسیدنددر فاصله ی چند سانتی متری متوقف میشدند.
زن به راهش ادامه داد تا سر انجام به انتهای کوچه رسید.انتهای باریک کوچه به زمین مسطح و بایری باز میشد،که اهالی دهکده آن جا را زمین پشت کلیسا می نامیدند و در روزهای تابستانی محل بازی بچه های روستا بود.

زن سیاه پوش با قدم هایی بلند وارد زمین پشت کلیسا شد.سطح زمین از سطح کوچه پایین تر بود و به دلیل بارش باران مملو از گل و لای شده بود .
اما زن هیچ توجهی به گلی شدن ردا و چکمه هایش نداشت.نگاه او به تپه ای که در سمت چپ زمین بود دوخته شده بود.اهالی کهنسال لیتل هنگلتون هر گاه موضوعی برای گفتگو نمی یافتند صحبت درباره عمارت بزرگ روی تپه را پیش میکشیدند.آن جا را خانه ریدل ها مینامیدند.و از نظر همه اهالی دهکده
آن خانه قدیمی،ترسناک و چندش آور بود.در حدود نیم قرن پیش،صاحبان ثروتمند آن خانه همگی در یک شب به طرز مشکوکی از دنیا رفته بودند
در نظر تمام اهالی آن جا خانه ای کاملا متروک نیمه ویرانه و حتی زشت بود.
در حالیکه در نظر زن سیاه پوش غریبه که ایرما صدایش می کردند آن خانه، روشن، آباد مخوف و بسیار خواستنی به نظر می رسید.

ایرما مکث کوتاهی کرد و یک بار دیگر با خود اندیشید که چه چیز او را به آنجا کشانده! آیا ارزشش را داشت؟ چیزی در قلبش به حرکت در امده بود. و ایرما علی رغم اشتیاقش، نمیتوانست دست سرد ترس را هم ندیده بگیرد.




فلش بک


ساعت کاری کتابخانه در شرف اتمام بود،تنها چند دانش آموز سال هفتمی ریون کلاو هنوز مشغول مطالعه بودند.ایرمای بی حوصله،نگاهی به ساعت بزرگ کتابخانه انداخت.
-خانوم ها کم کم باید برای رفتن آماده بشید.

دختران ریون کلاو با کشیدن آهی از خستگی از جای خود بلند شدند.
گاهی با دیدن دانش آموزان مختلف به این فکر میکرد که باید در گروه ریون کلاو جای میگرفت.در حالی که کلاه گروهبندی در آغاز تحصیلاتش پس معطلی 3 دقیقه ای به اسلیترین فرستاده بود،ایرما هنوز هم
هنوز هم نمیفهمید کلاه در او چه چیز دیده بود که به نظرش، ایرما را شایسته حضور در اسلیترین می کرد.


دختر ها پس از خداحافظی از کتابخانه بیرون رفتند،و ایرما را با کتاب های محبوبش تنها گذاشتند.
ایرما به آرامی از صندلی خشکش برخواست گردنش را به چپ و راست حرکت داد.و چوبدستی در دست به سمت قفسه کتاب ها رفت.طبق طبق روالی از پیش تعیین شده به مرتب کردن کتابخانه میپرداخت،و امشب زمان مقرر بود.
به آرامی با چوبدستی به نزدیک ترین قفسه اشاره کردمجموعه چند جلدی فرهنگ لغات،مانند کارت های بازی به آرامی بر خوردند و به ترتیب شماره جلد مرتب شدند.کار را با چسباندن جلد کنده شده ی یک کتاب قدیمی ادامه داد،ایرما بر تمامی جادوهای صحافی اشراف کامل داشت.
کم کم ،کار قفسه اول به پایان رسید قفسه ی بعدی و بعدی وبعدی..

کارش را با حوصله و دقت انجام میداد و پیش میرفت،بخش های مختلف کتابخانه را آهسته پشت سر میگذاشت.
با صدای ضعیف ناقوس قلعه به خود آمد،ناقوس سه مرتبه نواخت.ساعت سه بعد از نیمه شب بود.
چطور متوجه گذر زمان نشده بود؟
نگاهی به اطرافش انداخت،در بخش ممنوعه بود،بخشی که دانش آموزان هاگوارتز حتی از سال اول آرزوی دسترسی به آن را داشتند،و استفاده از آن جز با اجازه اساتید امکان پذیر نبود.
ایرما هیچوقت دلیل علاقه بی حد دانش آموزان به این کتاب ها را درک نمیکرد،گرچه خود او شیفته کتاب بود اما کتاب های مورد علاقه او کتاب هایی نبودند که در آن ها نوشته شده باشد که چگونه میتوان شخصی را با زجر کشت.
با وجود خستگی به سمت نزدیک ترین قفسه رفت،نام کتاب ها و ترتیب چینش آن ها را از بر بود اما از محتوای آن ها اطلاعی نداشت.با خود فکر کرد" خیلی بده که یه کتابدار ندونه چه کتاب های کتابخونش،محتوی چه اطلاعات و مطالبیه! "و با این اندیشه دستش را دراز کرد و اولین کتاب را برداشت
"نقدی بر نظریه اصالت طلبی"کتاب را آرام و با دقت،طوری که انگار از جنس کریستالی گران و شکننده است برداشت.البته میان آن کتاب جلد مشکی و بلور سنخیتی نبود اما ایرما علاقه ای وسواس گونه به نگهداری و مراقبت از کتاب ها داشت.

به سمت نزدیک ترین میز رفت.میزی کوچک با یک صندلی،که در کنار پنجره چیده شده بود.
آرام و بی صدا صندلی را عقب کشید و روی آن نشست.از ورای پنجره به دریاچه که زیر نور مهتاب میدرخشید خیره شد،منظره ی زیبایی بود.
آرام کتاب را باز کرد،او به عنوان یک دانش آموز که در گروه اسلیترین جای گرفته بود،با "نظریه اصالت طلبی"آشنا بود.اما نویسنده کتاب ضمن شرح نظریه،آن را به چالش کشیده بود.
ایرما همیشه منکر هر تبعیضی بین دانش آموزان میشد،اما خودش خوب میدانست که همواره نسبت به خطاهای دانش آموزان اسلیترین،به دید اغماض نگریسته بود.
مطالعه را ادامه داد،هر چه از آغاز مطالعه او میگذشت،عصبانیت او بیشتر میشد،نویسنده همواره با بدترین الفاظ از فارغ التحصیلان گروه اسلیترین یاد کرده و آن هارا خبیث،پلید،شرور،ظالم و ستمگر معرفی نموده بود.
و تنها مدرکی که به خواننده ی کتاب ارایه میکرد،مرگخواران اسلیترینی بودند.
ایرما از زمان تحصیل با بعضی از مرگخواران آشنا بود و میدانست آن ها به بدی آن چه که دیگران میگفتند،نیستند.
"آن ها دیوانه های زنجیری نبودند که به پشتوانه جادو و اربابی قدرتمند دست به جنایت بزنند"
"آن ها افراد خبیثی نبودند که عاشق خونریزی و کشتن باشند"
"آن ها هرگز بی دلیل دست به کشتار نمیزدند"
ایرما به شدت از خواندن مطالب کتاب عصبانی بود،میدانست که مرگخواران پلید و بد ذات نیستند،آن ها فقط اعتقادات خاصی داشتند.اعتقاد به خون اصیل جادوگری(که ایرما تا حد زیادی با آن موافق بود)و یا اعتقاد به استفاده از طلسم های ممنوعه.
در آن شب مهتابی ایرما با خود عهد کرد که آرمان های و باور های مرگخواران را بهتر بشناسد،آرمان های مرگخواران و البته،اربابشان را.

و از آن شب کذایی،سه ماه میگذشت.فصلی که ایرما اوقات خود را صرف شناخت اهداف و آرمان های ارتش سیاهی کرده بود.در ابتدا برایش کمی سخت بود که بپذیرد کشتن یا شکنجه دادن افراد لازم است یا این که افراد ماگل زاده بدون هیچ چشمپوشی شایسته نابودی هستند،اما با گذر زمان،هرچه بیشتر رهبر مرگخواران،لرد سیاه را میشناخت اشتیاقش برای پیوستن به این گروه بیشتر میشد.
اما هنوز ترسی عظیم از این گروه و رهبرشان در دل داشت،در واقع حتی الان که به چند قدمی خانه ریدل ها رسیده بود،از انجام کاری که در پیش داشت مطمئن نبود.

به انتهای جاده منتهی به قصر رسید،نفس عمیقی کشید و نگاهش را به عمارت ریدل و دروازه ورودی دوخت،دروازه و نرده ها از آهن نازک و ظریفی بودند،اما ایرما حس میکرد کمتر نیرویی در جهان قادر به شکستن این محافظان بی جان و ورود بی اجازه به ساختمان سفید و بزرگ ریدل هاست.ساختمانی که نمای سفید مرمری آن هیچ سنخیتی با افرادی که در آن زندگی میکردند نداشت.
همه چیز از قبل هماهنگ شده بود،همکارش در هاگوارتز،سیوروس اسنیپ به او گفته بود که چطور میتواند به جرگه مرگخواران بپیوندد.دستش را به جلو دراز کرد و زنجیر ظریف منتهی به ناقوس کوچی که را محکم کشید،بلافاصله صدای مهیبی از ناقوس برخواست،و ایرما را از جا پراند،آن ناقوس کوچک چگونه صدایی به آن بلندی تولید میکرد؟
صدای قدم های سنگینی از سمت عمارت به گوش رسید،در هوای مه گرفته تنها توانست پیکری سیاهپوش را تشخیص دهد.
-تویی ایرما؟

صدای بم و سرد مردی بود،فورا صدا را شناخت و با صدایی ضعیف پاسخ داد
-بله،منم سیورس.

دروازه ورودی با صدایی خشدار در لولا چرخید و ایرما توانست وارد مسیر منتهی به قصر شود،اسنیپ بدون هیچ صحبتی به سمت عمارت بزرگ ریدل به راه افتاد وایرما با قدم هایی آرام به دنبال او جرکت کرد.کم کم عمارت ریدل در برابر او نمایان میشد،عمارتی که ترس و وحشت در هر تکه سنگ آن وجود داشت،چه افرادی که وارد آن شده بودند و هرگز مجال خروج پیدا نکرده بودند.
ایرما میدانست که حتی جان او هم در امان نیست،برای پوشیدن ردای مرگخواری از او امتحان به عمل می آمد،و اگر از این آزمون سربلند بیرون نمی آمد هیچ تضمینی برای ادامه حیات او وجود نداشت.
با صدای سیوروس به خود آمد،به انتهای مسیر رسیده بودند.در وردی ساختمان بزرگ و از جنس چوب بلوط بود،نا خودآگاه به یاد هاگوارتز افتاد،زمانی که برای اولین بار از در سرسرای ورودی خاگوارتز قدم به مدرسه گذاشت،نگران این بود که نتواند در هاگوارتز دوام بیاورد،در حالی که سرنوشت مقدر کرده بود او حتی پس از اتمام تحصیلات نیز در هاگوارتز بماند،آیا این شانس را هم داشت که بتواند در این خانه هم ماندگار شود؟
با خود اندیشید که در هردو ورود یک شخص همراه او بود،سیوروس یازده ساله در ورود به هاگوارتز و سیوروس میانسال کنونی.
به دنبال همکلاسی قدیمی اش از در ورودی گذشت و وارد سالن اصلی خانه ریدل شد،اجتماعی کوچکی از مرگخواران شامل چهار مرد و دو زن در سالن تشکیل شده بود که با ورود سیوروس و همراهش نگاهشان را به آن دو دوختند،ایرما عده ای از آنان را می شناخت،لوسیوس مالفوی و همسرش نارسیسا و خواهر نارسیسا،بلاتریکس.
بلاتریکس با اخم به ایرما مینگریست،آوازه ی علاقه ی جنون آمیز او به اربابش در همه جا ورد زبان بود.
و همه میدانستند که او دل خوشی از مرگخوران زن ندارد.
بلاتریکس با لحنی سرد و بی احساس شروع به صحبت کرد.
-ایرما،مدت زیادی از آخرین دیدار ما میگذره،چی باعث شده که تو از کنج کتابخونت بیرون بیای؟
ایرما به لحنی که سعی داشت محکم و قوی به نظر برسد پاسخ داد:خدمت به لرد سیاه.
-خدمت به لرد سیاه؟و با پوزخندی ادامه داد،الان مشخص میشه.سیوروس از این جا به بعد من مهمانمونو راهنمایی میکنم.
اینبار ایرما با راه نمایی بلاتریکس به مسیر ادامه داد،از دری کوچک در گوشه ی سالن وارد پله کانی شد که به زیر زمین منتهی میشد،و در آنجا از راهرویی تاریک و نمناک گذشت،راهرویی که دوطرف آن اتاق هایی قرار داشت،که بی شباهت به سلول زندان نبودند.
بلاتریکس در مقابل در اتاقی ایستاد.
-خب ایرما،احتمالا میدونی که هر مرگخوار برای پوشیدن ردای مرگخواری باید کاری رو برای لرد انجام بده،کارای سخت و در مواردی ناممکن،اما انگار شانس با تو یار بوده.
با پایان صحبتش،چوبدستی اش را بیرون کشید و اشاره ای به قفل در کرد،در با آرامی باز شد و ایرما و بلا وارد سلول شدند.
ایرما یک لحظه با دیدن صحنه مقابل چشمانش را بست،مردی در سلول به زنجیر کشیده شده بود که مشخص بود،به دفعات شکنجه شده است،سرتاسر بدن نیمه برهنه اش مملو از زخم و تاول بود و یکی از چشمانش تبدیل به حفره ای تاریک شده بود.

بلاتریکس دوباره به حرف آمد:این صحنه رو هیچوقت فراموش نکن خانم کتابدار،سزای کسی که به اربابش خیانت کنه اینه.همواره به خاطر داشته باش که سرپیچی از دستورات ارباب ناممکنه و گرنه به سرنوشت آرسینوس بیچاره دچار میشی و لبخند ترسناکی به مرد محبوس،زد.

ایرما با صدایی لرزان پرسید:باید بکشمش؟
بلا که مشخصا از دیدن ترس ایرما راضی شده بود گفت:نه،هیچ اجباری نیست،میتونی همین الان اینجا رو ترک کنی،ما مانعت نمیشیم.

اما ایرما آمده بود که برای همیشه مقیم آن جا شود،پس چوبدستی اش را از جیب ردا بیرون کشید و به سمت آرسینوس یه زنجیر کشیده شده گرفت.
بلا مانند کودکانی که درباره شکلات و شیرینی صحبت میکنند با اشتیاق فراوان بار دیگر شروع به حرف زدن کرد:برات چند تا پیشنهاد دارم،میتونی با یک طلسم بدنشو یه چهار قسمت تقسیم کنی یا قلبشو از سینش بیرون بکشی یا....
ایرما لحظه ای وسوسه شد که از پیشنهادات بلا استقبال کند،اما ناگهان متوجه شد که این هم بخشی از امتحان است،مرگخواران هیچوقت شبیه عده ای خونخوار رفتار نمیکردند،اگر قرار بود کسی کشته شود کاملا آرام و بی صدا کشته میشد،چوبدستی اش را محم در دست فشرد و ورد مخصوص را بر زبان جاری ساخت.آوداکداورا
آرسینوس حتی فرصت نکرد صدایی از دهان نیمه بازش بیرون دهد،تنها درخشش نوری سبز و مرگ.
ایرما میدانست که در آزمون پیروز شده،دوباره به همراه بلا به راه افتاد،این بار میدانست که به کجا میرود،به محضر اربابش،میرفت تا داغی را بر ساعد دستش بپذیرد که گواهی بندگی و وفاداری او به ارباب تاریکی بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ایرما پینس در 1394/1/8 16:59:01
ویرایش شده توسط ایرما پینس در 1394/1/8 17:47:50
ویرایش شده توسط ایرما پینس در 1394/1/9 15:26:03
Underfed Vulture


قبل از صحبت کردن فکر کنید.
قبل از فکر کردن مطالعه کنید.



پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: شنبه 8 فروردین 1394 14:24
نمایش جزئیات
آفلاین
دوئل فلورانسو و ويولت بودلر :)

دستي دراز شد و شيشه ي باران خورده را پاک کرد اما بلافاصله دوباره شيشه از قطرات باران پر شد. زن اما با وسواس پافشاری مى کرد. بعد از نرده هاى آهنى پشت پنجره، مى شد درختان کاج را در دوردست ديد.

- آليس، خيس مى شى عزيزم.
- چى دارى مى گى؟ پسرم از هاگوارتز برمى گرده، خونه بايد تمیز باشه.. سارا! کجايى تو؟

و به سمت در بازگشت تا سارا را ببيند. دخترک لباس سفيدى، با کلافگى به چهارچوب در تکيه داد.
- چى شده عزيزم؟
- اين چه وضع حرف زدنه خدمتكار پررو..صد دفعه گفتم بندازمت بيرون ها! بيا کمک کن.

به سمت تخت هاى چوبى رفت و ملحفه هاى سفيدشان را مرتب کرد.
- فرانک! نمى خواى از رو اون تخت بلند شى؟

و بدون منتظر شدن براى جواب مشغول کار خود شد. موهاى قهوه اى اش را با گل سر سرخى پشت سرش جمع کرده و روى لباس سفيدش با رنگ صورتى روشنى نام" آليس لانگ باتم" نوشته شده بود. در آن سوى اتاق، فرانک آرام روى تخت دراز کشيده بود و سارا آمپولش را تزریق مى کرد. کارش که تمام شد از اتاق بيرون رفت و سنجاق را که نام" سيندرا" رویش حک شده بود به سينه اش زد.. حالا سارا يا سيندرا، مهم خوشحالى بيمارانش بود.

کمى آن طرف تر، در آن سوى خيابانى که سنت مانگو در آن قرار داشت در زير باران، نويل مقابل مغازه ى گل فروشى ايستاده بود. سال ها با مادربزرگش همان کار را مى کرد و حالا با مرگ او، تنها بود..البته نويل به تنهايى عادت داشت.

- همان هميشگى؟

لبخند کمرنگى دربرابر سوال تلخ فروشنده که ديگر نويل را خوب مى شناخت زد و جواب مثبت داد. رزهاى سرخ را از فروشنده گرفت و به سمت بيمارستان رفت. ساختمان قديمى اى که هر سال به زيباترين روش ها رنگ مى شد..به همان اندازه که بيرونش شيرين و دل نشين بود، داخلش تلخ و دردناك.

بلافاصله بعد از وارد شدن، بوى الکل بينى اش را پر کرد. سالن با هزاران مهتابى موجود، کاملا روشن بود.
- سلام نويل!
- سلام دکتر پيتر.
- اوه سلام خوش تيپ.. ديگه اينجا شده خونه ت ها! يه اتاق اجاره کن.
- ساکت شو لورا! سلام نويل..منتظرتن.
- ممنون سيندرا!

و آرام به سمت اتاق قدم برداشت. آليس با خستگی کنار فرانک نشست. مرد با مهربانى بوسه اى به پيشانى همسرش زد.
- همیشه خودت رو خسته مى کنى عزيزم.

و وارد اتاق شد. آليس با شوق به سمت پسرش دويد، انگار که نويل هنوز شش ساله است سعى کرد او را در آغوش بگيرد، اما قدش کوتاه تر از اين حرف ها بود و بازوان نويل درشت تر از آغوش او.
- دارى گريه مى کنى نويل؟ با کى دعوا کردى باز؟ نکنه وزغت گم شده عزيزم؟
- نه مامان. بارون صورتم رو خيس کرده.

و دست مادرش را که براى پاک کردن اشكش دراز شده بود بوسيد. آليس، نويل را روى تخت نشاند.
- بلاخره به خونه برگشتى..آه پسرم..اى بابا چرا اين قطرات بارون انقد خيس کرده صورتت رو؟ سارا براى پسرم چاى بيار گرم بشه.

نويل ديگر تاب نياورد. دستان مادرش را پس زد و صدایش را بالا برد.
- بسته ديگه لعنتى..بسته..ديگه خسته شدم..

صدایش مى لرزيد.
- اينجا خونه ى ما نيست..نيست. مى فهمى؟ من ديگه بچه نيستم. تا کى قراره همه به من بخندن؟ ها؟ کل بچگيم مورد تمسخر قرار گرفتم. با يه پيرزن غرغروى خشن زندگی کردم..اصلا فهميدى؟ تو فقط مشغول شيشه پاک کردن بودى! ديگه اون لوراى مستخدم هم منو مسخره مى کنه.

و بغضش ترکيد و با صداى بلند شروع به گريه کرد. دستانش را محافظ صورتش کرد و روى تخت نشست. آليس و فرانک اما گویا حتى يک کلمه از حرف هاى او را نفهميدند. مات و مبهوت نگاهش مى کردند. پسر شيرينشان، همان که همیشه لپ هايش سرخ بود و آليس موهاى قهوه اى اش را شانه مى کرد چرا اينطور شده بود؟ شاید چون در حال بالا رفتن از درخت زمین خورده و يا با پسر همسایه دعوا کرده بود. آليس آرام به سمت پسرش رفت، صورتاو را بالا آورد و بوسيد.
- حساب پسر همسایه رو مى رسم عسلم.. کسى حق نداره رو تو دست بلند کنه. حالا تو خونه اى ناراحت نباش.

نويل با هق هق جواب داد.
- اين..اينجا خونه ى ما نيست..اونم سارا نيست.. ما..مامان من خسته شدم.
- ششش..گريه نکن. هر جا تو باشى و پدرت، اونجا خونه ى منه.. هرجا تو و پدرت باشيد.

و بعد هم را بغل کردند. آدم ها شايد حافظشون رو از دست بدهند اما عشقشان را هرگز. هر جا با هم باشيم آنجا خانه ى ماست. :)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فلورانسو در 1394/1/8 14:30:17
ویرایش شده توسط فلورانسو در 1394/1/8 14:35:06
ویرایش شده توسط فلورانسو در 1394/1/8 15:21:13
تصویر تغییر اندازه داده شده


I'm James.
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: پنجشنبه 6 فروردین 1394 23:55
نمایش جزئیات
آفلاین
دوئل فرد و رون ویزلی با مزه ی خودم!


نوع پست:جدی، طنز وجد.

