جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

10 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  65 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  139 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  254 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  247 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  329 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  231 خواندن  1 نظر 
wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: استادیوم المپیک
ارسال شده در: دوشنبه 18 بهمن 1395 21:19
نمایش جزئیات
آفلاین
آب دهان شماره دو


تف تشت ـمون وِرسوس. سه تا جارودارشون



پارت اول : تازه اولش بود!


فلش فوروارد - زمین مسابقه

-این بازی به نظر بنده یکی از زیباترین بازی هایی هست که در کل عمرم دیدم. شما اصلا میتونید زیبایی رو در هر نقطه از این بازی ببینین. البته اینکه شما میتونید زیبایی رو ببینید به این معنی نیست که زیبایی نمیتونه شما رو ببینه بلکه کاملا مخالفشه! یعنی زیبایی هم میتونه شما رو نبینه. خلاصه که مواظب زیبایی هاتون باشین.

اعضای تف تشت در یک حرکت هماهنگ، کت بند های تیمارستانی خود را از ناحیه دست پاره کردند. بعد هم به سمت مرکز زمین بازی به حرکت در آمدند.

در وسط میدان، ماهیتابه با حالت وحشیانه خاصی همه را می زد! البته تقصیر خودش هم نبود. زیرا همانطور که می دانید، ماهیتابه ها معمولا چشم ندارند و این ضعف جسمانی، ضربه بسیار بزرگی در مسئله مهاجم بودنشان ایجاد میکند. بدین جهت بود که ماهیتابه در اقداماتی شبه تروریستی، همه اعضای تیم حریف و حتی اعضای تیم خودش را نیز به دروازه تف تشت پرتاب میکرد.
کاربر مهمان که این موضوع را بسیار غم انگیز، احمقانه و درعین حال رقت انگیز یافته بود، در گوشه ای از زمین فرود آمد و بر چمن های کوتاه ورزشگاه دست کشید. البته خیلی زود متوجه شد که این عملش با وجودِ کت بندی که بر تن داشت، کمی تا قسمتی غیرممکن می نمود. ولی خب، کاربر مهمان، کاربرِ لحظه های غیرممکن بود. او تمام سال های عمرش را در غیرممکن به سر برده بود. او، یک آرمان بود. آرمانی برای یک فکر و فکری برای خودش...
همینطور که تمام سالها در گوشه سایت نشسته بود و چیپس و پفکش را میخورد، به این فکر میکرد که چرا؟ چرا هیچکس او را دوست نداشت؟ چرا وقتی هم که ملت او را دوست داشتند، یکهویی و باهم دوست داشتند؟ چرا میخواستند گند او را در بیاورند؟ چرا هرجا سخن از کمبود سوژه و بازیکن بود، از او استفاده میکردند؟ چرا خان دایی چاق بود؟ چرا گل توی باغ بود؟ چرا کتری رو گاز بود؟ چرا پنجره باز بود؟ و هزاران چرای دیگر که برای سالیان سال در ذهن کوچک و فندقیِ او شکل گرفته بودند.
کاربر مهمان همینطور در خیالاتش غرق شده بود که ناگهان متوجه هیکل عظیم جنگ جهانی گردید که توسط ماهیتابه به زمین پرتاب می شد. جنگ جهانی با صدای بلندی به زمین خورد و در آن فرو رفت.

-چقدر رقت انگیز و پوچ!

کمی آن طرف تر از کاربر مهمان، داور ناگهان متوجه دل پیچه شدیدی شد که در وجودش جان می گرفت و کم کم به شدت آن افزوده میشد. اول فکر کرد که ممکن است این دل پیچه بخاطر سندروم آنتونین بودن است. همانطور که میدانید، همه آنتونین ها سندرومی به این نام دارند که از نتایج آن می توان به نقص کنترل روده ها اشاره کرد. بیچاره آنتونین ها دست خودشان نبود که! روده شان خیلی بی ادب و بی نزاکت بود.
ولی خب، آنتونین باید به موضوع دیگری نیز توجه می کرد. او شب قبل مقدار زیادی کرفس و شلغم خورده بود و بعد هم رویشان چندین کیلو پشم گوسفند خورده بود تا شاید ته مزه تلخ آنها را بشوید و ببرد. نتیجه این ترکیب نامعقول و آنتونینی می توانست علت اصلی دل پیچه او باشد.
هنوز داور در حال کنکاش علتِ دل پیچه اش بود که ناگهان صدایی شبیه به بمب در ورزشگاه منعکس شد. پشت بندش هم باد سردی وزید و اتفاقات دیگری افتاد که تماشاچیان چون خیلی باادب بودند تصمیم گرفتند متوجه آنها نشوند.

آنتونین، شلوارش بالا کشید و خنده ترولی زنان از کادر خارج شد.

در بالای سر داور، همچنان بازی ادامه داشت. ماهیتابه توسط عوامل فنی به گوشه ای منتقل شده بود و بازی به صورت عادی دنبال میشد. البته اگر بتوانید هفت موجودِ مورد ضرب و شتم قرار گرفته را که با اصرار سعی داشتند کوافل را درون چشم و گوش حریفانشان جای دهند را عادی بنامید.

اما این عادی بودن قرار نبود مدت زیادی طول بکشد...

فلش بک - ساعتی بعدتر از فلش بک قبلی

درحالیکه آهنگ راکی در پس زمینه پخش میشد، یک جن، یک نقابدار و یک جنگ جهانی در خیابان ها به این شکل قدم میزدند و روی هرکسی که سرراهشان سبز میشد، یک عدد تف بزرگ و آبدار هم می انداختند تا مردم یاد بگیرند که جلوی هرکسی ظاهر نشوند. مردمِ بی ادبی که جلوی هرکسی ظاهر میشوند، جن بد هستند اصلا!
خلاصه که تف تشتی های جدید خیلی خفن و گولاخ شده بودند و همه را توی جیب شلوارشان می گذاشتند تا گولاخیت و استکبارستیزی خود را به گوش مردم مظلوم تایلند و اهالی سختکوش پاتایا برسانند. جنگ جهانی هم آن وسط ها چندبار جوگیر شد و چندین بمب شیمیایی و غیرشیمیایی از زیربغلش بیرون آورد و توی دهان ملت کرد. بعد هم ترکیدنشان را با لذت دید و آنقدر خندید که خون بالا آورد و در جا مُرد. ولی از آنجایی که جنگ جهانی یکی از مهم ترین وقایع تاریخی جهان بود و همینطور نقش مهمی نیز در بازی های کوییدیچ تیم تف تشت داشت، تصمیم گرفت خنده ترولی زنان زنده شود. فرشته مرگ که این صحنه را دید، با این وضع سر به بیابان گذاشت و چندین خودکشی ناقص و کامل کرد. از آن روز به بعد دیگر هیچکس نمی میرد!

همینطور که اعضای تف تشت با خفنیت خود سرگرم بودند، رفتند و رفتند تا اینکه به کافه ای رسیدند. درون کافه چندین انسان شاد و شنگول نشسته بودند و کیک تولدی را به سر و صورتشان می مالیدند و بعد هم بلند بلند می خندیدند. اعضای تف تشت با دیدن این صحنه به این فکر افتادند که چقدر خوب میشود اگر به میان جمعِ شنگول ها بروند و چندنفری را برای تیمشان از آن بین انتخاب کنند. بدین ترتیب سرشان را پایین انداختند و خیلی بی تربیتانه وارد کافه شدند.

پارت دوم : یک ادیسه مجازی!


وینکی رو به شنگول ها فریاد زد:
-ملتِ شنگول به نظر خیلی روانی و رماتیسمی اومد. وینکی خواست از ملتِ شنگول توی تیمش استفاده کرد. وینکی جن خوش خواسته ی خووب؟

افراد حاضر در کافه مدتی به وینکی و تیمش باتعجب نگاه کردند. بعد هم دوباره برگشتند سر کیک مالی هایشان.
وینکی که هنوز جوابی درست و حسابی نگرفته بود، تصمیم گرفت خودش را به زور در میان ملت بیندازد تا بلکه کمی به او کمی توجه کنند و عضو تیمش شوند. این شد که با یک پرش بلند و حماسی خودش را به میان ملت پرتاب کرد. اما خب، وینکی در نشانه گیری افتضاح بود. دستِ آخر هم، همین نشانه گیری افتضاح بود که او را در بغل فردی با ریش بلند و موهایی عجیب انداخت. وینکی نگاهی به قیافه ی فرد مذکور انداخت و از ترس، جیغی بلند کشید که باعث ریزش مقطعی موی حاضران شد. یاروی مذکور هم که دست و پایش را گم کرده بود، وینکی را برداشت و او را توی لپ تاپش انداخت. بعد هم لپ تاپش را زیر بغل زد و با این قیافه رو به دوربین ایستاد تا از او عکس بگیرند.
فرد عکاس با تعجب رو به یاروی مذکور گفت:
-عه؛ چی شد حبیب؟
-نمیدونم. تو عکستو بگیر.

درون لپ تاپ، وینکی در حال سقوطی به ظاهر تمام نشدنی بود. وینکی در میان تاریکی سقوط کرد و سقوط کرد تا اینکه به محیطی با رنگ آبی رسید که بر سر درش کلمه ای با فونتی غریب نوشته شده بود: جادوگران!

وینکی برای روزها در دنیای وسیع جادوگران به گشت و گذار پرداخت. با لردها و دامبلدورها آشنا شد؛ رودولف ها با چشم چرانی او را تعقیب کردند؛ مایکل کرنرها از در و دیوار رویش ریختند؛ ویولت بودلرها با او دعوا کردند؛ آرسینوس جیگر ها او را او را از آزکابان فراری دادند؛ و درنهایت ریگولوس بلک ها گندش را در آوردند و به سر و رویش مالیدند. در نهایت، مدیری به اسم «فنگ» از ناکجاآباد ظاهر شد. او در یک حرکت خیرخواهانه، سایت جادوگران را بست و وینکی را به اعماقِ پوچ و تک بعدیِ زوپس فرستاد. در آنجا، وینکی با موجودی به اسم کاربر مهمان آشنا شد. وقتی وینکی از او چگونگی حضورش در آنجا را پرسید، کاربر مهمان آهی عمیق کشید و خاطراتش را برای او تعریف کرد. از اولین روزهایی که جادوگران را ساخته بودند، گفت. از شوق و ذوقی که در آن روزها داشت اما رفته رفته از شدت آن کاسته شد، گفت. از تمامِ بی محلی گفت که به او می کردند و از زخم عمیقی گفت که این بی محلی ها بر روان او گذاشته بود. او، چهره های زیادی داشت. یک بار مدیر بود، یک بار کاربری بود که در آینده به نویسنده ای بزرگ تبدیل میشد، یک بار هم نویسنده بزرگی بود که به کاربری کم اهمیت تبدیل میشد. ولی هیچکدام از این چهره ها، مناسب او نبودند. هیچکدام از این چهره ها باعث نشد کسی به او اهمیت بدهد...
سرانجام کاربر مهمان هم به درون تاریکی خودش سقوط کرد و به افسرده ترین و پوچ ترین کاربری تبدیل شد که در تاریخ جادوگران می زیسته. اِی مادر بگرید به حالش! : :کپی رایت بای ویولتی که تو همون سایت جادوگران بود.:

سرانجام، دلِ نداشته ی وینکی به حال کاربرِ بدبخت سوخت. وینکی کاربر مهمان را گرفت و با او به خارج از زوپس آپارات کرد.

پارت سوم : جیغ نزنید!


جن و کاربر مهمان، با صدای پاق بلندی در وسط کافه ظاهر شدند. شنگول های جشن تولدی هنوز هم آنجا بودند و داشتند کیک به سر و صورت همدیگر می مالیدند. کمی آن طرف تر هم آرسینوس و جنگ جهانی دوم با تعجب به در و دیوار نگاه میکردند.
وینکی قبل از اینکه شنگول ها متوجه او شوند، یقه هم تیمی هایش را گرفت و دوان دوان از کادر خارج شد.

فلش فوروارد - زمین مسابقه

-توی دروازه! توی دروازه! توی دروازه! و بازهم توی دروازه! و بازتر هم توی دروازه! چه میکنه این حشره کش!

گزارشگر با شدت هرچه تمام تر خودش را به در و دیوار می کوبید. آخرِ سر آنقدر خودش را کوبید و کوبید تا تبدیل به کوبیده شد! بعد هم عوامل پشت صحنه که به تازگی از قحطی برگشته بودند و هنوز عرق پایشان خشک نشده بود، به طرف کوبیده حاصله پریدند و تکه هایش را با ولع خوردند و نوش جانشان شد!
پروفسور مک گوناگل که شاهد این صحنه بود، درحالیکه در پوکرفیسی عمیق فرو رفته بود، تبدیل به گربه شد و برای فراموش کردنِ وقایع مذکور، تصمیم گرفت تا برای همیشه در کارتون گربه-سگ به ایفای نقش بپردازد. بلکه این حجم از جنون را می شست و می برد. عوامل پشت صحنه که تازه متوجه شدند چه اتفاقی افتاده است، درحالیکه باقیمانده کوبیده را از لای دندان هایشان پاک میکردند، تصمیم گرفتند هر چه سریعتر جایگزینی برای گزارشگر مسابقه پیدا کنند. آنها همینطور نشستند و فکر کردند و آروغ زدند و شکمشان را مالیدند تا اینکه بالاخره یکیشان دست در جیبش کرد و اندی را برای گزارشگری مسابقه بیرون آورد.
اندی هم شلوارش را بالا کشید، صدایش را صاف کرد و به گزارش پرداخت.

-یک حرکت خیلی زیبا از بازیکن تیم تف تشت. یک حرکت زیباتر از اون یکی بازیکن تیم تف تشت که به دلایلی کوافل رو از هم تیمیش میگیره و به دروازه تیم خودش میفرسته. چقدر زیبا و جالب!

وینکی با سرعت زیاد، کوافل را از دروازه بیرون کشید و به سمت دروازه حریف پرواز کرد. در مسیر، چند پشتک روی هوا هم زد و چندنفر را هم به مسلسل بست تا مهارتش را در امر کار با مسلسل به رخ همگان بکشد. وینکی تا نزدیکی دروازه های حریف رسیده بود که ناگهان صدای جیغی ممتد، پرده گوشش را پاره کرد و باعث از دست دادن کنترل و سقوط او به سمت زمین شد.

فردی از میان جمعیت فریاد زد:
-چمنا دارن رشد میکنن!

و پس از آن، هرج و مرج جایگاه تماشاچیان را در بر گرفت. درحالیکه بوی بدی که عاملش آنتونینِ داور بود، هنوز از بین نرفته بود، ناگهان چمن زمین ورزشگاه با سرعت سرسام آوری شروع به رشدیدن نموده بود. بله! فعالیت نابهنگام روده آنتونین، باعث تولید گازی در زمین مسابقه شد که به رشد بیش از حد چمن ها می انجامید. و این موضوع، قرار بود بحرانی جدی را در زمین مسابقه ایجاد کند.

فلش بک - یک ماه قبل از آغاز مسابقه

تف تشتی ها، سر خورده و در هم شکسته بودند. تف تشتی ها، غمگین بودند. تف تشتی ها، غمی عمیق در جان داشتند که پوست و گوشتشان را خراش می داد و به بیرون می خرامید. تف تشتی ها در لبه پرتگاهِ زندگیشان بودند.
11 ماه پیش، روز انحلالِ تف تشت قبلی، وینکی توانسته بود سه عضو جایگزین را برای تیم پیدا کند. اما از آن روز تا حالا، طی این 11 ماه، وینکی حتی نتوانسته بود یک عضو دیگر را برای تیم خود بیابد. وینکی بسیار سرشکسته بود. وینکی دیگر امیدی برای زندگی نداشت.

-وینکی جن بد بود! وینکی باید رفت و معتاد شد!
-نــه وینکی! صبر کن!
-آآه ای جنگ جهانی؛ وینکی دیگه نتونست صبر کرد. وینکی خیلی وقت بود که دیگه نتونست صبر کرد... وینکی جن نامصبور!

و در همین زمان، به محض اینکه وینکی مقداری مواد مخدر را برای استعمال از جیبش خارج کرد، ناگهان آرسینوسِ نقابدار، فریادی سر داد.
-فریـــــــــــــاد!
-چه فریاد رقت انگیزی!
-نه نه؛ ببینین اینجا رو! این وسیله مشنگی رو ببینین.


پارت چهارم : رستگاری در گوگل!


کاربر مهمان و جنگ جهانی، کله هایشان را توی وسیله ای مشنگی فرو کردند که یادگاری از دوران وزارت آرسینوس بود.

-به این چیزه میگن تلفن همراه. هیچوقت کاربردشو نفهمیدیم ولی وقتی زیاد میذاشتیمش یه گوشه، یهو بهمون میگفت:« low battery! low battery! » هارهارهارهار!
-
-اهم... این قسمت رو می بینین که شبیه کره زمینه؟ من همین الان زدم روش و یهو این صفحه باز شد. روش نوشته «گوگل»! چقدر مرموز و زیبا و خفن و رنگی رنگیه!

اعضای تف تشت در سکوت به علامت گوگل خیره شدند. آرسینوس حق داشت. آرم گوگل بسیار خفن و رماتیسمی به نظر می رسید.

ساختمان اصلی گوگل (گوگل پلکس) - کالیفرنیا

-بنده وزیر سابق وزارت سحر و جادوی انگلستان هستم. قربون دستتون سندِ منگوله دارِ این ساختمون و شرکتتون رو لطف کنین به ما بدین تا رفع زحمت کنیم.

کارکنانِ حاضر در ساختمان که به تازگی متوجه حضور آرسینوس و دار و دسته عجیب و غریبش شده بودند، به خیال اینکه رییسشان چندنفر را برای انجام نمایش و تردستی استخدام کرده تا آنها را خوشحال کند، سرجایشان نشسته بودند و برای تف تشتی ها هورا می کشیدند.
آرسینوس با سردرگمی گفت:
-خوشحالیتون از اینکه ما مالکان جدید این شرکت هستیم رو هم درک میکنم. ولی لطفا زودتر سند شرکت رو بیارین بدین به ما که بریم دیگه. کار و زندگی داریم.
-داداچ شرافتا خیلی باحالی! میشه نقابتو یه لحظه دربیاری یه عکس بگیریم باهاش؟
-نه!
-شرافتا در بیار ها!
-راه نداره.
-حالا همین یه بار رو شما در بیار. من خودم قول میدم اتفاق بدی نمیفته داداچ.

آرسینوس با دودلی به هم تیمی هایش نگاه کرد. سرانجام تصمیم گرفت برای اولین بار، در ملا عام کشف نقاب کند و پرده از راز بزرگش بگشاید.
-بفرمایید. حالا لطف کنین بدین که ما بریم دیگه.
-

با دیدن چهره واقعی آرسینوس، در کسری از ثانیه، همه کارکنان گوگل، هوار کشان، جیغ زنان و خودکُشان از درهای اضطراری به بیرون پریدند و کف زمین پخش و پلا شدند. تف تشتی ها هم که این صحنه را دیدند، شانه هایشان را بالا انداختند و سوت زنان از همدیگر وضعیت آب و هوا را جویا شدند. بعد هم که دیدند کسی به ساختمان برنگشت، تصمیم گرفتند گوگل را بردارند، دهان و چشم هایش را ببندند، پشتشان بگذارند و بی سر و صدا آپارات کنند.


فلش فوروارد - ورزشگاه

زمین ورزشگاه در یک هرج و مرج واقعی فرو رفته بود. از سمتی، چمن های ورزشگاه به صورتی دیوانه وار رشد میکردند. و از سمتی دیگر، بازیکنان دو تیم برای نجات هم تیمی های گرفتار شده خود در میان چمن ها تقلا می نمودند. و در نهایت، صدای اندی از بلندگوهای ورزشگاه پخش میشد که این وضعیت را کنسرتی رایگان برای خود دیده بود.

-تو گل بندری؛ آره آره والا! :hungry1:

جنگ جهانی دوم که کلا به هرصدایی به جز صدای توپ و تانک آلرژی داشت هم پس از شنیدن صدای اندی تصمیم گرفت زمین مسابقه را به استالینگرادی تمام عیار تبدیل کند تا به این مردم کژفهم، موسیقی واقعی را بیاموزد. به همین دلیل، از دهانش سربازان آلمانی را به بیرون می ریخت و همزمان دست در شلوارش می‌کرد و تانک های انگلیسی را روانه میدان جنگ.

این بازی، دیگر بازی نمیشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط وینکی در 1395/11/18 21:33:58

Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL
پاسخ به: استادیوم المپیک
ارسال شده در: دوشنبه 18 بهمن 1395 21:17
نمایش جزئیات
آفلاین
تف اول


تف تشت
vs
سه جارو دار


پارت اول : چهره ها را دیدیم.


صدای کرکننده تماشاچیان و ساز و دهل ارکستری های وزارت که به طرزی کاملا نامحسوس از روستاهای همجوار روستای باروفیو جمع آوری شده بودند، داشت گوش زمین و زمان را کر میکرد. حتی خود زمین هم راضی نبود. نه فقط به خاطر پاکت های ساندیس و کیکی که راه به راه رویش ریخته بود، بلکه بیشتر به خاطر اینکه انسان ها بسیار گند زده بودند به هوا و منابعش. خب مشخص بود اعصاب ندارد دیگر! زمین خیلی زود هم فهمید که اصلا اینطوری نمیتواند و زیر گوشته اش درد گرفته است! به هر صورت زمین که دید دستش به جایی بند نیست و استادیوم کوییدیچ روی محل محکمی ساخته شده و حسابی مجهز است، زد فصل ها را در چندین کشور تغییر داد و موجبات پخش شایعاتی راجع به کشور های ضد آسلام شد. عده ای هم سفسطه و مغلطه کردند و همینطور که در آبگوشت هایشان، نان تیلیت میکردند، به این نتیجه رسیدند که کشورهای ضدآسلام توانایی تغییر آب و هوا را دارند. که البته این موضوع یک گل به خودی بود. البته چون زمین اصولا نمیدانست "گل" چیست که زدنش به خود چه باشد، خیلی هم با رضایت و چهره "مرسی، اه" دوباره به خواب فرو رفت.

تماشاچیان و ارکستر هم که کلا متوجه هیچ چیز نشده بودند و برتی باتزشان هم نگزیده بود، همچنان به شادی و ایجاد آلودگی صوتی ادامه دادند. ثانیه ها از پی هم گذشت و گذشت. ولی فقط میگذشت و گویا هیچکس قرار نبود به این نکته توجه کند که سوژه بدون هیچ محتوایی میگذرد. عاقبت با چشم غره های نویسنده، گزارشگر رضایت داد تا بالاخره تکانی به خود داده و سمت و سوی سوژه را مشخص کند.
- بله و حالا اولین تیم که تیم تف تشت، یا بهتر بگم تیم دیوونه های از تیمارستان در رفته، وارد زمین میشه!

فریاد شادی ملت بلند شد و زمین که در خواب عمیقی خرناس میکشید غرغری کرد که باز هم کسی به روی خودش نیاورد. شاید هم انقدر حواس ملت به ظاهر عجیب و غریب هفت نفر تازه وارد بود که یادشان رفت واکنشی به غرغر زمین نشان بدهند.

به هر حال کمتر پیش می آمد که لباس متحدالشکل یک تیم را کت بند تیمارستانی ها تشکیل دهد!
جارو هایشان که رویش یک تشت برای نشستن جاسازی شده بود، در کنارشان روی هوا سر میخوردند. چهره هایشان هم در زیر نور شدید نور افکن های قدرتمندی که وزارت با مالیات مفت ملت تهیه کرده بود، قابل تشخیص نبود. که طبیعتا به کنجکاوی ملت می افزود. یعنی این جماعت از کجا فرار کرده بودند؟
نگارنده با تک سرفه ای توجه ملت کنجکاو را به چند خط بالاتر معطوف کرد درست همانجایی که گزارشگر با کمال میل و رغبت خواست او را در بلندگو فریاد زده بود.
نقل قول:
- بله و حالا اولین تیم که تیم تف تشت، یا بهتر بگم تیم دیوونه های از تیمارستان در رفته، وارد زمین میشه!

با اعلام رسمی این موضوع از طرف نویسنده، کنجاوی ملت به طور کامل فروکش کرد و جای خود را به پچ پچ، شایعه سازی و صحبت های درگوشی داد. بازار داغ شایعات آنقدر سوزاننده شد که یخ های قطب را آب کرد و نتیجتا صدای اعتراض وزیر مملکت را از خارج سوژه بلند کرد و خبرگزاری ها ناچار شدند برای قطع نشدن چندغاز حقوقشان، علاوه بر تکذیب کردن همه چیز با قاطعیت تمام، تقصیر را از سلامت عقلی برگزار کنندگان لیگ، به ستون های ورزشگاه انتقال دهند که موجب شد ستون های ورزشگاه سکته کنند و دیگر هرگز آن ستون های قبلی نشوند طفلک ها.

مسئولین برگزاری برای مشاهده چهره این هفت نفر به آسمان رفتند، به زمین بازگشتند و سپس زمین و آسمان را به هم پیوند زدند اما هیچکدام میسر واقع نشد و چهره های پنهان، نمایان نشد. در نتیجه طی یک حرکت هماهنگ با پرتاب سنگ، کاغذ، قیچی، چوب و دمپایی، نورافکن ها را خاموش کردند و باعث شدند سایر عوامل پشت صحنه با مشاهده زمین تاریک ردا بدرند و مویه کنان، با گفتن:"نوموخوام"، میدان را ترک کرده، و به قبایل آدمخوار شامپو مطمئن، شعبه سه بپیوندند و نویسنده را با چهره ای پوکرفیس در پس سوژه به جا بگذارند.

دقایقی بعد، مشعل های کنار ورزشگاه را که برای مواقع اضطراری تعبیه کرده بودند، روشن کردند. نور کم جانی زمین ورزشگاه را روشن کرد و عاقبت چهره ناپیدای بازیکنان تیم نمایان شد.
با نمایان شدن چهره اعضای تیم تف تشت تنظیمات چهره تماشاگران و عوامل فیلم پرداری و هرچه پرنده و چرنده حاضر در پست بود رفت تا روی حالت پوکر تنظیم شود.
ملت:
اعضای تف تشت:


پارت دوم : چگونه از آن جا به این جا رسیدند؟

فلش بک:

در یک حمام عمومی قدیمی که با شعله های آتشی بزرگ روشن شده بود؛ هفت نفر دور آتش نشسته بودند و ران اژدهایشان را که سیخ زده بودند، کباب میکردند. اینکه به چه دلیل این عده داخل حمام بساط علم کرده و چرا خلاف قوانین جاری مملکتی، ران اژدها را که از جمله گونه های تحت حفاظت بود کباب میکردند؛ موضوعیست که به نگارنده مربوط است و بس!
جماعت فوق در ابتدا جمعی از دوستان بسیار عادی و نرمال به نظر میرسیدند، تا اینکه وقتی یکیشان با صدایی زیر و بلند به طور ناگهانی فریاد زد:
- وینکی جن مکبوب خوووب؟

خواننده متوجه شد مرتکب اشتباه وحشتناکی در این مورد شده است.
این صدای تیز و تند کافی بود تا جو را از حالت دوستانه اش خارح کند. بلافاصله یکی از ایشان، سیخ کبابش را زمین انداخت و اره برقی درازی را از زیر ردایش بیرون کشید و با نعره "عااااااا" به سمت وینکی یورش برد. به دنبال او پیرمرد ریش درازی با چابکی یک نوجوان از جا پرید و درحالیکه ریش بلند و سپیدش را همچون کمندی دور سرش می چرخاند، در پی دو نفر دیگر دوید. نفر بعدی پیرزنی با استیلی همچو گلابی بود که بروسلی وار با ژست "اژدها وارد میشود"، با فریاد:" غوووووودا"، وارد معرکه شد. این تحرکات ناگهانی سبب شد تا نیمه غول بی شاخ و دمی که مظلومانه کنار آتش نشسته و مشغول ناخنک زدن به سهم بقیه بود نیز نعره زنان از جا بپرد و درحالیکه مشابه گوریل انگوری با مشت روی سینه اش می کوبید، خود را داخل دعوا بیاندازد. تا لحظاتی بعد فقط توده ی جنبانی از گرد و خاک قابل مشاهده بود که هر از چندگاهی دست و پا و بعضا صدای آخ و اوخی از آن بیرون می آمد. عاقبت این بلبشو با صدای شلیک گلوله های مسلسل به شکل ناجوانمردانه ای به خاک و خون کشیده شد. تا دقایقی سکوتی سنگین بر جو حاکم بود. ملت که تا چند لحظه قبل به قصد کشت به جان هم افتاده بودند با نگاه هایی وار به هم خیره شدند.
- فرزندان من، اصلا چی شد یکهو؟!
- وینکی داشت دشمنای حمله کننده بد رو نابود میکرد. وینکی جن ترمیناتور خوب؟

ورونیکا اخمی کرد.
- یعنی همش به خاطر یه جن بوقی بود؟ بزنم پارت کنم، عااااا؟
- وینکی که چیزی نگفت. ورونیکا ساحره جوگیر، خودش بوقی بود!

قبل از اینکه ورونیکا مجددا اره اش را بیرون بکشد و به جان وینکی بیافتد، دامبلدور مداخله کرد. دخالت همیشه یکی از صفات بارز آن مرحوم بود، البته پیش از آنکه مورد لطف و مرحمت اسنیپ قرار گیرد و شربت آواداکداورا نوش جان کند!
- آروم باش ورونیکا، آروم باشید فرزندان تاریکی و روشنایی. هاگرید، اگر میشه وینکی رو قورتش نده. ننه قمر، رماتیسم، از روی من پیرمرد بلند شید. تمام قلنج هایی که گلرت تو دوره جوونی برام نشکسته بود، شکست.

بدین ترتیب، اعضای تف تشت از جا برخاستند و دوباره مثل انسان های متمدن دور آتش نشستند. درحالیکه حریصانه سیخ های کباب را گاز میزدند، متفکرانه و در سکوت به نور آتش چشم دوختند. وینکی که کلا سکوت و تفکر با گروه خونیش در تضاد بود، نتوانست تحمل کند و زیر جمجمه اش درد گرفت.
- راستی حالا که تف تشت حذف شد، سال دیگه وینکی بازم توی تیم بود؟ وینکی جن بدِ تیم حذف کن؟

اینکه آیا بین این سخن و پریدن دسته جمعی غذا به گلوی سایر بازیکنان ارتباطی وجود داشت یا خیر، چیزیست که نه تنها نویسنده، بلکه حتی جاسم بربری نیز مسئولیت آن را نمیپذیرد و به طور کامل واگذارش میکند به خواننده.
بالاخره بعد از سلسله سرفه های بی امان و فرو دادن پی در پی جرعه های آب کدو حلوایی مسروقه، دامبلدور اولین کسی بود که سکوت را شکست.از جای خود بلند شد، با یک گاز کوچک و مجلسی، که نیمی از ران اژدهایش را به حلق فرو برد، سپس با اضافه کردن چاشنی یک لبخند پدرانه، گفت:
- من که دیگه خیلی پیر شدم فرزند تاریکی. همین الانش هم بدنم کلی آسیب دیده. دیگه مثل قدیما که با تام کمد بازی میکردم جوون نیستم. الانم که میبینین اینجام چون مالی غذارو سوزونده بود، گفتم شب سر گرسنه بر بالین نذارم! بالاخره یکی باید زنده بمونه تا محفل موجودیت پیدا کنه!

دامبلدور پس از گفتن این حرف، ریش هایش را زیر بغل زد، دامن ردایش را با نوک انگشتانش بالا گرفت و همچون جوانی بیست ساله، به سبک دوی ماراتن دوید و با سرعت از مهلکه گریخت. اشک درون چشمان وینکی حلقه زد و درحالیکه ابعاد دماغش از گوجه فرنگی به کدوحلوایی تغییر حالت میداد، به سمت بقیه اعضای تیمش برگشت.

- انگار بالاخره داره یادم میاد خونه مادربزرگم از کدوم سمت بود. باید برم و براش چند دست سر و دست اره شده ببرم. فعلا فظتون! عاااااااااا!

ورونیکا با گفتن این حرف، دوباره اره برقی اش را کشید، سپس به سوی یکی از دیوار های حمام عمومی هجوم برد، آن را با یک چرخش اره برقی در هم شکست و اساسا در افق سوژه محو شد. اشک ها با سرعت بیشتری روی گونه های وینکی دویدند. او گردنش را صد و هشتاد درجه به سوی چیزی چرخاند که حتی نویسنده هم از توصیفش عجز دارد و اگر توصیفش کند، دیگر نمیتواند توصیفش کند. به هر صورت، وینکی گفت:
- رماتیسم خواست که سال دیگه با...
- ببین پسر جون... من الان میخواستم سفسطه کنم، ولی اشتباها مغلطه کردم، نتیجتا الان سلول های قهوه ای مغزم که داخل ذات الریه ـم قرار دارن، درد میکنن و باید برم نارگیل که خون با گروه "کود تسترال منفی" بهم انتقال بدن.

رماتیسم پس از گفتن این حرف، هوهو کنان و بعضا قرقرزنان و رماتیسم طور - چون هنوز نگارنده نمیتواند حالت خاصی برای آن توصیف کند - یک دور به دور آتش چرخید، سپس از طریق سوراخی که ورونیکا با اره برقی اش ساخته بود، خارج شد.

وینکی دیگر طاقت نیاورد. اینطوری دیگر اصلا نمیتوانست. زیر مسلسلش هم درد گرفته بود. نگاهی ناامید به هاگرید و ننه قمر انداخت که هر دو در تلاش بودند سوت زنان و بدون سوال و جواب از کادر خارج شوند. اما وقتی متوجه شدند این ژست گرفتن از سنگینی نگاه وینکی چیزی کم نمیکند و حتی رئیس سازمان ملل هم از شدت اعتراض قندش می افتد و باید برود تیمارستان، کله اشان را در راه یافتن یک بهانه مناسب خاراندند.
- پسرم من که باید برم ننه سرما، خواهرمو بیدار کنم. داره زمستون میشه کم کم. میدونی چقدر این کار مهمه؟ اگر ننه سرما بیدار نشه زمستونی نداریم، پس کریسمس و تعطیلاتی هم در کار نیست، در نتیجه هدیه هم نمیگرن ملت و بچه ها هم باید برن مدرسه و از تعطیلات مدارس خبری نیست. پس فعلا مرلین حافظت پسرم.

ننه قمر این را گفت و اساسا از سوژه جیم زد. بعد از آن، وینکی ماند و یک عدد هاگرید نره غول بیابانی که در نبود بقیه اعضا، مشغول لمباندن سهم آنها به همراه یک تکه کیک اضافه بود و وقتی آخرین تکه را فرو برد، درحالیکه انگشت هایش را از چهارجهت لیس میزد؛ رو به وینکی گفت:
- من هنوز گوشنمه... پس اگر دوست نداری اینجا وایسم تا تو رو هم بخورم فعلا خدافظ!

هاگرید این را گفت و با فریاد:" گوشنمه"، به سمت دیواری که ورونیکا خراب کرده بود یورش برد، بعد از تخریب کامل آن، دوان دوان در تاریکی محو شد. حالا وینکی تنها ایستاده بود. در کنار آتشی که چند تا سنگ به عنوان صندلی کنارش چیده شده بود. باد سردی از ناکجاآباد در صحنه وزید تا اوضاع هرچه بیشتر حماسی و دراماتیک شود. حتی بوته خاری از جلوی دوربین رد شد و با خنده ای ترولی، بای بای کرد. سپس وینکی همچون جنی تنها و غریب که انگار قرار است تا دو دقیقه دیگر گردنش را بزنند به دوربین خیره شد.
اما وینکی جنی نبود که با این اوضاع سرخورده شود. وینکی جن قوی و محکمی بود. وینکی جن مسلسل دار بود. پس سرش را بلند کرد. مسلسلش را روی دوشش قرار داد و با صدای بلندی گفت:
- وینکی جن امیدوار بود. وینکی رفت تا تیم جدید پیدا کرد.

پارت سوم: تقصیر جن خانگی نبود!


ساعاتی بعد:

چند ساعتی میشد که وینکی در خیابان ها و کوچه ها در پی یافتن عضوی جدید برای تیم جدید سرگردان بود. با این حال او هرگز ناامید نمیشد. در حالی که بقچه ای کوچک را زیر بغل زده بود، با سرعت از این کوچه به آن کوچه و از این خیابان به آن خیابان میرفت و روی در و دیوار اعلامیه میچسباند، با هر بار چسباندن یک اعلامیه، یک تیر هوایی هم در میکرد تا همگان را با خبر سازد. حتی یکبار هم اشتباهی یک مشنگ را به آبکش تبدیل کرد. اکنون پلیس مشنگ ها هم دنبالش افتاده بود، ولی هیچکدام از اینها جلوی او را نمیگرفت. شک نداشت در لندن کوییدیچ بازانی وجود داشتند که میخواستند به او ملحق شوند. به هر حال او اولین جن کوییدیچ باز دنیا بود. وینکی جن کوییدیچ باز خوب بود حتی!

ساعتی از نیمه شب گذشته بود... وینکی با اینکه دو سیخ ران اژدها را بلعیده بود و سر راه گشت و گذارش هم ناخنکی به غذا های مشنگ ها زده بود، هنوز احساس گرسنگی میکرد. به این فکر افتاد که برود و دوباره با زور مسلسل و تهدید ناخنک کوچک دیگری به غذای یک مشنگ دیگر بزند. هرچه بود مشنگ ها در تقسیم غذایشان با او مهربانانه تر عمل کرده بودند. این فکر، لبخندی خبیثانه روی لبهای او نشاند. وینکی راهش را به کوچه باریکی کج کرد که میدانست بعد از آن خیابانی پر از اغذیه فروشی مخصوص مشنگ ها وجود دارد. مهم نبود اربابش در مورد این کار چه فکری میکند. او اگر غذا نمیخورد نمیتوانست خدمتی کند. غذا مهم بود. حتی یک سبک زندگی بود برای وینکی.

جن مسلسل دار درحالیکه مسلسلش را تاب میداد، وارد کوچه تاریک و سرد شد. کوچه به قدری ساکت بود که صدای گام هایش روی سطح سنگی آن به وضوح در گوشش میپیچید. آرزو کرد هرچه زودتر به پایان راه برسد. چیزی نمانده بود... از این فاصله قادر بود نمایی روشن و روح بخش از خیابان پیش رویش را ببیند.اما درست یک گام دیگر به خروج از کوچه راه داشت که صدای زد و خورد و فریادی او را بر جا میخکوب کرد.

گومب دیش دنگ گوپس آخ!

وینکی به غیر از گرسنگی، واجد صفات بسیار دیگری هم بود، از جمله کنجکاوی! نتیجتا در حالی که مسلسلش را آماده جلوی خود گرفته بود، جلو رفت .در نور کمی که از خیابان آنطرف به کوچه وارد میشد، توانست دو نفر را ببیند که با هم گلاویز شده اند و جداکردنشان غیرممکن به نظر میرسید. پس مسلسل را رو به آسمان گرفت و یک تیر هوایی در کرد که در نتیجه نشانه گیری بسیار خوبش، تیر چراغ برق انتهای کوچه منهدم شد و روی سر یکی از طرفین درگیر افتاد و او را به یک طرح سه بعدی در کف خیابان تبدیل کرد.
- وینکی خواست دونست اینجا چه خبر بود. وینکی جن منحرف خووب بود.
نفر دوم که از تعجب بر جا خشکش زده بود برگشت تا به وینکی نگاه کند.
- وینکی؟! تو اینجا چیکار میکنی؟

این صدا به گوش وینکی بسیار آشنا بود. برای همین جلوتر آمد تا صاحب صدا را ببیند. و البته در شناخت آن کله نقاب پوش و کروات ضایع هیچ دشواری ای برایش پیش نیامد.
- وینکی اینجا سوال کرد. کله نقابی خودش اینجا چیکار کرد؟

آرسینوس که با عجله مشغول جمع کردن چیزی از روی زمین بود، به سرعت، اما با لحن ریلکس و کسل کننده همیشگی اش گفت:
- هیچی بابا... یک گپ دوستانه میزدیم... همین.

اما گوش وینکی به سخنان آرسینوس بدهکار نبود. او با چشمانی گرد شده به چیزی که روی زمین ریخته بود و آرسینوس مشغول جمع کردنش بود نگاه میکرد.
- اینا چی بود؟! آرسینوس به وینکی نگفت که وزیر سابق داشت پیراشکی میفروخت! اونم تو کوچه های مشنگی!

آرسینوس دستپاچه شد و به سرعت سعی کرد قضیه را رفع و رجوع کند.
- نه نه اینا پیراشکی نیستن. در واقع اینا شبیه پیراشکی مشنگین که این یارو میخواست به من بندازه و... میدونی، در واقع... اینا بمب کود حیوانین که این یارو به مشنگا میفروخت و میخواست سرشون کلاه بذاره. مشنگام طفلیا نه که هیچی بارشون نیست، وظیه ـم دونستم بهشون کمک کنم.

پارت چهارم : وینکی باهوش بود.


اما وینکی به این راحتی گول نمیخورد. وینکی جن زرنگ و گول نخور بود. پس دهانش را باز کرد تا مخالفت کند، اما ناگهان فکری به ذهنش خطور کرد. چشمان وینکی از این فکر برقی شیطانی زد و لبخند خبیثانه ای روی لب هایش نشست.
- آرسینوس کله نقابی به مرگخوارا دروغ گفت که در وزارتخانه مشغول کار بود. کله نقابی داشت به مشنگها پیراشکی فروخت! این خیانت بود! وینکی به ارباب گفت!

وینکی جستی زد و وانمود کرد میخواهد برود که همه چیز را کف دست لرد سیاه بگذارد. اما آرسینوس نیز سریع بود. به هر حال یک زمان زندانبان آزکابان بود. پس در کسری از ثانیه، کراوات قرمزش را همچون کمند روی هوا چرخاند و سپس با پرتاب آن، پای وینکی را گرفت.
- جون مسلسلت به ارباب هیچی نگو! من واقعا رفتم برای استخدام، ولی اون وزیر داهاتی شیرفروش منو قبول نکرد. بالاخره مجبورم خرجمو از یه جا دربیارم. به شورت مرلین قسمت میدم به کسی چیزی نگی وینکی! اصلا کل پیراشکیام مال تو. تازه هر روزم یه پیراشکی تازه بهت میدم، ولی جون وینکی به کسی نگو!

وینکی صاف ایستاد.
- کله نقابی باید پای وینکی را ول کرد و وینکی چیزی به کسی نگفت مگر به یک شرط!
- چی؟ چه شرطی؟
- کله نقابی باید قبول کرد در تیم کوییدچ وینکی توپ زد، وگرنه وینکی دنیارو از این خبر پر کرد. تازه وینکی هر روز یک پیراشکی تازه هم خواست تا به کسی چیزی نگفت. وینکی جن حق السکوت گیر خووب؟

آرسینوس که از این پیشنهاد دهانش سه متر باز مانده بود، کوشید فکش را از روی زمین جمع کند. پس از آن، لختی اندیشید. به نظر نمیرسید چاره ی دیگری برایش باقی مانده باشد. پس کراواتش را طبق عادت معمول صاف کرد، سپس گفت:
- قبول میکنم... هعیی روزگار، ببین به چه روزی منو انداختی. پارسال همین موقع وزیر بودم، تو تیم وزارت خونه توپ میزدم. ازت متنفرم!

باز هم ساعتی بعد، لندن:

وینکی در حالیکه به سی و ششمین پیراشکیش گاز میزد، پرسید:
- کله نقابی ایده ای نداشت یک عضو دیگه از کجا جور کرد؟

آرسینوس با حسرت به فرو رفتن آخرین تکه های پیراشکی به منتهی الیه حلق جن گرسنه نگاه کرد.
-آخه این کله نقابی بدبخت از کجا باید بدونه... کوفتت شه اون پیراشکیا... کلی واسه درست کردنشون وقت گذاشتم.
- کله نقابی چیزی گفت؟
- نهT کله نقابی اگر هم خواست چیزی گفت جرئت نداشت چیزی گفت، فعلا البته!

وینکی آخرین تکه پیراشکی را فرو برد و متفکرانه انگشت هایش را لیسید.
- چطور وینکی توانست یک عضو گولاخ دیگه تهیه کرد؟ آرسینوس از اعضای تیم سابقش کسی رو نداشت؟

آرسینوس نقابش را خاراند.
- خب بذار ببینم... یه ریگولوس خل وضع داشتیم که رفت قاطی وزارت اون شیرفروش، یه اسنیپ داشتیم که شناسه شو بست و کلا رفت جزایر بالاک برنزه بازی. یه هکتور داشتیم که الان تو پاتیلش مفقود الاثره و خب یکی هم من بودم که الان اینجا در محضر شما ایستادم! بقیمون هم پشت سر اسنیپ رفتن.

وینکی با همان دستی که چند لحظه پیش لیسیده بود، صورت چربش را پاک کرد. بعد دستش را محکم به دستمال سفره ای که تنش بود کشید.
- پس وینکی از کجا تونست یک عضو دیگه پیدا کرد که هم قوی بود و هم رماتیسمش بالا بود؟

آرسینوس با بی اعتنایی شانه بالا انداخت. بعد از اینهمه شکست عشقی که در عرض یک ساعت خورده بود، هیچگونه فکری به ذهنش نمیرسید که به درد بخور باشد مگر اینکه...
- خودشه!

وینکی با صدای فریاد آرسینوس از جا پرید و ناغافل یک تیر هوایی دیگر در کرد که براثر آن، مشنگ بخت برگشته ای که از وسط خیابان رد میشد منهدم گردید و خونش هم روی شیشه یک ماشین در حال عبور پاشید.

- کله نقابی چه مرگش شد یهو؟ چی خودش بود؟

آرسینوس با لبخند موقرانه و متینی که از زیر نقاب قابل مشاهده نبود زمزمه کرد:
- نفر بعدیو پیدا کردم! با یه سفر تا امین آباد چطوری کوچولو؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در 1395/11/18 21:41:08
پاسخ به: استادیوم المپیک
ارسال شده در: شنبه 9 بهمن 1395 00:00
نمایش جزئیات
آفلاین
بازی دور مقدماتی جام حذفی


تیم سه جارودار v.s تیم فراری های تیمارستان شلمرود تانزانیا (تف تشت)

زمان: تا ساعت 23:59 روزدوشنبه 95/11/18

* قبل از شروع مسابقه قوانین را به دقت مطالعه کنید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: استادیوم المپیک
ارسال شده در: دوشنبه 14 اردیبهشت 1394 00:01
نمایش جزئیات
آفلاین
ترنسیلوانیا
در برابر
تنبل های وزارتی!

پست آخر!


زمان پیش روی لحظات است. چیزی مانند لغزش دانه های شن در ساعت شنی.هیچ گاه نمی تواندر هر لحظه، ذره ی شنی را که از نیمه ی بالا به پایین سقوط می کند را مشخص کنی. اگر ذرات شن را بشماری و نظمی برایشان در نظر بگیری، هر بار شکست خواهی خورد، زیرا دفعه ی بعد تغییرات هر چند اندکی را خواهد داشت. اما باید پذیرفت که نتیجه ی نهایی یکسان است. یعنی تمام ذرات شن از بالا به پایین سقوط خواهند کرد و ترتیبی که این اتفاق رخ می دهد اصلا مهم نیست.

زمان را به دست گرفته بود و اتفاقات را تغییر می داد. سالازار اسلیترین، هم قطاران خود رو وادار به اخراج ماگل زاده ها از هاگوارتز کرد. هرپوی کثیف چند طلسم سیاه و نفرت انگیز دیگر را پیش از مرگ کشف کرد. آلبوس دامبلدور همراه با گلرت گریندل والد جوان به فتح دنیا دست زد و رشته های تاریخ، بارها از هم گسسته و دوباره در هم تنیده می شدند.

دست از بازی نمی کشید. مطمئن بود که دیگر قوانینش را خوب فرا گرفته. او نیز مانند نیاکان خود، از این بازی لذت می برد. چندین بار عاشقان را مجبور به قتل معشوق می کرد. کشتار های دسته جمعی را تماشا می کرد و مشاهده ی قربانیانی که به او پیشکش شده بودند لذت می برد. به راستی که خدایان تشنه ی خون انسان های فانی بودند...

پس از آن که تشنگی به خونش کمی سیراب شد، دوباره نگاهش را به استادیوم المپیک معطوف کرد. جایی که همه چیز از آنجا شروع شده بود، همچنان مخروبه می نمود. کمی دقت کرد. جمعی را در زمین دید. یک گروه هشت نفره با ماسک های عجیب در ورزشگاه مشغول شکنجه ی یک گروه از کارکنان وزارتخانه بودند. گلرت گریندل والد، آلبوس دامبلدور، لودو بگمن، آماندا بروکل هرست، روونا ریونکلاو، ویلبرت اسلینکرد، دافنه گرین گراس و فلور دلاکور در لباس جادوگران سیاه مشغول شکنجه ی وزیر جادوگری و افرادش بودند.

او دستی بر روی صفحه کشید و زمان به دهکده ای دور برگشت. دست دیگری تکان داد و طلسمی بعد از کمانه کردن به خواهر آلبوس دامبلدور خورده و او از یاران گریندل والد جدا شد. دستش را دو باره بر روی تصویر گذاشت. آنجا محل زندگی روونا ریونکلاو بود. پدر و مادرش در خوبی و خوشی مشغول زندگی بودند. و خانه ی آنها بوی مطبوعی به مشام می رسید.

او خواست که قدرتش را بیشتر به تماشا بگذارد. پس به جلد انسانی در آمد و به رخت خواب مادرِ روونا رفت. نیمه های شب، پدر خانواده به خانه آمد و همسرش را با مرد دیگری در بستر دید. پس تفنگ برداشت، مرد را با اولین گلوله کشت و با همسرش آن کاری را کرد که هر بار در همین زمان انجام داده بود.

زمان، بار دیگر مکر خود را نشان داد. همه چیز را به حالت اول بازگرداند و منتظر یک "او"ی دیگر به عنوان قربانی نشست. زمان شکست نمی خورد. زمان تغییر نمی کرد چون زمان، زمان بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است!

!Only Raven
!Only Raven

تصویر تغییر اندازه داده شده

!I am THE PROUDFOOT
!Only Raven
OnlyRaven
پاسخ به: استادیوم المپیک
ارسال شده در: یکشنبه 13 اردیبهشت 1394 23:57
نمایش جزئیات
آفلاین
ترنسیلوانیا
بر عـــلیـــه ِ
تنبل های وزارتی


بعضی خط های سرنوشت، رد پر بر ماسه های نرم ساحل دریایند. با وزش نسیمی تغییر می کنند. با دمِ دختر بچه ای شاد، که قاصدکِ آرزوهایش را پر پر میکند.
بعضی خط ها اما، مثل کنده کاری های استخوانِ قربانیان بر روی سنگِ سرنوشتند. پاک نمیشوند، تغییر نمیکنند؛ هر چقدر قدرتمند باشی یا هرچقدر هم تلاش کنی.. عوض شدنی نیستند..!

نگاهی رضایتمندانه به عروسک هایِ زنده اش انداخت. "او" میخواست بازی اصلی را آغاز کند. ماجرایی دیگر.. و یک پروانه دیگر تا در برزیل بال بزند و تکزاس دچار طوفان شود!

ابرهای حادثه، اینبار بر فراز "ورزشگاه غول های غارنشین" می رقصیدند. همه چیز اما، در ورزشگاه عادی مینمود:
-تماشاگران عزیز از ورزشگاه غول ها غارنشین با شما هستیم، دیدار دو تیم کیو.سی. ارزشی و ترانسیلوانیا! به علت تاخیر در برقراری ارتباط با شما عزیزان، مسابقه مدتهاست که آغاز شده و شما از اواسط اون، شاهد بازی هستید. بی مقدمه میریم سراغ گزارش..

گزارش های کوییدیچ همیشه برایش خسته کننده بودند. دستانش را بر فراز ورزشگاه حرکت داد و همه چیز به عقب برگشت..

حالا، نوبت "او" بود تا دوربین را روی چهره فلورِ هیجان زده با آن گویِ برفیِ زیبایش تنظیم کند.
-غوونا؟ بیا ببین چغدغ غشنگه!
و میدان دید دوربین تنها کمی بیشتر شد، تا بتواند روونا را که اندکی آن سوتر مشغول بستن بند کفشش بود، به تک تماشاچیِ این نمایشِ درام نشان دهد.
-کار دارم فلور..!
پریزادِ مادر اصرار میکرد:
-بیا ببینش! خیلی غشنگه!
روونا نفسش را کلافه بیرون داد:
-پس بیارش اینجا!

"او" لبخندِ مغرورانه ای زد. فلور قدمی برداشت. دستان "او" ماهرانه، نیمبوس دوهزارِ آماندا بروکل هرست را، زیر پای فلور جاساز کردند. و..
-آخ!
-چـی شد فلور؟!
دخترِ موطلایی از زمین برخاست:
-گوی شکست.. ولی چیزی نشد!
و فلور نمیدانست که چه چیزها شده بود! گوی شکسته بود! دود شیری رنگِ حاصلِ شکستن آن و.. آزاد شدنِ یک اژدها!

"او" خوشحال بود. سرگرمی جالبی پیدا کرده بود، اما این قسمت از داستان، تکراری می نمود. دستانش بر فراز ورزشگاه حرکت کردند و زمان به جلو رفت.
به چند ساعتِ بعد!
زمزمه های محزون روونا شنیده می شد.
-نرو... فلور حق نداری بری! تو به من قول دادی! من به خاطر تو... حق نداری، می فهمی؟ حق نداری! تو به من قول دادی کنارم باشی، تو خواستی باهات خوب باشم! تو گفتی همه فکر می کنن بدی... یادته قسم خوردی که بد نیستی؟ یادته بهت گفتم دیگه حق نداری از من متنفر باشی؟ یادته به من چی گفتی؟ یادته گفتی تا آخرش دوستم میمونی؟

لبخند روونا پر رنگ تر می شد.
-یادته یا نه؟ قرار بود دوستم باشی! اما شدی اولین کسی که مثل خواهرم عاشقش بودم. فلور یادته می گفتی من از تو دلبر ترم؟ یادته چقدر دعوات کردم؟ یادته قول دادم به خاطر تو دیگه... فلور! یادته گفتم دیگه فرانسوی حرف نمی زنم به خاطر تو؟

روونا جلو می رفت و می لرزید. دیگر اثری از لبخند بر لبهایش نبود. دسته ای از موهای سیاهش را از صورت کنار زد. شروع به جیغ کشیدن کرد.
-فلور بلند شو! بلند شو وگرنه اینقدر دلبری می کنم که همه یادشون بره فلوری هم بوده! بلند شو وگرنه اینقدر فرانسوی حرف می زنم که جاتو بگیرم! فلور پاشـــو! فلور میرم یه خواهر دیگه پیدا می کنما! فـــلــــور!

صدای جیغ های پی در پی و هیستریک ویکتوریا، آرامش "او" را به هم میزد.
-بازی کسل کننده شد عزیزم، نه؟ بیاید نقشه رو عوض کنیم.. هوم؟

و زمان به عقب برگشت. تماشاچیان فرار کرده از جایگاه ها، باز به جای خود بازگشتند و رنگ خون، چنان از ورزشگاه شسته شد که گویی هرگز نبوده است. "آدمک ها جاندار" آنقدر به سمت عقب حرکت کردند، که باز دوربین، روی صورت ذوق زده فلور و گوی برفی میان دستانش نگاه داشته شد.
-غوونا؟ بیا ببین چغدغ غشنگه!
-کار دارم فلور..!
پریزادِ مادر اصرار میکرد:
-بیا ببینش! خیلی غشنگه!

"او" مغرورانه لبخند زد.
-کوچولو.. دلت میخواد اینطوری بمیری؟ ولی مسئله اینه که من اینو نمیخوام! بابایی یه راه دیگه بهت پیشنهاد میده!
و اندیشید که چه بهانه ای بهتر از عشق به یک پریزاد؟ یک قتل، پس از بازی.. همه اعضای تیم.. تَر و خشک با هم..
لبخندش نمایان تر و به صورت تصادفی، معجون عشقی در نوشیدنی کره ایِ جیمز سیریوس پاتر، خیلی آنسوتر از رختکن ترانسیلوانیا ریخته شد. همه چیز برای یک بازیِ در ظاهر آرام، حاضر بود.
فلور، بی اراده گوی برفی را در قفسه گذاشت و با عجله- گویی چیزی را به خاطر آورده باشد- از درِ رختکن خارج شد.
"او" همچنان لبخند میزد و با نگاه، فلورِ مینیاتوریش را تعقیب می کرد. چند دقیقه بیشتر به پایان بازی نمانده بود. آماندا به طور ناگهانی مقابل رختکن ظاهرشد:
-کجا موندی روونا؟ بدو!
-الآن میام! بذار مچ بندم رو ببن..
نتوانست حرفش را کامل کند. آماندا او را از بازو گرفته بود و می کشید.
-بیــ..ـا.. بـِـریم.. دختره.. ســـر.. بــه.. هوا!
و در واپسین لحظه، انتهای ردای کوییدیچ روونا به گوی برفی گیر کرد! فلور، آن را کاملا داخل قفسه نگذاشته بود و..
-آخ.. گوی افتاد مندی!
تقریبا به دنبال آماندا می دوید.

-چـی؟ خودت که چیزیت نشد؟
-نه.. چیزی نشد!
و روونا نمیدانست که چه چیزها شده بود! گوی شکسته بود! دود شیری رنگِ حاصلِ شکستن آن و.. آزاد شدنِ یک اژدها!

در این میان "او" نیز حیران مانده بود؛ چرا این بار نشد؟ نمی فهمید.. چه خبر شده بود؟! زمان را به جلو هدایت کرد، این هم از چیزهایی بود که نمی دانست! سرنوشت، باز همان بود؟

چند دقیقه بعد، زمزمه های محزون روونا شنیده می شد.
-نرو... فلور حق نداری بری! تو به من قول دادی! من به خاطر تو... حق نداری، می فهمی؟ حق نداری! تو به من قول دادی کنارم باشی، تو خواستی باهات خوب باشم! تو گفتی همه فکر می کنن بدی... یادته قسم خوردی که بد نیستی؟ یادته بهت گفتم دیگه حق نداری از من متنفر باشی؟ یادته به من چی گفتی؟ یادته گفتی تا آخرش دوستم میمونی؟

لبخند روونا پر رنگ تر می شد.
-یادته یا نه؟ قرار بود دوستم باشی! اما شدی اولین کسی که مثل خواهرم عاشقش بودم. فلور یادته می گفتی من از تو دلبر ترم؟ یادته چقدر دعوات کردم؟ یادته قول دادم به خاطر تو دیگه... فلور! یادته گفتم دیگه فرانسوی حرف نمی زنم به خاطر تو؟

روونا جلو می رفت و می لرزید. دیگر اثری از لبخند بر لبهایش نبود. دسته ای از موهای سیاهش را از صورت کنار زد. شروع به جیغ کشیدن کرد.
-فلور بلند شو! بلند شو وگرنه اینقدر دلبری می کنم که همه یادشون بره فلوری هم بوده! بلند شو وگرنه اینقدر فرانسوی حرف می زنم که جاتو بگیرم! فلور پاشـــو! فلور میرم یه خواهر دیگه پیدا می کنما! فـــلــــور!

"او" گیج شده بود، سرنوشت باز هم همان بود!
لج کرد.. با خودش.. ترنسی ها و همه.. بازی را به عقب بازگرداند. و بازهم..


-غوونا؟ بیا ببین چغدغ غشنگه!
-کار دارم فلور..!
پریزادِ مادر اصرار میکرد:
-بیا ببینش! خیلی غشنگه!

تمام قدرتِ خداگونه اش را به کار گرفت.. مگر میشد چیزی را بخواهد و نشود؟
بیاین بازی رو یه جور دیگه تمومش کنیم! چرا همه چیز باید از جذابیتِ دخترها شروع بشه کوچولوی من؟ چرا همه چیز نباید یه تصادفِ خیلی کوچیک باشه عزیزم؟ یه آتش سوزی.. و قطع ارتباط پاترونوسی!

فلور، بی اراده گوی برفی را در قفسه گذاشت و با عجله- گویی چیزی را به خاطر آورده باشد- از درِ رختکن خارج شد.
لحظات آخر بود. تدی، همه جا را به دنبال جیمز سیریوس میگشت.
-عه.. پیدات کردم جیمز!
و به سمتش دوید. کم اهمیت ترین چیز در این میان پاهایش بود که ناگهان با بشکه ای نفت برخورد کردند. نفت به آرامی دور تا دور جایگاه تماشاگران را فرا گرفت. منبعی پایان ناپذیر به نظر می آمد. منبعی متصل به قدرتی" خداگونه"!
تدی، جیمز را به سمت زمین برد. دو کاپیتان به هم نزدیک شدند، داور برای زدن سوت آغاز بازی آماده بود که صدای فریاد گلرت مانع شد:
-صبر کنید.. علامتِ ترنسیلوانیای روی لباسم.. نیست!

داور با بی میلی چند دقیقه تاخیر برای یافتن علامتِ روی لباس گلرت، اعلام کرد.
-مطمئنی توی رختکن نیست گلرت؟
-نه مندی.. مطمئن نیستم! دافنه، میری اونجا رو بگردی؟
دافنه قل خورد و قل خورد و قل خورد. وارد رختکن شد. چشمان از حدقه بیرون زده اش آنجا را با دقت می کاویدند. و ناگهان نگاهش به علامت آبی و برنزِ لباس گلرت، درست زیر کوله روونا افتاد. آن را برداشت و به سمت در قل خورد. نزدیک به در بود و به همان اندازه نزدیک به گوی برفی. یک قل خوردنِ اشتباه و..

-آخ!
لودو بگمن را پشتِ سرش دید. به دنبال او آمده بود.
-چی شد دافنه؟
-گوی شکست.. ولی چیزی نشد!
و دافنه نمیدانست که چه چیزها شده بود! گوی شکسته بود! دود شیری رنگِ حاصلِ شکستن آن و.. آزاد شدنِ یک اژدها!

خشم از چهره "او" میبارید. او اراده کرده، و به نتیجه مطلوب نرسیده بود؟
-هنوز مطمئن نیستم.. آینده.. خطهای سرنوشت عوض شدن.. حتما عوض شدن!

و زمان را به جلو راند...

چند دقیقه بعد، زمزمه های محزون روونا شنیده می شد.
-نرو... فلور حق نداری بری! تو به من قول دادی! من به خاطر تو... حق نداری، می فهمی؟ حق نداری! تو به من قول دادی کنارم باشی، تو خواستی باهات خوب باشم! تو گفتی همه فکر می کنن بدی... یادته قسم خوردی که بد نیستی؟ یادته بهت گفتم دیگه حق نداری از من متنفر باشی؟ یادته به من چی گفتی؟ یادته گفتی تا آخرش دوستم میمونی؟

لبخند روونا پر رنگ تر می شد.
-یادته یا نه؟ قرار بود دوستم باشی! اما شدی اولین کسی که مثل خواهرم عاشقش بودم. فلور یادته می گفتی من از تو دلبر ترم؟ یادته چقدر دعوات کردم؟ یادته قول دادم به خاطر تو دیگه... فلور! یادته گفتم دیگه فرانسوی حرف نمی زنم به خاطر تو؟

روونا جلو می رفت و می لرزید. دیگر اثری از لبخند بر لبهایش نبود. دسته ای از موهای سیاهش را از صورت کنار زد. شروع به جیغ کشیدن کرد.
-فلور بلند شو! بلند شو وگرنه اینقدر دلبری می کنم که همه یادشون بره فلوری هم بوده! بلند شو وگرنه اینقدر فرانسوی حرف می زنم که جاتو بگیرم! فلور پاشـــو! فلور میرم یه خواهر دیگه پیدا می کنما! فـــلــــور!

خشمگین بود..
خیلی خشمگین..
و خشم خدایان همواره آبستن بزرگترین حادثه هاست!


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است!
Only Raven



I only wanted to have fun
learning to fly, learning to run :)


تصویر تغییر اندازه داده شده

{ بعد از هزاران سال.. حالا جاش روی سر صاحب اصلیش امنه.. }
پاسخ به: استادیوم المپیک
ارسال شده در: یکشنبه 13 اردیبهشت 1394 23:54
نمایش جزئیات
آفلاین
ترنــســیــلـوانـیـا
بر عـــلیـــه ِ
تنبل های وزارتی


پســـت ِ اول


"بال هایِ پروانه ای بر هم خوردند و در نقطه ای دیگر از جـــهــان طوفانی برپا شد!"

نــظریه آشوب چنین می گفت..!


احتمالا نمی خواهید توضیحی در مورد نمودار های طولانی ِ این نظریه بدانید و یــا بدانید "رویال مــک بــی" مــشنگ ِ ریاضی دان چگونه روز ِ گرم تابستانی ای در حین نوشیدن آب میوه اش ناگهان فریــاد زد:
-" تغییر خیلی کوچکی در شرایط اولیه موجع به تغییر خیلی بزرگی در نتیجه می شه!"

خـب حق هم دارید، هیچ کس علاقه ای به این موضوعات کسالت آور ندارد! در ضمن هیچ رولی بابت این موضوعات تا به امروز نمره نگرفته و نخواهد گرفت! احتمالا اکنون اخم هایتان را در هم کشیده اید و با خود فکر می کنید:
- خــب که چی؟! چه ربطـــی داره؟!

باور کنید خیلی ربط دارد..!
فکر کنید وجودی فراتر از زمان می توانست این شرایط اولیه را به گونه ای تغییر دهد. آن وقت سرنوشت کل ِ جهان را می توانست در دســتــانش بگیرد! قــدرتی نامحدود! قـــدرتی "خداگونه"...

اگر از دور نگاه می کردید فکر می کردید دارد عروسک بازی می کند یا انسانی است دیوانه و علاقه مند به جمع آوری کلکسیون عروسک های انسان نمای مینیاتوری! بعد کمی بیشتر دقت می کردید و می دیدید که کل کره زمین را روزی زمین چیده و حتی به جای اقیانوس هم گودال های آب گذاشته!

و بــا دقت بیشتر در می یافتید که تمام این مدت در اشتباه بوده اید! عروسک های آدم نمای مینیاتوری ای در کار نبوده.. آن ها ادم های واقعی بوده اند و آن جا جهان واقعی بوده!
نیمی از چراغ های جهان خاموش و نیمی دیگر روشن با نور آفتاب! ابر هایی که با فاصله روی زمین می رقصیدند.. موج، در گودال های آب نمایان بود و طوفان ها، به سرعت راه خود را به سمت شهر ها می پیماییدند!

با اندامی خمیده و عجیب روی قسمتی از قاره اروپا زانو زده بود و با چشمانی پر عطش آن را می کاوید!
عــطش برای یافتن چیزی جدید..
بیست هزار سالی بود که همه چیز برایش عادی شده بود.. خلاقیت های بشری فقط برای زمان کوتاهی سرگرمش می کرد..
- آره آره.. از زمان آیزاک ابرنابغه جهان ِ جادوگری و مشنگی.. دیگه چیزی سرمو گرم نمی کرد.. نیوتن ِ خدابیامرز.. چه حیف که فانیا اینقدر عمرشون کوتاهه!

معلوم نبود با چه کسی صحبت می کرد. جز او هیچ کسی در محیط نامعلوم و محو اطرافش دیده نمی شد. ادامه داد:
- البته.. اون پسره.. آهان! انشتین! انشتین! اونم موجود باحالی بود! خط های سرنوشت منو با اون غافلگیر کردن..! و سلیمان.. رفیق قدیمی..!

ناگهان، نقطه ای عجیب را دید.. در چمنزاری ســـبـــز رنگ مه سرخی می تراوید! چشمانش برقی زدند، هیچ گاه به این نقطه از جهان دقت نکرده بود! می توانست استادیوم کوئیدیچی رادر آن میان ببیند.. نامش هنوز قابل خواندن بود.
"استادیوم المپیک"
می توانست قدمت ورزشگاه را حس کند.. و خاطرات شومی که با خود داشت..!
دختـــری با موهای مشکی در بالاترین نقطه ایستاده بود و به طوفان سرخ رنگی که با شتاب به سمتش می می آمد خیره بود! دخترک متعلق به آن قرن کوتاه نبود، می توانست آن را حس کند..

با همان چشمانی که هر لحظه عطششان بیشتر می شد داستان را دنبال کرد...


تماشاگران، فریاد هایی حاکی از ترس می کشیدند و فــرار می کردند. اما میان آن همه داد و فـــــــریاد، صدای ناله ای ؛ لبخـنـد را بر لبش آورد. مـــــه ِ آسمان سرخ شد، انگار که لحافی خونی بر آن کشیده باشند.

به سمت زمین بازگشت. درست حدس می زد. ویلبرت در خون ِ خود غوطه ور بود و آخرین نفس هایش را دردناک و سخت، می کشید. طلــسم های گلرت، جادوگر ِ خاکستری، دردناک بودند. به آسانی نمی کشتند، با زجر جان می گرفتند!
و فلــور کنارش زانو زده بود.. لالایی می خواند! دریای ِ چشمانش جاری شده بود...

"او" خندید! داستان کمی لوس شده بود برایش، انتقام از تمامی مردان؟!
کلیشه ای تر از آن هم مگر می شد؟!

پوزخندی روی لب هایش نشست و زمزمه کنان زیر لب گفت:
-بیاین براتون بازیو تغییر بدم کوچولو ها..! به جز کوچک تغییر می کنه و نتیجه.. کاملا تفاوت پیدا میکنه!


دستش را روی ورزشگاه کشید و گویی زمان به عقب باز می گشت، جهت تابشش آفتاب و سایه ها همگی با هم تغییر میکردند و دور می زدند.. پرنده هایی که با امدن طوفان فرار کرده بودند، در جهت مخالف پرواز می کردند و می آمدند دوباره روی دیواره ورزشگاه پرواز می کردند. مردم به عقب می رفتند و در جایگاه هایشان می نشستند. کلاه هایشان را از سر در می اوردند و صورت های رنگی ـشان را پاک می کردند.
تیم های به درون رختکن بازگشتند، عقب عقب بیرون آمدند، روی جارو هایشان نشستند و به پرواز در آمدند. در آخر،ضربه کوچکی به اسنیچ زد.
پروانه او می توانست گوی زرینی باشد.. که با بر هم خوردن بال هایش جهان را تغییر می داد!

دستش را از روی ورزشگاه بر داشت و جهان دوباره کار خود را از سر گرفت! جارو ها در جهت درست به پرواز در آمدندو گزارشگر گزارش دادن بازی را از سر گرفت!


جاروها، هم زمان با هم به پرواز در آمدند. پس از چند دقیقه صورت روونا از سرما بی حس شد. حال، به راحتی می توانست کوافل را ببیند که توسط رز زلر به دروازه نزدیک میشد. لودو بگمن، به سرعت توپ را از مهاجم گرفت و به سوی او پرتاب کرد. روونا دستهایش را دور جارو محکم کرد و نفس عمیقی کشید. جارو را به حرکت در آورد و به دروازه تیم حریف نزدیک شد. بیشتر از چهل اینچ با دروازه فاصله نداشت. فرصت خیلی خوبی بود. به کوافل ضربه زد. توپ، از میان حلقه ها گذشت و فریاد هواداران تیم ترانسیلوانیا به هوا رفت. روونا با شادی به سوی اعضای تیم خود برگشت اما از صحنه ای که دید لحظه ای مات شد. با آخرین توان باقی مانده در بدنش زمزمه کرد:
-ویلبرت!

"و تاریخ تغییر کرد!"
خط بعدی ای که نوشته شد دیگر آن چیزی که باید می بود، نبود! چیزی بود فراتر و کمتر.. داستانِ جدید متفاوت بود!

صدای جیغ و داد از سمت دیگرِ ورزشگاه بلند شد و ناگهان ورزشگاه منفجر شد! فلور دلاکور با بهت به اسنیچی که در دستش جا گرفته بود خیره نگاه می کرد. آن ها بازی را برده بودند، او بالاخره اسنیچ را گرفته بود!

فریاد گزارشگر در استادیوم می پیچید!
- فلــــــــور دلاکور، بالاخره گوی زرینو گرفت! برنده بازی، تـــرنسیلوانیا!

طرفداران ترنسیلوانیا به درون زمین می ریختند و نماد تیم همه جا، دیده می شد..
شادی در وجودشان!

باورتان بشود یا نشود "او" هم که خطوط سرنوشت را تغییر داده بود، نتیجه را نمی دانست. و او هم مثل ِ ما، فکر کرد که بازی به خوبی و خوشی تمام شده..
فکر می کرد که دیگر از هیچ قتلی خبری نیست! از هیچ جوی خونی.. از هیچ دریای اشکی..

ولی، دانه عشق کاشته شده بود.. دانه دوست داشتن.. و انتقام..
ویلبرت چوب دستی اش را بالا برد و طلسمی ب سمت جادوگر خاکستری روانه کرد! طلسم دیده نمی شد، و هر لحظه نزدیک تر می شد..

گویی زمان برای ثانیه هایی خفت! چشمان ِ روونا بر صحنه بود، تماشا می کرد انتهای ماجرا را! مرگ گلرت؟! دور از ذهن بود.. ولی کسی چه می داند در مورد سرنوشت؟!
ویلبرت حرکت سریع طلسم را تماشا می کرد..
زمان آرمیده بود و ناگهان دخترک ِ چشم آبی با اسنیچ در دستش بر اثر فشار جمعیت به سمت گلرت هدایت شد. رفت و دقیقا در اشتباه ترین زمان ممکن و در اشتباه ترین جای ممکن قرار گرفت!
و آنگاه، اشتباه ترین شخص طلسم را به خود جذب کرد...!

لبخند بر لب های فلور خشک شد!
ویلبرت به هشدار فریاد زد.. فریادی که میان آوای جمعیت گم شد..
فلور، چشمانش را بست.. دریای چشمانش، آسمان چشمانش را.. بست و بر زمین افتاد..!
هنوز هیچ کس نمی فهمید چه اتفاقی افتاده! چرا افتاد؟! چه شد اصلا؟!
قبول کردن مرگ به همین آسانی هم نیست..! از کمی آنورتر هنوز آوای فریاد های ناشی از شادی می آمد..!
تا آن که صدای جیغ ها بلند شد! روونا هیچ صدایی را نمی شنید دیگر.. انگار زیر آب باشد.. گوش هایش هیچ چیز را نمی شنیدند..!
روونا بر زانوانش افتاد. کشان کشان خودش را به جسد در حال جان دادن رساند.. و دستان لرزانش را گرفت..
- فلور؟! فلوری؟! خواهری.. نفس بکش خب؟! خواهری.. انتقام نمی خوام اصن.. بی خیال انتقام.. میشه.. میشه بگی زنده ای؟! بیا.. بیا..بریم اصن! بیا بریم منو معجزه صدا کن! بگو کسی مثه من ندیدی..! اصن بیا بی خیال کوئیدیچ بشیم.. به درک! بیا بریم دعوا کنیم! الکی! من بگم تو خیلی لوسی و تو با اون لهجه فرانسویت.. فلور؟!

قلبش دیگر نمی زد. پوست سفیدش سفید تر شده بود و بدنش سرد..

____
-کــات!
پوزخندی زد و دستانش را بالا برد! صحنه روونای زانو زده کنار فلور و جسد بی جان نیمه پریزاد همچون شیشه تکه تکه شد و فرو ریخت..

-بذار یه سرنوشت بهتر برای این بازیتون رقم بزنم!

و زمان باز شروع کرد به بازگشتن به عقب..! ولی نه یک روز، دو روز، یک هفته حتی..
ماه ها به عقب بازگشتند و سال ها.. دهه ها.. و در نهایت قرن ها..
و صحنه جدیدی پیش رویشان بود.. ساحره ای میان آتش..!

-
-مــــن ســـاحره نیستم... ولــــــم کنین! دختــــرم... دختـــــرم... خواهش می کنم! اون به مـــادر احتیاج داره... خـــواهش می کنم!

زن زجـــــه می زد. موهای پریشان سیاهش صورتش را قاب گرفته و طناب های که او را به تیرک می بستند دست هایش را زخم کرده بودند. تـــقـــلا کرد و فریاد زد:
-تمـــنــــا مـی کنم... من باید مراقبش باشم... اونو نباید به او عوضی دائم الخمر بدین... معوم نیست بدونِ من چه بلایی سرش میاره!

ضربه ی شلاق دیگری بر تنش نشست.
- بـــبـــند دهنتو ساحره... شوهرت به ما گفته جادو می کنی...

مردی صلیب دور گردنش را محکم گرفت، بر روی تل چوبی که زن را به آن بسته بودند رفت و رو به جمعیت خشمگین ادامه داد:
-مـــردم نگاه کنین که این ساحره می خواد چه جوری فریبمون بده! این زن شیطان ِ.. این زن از جهنم اومده.. بــاید به جهنم بازگردونده بشه...

نــاله های زن دوباره بلند شد.
- خواهش می کنم.. به خاطر دخترم..

اما آتش سریع تر بود. آتش ِ مشعلی که روی تل ِ چوبی انداختند به سمتش می آمد. حرارت پوستش را نوازش می کرد.دیگر جیغ نکشید. حرفی نزد. چشمانش را بست و سرش را بالا گرفت.

چند دقیقه بعد فقط بوی گوشـــت ِ سوخته در هوا مانده بود و رنگ چشم های دختری که تمام ماجرا را دیده بود...

و تاریخ باز هم تغییر کرد..

دخترک به طرف خانه می دوید! به بغض.. اشک هایش دیدش را مختل کرده بودند و پرده ای روی چشمانش انداخته بودند..
هق هق می کرد..
می دوید..
نمی دانست به کجا برود..
چه کار کند!

