جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

57 کاربر(ها) آنلاین هستند (39 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
53 مهمانان 4 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخابات وزارت

نشان ستاد برگزاری بیست‌ویکمین دورهٔ انتخابات وزارت سحر و جادو

انتخابات بیست‌ویکمین دورهٔ وزارت سحر و جادو آغاز شد

نام‌نویسی نامزدهای وزارت آغاز شده است. اگر آماده‌اید برنامه‌هایتان را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارید، همین حالا برای نامزدی اقدام کنید.

مهلت ثبت‌نام: ۲ تا ۵ مهر
۰روز ۰۰ساعت ۰۰دقیقه ۰۰ثانیه
نام‌نویسی نامزدها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: سه‌شنبه 9 تیر 1394 21:47
نمایش جزئیات
آفلاین
لاکرتیا برای پاسخ دادن به ان دانش اموز تمام حواس خود را جمع کرده بود و مغزش در حال سوزاندن فسفر بود.(در این حالت و پس از چند میلی ثانیه فکر کردن به این حالت تغییر وضعیت داد.)"خب می تو نم جوابشو ندم !اما چه جوری؟ این رو در دلش با خودش گفت که چشمش به تراورز افتاد"ایول سوژه جوره".
_پروفسور ترا من چند بار به شما گفتم که پنجره ها رو باز بزارید؟
تراورز بیچاره و از همه چی بی خبر در حال نگاه کردن لاکرتیا بود که لب گشود و گفت:
_اما حاج خانوم ما که قرار بود...
لاکرتیا حرفش را برید و نگذاشت که تراورز ادامه حرفش رو بزنه.
_همین که گفتم در ضمن بنده حاج خانوم نیستم مشرف نشدم خونه مرلین.
پسره بیچاره که از رفتار این دو نفر تعجب افتاده بود به این شکل چشمای پسره بد بخت اندازه نلبکی شده بود و کلا دردی که داشت فراموش کرده بود.که حاج اقای مجلس دوباره لب باز کرد و گفت:
_اما حاج خانوم...
_گفتم حرف نزنین حاج یعنی پروفسور ترا.
تراورز که از توهین بی دلیل لاکرتیا به تنگ آمده بود عصبانی شد و شروع کرد به داد و فریاد.همه ملت با افکت تعجب به سمت این دو تا خیره شده بودند که بی پروا جیغ می زدند بعضی مو قع هم تو سر هم می زدن که با احساس جمع شدن عده ی بسیار زیاد ملت جادوگران و ساحرگان به خودشون اومدند و با خجالت کله هایشان را به زیر انداختند.در ان سوی مجلس بانو بلاتکریس اول جلو اومد و گفت:
_اینجا چه خبره مگه دارن فیلم سینمایی نشون می دن که اینطوری جمع شدین؟بزنم لهتون کنم؟
تراورز و لاکرتیا با تعجب به بلاتکریس ذل زده بودند که لاکرتیا از خنده منفجر شد و همه نگاه ها از روی بلاتکریس منتقل شد روی لاکرتیا که غش غش داشت به حال و روزشون می خندید.بلاتکریس به رنگ لبو فریاد زد:
_شما مگه الگوی این بچه ها نیستید؟از سنتون خجالت بکشید!از سنتونم نه از هیکلتون...
بلاتکریس همینطوری می گفت و لاکرتیا رو به خاطر فکر احمقانه اش به غلط کردن انداخته بود و افسوس می خورد"ای مرلین خودم کردم که لعنت بر خودم باد اصلا لعنت بر دهانی که بی موقع باز شود این مشنگا ضرب المثلای قشنگی دارنا!"همینطوری با خودش داشت فکر می کرد که دید اطرافش خالی از جمعیت می باشد ولی همچنان تراورز غضبناک بلاتکریس غضبناک تر و بچه ی ترسیده تر در حال نگاه کردن لاکرتیا بودند.
_چرا اینطوری نگام می کنید؟
بلاتکریس غضبناک تر گفت:
_من باید از شما بپرسم چرا عین بچه ها با هم دعوا می کردین !
لاکرتیا تازه یادش افتاد چرا این اتفاقات افتاده قطعا اگه اون اینطوری با حاج تراورز خودمون حرف نمی زد تراورز هم عصبی نمی شد و از تراورز تسبیحی به تراورز غضبناک تبدیل نمی شد!در این افکار بود که متوجه شد یقه اش در دستان بلاتکریس غضبناک تره و می گه:
_چرا توی هپروتی؟ازت پرسیدم چرا اینکار رو کردی؟
لاکرتیا خواست حرف بزنه که چشمش به بچهی ترسیده افتاد و گفت:
می شه توی جمع خودمون بهتون بگم؟
_اینجا هم فقط منو تو و تراورز هستش و من غریبه ای رو نمی بینم!
_ولی هست یکم دقت کنید!
بلاتکریس با سر به دنبال غریبه ای می گشت که چشمش به بچه افتاد و گفت:
_تو برو سر کلاست.
_ولی ما الان کلاس نداریم.
درست بود انها اینقدر با هم مشغول دعوا بودند که پاسی از شب گذشته بود.
_گفتم برو.
_کجا برم؟
_توی خوابگاه ..
بلاتکریس غضبناک تر یقه ی بچه را در دست داشت و هنگامی که کودک به خودش امد زد زیر گریه.
_مـــــــــــــــــــــــــــامـــــــــــــــــــــــان!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: سه‌شنبه 9 تیر 1394 19:04
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
لرد سیاه و مرگخواران قطار هاگوارتز رو طوری طلسم کردن که دانش آموزان سال اول رو به جای هاگوارتز به آموزشگاه مرگخواری ببره.
دانش آموزا از فضای خانه ریدل و رفتار مرگخوارا ترسیدن...و مرگخوارا نمی دونن با بچه ها باید چه رفتاری داشته باشن!
مرگخوارا متوجه می شن که هوگو ویزلی هم بین دانش آموزاس و با خودشون فکر می کنن که چقدر خوب می شه که از یک ویزلی مرگخوار بسازن.