صبحی پر از شادی، استرس و دلنشینی شروع شده بود. گویا آفتاب دوباره متولد شده بود. کوه های پر فراز و نشیب مانع کامل دیدن خورشید بود. آسمان سرخ از لا به لای ابر های سفید خود را نمایان میکرد. نسیم خنکی میوزید. گویا همه ی چمن های جنگل شاد بودند زیرا با نوازش نسیم میرقصیدند. در میان جاده ی خاکی گل های سمبل و سوسن روییده بوند. اما ته جاده صدای جشن و سرور می آمد. صدای ترقه و قاشق و چنگال می آمد. گویا همه منتظر صبحانه ی خوشمزه ی خانم ویزلی بودند. صدای قهقهه ی جرج و ملچ و ملوچ کردن فرد برای غذایی خوشمزه با صدای جغجغه رونالد ویزلی کوکترین پسر خانواده قاطی شده بود. صدای گریه ی یک فروند نوزاد دختر، کل خانه را پر کرده بود. آقای ویزلی هم کنار بیل، چارلی و پرسی نشسته بود و هــــــــــــــــــــی سلفی میگرفت. هرچه بود بیل و چارلی ارشد شده بوند.. پرسی هم که هیچ وقت نباید از سلفی های پدرش دور می بود.

در آشپزخانه خانم ویزلی با شکم قلمبه اش داشت پن کیک درست میکرد.نگاهی از پنجره ی آشپزخانه به درختان جنگل انداخت.. گویا میدانس که روز پرشوری خواهد بود، زیرا هیچ وقت تولد فرد بدون شوخی نبوده و نخواهد بود. با لبخند شیرینی به کوکی هایی که آماده پخت بودند نگاه کرد. او که مانند برادر زن فاطماگل راه میرفت با سرعت هرچه تمام تر به سمت خمیر کوکی ها رفت.

در آسمان قرمز!

صدای جوجه جغدی که همیشه نامه های بچه هارا میبرد می آمد. در دو پنگال پاهایش دو نامه بود که به صراحت دیده میشد آرم هاگوارتز روی آن بود. این جغد قصه ی ما هـــــــــــــــــــــــــــــــــــی هـــــــــــو هـو میکرد. اصن قشنگ هو هو هم میکرد.

دوباره تو خونه 1 ساعت بعد موقع کیک خوردن!


فرد با موی قرمز صافش به جرجی که داشت از شکم درد میترکید نگاه میکرد. جرج هم خسته ـــس چرا هیچ کس درکش نمیکنه؟ هنوز شادی در میان خانواده به چشم میخورد. جرجی سه دقیقه زود تر از فرد کیکش را تمام کرده بود زیرا او سه دقیقه از فرد بزرگتر است. هرچه باشد نباید از یک کیک 10 تکه ای 3 تکه اش را میخورد. انسان جایز الخطاست. پرسی با غرور و تکبر همیشگی گفت:
-«جرج بی عقل! هزار بار گفتم این قدر نخور، اما شما برادرا احمق ترین انسانای روی زمینین!»

جرج شکمش را گرفته بود و داد میزد تا این که با اعصاب خوردی فراوان و اخم و تخم زیاد گفت:
-«بس کن پرسی، وسط دعوا با روده بزرگه و کوچیکه داری نرخ تعیین میکنی؟»

تا جرج این حرف را زد، صدایی از در آمد.. ناگهان قلب فرد تاپ تاپ زد. بیل سریعتر از یوزپلنگ به سمت در چوبی رفت. تا پادری را رد کرد چشمش به نامه ای که روی آن آرم طلایی هاگوارتز را روی آن دید با هیجان و خوشحالی گفت:
-«فردی، جرجی سریعتر بیاید اینجا! بدویید پسرا!»

و آنجا بود که فرد ویزلی برای اولین بار هیجان یک جادوگر بودن را تجربه کرد!

دو ماه بعد!

در تالار سرسرا هیجان و سرو صدای همیشگی وجود داشت. صدای معاون مدرسه خانم مک گوناگل به گوش میرسید. نام ها به ترتیب گفته میشد و در هر دقیقه به هر گروه یک نفر اضافه میشد. صدایی باعث خالی شدن قلب فرد شد.
-«فرد ویزلی!»

با آرامش کامل و به طور سنگینی از پله ها بالا میرفت. نگاهی پر از استرس به پروفسور دامبلدور کرد. چیز سنگینی روی خود احساس کرد و بلافاصله روی صندلی چوبی زوار در رفته نشست. کلاه به آرامی روی سرش نهاده شد. کمی از استرسش کم شد تا این که کلاه به صدا در آمد:
-«هــــــــــــــــــــــــوم.. میبینم که یه ویزلی دیگه اینجاست، معمولا ویزلیا به یه گروه میرن و اون گروه..»

هر لحظه استرسش بیشتر و بیشتر میشد.. نمیدانست چه بگوید اما..
-«گریفیندور!»

فرد ویزلی با خوشحالی و بپر بپر فراوان به سمت میز گریفیندور حرکت میکرد. انگار تمام دنیا را به او هدیه داده بودند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
میجنگم، زیرا من...

یک ویزلی ام



خوشحالم از تیم کارآگاهان بیرون آمدم و خداحافظ را گفتم! خداحافظ جن خانگی!!!
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: پنجشنبه 6 فروردین 1394 15:27
نمایش جزئیات
آفلاین
دوئل رون ویزلی و فرد ویزلی


اسمان تیره و تاریک میزبان قطرات باران شده بود که با صدای مهیبی بر بام خانه ها کوبیده می شد.شب بود و شهر در تاریکی مطلق فرو رفته بود.
کوچکترین پسر خاندان ویزلی بر خلاف همه در مقابل پنجره ی زیبا ی اتاقش نشست بود و با چشمان خسته اما هوشیارش به اسمان چشم دوخته بود.لباس خواب راه راه ابی رنگی که در سابق متعلق به پرسی بود در تن رون کمی شق و رق به نظر می رسید و مشخص بود که متعلق به او نیست. مو های شانه زده و مرتب و نارنجی رنگ رون جایش را به بهم ریختگی داده بود.
ساعت تاندون دار شهر ، با صدای بلند خود اهالی شهر را از نیمه شب باخبر می ساخت.
بعد از ساعت ها بالاخره پسر کوچک قصه ی ما چشم از پنجره برداشت و از جای خود برخاست و کش و قوس عظیمی به خود داد.نگاهی به اتاق کوچک خود ،که همچون مو های سرش نارنجی بود ، کرد.اتاق تاریک و سوت و کور بود و همانند اسمان تاریک بود و جز صدای باران صدایی از دل ان شنیده نمی شد.
به سقف نگاهی کرد و گوش داد ، انگار غول خاندان ویزلی نیز به خواب عمیقی فرو رفته بود.اهسته و ارام به سمت در اتاق خود رفت و ان را باز کرد.صدای جیر جیر در روغن نخورده ی اتاق رون در خانه پیچید اما کوچکترین لطمه ای به خواب دیگر ویزلی ها نزد.
از پله ها پایین امد .به اطراف خانه نگاهی انداخت .ارول جغد پیر خاندان ویزلی خسته از سفر در جای خود ارمیده بود .در طرفی دیگر از خانه پاکت هایی با نشانی هاگوارتز به چشم می خورد.
خاطرات امروز باری دیگر برای رون مرور شد.

نقل قول:
- رون زود باش دیگه صبحانه سر میشه ها باز نگی سرده...
این صدای مادر ویزلی ها،مالی ویزلی،بود که کوچکترین پسرش را به صرف صبحانه فرا می خواند. کمی بعد پسر کوچک ویزلی ها پله ها را دو تا یکی پایین امد تا به میز صبحانه برسد سپس با عجله نشست . ویزلی ها با اشاره مادر خانواده شروع به خوردن صبحانه کردند. کمی بعد صدای بال های جغدی بر فضا طنین انداخت و باعث چرخیدن سرویزلی ها به سمت پنجره شد.جغد هاگوارتز بود . نامه های هاگوارتز ویزلی ها را اورده بود اما نامه ی رون در میان انها به چشم نمی خورد.


فلش بک اول

رون اهی از ته دل کشید و دوباره به سمت اتاقش بازگشت .در اتاقش را پشت سر بست و با قدم های اهسته به سمت تختش رفت و جسم خسته اش را بر روی ان انداخت.سعی می کرد بخوابد اما نمی توانست ،.ذهنش پر از سوالات بی جواب بود .
به سقف چشم دخت و سعی کرد فکرش را تهی از هرچیزی کند تا شاید کمی به خواب فرو رود اما باز هم نتوانست. رون گمان می کرد تنها کسی که بیدار چشم به سقف دوخته تنها اوست ، اما نمی دانست کسانی که مدت ها بعد تبدیل به بهترین دوستانش می شوند نیز همین حال و روز را دارند.
هرمیون و هری ،هر دو از بیداری رنج می بردند و هیچ یک هم دلیل این بی قراری را نمی دانستند .
جالب بود که این چنین دل های این سه حتی اکنون که دوست یکدیگر نیستند از همین ابتدا با هم یکی باشد.

فلش بک دوم

-پروفسور؟
- بله مینرا؟
- به نظرتون بهتر نیست ...
- به هیچ وجه بهتر نیست.
-اما مگه شما می دونید چی می خوام بگم؟
-البته مینرا. چشم های براق تو تموم حرفهات را به جای زبانت می زنه. اما باید بهت بگم سه دانش اموز باقی مانده نیز مستحق امدن به هاگوارتز هستند ...
- بله،در مورد پاتر که شکی نیست .گرنجر هم دختر باهوشیه و در تمام درسهاش موفق بوده اما...ویزلی...
دامبلدور اهی از ته دل کشید و به ست پنجره ی اتاقش رفت و به منظره ی بارانی بیرون خیره شد و حرف مک گونگال را ادامه داد...
-او هم همانند برادراش پسر با هوشیه بنابر این دلیلی برای نیامدن او به هاگوارتز وجود ندارد.
وجود ندارد این کلمه کافی بود تا مک گونگال دیگر ادامه ندهد بنابراین به میز دامبلدورنزدیک شد و سه نامه ای را که بر روی میز طویل دامبلدور قرار داشت برداشتو به انها خیره شد .بر رو ی هر سه ناه با جوهر سبز رنگی ، نام دریافت کنندگانشان درج شده بود.
- پس من اینا رو می برم
دامبلدور سری تکان داد و مک گونگال بر رو ی پا چرخید و خارج شد.
لبخندی بر لبان مدیر پر قدرت هاگوارتز نشسته بود و زیر لب گفت:
-هری ... رون...هرمیون...موفق باشید.



فلش بک سوم

رون چشمهایش را باز کرد و به ساعت نگاه کرد، ساعت سه نیمه شب بود . ساعتی بدون اینکه بداند به خواب فرو رفته بود.به پنجره نگاه کرد، باران بند امده بود و اسمان بدون ابر دوباره نمایان شده بود.
از جای برخاست و جلوتر رفت.در مقابل پنجره ایستاد و به بیرون خیره شد.برایش کمی عجیب بود ، بارانی به ان شدت انتظار نمی رفت به این زودی دست از بارش بکشد.
چیزی به سرعت گذشت و توجه رون را به خود جلب کرد موجود کوچکی بود اما...
رون پنجره را باز کرد و سرش را بیرون برد .
نسیم ملایمی می وزید و مو های رون را نوازش می کرد. به دنبال موجودی که توجهش را جلب کرده بود ،گشت و سرانجام در کنار بوته های خانه ان را یافت.گربه ای با چشمان براق و زیبا در انجا نشسته بود.
-ااااه
رون این را گفت و پنجره را بست .به نظرش گربه ها دزد حوصله بودند . به سمت تختش رفت اما ....
پنجره بار دیگر باز شد .رون برگشت و به پنجره ی نیم باز خیره شد .مطمئن بود که پنجره را خوب بسته بود ...
شانه هایش را بالا انداخت وبا ابرو های گره خورده، دوباره رفت که پنجره را مثل قبل ببندد .
-مئو
سر رون با وحشت چرخید و دید گربه ای که چند لحظه پیش در کنار بوته ها بود اکنون در کنار تخت خواب رون نشسته بود و به او چشم دوخته بود.با صدایی خفه خطاب به گربه گفت:
-پیشته فسقلی...
اما حرفش ناتمام باقی ماند .گربه به جای انکه از پنجره بیرون بپرد تغییر شکل داد و به زنی بلند قد تبدیل شد .
زبان رون از ترس بند امده وبد و به زنی که در مقابلش بود نگاه می کرد.
-بسیار خب ویزلی ،اگز می خوای فریاد بکشی بکش اما بعدش از همین پنجره اویزونت می کنم
و با انگشت اشاره اش به پنجره اشاره کرد.سپس دستش را که بر روی ان چروک هایی ناشی از پیری به چشم می خوردداخل ردای سیز رنگ براقش برد و پاکت نامه ای در اورد و به سمت رون گرفت:
-بیا ویزلی این نامه ی هاگوارتزته .
رون به نامه نگاه کرد ،مهر بزرگ هاگوارتز بر روی ان به چشم می خورد .رون با دستان لرزان نامه را گرفت و دوباره به زن مقابلش خیره شد.
- بهتره درباره ی اتفاقاتی که امشب رخ داده با هیچ احدی حرف نزنی مگرنه خودت می دونی..
و حرکت انگشت اشاره اش عینک مربعی شکلش را بر روی صورتش جابه جا کرد.
-بسیار خب ، من باید برم ،شب بخیر ویزلی
و با حرکتی ناپدید شد.

فردای ان روز

- رون پشو،پشو رون
رون که با حرکت جنون اموز مادرش از خواب ببدار شده بود با گیجی پرسید:
- چی شده؟چیه؟
- نامه ی هاگوارتزت رسید،بهت گفتم که بهت گفتم تو هم مثل داداشات میری به همون مدرسه عزیــــــــــــــــــزم.
و رون را با محبت مادرانه اش به اغوش کشید و سپس به سرعت از جا برخاست و به سمت در پیش رفت.
-امروز صبحانه ی مخصوصی داریم به افتخار رون کوچولوی من امروز صبحانه ی بی نظیری خواهیم داشت .
و بیرون رفت.
رون که همچنان گیج بود به میز کوچک اتاقش نگاه کرد و نامه ی هاگوارتز را دید.به یاد خاطرات دیشب افتاد .
لبخندی از عمق وجودش بر روی لبانش نمایان شد .همانند فنری از جای برخاست و نامه ی هاگوارتز را برداشت و با سرعت بیرون رفت .

اسمان افتابی و شاداب اسمان غمگین شب را از خاطر ها پاک کرده بود همان طور که شادی جای غم را در دل رون گرفته بود.و این چنین ماجرا اغاز می شود...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: چهارشنبه 5 فروردین 1394 21:30
نمایش جزئیات
آفلاین
دوئل پرسیوال دامبلدور و رودولفوس لسترنج


دوراهی های زندگی غالبا به دست خود آدم ها خلق نمی شود بلکه در اکثر موارد این دست تقدیر و مشیت خداست که انتخاب های دشوار زندگی را رقم می زند.
با کمی دقت سوالی پدید می آید و ان اینست که چرا هر جا نام آلبوس دامبلدور به طور رسمی برده می شد علاوه بر اسم پدر ، اسم پدربزرگ و پدر پدربزرگ او هم حتما باید یاد می شد.. افرادی که از تاریخ خاندان دامبلدور مطلعند تنها به یادکردن تعداد اندکی از لیست افتخارات بلند بالای دامبلدور ها اکتفا می کنند اما این تنها صورت قضیه نیست!

پرسیوال دامبلدور در غالب رییس ویزنگاموت و مدیر هاگوارتز عادت داشت قرار های خود با اساتیدش را در مکان ها و زمان های نامتعارف تنظیم کند و البته اکثرا با اعتراضی هم مواجه نمیشد چرا که همگی میدانستند بودن با دامبلدورها حتی برای یک لحظه میتواند چقدر لذتبخش باشد...
از وقتی مدیر مدرسه نشانه های حقیقی یک غیبگوی واقعی را در کاساندرا تریلانی دیده بود خود را مجاب شده می دید بر این که جایگاه تدریس درس پیشگویی در هاگوارتز را دیگر خالی نگذارد.

- پیرمرد احمق خرفت بی شعور... همیشه اول آدم محصور حرف های قشنگش میشه و وقتی به خودش میاد می بینه چه کلاه گشادی سرش رفته! آخه دو و چهل و پنج دقیقه نیمه شب چه وقت قرار گذاشتنه؟! بازم خوبه جای نامربوط و پرتی رو تعیین نکرد!
مشخص نبود که استون هنچ جزو مکان های نامربوط و پرت از نظر عوام بود یا خیر ولی به هر حال این دامبلدور بود که باعث شده بود کاساندرا تریلانی ساعت دو و چهل و پنج دقیقه ی نیمه شب به دور محوطه استون هنچ بچرخد و بچرخد و بچرخد.

ناگهان چشمش بر روی تخته سنگی که انگار جدیدا از زمین روییده بود قفل شد و با تعجب و کمی لبخند گفت:
- تو نمیخوای دست از این کارات برداری پیرمرد؟ نا سلامتی سنی ازت گذشته!

صدای صاف اما راز آلود دامبلدور از پشت سر تریلانی با خنده جواب داد:
- سرعتت در تشخیص این زائده ستودنی بود اما متأسفانه باید به عرضت برسونم بازم رکب خوردی !

تریلانی با تعجب فراوان سرش را برگرداند که منبع صدا را پیدا کند و دامبلدور بلند قد را دید که پشت سرش ایستاده بود و سرش را با تعجب بیشتر به حال اول چرخاند و دید تخته سنگ اضافه دیگر وجود ندارد.
- تو داری منو میترسونی پرسیوال!
- دلیلی برای ترسیدن وجود نداره کاساندرا ... اینم که این موقع از شب کشوندمت اینجا برای اینه که میدونستم علاوه بر این که کاملا بیداری ، زمانیه که میتونی خوب فکر کنی و جوابم رو همین امشب بدی!
- چه چیز خاصیه که من رو این وقت شب تا اینجا کشوندی؟
- تدریس درس پیشگویی!.

تریلانی با خنده ی محسوسی گفت:
- پس دامبلدور پیر بعد از این همه سال بالاخره متقاعد شد و درک کرد که وجود پیشگویی برای جامعه چقدر مفی...
- دوست ندارم جواب این حرفت رو بدم .. اگر لازم بود به دفترم فرامیخونمت و میشینیم ساعت ها با هم سر این قضیه بحث می کنیم! میخوام امشب جواب قاطعانه به من بدی ... آره یا نه؟
- اجازه بده فکر کنم.

دامبلدور با اندک چرخش چوبدستی کاناپه بزرگی ظاهر کرد و روی آن لمید و با اندک خمیازه ای گفت :
- فقط تا سپیده سحر وقت داری!

تریلانی پشتش را به دامبلدور کرد و اندکی از تپه پایین رفت و نشست اما ..
چشمهایش در حدقه بالا رفت و تنها چیزی که باقی ماند سفیدی بود ، چروک های زیادی روی پیشانی اش افتاد و تمام صورتش خیس عرق شد.با چند سرفه ی سنگین صدایش طوری شد که با خس خس زیادی انگار از ته چاه در می آمد اما با این حال همچنان بلند بود:
- شمار زیادی از جادوگران به ظاهر سپید اما افراطی و خودسر دسته دسته در خیابان ها به راه می افتند و اندک خطاهای یومیه ی مردم در تقابل با همدیگر را به بهانه ی اخلاق مداری جوابی سخت خواهند داد ... هرج و مرج بر کل جامعه سایه می افکند ... در میان خاندان های بزرگ جادوگری اختلاف شدید می افتد و همه از هم دور می شوند... اعضای جوان تر خانواده ها به بهانه ی کار های محیر العقول از طرف ماگل ها مورد حمله قرار می گیرند و تلفات هم به دنبال آن وجود خواهد داشت... خطر بیش از همه در کمین چشم آبی های اصیل تر است... هیچ چیز خانواده ها را مستحکم نگه نخواهد داشت جز مایه ای در وجود پدران ... خیانت کار ها، دو رو ها، مستبد ها و دیکتاتور ها به حکومت و ریاست خواهند رسید ... جامعه ی سپید را حاله ای کدر در بر خواهد گرفففففففففت...

کاساندرا و پرسیوال چشم در چشم هم ایستاده بودند اما گویا تریلانی در هنگام حلول غیبگویی چیزی متوجه نمیشد و به همین علت از حضور دامبلدور در آن فاصله متعجب شده بود. وجود پیرمرد بلند قد را حاله ای ترسناک از نگرانی و آشفتگی فرا گرفته بود چرا که میدانست حالت اینچنینی یک پیشگو نشان از گفتن حقایق آینده دارد .

تریلانی تقاضای تدریس دامبلدور را پذیرفت و بدون هیچ صحبت دیگری رفت و پرسیوال دامبلدور را زیر آسمان سیاه شب تنها گذاشت.

تصویر اعضای خانواده پرمحبتش از جلوی چشمانش مدام رد میشد و حمله ی افکار بسیار ناخوشایندی به مغز پیرمرد را در بر داشت. دستان گرم کندرا ، چشمان آبی آلبوس ، خنده های پرشور ابرفورث و دخترانه های آریانا این بار دیگر گرمی بخش زندگی پرسیوال نبود و دیگر یاد آوری خط سرنوشت آنها پدر خانواده را بیش از پیش نگران و مضطرب می کرد. در پس همه ی این ها ، از به یاد آوردن جملات پیشگویی نیز به شدت وحشت داشت چرا که چراغ نگرانی را پرنورتر نمایان می کرد. ...
" هیچ چیز خانواده ها را مستحکم نگه نخواهد داشت جز مایه ای در وجود پدران"
"مایه ای در وجود پدران"
" پدران"
پدر خانواده چه چیز میتوانست داشته باشد که اعضای دیگر از آن کم بهره یا از اصل آن درون مایه بی بهره بودند؟
ایثار ... این جلوه ی زیبای مهر پدری ... این پدر خانواده است که دائما در حال دور کردن خطر از سر اعضای خانواده ی خود است و در حال حاضر که خطری قریب الوقوع خانواده ی پرسیوال دامبلدور را تهدید می کند او چطور می توانت ساکت و صامت پشت میز کارش بنشیند و دست روی دست بگذارد تا کارآگاهان وزارتخانه برایش خبر مرگ عزیزانش را بیاورند؟! پیرمرد حال سر یک دوراهی بود و حتی در صورت انتخاب راه درست تر ، در واقع روی لبه ی تیز یک شمشیر گام بر میداشت اما...

اما به یاد آورد که وقتی وزیر ، او را به عنوان رییس ویزنگاموت برگزید از او انتظار عدالت پروری را داشت و به همین علت سوگندی خورده بود و پیوندی بسته بود تا وجود دامبلدور را همیشه در کنار خود داشته باشد. از آن گذشته هاگوارتز هم که خانه ی دوم پرسیوال بود و عشق به تدریس و تعلیم باعث شده بود که پیرمرد و خستگی تبدیل به دو دشمن سرسخت گردند و باز هم اما...
اما اولویت اول خانواده بود ...
بزرگ خاندان دامبلدور مثل همیشه تصمیم درست را گرفت ... به همه ی تمایلاتش به هر قیمتی پشت پا خواهد زد تا از اولویت اول زندگی اش محکم و مستحکم صیانت و حراست کند.
--------------------------------
- استعفا؟ نه این امکان نداره ... من باهاش چهار ساعت مدام صحبت کردم!
- چرا قربان ... از دیروز تمام کارهای اداری ویزنگاموت رو به معاون خودش محول کرده و همین الان هم در حال جمع و جور کردن اتاقشه...
- چطور جرئت کرده؟ من جلوش زانو زده بودم ... به پاش افتاده بودم ... ازش خواهش کرده بودم منو تنها نذاره...

