تف تشت vs. دلار
پست اول
پست اول
آرتور از اون روزی که یادش میومد، همیشه شونههاش زیر بار مسئولیت خم بودن. کلهی کچلش از روز اول رو به کچلی بود. تسترالش از بچگی دم نداشت. خلاصه که وقتی مرلین داشت شانس تقسیم میکرد، آرتور تو صف کلاس تنظیم خانواده ایستاده بود.
تازه به دنیا اومده بود که بابای مرلین بیامرزش ریق رحمت رو سر کشید و عمرش رو داد به شما. آرتور موند و مادر بداخلاقش و موریل. وقتی بلاخره پاش به هاگوارتز باز شد، فکر میکرد شاید براش شروعی تازه باشه و بتونه از زندگیش لذت ببره. ولی از روز اول تو مدرسه طعمهی بولی ها شد. از موهای قرمزش گرفته تا ردای مندرسش، آرتور همیشه سوژهی خندهی همکلاسیهاش بود.
یک بار سال آخر که بود فکر کرد که بخت بهش رو آورده. بلاخره یه دختر توی هاگوارتز، مالی خپله، راضی شده بود تا شب باهاش بیاد بیرون قلعه گردش و عشق و حال. ولی از اونجایی که آرتور کلاً شانس نداشت، نگهبان مدرسه مچشون رو گرفت و چنان رسوایی از قضیه بار اومد که آرتور مجبور شد همون مالی خپله رو بگیره.
بعد از ازدواج به خودش قول داد تا زندگی جدیدی رو شروع کنه. مالی شاید دقیقاً دختر رویاهاش نبود ولی زن دلسوز و مهربونی بود و از همه مهمتر، اون هم موقرمز بود، پس هیچوقت آرتور رو مسخره نمیکرد. اوایل ازدواج آرتور خیلی زحمت کشید تا بتونه به جایی برسه، اما مالی هی زارت و زورت حامله میشد و تعداد نون خورهای خانوار به صورت تصاعدی بالا میرفت. خیلی زود کار به جایی رسید که حقوق آرتور تازه بدون گرفتن مرخصی و با اضافه کاری، به سختی خرج خورد و خوراک خانواده رو کفاف میداد. دیگه آرتور و نیازها و خواستههاش سالها بود که فراموش شده بودند.
یک روز در دفتر آرتور باز شد و خانومی قد بلند و جذاب در رداهای تمیز و اتو خورده وارد شد. معلوم شد که ایشون، ونسا بولارد، همکار جدید آرتور در امور مقابله با سو استفادهی مشنگی هستن. هنوز چند دقیقهای نگذشته بود که صحبت میون آرتور و ونسا گل کرد. کاشف به عمل اومد که ونسا هم مثل آرتور، در باطن خیلی هم به وسایل مشنگی علاقه داره و کلکسیونی از خرت و پرتهای مشنگی جمع کرده. هرچی بیشتر صحبت میکردن، آرتور بیشتر به شباهتهای بین جفتشون پی میبرد. ونسا دقیقاً مثل آرتور بود، با این تفاوت که ازدواج نکرده بود و تمام وقت و هزینههاش رو خرج خودش و علایقش میکرد.
توی هفتهی بعدی، آرتور هر روز صبح زودتر از خواب پا میشد وبا خوشحالی به سر کار میرفت. اوایل یه کَمَکی از اینکه از رفتن به اداره و گذروندن وقت با ونسا ذوق میکنه، وجدان درد میگرفت. ولی بعد با خودش گفت بلاخره یکجا هم باید به فکر لذت بردن خودش باشه. روزها تند و تند میگذشتن تا اینکه یک روز آرتور نصف روز رو مرخصی گرفت تا دیرتر سر کار بره. اون روز تولدش بود و امیدوار بود مالی و بچهها بخوان باهاش وقت بگذرونن. ولی اشتباه میکرد، انگار همه تولدش رو هم فراموش کرده بودن.
- مالی، خپلک من، امروز یکم دیر تر میرم سر کار، نصف روز رو مرخصی گرفتم.
- بیا برو سر کار مرد حسابی! ده دفعه نگفتم مرخصیهات رو واسه عروسی اسکندر پسر نوه عمهی زن گیدیون نگه دار؟