و او.. او از آن بالا قطره اشک را لمس کرد..
و قطره اشکی که باید جاری می شد تا چشمانش صاف شوند.. جاری نشد!

پای دخترک بر ریشه درختی بیرون امده از خاک گرفت، و زمین خورد.. زانوهایش از زیر دامن کوتاهش زخمی، سرش به تکه سنگی برخورد کرده بود..
و خون بر روی زمین می ریخت!

____________
پیرمرد روستایی تکرار کرد:
- از توی جنگل پیداش کردم.. از سرش خون میومد! وقتی اوردمش خونه نمی گفت کیه!

پزشک به تاسف به کودک مو سیاه روی تخت چشم دوخت و گفت:
-دچار فراموشی شده..! شایددرست بشه شاید هم نه! کی می دونه؟!

اینگونه روونا ریونکلاو از تاریخ حذف شد.. نامش در هیچ کتابی نرفت.. هاگوارتز را تاسیس نکرد.. گمان می رود حتی فراموش کرده باشد وجود جادو را!
اما.. چه کسی می داند؟!
به خطوط گذشته سرنوشت هم دیگر اعتمادی نیست..
و "او" تازه از این بازی خوشش آمده..!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بار دیگر سایتی که دوست می داشتم. :)
پاسخ به: استادیوم المپیک
ارسال شده در: یکشنبه 13 اردیبهشت 1394 22:39
نمایش جزئیات
آفلاین
تنبل های وزارتی vs ترنسیلوانیا

پست آخر



هکتور و آشا:

هکتور قبل از اینکه آشا فرصت کرده از سر و کولش بالا رفته و زمان برگردان مسروقه را با قدرت هرچه تمامتر بر فرق سرش بکوبد آن را به سمت زمان حال چرخاند...

مجددا درون رختکن تنبل ها

آشا و هکتور بالاخره بعد از گشت و گذار زمانی کوتاهشان درحالیکه دنیا دور سرشان می چرخید با صدای گرومپ محکمی مجددا درون رختکن ظاهر شدند که خالی از حضور اعضای تیم بود. هر دو خسته و ناامید کف رختکن ولو شدند. آشا با ناراحتی پاهای کوچکش را بغل کرد.
- خسته شدم هکتور...دلم مامانمو میخواد و داداشمو...ارباب...برو بچ مرگخواران...من چقدر بدبختم.

هکتور که به شمشیری که با زور از درون سنگ بیرون کشیده تکیه زده بود با خستگی گفت:
- منم دلم برای معجون سازیام تنگ شده. تازه من چتر دار ارباب بودم...آه ارباب.

در همان لحظه سر و کله آیلین درون رختکن ظاهر شد.درحالیکه دست هایش را بر کمر می زد به هردوی انها چشم غره ای رفت.
- کجا بودین شما دوتا؟پیش خودتون فکر نمی کنین الاناست که مسابقه شروع شه؟اونوقت شما دوتا قایم باشک راه انداختین تا پسر و عروس من مجبور باشن دنبال شما دوتا بی خاصیت بگردن؟اونم تو وقت به این مهمی؟اونم درست همون زمان که می دونستین وندلین نیست؟

آشا:آه مامان... مادر خوب و قشنگم.

آشا جستی مارمولکی زد تا در آغوش مادر تازه از بلاک شده درآمده اش فرو رود.اما با یک اشاره چوبدستی ساحره، به زمین چسبید و پوستر شد.
آیلین چشم غره غلیظ دیگری به او رفت.
- بوق و مامان!یه درصد فکر کن من ننه یه مارمولک زشت و بدترکیبی مثل تو باشم مارمولک بی ریخت بی مسئولیت! حالا هم عوض آبغوره گرفتن بدو برو تو ورزشگاه امروز تو باید جای وندلین بازی کنی.مجبور شد برای خاموش کردن یه آتیش سوزی دیگه بره... تو هم نیشتو ببند ببینم معجون ساز مفلوک بی خاصیت بی استعداد!

هکتور از ترس نیشش را جمع کرد.آشای گریان از دیدن این همه توجه را زیر بغل زد و با بیشترین سرعت از رختکن خارج شد!

دقایقی بعد- درون زمین بازی

استادیوم المپیک مملو از جمعیت پرشور و هیجان زده ی جادوگر بود که با ورود اعضای دو تیم به درون زمین فریادهای شادمانه سر دادند.هرچند پیش از این یکبار دیگر تیم تنبل ها در این ورزشگاه به مصاف کیوسی ارزشی رفته بود اما ظاهر آن با چیزی که هکتور و آشا از آنجا به یاد می آوردند تفاوت داشت.دیگر خبری از آن تیزرهای تبلیغاتی اطراف زمین بازی نبود.با نگاهی به جایگاه تماشاچیان میشد به سادگی به عدم حضور جمعیت سیاهپوش مرگخواران پی برد.موضوعی که باعث شد آهی عمیق از نهاد هکتور و آشا برخیزد.هیچیک به درستی نمی دانست بر سر ارتش بزرگ سیاه چه آمده است و در حال حاضر مرگخواران به چه کاری مشغولند.احتمالا هر یک بدون حضور لرد به یک زندگی طبیعی و بدون هیجان تن داده بودند.ولی چیزی که قلب نداشته دو مرگخوار سابق را به درد می آورد این بود که در واقع آنها مقصر تمام این اتفاقات بودند... با دستکاری ناخواسته ای که در تاریخ مرتکب شده بودند.

اعضای دو تیم ترنسیلوانیا و تنبل ها در برابر یکدیگر صف کشیدند.آشا نگاهی به چهره سرد و بی تفاوت روونا انداخت.عادت داشتند با دیدن یکدیگر در مکان هایی که مجاز به صحبت نبودند با زدن چشمک با احوال پرسی کنند.ولی او دیگر روونایی نبود که آشا می شناخت...همانطور که خودش دیگر آن مارمولک سبزی نبود که لوس کرده و نور چشمی برادر بزرگش بود.

نگاه ناامیدش را به اسنیپ دوخت که حتی در این لحظه و از آن فاصله هم به شکل تهوع آوری با کمک ایما و اشاره مشغول لاو ترکاندن با همسر موقرمزش بود.زنی که در زندگی قبلی اسنیپ دشمن قسم خورده اش را به او ترجیح داده و قلب او را به سختی شکسته بود.

آشا نگاهش را از صحنه چندش آور قلب های صورتی رنگی که در اطراف سر دو عاشق دلداده خودنمایی می کرد برداشت.مطمئنا این اسنیپ با اسنیپی که او می شناخت خیلی فرق داشت. در واقع او الان کاریکاتوری زنده از مدل اصلیش بود!

در همان حال صدای سوت داور مسابقه به صدا درآمد و رشته افکار آشا را از هم گسیخت.آه دیگری کشید.سپس روی جارویش پرید و همراه سایر هم تیمی هایش به سمت آسمان پرواز کرد.

دقایقی بعد- میان زمین و آسمان

با آغاز مسابقه صدای گزارشگر در ورزشگاه طنین اندازه شد.
-با صدای سوت داور مسابقه شروع میشه.سرخگون در دست تیم تنبل هاست.کاپیتان تیم سیوروس اسنیپ توپ رو در دست داره و با سرعت میره به سمت دروازه تیم ترنسیلوانیا...لودو بگمنو جا می ذاره و...اوه بلاجر محکم بهش اصابت کرد. ظاهرا تو اون لحظه حواس کاپیتان تیم تنبل ها به طرف جایگاه تماشاچیا بوده.توپ الان تو دست روونا از تیم ترنسه که اونو پاس میده به آماندا و...

آشا با خشم نفسش را بیرون داد و با قیافه ای اخمو تلاش کرد روونا را با کمک بلاجری هدف قرار دهد.ولی با جا خالی دادن به موقع روونا ناکام ماند و روونا توپ را به سمت ویلبرت پاس داد.
- توپ در حال حاضر در دستان ویلبرت اسلینکرده. که با سرعت میره به طرف دروازه تیم تنبل ها.از بازدارنده هکتور گرنجر جاخالی میده...هنوز جامعه جادوگری از انعقاد قرارداد تیم تنبل ها با این دستفروش گوشه خیابونی که بارها سابقه سرقت و کلاهبرداری داشته در بهت و حیرت هستند.با این همه به نظر نمیاد حواس کاپیتان تیم پیش مسائل جانبی دیگه ایه تا توجه به سوء سابقه اعضای تیمش...

اسنیپ:

هکتور:

جمعیت:

مسائل جانبی:

- و حالا ویلبرت بعد از یه چرخش جانانه توپو برای دافنه پاس میده که صاف میره به سمت دروازه و اوه خدای من چه اتفاقی افتاد؟ظاهرا یکبار دیگه شاهد سواستفاده مالسیبر از منوی مدیریتیش هستیم...اون دافنه رو بدون هیچ دلیلی بلاک کرد!

صدای خشمگین تماشاچیان در سرتاسر ورزشگاه طنین انداز شد.
- داور به سمت دروازه بان میره تا بهش اخطار بده و اوه...مالسیبر با نشون دادن منوی مدیریتش داورو تهدید میکنه...طرفداران تیم ترسیلوانیا رو مشاهده میکنیم که با داد و فریاد اعتراض میکنن به رفتار دور از شان ورزشکاری و انسانیت و ایفای نقشی این بازیکن...کماکان به نظر نمی رسه که کاپیتان این تیم علاقه ای به تذکر دادن به بازیکنان متخلف تیمش داشته باشه...

آشا با افسردگی تمام نگاهی به اسنیپ انداخت که در حال حاضر در جایگاه تماشاچیان کنار لیلی نشسته بود و بدون توجه به بازی، مشغول بالا و پایین انداختن دهمین فرزندش بود که دست برقضا موهایی قرمز داشت و در حینی که بچه جیغ های بنفش می کشید اسنیپ و لیلی با ملایمت فوق تهوع آوری لبخند می زدند.
- خب به نظر می رسه با حضور اعضای ستاد مبارزه با تخلفات ورزشی به ریاست سر ماندانگاس فلچر ملقب به دست طلایی! بالاخره داور موفق میشه کارت زدی به مالسیبر نشون بده...باید از زحمات این عضو زحمت کش و همیشه در صحنه و قانون مند متشکر بود.به حق جامعه جادویی تا به حال آرامشش رو مدیون فداکاری های این مرد بوده...

هکتور و آشا:

- بازی با اعلام پنالتی به نفع تیم ترنس ادامه پیدا می کنه.دافنه که تازه از بلاک شدگی دراومده مسئولیت زدن این ضربه رو به عهده میگیره و...گـــــــل!ترنس یک تنبل ها صفر!

فریاد شادی اعضای تیم ترنسیلوانیا ورزشگاه را به صدا در آورد.با این همه به نظر نمی رسید این اتفاق حتی ذره ای روی اسنیپ تاثیر گذاشته باشد که حالا جهت سرگرمی فرزندان متعددش با چوبدستی مشغول شیرینکاری بود و صدای خنده لیلی و 10 فرزندش حتی از این فاصله به گوش می رسید.

ده دقیقه بعد- همچنان در ورزشگاه

آشا با خستگی برای هزارمین بار توپ بازدارنده را که این بار هدفش آیلین بود دور کرد.در طی ده دقیقه گذشته اسنیپ به اتفاقاتی که در زمین بازی رخ داده بود کوچکترین توجهی نیز نشان نداده بود.به نظر می رسید جریان بازی را اصلا نمی بیند.کمی دورتر هکتور میان زمین و هوا دستخوش تمسخر لودو و آماندا شده بود که به نوبت توپ بازدارنده ای را به طرف او می فرستادند.صدای خنده جمعیت نشان می داد که کسی در آن میان دلش برای هکتور بینوا نمی سوزد.هکتوری که علی رغم بی استعدادی مفرطش در معجون سازی و موذی گری های گاه و بیگاهش آشا بدی چندانی از او ندیده بود.به نظر می رسید به خاطر سو سابقه های ناخواسته ای که طی جریان تغییر تاریخ پیشینه هکتور را خراب کرده اند داور او را حتی لایق حمایت نیز نمیبیند.چرا که بی توجه به وضعیت او به سادگی از کنارش عبور کرد.
- و حالا سرخگون دست آیلین پرنسه که با کمک آشا از ضربه بازدارنده ای نجات پیدا میکنه.هوم آشا...ظاهرا به جای وندلین در بازی امروز حضور پیدا کرده چون وندلین جهت رهبری تیم آتش نشانان لندن ناگزیر تیمو امروز ترک کرده.و حالا سرخگون در دست آیلین پرنسه که با قدرت به طرف دروازه ترنس میره.مادر کاپیتان تیم که ظاهرا مسوولیت بیشتری در قبال تیمش از خودش نشون میده.به نظر می رسه شکست عشقی مفتضحی که از پدر اسنیپ بهش وارد اومده رو تونسته با کمک و حمایت سازمان بین المللی ساحره ها تا حد زیادی فراموش کنه.در اینجا باید از تلاش های شبانه روزی بانو مروپ گانت به خاطر حمایت واحقاق حقوق ساحره های درمانده تشکر ویژه داشته باشیم.

آشا به سختی توانست فکش را از میان زمین و هوا جمع کند.مروپ گانت و ریاست سازمان ساحره ها که او به تازگی مسئولیتش را به ایرما پینس واگذار کرده بود؟به نظر می رسید امورات به طرزی دیوانه وار از نظم طبیعی خودشان خارج شده اند!
- و حالا آیلین به طرف دروازه تیم ترنس میره و توپو با قدرت هرچه تمامتر به طرف دروازه پرتاب میکنه...اوه گلرت با یه شیرجه توپو از دروازه دور میکنه...چه میکنه این بازیکن!بله صدای فریاد حمایتگر طرفداران تیم ترسیلوانیارو می شنویم که ورزشگاهو به لرزه درآورده...متعجبم اسنیپ کلا برای چی تیم داده وقتی یه نفرم نیست تا از تیمش حمایت کنه.خب میموند خونه بچه هاشو بزرگ میکرد کاری که الانم البته داره میکنه!

صدای خنده تمسخرآمیز جمعیت و هو کشیدن هایشان پرده گوش آشا را نوازش داد.با این همه به نظر نمی رسید اینها باعث شده باشد تا اسنیپ حاضر به بازگشت مجدد به زمین شود.
آشا در یک لحظه تصمیمش را گرفت.این وضعیت دیگر نمی توانست بیشتر از این ادامه پیدا کند.ضربه محکمی نثار بلاجری کرد که از کنارش عبور می کرد و جهتش را به سمت هکتور کج کرد که بالاخره لودو و آماندا او را به حال خود گذاشته وبه جریان بازی برگشته بودند.آشا با یک جست از روی جارو روی سر هکتور پرید که با فرمت مشاهده میشد.سپس زنجیر زمان برگردان را به دور گردن هردویشان بست.
هکتور: چیکار میکنی؟پس بازی چی میشه؟

آشا با چهره ای مصمم گفت:
- اینجوری که به نظر می رسه بازی رو همینطوری باختیم. من که دیگه تحمل این وضعیتو ندارم پس بیخودی وقتمونو تلف نکنیم بریم اربابو برگردونیم به تاریخ!

هکتور نگاهی به آیلین و سیریوس انداخت که در آن لحظه بار دیگر مشغول بازی وسطی با همراهی روونا و ویلبرت شده بودند.به نظر می رسید حق با آشا بود پس سری به نشانه مثبت تکان داد.آشا چند دور زمان برگردان را چرخاند و ثانیه ای دیگر نشانی از دو مدافع تیم تنبل ها در زمین به چشم نمیخورد.

چند ثانیه بعد زمان و مکانی نامعلوم!

هکتور و آشا با صدای گرومپی روی زمین فرود آمدند.هکتور سرش را میان دستهایش گرفت تا از چرخش زنجیروار پاتیل ها به دور سرش جلوگیری کند.
- می دونی این چندمین باره تو طول این پست با صدای گرومپ فرود میایم؟بهتره هر چه زودتر اربابو پیدا کنیم تا همین 4 تا استخون باقی مونده م نشکسته!

آشا روی سر هکتور صاف ایستاد تا نگاهی به اطراف بیاندازد.
- عهه هک انقدر وول نزن....یه جا وایسا من اطرافو قشنگ دیده بانی کنم...هوم...وقتی رفتیم داشت برف می اومد؟

هکتور به دانه های درشت برف خیره شد که به نرمی روی زمین فرود می آمدند.
- فکر نمی کنم.وقتی اومدیم بهار بود همه جا سبز بود رو زمین حتی یه دونه برف م نشسته بود....بهار... آه ارباب!

آشا نگاه موشکافانه ای به سنجاب پوزه درازی انداخت که در همان لحظه از کنارشان عبور کرد.به نظر می رسید تلاش می کند خودش را به بلوطی برساند که جلوتر از او با حالتی وسوسه انگیز روی زمین قل میخورد.
- عجیبه...تا حالا به عمرم همچین سنجاب زشتی ندیده بودم.

بلوط مربوطه در همان لحظه به تنه کلفت درختی برخورد کرد ومتوقف شد و باعث شد سنجاب که با شتاب دنبال آن بود با شدت به تنه همان درخت برخورد کرده و تبدیل به پوستر شود.
- تا حالا دیده بودی تنه درختا پر از مو باشه؟

- ببینم درختا حرکت می کردن احیانا؟

- ناخونای کلفت و بیقواره هم داشتن؟

هکتور و آشا سرشان با بالا آوردند تا فیس تو فیس ماموت عظیم الجثه ای شوند که با غضب به آنها خیره شده و سخت خشمگین به نظر می رسید.سپس نگاهشان به محل فرودشان و بچه ماموتی که زیر وزن هکتور تبدیل به کتلت شده بود خیره ماند.

هکتور و آشا:

ماموت مادر:

هکتور و آشا با عجله، درست قبل از اینکه زیر ضربات خرطوم دراز و سنگین ماموت مادر به فسیلی آموزنده در راستای تحقیقات آیندگان تبدیل شوند زمان برگردان را به مقصد زمانی دیگر چرخاندند.

ویـــــژژ گــــــرومــــپ آخ!(افکت سقوط در زمانی دیگر!)

هکتور درحالیکه پشتش را که در اثر فرود غیر استاندارد درد گرفته بود مالش می داد پرسید:
- الان کجاییم؟بگو رسیدیم به ارباب...آخ مادرجان!

آشا نگاهی به دور و برشان انداخت.آنجا چندان شبیه مکان هایی نبود که لرد سیاه در آنجا حضور داشت. به نظر می رسید مکانی که حالا در آنجا حضور داشتند بسیار به شهرهای مشنگی پیشرفته شباهت دارد.اتوبان های و خیابان ها به طرز عجیبی از بالای سرشان عبور می کردند و ماشین های عجیب و غریبی که تا به حال ندیده بودند گاه و بیگاه سفیر کشان بر فراز ویراژ می دادند.

هکتور:هوم اینا دیگه چین؟جاروهای مدل جدیدن؟

درست در همان لحظه مادر و فرزندی با پوششی عجیب از مقابلشان عبور کردند.کودک با دست آشا و هکتور را نشان داد و جیغ کشید.
- مامان اونجارو نگاه کن.این یارو رو ببین.انگار از ماقبل تاریخ اومده.چقدر قیافه ش داغونه!

زن دست فرزندش را محکمتر کشید و نگاهی حاکی از سوء ظن به آنها انداخت درحالیکه زیر لب چیزی در مورد "موزه" و "آثار باستانی" زمزمه می کرد مقابل دیواری ایستاد و نقطه ای را روی آن فشار داد.بلافاصله دری روی دیوار باز شد و مادر و فرزند به داخلش رفتند. آشا سری تکان داد.
- هرجا هم که باشیم مطمئنا جایی نیست که لرده.

