جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

14 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
13
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  39 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  158 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  166 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  277 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  190 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: یکشنبه 29 شهریور 1394 10:04
نمایش جزئیات
آفلاین
-ملت باید خوابید روی زمین.

همزمان با این فریاد وینکی، مرگخواران به سمت زمین شیرجه زدند و سرهایشان را گرفتند. در این بین لودو بگمن به دلیل بیش از حد بزرگ بودن شکمش، به محض برخورد با زمین دوباره به هوا پرتاب شد و چند متر آن طرف تر فرود آمد.
سیورس منوی مدیریتش را از جیب بیرون کشید و با فشار یک دکمه، آرسینوس را ظاهر کرد.

-اون کراواتا قیمتشون... عه! اینجا کجاست؟ تصویر تغییر اندازه داده شده

-بمیری با اون معاون انتخاب کردنت. قیافتم اونجوری نکن.
-اولا که قیافم اینه خب! دوما که اینجا کجاست؟ من وسط جلسه با سران کشوری-لشکری بودم. تصویر تغییر اندازه داده شده


آرسینوس مثل اینکه چیزی تازه یادش آمده باشد، کراوات هایی که در دستش بود را بالا گرفت و خوب به آنها نگاه کرد. بعد سرش را عقب برد و فریاد بلندی سر داد:
-نــــــــــــه! پول اینا رو ندادم. حالا من چیکار کنم؟ بدبخت شدم! دزد شدم. وزیر مملکت دزده!

آرسینوس طاقت این را نداشت که دزد باشد! آرسینوس وزیر مردمی بود. آرسینوس رنک جن خووب را از وینکی گرفته بود. آرسینوس باید می رفت و می مُرد! آرسینوس لیاقت وزیر مردمی بودن نداشت. آرسینوس حتی لیاقت منوی مدیریت را هم نداشت.
پس ردایش را درید و ماسک و کراواتش را دور انداخت و به شیوه رقص آفریقایی به سمت کوه و در و دشت فرار کرد تا گیاهخوار بشود و با یک خرگوش ازدواج کند. البته با این حرکت، زوپسی ها یکی از اعضای تیم کوییدیچشان را از دست دادند. احتمالا سیوروس به حدی عصبانی میشد که میزد کل بازیکنان کوییدیچ را بلاک میکرد. بعد هم چون مرلین پیامبر و خفن بود از گور بر میخواست و به جنگ با اسنیپ می پرداخت. نتیجه اش هم این میشد که کل دنیای جادوگری به دو جبهه مرلین خورها و سیوروس خورها تقسیم میشد. قحطی بر جهان سایه می افکند و مردم هر روز می مُردند!

البته هنوز این اتفاق ها نیفتاده بود! مرگخواران فعلا باید راهی پیدا میکردند تا از شر موجود کلنگ گردانی به اسم ریگولوس خلاص شوند!

-در مکتب اگزیستالیسم ما والیبالیست هایی داریم که ملامینیسم دارن و همیشه با توپ والیبالشون به گوشه های پالپی سان استار نگاه میکنن. ملکه ی بریتانیا هم سه بار رنک کاموای ضد حریق رو به این والیبالیست ها دادن. زنده باد ارباب! زنده باد ملکه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط وینکی در 1394/6/29 10:35:59
ویرایش شده توسط وینکی در 1394/6/29 10:37:09

Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: یکشنبه 29 شهریور 1394 06:29
نمایش جزئیات
آفلاین
ریگولوس در حالیکه لبخند های جورج مایکل وار تحویل ملت میداد و نگاه های آلن دلون مانندش را با سخاوت به جامعه ی مرگخواران ارزانی داشته بود، کت و شلوار خیالی اش را تکاند و کلاهش را از سر برداشت-که البته کلاه را هم مدیون هنر های تجسمی ملت بود- و تعظیمی سیاستمدارانه تحویل داد. با پوزخندی از خود متشکر سلانه سلانه جلو آمد، و موهایش را با عشوه ای کاملا خرکی تاب داد. نگاهی پر از احساس به جماعت مرگخواران که مثل تسترال بوتاکس کرده به او نگاه میکردند انداخت، و دست هایش را از هم باز کرد تا جواب تشویق های پرشور و اشتیاق ملت را بدهد که برای ملاقات او احتمالا داشتند جان می سپردند.
_آه ای مردم... آه ای مردمان کشور عزیزم! به نام وزارت، برخیزید!

ملت:
ریگولوس:
_امروز، گرد هم آمده ایم تا در راستای دنیایی سبز و پایدار، چشم در چشم جهانیان دوخته زمین را فتح کنیم، با کشمش روپایی بزنیم و از کباب پز پلین استفاده کنیم.

نیم ساعت بعد

_آآآه ای مردم! ای ملت استوار من... ای که پرچم همیشه افراشته ی مملکت را با فوت نگه داشته اید و رود ها را سیراب کرده اید با-
_داداش منظورت الان اینه که ما باید بفهمیم تو چی میگی؟
_آه ای دخترم.. ای رودولف... چیه خب نور زد تو چشمم فک کردم دختری... ای جوان پرکار سرزمین! بنام نامی خلقت، پروردگار جهانیان و به نام عزم و اراده ی آدمی، بنام پرچم برافراشته ی کشور و بنام وزارت سحر و جادوی انگلستان، آره.
_
_بعنوان معاونت پر افتخار وزارت سحر و جادوی کبیر، ادامه ی کار را اعلام کرده از هرگونه حرکتی در این باب پشتیبانی مینمایم.

مرگخواران که پس از یک ساعت سخنرانی تازه متوجه شده بودند هدف ریگولوس از این حرکات احمقانه ای که جدیدا یاد گرفته بود چیست، و در دل به هشتاد مرحله جد و آباد آرسینوس لعنت میفرستادند با این معاون شیرین عقلش، تصمیم گرفتند برای حفر چاه به کس دیگری متوصل شوند و هر وقت نیاز به سخنرانی های پند آموز و متون سنگین داشتند سراغ ریگولوس بیایند. اما قضیه به همین سادگی حل نمیشد، مثل همیشه یک جای کار ایراد داشت... و مثل همیشه چهره ی ریگولوس در مرکز همان جای پر ایراد به چشم میخورد.

ریگولوس کلنگ را به دست گرفته بود و در حالیکه سخنرانی میکرد، با سرعت زیادی دور خودش می چرخید. و در واقع اگر واضح نیست، هیچگونه اهمیتی به پرت شدن کلنگ و یا پرت شدن خودش و ثابت ماندن کلنگ نمیداد.

_داداش چه غلطی داری میکنی دقیقا؟
_به نام خالق کشمش و روپایی، و با یاد خانم دوگوش که نام و یادش گرامی باد، حوزه ی کلنگ زنی را مشخص میکنم ای جوانک.
_حوزه کلنگ زنی؟
_بنام کشور عزیز و استوارم و با اجازه بزرگترا، بله.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: شنبه 28 شهریور 1394 22:37
نمایش جزئیات
آفلاین
- اوا ؟! صدای النگوم بود که شکست !
کراب کلنگ را روی هوا ول کرد و روی زمین نشست و های های گریه به عرش سر داد!
در همین لحظه که کراب برای النگوی شسکته اش نوحه سرایی میکرد ، کلنگ بدبخت که همچنان روی هوا بود ، تکلیف خودش را نمی دانست ، پس تصمیم گرفت که بالاخره به جاذبه اجازه دهد که اورا بطرف خودش بکشد .
جاذبه نیز نامردی نکرد و مستقیم کلنگ را روی فرق کراب فرو آورد .
" بدین ترتیب ، چاه کندن ، اولین مرگخوار را از آن خود کرد !!! "

- خب ... این از مرحومه کراب ! نفر بعدی کیه ؟
سوروس چشمانش را تنگ کرده بود و همه را از نظر می گذراندیده می کرد !
در همیت لحظه بود که متوجه عدم حضور کسی شد ..
- راک وود کجاست ؟ این آشپز بی مسئولیت چلاغ با اون کلاغ بی مصرفش چرا اینجا نیستن ؟ بزنم با منوی مدیریت بفرستمشون جزابر بالاک ؟

مرگ خواران همیشه در صحنه چند قدمی بخاطر فریاد های گوش خراش اسنیپ عقب کشیدند . بیمارستان سنت مانگو بعد از وقوع این بلای طبیعی ، گزارش داده که تعداد افرادی که بخاطر خونریزی پرده گوش مراجعه کردند ، قابل شمارش نیست و تخت کم آمده !! وینکی ، جن خانگی خوب ، آرام از بین جمعیت ساحره و جادوگر راه خود را باز کرد و به سوروس رسید .
- من رفت سنگ و چوب پیدا کرد ! نیومد ، با مسلسل میارم ! با اون نیومد ، یه جوری میارم !
- برو فرزند تاریکی ! بیاریش من خودم بهت یه جفت مسلسل آخرین مدل مجهز به یکی دوتا مورد از منو مدیریت میدم !

همینطور که وینکی مسلسل کش در شفق برای یافتن آگ محو می شد ، سوروس باز هم بالای منبر رفت ...
- خب .. حالا تا این دوتا بیان ، آرسی ؟ بابا ؟ کلنگو بردار افتتاح کن !
آرسینوس بطرز واضحی اب دهانش را قورت داد .
- حالا نمیشه صبر کنیم آگو ...
بقیه صحبت آرسینوس در نگاه خشمگین اسنیپ در نطفه خفه شد ! اما ناگهان فکری به ذهنش رسید .
- اوخ ببین چی شد ! جلسه ام با سران کشوری - لشکری دیر شد ! من باید برم !
سپس با صدای پاقی در رفت !
سوروس که بدترین وضع ممکن به فیلان رفته بود ، با " اهم .. اهم " سعی کرد اوضاع را در دست بگیرد !
_ ریگولوس کـــــــــــــــــــــو ؟
اونه که باید افتتاح کنه !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آگوستوس راک وود در 1394/6/28 23:24:10
ویرایش شده توسط آگوستوس راک وود در 1394/6/28 23:24:10
ویرایش شده توسط آگوستوس راک وود در 1394/6/28 23:24:33
آخرين فرصت ماست ....


پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: شنبه 28 شهریور 1394 14:22
نمایش جزئیات
آفلاین
حیاط خانه ریدل ها!

مرگخواران زیر نور مستقیم آفتاب ایستاده بودند...و فقط ایستاده بودند!هیچکس هیچ کاری نمیکرد و تنها به زل زد به هم اکتفا کرده بودند...بلاخره آرسینوس سکوت فضا را شکست و گفت:
_خب دست به کار بشین دیگه...همینجوری نگاه کنیم چاه ایجاد نمیشه...ولی نگران نباشین...در آخر درست میشه!
_خب خودت چرا دست به کار نمیشی؟!
_درست میگی...ولی من ممکنه کراوتم خاکی بشه...بعد از ظهر با سران کشوری و لشکری جلسه مهمی دارم...درست میشه...نگران نباشین...فقط به یه نفر با قدرت بدنی بالا نیاز داریم که بیاد و شروع کنه...کلنگ اول سخته...بعدش آسون میشه!

همین که کلمه "قدرت بدنی" بر زبان آرسینوس جاری شد،نگاه همه مرگخوارها به سمت رودولف برگشت...
_چی شده؟!
_تایید میکنم رودولف...درست میشه!
_چی رو تایید میکنی آرسینوس؟!من چیزی نگفتم!
_اشکال نداره...یه راهی پیدا میشه...الانم ورزشکارمون تویی...ماشالله هیکل...کلنگ اول رو تو بزن!

رودولف که به وضوح شوکه شده بود،ناگهان برای اینکه هیکلش را کوچکتر جلوه بدهد،قوز کرد و با لکنت گفت:
_من؟!من؟!من ورزشکار؟!بابا اینا چربیه...من سنی ازم گذشته...همه اش باده...با پودر و آمپول اینجوری شده...اصلا من کمرم درد میکنه!
_نگران نباش رودولف...کمرت هم درست میشه...ولی چرا کمرت درد میکنه؟!

رودولف سرخ شد...او به دنبال راهی بود تا از این موقعیت محرج خلاص شود...ولی نگاه پرسشگرانه ی مرگخوران که منتظر جواب بودند،به او فهماند که نمیتواند از پاسخ دادن به سوال آرسینوس طفره برود!
_خیله خب بابا...آره...کمرم درد میکنه..چشام کم سو شده...خب میگین چیکار کنم؟!بلاتریکس که نیست...سراغ هر ساحره باکمالتی هم که میرم یه جوری میپیچونه!
_چه ربطی به خاله بلا داره کمردردت؟!
_هیس...تو هنوز بچه ای دراکو...به رودولف نیگاه نکن...بد آموزی داره...ولی خب من فهمیدم چرا همیشه زود تموم میشه اون صاب...
_اهم...بیخیال سیو...بذار جمع کنیم بحث رو الان بلاکمون میکنن!درست میشه...من حرفای سیو رو تایید میکنم...ولی خب یکی باید داوطلب بشه بزنه کلنگ اول رو!
_من میزنم!

همه نگاه ها به سمت گوینده این جمله یعنی کراب برگشت!
کراب در حالی که سینه سپر کرده بود،دستانش را تفمالی کرد و کلنگ را از زمین برداشت...سپس آن را بالا برد و خواست که آن را محم در زمین فرو ببرد که تق!
_اوا!صدای النگوم بود که شکست!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در 1394/6/28 15:01:44
ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در 1394/6/28 15:04:06
ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در 1394/6/28 19:49:12
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: یکشنبه 8 شهریور 1394 17:14
نمایش جزئیات
آفلاین
- کی فلکه آب رو دستکاری کرده؟

فلش بک، در حمام:

سیوروس اسنیپ در حالی که برای اولین بار از کله اش دود خارج نمیشد، درون وان بزرگ و مجلل نشسته بود، هنوز آب را باز نکرده بود، اما مقدار شامپو هایی که داخل وان خالی کرده بود آنقدری زیاد بود که تمام وان را با کف های رنگارنگ پر کرده بود و حتی اردک پلاستیکی وی را نیز روی آب نگه داشته بود.
سیوروس در حالی که روغن از روی موهایش به درون وان میریخت با یک دستش اردک را نگه داشته بود و با آن بازی میکرد و در همان حال با دست دیگرش شامپو را روی سرش خالی میکرد. همچنان که به شدت کیف میکرد و شامپو های خانه ریدل را روی سرش خالی میکرد، شخصی به در کوبید.
- تمام نشد حمامت؟!
- نه!
- خب، منم میخوام برم حمام!
- تویی آرسینوس؟ حمام حالا میخوای بری چیکار؟ شما ها هر روز میرید حمام... من هر شیش ماه یکبار میرم، پس کاملا طبیعیه که بیشتر هم طول بکشه.
- بابا من فلفل تند خوردم... میخوام برم تو وان آب یخ، شاید خوب بشم.
- خوب نمیشی... برو مسواک بزن.

آرسینوس در حالی که میکوشید جلوی خود را بگیرد تا درب حمام را منفجر نکند، از آنجا دور شد.

سیوروس با آرامش تمام اردکش را کمی دیگر روی کف ها حرکت داد، سپس دستش را دراز کرد تا شیر آب را باز کند. شیر را چرخاند و چرخاند و آنگاه حقیقت همچون پتکی سهمگین بر سر چربش فرود آمد. پس با صدای بلند گفت:
- آب چرا باز نمیشه؟!

پایان فلش بک

لرد و مرگخواران همراه با آرسینوسی که همچنان کف از دهانش به اطراف میپاشید، سرشان را به طرف پله ها برگرداندند و سیوروس اسنیپی را دیدند که از سر تا پا غرق کف بود و البته جهت محکم کاری، یک عدد حوله سیاه، همراه با گلهای خاکستری را به خود گره زده بود و داشت از بالای سرش هم دود بلند میشد.
سیوروس که میخواست بنای داد و بیداد را بگذارد، با دیدن چهره لرد صدایش را فرو خورد و تنها گفت:
- من رو ببخشید سرورم بابت این افتضاح!
- اشکالی نداره سیو... سینوس هم به همچین وضعیت افتضاحی دچاره.

سیوروس سرخ شد، آرسینوس که البته نقاب داشت در زیر نقاب کبود شد!
همچنان که ملت مرگخوار میکوشیدند جلوی خنده شان را بگیرند، رودولف در حالی که یک پیشبند بسته بود و دستکش های مخصوص شستن ظرف هارا بر دست داشت، از آشپزخانه خارج شد.
- بلاتریکس؟! تو زدی لوله رو ترکوندی این طرف آب نمیاد؟

رودولف ناگهان نگاه دقیق تری به اطراف انداخت، ناگهان ملت مرگخوار و لرد را دید، رودولف خجالت زده شد. رودولف برای اولین بار ترور شخصیتی شد. رودولف با سرعت نور درون آشپزخانه پناه برد تا سر و وضعش را درست کند و از حالت زن ذلیلی خارج شود.
همین که رودولف ناپدید شد صدای شلیک خنده مرگخواران و خود لرد به گوش رسید. لرد که البته بسیار با متانت میخندید به سرعت خنده اش را قطع کرد و گفت:
- خب... حالا که آب نداریم، مایلیم ازتون بخوایم که برای اینکه کمی قدرت بدنیتون زیاد بشه برید چاه بکنید، بدون استفاده از جادو.

ملت مرگخوار:

- منتظر چی هستید پس؟

ملت مرگخوار نا پدید شدند و لرد سیاه لبخندی زد... خیالش کاملا راحت بود که مرگخواران هیچ آبی در زیر زمین پیدا نخواهند کرد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: یکشنبه 8 شهریور 1394 01:58
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

به کمک مرلین لرد سیاه همه عناصره کره زمین رو در اختیار گرفته و به زبون همه موجودات مسلط شده. به آب و هوا و آتش و خاک دستور می ده و هدایتشون می کنه.ولی به دلیل نامعلومی از دست مرگخوارا عصبانیه و می خواد مجازاتشون کنه.

__________________

طولی نکشید که لرد سیاه دست از لبخند زدن برداشت.
-حالا موقع یک حرکت اساسیه!

به محض گفتن این جمله باران بند آمد...ولی تنها چیزی که قطع شده بود باران نبود.

-ارواو...ویتتیانهنئب ئبتنبموتهپپپپپوپویی!

آملیا با عجله به طرف آرسینوس رفت.
-چی داری می گی جیگر؟ این چه طرز حرف زدن با اربابه؟

آملیا خیلی زود متوجه جالت غیر عادی آرسینوس شد. در حالی که چشمانش از وحشت گرد شده بودند چند قدم به عقب برداشت.
-ارباب...مواظب باشین. هاری گرفته!

لرد سیاه به آرسینوس نگاه کرد. چشمانش سرخ شده بود و دهانش کف کرده بود. به همین دلیل بود که کلماتش نامفهوم شده بودند. ولی بینی نداشته لرد سیاه بسیار حساس بود.
-بوی نعناع می ده...شلوغش نکن آملیا! این خمیر دندونه! این سینوس داشته مسواک می زده. الانم احتمالا می خواد بگه آب قطع شده. نه سینوس؟

وزیر سحرو جادو سرش را به نشانه تایید تکان داد و با این تکان مقداری از کف های دهانش به اطراف پاشیده شد. ولی از آنجا که کف هم از دیدن لرد سیاه وحشت کرده بود ردای لرد کاملا تمیز باقی ماند.
لرد سیاه به سختی جلوی لبخندش را گرفت.
-هوووم...طاهرا دسترسیمون به آب قطع شده...بارونم که بند اومده و ما فکر نمی کنیم به این زودی بباره. سیوروس کجاست؟

-حمام ارباب! بعد از شیش ماه به سختی راضیش کردیم بره حموم...الانم که اینجوری شد! فکر کنم اون تو داره دود می کنه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: یکشنبه 28 تیر 1394 21:03
نمایش جزئیات
آفلاین
- یه سیلی به من بزن!
- چی؟
- گفتم یه سیلی به من بزن!
- اوه! نه . من نمیتونم یه پیغمبره رو بزنم!
- خودم دارم بهت دستور میدم!
- نه من....

شترق


دست سنگینی روی صورت مورگانا نشست. به خاطر همین جور خطرات است که توصیه میشود حتی وقتی که فکر میکنید دچار توهم شده اید، از کسی نخواهید به شما سیلی بزند. وگرنه ممکن است یکی مثل مرلین، از عالم بالا نازل شود و شما را به باد کتک بگیرد. خب این همان بلایی است که سر مورگانا آمد. ساحره جوان زیر لب غر زد.
- دستت بشکنه! ببین چه ضرب دستی هم داره! آخ!
- خب خودت گفتی بزن!
- اینجوری آخه؟

چیزی نمانده بود بین دو پیغمبر دعوایی به شیوه عالم بالا درگیرد که دیواری از آتش بینشان قرار گرفت. مورگانا و باقی ساحره ها خودشان را عقب کشیدند.البته به جز وندلین.
قطعاً جادوگران هم علاقه نداشتند که در آتش بسوزند، اما نگاهشان به دست لرد ولدمورت خیره مانده بود که انگار دیواره آتش را کنترل می کرد. مثل یک عروسک خیمه شب بازی! ولی خب فقط تا جای خاصی میشود تعجب کرد. هکتور اولین کسی بود که ویبره زنان از آتش دور شد. چون میخواست چترش را باز کند.
- ارباب داره بارون میاد. من باید چتر شما رو نگه دارم.

ولدمورت لبخند می زد و به این فکر میکرد که چرا هیچکس فکر نمیکند چطور زیر یک سقف باران می بارد.مورگانا با اخم به مرلین خیره شده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در 1394/4/28 22:14:15
تصویر تغییر اندازه داده شده



?How long will you have me in your memory
Always



Перерыв сердца людей. Осколки может сделать вас ударить ...
Кинжал в сердце иногда ... иногда ... иногда горло вашим отношениям веревки!
Святые люди ... черные или белые ... не сломать чью-то сердце.
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: شنبه 27 تیر 1394 20:17
نمایش جزئیات
آفلاین
به سمت مرگخوارها که هر کدام در حال انجام دادن کاری بودند رفتند.
-کمک، کمک، ارباب...
-جون بکن دیگه! چی شده؟
-به پیغمبره مملکت میگی جون بکن؟ خودت جون بکن! نفرین عالم بالا...

ایرما پادر میانی کرد و رودولف و مورگانا را از هم جدا کرد.
-ارباب دارن میسوزن، شما دارین دعوا میکنید؟

ملت مرگخوار با تعجب به ایرما نگاه کردند.
-ارباب دارن میسوزن؟
-یکی جریان رو به من بگه!
-ارباااااااااب!
-ساکت شید الان توضیح میدم.

مورگانا ابتدا نگاهی عصبی به رودولف انداخت سپس در حالی که به سمت چپ اشاره میکرد ادامه داد:
-داشتیم کار میکردیم یهو دیدیم همه جا آتیش گرفت، حتی یکی از بال های لینی هم سوخت! الان باید بریم و ارباب رو نجات بدیم.

همه ی مرگخوارها به سمت اتاق اربابشان رفتند ولی وقتی رسیدند نه آتشی بود و نه اثری از آتش سوزی! وقتی به لرد نگاه کردند با صحنه ای عجیب رو به رو شدند، لرد رو به روی مجسمه یخی از خود ایستاده بود. با حرف زدن لرد همه به او چشم دوختند.
-کارا تموم شد؟
-ارباب.
-چیه ایرما؟
-مجسمه... اونو چطوری ساختید؟

وقتی ایرما به سمتی که مجسمه یخی آنجا بود اشاره کرد، مجسمه ای آنجا نبود. با تعجب به مرگخوار ها نگاه کرد، همه آنها متعجب شده بودند. لرد در حالی که سعی داشت لبخندش را پنهان کند مرسید:
-کودوم مجسمه؟ توهم زدین.

ملت مرگخوار کم کم داشتند باور میکردند که توهم زدند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فیلیوس فلیت ویک در 1394/4/27 21:07:40
Only Raven
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: شنبه 20 تیر 1394 15:17
نمایش جزئیات
آفلاین
-چرا ما باید بسوزیم؟ چه دلیلی داره؟
-چون جادوگرای بدی هستیم...ما به دلیل کار های بدمون داریم در جهنم می سوزیم.

لینی که یکی از بالهایش سوخته بود بال دوم را هلیکوپتری بالای سرش می چرخاند و همچنان به پروازش ادامه می داد.
-جهنم که مال بعد از مرگ بود...یعنی من مردم؟ به دلیل سوختگی بال؟

ایرما یک دسته کتاب از جیب ردایش در آورد و شروع به فوت کردنشان کرد. از لابلای صفحات کتاب ها دود غلیظی بلند می شد.
-من چه می دونم...حتما با دیدن ارباب فکر کردن ما نمی میریم. نه که ایشون شصت و هفت بار مردن و هنوز هم در میان ما حضور فعال دارن. خدایان هم ترسیدن ما کلا نمیریم. جهنمو برامون فرستادن این طرف.

لینی هلیکوپتری زنان دور اتاق می چرخید.
-نه من قبول ندارم. من در طول زندگی کوتاهم کارای خوبی هم انجام دادم. یه بار یه کارخونه حشره کش سازی رو منفجر کردم. یه عالمه آدم توش بود...ولی جون کلی حشره زحمتکش و بی گناه رو نجات دادم. این به اندازه کافی خوب نیست؟ منو نسوزونین. این دو تا رو بسوزونین.


مورگانا توجه جمع را به نکته ریزی جلب کرد!
-ملت...متوجهین که از اتاق ارباب چه دودی داره بیرون میاد؟ فکر کنم منبع اصلی آتیش اون تو باشه.

-ارباب؟....ارباب کباب شد! نجینی سوخاری شد. ملت کمک کنین...ارباب سوخت!

سه مرگخوار سراسیمه و بر سر زنان برای آوردن کمک از صحنه دور شدند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: دوشنبه 8 تیر 1394 21:31
نمایش جزئیات
آفلاین
ایرما کمی اهم اوهوم کرد و جهت رعایت احتیاط، با ویلچرش هم یک دوری دور اتاق لرد زد و کلی صفا کرد! بعد هم که نگاه های سنگین بقیه ی افراد حاضر در محل را دید، هدف اصلیش یادش افتاد و فهمید همه ی این کارها به خاطر رد گم کنی بوده. پس بلند گفت:
-ئه مثل اینکه این سطلا سوراخ موراخن! من میرم یه سطل دیگه بیارم.

پشت سرش هم یک چشمکی زد که یعنی "زود یه بهانه ای سر هم کنین بیاین." و پرید رفت بیرون.
ایرما یه دقیقه صبر کرد... خبری نشد. دو دقیقه صبر کرد... خبری نشد. سه دقیقه صبر کرد... خبری...

-خبر آمد خبری در راه است!

اینجا کارگردان لازم دید که با چپاندن مقداری میکروفون در حلق شخص گوینده ی دیالوگ او را ساکت کند. البته لازم به ذکر نیست پس از این کار با قمه ی شخص مذکور به دو نیمه ی نامساوی تقسیم شد. به هر حال...

ایرما رویش را به سمت اتاق برگرداند و در کمال حیرت متوجه شد که مورگانا و لینی، هر دو دارند بدو بدو دور اتاق به دنبال یک لقمه ی بزرگ آب می دوند و سعی دارند آنرا بگیرند! مورگانا داد زد:
-لینی تو از اونور بپر روش. منم از طرف کله ش تو گونی میکنمش.
-نه مورگانا. تو پیامبر مملکت چرا سر ملتو تو گونی کنی آخه؟ میگم هم خودت بپر روش هم بکنش تو گونی. ابهتش بیشتره.

ایرما یکی از کتاب هایش را گرفت و کوبید روی سرش. با اخم های در هم، از روی ویلچرش بلند شد و به سمت آن دو رفت و یقه شان را گرفت و کشان کشان از اتاق بردشان بیرون. مورگانا گفت:

-دِ نکن اینجوری! داشتم میگرفتمشا!
-یه نمه دورش وز وز میکردم سرش گیج میرفت پخش زمین میشد. بعد میکردیمش تو گونی!

ایرما با ترس و لرز گفت:
-ببینین. من فکر میکنم یه چیزایی عجیبه! نکنه جادویی چیزی باشه!
-جادو؟ خب ما که جادوگریم.
-خب آره ولی یه جادوی دیگه... اهم... مورگانا ردات داره میسوزه بکشش کنار.

مورگانا با احتیاط ردایش را از در اتاق لرد که در آتش می سوخت کنار کشید. لینی بال بال زنان گفت:
-یعنی میگی کار اربابه؟ به نظرت ارباب آواتاره؟
-آواتار؟ آواتار چیه؟
-نمیدونم والا. همینطوری اومد به ذهنم. ایرما ویلچرت آتیش گرفته.

ایرما اول به ویلچرش نگاه کرد و بعد به دور و برشان که داشت در آتش میسوخت. یک نگاه دیگری هم آنطرف ها انداخت و بعد که قضیه را گرفت داد زد:
-ما داریم میسوزیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط وینکی در 1394/4/8 22:20:28

Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL