
این رو نقد کن با زحمت.
جادو در راه است…
لطفاً یک لحظه صبر کنید
تنظیمات نمایش
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین

ریتا هم سی و نه درصد، جمعاً می شیم 99 درصد ایفا


اما دیگر دیر شده بود. فابین کارش را کرد . و لشگری از خفاش های خون اشام به آن ها حمله کردند . و دوبرادر با سحر ها ی مختلف با انها می جنگیدند .
- استوپفای ! استوپفای !
- فابین این شنل رو بنداز .
- این شنل به چه دردی می خوره ؟
- این نا مرئیت میکنه و می تونیم از دست این خفاش ها ی سیاه سوخته فرار کنیم .و اونن دختر را نجات بدیم ...
- باشه پس بریم ...!
به محض این که دست فابین به اون شی خورد ناگهان فضای غار پر از پرندگان سیاه رنگی شد که به طرف دو برادر حمله می کردند. گیدیون سعی می کرد با استفاده از طلسم های خودش پرنده ها رو دور کنه اما تعدادشون بیشتر از چیزی بود که بشه باهاشون مقابله کنن.
- فابین اینجوری نمیشه! باید یه کاری بکنیم!
برادر بزرگتر نگاهی به اطراف انداخت تا چیزی برای مقابله با پرندگانی که شباهت زیادی به خفاش های خون آشام داشتن پیدا کنه اما هیچ چیزی وجود نداشت که در برابر این گروه بزرگ خفاش کاری از پیش ببره. اما ناگهان فکری به ذهنش رسید:
- گید! شنل نامرئی می تونی کمکمون کنه! توی کوله پشتی ـته!
گیدیون با سرعت شنل رو در آورد و روی سر خودش و برادرش انداخت...



"


خب دیگه خوش و بش بسه، میریم سره نقده پستت.
برای مثال:باد همچون شلاقی به صورتش برخورد می کرد اما چنان در فکر غرق شد که سرما را احساس نمی کرد. بر جای خود ایستاده بود و برای لحظه ای سرمای هوا را فراموش کرده بود.
ان سوتر در دنیایی دیگر هری ،هرمیون و رون که پس از مدتی طولانی دویدن ،خسته شده بودند دیواری پیدا کردند و در حالی که از خستگی کم شده بودند
باد همچون شلاقی به صورتش برخورد می کرد اما چنان در فکر غرق شد که سرما را احساس نمی کرد. بر جای خود ایستاده بود و برای لحظه ای سرمای هوا را فراموش کرده بود.
ان سوتر در دنیایی دیگر هری ،هرمیون و رون که پس از مدتی طولانی دویدن ،خسته شده بودند دیواری پیدا کردند و در حالی که از خستگی کم شده بودند
-هرمیون منظورت از اینکه گفتی «شايد پرفسور دامبلدور تو اين زمان چيزي به تو گفته و يا چيزي از تو خواسته كه فقط هري پاتري كه در اين زمانه ميدونه نه تو!» چی بود؟
هرمیون که مشتاقانه منتظر این پرسش بود سریع حالت متفکرانه به خود گرفت و جواب داد:
-هرمیون منظورت از اینکه گفتی «شايد پرفسور دامبلدور تو اين زمان چيزي به تو گفته و يا چيزي از تو خواسته كه فقط هري پاتري كه در اين زمانه ميدونه نه تو!» چی بود؟
هرمیون که مشتاقانه منتظر این پرسش بود سریع حالت متفکرانه به خود گرفت و جواب داد:
- یعنی پس هری ای وجود داره دیگه پس ممکنه پروفسوردامبلدور چیزی بهش گفته باشه
مثل الان. خب مورد بعدیی که باید تو پستت بدونی اینه که پستت الان سراسر دیالوگه، به جز دو تا پاراگراف تو اولش دیگه فضا سازی توش دیده نمیشه، قبول دارم تو پست طنز آنچنان نمیشه فضا سازی کرد ولی میتونی از اضافه کردنه پاراگراف برای اضافه کردنه باره طنزه پستت استفاده کنی که هم پستت فضا سازی به خودش بگیره هم طنز بهتری ارائه بدی که جفتش به نکات مثبت پستت اضافه میکنه. 
-نویل؟؟؟





هري و رون به سمتي كه هرميون اشاره كرد نگاه كردند.مردي كه فاصله ي زيادي از آن ها داشت به سمت آن ها مي آمد .او پر فسور دامبلدور بود كه شتابان به سمت آن ها مي آيد.
-نه! براي چي بايد فرار كنيم ؟!؟!رون ما همين جا منتظر مي مونيم تا پرفسور دامبلدور بياد تا ببينيم چيكار داره.
جيني در حالي كه پالتو ي خود را مي پوشيد چترش را هم برداشت و گفت:
-ميرم پيش هرميون.شايد اون بدونه رون و هري كجا رفتند.
لحضاتي بعد جلوي در خانه هرميون و رون
جيني كه داشت از سرما مي لرزيد زنگ خانه را به صدا درآورد.با خود فكر مي كرد كه چه خوب مي شود كه هرميون از آن ها خبر داشته باشه...
جيني در فكر بود كه دختر مو قرمزي كه صورتش كك و مكي بود در را باز كرد.
-سلام رز.خوبي عزيزم؟ عزيزم مادرت داخل خانه س؟