--------------------


یک هفته بعد از فاجعه!

این چند روزه پنجره های ساختمان ریدلها چهار طاق باز بودند...هنوز هوا گرم بود و به همین دلیل برای تهویه ساختمان،مرگخواران از این روش ابتدایی استفاده میکردند...به نظر نمیرسید ساختمان ریدل ها گنجایش این همه دانش آموز را داشته باشد...زیرا اکسیژن هم در خانه ریدل کم میآمد!
اما باد های سهمگین آن روزها که نشان از آمدن سرما میداد،مرگخواران را مجبور کرده بود که به سوی پنجره ها رفته و آنها را ببندند...تراورز و لاکرتیا که مامور شده بودند پنجره های طبقه اول را ببندند،بعد از فارغ شدن از این کار،گوشه ای از سالن نشتند تا استراحت کنند...
_حاج خانوم...خدایی یه کولر بخریم به صرفه تره...جونمون در اومد هی اول صبح پنجره رو باز کنیم،عصر ببندیم!
_من دوشیزه ام!
_چه ربطی داشت حاج خانوم...مگه دوشیزه ها حاج خانوم نمیشن؟!منم پسرم...ولی حاجیم!
_هههههه!
_چی؟!چیز خنده داری گفتم؟!
_نه...یاد هفته پیش افتادم...خنده ام گرفت!
_هیس حاج خانوم...مگه ارباب نگفت اون موضع رو همه باس فراموش کنن!
_آره...ولی خب...تراورز...تو که دستت تو کاره نفهمیدی چی شد اونجوری شد؟!
_راستش حاج خانوم...تو اون غذا حاج مورفین دستش خورده بود یا چی،توش یه نوع "چیز" بود که توهم زا بود...واسه همین همه قاط زده بودن!

حضور یک دانش آموز که دوان دوان خودش را به لاکرتیا و تراورز رساند،صحبت های این دو روا قطع کرد...
_ببخشید پورفسور "بل"..."مادام کرا" خواستنتون...مثل اینکه یکی از دانش آموزا توی درمانگاه رو به موته!

لاکرتیا سریعا از جای خود پرید تا خودش را به درمانگاه برساند...از هنگامی که کراب به عنوان مسئول درمانگاه انتخاب شده بود،دانش آموزان صحیح و سالم وارد درمانگاه شده و مریض و آسیب دیده از آن خارج شده بودند!
لاکرتیا که از سالن خارج شد،تراورز نگاهی به دانش آموز مذکور که مانند جغد به او خیره شد بود،انداخت...پس از چند ثانیه دانش آموز همچنان به تراورز زل زده بود،تراورز بلاخره پرسید:
_چیه عمو...نیگا نیگا میکنی؟!
_ببخشید استاد "ترا"...کی تمرینات کویدییچمون شروع میشه؟!
_کویدییچ؟!ها؟!چیزه...کویدییچ؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در 1394/4/9 20:04:35
پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: جمعه 5 تیر 1394 05:48
نمایش جزئیات
آفلاین
بلاتریکس ، هوگو ویزلی را به اتاق لرد می برد تا آن جهانشاه انتقام از ویزلی ها همی گیرد و از او مرگخواری بسازد بس دیدنی.


بگمن بعد سال ها به دیدار لرد رسیده بود و در راه برگشت از راهرو بود و زیر لب می گفت:
-آه ینی میشه به اون معجون حساسیت داشته باشه جا بجا سقط شه؟ نوچ ما از این شانسا ندا...

گوفش

اسلوموشن سقوط تنه ی سنگین لودو بگمن به زمین ، جر خوردن دیوار صوتی را بهتر نمایش میداد.

- هوشششه کرگدن تن لش... جلو پاتو نگا کن! ( با ریتم اسلو بخوانید ... این صدایی بود که از حلقوم بلاتریکس در آمد)

از منظر یک دلسوز آینده ی جامعه که نگاه کنیم کله قرمز معهود از خطر برخورد با ارتعاشات سقوط بگمن به زمین در امان مانده بود اما با کتف دررفته و بیرون پریدن دیسک شماره سه و پنج کمر بگمن و لباس پاره ی بلاتریکس چه میشد کرد؟ مرلینُ اعلم!

بگمن همینطور که آه و ناله می کرد زیر لب می گفت:
- اگه اون شوهر یابو تر از خودت همون روزای اول کمربندکش ت میکرد دیگه موقع راه رفتن این پات با اون پات بازی نمیکرد جاروچزه! :vay:

بلاتریکس که شدیدا سعی داشت دو طرف پاره لباسش را به هم برساند که شدت بدآموزی برای کله قرمز معهود به حد کمتری برسد دولا دولا جلو آمد و در گوش بگمن که همچون شیردریایی کنار ساحل نعره میزد و ناله می کرد چیزی گفت که شیر دریایی معهود بلافاصله جواب داد:
- عذرخواهی بنده رو بذیرید پروفسور بلا ... عذر تقصیر داشتم ... بابت این درد هذیون می گفتم ... خودم درستش می کنم و یک بار دیگه ازتون معذرت میخوام!

بلاتریکس موفق شد چاک بلند بالای لباسش که ناشی از این تصادف هولناک بود را بدوزد . مچ دست کله قرمز معهود را گرفت و یویووار به سمت خود کشید اما بگمن گفت :
- جناب پروفسور ... پروفسور لرد خواب هستن ... لطف کنید کارتون رو موکول کنید به ساعتی دیگر!

و همچنان معلوم نبود بلاتریکس چه چیزی در گوش بگمن گفت که اینطور از این رو به آن رو شد!!!

- خب بچه ... بدو برو پیش بقیه تون تا پروفسور لرد از خواب بیدا...

داراااامپ

دروازه ورودی ساختمان از دیوار در آمد و روی زمین ولو گردید و چون آهنی که در آن بکار رفته بود آهن چینی بود در کسری از ثانیه پوکید... به میزان دو و نیم متر از هر طرف در دیگر دیواری باقی نمانده بود و چیزی که از میان گرد و غبار حاصل نمایان میشد عقب یک نیسان آبی بود و شخصی به نام مورفین گانت که همچنان نعره میزد:
- بیا ... بیـــــــــــــــا .... بیــــــــــــــــــــــــــا ... د پدشششگ بیا .... بژنی شدا میده! و همچنان بیا...بیا.. بیا ...آآآآآخخخخ
مورف متأثر از دوز مصرفی چیز همچنان بیا بیا می گفت که ناگاه اصغر سگ سیبیل همچنان که به قصد وارد حیاط خانه شدن دنده عقب میامد فرمان نیسان را دوازده درجه به چپ پیچاند و از آنجا که دو دور و نیم خلاصی داشت ، نیسان آنچنان به مورفین خورد که وقتی همچون ورق کاغذ از پشت یخچال نیسان ور آمد دویست هزار تومن خسارت رنگ نیسان برآورد می شد!

*
مورفین گانت و اصغر سگ سیبیل سالیان سال از اوین تا نورمنگارد و آزکابان همچون دو یار قدیمی و همچون سیبی که یک چرخ تراکتور از رویش رد شده باشد کفتر جلد هم بودند و فقط کافی بود هر کدامشان در مرلینگاه اشارتی به او بکند!
*

این که اصغر و مورفین بعد از این تصادف با هم چه کردند به علت مسائل غیر اخلاقی جزو ممیزی هاست اما به هر ترتیبی که بود و گذاشتن صد تا دونه هزار تومانی سبز کف دست آنی مونی سردخانه یدک خانه ریدل پرشد از مواد غذایی ای که نه گاو به سبزیجاتش نگاه مینداخت نه حتی کفتاری گرسنه سراغ گوشت هاش می رفت!

فلش بک
مورفین گانت و اصغر سگ سیبیل در قهوه خانه رجب تنبل بر میدون خراسون:
-اشغر ... ژون تو خعلی پول بالای این شیزا رفته ... ژحمت کشیدن یه عده ژوون لوتی تا اینا آماده شده ... اشن یه اشم ژیگولم روش گژاشتن کشی شک نکنه .. مفتافتامی ؟ ممتافنامی؟ متامفامی؟ مفتامتافی؟ ژون تو همین شیژا بود .. کژا پیشششنهاد میدی جاشاژ شون کنم؟

- بیبین مورفین ... پیش سگ سیبیل سیبیل گرو گذاشتن تا راضی شدم این خطر رو به جونم بخرم! قرار باشه بقیه شو هم به من ربط بدی بین ما حکم فقط قمه میمونه!

- اشغر ... ژون مورفین رومو ژمین ننداژ .. یه راهنمایی اژت میخواما! لوتی تو که اینژوری نبودی!

-مورفین ... تنها راه جاساز این فضله موشا اینه چن تا شکر پاش خالی از آشپزخونه کش پری پر از اینا کنیشون و بذاری سر جاش! حالیته یا دوباره بگم؟
چشمان مورفین برقی زد و فلش بک تمام شد.

در زمان حال
از آلارم موبایل الادورا با صوت دلنشین عرعر به عنوان زنگ ناهار استفاده شد و در کسری از ثانیه و هیجان انگیزتر از صندلی بازی عادی ، میز ناهارخوری خانه ریدل پر شد و طبق معمول دو سه نفری از مسابقه اوت شدند.

آنی مونی سرآشپز با سابقه ی خانه ریدل که به اشتباه شکر پاش های حاوی مواد به ظاهر جاساز شده ی مورفین را برای شیرینی خورشت روی مواد داخل قابلمه خالی می کرد لحظاتی بعد همراه با طبقی بزرگ از خورشت فسنجان شیرین باب طبع ملت با گردوهای شته زده و بقیه ی موادغیرقابل تعریف بندری زنان به سمت میز غذاخوری آمد و به سرعت عمل مضغ و بلع حاضرین آغاز شد و تنها حرکت جالب توجه این جماعت عظیم این بود که مورگانای بیچاره که از همهمه ی ملچ و ملوچ غذاخور ها عصبی شده بود گریه کنان میز را ترک کرد و سر جای خالی شده ی او دوباره صندلی بازی شروع شد

ملت از این فسنجان شیرین لذیذ خوردند و نوشیدند و درون جیبها ریختند و روی صندلی ولو شدند و به به و چهچه کنان از آشپز خوشگل پسر خانه ریدل تشکر همی کردند و دقایقی از سپری کردن این لذت نگذشته بود که فریاد لرد که گویا خواب بود به آسمان بلند شد:
-چطور جرئت می کنی لسترنج؟

از آنجا که هیچ کس توجهی به جای خالی شده ی رودولف لسترنج سر میز نشده بود لشکر مرگخواران حاضر همچون مگس روی فلان به سمت اتاق لرد دویدند و از آنجا که درکاملا باز بود خط ترمز آنها فرش راهرو را به یک تکه کربن تبدیل کرد.
رودولف لسترنج با صورتی صورتی رنگ و با چشمانی شهلا به لرد می گفت:
-ولدی عشقم .. بذار به یاد ایام قدیم مث این فیلم هندیا یه شعر عاشقونه بخونم بعد با هم برقصیم :fan:

همانطور که این جملات قصار به زبان لال شده اش می آمد به سمت لرد می رفت و در همین حال دکمه پاور چوبدستی لرد را فشار داد و باتری هایش را بیرون انداخت و با صدایی لبریز از عشق به لرد گفت:
-ای ستاره ی شب های جوانی ... عجیجم ... چلا اینقدر از من دوری می کنی ناناسم؟

و همچنان که در برزخ میان مدرنیته و کلاسیسم در حال سیر و سلوک بود به لرد رسید و لپ راست آن ابرمرد بی دماغ را بوسه باران کرد :bigkiss: ....

---------
نتیجه اخلاقی : شیشه نکشید

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرسیوال دامبلدور در 1394/4/5 6:03:48
ویرایش شده توسط پرسیوال دامبلدور در 1394/4/5 6:09:25
ویرایش شده توسط پرسیوال دامبلدور در 1394/4/5 6:11:36
ویرایش شده توسط پرسیوال دامبلدور در 1394/4/5 6:30:51
ویرایش شده توسط پرسیوال دامبلدور در 1394/4/5 16:01:44
پیرم و گاهی دلم یاد جوانی می کند....
تو روح هرکی بد برداشت کنه









دامبلدور
یک دامبلدور
یک دامبلدور دیگر
من یک دامبلدور دیگر هستم
پیر آزرده دلی در انتظار بوسه ای از اعماق ته قلب
پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: جمعه 5 تیر 1394 05:48
نمایش جزئیات
آفلاین
تالار عمومی

نیم ساعت تا شروع کلاس هکتور باقی مانده بود و بچه ها بر روی صندلی هایی، مقابل میز خالی نشسته بودند و به یکدیگر نگاه می کردند.هکتور نیز ویبره زنان و شاد و شنگول به دانش آموزانی که در ذهنش آینده ای برای آنان ساخته بود،پر از موفقیت و فرار مغزها نگاه می کرد.
سکوت عجیبی بود و عجیب تر از آن ، رودولف دقایقی بود که هیچ یک از بچه های مردم را ناقص نکرده بود. این بود که یکی از دانش آموزان خود به خود مرد. رودولف نیز در صدم ثانیه شروع به فریاد کشیدن کرد.
-به خدا کار من نبود. من کاریش نداشتم. خودش رفت خونشون. بلا تو یه چیزی بگو.من شخصیت مردمیم. من کاندیدااااام.

اما خانه ریدل امکانات داشت. سونا داشت. جکوزی داشت. اصلا برخی بر این باور بودند که برزیل، بخشی از خانه ریدل بوده که بعد ها استقلال یافته. این شد که پزشکی قانونی خانه ریدل، در کمترین زمان ممکن،علت مرگ دانش آموز مذکور را سوء تغذیه اعلام کرد و از کادر خارج شد.
همین، باعث شد که کلاس هکتور پر آرزو به فردا موکول شود.

اتاق ولدمورت

صدای تق تق در، آواز "مدیر چقد قشنگه "ي ولدمورت را قطع کرد. وی با عصبانیت به سمت در رفت و دعا می کرد که کار بی موردی باشد تا کروشیویی نصیب شخص در زننده کند. ولدمورت در را باز کرد و...
پشت در کسی نبود جز سیوروس اسنیپ.پس از انجام تشریفات و نشستن و این ردیف کار ها، ولدمورت دهان گشود و گفت:
-چی شده که مزاحم وقت ما شدی سیو؟
-ارباب. دانش آموزا وضع خوبی ندارن.
-خوب؟
-گشنشونه!
-خوب؟
-نظرتون چیه یه چیزی برا بهبود وضع مزاجی بدیم بشون؟ یه چیزی که فقط سیر بشن و باعث بشه به اهدافمون برسیم.
-باشه الان هماهنگ می کنیم مواد غذایی رو بیارن!
-بیارن؟ اول سوژه ذکر شده که اینجا خیلی خفنه!سونا داره و هزار چیز دیگه. درسته نویسندش خیلی بارش نیست و سوژه شهید می کنه. اما باید به موارد ذکر شده پایبند باشیم. باید یه انبار پر از مواد غذایی مرغوب اینجا باشه!
- تو میخوای به ما بگی این چیزا رو؟ ما خودمون توجه داشتیم. ولی نمی آیم جنسای مرغوب خانه ریدل رو بدیم به اینایی که معلوم نیس کی هستن و خانوادشون کیه! یه آدم کار بلد رو میفرستیم بره از راسته آشغال فروشا، جنس لازم حال حاضر رو بگیره.

نیم ساعت بعد

نزدیک -با کمی مشاهده به خط بالا- نیم ساعت گذشته بود که ولدمورت به سرایدار مدرسه، بانز، دستور گشتن به دنبال مورفین گانت را داده بود. بانز نزدیک به نصف امارت را گشته بود که عرق ریزان و نفس نفس زنان به دستشویی دخترانه رسید. صدای هق هقی از داخل دستشویی، توجه او را به خود جلب کرد و باعث شد که داخل دستشویی شود. دخترکی در کنار سینک نشسته بود و گریه می کرد. بانز که تا به حال برای جلو گیری از سوتی،مجال حرف زدن با دانش آموزان را به دست نیاورده بود، جلو رفت و گفت:
-دلت واس مامان بابات تنگ شده؟
-نه اینجا بوی بابا بزرگ خدا بیامرزمو میده.
بانز بویی کشید. خودش بود. بوی چیز می آمد. این بود که با اخم به دخترک نگاه کرد و گفت:
-دختره ی بی ادب. دیگه این حرفو جای دیگه نزنیا! حالا گمشو بیرون مرلینگاه تعطیله ...ینی باید تمیز بشه!
سپس با سرعت به سمت دستشویی آخر، که از قضا درش بسته بود رفت و مورفین را آنجا یافته و به سمت دفتر ولدمورت هدایت کرد.

دفتر ولدمورت
این دفعه اما در زدن، صدای "مدیر چقد قشنگه" را قطع نکرد. بلکه صدای "فدای اون قد و بالام" را قطع کرد.
مورفین به زور خودش را به صندلی رساند و شروع به صحبت کردن کرد.
-دایی قربونت بژژژه، این وقت روژ میفرشتی دنبال آدم. نمیگی وقت خوابه؟
-ساعت 11 صبح وقت خوابه؟ یه ماموریت داشتیم. باید انجامش بدین.
-تو ژوون بخواه، فقط بحث ترک رو اینژا وا نکن که من سالیانه که پاک پاکم!
ولدمورت بی توجه ادامه داد:
-باید برین از راسته آشغال فروشا یکم مواد غذایی تهیه کنید.ما خیلی رو شما حساب کردیم.
-حشاب کن عژیژم. رو داییت حشاب نکنی رو کی حشاب کنی؟
-دایی تکرار میکنیما! پا نشی بری قنادی هاگریدینا کیک بخورین و کیک بشنفینا.
-اون هاگرید اگه عادم بود که این نمیشد. باشه دایی باشه. اوکیش میکنم. شبر بده یه ژنگ بژنم اشغر شگ شیبیل.
سپس تلفن همراهی از جیبش در آورد و بدون زنگ زدن به اصغر سگ سبیل و بدون مکث شروع به صحبت کرد.
-شلام اشغر ژون، خوبی؟ خوشی؟ نیشان آبیت شالمه هنو؟ بیا دنبالم. قربانت، شتاره بچینی، بوش بوش.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط روبيوس هاگريد در 1394/4/5 5:53:50
ویرایش شده توسط روبيوس هاگريد در 1394/4/5 5:56:19
ویرایش شده توسط روبيوس هاگريد در 1394/4/5 7:55:19
تصویر تغییر اندازه داده شده



«میشه قسمت کرد، جای اینکه جنگید، میشه عشقو فهمید، باهاش خندید
میشه سیاه نبود، سفید نکرد. میشه دنیا رو باهمدیگه ببینیم
رنگی
منو حس میکنی؟ نه؟ نه! تو سینه‌ت دیگه شده سنگی.
و سنگین. و سنگین‌تر بیا روی سطح برای روز بهتر...»

پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: پنجشنبه 4 تیر 1394 22:12
نمایش جزئیات
آفلاین
کمی آنطرف تر... جایی که بلاتریکس یک موجود نارنجی رنگ را به زور کروشیو پیش میبرد...

-برو بچه جون... چرا حرف نمی فهمی تو؟ باید بریم پیش رییس مدرسه. شکلات بهت میده ها!
-نــــــــــــــــــــــــه! من دستشویی دارم. به بابام میگم نمیذارین برم دستشویی. خوبه جلوی عمو دامبلدورِ مهربون کار دست خودم بدم؟

بلاتریکس اخم هایش را بیشتر به هم گره زد.
-بچه جون بهت گفتم دیگه هیچ عموی مهربونی اینجا زندگی نمیکنه. اصولا ما هیچ پروفسوری نداریم که عموی کسی باشه. الان رییس این ملک و املاک ارباب قدر قدرتاست.

ویزلیِ مذکور کمی شک کرد. نه به خاطر این که معنی قدر قدرتا را نمی دانست. نه به خاطر این که انگلیسی ها کلا نمی توانند ق را تلفظ کنند چه برسد به چنین کلمه ی پر از ق ـی! نه به خاطر این که سر راهش یک جمجمه با موی قرمز از دیوار به پایین افتاد. بلکه به دلیل اینکه مطمئن نبود ارباب یک فرست نِیم یا لَست نیم باشد!
-ارباب؟ ارباب کیه؟

بلاتریکس دست و پایش را گم کرد. بلاتریکس همینطور که بدون دست و پا روی زمین غل میخورد و دنبال آنها می گشت گفت:
-خب بچه جون... اون رییس مدرسه ـست دیگه! اسمش اربابه... ارباب... ارباب وُلد! البته آرباب نوشته میشه ولی ارباب خونده میشه. بعضیا هم لرد میخوننش.

بچه ی ویزلی با اینکه سواد کمی داشت ولی از وجود چنین نام عجیب و کبیری بسیار کف کرد! نامی که یک جور نوشته میشد، یک جور می خواندنش و یک جور صدایش میکردند. الحق که بچه ی خوش شانسی بود که یکی از این عجایب را می دید. پس دل و روده اش به هم گره خورد و باعث شد احساس دفعیاتش محو شوند! بله!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط وینکی در 1394/4/4 22:33:24

Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL
پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: پنجشنبه 4 تیر 1394 18:33
نمایش جزئیات
آفلاین
-بسه دیگه. به اندازه کافی گردش کردین. الان وقتشه برین سر اولین کلاستون. معجون سازی. با تدریس عالی و بی نظیر پروفسور...

آرسینوس ذوق زده جلو رفت و با نگاهی پر از غرور به نوگلان و امیدهای آینده ارتش سیاه نگاه کرد ولی بقیه جمله رودولف امیدهایش را خاموش کرد.

-هک دگ گر!

هکتور برای چند لحظه تردید داشت که ویبره بزند یا ویبره نزند! چون این اسم مخفف شده شباهت زیادی به اسم خودش داشت.
-پروفسور لستر؟ دارین درباره من حرف میزنین دیگه؟

رودولف تایید کرد: بله. مطمئنم بچه ها از تجربیات معجون سازی شما خیلی استفاده خواهند کرد. لطفا دستنوشته هاتونو از پروفسور جیگ بگیرین و برین سر کلاس.

آرسینوس دلیل این همه حمله و توهین پشت سر هم را نمیدانست. ولی وقتی چشمش به فرم کاندیدا شدن برای وزارت افتاد فهمید! رودولف به او حسادت میکرد. سعی داشت توانایی هایش را کم اهمیت جلوه بدهد.

هکتور به این مسائل اهمیتی نمیداد. او فرصتی پیدا کرده بود که اطلاعات نداشته اش را به رخ یک مشت بچه جادوگر بی سواد بکشد.برای همین با خوشحالی دانش آموزان را به طرف کلاس هدایت کرد.

بچه اول:این استاده؟
بچه دوم:چرا همش می لرزه؟ضعف اعصاب داره؟
بچه سوم:شاید سردشه. رداش نازکه.آخی.
بچه چهارم:شما نمی فهمین. دانشمندا همیشه اینجوری میشن. اینا بس که درس خوندن ویبره سر خود شدن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: جمعه 29 خرداد 1394 18:22
نمایش جزئیات
آفلاین
- همون طور که می بینید امکانات آموزش مقر...اهم.. هاگوارتز خیلی کامله..

- پروفسور میشه در مورد این توضیح بدید...

- به اون دست نزن بچه....

ششیشششسسسسس....

نور سبزی برای چند لحظه همه جا را روشن کرد.

- خب... سارا هم برگشت خونشون! من میگم مراقب باشید، ولی دقتتون در حد صفره!

رودلف در حالی که پیشانی اش را می مالید، در ذهنش سارا را همه جمع دانش آموزهایی که از صبح تا آن لحظه تحت نظرش مرده بودند اضافه کرد. بلاتریکس چندان خوشحال نمی شد ولی خب، بلاتریکس هیچ وقت چندان خوشحال نبود.

رودلف برای چند لحظه تور آموزشی را متوقف کرد تا سرشماری کند.

-هوم... 5 تا اینجا... 5 تا هم اینجا... با تو یکی میشه...

در همین لحظه چیزی نظرش را به خود جلب کرد، یکی از سال اولی ها خیلی آشنا به نظر میرسید.

- هی پسر... آره با توئم اسمت چیه؟

پسری مونارنجی از میان جمع من من کنان جواب داد: هوگو، پروفسور لستر

- نه فامیلت رو میگم...

- ویزلی.

در همین لحظه ذهن رودلف به شدت درگیر شد و چندین فلش بک با جلوه های ویژه به سبک هالیوودی در ذهنش جرقه زد. ویزلی! یکی از دشمن های خونی ارباب، کسی که هورکراکس ارباب رو به شدت مورد عنایت قرار داده بود. کسی که به طرز مشکوکی مارزبونی رو با یک جلسه آموزش( اون هم نه به صورت مستقیم!) یاد گرفته بود و تالار اسرار رو باز کرده بود.حتما ارباب به خونش تشنه بود.

- پروفسور...پروفسور!
- هان؟! چیه؟!
- پروفسور الان نزدیک به 10 دقیقه است با این صورت به من خیره شدید!
- نه چیزی نیست!... اهم... من گاهی اوقات شاگردام رو اینجوری تست می کنم! پروفسور بلا! بلااااااا! بلاااااا!

به جای جواب، سیخونک محکمی از جانب بلا به رودلف رسید. بلا به آرامی در گوش رودلف زمزمه کرد: چته؟! خیر سرت باید مثل پروفسورا رفتار کنی! اگه نمی تونی دست کم مثل آدم رفتار کن!

- اون پسره رو می بینی اونجا؟! نه کناریش... می دونی کیه؟!

- یه پسر مونارنجی ابله؟!

- نه! پسر رون ویزلیه!

بلاتریکس که در ابتدا در ناباوری به سر می برد کم کم با دقیق شدن در قیافه ی پسر، مطمئن شد. پوزخند نمکینی زد و با خود فکر کرد: یه ویزلی مرگخوار! ارباب از این بهتر نمی تونه انتقام بگیره!


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
وقتی توی خونه ات موش رخنه میکنه، خونه رو دور نمی ریزی! موش رو بیرون میکنی!
پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: جمعه 29 خرداد 1394 16:45
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

لرد سیاه و مرگخواران قطار هاگوارتز رو طوری طلسم کردن که دانش آموزان سال اول رو به جای هاگوارتز به آموزشگاه مرگخواری ببره.
دانش آموزا از فضای خانه ریدل و رفتار مرگخوارا ترسیدن...و مرگخوارا نمی دونن با بچه ها باید چه رفتاری داشته باشن!

نکته: مرگخوارا برای شناخته نشدن، از نصف اسمشون استفاده می کنن.
_________________

-وقت خواااااابه!
-کی گفته؟!

بلاتریکس به طرف گوینده برگشت...دختر بچه ای که قدش تقریبا تا زانوی بلاتریکس بود سرش را بالا گرفته و به او خیره شده بود. بلاتریکس چوب دستیش را به طرف دختر بچه گرفت.
-من گفتم! پروفسور لستر! و آخرین دانش آموزی که با این حرف من مخالفت کرد طعمه باسیلیسکی شد که تو زیر زمین نگه داشته می شه و الانم باید خیلی گرسنه باشه.

-من می خوام با پروفسور مک گونگال صحبت کنم.
-اونم خورده شد!

لحن تهدید آمیز و صدای سرد بلاتریکس، آخرین آثار شجاعت را از چهره دختر پاک کرد.

-اسلیترینی ها از این طرف!
دانش آموزان بطرف خوابگاه ها به راه افتادند.

قبل از خاموشی، رودولف چند حرکت نمایشی با قمه هایش برای دانش آموزان اجرا کرد که نتیجه ای جز جیغ و داد بچه ها نداشت...و البته...یک انگشت قطع شده!
-اهه...این مال کیه؟

دختر کوچکی ناباورانه به انگشتش که جلوی پای رودولف افتاده بود خیره شده بود. اینطور به نظر می رسید که هیچ دردی احساس نمی کند. رودولف شرمنده شد...البته فقط کمی!
-هی...قطع شد؟ خب باید کمی عقب تر وایمیسادی...قمه های من فاصله رو خوب تشخیص نمی دن. مهم نیست. پیش میاد. الان پروفسور لاو انگشتتو برات میدوزه.البته اسمش به این شکل خیلی مسخره شد...ولی چاره ای نداریم! تو بیا انگشتتو بدوزیم. بقیه برن بخوابن که فردا اولین روز تحصیلتونه!

-ممم...ممن...می ترسم...من نمی تونم تنها بخوابم. می شه شما همینجا بمونین تا من خوابم ببره؟

رودولف به پسری که این جمله را گفته بود نگاه کرد...مسلما هیچ علاقه ای به این کار نداشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: دوشنبه 25 خرداد 1394 15:21
نمایش جزئیات
آفلاین
_ماها گشنمونه...
بلاتکريس که تازه توانسته بود خود را جمع و جور کند با حالت خشمگي گفت:
_مي گي چيکار کنم؟
_ما ها غذا مي خوايم!
_شما بايد خودتون براي خودتون غذا مي اوردين.ارباب يعني نه پروفسور که نمي تونه هزينه خوردو خوراک شما ها رو هم بر عهده بگيره.
يکي از بچه ها که به نظر با هوش مي رسيد و اگر ان طفل به هاگوارتز مي رسيد قطعا گروهش ريونکلاو بود.بيني تکان داد و گفت:
_پس به ما غذا نمي دين؟
_مسلما نه!
_اَاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااامامان .
و به پشتوانه ي اين پسر ساير بچه ها هم زدن زير گريه ملت مرگخوار اين بار به دنبال چاره اي براي ساکت کردن بچه ها بودند ولي اين بار نازو نوازش بچه ها هم تاثيري در ارام کردن انها نداشت.ملت مرگخوار داشتند به اين فکر مي کردند که چگونه بايد از زير اين سيل فرار کنند که زنو فيليوس با شکلات هاي مشنگي به سمت بچه ها رفت.
_کي شکلات مي خواد؟
_من!
_مـــــن!
_مــــــــن!
_من دستشويي دارم.
زو فيليوس در حالي که به بچه ها شکلات مي داد گفت:
_الان مي برمت مرلينگاه.
و دست پسرک را گفت و از هزار تو براي رسيدن به دستشويي گذشتند و به محض اينکه به درب مرلينگاه رسيدند زنوفيليوس متوجه شد که ان بچه بغض کرده است.
_دِ مگه نمي خواستي بري مرلينگاه؟اوردمت ديگه...
_ولي ديگه دير شده.
_اوه ماي مرلين...خب برو لباساتو عوض کن تا بعد يه فکري به حالت بکنم.
پسرک از هزار توي براي ورود به دستشويي خارج شد.و زنو فيليوس هم مجددا به جمع مرگخواران پيوست.اما حالا مرگخوار ها هم ياد گرفته بودند که چگونه بايد با بچه ها رفتار کنند...
_مرلين وکيلي اوضاع ما رو ببينا!تا بيست دقيقه پيش اينا از ما مي ترسيدن ولي حالا ما از اونا مي ترسيم...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آدما دو جور زندگی میکنن :
یا غرور شونو زیر پاشون میذارن و
با انسانها زندگی میکنن،
یا انسانهارو زیر پاشون میذارن و
با غرورشون زندگی میکنن
پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: یکشنبه 24 خرداد 1394 15:05
نمایش جزئیات
آفلاین
بلاتریکس با صدای رسا و بلند فریاد زد:
-با شمام نفله ها...پشین تن لشتونو تکون بدین...
-من مامانمو میخوام
-من گشنمه
-من خوابم میاد
-من دستشویی دارم
-خفه...
بلاتریکس که با چشمان خشمگین به بچه ها نگاه می کرد بار دیگر فریاد زد :
-پشین گمشین برین سر کلااستون...از خوراک و خواب هم خبری نیس...ننه هاتون هم اینجا نیستن که به واق واق کردناتون گوش بدن...

ناله های بچه ها ناگهان قطع شد و سکوتی سنگین برای لحظه ای نه چندان طولانی بر فضا حاکم شد.سکوتی که نشانگر اغاز طوفانی وسیع بود...
بچه ها به پروفسور بلا که با چوبدستی اش موهای فردارش را از مقابل چشمان درشتش کنار می زد خیره شدند و در چشمانشان نم و قطرات اشک به چشم می خورد.روونا که خطر را با تمام وجودش احساس می کرد در جستجوی راه حلی به فکر فرو رفت ،اما دیگر کاراز کار گذشته بود...
بچه ها یکباره به زیر گربه زدند و سیلی از اشک های بچه ها مرگخوارا ن را در بر گرفت.موجی زرد رنگ نیز از بچه ای که از شب قبل خود را نگه داشته بود جاری شد و اب را به رنگ سبز در اورد()
مرگخواران که برخی از انها شناگر ماهری نبودند با فریاد درخواست کمک می کردند.در ان وضعیت بحرانی به دنبال چاره ای برای رهایی ار ان وضعیت بود و بعد از چند دقیقه تفکر ریونکلایی،چاره ای اندیشید.در بین مرگخوارانی که در حال تقلا کردن برای خارج شدن از ان وضعیت بودند روونا ،که شناگر ماهری بود،خود را شناکنان به بچه ها رساند و شروع به ناز و نوازش کردن انها کرد.با ناز کردن بچه ها ، مقداری از اشک های ان ها کاسته شد و بعد از چند دقیقه به گریه ی سیل اسای خود خاتمه دادند و با چشمان خیس با تهدید به مرگخواران خیره شدند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رون ویزلی در 1394/3/24 23:21:43
تصویر تغییر اندازه داده شده

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.