هنگامی که عقربه ی کوچک دستان عدد 6 را فشرد و عقربه ی بزرگ ، 12 را در آغوش کشید صدای بلند رعد و برق دومین دوشنبه ی دلگیر ماه اکتبر ، تالار ورودی وزارتخانه را در سکوت فرو برد. در آن ساعت از عصر تنها بخش شلوغ وزارتخانه ، دیوان عالی قضایی و ادارات تابعه اش بود اما دلگیری این دوشنبه را شنیدن خبر دیگری صدچندان کرد:

/دوستان ، همکاران ، عزیزان و شاگردان سابق و کنونی ام
سلام
دلم میخواست رو دررو با تک تکتان صحبت کنم و از صمیم قلب بگویم که چه حسی از این لحظات اسفناک دارم ... دلم میخواست یکایکتان را در آغوش بگیرم و از خاطرات شیرین گذشته صحبت کنیم و عمری که حقیقتا به بطالت نرفت اما در پی این خواست های قلبی ، در حال حاضر به شدت در برابر به زبان آوردن علت نگارش این نامه مقاومت می کنم و امیدوارم پوزش این پدر پیرتان را از بابت این سکوت بپذیرید ... به زبان آوردن دشواری های مسئولیت های خطیر کنونی که از باب محبت بر گردنم نهاده شده کافی خواهد بود و امیدوارم خلف بنده در این جایگاه بتواند ملکه ی عدالت را بر جامعه مان هرچه تواناتر حکم فرما کند.
با دلی آرام و قلبی مطمئن و البته در پس آن غم بسیار بزرگ دوری از جمع صمیمانه مان از همه ی شما خداحافظی می کنم ... امیدوارم خبط و خطاهایم و بداخلاقی هایم را به بزرگی خود ببخشید.
ارادتمند- پرسیوال دامبلدور – آزاد و رها بدون هیچ مسئولیت/

- حتی شوخیشم زشته!
-این نامه رو از خودت در آوردی دیگه؟!
- اورارد امروز که اول آوریل نیس که!

خدشه ای در لحن و صوت اورارد وارد نبود... اما معاون وزیر و رییس سنت مانگو این بار نتوانسته بود با چرخش لحن ، حقیقت نامه را کاملا القا کند...چرخی زد و پشتش را به جمع کارمندان ویزنگاموت و ادارات تابعه کرد و زیر لب غرید:
- جناب وزیر به بنده لطف دارن که همیشه ابلاغ اخبار ناگوار رو به گردن من میندازن!
دوباره برگشت و این بار با اندکی قوز و در حالی که موهای بلندش روی پیشانی اش ریخته بود زیر لب گفت:
- حقیقت داره ... وزیر میگه فقط و فقط به خاطر یک پیشگویی!

-------------------------------
- ازت ممنونم فردریک ... میشه چند دقیقه من رو تنها بگذاری؟
مرد جوان به سمت دامبلدور پیر تعظیمی کرد و با صدایی غمبار گفت:
- ولی آقا ... اینطوری نمیشه که؟ فقط من نیستم که! جواب بقیه رو چی میدید؟
- الان وقت صحبت در این مورد نیست فرد... گویا این اتفاق چند وقت پیش باید میفتاد..
قبل از این که دامبلدور جمله اش را تمام کند قیژقیژ ناراحت کننده ی پارکت کف اتاق و سپس صدای بلند بسته شدن در ، او و اتاق را در قعر تنهایی مطلق فرو برده بود.

- خب پیرمرد ... این تو و این تنهایی ... باید به هر صورتی که شده تمرین کنی تا کنار بیایی!

کف و دیوار های چوب کاری شده ی اتاق بزرگ رییس ویزنگاموت صدای خنده ی هولناک آن هیکل بلند قد را با طنین چند برابر به گوش های پیرمرد برگرداند و باعث شد برای لحظه ای ساکت شود. او میدانست در همین لحظاتی که او به اصطلاح غرق در تنهایی اش است عده ای در حال فاصله انداختن بین او و هاگوارتز هستند .. هاگوارتز، دومین مکان امن پس از خانه اش... پس از نگاه های سرشار از عشق و مهر و محبت کندرا، چشمان آبی ولیعهد ارشد، شورجوانی دومین پسر و دخترانه های یگانه دخترش نظر انداختن به آن قلعه ی باستانی منبع انگیزه ی نیرومندی برای ادامه ی زندگی پیرمرد بود و باز هم یک امایی دیگر...

حتی پاترونوس تنها فرد حاضر در آن اتاق کذایی هم با بقیه ی جادوگران تفاوت داشت ... با اندک چرخش چوبدستی یال و کوپال یک شیر نر زیبا نمایان شد و شیر جلوی پای او زانو زد و با صدای بمی گفت: - گوش به فرمانم قربان!

- به هاگوارتز برو ... به دفتر سابقم ... با سرعت هرچه بیشتر ... فقط دنبال فینیاس نایجلوس بگرد و هرچقدر توانایی ابراز عصبانیت داری سرش خالی کن و بهش بگو پرسیوال برخواهد گشت ... بهش بگو نمیذارم خون دل خوردن هام رو برای ساختن دوباره ی مدرسه پایمال کنی ... بهش بگو من از لحظات شیرین عمرم گذاشتم تا از هاگوارتز جایی بسازم که امثال بچه ها و نوه های تو بدون هیچ محدودیتی تربیت جادوییشون تکمیل بشه . بهش بگو هر جا لازم باشه با صدای بلند اقرار می کنم که کم آوردم و مغلوب یک بلک شدم اما خیالت راحت که نخواهم گذاشت لحظه ای از زندگیت بدون استرس و با آرامش بگذره ... بگو گور بابای وزارتخونه! اما از هاگوارتز دست بر نمیدارم!

شیر نقره فام به سمت هاگوارتز تغییر جهت داد ، شروع به دویدن کرد و از نظر ناپدید شد و با رفتنش فضای اتاق سرد و تاریک !. اما حرف پرسیوال بلوفی بیش نبود چرا که با خودش عهد حراست از اولویت اول زندگی یعنی خانواده را بسته بود و این دو مانعه الجمع به نظر می رسیدند.

قبل از آزاد شدن فکر دامبلدور پیر از قضایای مدرسه ی محبوبش رگه ای از آتش در هوا نمایان شد و سپس یادگار پدرش والفریک یا همان ققنوس شکوهمند که حالا به پسر بزرگش آلبوس تعلق داشت جلوی چشمان پرسیوال ظاهر شد. ققنوس نوک طلایی رنگش را از هم گشود ... صدای مضطرب آلبوس ، حوضچه ی رنگی احساسات پدر را مغشوش و مشوش کرد:
- بابا .. چرا کاری نمی کنی؟ وزیر همین الان اینجا بود و اعلام کرد به خاطر فشار کاری استعفا دادی! بگو دروغه بابا! تکذیبش کن! بابا کل وزارتخونه مطیعت هستن ... بابا میدونی کیو به عنوان رییس معرفی کرد؟؟؟ بابا یعنی طرف به آرزوی دیرینه ش رسید؟ بابا چطور میتونی تحمل کنی طرف به خاطر یه خطای کوچیک بچه ها رو شلاق بزنه یا وارونه آویزونشون کنه؟ بابا من جواب میخوام...
فوکس نوکش را بست و پرسیوال ، پرنده را بدون جواب نزد صاحبش باز گرداند.

قطره ی شفافی از گوشه ی چشم آبی رنگ پرسیوال روی گونه اش خزید و زیر لب گفت:
- تو از پیشگویی کاساندرا چی میدونی؟ تا پدر نشی نمیفهمی پسرکم...

هنوز فوکس نرفته بود که عقاب ترسناک وزیر همراه با یک نامه از پنجره ی نیمه باز اتاق وارد شد. عقاب دقیقا روی برگه ی استعفانامه نشست با با پنجه ی پای دیگرش بند نامه را باز کرد و با نوکش آن را روی میز گستراند و با آن چشم های غضب آلود چشم در چشم پرسیوال شد و بدون هیچ عمل دیگری پرواز کرد و رفت.
صدای خشن هربرت فورتسکیو رییس سابق هاگوارتز و وزیر فعلی سحر و جادو که انگار از حنجره ای پر از خط و خراش بیرون می آمد با لحنی مملو از ناراحتی و نگرانی متن نامه را در غالب گفتار آورد:-
- طبق معمول در همچین وقت هایی هیچ کدوم از دلایلت برای من قابل قبول نیست پرسیوال ! خیال کردم مواد درون دیگ دانش و علمت هنوز تازه س و نه ته گرفته و نه مونده شده ... آزمونت برای پذیرش استاد برای درس پیشگویی هاگوارتز بی نهایت سخت و بی رحمانه ست و خودت همیشه به شاگردات میگی به پیشگویی اعتنا نکنید اونوقت تو این موقعیت حساس میای چشم تو چشم من میشی و میگی فقط به خاطر پیشگویی؟ من فکر می کردم ارزش رفاقت بیش از این حرفاس پیرمرد! تو قسم خورده بودی و من هم ... یادت رفته؟ من اینجا با یک لشکر نیروی خودسر طرفم و هر کاری هم می کنم قضیه لجن مال تر میشه و هر کدوم از سر های این اژدها رو میزنم سر دیگه ای در میاد ... هر کاری می کنم باز خبر یک گند و افتضاح در یه جای این کشور در میاد که چشمام از حدقه میزنه بیرون ... این رسم رفاقت نیس پیرمرد ... تو قول داده بودی! استعفاتو امضا کردم ... بدون هیچ حرف دیگه ای فقط برو از جلوی چشمام دور شو....
-----------------------------

درست دو هفته بعد زلزله ی خانوادگی عظیم با پس لرزه های در غالب دعواها و بگومگوهای مداوم دوپسرش بر سر مسائل واهی شروع شد و به یکباره دخترش را در میان ماگل ها دید که...
ورق برگشت و خود پرسیوال باعث از هم گسیختگی خانواده اش شد ... فقط به علت عصبانیت ناگهانی یا شاید هم علاقه ی فراتر از حد به اعضای خانواده اش.
با تمام این حوادث انتظار داشت این پیام را به همه برساند که:
- " تا خودتون پدر و مادر نشید ، درک نمی کنید!"
روز خاص در تمام زندگی پرسیوال دامبلدور روزی بود که به خاطر حفظ خانواده اش از تمام تمایلاتش چشم پوشی کرد و به همین علت تحمل غذاهای مشمئز کننده آزکابان برای او آنچنان دشوار نمی نمود...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پیرم و گاهی دلم یاد جوانی می کند....
تو روح هرکی بد برداشت کنه









دامبلدور
یک دامبلدور
یک دامبلدور دیگر
من یک دامبلدور دیگر هستم
پیر آزرده دلی در انتظار بوسه ای از اعماق ته قلب
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: جمعه 29 اسفند 1393 16:40
نمایش جزئیات
آفلاین
آرسینوس جیگر
vs
ایرما پینس


سوژه: روزی که مرگخوار شدم!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

در یکی از کوچه های تاریک و کثیف شهر بزرگ لندن پیرمردی با لباس های پاره نشسته بود و با بغض و اندوه به انتظار مرگش بود.

همچنان که به گذشته و چیز هایی که از دست داده بود فکر میکرد یکی از عابران با لگدی به او زد ولی او چیزی نگفت، بیشتر از اینها در افکارش فرو رفته بود که با یک ضربه بخواهد از آنها خارج شود که ناگهان مرد غرید:
- هوی پیرمرد! داری راه ما رو سد میکنی! چرا نمیری تو یه جوب یا زیر یه پل تا بمیری؟

فلش بک:

آرسینوس جوان لبخندی به پدرش زد و با خوشحالی گفت:
- مطمئنم ایندفعه آزمایشم عمل میکنه پدر! مطمئنم که بالاخره میتونم معجون جوانی رو درست کنم!

پدرش که مردی چهارشانه و قدرتمند بود لبخندی زد و گفت:
- مطمئنم که میتونی پسرم!

آرسینوس همین را میخواست... تایید پدرش را و حالا آن را به دست آورده بود... پس لبخندی زد و به اتاقش رفت... زیر پاتیل را روشن کرد و مواد را داخل آن ریخت و سپس فاجعه... انفجار تمام قصر را نابود کرد و همه ی خانواده اش را کشت... فقط او باقی ماند... با چهره ای پیر و قدرتی مثل قدرت یک مرد بیست ساله! ولی همین فاجعه او را از خود متنفر کرد.

پایان فلش بک.

پیرمرد با یک ضربه ی دیگر رشته ی افکارش پاره شد، پس سرش را بالا آورد و به سختی با حرکت دستش موهای جو گندمی بلندش را از مقابل چشمانش کنار زد و با صدایی که گویی از ته چاه بیرون می آمد گفت:
- من اسم دارم! هنوز اونقدر پوچ و خالی نشدم که بتونی بهم بگی " پیرمرد"

مرد عابر با تعجب به چشمان سرد او نگاه کرد و یک قدم عقب رفت و در همان حال گفت:
- تو حق نداری با من اینطوری صحبت کنی! من به پلیس زنگ میزنم تا بیان از اینجا جمعت کنن!

پیرمرد با پوزخند و صدای آرام و سردش گفت:
- هر کاری میخوای بکن!

مرد وحشت زده در حالی که نگاه پیرمرد پشت سرش را میسوزاند از آنجا دور شد و پیرمرد به سختی در حالی که پاهایش میلرزید و دستانش را از شدت سرما به دور خود حلقه کرده بود از جایش بلند شد و با خود فکر کرد:« باید واسه امشب برم زیر یه پل... اگر همینطوری پیش بره با زجر میمیرم!» در همان حال که حرکت میکرد به این واژه فکر کرد.... مرگ... مرگ... پس کی به سراغش می آمد؟ او منتظر مرگش بود... ولی مرگی بدون زجر... مرگی که از آمدن سرباز میزد.

در همان حال که حرکت میکرد با نفرت تفی روی زمین انداخت و به سمت یک پل رفت تا برای یک شب دیگر زندگی کند...

همچنان که حرکت میکرد ناگهان ساختمان خرابه ای را مقابلش دید... میخواست از کنار آن عبور کند ولی حسی او را به درون ساختمان هدایت میکرد... آرسینوس نمیدانست این حس عجیبش چیست ولی نتوانست مقابل آن ایستادگی کند، پس وارد ساختمان شد.

در خانه:

بدون هیچ عجله ای در میان راهرو ها حرکت میکرد و به دیوار هایی که گچ هایشان فرو ریخته بود و به کف زمین که ترک خورده بود نگاه میکرد... اما حس میکرد چیزی درست نیست... این را در اعماق این خانه حس میکرد... حضور تاریک و سیاهی را حس میکرد ولی نمیدانست چیست، با این وجود دستش را در جیبش کرد و فقط برای قوت قلب چوبدستی اش را در دست فشرد... چوبدستی ای که به خودش قول داده بود دیگر هرگز از آن استفاده نکند.

به آرامی به زیر زمین خانه وارد شد... باید یک شب جهنمی دیگر را تا زمان مرگ میگذراند... پس روی زمین دراز کشید و بدون هیچ رخت خواب و پتویی روی سنگ سخت به خواب رفت.

صبح روز بعد:

پیرمرد با برخورد لگد بسیار محکمی به شکمش از خواب پرید و وحشت زده به ضاربش نگاه کرد... مقابلش پیرمردی قد بلند با ریش بلند سفید ایستاده بود و از ردای سیاهش مشخص بود که جادوگر است.

- تو... تو... تو کی هستی؟!
- من کسی هستم که تو رو انتخاب کردم!
- برام مهم نیست... من دیگه نمیخوام یه جادوگر باشم! میخوام بمیرم!
- مرگ برات هنوز مقدر نشده... یا بهتر بگم که زندگی هنوز برات ادامه داره آرسینوس جیگر!

آرسینوس اینبار با شنیدن نام خودش از زبان پیرمرد بلند شد و صاف نشست و با بهت به او نگاه کرد.
- تو کی هستی؟! من رو از کجا میشناسی؟!
- من مرلین هستم ... خدمتگزار ارباب تاریکی ها لرد ولدمورت کبیر!
- از من چی میخوای مرلین؟! نکنه میخوای من هم به دار و دستتون بپیوندم؟
- دقیقا همین رو میخوام! من استعداد جادوی سیاه رو در تو دیدم... حالا ازت میخوام که با من بیای... برای پیوستن به لرد سیاه و برای پس گرفتن قدرت گذشتت.
- من هیچ جا نمیام!

آرسینوس این را گفت و دوباره دراز کشید... ولی مرلین قوی تر از این حرف ها بود و با یک حرکت ناگهانی دست آرسینوس را گرفت و دو جادوگر با صدای پاقـی غیب شدند.

در مکانی نا معلوم:

دو جادوگر با صدای پاق بلندی در محوطه ای ظاهر شدند که با درختان بلند محاصره شده بود.
مرلین با آرامش و اطمینان گفت:
- ما با هم دوئل میکنیم! اگر تو بردی آزادی که بری و اگر باختی و خلع سلاح شدی باید مرگخوار بشی!

آرسینوس با تردید به او نگاه کرد و فهمید چاره ای ندارد پس گفت:
- قبوله... شروع کن!

مرلین به سرعت افسونی به طرف آرسینوس فرستاد و او با سرعتی غیر قابل تصور از خودش دفاع کرد.

- با اینکه مدت هاست دست به چوبدستی نبردی هنوزم خوب میجنگی... خیلی خوب، کروشیو!

آرسینوس که غافلگیر شده بود به سختی روی زمین افتاد و از شدت دردی که در اعماق وجودش او را میفشرد و له میکرد چوبدستی از دستش خارج شد... مرلین با آرامش خاصی جلو آمد و پایش را روی چوبدستی آرسینوس گذاشت و گفت:
- تو باختی آرسینوس... حالا باید با من بیای و مرگخوار بشی.

آرسینوس با وجود آنکه آثار درد در چهره اش نمایان بود به سختی خود را بلند کرد و گفت:
- خیلی خوب مرلین... من مرد قولم هستم... هرچه زودتر من رو ببر.

مرلین دست آرسینوس را گرفت و دو جادوگر با صدای پاق بلندی غیب شدند...

یک ماه بعد:

آرسینوس به لبخندی به دفتر خاطراتش و چگونگی مرگخوار شدنش نگاه کرد و در فکرش گفت:« اولش به زور... ولی حالا با علاقه، ایمان و وفاداری نسبت به ارباب!» این جمله را در ذهنش بر زبان راند، سپس آستین ردای سیاهش را بالا زد و به علامت شومش نگاه کرد... هر بار که به آن نگاه میکرد دلگرم میشد.

او که اکنون دوباره تبدیل شده بود به همان جادوگر و معجون سازی قدرتمند قدیمی ، دفتر خاطراتش را بست، به مقابل آینه ی بزرگ اتاقش رفت و خودش را در آن نگاه کرد... اکنون موهایش را کوتاه کرده بود و ریش هایش را اصلاح کرده بود... لبخندی زد، یک لبخند گرم و واقعی و به گوشه ی اتاق رفت و خودش را روی تخت انداخت و در حالی که به خواب میرفت با خود فکر کرد:« باید حتما بعدا از مرلین تشکر کنم... اگر منو انتخاب نمیکرد قطعا هنوزم گوشه ی خیابون ها افتاده بودم!» با این فکر به خواب فرو رفت تا روزی دیگر را زیر سایه ی اربابش شروع کند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: چهارشنبه 27 اسفند 1393 12:47
نمایش جزئیات
آفلاین
حریف زن داداش زن بابای جیغزه! :|

یازده سالگی سنی است که بچه های خانواده بلک با اولین چالش بزرگ زندگی شان مواجه می شوند. رسیدن یا نرسیدن نامه هاگوارتز. رسیدنش برابر یک ماه انتظار برای چالش مزخرف بعدی است و نرسیدنش به منزله حذف از شجره نامه. مهم نیست تا آن سن چقدر از خودتان جرقه های جادویی نشان داده اید(یا نداده اید) و بعدش اصلا جادوگر قابلی می شوید یا نه. نامه باید برسد و شما باید به هاگوارتز بروید. فشفشه به دنیا آمدن گناه بزرگی است که فقط با سوزاندن اسمتان، بستن یک پارچه قرمز خال خالی به سر چوب و جا دادن مایملکتان تویش، و پرتاب به بیرون از خانه با اردنگی، بخشوده می شود.

دست انداز بعدی گروه بندی است که برای خودش داستانی شده. کلاه گروهبندی تا اسم بلک را می شنود عزا می گیرد، در این حد یعنی! بچه های شجاع، باهوش، با پشتکار، ترسو، خنگ یا شل و ولی که همه بلااستثنا باید به اسلیترین بروند، چرا که شعار خانواده می گوید «توجورزپور» وگرنه You'll die for sure و کجا بهتر از اسلیترین برای اصالت جاودان؟

بعدش آزمون سمج از راه می رسد و گرفتن حال دورگه ها و گندزاده ها، بعدتر نوبت به فارغ التحصیلی می رسد که چندان اهمیتی ندارد، و آخرش دوباره اصالت جاودان از انتهای جاده برایتان دست تکان می دهد(انگار مثلا تا الان اصلا هیچ نقشی در زندگیتان ایفا نکرده و معصومانه منتظر بوده به همین انتهای جاده برسید!). بله، مرحله شیرین ازدواج. اصالت جاودان حفظ نمی شود مگر با ازدواج. و از آنجا که روز به روز گندزاده ها وقیح تر می شوند و پایشان به جامعه جادوگری بازتر و بازتر می شود، باید دست بجنبانید که اصیل زاده مذکر مورد نظر دیگر در دسترس نخواهد بود!

نامه من تا آخرین لحظه به دستم نرسید. جغد احمق نمی توانست خانه شماره دوازده را بین شماره یازده و سیزده پیدا کند. مدیر مدرسه همیشه می داند شما کجا ساکن هستید و آدرس های روی پاکت ها هیچوقت اشتباه نمی کنند؛ ولی کسی با جغد هماهنگ نکرده بود که پسر ارشد این خانواده را توی آتش سوزانده اند و پدر در راستای حفظ ایمنی باقی مانده بچه هایش، تصمیم گرفته خانه را از نقشه میدان گریموالد حذف کند.در نتیجه جغد که نمی توانسته نامه را بین زمین و هوا رها کند، هفته ها دور میدان چرخیده و با اضطراب بال بال زده و با خودش فکر کرده «برم؟ برگردم؟ بندازم همینجا؟ آدرسو دوباره بخونم؟ چه گلی به سرم بزنم خب؟!» و از آنجا که خوردن و آشامیدن حین ماموریت ممنوع است، هفته آخر روی درختی پشت خانه، از گرسنگی و تشنگی( و اضطراب؟) جان به جان آفرین تسلیم نمود. دیورون، جن پدرم، نامه را پیدا کرد. کتک مفصلی هم خورد که این چند هفته چرا پیدایش نکرده بوده.

بعد نوبت به گروه بندی رسید که حوصله دگ و دگ با کلاه چروک و نخ نمای گروه بندی را نداشتم و بهش گفتم هر غلطی میخواهد بکند و او هم غلط مورد نظرش، فرستادنم به هافلپاف را کرد. احتمالا خواسته حالی ازم بگیرد، یا بی حوصلگی آن روزم را با صبر و حوصله اشتباه گرفته. خرفت چروک مغز! سمج به خوبی سپری شد(با توجه به اینکه فینیاس قبل از من تمام افتخارات ممکن را درو می کرد، دیگر نیازی نبود هر جا سخن از جادوی اصیل است نام الادورا بدرخشد. فین به قدر کافی می درخشید.) و بالاخره بعد از هجده سال که به اندازه تمام چهار پاراگراف بالا و بیشتر از آن طولانی و عذاب آور بود، اصالت جاودان از انتهای جاده دست تکان داد. ازدواج.

***


-من می ترسم مامان!

مادرم تشر زد:
-خوبه، بترس! خیالم راحته که تو مثل اون آبروی خانواده رو نمی بری!

اون، ایزلا بود. لکه های سوختگی روی شجره همیشه «اون»، «ننگ خانواده»، «ذلیل مرده» یا «الهی جز بزنی که یه خانواده رو جز دادی بی حیا!» خطاب می شدند. ایزلا یک سال قبل از فارغ التحصیلی عاشق یکی از مشنگ زاده های سال هفتمی شد و الان اگر پسره ولش نکرده باشد، لابد با هم خوشبختند. شاید هم نیستند. من هیچوقت نامه هایش را نمی خوانم. دیورون تمامش را می سوزاند، به دستور پدر البته.

مادرموهایش را عقب زد و با عصبانیت از اتاقم بیرون رفت. آه کشیدم و خودم را انداختم روی صندلی جلوی میز آرایشم. آینه بازتابی از صورتم را نشان می داد که در پس زمینه کاغذ دیواری سبز و نقره ای، رنگ پریده به نظر می رسید. دیوار ها به رنگ ناکامی یازده سالگی ام نقاشی شده بودند؛ هیچوقت به صرافت نیفتادم رنگشان را عوض کنم. ولی فعلا که مهم نبود، باید حواسم را جمع می کردم که ناکامی جدیدی درست نکنم. به توصیه مادر، وظیفه ام از این قرار بود: زیبا، متین، موقر. فقط وارد میشی، میشینی جلوی پسره و توجهشو جلب می کنی. راضی شون کن! امیدوار بودم وظیفه پسره هم همین بوده باشد، بنابراین کار هردویمان ساده می شد.

زنگ در باعث شد از جا بپرم. گوش هایم را تیز کردم تا از ورای تپش قلبم که با شدت به قفسه سینه ام می کوبید، صدای طبقه پایین را بشنوم. خوشامد گویی...بسته شدن در...تعارف به نشستن...و بعد علامت مادرم. سه بار ضربه به نرده ها. به چشم هایم توی آینه زل زدم و تکرار کردم :
-زیبا، متین، موقر. بزن بریم الادورا بلک!

راه پله را با موفقیت طی کردم و به سالن پذیرایی رسیدم. خانم دوریل و پسرش با ورودم با بی میلی نیم خیز شدند و دوباره سر جایشان نشستند. باراباس دوریل با خودنمایی چوب بلند و باریکی را بین انگشتانش می چرخاند. چوب الدر بود قطعا. تعریفش را زیاد شنیده بودیم ولی هرگز ندیده بودیمش. با اشاره مادرم و اجازه خانم دوریل که خریدارانه سرتاپایم را نگاه می کرد، کنارش نشستم. دست کم ده سال از من بزرگتر بود و تقریبا تمام قسمت های دست و صورتش که میشد دید، زخمی و چاک چاک. مادرش باید دنبال دختر های زشت تر و ترشیده تری میگشت...پوف!

مادر ها با هم مشغول صحبت شدند و من و آقای تکه پاره که حرفی نداشتیم، در سکوت گوش می کردیم. چوب الدر آنقدر چرخیده بود که اگر دهان داشت قطعا بالا می آورد. شاید مثلا چند تا طلسم یا کمی جرقه های رنگی. تصمیم گرفتم محض تنوع هم که شده کمکی کمکش کنم. زمزمه کردم:
-آقای دوریل؟

باراباس بدون اینکه رویش را به طرفم برگرداند گفت:
-بله؟

لجم گرفت. صدایم را صاف کردم و جواب دادم:
-نترسید، اونقدر ها هم زشت نیستم که نتونید نگاهم کنید.

بند موقر به فنا رفت. دوریل نگاهم کرد و ابرویش را بالا انداخت. چین های دامنم را مرتب کردم و با بی اعتنایی ساختگی گفتم:
-این...چوبدستی یاس کبوده؟

باراباس گردنش را بالا گرفت و سینه اش را جلو داد-و حاضرم قسم بخورم با این کار لااقل پانزده سانتی متر به قدش افزوده شد!- و جواب داد:
-البته!
-میتونم ببینمش؟

بند متین هم در آستانه پاره شدن قرار گرفت. داماد آینده با بی اعتمادی به چشم هایم زل زد. چوبدستی خودم را بیرون کشیدم و ازانتها به سمتش گرفتم.
-مسلما جادوگر ماهری مثل شما با صاحب قبلی چوب جنگیده تا اونو به دست بیاره. اگه بخوام چوبدستتون رو بدزدم به راحتی می تونید دوباره از من پسش بگیرید. من به مهارت شما نیستم!

باراباس چشم هایش را تنگ کرد و بالاخره با بی میلی چوب بی نوا را که اگر دهان داشت آن را از طلسم هایی که بالا آورده بود پاک می کرد و فریاد می زد «الا دمت گرررررررررم!»، به من داد.

و درست همینجا، فاجعه رخ داد.

دیورون پیر و مشنگ که چای عصرانه را سرو می کرد، بعد از تعارف کردن چای به مادرهایمان، به سمت ما چرخیده بود. و درست وقتی چشمش به من افتاد که چوب الدر را توی دستم گرفته بودم و داشتم وانمود می کردم باراباس دوریلی هستم که دارد طلسم نهایی را به طرف صاحب قبلی چوب-که نقشش را خود باراباس ایفا می کرد- پرتاب می کند.

البته که طلسمی در کار نبود.

ولی وقتی دیورون جیغ کشید و سینی چای را به هوا انداخت، که در نتیجه اش فنجان های آب جوش روی من و همسر آینده ام ریخت، و چوبدست های هر دویمان جرقه های بی شماری بالا آوردند، دیگر نمی شد وانمود کرد نیت دوستانه ای در کار بوده. خانواده دوریل که خواستگاری را نقشه شومی برای تصاحب چوبدستی یاس کبود پسرشان به حساب آورده بودند، با چند سوختگی دردناک که کلکسیون زخم های آقا پسر را تکمیل می کرد،و خشم شدیدی که حتی از گوش هایشان بیرون می زد، خانه مان را ترک کردند.

و لازم به توضیح نیست که بعد از آن دیگر هرگز هیچ خواستگاری پایش را توی خانه ما نگذاشت.
و اصلا لازم به توضیح نیست که بعدش چه بلایی سر دیورون آوردم.

سنت گردن زدن جن های خانگی شاید کمی خشن به نظر برسد، ولی از این زاویه بهش نگاه کنید که دیگر هرگز هیچ جنی باعث نشد دختر های خانواده بلک مجرد باقی بمانند.

من جان اصالت جاودان را نجات دادم. بقیه هر چه می خواهند، بگویند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط الادورا بلک در 1393/12/27 13:24:38
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: دوشنبه 25 اسفند 1393 16:32
نمایش جزئیات
آفلاین
دوئل رودولف لسترنج با پرسیوال دامبلدور


یه روز دیگر برای رودولف بود...یک روز عادی دیگر...یک روز که مثل همیشه دیرتر از معمولِ دیگر جادوگران از خواب بلند میشد...هیچ اتفاق خاصی قرار نبود در این روز اتفاق بیفتد...اما...

رودولف بر روی تخت دراز کشیده بود...به دست و پاهایش نگاهی کرد...همه چیز سر جایش بود...اما چرا چنین حسی داشت؟!
به یاد کتاب مشنگی مسخ که توسط جادوگری به نام کافکا نوشته شده بود افتاد...همان حس را داشت...اما او بدون شک تبدیل به حشره نشده بود...کافکا بدون شک جادوگر بود...جادوگری که به دنیای مشنگی کوچ کرد...و البته به سزای اعمالش رسید...مرگی دردناک!

رودولف به زحمت از حالت دراز کش به حالت نشسته درآمد...چمانش هنوز به طور کامل باز نشده بود...او باید بلند میشد...اما با خود فکر کرد که چرا؟!
چرا باید بلند شود؟!مگر باید کاری انجام میداد؟! اصلا برنامه روزانه اش چه بود؟!

_خودت رو بشکن...خودت برای خودت نگه دار...خودت رو بساز...خودت برای خودت انگیزه بساز...زندگیت رو به چیزی نبند...دلبسته یک چیز نشو!

رودولف با خود اندیشید که چه حرفهای زیبایی!چه کسی این حرفها را زده بود؟!....اوه! بله...این حرفهای خودش بود...نصیحت هایی که به دیگران کرده بود...اما...فقط حرف بود!چون خودش تا به حال به آن عمل نکرده بود...

چشمانش حالا دیگر باز شده بودند...اما توان حرکت کردن نداشت...در اصل انگیزه ای برای حرکت کردن نداشت...اما همین که چمانش به چوب دستی اش افتاد،بی اختیار از تخت بلند شد و به سمت چوبدستیش رفت...همین که چوبدستیش را به دست گرفت،جرقه ای در ذهنش شکل گرفت...
_من دلبسته چوب دستیم...دلبسته جادو...دلبسته دنیایی جادویی...شاید بد نباشه یک روز فقط از چوب جادو استفاده نکنم...جادو نکنم...اصلا توی دنیایی جادویی نباشم...شاید بد نباشه یک روز برم دنیای مشنگی!

چوب جادوییش را کنار گذاشت...به سمت کمدش رفت تا لباس مناسب دنیایی مشنگی پیدا کند...و توانست لباسی که شبیه به لباس های کارگری مشنگ ها بود پیدا کند و بپوشد...چشمانش را بست و برای آپارات آماده شد...بر روی مقصد تمرکز کرد...لندن!

بنگ بنگ بنگ بنگ!

رودولف چشمانش را باز کرد...برج بیگ بنگ که ساعت 12 ظهر را نشان میداد و با صدای زنگ مانندش آن را به اطلاع همه میرساند،رو به رویش بود و رود تایمز پشت سرش...مشنگ ها نیز بدون توجه به اینکه چند لحظه پیش مردی از ناکجا آباد ناگهان اینجا ظاهر شده،مشغول بودند...عده ای با وسیله ای که آن را روی گوششان گذاشته بودند،در حال صحبت بودند...عده بیشتری هم همان وسیله ها را در دستاشان گرفته و با آن مشغول بودند...چند نفری هم بودند که در گوشه ای ایستاده و با هم عکس میگرفتند...

رودولف بار دیگر به ساعت بیگ بنگ نگاه کرد...ساعت 12 و 1 دقیقه ظهر بود...رودولف همیشه در این موقع ناهار میخورد...حالا هم گشنه اش بود...احتمالا مشنگ ها هم باید همین ساعت ناهار میخوردند... پس به دنبال مکانی که بتواند در آن چیزی بخورد،به راه افتاد...

سرانجام رستورانی پیدا کرد و داخل آن شد...به سمت میز خالی ای رفت و پشت آن نشست...سریعا زن جوانی که دفترچه و قلمی در دست داشت به سراغش آمد...
_خوش اومدین...چی میخورین؟!
_امممممم...راستش اومدم غذا بخورم!

زن با تعجب نگاهی به رودولف کرد...چند ثانیه ای به او خیره شد و بعد دوباره ادامه داد...
_خب...استیک داریم...فیش ...
_نه همون استیک!
_استیکش چه جوری باشه؟
_خوشمزه باشه!

زن دوباره نگاهی به رودولف کرد...اما اینبار نگاهی خشمگین...مشخص بود که قصد داشت چیزی به رودولف بگوید...اما پشیمان شد...چیزی درون دفترچه اش نوشت و به گفتن جمله ی "الان حاضر میشه" اکتفا کرد...
چند دقیقه بعد سفارش رودولف حاضر بود...منظره اشتها آوری بود...رودولف هم با ولع تمام شروع به خوردن غدایش کرد...
غذایش را که تمام کرد،از صندلی اش بلند شد و به سمت در خروجی رفت اما مردی کم مویی که پشت پیشخوان ایستاده بود او را صدا کرد...رودولف هم با تعجب مرد را نگاه کرد و به سمت او حرکت کرد..
_غذا خوشمزه بود؟!
_اوه...آره...خیلی خوب بود!
_خب...نوش جونتون...فقط فکر کنم هزینه اش رو یادتون رفت پرداخت کنید!

رودولف لحظه ای درنگ کرد...او با خود پولی نیاورده بود...
_واقعا متاسفم...من فراموش کردم...کلا فراموش کردم...الان پولی همرام نیست...توی خونه جا گذاشتم!
_مشکلی نیست...چیز قیمتی دیگه ای دارین که عوضش بدین یا بذارین پیش ما تا برین و با پول برگردین!
_شرمنده...هیچی همراهم نیست...گفتم که فراموش کردم!
_پیش میاد...نگران نباشید...فقط اگه زحمتی نیست دنبال من بیایید!

رودولف به دنبال مرد کم مو به راه افتاد...مرد کم مو او را به آشپزخانه برد و به سیک ظرفشویی اشاره کرد...
_شما یه زحمتی بکش...تا عصر همکارمون رفته یه جایی نمیاد..تا او موقع که همکارم بیاد زحمت ظرفها رو بکش...این جوری بی حساب میشیم!
_یعنی ظرفها رو بشورم؟!
_آره!

رودولف جلو خنده اش را گرفت...او میتوانست همین حالا آپارات کند و مرد را قال بگذارد...ولی ترجیح داد بماند و ظرفها را بشوید...به هر حال او آمده بود تا یک روز را در دنیایی مشنگی سپری کند...ظرف شستن هم جزیی از دنیایی مشنگی بود!

6 ساعت بعد!

رودولف از رستوران در حالی که دستانش به دلیل ظرف شستن سفید سفید شده بود،خارج شد...نگاهی به دور و برش انداخت و به راه افتاد...
رودولف در خیابان ها راه میرفت...راه میرفت...راه میرفت...
هنگامی که شب به نیمه رسید و صدای "بنگ بنگ" ساعت ها این را اعلام میکرد،رودولف دست از راه رفتن برداشت...او حالا درون پارکی بود...پارکی که در این موقع شب به نظر نمیرسید کسی به غیر از رودولف در آن باشد...بر روی نمیکتی نشست...در حالی که ساق پایش را ماساژ میداد به صحنه ها و منظره هایی که در چند ساعت گذشته دیده بود فکر کرد...
_کلاپ،فنس،رستوران،مغازه،سالن های نمایش،بانک و...مشنگ ها زندگی خسته کننده ای دارن!

این چیزی بود که رودولف از زندگی چند ساعته ای که در میان مشنگ ها داشت،فهمیده بود...کافاکای جادوگر چرا این دنیای ملال آور را به دنیایی پر هیجان مشنگی ترجیح داده بود؟!
رودولف آهی کشید...دوباره در افکار خودش غرق شد...میدانست آینده ای وجود داشت...آینده ای بود که بودن یا نبودن رودولف در آن مشخص نبود...و حضور در آن آینده از آرزو های رودولف بود...مدتها بود که چنین ارزویی داشت...اما نمیدانست که چگونه این آرزو را براورده کند! تنها عملی که برای این کار انجام داده بود،برجا گذاشتن یادگاری از خودش بود...

_خاطره!

رودولف با خودش حرف میزد...
_خاطره...خاطره...میتونم این خاطره رو از خودم به یادگار بذارم...عالیه...خاطره ای که خیلی ها اون رو تجربه نکردن...خاطره ی یک روز خاص....روزی که یک جادوگر،ساعاتی بدون جادو در کنار مشنگ ها زندگی کرد...

_داداش...چیژی با خودت داری یه آتیش کوچولو درشت کنیم؟!هوا شرده...یخ میژنیم!

مثل اینکه رودولف تنها نبود...مرد ژولیده ای که از پشت درختان سرش را بیرون آورده بود،با گفتن این جمله به رودولف فهمانده بود که در این پارک تنها نیست...
_واقعا دنیایی مشنگی به غیر از ملال آور بودن،مسخره و مزخرف هم هست...اصلا درک نمیکنم کافکا چه جوری اینجا زندگی میکرد؟! اوه...یادم اومد...کافکا زنگی نکرد...مردگی کرد!

رودولف این جمله را گفت و به قصد خانه آپارات کرد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: یکشنبه 24 اسفند 1393 23:52
نمایش جزئیات
آفلاین
مثل همیشه همراه خدمتکارم براى خوش گذرانى از خانه بيرون زده بوديم. من يک اشراف زاده بودم و هر کارى دلم مى خواست انجام مى دادم. خرید هاى فراوان، سفرهاى فرنگى، بازى گلف و همه و همه از مزاياى ثروتمندى بود. البته بماند کارمان همیشه زودتر از کار بقیه انجام مى شد چون ما در وزارت خانه دوستانى داشتيم..به هر حال پول باشد همه چيز درست مى شود. هر که گفته پول بد است و چرک کف دست، دروغ است. چرک دست که هيچ پول اگر چرک کمر هم بود من.. کيسه کش حمام مى شدم. همراه کاترین در خيابان ها گشت مى زدیم. من با بادبزنى صورتى خودم را خنک مى کردم و او چترى روى سرم گرفته بود تا مبادا پوست سفید و زيبايم تيره شود. البته ما ماشین هاى گران قيمت و شيکى هم داشتيم اما به هرحال ملت بايد ثروت و زيبايى من را مى ديدند..بايد چشم حسودان درمى آمد.

البته من در آن بين از دست فروش هاى خيابان وسايلى مى خریدم و يا اجازه مى دادم کفاشان کفش هايم را واکس بزنند و پولى دربياورند و يا حتى اجازه مى دادم آرایشگر به دستانم دست زده و ناخن هايم را لاک‌ بزند و کسب درآمد کند. کاترین همیشه مى گفت که اين رفتارهايم نشان مى دهد که من چقدر انسان خوب و پاک دلى هستم. مى گفت که من مانند فرشته ها مى مانم و خب..بله من اين ها را خودم هم مى دانستم..من خوب بودم.

آن روز هر که از کنارمان رد مى شد، سرى برايم تکان مى داد و خواهش مى کرد تا دستان مبارکم را ببوسد اما خب من اين افتخار را به همه نمى دادم مگر اينکه آن فرد يک نجیب زاده باشد. داشتم با کاترین درمورد لباس جديدم حرف مى زدم که ناگهان صداى نکره اى را شنیدم.
- ساقى امشب مى بده..
- ناز نفست پهلوون!
- حاجى دمت..آررره.

به کاترین اشاره کردم که به هيچ وجه نمى خواهم نگاهم به فقیر جماعت بيافتد. دست بر چشمان نازنينم گذاشتم تا از کنارشان بگذرم.
- آهای خانم خوشگله؟

وقتی کلمه ى خوشگل را شنیدم و چون مى دانستم فقط من خوشگل هستم، ناخودآگاه جواب دادم.
- بعله؟
- اوني كه زير پات گذاشتى دله!

جيغ کوتاهى کشيده و زير پاهایم را نگاه کردم اما اثر‌ى از دل و حتى قلوه هم نبود. به من دروغ گفته بود. من از دروغگوها متنفر بودم. گفتم:
- عييييييش!

و راه افتادم اما باز فریاد زد.
- آهای آهای..آهای خانم خوشگله..صبر کن! تراورز حاجى شماره جغدم رو بده به خانم.

و من چون آدم خوبى بودم و دوست نداشتم دل کسى را بشکنم صبر کردم. همین که حاجيشان خواست با شماره به من نزديک شود، فردى فریاد زد.
- اکسپليارموس!
شماره ى جغد، از دستان تراورز پرواز کرد و در دستان پيرمردى ريش دراز فرود آمد. پيرمرد چشمکى زد.
- خودم بهت زنگ مى زنم فرزندم!

سریع شماره را لاى ريش هايش پنهان کرد، به سمت من دويد و دستم را گرفت.
- نترس فرزندم تو رو نجات خواهم داد!

درحالی که هاج و واج مانده بودم که از چه چيزى مى خواهد نجاتم دهد، قلم را داد به من و من برگه اى را که نمى دانستم چيست امضاء کردم.
- عضو محفل شدى فرزندم.

ناگهان فرد کچل و بى دماغى روبه رويم ظاهر شد. حتى هنوز هم از به ياد آوردن چهره اش حالم بد مى شود. کچل داد زد.
- دامبلدور بيا مبارزه!
- نه تام..تو بيا به آغوش روشنايى.

فهمیدم که اين دو با هم دشمن هستند و من بايد اجبارا يکى از اين دو گروه را انتخاب کنم. با يک حساب سرانگشتى فهمیدم که، بودن در فقر و تحمل سختی، آسان تر از تحمل يک کچل، يک حاجى و يک قمه کش است و اين دليلى شد تا به محفل بپیوندم. خانواده ام مرگخوار شد اما من کودتا کردم و از خانه بيرون زدم. من در كل از همان ابتدا دخترى پاک و معصوم بودم و فقط لایق محفل.

زندگی در محفل شاید سخت باشد و شاید دستانم از شدت آشپزى سوخته باشد اما پرفسور مى گوید:
- فرزندم عشق و محبت..صلح و صفا..مهم اينه!

و من روى حرف پرفسور حرف نمى زنم. او درست مى گوید مهم همان است.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فلورانسو در 1393/12/25 0:01:28
تصویر تغییر اندازه داده شده


I'm James.