سپس بدون اینکه منتظر اظهار نظر بعدی هکتور باشد زمان برگردان را چند دور دیگر چرخاند.
صحنه بار دیگر به چرخش درآمد و ثانیه ای بعد هکتور و آشا در صحنه ای دیگر فرود آمدند.
هکتور با نگاهی به اطراف پرسید:
- احیانا ارباب تو مهد کودک کار می کردن؟

آشا نگاهی به 4 کودکی انداخت که در مقابلشان مشغول بازی کردن بودند.دخترک کوچکی که لباس زرد قناری رنگی به تن داشت و مشغول کشیدن عروسک پارچه ای زشتی از دست دختربچه ی دیگری بود با مشاهده کسانی که یکباره پشت سرش ظاهر شده بودند جیغ بنفشی کشید.عروسک را رها کرد و از پشت روی زمین افتاد.
دختر بچه ی دیگر با دقت به هکتور و آشا خیره شد.
- سالی اونجارو نگاه کن...

پسربچه ی مومشکی لاغر مردنی و سبزپوشی که سالی نامیده شده بود جلوتر آمد و از کنار دختربچه با دقت به تازه واردین خیره شد.پسر بچه دوم که آشکارا از اینکه نامش توسط دختر صدا نشده بود ناراحت بود خودش را به سالی رساند و با اسباب بازی که در دست داشت بر سر او کوبید تا جایش را بگیرد.
- من بگم...من بگم رونی؟

دختربچه با عروسکی که در دستش مانده بود توی صورت پسرک کوبید.
- نخیرم لازم نکرده...اصلا خودم میگم.چه توقعی دارم که شما بتونین جواب بدین.این یارو حتما بابانوئله که برامون هدیه آورده!

دختربچه زرد پوش گفت:
- کریسمس که گذشته...در ضمن چه بابانوئله زشتیه.

هکتور و آَشا:

روونای خردسال از جا برخاست تا از نزدیک به تازه واردین نگاه کند.
- من مطمئنم خود خودشه.چون کریسمس یادش رفت برای من یه دونه از این مارمولکا بیاره قول داد بعدا برام بیاره.الانم به قولش عمل کرده.

او قبل از اینکه آشا و هکتور فرصت کنند واکنشی نشان دهند آشا را از روی سر هکتور قاپید.
- ممنونم بابانوئل مهربون...من همیشه خیلی دلم میخواست برای کمک به علم و دانش و هوش بشریت یه مارمولکو تشریح کنم!

آشا:

در همان لحظه گودریک خردسال از جا برخاست و دم آشا را گرفت تا او را از دست روونا بیرون بکشد.
- اول میدیش من بهش یه فشفشه ببندم بفرستم هوا؟

روونای خردسال سر آشا را محکم چسبید.
- نخیرم این مال منه.بده ش من گودی...دیگه اصلا باهات قهرم.دیگه هیچوقتم باهات یه مدرسه نمی سازم تا بتونی خل و چلایی مثل خودتو توش راه بدی.

هر دو بنیان گذار خردسال هاگوارتز از درحالیکه برای هم زبان در میآوردند مشغول کشیدن مارمولک بی نوا از دو سو شدند تا او را از چنگ طرف مقابل در بیاورند.

روونا و گودریک:

آشا:

سالازار خردسال:

هکتور:

عاقبت هکتور دریافت اگر این دو را به حال خود بگذارد به زودی ناچار می شود آشا را با معجونی دوباره سرهم کند.پس جست بلندی زد و خود را وسط معرکه انداخت و با یک حرکت آشا را از دست روونا و گودریک بیرون کشید.مشاهده چهره دو کودک که به نظر می رسید هر لحظه ممکن است زیر گریه بزنند باعث شد هکتور با عجله بگوید:
- وای اونجارو....اون پشتو نگاه کنین...اون چیه اونجاست؟

سالازار:بابا دروغ میگه میخواد فلنگو ببنده باور نکنید!

بقیه بدون توجه به هشدار سالازار به سمتی که هکتور اشاره کرده بود بازگشتند و هکتور درحالیکه برای بنیانگذار گروهش زبان درازی می کرد به همراه آشا کادر را به سمت زمان نامشخص دیگری ترک کردند.

چند ثانیه بعد- زمان نامعلوم

دوربین بر روی چهره های ناامید هکتور و آشا زوم کرد که بر روی تخته سنگی در دل صحرایی بی آب و علف نشسته بودند. شن های طلایی رنگ زیر نور خورشید تند و تیزبه شکل ویژه ای می درخشیدند.
آشا با ناراحتی به عبور سرخ پوست سوار بر اسبی خیره شد که درحالیکه با تعجب به آنها می نگریست از کنارشان عبور می کرد.از سرگردانی میان زمان و مکان های مختلف خسته شده بود.شاید بهتر بود به همان زمانی که دستپخت خودشان بود بر می گشتند و همان زندگی را ادامه می دادند.
هکتور با مشاهده بالون فکری تشکیل شده بالای سر آشا با حرکات دست آنها را پراکنده کرد.
- چطور می تونی همچین فکری کنی؟زندگی بدون ارباب؟هرگز من چنین چیزی رو قبول نمی کنم.ما انقدر می گردیم تا اربابو پیدا کنیم و برگردونیم!

- خب ممکنه بفرمایید چطوری پیداش کنیم؟ما خودمونم تو زمان گم شدیم مثل اینکه ها!

هکتور سری خاراند.
- هوم خب اول باید بفهمیم لرد تو چه زمانی متولد شده.آخرین باری که دیدمش چند سالش بود؟50؟
آشا:شاید 60؟
هکتور:نخیر انقدر بهش نمی یومد من میگم 40.
- خب چرا 40؟
- پس چند؟
- 70!
- چرا 70؟
- پس چند؟

قبل از اینکه دعوای هکتور و آشا بر سر سن و محاسبه دقیق تاریخ تولد لرد بالا بگیرد ایرما پینسی موقرانه وارد کادر شد و کتابی به دست هکتور داد و از همان راهی که آمده بود بازگشت.هکتور کتاب را از دسترس آشا دور نگه داشت تا بتواند اولین کسی باشد که افتخار دانستن تارخ تولد لرد را می یابد.
- هوم اینجا نوشته ارباب متولد 31 دسامبر 1926 هستن.یافتیم ما باید بریم اون زمان!

آشا کتاب را از دست هکتور قاپید تا ضربه ای نثار سر هکتور کند.
- آخه تو چرا انقدر خنگی؟ما وقتی پدر لردو اشتباهی کشتیم که هنوز با مادر لرد آشنا نشده بوده.اصلا تو پستای قبلی رو خوندی؟نه جون من خوندی؟با این خنگ بازیات باعث میشی فقط پست طولانی تر بشه.

هکتور و آشا به رسم همیشه با فرمت مشغول گیس و گیس کشی و متهم کردن یکدیگر شدند تا نگارنده شخصا ناچار شود زمان برگردان را روی تاریخ مقرر تنظیم کرده و هکتور و آشا را با لگدی روانه آن تاریخ کند!

لیتل هنگلتون- سال 1925 میلادی!

- تام نکنه دارم اشتباه می کنم؟انگار یکی یه مارو با میخ کوبیده روی در!
پناه بر خدا!درسته!کار پسره ست.گفتم که مخش ایراد داره.سیسیلیا عزیزم بهش نگاه نکن.


در همان لحظه که هر دو سر اسب ها را بر می گرداندند تا از آنجا دور شوند شخصی با پوششی نامتعارف از مقابلشان چون فشنگ عبور کرد. هر دو از مشاهده این منظره زیر خنده زدند و کمی دورتر هکتور و آشا با زدن لبخندهایی شیطانی آن دو را همراهی کردند.در فاصله چند قدمی از دو مرگخوار، هکتور و آشایی که سیر طبیعی تاریخ را ناخواسته تغییر داده بودند بیهوش و بی حرکت و دور از دسترس روی زمین مشاهده می شدند.

زمان حال- ورزشگاه المپیک

هکتور و آشا با صدای ویژی مجددا درون ورزشگاه ظاهر شدند و اینکه چگونه زمان برگردان می تواند مکان را هم تغییر دهد به کسی ارتباطی ندارد واگر کسی در این مورد کنکجاوی به خرج دهد 50 امتیاز از گروهش کسر خواهد شد!

هر دو با ترس و نگرانی نگاهشان را در طول ورزشگاه چرخاندند که تفاوتی با لحظه ای که آن را ترک کردند نداشت.آشا با وحشت گفت:
- اوه مای گاد!پس لرد کوش؟پس مرگخوارا کوشن؟مگه ما مسیر تاریخو درست نکردیم؟

پیش از اینکه هکتور بتواند پاسخی به این سوال بدهد اسنیپ با سرعت مقابلشان بر روی زمین فرود آمد.
- ممکنه بفرمایید تا الان کدوم گوری بودین شما دو نفر؟

آشا وحشت زده از جا جست و روی سر هکتور پرید.
- به خدا همه ش تقصیر این هکتوره منو اغفال کرد دا...آقای اسنیپ...الان میام کمک خانوم کنم تا بچه هارو ساکت کنن.

اسنیپ: چی میگی تو آشا؟از کی تا حالا به من میگی آقای اسنیپ؟کدوم خانم؟کدوم بچه؟نکنه توپ بلاجر خورده تو سرت؟صد دفعه گفتم این کار از عهده تو برنمیاد با این هیکلت...هکتور؟تو چرا مراقبش نبودی؟

آشا: هوم...پس یعنی تو ازدواج نکردی با لیلی؟

اسنیپ:یعنی تو نمی دونی؟لازمه حتما تو این موقعیت یادآوردی کنم لیلی با یکی دیگه ازدواج کرده و برای همین منم فراموشش کردم؟ ضربه ش انگاری خیلی سنگین بوده.

هکتور با سوظن گفت:
- پس لرد کوش؟چرا هیچکدوم از مرگخوارا نیومدن تماشای مسابقه مون؟

اسنیپ که کم کم دود از کله اش خارج میشد گفت:
- شما دو تا چه مرگتونه؟مگه یادتون نیست لرد هیچوقت نمیان تماشای بازی و از تو خونه دنبال می کنن؟مرگخوارا هم رفتن ماموریت.حالا هم عوض اینکه وایسین چرت و پرت بگین برگردین به بازی تا نزدم بلاکتون کنم!به خاطر شما دوتا تا الان دوتا گل خوردیم اگر ببازیم 50 امتیاز از گریفندور کم میشه!

سپس قبل از اینکه آرسینوس موفق شود به داخل کادر شیرجه زده و به کسر نمره از گریفندور اعتراض کند سوار جارویش شد و به بازی برگشت.

آشا و هکتور:

دقایقی بعد- در ورزشگاه

- بالاخره دو مدافع تیم تنبل ها به بازی برگشتن و حالا امید طرفداران این تیم برای عوض کردن نتیجه بازی بیشتر شده....توپ دست اسنیپه که اونو پاس میده به مادرش....آیلین مثل فشنگ به طرف دروازه میره و روونارو جا می ذاره.ویلبرت با ضربه توپ بلاجری که هکتور به طرفش فرستاده کلا به آیلین نمی رسه...حالا آیلین نزدیک دروازه ست....و توپو پاس میده به سیریوس بلک.گلرت که از این حرکت گیج شده به طرف سیریوس بر می گرده اما دیر می جنبه و....گل!یه گل دیگه به نفع تیم تنبل ها...تنبل ها 60،ترنسیلوانیا 50!

صدای فریاد شادی طرفداران تنبل ها در ورزشگاه پیچید.هکتور و آشا پیروزمندانه به هم لبخندی زدند. به نظر می رسید بازگرداندن مجدد لرد به تاریخ انگیزه بیشتری برای بازی در آنها ایجاد کرده است.

دقایقی بعد- روی زمین چمن پوش

عاقبت بازی بین دو تیم ترنسیلوانیا و تنبل ها با گرفتن به موقع گوی زرین توسط لینی وارنر به اتمام رسید.اعضای دو تیم بار دیگر روی زمین و در مقابل یکدیگر صف کشیده بودند تا مراسم تقدیر از تیم برنده به عمل آید.گزارشگر با صدای بلندی مشغول تشریح لحظه به لحظه بازی و اعلام مجدد امتیازات بود و همزمان نتیجه بازی بر روی تابلوی جادویی تغییر کرد.
آشا که همزمان مشغول بازی مورد علاقه چشمک زدن با روونا بود آهسته از هکتور پرسید:
- اون عکسه چیه روی لباس روونا؟

هکتور:شبیه جونور سبزه...هوم...به نظرم خیلی آشنا میاد. انگار یه جایی دیدمش...

مالسیبر که کنار آشا ایستاده و مشغول ساختن اکانت جدیدش بود گفت:
- خب معلومه دیگه...چقدر شماها گیجین...اون نشان مخصوص گروه ریونکلائه دیگه.مارمولک سبز!روی لباس همه اعضای گروه ریونکلا هم هست.چطور این همه سال توی مدرسه ندیدین؟

هکتور و آشا:

آشا زودرتر از هکتور موفق شد فکش را از روی زمین جمع کند.
- تو مدرسه؟تو توی هاگوارتز همچین چیزی دیده بودی تا حالا هک؟

مالسیبر:هاگوارتز؟هاگوارتز دیگه کجاست؟مگه شما جایی غیر از مدرسه سالروناف درس خوندین؟

هکتور و آشا:

هکتور: مادرجان!اینجا دیگه کجاست؟پس هاگوارتز چی شد این وسط؟

مالسیبر درحالیکه دکمه تایید و ثبت اکانت 4593982927 را فشار می داد با سوء ظن به هردو نگاه کرد.در همان لحظه هرمیون گرنجر به داخل سوژه شیرجه زد تا داوطلبانه پاسخ این سوال را بدهد.
- تو کتاب تاریخچه سالروناف اومده که 3 بنیانگذار معروف مدرسه یعنی سالازار اسلیترین،روونا ریونکلا و هلگا هافلپاف این مدرسه رو با هم ساختن.البته قرار بود یه نفر دیگه هم به نام گودریک گریفندرو بهشون کمک کنه اما میونه شون بهم خورد چون هلگا و روونا معتقد بودند گودریک با حیوانات رابطه خوبی نداره مخصوصا مارمولکای سبزی که روونا عاشقانه دوست داشت.پس اون رو تو ساخت مدرسه راه ندادن.اونم یه شمشیر ساخت و یواشکی تو مدرسه گذاشت تا یه روز نواده اصلیش پیدا بشه و به وسیله اون شمشیر مارمولکای سبزو نابود کنه.آخه شایعه ست اون روونا رو دوست داشته و به خاطر اینکه روونا محلش نذاشته عقده ای شده بوده و اینطوری می خواسته انتقامشو از مارمولکا بگیره!

هکتور:وات دِ... بگو ببینم پس تو الان خودت تو چه گروهی هستی؟هان؟مگه خودت تو گریفندور نبودی؟

هرمیون: گروهی به اسم گریفندور نداریم.همین الان توضیح دادم مثل اینکه ها!نخیر منم تو ریونکلام! راستی من تو رو یه جایی ندیدمت؟

قبل از اینکه هکتور فرصت کند چیزی بگوید هرمیون جیغ بنفشی کشید که از فرط بلندی یک پرده گوش هکتور پاره شد!
- خدای من!نکنه تو همون منجی هستی که یه مرتبه از آسمون پیداش شد و شمشیر مرلینو از سنگ بیرون کشید؟مرلین پیشگویی کرده بود بالاخره یه روزی اون درلباسی متفاوت بر می گرده!

با صدای جیغ هرمیون توجه همگان به آنسو جمع شد و چیزی نگذشت که قضیه ظهور منجی دهان به دهان گشت و نظم ورزشگاه را برهم ریخت و آرامش را از آن گرفت تا عاقبت سیل جمعیت حاضر در ورزشگاه را به داخل زمین کشاند.دقایقی بعد کل جمعیت در مقابل هکتور زانو زدند.
- درود بر منجی اعظم فرستاده مرلین بزرگ!

هکتور::hyp:

آشا:هکتور....بگو باز به کجای تاریخ گند زدیم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/2/13 23:23:45
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/2/13 23:59:06
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/2/14 0:42:54
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/2/14 17:22:25
پاسخ به: استادیوم المپیک
ارسال شده در: یکشنبه 13 اردیبهشت 1394 22:34
نمایش جزئیات
آفلاین
تنبل‌های وزارتی vs ترنسیلوانیا

پست چهارم


ساعاتی بعد - مکانی نامعلوم:

آشا و هکتور که درست مثل کسایی بودن که دنیا رو سرشون خراب شده، به ساختمون عظیمی که رو به روشون قرار داره خیره می‌شن. ساختمونی به رنگ صورتی جیغ که قاب‌های پنجره‌ها و در‌ـه اون به رنگ زرد قناریه و البته تابلویی که نام عجیب "خیریه آلرت" بر روی اون نقش‌نمایی می‌کنه بیش از پیش همه چیزو تو ذهن آشا و هکتور ناملموس می‌کنه.
- هکتور باز تو مارو اشتباهی آوردی؟ مگه اینجا یکی از مقرای مرگخوارا نباید باشه؟ پاتوقمون؟ پس این ساختمون جلف چیه جاش؟

هکتور با چشم‌هایی پر از اشک نگاهشو از ساعدش که اثری از علامت‌شوم بر روی اون نیست برمی‌داره و به آشا می‌دوزه.
- تام مرد، اربابم به دنیا نیومد. شرط می‌بندم این آلرت یه ربطی به دامبل داره. کاملا هم با سلائقش سازگاره.

قبل از اینکه آشا و هکتور بخوان بیشتر متوجه بشن که چه گندی تو آینده‌ی اون موقع و حال‌ـه الان زدن، در با شدت باز می‌شه و دو پیرمرد که اصلا فاصله‌ی آسلامی رو رعایت نکرده و شدیدا تو حلق همن پدیدار می‌شن.
- وای خاک بر سرم.

آشا اینو می‌گه و به سرعت پشتشو به آلبوس دامبلدور و گلرت گریندلوالد می‌کنه. هکتور به دلیل فرو رفتن تو شوک عمیق حادثه‌ی رخ داده، با دیلی Delay حرکت مشابه آشارو انجام می‌ده و پشت به اون دوتا می‌گه:
- دیدی گفتم این آلرت یه ربطی به آلبوس داره.
- بیا بریم تا بالا نیاوردم.

آشا دست هکتورو می‌گیره و هردو پاورچین پاورچین و پشت به آلرت (آلبوس&گلرت) از پله‌ها بالا رفته و وارد ساختمون می‌شن. به محض ورود، اسنیپ در حالی که مشغول چرب کردن بیشتر موهاش بود ظاهر می‌شه.
- این همه وقت کجا بودین شما؟ مگه یادتون رفته چقد سر این خیریه شلوغه و با چه پارتی بازی‌ای تونستم روزی 3 ساعت زمین تمرینشو قرض بگیرم؟ زودباشین برین تو زمین ببینم.

اسنیپ اینو می‌گه و با دست سمتی که احتمالا انتهاش به زمین تمرین ختم می‌شه رو نشون می‌ده. آشا با بدخلقی از کنار برادری که همیشه براش جان‌فشانی می‌کرد و حالا به شخص دیگه‌ای تبدیل شده می‌گذره. خوشبختانه اشاره‌ی دست اسنیپ راه رو براشون مشخص کرده بود وگرنه معلوم نبود چطور باید از این برادر با روحیات جدید جویای مکان زمین می‌شد.
- پس تو چرا نمیای؟

اسنیپ روغن موهاشو تو جیبش برمی‌گردونه و جواب می‌ده:
- آهههه. لیلی! همسر عزیزم! گفت واسه شام سورپرایزی برام ترتیب داده. نمی‌خوام وقتمو با سر و کله زدن با شما حروم کنم.
- تمرین چی؟ مسابقه با ترنسیلوانیا؟

اما اسنیپ که لبخندی بر لب داره و زیرلب شعری رو می‌خونه که بدون شک درش از اسم لیلی هم استفاده شده، بی‌توجه به این حرف به سمت در خروجی حرکت می‌کنه. هکتور شروع به خاروندن پس کله‌ش می‌کنه و با تعجب می‌گه:
- ولی الان که تازه ساعت چهاره!

آشا با عصبانیت نفسشو بیرون می‌ده و با قدم‌هایی محکم به سمت زمین تمرین حرکت می‌کنه.
- اینطوری نمی‌شه! باید یه راهی واسه برگشت به گذشته و درست کردن این اوضاع و احوال پیدا کنیم.

هکتور برای اینکه از آشا جا نمونه با قدم‌هایی تند به دنبالش میاد و در حالی که یه نگاهش به در‌ـه و یه نگاهش به آشا می‌پرسه:
- خب پس چرا اینوری می‌ری؟ اسنیپ که نیست، می‌تونیم تمرینو بپیچونیم و به جاش دنبال...
- مسابقه با ترنس هم مهمه! با این اسنیپ زن‌زلیلی که من می‌بینم معلوم نیست وضع تیم چطوره. اول اینجارو راه می‌ندازیم بعدش می‌ریم یه زمان‌برگردان پیدا می‌کنیم.

هکتور قیافه‌شو کج می‌کنه و با لحن مسخره‌ای ادای آشارو در میاره:
- بعدش می‌ریم یه زمان‌برگردان پیدا می‌کنیم!

چهره و لحن هکتور دوباره به حالت عادی برمی‌گرده و ادامه می‌ده:
- انگار همه‌جا زمان‌برگردان ریخته و فقط منتظرن ما امر کنیم تا پیدا بشـ... خیله خب بابا حالا، وایسا تا منم بیام.

اما قبل از اینکه بخواد بر سرعت خودش بیفزایه(!) تا از آشا جا نمونه، توجهش به تابلوی روی دیوار جلب می‌شه که به تاریخ مسابقه اشاره می‌کنه... همین فردا!

اندرون زمین تمرین کوییدیچ خیریه آلرت:

- اه مالسیبر اون چیه تو دستت؟ هر دو دقیقه یه بار نگاهت اونجاس! بده ببینم چی دستته...

آشا ضربه‌ی محکمی به بلاجری که به سمت آیلین می‌رفت می‌زنه و خودشو به مالسیبر می‌رسونه و وسیله‌ی تو دستشو می‌قاپه.
- چ چ چی؟ م م منوی مدیررریت؟ اونم دست ت تو؟

مالسیبر با چهره‌ای مغرورانه منو رو از دست آشا بیرون می‌کشه.
- برگرد سر بازیت ببینم. دست از پا خطا کنی بلاکت می‌کنم.

آشا برای پرت کردن حواس خودش تکونی به سرش می‌ده، جاروشو خلاف جهت مالسیبر به حرکت در میاره و به هکتوری ملحق می‌شه که در تلاشه بلاجری که دماغشو نشونه گرفته رو با یه ضربه از خودش دور کنه.

متاسفانه با توجه به باد شدیدی که در حال وزیدنه، شرایط برای تمرین چندان مساعد نیست. از نمونه‌ی اون می‌شه به کوافلی اشاره کرد که سیریوس با نشونه‌گیری دقیق به سمت آیلین می‌فرسته، اما کوافل به جای فرود اومدن تو دستای آیلین، رو سر هکتور جا می‌گیره.
- آخ، مادرجان.

اما بدتر از اون بلاجرایی هستن که باد کوچک‌ترین تاثیری روشون نذاشته و همچنان مسیر دقیقشون برای برخورد با سر و دست و شکم بازیکنا رو با دقت تمام طی می‌کنن. بنابراین فقط هراز گاهی که از سرعت باد کاسته می‌شه تمرین با روال درستی پیش می‌ره.
- بنداز اینور!

آیلین با حرکتی سریع جلو می‌ره و کوافلو می‌گیره. با حرکتی زیکزاکی از بلاجری که به سمتش اومده جاخالی می‌ده و یکراست به سمت مالسیبر می‌ره. مالسیبر که متوجه آیلین شده سعی می‌کنه برای لحظه‌ای دست از نگاه کردن به منو برداره و به سمتی که حدس می‌زنه کوافل قراره پرتاب بشه شیرجه می‌ره. اما آیلین به جای گل، پاس کوتاهی برای سیریوس می‌فرسته.

مالسیبر غرش‌کنان(!) تغییر جهت می‌ده و اینبار به سمت سیریوس می‌ره. اما سیریوس هم گل نمی‌زنه و باز به آیلین پاس می‌ده و همین‌طور این روند به صورت دنباله‌دار ادامه پیدا می‌کنه و سر مالسیبر شروع به گیج رفتن می‌کنه. گویا آیلین و سیریوس پاسکاری با کوافل رو به کوییدیچ بازی کردن و گل زدن ترجیح می‌دن!

آشا با بهت و حیرت به تیم دسته‌گلی خیره می‌شه که زمانی برای خودش ابهتی داشت و بر تن تمام حریفان لرزه می‌نداخت. نویسنده با دیدن چشم‌غره‌های خوانندگان عزیز، زبونی براشون در میاره و می‌گه:
- چیه خب؟ شما هم می‌تونین تو پستاتون از خودتون تعریف کنین!

با برخورد دست هکتور به شونه‌ی آشا، آشا دست از خوندن فکر و خیالات نویسنده برمی‌داره و توجهشو به هکتور می‌ده.
- بیا از تمرین جیم شیم و بریم دنبال زمان‌برگردان بگردیم. اصلا نمی‌خوام نگرانت کنما، اما مسابقه همین فرداس!

چشم‌های آشا به سرعت شروع به بزرگ شدن می‌کنه تا جایی که به این شکل در میاد O_O. آشا که دیگه دلیلی برای مخالفت نمی‌بینه برای آخرین بار نگاهی به سیریوس و آیلین می‌ندازه که همچنان مشغول دست انداختن مالسیبر هستن. مطمئنا خروج ناگهانی آشا و هکتور دلیل محکمیه تا بلاک شدن آیلین و سیریوس توسط مالسیبر از چشمای تیزبینشون جا بمونه.

کوچه ناکترن:

- یه دلیل قانع کننده بیار که می‌شه اینجا زمان‌برگردان پیدا کرد!

هکتور که چشماشو تیز کرده و موشکافانه در حال بررسی تک تک مغازه‌هاس جواب می‌ده:
- چقد غر می‌زنی آشا! حالا خوبه خودم بهت گفتم که زمان‌برگردان چیزی نیست که به این سادگیا پیدا بشه ها! ولی نگران نباش، من همیشه اینجا یه دوستی داشتم که مواد اولیه معجونامو از شیر تسترال گرفته تا جون ماگل‌زاد ازش می‌خریدم.

آشا سعی می‌کنه به کشتن این شخص که با تهیه‌ی مواد اولیه راه رو برای ساخت معجون توسط هکتور باز می‌کرده فکر نکنه و در عوض می‌پرسه:
- خب حالا می‌شه بگی ربط اینایی که گفتی به زمان‌برگردان چیه؟

هکتور که بالاخره مغازه‌ی مورد نظرش که متعلق به شخص مورد نظرش هست رو پیدا کرده، بادی به غبغب می‌ندازه و جواب می‌ده:
- تغییر تاریخ، تغییر شغل رو به همراه میاره! این تو و این هم زمان‌برگردان فروشی. تااادااا!

هکتور با یک پرش از جلوی شیشه‌ی مغازه کنار رفته و انواع و اقسام زمان‌برگردان‌ها از همه رنگ و در همه طرح شروع به خودنمایی می‌کنن. آشا و هکتور لبخند شیطانی‌ای به هم می‌زنن و به داخل مغازه قدم می‌ذارن. فضولیشم به شما نیومده که چطور تغییر تاریخ این چنین تغییر شغلی رو بوجود آورده. نویسنده خواسته خب!

روز مسابقه - اندرون رختکن:

آشا و هکتور از غفلت اسنیپ و وداعش با لیلی و فرزند عزیزش هری، استفاده کرده و گوشه‌ای از رختکن نشسته و زمزمه‌وار غرق در گفتگویی تاریخ‌ساز هستن.
- آخه چرا باید حتما 15 ساعت از زمان خرید زمان‌برگردان بگذره تا قابل استفاده بشه؟ من به این دوستت مشکوکم هکتور!
- عه آشا ازین حرفا نزنی که ناراحت می‌شما. من همونقدری که به معجونام اعتماد دارم به اونم اعتماد دارم. تازه نگاش کن! دقیقا عین زمان‌برگردان هرمیونه.

آشا با نگرانی به تفاوت‌های فاحش بین زمان‌برگردانی که تو دستشه و زمان‌برگردانی که هرمیون داشت زل می‌زنه. هکتور که متوجه نگرانی آشا شده ادامه می‌ده:
- چیه خب؟ راه دیگه‌ای بلدی؟ زمان‌برگردان دیگه‌ای داری؟ نه داری؟ نداری دیگه! بیا بندازیم گردنمون بچرخونیمش قال قضیه رو بکنیم بره.
- خب.

ازونجایی که در قسمت قبل اشاره کردم که آشا و هکتور متوجه بلاک شدن آیلین و سیریوس نشدن، طبیعیه اگه از هوا به درون رختکن پرتاب شدن آیلین و سیریوس از نظرشون عجیب باشه! ولی این تعجب و شگفتی را چه سود وقتی همه جا دور سرشون می‌چرخه و به زمان و مکانی نامعلوم فرستاده می‌شن.
- اینجا کجاس؟ تام‌ـه سوار بر اسب کو پس؟

هکتور که گوشاشو تیز کرده، زمان برگردانو از گردنش بیرون میاره و چند قدم جلوتر از آشا می‌ره و جواب می‌ده:
- یه صداهای عجیبی از دور میاد... شاید صدای اسبشه که رم کرده!

هکتور نگاهی به اطراف که کوچک‌ترین شباهتی به مکانِ اندرونِ خاطره‌ی درونِ قدحِ اندیشه نداره می‌ندازه و می‌گه:
- مطمئنی به اندازه چرخوندیـ... اه این چیز چسبناک چیه که داره رو من میریزه؟

برگشتن آشا به سمت منبعِ ول دادن چیز چسبناک همانا و جیغ و دادهای آشا و هکتور برای فرار از دست دایناسور همانا! بعد از مقادیری فریاد زدن و گریختن از دست دایناسوری که از تعقیب اونا خسته نمی‌شد، بالاخره غاری یافت شده و هردو به درون اون شیرجه می‌رن. آشا بدون فوت وقت و با پرشی خود‌ـه مارمولکیشو به بالای شونه‌ی هکتور می‌رسونه و مشغول چرخوندن زمان‌برگردان می‌شه.

دقایقی بعد، زمان و مکان نامعلومی دیگر:

هکتور و آشا که به اندازه کافی در زمان و مکان جدید قدم زدن، برای رفع خستگی روی تخته سنگی می‌شینن و این دوباره هکتوره که دیالوگ تکراری رو به زبون میاره.
- یه صداهای عجیبی از دور میاد... شاید صدای اسبشه که رم کرده!

آشا از روی زمینی که هرلحظه بر شدت لرزشش افزوده می‌شه بلند می‌شه، دستاشو سایه‌بون چشماش می‌کنه و به دوردست‌ها نگاه می‌کنه.
- واای هکتور پاشو بریم که یه گله آدم شمشیر به دست دارن میان سمتمون.

قبل از این هکتور بخواد فریاد "چییییییی؟" به زبون بیاره، یقه‌ش توسط آشا گرفته شده و به دل کوه‌ها رونده می‌شه.
- بدو هکتور، مطمئنم اینجا هم از اون غارا پیدا می‌شـ...

اما به جای غار، خودشونو تو یه محوطه‌ی باز پیدا می‌کنن. با سرعت به دویدن به سمت جلو ادامه می‌دن اما هکتور با یک حرکت سریع متوقف شده و آشا به صورت کتلت‌وار به کمر هکتور می‌چسبه. آشا همونطور کتلت‌وار کمر هکتورو طی می‌کنه و خودشو به بالای شونه‌ی هکتور می‌رسونه. همونجاس که چشمش به صدها سربازی میفته که فریاد "گوووداااا" سر داده و درست به سمت اونا در حال حرکت هستن.

نگاه آشا به سرعت مشغول جستجو به دنبال پناهگاهی می‌شه اما به جای اون شمشیری رو می‌بینه که در دل کوه فرو رفته. آشا که بالاخره موفق شده خودشو از حالت یک بعدی خارج کنه، فریادزنان می‌گه:
- هکتور! شمشیر. بکشش بیرون و اون آدمارو بــــکـــــش!

هکتور بی معطلی به سمت شمشیر می‌ره و مشغول زورآمایی برای بیرون کشیدن شمشیر می‌شه.
- نمی‌شه آشا... سفته!
- اگه می‌خوای بازم اربابو ببینی و معجون بسازی مجبوری اینجا زنده بمونی!

گفتن کلمه‌ی ارباب و معجون کار خودشو می‌کنه و هکتور با روحیه‌ای فوق‌العاده قوی و در یک حرکت سریع شمشیرو از درون زمین به بیرون کشیده و یکراست به سمت سربازانی می‌گیره که حالا با چهره‌هایی متعجب، یکی یکی در حال غلاف کردن شمشیرشون و زانو زدن بر روی زمین هستن.

هکتور یه نگاه به شمشیر و یه نگاه به سربازا می‌ندازه و در حالی که هول شده یه قدم به عقب برمی‌داره.
- اینا چشونه آشا؟ دارن چی‌کار می‌کنن؟ نکنه نباید این شمشیرو بیرون میاوردیم؟

آشا بدون توجه به هکتور نگران، از توقف سربازان و عدم حمله‌شون استفاده می‌کنه و دوباره زمان‌برگردانو به دور گردنشون می‌ندازه. در آخرین چرخشی که می‌خواد بر روی زمان‌برگردان انجام بده، توجهش بر روی عبارت ریزی که بی‌شک مسبب تمام این آشفتگی‌های زمانی و مکانی رخ داده‌س و روی زمان‌برگردان هک شده جلب می‌شه...

" Made in China "

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: استادیوم المپیک
ارسال شده در: یکشنبه 13 اردیبهشت 1394 22:29
نمایش جزئیات
آفلاین
تنبل های وزارتی vs ترنسیلوانیا

پست سوم


گومــــــــب!

باز شدن ناگهانی در که برای دومین بار در طول آن روز اتفاق می افتاد بباعث شد لیلی که درست پشت در ایستاده بود به پوستر در اندازه طبیعی تبدیل شود..

- داداشی! برادر! مای بِرادِر! اخوی!
-با من حرف بزن! همسرم! لیلی!
- همسر کیلو چنده؟منم داداش آشا!تو زنت کجا بود آخه؟
- همیشه!

آشا:
سوروس:
هکتور:

صدای تهدید آمیز زنانه ای از پشت در به گوش رسید.
- سوروس میای من رو نجات بدی عزیزم یا وقتی رفتیم خونه با هم گفتمان مسالمت آمیز کنیم؟

صدای لیلی، سوروس را به خودش آورد و او با سرعتی بیشتر از سرعت نور خودش را به او رساند و با کاردکی مشغول کندن لیلی از پشت در شد.

آشا که با دیدن این صحنه مغز مارمولکی اش کاملا قفل شده بود رو به هکتور گفت:
-تو میدونی اینجا چه خبره؟

هکتور ژست متفکری به خود گرفت اما پیش از آنکه بتواند جوابی بدهد لیلی که به سبک تام و جری با صدای بلمپی دوباره به حالت تری دی در آمده بود، گفت:
- آشا تو اینجا چی کار میکنی؟ 9 تا بچه منو تو خونه تنها گذاشتی اومدی اینجا خوش بگذرونی؟ خجالت نمیکشی مارمولک زشت؟ خوب بود بذارم تو همون گروه شناسه های بسته شده خاک بخوری؟
آشا فورا برای جلب حمایت اسنیپ به او نگاه کرد.
-اصلا این چطور جرئت کرد بعد از شکستن قلب تو و تمام اون کاراش اینجا بیاد؟ داداش؟ چی میگه این؟
نگاه سرد اسنیپ آشا را از ادامه حرفش بازداشت.
- اولا که من خواهر ندارم مارمولک! دوما این رو به دیوار میگن با همسر من درست صحبت کن. ایشون برای تو خانوم اسنیپ هستن. تکرار کن!
- اینجا چه خبره؟ من آبجیتم.آشا!منو نگو به این موقرمز فروختی داداشی!تازه این هکتورم منو کلی اذیت کرد. نمیخوای حق منو بگیری؟ حالا هم که این مو هویجی داره به من توهین میکنه! اصلا چرا این و کله زخمی اینجان؟ اصلا زخم رو کله اش کو؟

سوروس بی توجه به جلز و ولز کردن های آشا پشتش را به او کرد و مشغول ترکاندن لاو با لیلی شد که لیلی گفت:
- سوروس عزیزم فکر کنم این مارمولک زیادی پیر شده و در نتیجه به احتمال زیاد مغزش کاملا پوکیده بهتره اون قرار داد هایی رو که با ما داره بهش نشون بدیم.
- هر چی همسر عزیز چشم قشنگم بگه!

دقایقی بعد آشا روی برگه ای که سوروس با حالتی ناآشنا و غریب به سمتش دراز کرده بود نشسته و مشغول خواندن آن بود با هر خط که پایین تر می رفت چشمان مارمولکی اش از حد استاندارد خارج می شدند..

"اینجانب آشا مارمولک آواره و بی خانمان متعهد می شوم تا در ازای خوراک و جایی برای خواب از طفلان معصوم، باهوش، زیبا، خواستنی و سپید دو صاحب مهربان و فداکارم، لیلی و سوروس اسنیپ، نگهداری و محافظت کنم و هرگز تنهایشان نگذارم. ضمنا به دلیل وجود کمبود نیرو به طور کاملا اختیاری و مجانی در تیم کوییدیچ وزیر محترم و ارزشمند سحر و جادو در هر پستی که ایشان صلاح دیدند حاضر شده و بازی کنم.
امضا مارمولک بدبخت بی نوا
آشا"


آشا که با خواندن نامه فشارش به هفت روی دو رسیده بود با زبان از دهان بیرون زده روی نامه غش کرد. هکتور که بالاخره فرصت را برای حرف زدن مناسب می دید فورا جلوی سوروس پرید و گفت:
- سیو! ارباب کجان؟ سیو آزمایشگاه من چی شده؟

لیلی که ظاهرا از این اوضاع خونش کم کم داشت به قل قل می افتاد گفت:
-عزیزم تو به اینا ادب یاد ندادی؟ چطوری یه بازیکن دسته سه کوییدیچ که هیچ سمت یا اسم و رسمی نداره جرات میکنه تو رو به اسمی صدا کنه که فقط من در خلوت های دو نفره شبانه در اتاق دو نفره مون وقتی تنها میریم... اهم یعنی وقتیی تنهاییم صدات میکنم خطابت کنه؟ نمیخوای اون و این مارمولک زشت و کثیف رو از اتاقت بندازی بیرون؟ ما باید جشن هاگوارتز رفتن هری کوچولو رو بگیریم.
- من کوچولو نیستم مامان!
- اوه پسر فسقلی مامان!
- همسرم! تاج سرم! تو که میدونی، هر چی تو بگی... همیشه!

دقایقی بعد- مقابل در ساختمان وزارت خانه

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ....

دنـــــگ!

با شنیده شدن این صدا پاتیلی به همراه محتویات آن که شامل یک معجون ساز و یک مارمولک بود از پنجره دفتر وزیر به پایین پرت شد و درست وسط پیاده رو جلو پای پیرزنی به زمین خورد و با آسفالت یکی شد!.
هکتور به سختی از سطح زمین جدا شد اما هنوز به خودش نیامده بود که برخورد ضربات متعدد و پی در پی جسم سخت و سنگینی بر سرش او را از جا پراند.
- بی فرهنگا! بی نزاکتا! بی شعور ها! بوقی ها! معتاد ها! خون لجنی ها! بی اصل و نصب ها! مملکت رو گند کشیدین! به جای تفریح تو وزارت خونه به فکر ملت باشید! چترباز ها! پاتیل باز ها! بی خاصیت...

در همین اثنا که پیرزن مشغول فحاشی بود یک عدد مدیر داخل کادر پرید.منویی را از جیب خارج کرده و دکمه ای فشار داد.بلافاصله صفحه پیوندها به ضمیمه این پیام به نمایش درآمد:
کاربر مورد نظر یافت نشد! پیرزن مورد نظر به دلیل توهین به امنیت ملی از کره زمین محو گردید!

هکتور که به فرمت در امده بود به سختی با آشا و پاتیلش به اولین جایی که به ذهنش میرسید آپارات کرد.

ساعتی بعد- محل آپارات شده توسط هکتور

هکتو رو آشا بعد از نوش جان فرمودن کتک های غیر انسانی و مخالف اصول حقوق بشری و حقوق کودکان و با دیدن ضربه های روحی فراوان بلاخره در مکانی نا معلوم که هکتور در آن ظاهر شده بود با صدای پاقی ظاهر شدند.
آشا که هنوز فشارش کاملا بالا نیامده بود و بی اراده می لرزید با یک لیوان چایی نبات از روی دوش هکتور پایین جست..

-هک! ما کجاییم؟ بگو همه اینا رو خواب دیدیمم؟
- دلم میخواست اینو بگم ولی نه خواب نبود! من اربابو میخوام. حتی علامت شوم هم دیگه رو دستم نیست! ارباب!
- هک مگه اینجا آزمایشگاه تو نیست؟
- آزمایشگاه من؟ نه من هیچوقت از ترازوی برنجی استفاده نمیکنم. چشم من خودش ترازوئه!

آشا از جوگیری هکتور در این وضعیت و دادن پاسخ بی ربط به سوالش انگشت به دهان مانده بود.اما به هر وضعیت حداقل برای او به قدی اضطراری بود که برای اولین بار بی خیال جر و بحث با هکتور شد.به هرحال ان لحظه وقت مناسبی نبود.پس آهی کشید و گفت:
- الان وقت این چیزا نیست! واضحه که ما یه گندی تو گذشته زدیم که الان این همه تغییر تو زمان حال میبینیم. میتونی دوباره از اون معجونت درست کنی که ما رو ببره به همون زمان؟ اوه نه این چه سوالیه معلومه که نمیتونی ما که نمیدونیم چی شده و چه گندی زدیم.تازه اگر بفهمیم که معلوم نیست اون معجونو چطوری ساخته بودی!
- میخوای معجون کشف چه گندی زدیم درست کنم؟
- اوه نه ممنون هک! من فکر بهتری دارم!

آشا این را گفت و کادر را به سمت مقصدی نامعلوم ترک کرد.
چند ثانیه بعد صدای زد و خورد و جیغ و فریادی از خارج از کادر به گوش رسید و مقادیری گرد و خاک به هوا برخاست.بعد از فرونشستن گرد و خاک صحنه تصویر بر روی یکی از عوامل فیلم برداری زوم کرد در حالی که به صندلی بسته شده و دهانش تا ته باز شده بود و پاتیلی پر از معجونی ناشناخته معجونی درست بالای آن نگه داشته شده بود.

- به نفعته خودت با زبون خوش خاطره رو بدی بهمون تا کل این معجون رو نریختیم تو حلقومت!
- من اجازه ندارم این کار رو بکنم. تو فیلم نامه نیومده! بذارید من برم!
- خاطره رو بده تا بذاریم بری!
- نمیدم!
- هک، بریز!

- نه، نه! وایسا میدم! ریختمش تو اون قابلمه سنگیه برید خودتون ببینید!
هکتور و آشا:

دقایقی بعد- درون قدح اندیشه

- تام نکنه دارم اشتباه می کنم؟انگار یکی یه مارو با میخ کوبیده روی در!
- پناه بر خدا!درسته!کار پسره ست.گفتم که مخش ایراد داره.سیسیلیا عزیزم..ویــــــــــــژ...نـــــــــه....گرومـــــپ!

تام فرصت نکرد سخنش را تمام کند.چرا که در همان لحظه اسبش با مشاهده منظره غیرقابل تصور مارمولک سبز رنگی که قابلمه به دست مردی شنل پوش را تعقیب می کرد رم کرد و شیهه کشان روی پاهای عقبیش ایستاد و باعث شد سوارش که به شدت غافلگیر شده بود از پشت اسب پرت شده و با شدت روی زمین سقوط کند.
صدای جیغ و داد سیسیلیا به هوا بلند شد.
- مــــــــرد!یکی کمک کنه! تـــــــام مـــــــــــــــرد!


پایان خاطره- بیرون قدح اندیشه

لحظاتی بعد یک مارمولک سبز رنگ و یک مرد سیاهپوش با فشار از درون قابلمه به بیرون پرت شدند.آشا در حالیکه بی اراده می لرزید گفت:
- این زنه...اون مرده...بابای لرد بود...ما نشنیدیم وقتی از روی اسب افتاد. ما اسب بابای لردو رم دادیم... ما اربابو کشتیم! :worry:

هکتور در حالی که این بار از شدت ترس روی ویبره رفته بود گفت:
- تو پدر ارباب رو کشتی!
- خودت کشتی بوقی! به من چه!
- نه همش تقصیر توئه که افتادی دنبال من!
- اگه تو معجون اشتباهی نمیساختی که کارمون به اینجا نمیکشید!
- اگه تو مثل یه مارمولک خوب معجونتو میخوردی پام به پاتیل گیر نمیکرد بریزه رو زمین!
- اگه تو....

و این صدای دعوای آشا و مارمولک بود که کل ساختمان را مثل زلزله نپال به لرزه در آورده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هکتور دگورث گرنجر در 1394/2/13 23:28:05
ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!


پاسخ به: استادیوم المپیک
ارسال شده در: یکشنبه 13 اردیبهشت 1394 22:24
نمایش جزئیات
آفلاین
تنبل های وزارتی vs ترنسیلوانیا
پست دوم


آشا دمش را جمع کرد و با حرکت سریع مارمولک واری روی پاتیل پرید تا دید بهتری به اطراف داشته باشد. اطراف را با کمک دید سیصد و شصت و پنج درجه بیاکوگان چشم مارمولکی اش دید زد، چشمش را با زبانش لیسید و با دهان باز جواب داد:
-مطمئن نیستم، ولی گمونم نه!

خب...شاید در فیلم های آب دوغ خیاری مشنگی دیده باشید که یک نفر به سفر میرود و سالها بر نمی گردد؛ و وقتی بالاخره وقتی گرد گذر عمر بر چهره اش نشسته به اتاقش رجعت می کند همه چیز همانطور دست نخورده و باب میل خودِ سال ها پیشش باقی مانده.
باور نکنید.
ده دقیقه اتاق یا خانه تان را به سوم شخص مفردی بسپارید تا از نزدیک و به صورت عملی با عبارت «کن فیکون» آشنا شوید. بسته به بازه زمانی که اتاق را با طرف تنها گذاشته اید، از نقشه ی خانه تا طرح کاغذ دیواری های نازنینتان تغییر خواهند کرد. برو برگرد هم ندارد.

بنابراین سعی کنید برای سفر، به خصوص وقتی قرار است پرتاب شوید به گذشته، پیش از حرکت در ها را قفل کرده، چراغ ها را خاموش نموده، و شیر گاز را تا ته بپیچانید.

هکتور دگورث گرنجر از آن آدم هایی نبود که کلیدشان را زیر پادری بگذارند و به همسایه بسپارند به گلدان هایشان آب بدهد. شاید چراغ ها را خاموش نکرده بود و شیر گاز را تا ته نبسته بود، ولی مطمئن بود همیشه پیش از ورود به آزمایشگاه در را سه قفله می کند و کلیدش را هم قورت می دهد. بنابراین هیچ توجیه علمی و جادویی برای تبدیل شدن آزمایشگاهش به یک ویرانه ی تاریخی وجود نداشت!

آشا با حالتی عصبی دوباره چشم هایش را لیس زد و پرسید:
-وقتی داشتیم می رفتیم پاتیلی چیزی به جوش بود؟

هکتور حافظه اش را کند و کاو کرد و نگاهی به پست قبلی انداخت.
-نه، من در آن واحد فقط روی یه معجون کار می کنم، درست کردن چند تا معجون با هم از پرستیژ کاریم به دوره! تمرکزم به هم بریزه ممکنه معجون هام نتیجه عکس بدن!

آشا مدتی پوکرفیس وار به هکتور نگاه کرد و بعد دمش را تکاند.
-جم کن بریم...ظاهرا که یا شیرگاز رو تا ته نبسته بودی و چوبدستیت جرقه زده، اینجا ترکیده؛ یا چراغا رو خاموش نکرده بودی، محفل یکی رو فرستاده ترورت کنه، یارو به هوای اینجا هنوز اینجایی آزمایشگاه رو ترکونده. بریم پیش ارباب اعلام حیات کن!

هکتور با شنیدن کلمه ی «ارباب» بغض کرد.
-ارباب؟! ارباب بنچاق اینجا رو بهم هدیه کرده بودن...ارباب اگه بدونن اینجا منهدم شده منو می کشن!

آشا هکتور را از پس یقه گرفت و به زحمت دنبال خودش کشید.
-اگر هم بمیری ارباب از تو گور درت میارن دوباره می کشنت!

چند دقیقه بعد، بیرون


-یا الهه ی پاتیل های جوشان!

هکتور و آشا در فضای سبز بیرون آزمایشگاه ایستاده بودند و به منظره اطراف نگاه می کردند. تا چشم کار می کرد علف بود. از جایی که چشم کار نمی کرد به بعد دسته ای گوسفند در حال چریدن بودند و بعد از آن گرگی در کمین گله نشسته بود و کمی عقب تر ریموس و رومولوس منتظر باباگرگه بودند تا برایشان نهار بیاورد و کمی دورتر از آن اتفاقات دیگری در حال وقوع بود که ذکر کردن آن بی فایده است چرا که اگر قرار بود شما تا اینجاها را ببینید چشمتان تا آنجا کار می کرد و اینکه چشمتان تا آنجا کار نمی کند حاوی پیام روشنی است از قرار اینکه «فضولی نکنید»!

هکتور مشتش را به سوی نگارنده تکان داد و اعتراض کرد:
-ما به زمان حال بر نگشتیم! اینجا وقتی ما رفتیم پر از ساختمون بود! آدم! زندگی! تمدن!

نگارنده شانه بالا انداخت و یادآور شد که در پست دوم به سر می برند و اینکه به کدام «حال» برگشته اند تصمیم نگارنده قبلی بوده که به او دخلی ندارد. در نتیجه لطفا هکتور ساکت شود تا نگارنده به بقیه پستش بپردازد. و هکتور ساکت شد.

آشا با اضطراب روی شانه هکتور خزید.
-حس می کنم یه اتفاقی افتاده که نباید می افتاده! تقویم داری؟

هکتور که هنوز به خواست نویسنده ساکت بود، در سکوت سر تکان داد و تقویم جیبی اش را در آورد. آشا با زبان درازش ورق زد تا به ماه جاری-ِ قبل از سفر به گذشته شان-برسد. نگاهی به صفحه آن ماه انداخت و چشم هایش برق زد.
-خوبه! زمان حالمون درسته! فقط...نمیفهمم چرا اینجا انقد فرق کرده! البته مهم نیست! بریم به ارباب برسیم!

هکتور همچنان در سکوت تایید کرد و هر دو مرگخوار با صدای پاقی غیب شدند. تقویم جیبی به آرامی روی زمین افتاد و باد ورق هایش را تکان داد. که مهم نیست؟ خیلی هم مهم است. منتها اگر قرار بود آشا متوجه شود نگاه کردن به تقویم روش خوبی برای فهمیدن اینکه به کدام زمان پرواز کرده اند نیست، قطعا کلاه گروهبندی او را به راونکلاو می فرستاد. به کلاه گروهبندی اعتماد کنید، او هیچوقت اشتباه نمی کند.

چند لحظه بعد هر دو در لیتل هنگلتون بودند و عمارت اربابی ریدل با صلابت همیشگی روبرویشان خودنمایی می کرد. آشا تمام جراتش را جمع کرد و با مشت کوچکش به در کوبید.

بعد از چندین دقیقه انتظار کشنده-و نا معمول-، زمانی که کم کم داشتند از شنیدن پاسخ وحشت می کردند و فرضیاتی همچون «ارباب از غم از دست دادن هکتور سر به بیابون گذاشته» یا «ارباب برای گرفتن انتقام هکتور به میدون گریموالد رفته» مطرح می کردند، یک نفر هن هن کنان لای در را باز کرد و با بدگمانی به آن دو خیره شد.
-اِشم رمز؟

آشا تکرار کرد:
-اسم رمز دیگه چیه؟ مورفین تویی؟ ماییم، وا کن در رو!

در کمی بیشتر باز شد.
- گفتی مورفین؟ آشنای دون گانتانا هشتین؟
-دون گانتانا کیه دیگه؟ باز چه چیزی مصرف کردی رفتی تو فضا؟ میگم وا کن این درو با ارباب کار داریم! این رودولف کجاس اصلا؟

لادَری() با بدگمانی ابرو بالا انداخت و تکرار کرد:
-رودولف؟ رودولف نداریم اینژا! یا اِشم رمز میدین یا راهتون نمی دم، قیافه تونم یادم می مونه، دقعه دیگه بیاین میدم بچه ها شَر و تهتونو یکی کننا...!

آشا چوبدستی اش را بیرون کشید و تهدید کرد:
-دهع...در رو باز می کنی یا طلسمت کنم؟

لادَری با تمسخر به چوبدستی خیره شد و بعد با صدای گرومپی در را بست. آشا و هکتور صدای قدم هایش را شنیدند که دور تر می شد و غر غر می کرد:
-شَد بار گفتم وختی خودتون چیز زدین نیاین اینژا، فقط واسه وقتای خماری مژاحمم بشین، مگه تو گوش کَشی میره...

آشا ناامیدانه چندین بار به در کوبید ولی دیگر کسی جوابگو نبود. هکتور سر انجام به خواست نگارنده به سخن در آمد و پرسید:
-یارو مشنگ بود گمونم...یعنی تو این یه شبی که ما نبودیم چقدر اینجا عوض شده؟!

آشا تکه روزنامه پاره ای را که در هوا چرخ می خورد با زبانش قاپید و بازش کرد.
-دیِلی گریت گانتــــلتون...؟! هکتور به جان برادرم قسم که یه چی با یه چی جور در نمیاد!

هکتور پیشنهاد کرد:
-بریم پیش بچه های تیم کوییدیچ؟ شاید ارباب از غم مردن من اینجا رو ترک کرده باشن و مورفین یه شبه کودتا کرده باشه که کل دهکده رو بگیره، ولی بمب هم سوروس رو تکون نمیده، بریم بلکه اون جوابمونو داد!

با موافقت آشا دو مرگخوار بار دیگر آپارات کردند و تکه روزنامه ای که آشا به غنیمت گرفته بود چرخ زنان از جلوی دوربین رد شد.

بازی بزرگ تنبل های وزارتی در برابر ترنسیلوانیا!

[آشا امتحان غیب و ظاهر شدنش را سه بار با 9.9 افتاد و در انتها ممتحن برای جلوگیری از هدررفتن بیشتر منابع سازمان سنجش جادوگری او را با 10 پاس کرد. بین اساتید جسم یابی او به «آشا گرتل» شهرت داشت، چرا که همیشه بعد از آپارات کردن یک چیزی از دستش می افتاد و جا می ماند!]

وزارت خانه

سوروس به پشتی بلند صندلی اش تکیه داده بود و تعدادی برگه را با نارضایتی بررسی می کرد. صفحه آخر را سرسری خواند، سری تکان داد و کل ورق ها را روی میز انداخت. سرش را بلند کرد و با جدیت به پسر نوجوانی که روبرویش ایستاده بود خیره شد. نگاه هایشان با هم تلاقی کرد. نگاه آن دو چشم سبز به آن دو چشم سیاه افتاد و...
-

پسر سرش را برگرداند و با لحن هشدار دهنده ای گفت:
-پدر!

سوروس خودش را جمع کرد و گوشه چشم هایش را با دو انگشت فشار داد.
-ببخشید پسرم...آخه چشمات به لیلی رفته!
-پدر، هنوزم؟ بعد از این همه مدت؟
-همیشه!

پسرک که ظاهرا تحت تاثیر قرار نگرفته بود موهای چربش را پشت گوشش زد و گفت:
-ولی شما که هر شب همدیگه رو تو خونه میبینین که!

اسنیپ به جلو خم شد و آرنج هایش را روی میز گذاشت. دست هایش را به هم قلاب کرد و چانه اش را به آن تکیه داد.
-هیچ کس نمی تونه شعله هایی که تو قلبمونه خاموش کنه! خب، هری، ازت نخواستم بیای اینجا که در مورد چشمای مامانت صحبت کنیم، هر چند که موضوع بی نهایت شیرین و جذابیه ...
-
-اهم، ببین هری جان، تو پسر دو تا از شاگرد های ممتاز درس معجون سازی هستی و قطعا هوش بالایی داری، میدونم که کلاه ممکنه روی راونکلاو اصرار کنه، ولی سعی کن به حرفش گوش ندی و تو هم روی اسلیترین پافشاری کنی، باشه؟

هری اسنیپ یازده ساله گردنش را کج کرد و به پدرش خیره شد.
-بابا...
-بله؟
-من که هنوز نامه ی هاگوارتزم نیومده!

اسنیپ شیرجه زد و به طرف هری نیم خیز شد.
-یکی از همین روزا میاد...مگه میشه نیاد؟! پسر من، شاهزاده ی دورگه، نره هاگوارتز؟! درسته که تو تا حالا هیچ جرقه جادویی به خصوصی از خودت نشون ندادی، ولی مطمئنم ...

قبل از تمام شدن جمله ی اسنیپ ، در اتاق وزیر با صدای مهیبی چارتاق شد و با دیوار کنارش محشور گشت. لیلی اوانز میان سال که هنوز جذابیت روز های جوانی اش را حفظ کرده بود، در حالی که پاکتی را توی هوا تکان می داد شتابان وارد شد و بی معطلی هری را در آغوش کشید.
-نامه ی هاگوارتز! بالاخره رسید! سوروس، عزیزم! یه گریفندوری دیگه به جمع خانواده مون اضافه میشه، مگه نه؟

سوروس در حالی که با آیکن دو نقطه قلب به همسرش نگاه می کرد با حواس پرتی تایید کرد:
-بله...بله...هر چی مامانت میگه...یه گریفندوری دیگه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده


دیدمش از این جا رفت، اون بالا بالاها رفت!