- باز هم مرخصی دارم عزیزم، در واقع از همه توی وزارت بیشتر مرخصی دارم چون هیچکدومش رو استفاده نکردم.
یه نصف روز که ضرری نداره، گفتم شاید تو بخوای دور هم...ولی مالی حرف آرتور رو نصفه گذاشت. سبد گندهی رخت ها رو چپوند توی بغلش و گفت:
- خب حالا که نمیخوای بری سر کار بیا حداقل این رخت شستهها رو ببر تو حیاط پهن کن که به یه دردی بخوری.
آرتور آهی کشید و سبد رخت به دست، به سمت حیاط راه افتاد. وسط راه رون رو دید که داشت یه نامهی قلمبه رو به پای خرچال میبست.
- پسرم میای تا من اینا رو بیرون پهن میکنم کنارم یه هوایی بخوری؟ خیلی وقته با هم یه گپی نزدیم بابا. بیا بریم یکم کوییدیچ بازی کنیم چندتا تاکتیک یاد بابات بده چند روز دیگه مسابقه داره.
- عه، بابا جان ببخشید، تولد هرمیونه، دارم براش یه کارت تولد و یه کادوی کوچولو میفرستم، خرچال جون نداره بلندش کنه دارم میرم جغد پرسی رو بگیرم.
- باشه، عیب نداره خودم میرم.
همون موقع فرد و جرج از پشت سر آرتور دراومدن.
- ما میتونیم باهات بیایم. بیا چندتا تاکتیک خوب بهت یاد بدیم.
آرتور نگاه مشکوکی به نیشهای تا بناگوش باز شدهی فرد و جرج انداخت و گفت:
- نه شما دوتا لازم نکرده بیاین. خودم میرم.
آرتور رختها رو پهن کرد و چند دوری تنهایی برای خودش کوییدیچ تمرین کرد. بعد هم برگشت تو خونه تا حداقل یک ساعت آخر مرخصیش رو با دخترش بگذرونه.
- جینی، دختر گلم، بیام تو بابا؟

- بیا تو.

جینی روی تختش نشسته بود و کتاب داستان میخوند. با اومدن آرتور حتی سرش رو هم از روی کتاب بلند نکرد.
- دخترم امروز تو رفتی جغد دونی نامهها رو برداشتی؟
- آره

- توش برای من نامهای کارت پستالی چیزی نبود؟ از برادرهات بیل و چارلی؟
- نه، چطور؟

- هیچی. میخوای تا من خونم بریم تو حیاط یه دست کوییدیچ بزنیم؟
- خیلی دوست دارمها، ولی سرم شلوغه بابا جان، ببخشید.

آرتور آهی کشید و حتی زودتر از اینکه وقت مرخصیش تموم بشه به سمت وزارتخونه آپارات کرد.
به محض ورودش ونسا تولدش رو تبریک گفت.
- تولدت مبارک آرتور!
برنامهات چیه؟- راستش برنامهی خاصی ندارم.
- مگه میشه آدم روز تولدش برنامه نداشته باشه؟ اینجوری نمیشه. بیا امروز کار رو تعطیل کنیم بریم خونهی من جشن بگیریم.
آرتور یک مقدار شوکه شد. نمیفهمید ونسا دقیقاً داره چه پیشنهادی بهش میده. کل وجدانش و آبروش بهش میگفت که خیلی رکو روراست بگه نه و برگرده سر کارش. ولی از اون طرف یاد این افتاد که هیچکس تولدش رو به جز ونسا یادش نبود، شاید وقت این بود که یک بار هم که شده، حداقل توی روز تولدش بهش خوش بگذره.
- باشه بریم!
خونهی ونسا برعکس پناهگاه، یه ساختمون نوساز و شیک بود. ونسا آرتور رو از در برد تو و دستهاش رو روی چشمهای آرتور گذاشت. دستهاش برخلاف دستهای زمخت و کارکردهی مالی، نرم و پنبهای بودن. آرتور حالی به حولی شد. خاطرتون باید باشه که قبل تر گفتم آرتور خیلی زود ناچار شد با مالی ازدواج کنه، اینه که هیچ وقت زیاد با زنها معاشرت نکرده بود و نمیدونست چطور سر صحبت رو باز کنه و چجوری ابراز علاقه کنه. ولی با خودش فکر کرد الآن وقتشه که از خودش جربزه نشون بده و چیزی بگه.
- ببین ونسا قبل از اینکه چشمام رو باز کنم میخوام یه چیزی رو بهت بگم. هر سوپرایزی که برای من آماده کردی، برای من ارزش یک دنیا رو داره. خانوادهی خودم کامل تولد من رو فراموش کردن و حتی برام یه جوراب هم نخریدن. من بچه بودم سنی نداشتم که با مالی ازدواج کردم. بعدش هم که هی بچه پشت بچه اومد. اگه الآن با عقل الآنم تصمیم میگرفتم، هیچ وقت با مالی ازدواج نمیکردم و با خانوم با کمالات و فهمیدهای مثل تو ازدواج میکردم. بچه هم نمیآوردیم، فوقش یه دونه.
- آرتور...
- البته الان هم دیر نیست. تو فقط یه کلمه بگو و من قلبم مال تو میشه، جونم مال تو میشه، اصلاً...
- آرتور!
آرتور متوجه شد که فشار دستهای ونسا از همون اوایل صحبتش از روی چشماش برداشته شده. در واقع خودش چشمهاش رو بسته بود چون اینجوری براش راحت تر بود که بتونه ابراز علاقه کنه. آرتور آروم لای پلکهاش رو باز کرد تا ببینه ونسا چه سوپرایزی براش تدارک دیده.
مالی با کیک تولد توی دستش هاج و واج نگاهش میکرد. شیش تا پسر قد و نیم قدش هم همه وسط اتاق پذیرایی ونسا جمع شده بودن و هرشیش تاشون به نحوی دست دراز کرده بودن تا گوشهای جینی رو بگیرن. فکر نکنم لازم باشه که بگم دقیقاً چه بلایی سر آرتور اومد ولی خلاصهاش اینکه تا ده ثانیهی بعد، اون کیک تولد توی سرش خورد شد.
آرتور غمگین و تنها توی رختکن کوییدیچ تیمش نشسته بود. بعد از اون قضیه مالی از خونه پرتش کرده بود بیرون و آرتور که خجالت میکشید تو این سن میکشید خونهی موریل بره، به ناچار، شبها رو توی رختکن میخوابید. تیم هنوز تمرینشون رو شروع نکرده بودن، آرتور آرزو میکرد هیچوقت شروع نکنن چون نمیدونست گیدیون چه بلایی به سرش میاره.
توی همین حال و هوا بود که در رختکن باز شد و گرگ بد گنده، یکی از هم تیمیهای آرتور وارد شد.
- عه! آرتور تو اینجا چیکار میکنی؟ به این زودی اومدی تمرین؟ هنوز یک ماه تا بازیها مونده.

- مالی از خونه پرتم کرده بیرون. اصلاً ببینم خودت اینجا چیکار میکنی؟

- اوه، من چیزه، من راستش دنبال یه گوشهی خلوت و دنج میگشتم. البته نه اینکه تو اینجایی مشکلی باشه جون تو! اصلاً تو هم که حال و روزت خرابه، دوتایی میریم تو کارش!

- دوتایی میریم تو کار چی؟

- استعمال!
- مرلین به دور. من اهل این چیزا نیستم!
- منم نیستم جون تو! یک دفعه چیزی نمیشه. بیا این رو بگیر زیر دماغت بو کن از دنیا و متعلقاتش رها میشی. غم و غصه ات و مالی هم یادت میره. بیا.

آخرین باری که آرتور تصمیم گرفته بود تا به فکر خودش و حرف دل خودش باشه زیاد خوب از آب در نیومده بود. این بود که تصمیم گرفت یه بار دیگه امتحان کنه بلکه بار دوم یه ذره حال کرد. این بود که بطری مایع رو از دست گرگ گرفت و گذاشت زیر دماغش و بو کشید.
- آخیییییییش! چه حالی میده جون تو! از غم و غصههام انگار ول شدم جون تو. حالا فقط نگرانیهام مونده.
- نگران چی هستی داداش؟
- گیدیون ببینتم پوستم رو میکنه.
- تو نگران گیدیون نباش. اونم اومد بهش دوا میدیم بو کنه اوکی میشه!

نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج













