جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

80 کاربر(ها) آنلاین هستند (38 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
79 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

پیام امروز

بانک گرینگوتز - بانک جادوگران

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: سه‌شنبه 28 اردیبهشت 1395 20:06
نمایش جزئیات
آفلاین
سرژ مانند فرمانده ای که فرمان حمله دهد ژست گرفت و گفت:

- یکی بره ماست بیاره! من حتی جای ماست هارو بلد نیستم.

پرسیوال حالت" " به خود گرفت و خطاب به سرژ گفت:

- آفرین به تو سرژ که سریع میری اصل مطلب! به شوماخر ماست میمالیم تا شبیه یه موجود جادویی بشه.

هاگرید از پشتش یک ماست نیم چرب درآورد و فقط با 3 بار کشیدن دست ماستی غول پیکرش به شوماخر اورا کاملا ماست مالی کرد.
پرسیوال گفت:

- میریم سراغ گرنگوتز

آغاز ماموریت جاسوسان 008

شوماخر با چهره ماستی اش به سمت لابی میرفت و با هر قدمش یک کپه ماست از او میریخت.میشد بی هیچ معطلی گفت که چهره شوماخر رقت انگیز شده است. او باید به خزانه وزیر سحر و جاو دست برد میزد... جالب نبود؟! شوماخر به زحمت به جن و با صدای کلفت شده گفت:

- من می خوام به خزانه وزیر برم!

جن آرام سرش را بالا آورد و با دیدن چهره ماستی شوماخر رنگش پرید.جن با تپه تپه گفت:

- ببخشید که از شما میپرسم ولی... شما؟!

شوماخر که برای سربلندی اش هم که شده باید از این ماموریت موفق بیرون می آمد از خودش بلغور کرد:

- من ماستیلیوس هستم... یک موجود بسیار قدرتمند و جادویی!

چهره جن عجیب و عجیب تر شد... البته چهره جن ها همینطوری هم عجیب است!اما میوقعیتی که شوماخر در آن بود می توانست سرنوشت انقلابیون را تغییر دهد و نقشه شان را نقش بر آب کند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: چهارشنبه 11 فروردین 1395 22:04
نمایش جزئیات
آفلاین
اینطور بود که انقلابیون همیشه در صحنه و غیور جمهوری اسلامی جادوگران سوار بر گاری شدند و ویراژ دادند و خیلی خفن طور رانندگی کردند و یک تف بزرگ هم توی صورت مایکل شوماخر انداختند. ولی از آنجایی که راننده ها زیاد اعصاب ندارند، شوماخرِ ما به قصد انتقام از جایش برخاست. بزاق دهانش را بیشتر نمود و انقلابیون را دنبال کرد و جریان تعقیب و گریزش خیلی پلیسی و خفن شد که در تاریخ ثبتش کردند و بعدها فیلمش را هم ساختند.
خلاصه، در این گیر و دار و بزن و بکش و تعقیب و گریز، انقلابیون حاضر در گاری که خیلی سودجو بودند و از آب گل آلود ریگولوس می‌گرفتند، همینطور که خیابان ها را پشت سر می گذاشتند و هر از گاهی از تف هایی که شوماخر به طرفشان پرت می‌کرد جاخالی می دادند، فکر کردند!

پرسیوال گفت: «میگم... مراقب باشین زودتر از شب کارتون تموم شه. شب وقت این کارا نیست»‌. که البته با چیزی که مردم شنیدند متفاوت بود:
-میگم... شب... این... نیست!
-استاد می فرمایند که ﺍﯾﻦ ﺷﺒﯽ ﮐﻪ ﻣﯿﮕﻢ ﺷﺐ ﻧﯿﺴﺖ؛ ﺍﮔﻪ ﺷﺐ ﻣﺚ ﺍﻭﻥ ﺷﺐ ﻧﯿﺴﺖ؛ ﺍﻣﺸﺐ ﻣﺚ ﺩﯾﺸﺐ ﻧﯿﺴﺖ؛ ﻫﯿﭻ ﺷﺒﯽ ﻣﺚ ﺍﻣﺸﺐ ﻧﯿﺴت!

و با این حرف تراورز، انقلابیون حاضر در گاری به رقص و پایکوبی پرداختند و کلی ترقه زدند و جشن گرفتند! شوماخر هم که این حجم از دیوانگی را در وجود انقلابیون دید، به آرتروز مخچه ای ایمان آورد و یک تِیک آف بغل گاری هدف کشید. از ماشینش پیاده شد و سرِ تعظیم به انقلابیون فرود آورد و گفت:
-هر چی می‌دونین رو به منم آموزش بدین.

این گونه بود که شوماخر هم به مانکی دی. دراگون ارتش انقلابیون پیوست.

سرژ دوباره بیتی نواخت و این بار، پرسیوال به جای آمبریج روی بیت نطق کرد: «دیگه نیازی به دستبرد به خزانه وزیر نیست. شوماخر منبع مالیست!» که البته باز هم به صورت دیگری شنیده شد:
-دستبرد... خزانه وزیر... شوماخر... مالیست!
-استاد می فرمایند که به خزانه وزیر دستبرد بزنین و برای اینکه کسی شک نکنه، به شوماخر ماست بمالین تا ماست مالی شه!

ارتش انقلابیون به گرینگوتز باز می‌گشت...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL
پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: جمعه 6 فروردین 1395 17:04
نمایش جزئیات
آفلاین
و این گونه شد که به سوی کندن دماغ جنیون حمله ور شدند . یا به عبارتی حمله ور شدن اونا همانا و کنده شدن دماغ ملت جن همانا .

-
و می فرستادند . هی و هی میفرستادند . و به همین شکل روحیه جنیون رفته رفته کم رنگ و کم رنگ تر ... جان؟؟ بله مث که میگن روحیشون کامل از دست رفت .

و در این میان وی می نگریست . و هی می نگریست . و هی ژرف تر می نگریست و از خود می پرسید :( یعنی تا این حد ابلهند ؟ ) و جوابی نمی یافت . هی می پرسید و جوابی نمی یافت .

ملت انقلابی ( که 9 نفر بودند ) همچنان سرگرم کندن دماغ جنات بیچاره بودند که هاگرید فریاد زد :

- گاری چی!!
و ملت برداشت بد کردند .

- هاگرید بی ادب .

- هاگرید , درسته که ما داریم با اینا می جنگیم ولی این دلیل بر بی نزاکت بودن نیست !!

- درشتتهه .

- چی ؟ نه بابا دارم میگم باید یه گاری چی برای گاری طُندرو برداریم.

و همه که هدف اصلی انقلاب پاک یادشون رفته بود , چیز هایی از قبیل :( انقلاب , پول زیاد , دستبرد , بانک گرینگوتز , ارسینوس جیگر و دوباره پول ) یادشان امد .

- درشتهه.

- اره باید یه جن با خودمون ببریم .

- ولی کدومشون ؟

وی فرمود : هر کی ... رییس بانک ... نبرید.
که منظورش : ( هر کی رو میخواید ببرید فقط رییس بانک رو نبرید .)
و برداشت حاجی جوگیر :

- هر کی رو نبرید , فقط رییس بانک رو ببرید .

وی :

و اینگونه بود که همه به دنبال رییس بانک ( که زیر میز قایم شده بود تا دماغش رو نکنند.) رفتند .

رییش بانک کُجی هشی ؟

و انگاه رییس ( یا به قول مورفین رییش) بانک رو دیدن .
و رییس بانک هم اونا رو دید .
و هر دو گاری رو هم دیدن .

مورفین گانت : پیش به شوی گاری شواری .
لودو بگمن : پیش به سوی پول زیاد . :sharti:
امبریج : پیش به سوی دیکتاتوراسی .
اسکاور : پیش به سوی سود برای کارخانه .
سرژ چیزی نگفت فقط اهنگی نواخت .
پرسیوال : پیش به سوی غارت .
هاگرید : پیش به صوی کیک پضی .

- صلوات بفرس .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

I.Kar

باشد که من باشم
تا ابد و فراتر از ان

هوش بی حد و مرزش خوبه ..والا
پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: شنبه 22 اسفند 1394 21:32
نمایش جزئیات
آفلاین
پشت بند تروارز بقیه انقلابیون هم وارد بانک شدند و هرکدام به نوعی حضور خود را اعلام کردند. سرژ بیتی نواخت. آمبریج روی همان بیت غورغور کرد. لودو اعلام کرد که او کاپی می کند و اسکاور برای تلاش هرچه بیشتر ماندن در سوژه و فراموش نشدنش دستمالش را در دماغ وی فرو کرد.
- دماغ...جن...انقلاب...رحم.

منظور وی چیزی جز" به دماغ من چیکار داری جن بوداده؟ انقلابیون بی رحم!" نبود، اما شما از یک وی که نفسش می گیرد و در دماغش دستمالی هم فرو شده و یک حاجی جوگیر چه انتظاراتی دارید؟!

- وی فرمودند: دماغ جن ها را بکنید! در این انقلاب به هیچ کس رحم نکنید!

جن های گرینگونتز هم که از لحظه ورود آنها بودند حالا شده بودند.

- پنج تا برا هرکی بیشتر بکنه. :sharti:
- حمله!

انقلاب است دیگر، هر لحظه هدفش عوض می شود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
این بدترین شکنجه دنیاس، اینکه صبر کنی و بدونی هیچ کاری از دستت ساخته نیست.

the hunger game | 2012 | Gary Ross


تصویر تغییر اندازه داده شده

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: یکشنبه 16 اسفند 1394 20:33
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه ی سوژه قبلی در خانه سالمندان:

تراورز و هاگرید برای پند گرفتن از وِی به نزد او می‌روند. وی آن‌ها را پندی می‌دهد اما تراورز و هاگرید فکر می‌کنند که باید انقلاب کنند. آن‌ها سعی می‌کنند سالمندان را جذب کنند و به کمک آن‌ها انقلاب کنند اما تنها کسانی که به آن‌ها می‌پیوندند عبارتند از: مورفین گانت، اسکاور، سرژ تانکیان، دلوروس آمبریج، لودو بگمن، پرسیوال دامبلدور و وی!

لودو بگمن ایده ی تبلیغات را مطرح می‌کند و در مورد منبع مالی انقلاب از آن‌ها می‌پرسد اما از آن‌جا که منبع مالی در کار نیست، انقلابیون تصمیم می‌گیرند به خزانه آرسینوس جیگر در گرینگوتز دستبرد بزنند.

***


نیوسوژه:

- شوخی شوخی جدیش کردینا، سر چی شرط ببندم که حتی برنامه‌ای برای سرقت ندارین؟ :sharti:

لودو بگمن داشت تمام سعیش را می‌کرد تا انقلابیون را از تصمیمشان مبنی بر سرقت از صندوق شخصی آرسینوس جیگر بازدارد اما هیچ فایده‌ای نداشت. وی خاطرنشان کرد( البته منظور از وی اینجا، ضمیر برای لودو نیست، منظور شخصِ وِی هست.):
- برنامه... نیاز... آزکابان.

منظور او " برنامه نیاز داریم و گرنه باقی انقلابمون رو باید از تو سلولای آزکابان انجام بدیم." بود اما مطمئنا با نحوه تفکر ملت آشنائید.

- وی می‌فرماید برنامه نیاژ نیشت فوقش می‌ریم آژکابان.

دیگر راهی برای فرار نبود، لودو از همین حالا می‌توانست یک شب لذت بخش و عاشقانه با بوسه های یک دیوانه ساز را در ذهنش تجسم کند. انقلابیون به راه افتادند و او نیز به ناچار همراه آن‌ها شد.

دم در گرینگوتز:

حدودا سه ساعت و بیست و سه دقیقه از زمانی که آن‌ها به دم در گرینگوتز رسیده بودند می‌گذشت و حالا می‌توانستند درک کنند که برنامه ریزی چقدر ارزشمند است. آن‌ها ممکن بود به جای خزانه ی آرسینوس جیگر، به یک عدد صندوق کوچک و خالی متعلق به مالی ویزلی دستبرد بزنند. همچنین نمی‌دانستند در صورت ورود به گرینگوتز و سوار شدن بر گاری های تندرو چگونه نقشه ی آن‌جا را به یاد بسپرند.

تراورز که خودش اولین نفری بود که شوخی لودو را جدی گرفته بود و ایده ی سرقت از گرینگوتز را قبول کرده بود گفت:
- خب، فک کنم مجبور باشیم همینطوری وارد عمل بشیم دیگه. اسکاور، دستمالای همه کاره تو قابلیت این رو دارن که بشه روشون نقشه کشید؟

اسکاور می‌دانست که اگر هم دستمال هایش چنین قابلیتی را داشته باشند، هیچ کسی نمی‌تواند در چنان سرعت وحشتناکی نقشه گرینگوتز را رسم کند. از طرفی دیگر حالا وقتش بود که کمی، فقط کمی اغراق کند تا توانایی های اختراعش را به رخ ملت بکشد.
- حتما می‌تونه، اگه نمی‌تونست که اختراعش نمی‌کردم.

سرژتانکیان هم که خیلی وقت بود در سوژه مخفی بود و کسی اسمش را هم نمی‌برد، صرفا برای این‌که نشان دهد منزوی نیست گفت:
- خب راه بیفتیم دیگه ملت.

پس از این‌که انقلابیون کمی به خودشان امیدوار شدند، تراورز همراه با افکت های صوتی گیتار الکتریکی سرژ تانکیان با لگد در گرینگوتز را چهارطاق باز کرد و گفت:
- یالله!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: چهارشنبه 18 آذر 1394 23:28
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد فکر کرد که چقدر ریش مرلین و دامبلدور هماهنگ اصلا چرا باید یک مرگخوار ریشش شبیه ریش پاپای سفیدی باشه, شاید مرلین از دامبلدور به بهانه ریش گذاشتن باج می گیره پس گفت :
-ما می خواهیم صندوق اسمانی مرلین را بینیم.

مرلین امد به حالت پوکر فیس در بیاد ولی از اون جایی که این حالت خیلی خز شده بود و ملت هی فرتی,فورتی , فیرتی پوکر فیس می شدن ترجیح داد به حالت shake it of در بیاید .

پس لرد و مرگخواران به سمت صندوق اسمانی که در بالای بانک قرار داشت رفتند که راهش کاملا عمودی بود, و منظور از عمودی همون عمودی که می شه سینوس 90 درجه , همون عمودی که بر افق تانژانت می ساز, همون عمودی که اگه بر افق تقسم بشه سرعت حرکت واگن لرد می ده, دقیقا همون عمودی که حدش بر افقش شتاب حرکت واگن لردم می ده,دقیقا همون عمودی که کل مولفه های فیزیک لرد به شما می ده. این همون عمودی که به شما این امکانو میده که یک لرد ولدمورت را که در حدیه که حتی تا حالا یه نفرم نتونسته بهش یه فحش بده رو در دستگاه x-t برسی کنید.

پس از رسیدن مرلین دستش بر در گذاشت و در به همراه چندین صد صفحه که بالاش زده بود فایر فاکس باز شد که می گفت مرلین یک عینک ری بون مجانی, 100 ساحره و یک عدد هوراکس برده و این صفحه دیگر باز نمی شود.

لرد:
-ما می دانستیم پول محفلی تک خور تو هستی؟ ما از اولشم به تو مشکوک بودیم, اصلا تو اون شبی که ما لیلی را کشتیم کجا بودی؟

مرلین که این دفعه حتی خز شدن هم نتونست جلو پوکر فیس شدنش بگیر گفت:
-ارباب؟چرا؟من وکیلمو می خوام .

-چرا؟؟ تو فکر کردی ما انگلیسی بلد نیستیم, ما خودمان اصل جنس انگلیسی هستیم, اصلا سازند ما خودش هم انگلیسه, ما خیلی انگلیسی هستیم, اصلا بازیگر ما امریکایست اون فایر فاکس بالای صفحه دلیل بر فاکس بودن فاکسم که یوان, یوان هم که محفلی چرا این فاکس صفحه ها باید در صندوق تو باز شود؟

لرد به امید یافتن پول دامبلدور پا به درون صندوق گذاشت که ناگهان چشمانش 100 برابر شد.
-مرلین چرا در صندوقت کمپ دورگه زدی؟
-ارباب این تیر که تو پست ابتدا سوژه زدن تو درخت زدن تو درخت محافظ کتاب پرسی جکسون محافظ کمپشون خراب شد, بهشون حمله شد, صندوق من با بهران مهاجرت روبه و شد. قرار کمیسیون تشکیل بدیم پرتشون کنیم بیرون.من به صندوق های همسایه اعلام کردم ما مهاجر نمی پذیریم اما همشون مهاجرا رو می فرستن صندوق ما چون می گن نصفشون از ماست . تا حالا دو تا انفجار هرکولیستی داشتیم پاشنه اشیلم موند رو دستمون .

لرد که ماند بود با کیا گروه مرگ خوار ها رو تشکیل داد و اصلا علت ترس ملت از این گروه چیست و اصلا چرا دامبلدور باید به نقطه چینی از این گروه نقطه چین واریز کنه.

لرد کمی تفکر کرد و فهمید فقط یه مصرف کنند چیز است که حتی مارک سیاهش هم در ازای چیز می فروشد و اصلا شاید نقطه چین همون چیز باشه شاید دامبلدور چیز را به صندوق مورفین واریز کرده؟

لرد:
-ما می خواهیم به صندوق داییمان مورفین سر بزنیم.



افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[Steve Jobs]
Ooh, everybody knows Windows bit off apple

[Bill Gates]
I tripled the profits on a PC

[Steve Jobs]
All the people with the power to create use an apple!

[Bill Gates]
And people with jobs use a PC

[Steve Jobs]
You know I bet they made this beat on an apple

[Bill Gates]
Nope, Fruity Loops, PC

[Steve Jobs]
You will never, ever catch a virus on an apple

[Bill Gates]
Well you could still afford a doctor if you bought a PC

پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: پنجشنبه 5 آذر 1394 02:31
نمایش جزئیات
آفلاین
واگن ها همچنان در مسیر پر پیچ و خم ترن در اعماق بانک گرینگوتز بی هدف پیچ و تاب میخورد و در همین هنگام،زمانی که راننده واگن با مایعی سبز رنگ درحال پراکنده شدن در هوا از واگن های عقبی((معده است دیگه،چیکار میشه کرد؟؟ )) مواجه شد.واگن را نگه داشته و به شدت بر اشفت و گفت:
بلاخره بگین کجا برم اخه؟!
و در همین زمان بود که لرد به خاطر این گستاخی آن جن ابله چوبدستی خود را کشید و
ـ اواداکاداورا!
و چند ثانیه بعد بود که یک فروند جن نفله شده از واگن به پایین پرتاب شد.
در ان هنگام که ملت سقوط ان عدد جن سیاه بخت را تماشا میکردند،یک نفر گفت:
واگن رو کی میرونه؟
ـ من میرونم!
ـ نمیخواهد ریگلوس!
ـ عه وا!تعارف میکنی؟
ـ میگوییم نمیخواد ریگلوس!
ریگلوس از 10 تا واگن عقب تر بلند شد و با اطمینان کامل از زمین نداشته زیر پایش از جا برخواست و بعد از انکه از روی سر ملت همچنان پوکر فیس رد شد به واگن جلو امده و در جایگاه راننده نشست.
ـ ریگلوس برو سر جات...
هنوز سخن لرد به پایان نرسیده بود که ریگلوس گاز را با تمام قدرت فشار داد.
ـ بزن بریم!
ـ ریگلوس!نههههههههه!
و واگن ها با سرعت صوت شکن شروع به حرکت کردند و هنوز چند ثانیه نگذشته بود که ملت با جسمی به شدت کوبیده شده و سپس خود را در حالت سبک و معلقی در چیزی مانند هوا یافتند و سپس همگی با سر به چیزی مانند دیوار برخورد کردند.
ـ اااااااااخ!
صدای فریاد همزمان ملت در فضای غار مانند انجا پیچید.
ـ اینجا دیگر کجاست؟
لرد با سردرگمی این جمله را گفت.
ـ چیزی نیست سرورم!خزانه ایلینه!
ارسینوس اینرا گفت و به در روبه رویشان اشاره کرد.
ریگلوس از جا برخواست و در حالی که مغزش را به زور در جیبش جای میداد گفت:
از ریگلوس به مرکز پرواز!سقوط با موفقیت انجام شد!دودورود دودووووووود!
ریگول شیپوری از جیب خود در اورده و مشغول پایکوبی پرواز موفقیت امیز خود شد.
لرد بی توجه به پایکوبی ریگلوس روبه ملت کرده و فریاد براوردند:
ایلین را نزد من بیاورید!
خوشبتانه از ان جایی که ایلین بانویی است بسیار حرف گوش کن با کمال توضع و فروتنی جلو امده و بگفتا:
ارباب به سلامت باشند!کاری داشتید ارباب؟
ـ کروشیو!
ـ عاااااا!اخه چرا ارباب؟
ـ چطور جرعت کردی ما به خزانه تو برخورد کنیم؟
ـ به خدا تقصیر من نبود ارباب!
ـ حالا دیگر به جای حرف زدن بازش کن ببینیم دامبلدور چقدر برایت پول فرستاده ای خائن!
ـ ارباب به مورگانا قسم...
ـ سکوت!
ایلین با به یاد اوردن ماجرای دخالت در کار ارباب و حمایت از گیبن و امکان کیشمیشی شدن اوضاع زبان به دهان گرفته و مشغول باز کردن در شد.

60 دقیقه و60 ثانیه بعد:

ـ زودباش دیگه خسته شدیم!
ایلین در حالی که کلید شماره 123654978879 مین را روی یک عدد قفل کوچک در پایین در امتحان میکرد گفت:
عه...باز نشد ارباب
ارباب اشته شده بود.ارباب ابتدا به رنگ قرمز در امد.اندک اندک به رنگ بنفش تغییر رنگ داد.دو ثانیه باقی نمانده بود به مبدل شدن به رنگ سیاه که...
ـ جواب داد!جواب داد!
ایلین کلید شماره123654978880را داخل قفل نموده و چرخاند و در شروع به غژ غژ کردن و باز شدن کرد.
ـ غژژژژژژژژژژژژ(افکت باز شدن در)
سایه ارباب به طرز خوفناکی برروی زمین داخل خزانه افتاده بود.
ـ غژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژ
سایه ارباب کاملا برروی زمین خزانه افتاده بود.
ـ غژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژ
((ـ کات!چه خبرته؟این همه خط واسه یه غژ غژ؟
ـ چیه خب؟نصفه شبی انتظار داری اثر ژولورن خلق کنم برات؟همینه که هست!ناراضی هستی میخوای برم؟
ـ نه نه!بینیویس،بینیویس. ))
بله،در همین حین که کارگردان در حال بحث با نویسنده بود،چشم لرد به یک اتاق تاریک در روبه روی خود افتاد.
ـ ایلین؟اینجا چرا برق ندارد؟
ـ شرمنده سرورم،اخه...
ـ نمیخواهد دلیل بیاوری!چوبدستی خود را روشن کن!
ـ اینجا که ورد کار نمیکنه ارباب!
ارباب ابتدا به صورت پوکری ایستاده و سپس به تاریکی به انتهای روبه رویش خیره شد و سپس سرفه ای کرد و با حالت گفت:
در هرصورت ما از هیچ چیز ترسی نداریم.ولی انها وظیفه داشتند در این قسمت نیز سیم کشی برق انجام دهند که ندادند.
انگاه نگاه لردانه ای به ارسینوس انداخت و چیزی زیر لب گفت که شبیه به((بعدا- به حساب-تو یکی- میرسیم))بود.
ـ اهم اهم!
سیوروس در تاریکی سرش را به طرف صدا برگرداند.
ـ ریگلوس برو کنار!بذار بتونم راه برم.
صدا که اکنون به نظر می امد دست نیز داشته باشد،دستش را بر شانه سیو گذاشت.
ـ روغن مو میخوای فرزندم؟صد در صد تضمینی!حالا چون تویی تخفیف حساب میکنم برات.
سیو دست ان شخص را گرفته و سعی کرد از شانه خود بیندازد.
ـ هی ریگول!دستتو از شونه ام بردار!ببینم...دستتو کی باند پیچی کردی؟
ـ از اون وقتی که مُردم...
سیو لحظه ای ایستاد.چند بار بی اراده پلک زد.انگاه ناخود اگاه روز تولد خود را به یاد اورد و سپس شب ان روز را که یک مومیایی با شیشه ای روغن مو به دست تا خود مرز بلغارستان او را دنبال کرده بود...و انگاه....
ـ عاااااااااااااااااااااااااااااااااااا!!!
سیو نعره ای کشید و با فریاد او بقیه نیز ناخود اگاه فریاد کشیدند و در تاریکی شروع به دویدن کردند.
اوضاع در عرض چند ثانیه به طرز نا معلومی بر اشفت تا انکه فضا به وسیله نوری روشن شد.
ـ چه خبر شده؟مرا ترساندید!کروشیو تو ال!
ـ کی فریاد زد؟
ـ فکر کنم فریاد اتنا بود!اومده با زئوس مبارزه کنه و پینوکیو رو ازش بگیره.
در این میان صدای پس گردنی در میان تاریکی شنیده شد و سپس صدای روونا:
چرت و پرت نگو!
ـ اوهوی!منو چرا میزنی؟
ـ ببخشید گیبن،فکر کردم تو ریگلوسی!
ـ عمو بوقی!
صدای ملت به سمت اخرین دیالوگ برگشت که متعلق به ایلین بود.
ایلین چراق قوه را به سمت یک موجود سرتاپا باند پیچی شده گرفته بود.
ملت با حالتی فراتر از پوکر فیس و به صورت شک زده اب به منظره دل انگیز روبه رویشان خیره شدند.
ایلین چراق قوه را به سمت صورت لرد گرفت.
ـ سرورم!بذارین عمو بوقی رو بهتون معرفی کنم!بوق ابن بوق،بزرگترین روغن مو ساز قرن!
انگاه چراق قوه را به سمت مومیایی بر گرداند.
ـ سلام سلام!روغن مو میخواین؟با بهترین قیمت...اوه!سیوک من!بیا عمو ماچت کنه!
و مومیایی با اغوشی باز به سمت سیوروس رفته و سعی در ابراز علاقه به او را داشت.در چنین شرایط به شدت امپاس واری،منوی مدیریت وی نیز تنها یک بوق به حساب می امد و دیگر هیچ!.
ـ اممم...مادر؟ :worry:
سیو با نگاه التماس واری به مادر خود و مابقی جمعیت زل زد.
و اما واکنش ملت:
ـ ای تو روح...
و مابقی جمله را به دلیل دوپا داشتن و دپا قرض گرفتن و فرار را برقرار ترجیح دادن نتوانست تکمیل کند.
ـ بیا عمو بوقی ماچت کنه!
ـ نهههههه!
و به دلیل ضیغ وقت،نویسنده،کارگردان،لرد و همراهانش سیو را به دست منوی مدیریت وتوانایی های خویش سپردند و شروع به بررسی دیگر قسمت های خزانه کردند.
اندکی جلو تر،ایلین چراق قوه هارا به سمت یک قفسه چوبی بسییییی بزرگ گرفت که شامل:چند عدد شاخ تکشاخ،مقدار انبوهی بطری پر شده از اسید،تیله و مقدار قابل توجهی لواشک با طعم زرشک بود.
در همین حین بود که چشم لرد به جعبه ای دیگر در اعماق قفسه افتاد.
و با حالتی بدین گونه به سمت ان رفت و انرا برداشت.
ـ یافتیمش!
ـ نه سرورم اون یه بمب حفاظت...
ایلین هنوز جمله اش را به پایان نرسانده بود که لرد در جعبه را باز کرد.
ثانیه شمار قرمز رنگی درون ان بدین صورت میشمرد:
20،19،18...
نگاهی بس خوفناک از کشمشی بودن اوضاع خبر میداد.
در این زمان سیو که بلاخره توانسته بود از دست مومیایی جان سالم به در برد نیز همچون ملت با حالتی پوکر فیس به جعبه خیره شد که ثانیه ها کم کم در ان به سمت پایین میرفتند.
ـ 12
ملت:
ـ 11
ملت:
ـ 10
ملت:
ـ 9
ملت:
8
.
.
.
.
.
.
.
7
.
.
.
.
.
6
.
.
.
.
5
.
.
.
.
.
.
.
4
.
.
.
الفرااااااااااااااااااااااااار!
هنوز 3 ثانیه از خروج افراد از خزانه نگذشته بود که نور و صدای بلند انفجار خزانه بخت برگشته ایلین چشم همگان را خیره کرد.
ایلین:
لرد سرفه ای کرد و گفت:
اهم اهم...خب!خب!خزانه بعدی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
eileen prince


آسایش دوگیتی،تفسیر این دو حرف است: بادوستان مروت،با دشمنان مدارا.


باسیلیسک سواران:باسیلیسک ها می ایند!


And if we should die tonight
Then we should all die together
Raise a glass of wine
... for the last time

Now I see fire
Inside the mountain
I see fire
Burning the trees
And I see fire
Hollowing souls
I see fire
Blood in the breeze
...And I hope that you remember me

پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: یکشنبه 1 آذر 1394 23:44
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد پوکرفیس بود. بار اولی بود که لرد نمیتوانست فکری کند و یا چیزی بگوید و البته نگاه های کنجکاو مرگخواران نیز در حال سوزاندن پشت سرش بود و اصولا هرکسی در زیر چنان نگاه های کنجکاو سنگینی گیر میکرد دیگر نمیتوانست فکر کند، اما او، لرد ولدمورت بود، قدرتمندترین جادوگر سیاه دنیا و باید در آن لحظه موفق میشد فکر کند و سریع کاری انجام دهد... پس به سرعت با یک ریست فکتوری خود را از حالت پوکرفیس خارج کرد و گفت:
- پس یعنی تو تمام مدت مغزتو اینجا گذاشته بودی؟
- بله اربوب! مغز من یکی از بزرگترین چیز... چیز... اسمش چی بود؟... آهان! پدیده های بشریته، پس باید اینجا بمونه!

لرد به سختی جلوی عظلات و ماهیچه های صورت خود را گرفت تا دوباره آویزان نشوند و به حالت پوکرفیس در نیایند.
- یعنی تو اینهمه مدت مغزتو اینجا گذاشته بودی بچه؟! بعد ما فکر میکردیم یه کود...

ریگولوس ناگهان از جا پرید و در حالی که مغز صورتی رنگش را که به نظر میرسید آنقدر در صندوق باقی مانده که خشک شده را جلوی صورت لرد گرفت و گفت:
- قابل نداره اربوب! میخواید برای شما باشه؟ البته این بزرگترین پدیده و اتفاق بشریته، ولی خب من لطف میکنم و میدمش به شما!

لرد به سختی تلاش میکرد چهره اش بی حالت و بی رنگ بماند و علاوه بر پوکرفیس شدن، کبود نشود.
- اون مغز رو ببر کنار ریگولوس، یا بندازش دور و یا بذارش تو سر خودت!

ریگولوس مغز را داخل سر خود گذاشت و سپس با صدایی بسیار جذاب شروع به صحبت کرد.
- آه... مارکو... از مصر برایمان چه آورده ای؟ نه نه... من بدون تو نمیتوانم ژولیت!

لرد که از ابتدای پست داشت از متعجب شدن و پوکرفیس شدن خود جلوگیری میکرد دیگر نتوانست و در نتیجه با چهره ای پوکرفیس گفت:
- ریگولوس؟ تو الان مغز داری یعنی؟
- من همیشه مغز دارم.
- درش بیار ریگولوس... بدون مغز یکم قابل تحمل تر بودی. البته فقط یکم. در حد یک نوک انگشت شصت نجینی مثلا!

ریگولوس با حرف شنوی تمام مغزش را دوباره از سرش در آورد و به سرعت شروع کرد به روپایی زدن با آن.
- دیدید اربوب؟ این مغز من بزرگترین پدیده و گنجینه بشریته.

لرد دیگر داشت منفجر میشد. لرد دیگر نمیتوانست موجودی ریگولوس نام که داشت روی اعصابش جارو سواری میکرد را تحمل کند.
- باشه! باشه! بسه! تو پدیده، تو گنجینه! فقط اون کفش مارو بردار و بیا بریم صندوق بعدی! یا اصلا نیا... بهتر! بمون همینجا... حضورت در اینجا بسیار بهتر و مفید تره! :vay:

لرد که کبود شده بود و مثل اسنیپ از سرش دود خارج میشد به سرعت از صندوق خارج شد و با مرگخواران کنجکاوش چشم در چشم شد.
- میریم به سمت صندوق بعدی!
- صندوق کی ارباب؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: یکشنبه 1 آذر 1394 21:52
نمایش جزئیات
آفلاین
برای لحظه ای لرد احساس کرد تنها سوالی که در زندگی دارد این است که آیا رودولف خجالت نمیکشد؟! اوه نه... البته لرد یک سوال دیگر هم داشت.
و آن این بود که این رودولف انصافا خجالت نمیکشد؟
نه ناموسا خجالت نمیکشید؟
خدایی خجالت نمی-

ویرایش ناظر
با سلام خدمت نویسنده ی محترم
داداش خفه شو گندش در اومد.
با تشکر و احترامات
مدیریت انجمن


و اینگونه بود که نویسنده ی محترم ناچار شد لرد را با همان افکت پوکرفیسی که در طول سری فیلم های مشنگی و خانمان سوز هری پاتر تمام مدت در صورتش قابل مشاهده بود، بهمراه مرگخوارانش که همچون لشگری شکست خورده در پشت سرش شلنگ تخته می انداختند به سمت صندوق بعدی راهنمایی کند.

_صندوق بعدی متعلق به- ریگولوس... لنگه کفش ما کجاست... ریگولوس... لنگه کفش ما رو برداشتی؟

ریگولوس گم شده بود و از آنجا که دو پست قبل در سوژه حضور داشت، این غیب شدن ناگهانی اش چندان عادی بنظر نمیرسید. البته ریگولوس مغز نداشت. بنابرین حتی اگر بجای غیب شدن، وسط جمع مرگخواران تبدیل به ساحره میشد و یک شاخ و دو بال در می آورد و پر پر زنان به سمت صندوق رودولف می شتافت، باز هم نمیشد به او گفت "غیر عادی".

لرد نفس عمیقی کشید و از آنجا که نمیدانست دیگر کجا برود، بدون هیچ حرفی به سمت صندوق خانوادگی بلک ها به راه افتاد، که حالا دیگر کاملا متعلق به ریگولوس شده بود.

پنج دقیقه بعد، زمانی که لرد در صندوق را باز کرد، چهره اش شبیه صفحه ی "افراد آنلاین" شده بود... البته قسمت "بیشتر"، چرا که با باز شدن در صندوق ریگولوس، دو در دیگر نمایان میشد. لرد نفس عمیقی کشید و آن را حبس کرد... و سپس چهاردست و پا درون صندوق رفت. او نفسش را نگه داشت چرا که از یک بی مغز با صندوق دو در انتظار میرفت کلم پخته درون صندوقش داشته باشد. چند دقیقه بعد، لرد متوجه شد که ریگولوس حتی از چیزی که نشان می دهد هم احمق تر و "دسترسی به لینک فقط برای اعضای سایت امکان پذیر است" تر است، چرا که در عرض حدود ده دقیقه با چیزی در حدود سی در روبرو شد.

لرد در حالیکه زیر لب القابی همچون "صبح شنبه" و "مادر غروب جمعه" و یا "مرتیکه ی سیزده فروردین پدر سی و یک شهریور" را به ریگولوس نسبت میداد، آخرین دری که بسته مانده بود را باز کرد، و البته برای بار هزارم به شکل "بیشتر" در آمد، چرا که تنها چیزی که در صندوق ریگولوس یافت میشد ریگولوس بود... ریگولوس چهارزانو وسط صندوق نشسته بود و چیز صورتی رنگی را که بنظر میرسید بالش باشد روی زانو هایش گذاشته بود. در کنار او لنگه کفش لرد سیاه قرار داشت.

_ریگولوس... میشه چند تا سوال ازت بپرسم؟
_گاج منتشر کرد... سوالات جامع اربوب در صندوق، بهمراه نکات چهارگزینه ای!
_ریگولوس... چرا این مکان لعنتی هزار تا در داره؟
_خب بخاطر اینکه من یک سرمایه ی ملی مردمی هستم... ممکنه بیان بدزدنم!
_ریگولوس... تو این درون چیکار میکنی؟
_ادای سرمایه های ملی مردمی رو در میارم اربوب... یهو هوس کردم!
_لنگه کفش منو چرا آوردی پیشت جناب آقای سرمایه...؟
_لنگه کفشتونم با من همکاره اربوب... خودش بهم گفت... ترسیدم اونم بدزدن!
_و میشه بگی اون چیه تو دستت؟ البته اگر سرمایه نیست...
_نه اربوب سرمایه چیه چیزایی میگینا اربوب! سرمایه رو مگه تو صندوق میذارن اربوب! مغزمه!
_

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریگولوس بلک در 1394/9/1 22:56:25
تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: سه‌شنبه 26 آبان 1394 00:41
نمایش جزئیات
آفلاین
-ولی ارباب! صندوق من هفت طبقه زیر زمینه. با حفاظ های امنیتی بسیار خاص و مستحکم!

لرد سیاه نگاه مخوفی به رودولف انداخت.
-کی رو داری می ترسونی رودولف؟ ما وسیله نقلیه داریم! سوار این می شویم و اگه لازم باشه هفتاد طبقه به زیر زمین می رویم. و ما قصد نداریم به جایی دستبرد بزنیم که حفاظ های امنیتی مانعی برای کارمون باشن. صاحب صندوق که تو باشی برامون بازش می کنی. با دست های خودت! و اگه مخالفتی داری احتیاجی به خود کاملت نداریم. دست هاتو قطع می کنیم و همراه کلید می بریم.

رودولف مخالفتی نداشت. همراه لرد سوار واگن شد و در حالی که دل و روده همه شان به هم می پیچید پایین رفتند.

-اینجاس؟
-خیر ارباب...یعنی...درست یادم نمیاد. شاید نباشه. شایدم باشه. به نظرم اونجا سرد تر بود.
-الان معیارت برای شناسایی اینه؟
-نه ارباب...اصلا همینجاس. همین دور و برا. الان پیداش می کنم. اگه خسته این بریم و یه روز دیگه برگر...نه؟...چشم ارباب. الان بازش می کنم.

رودولف با دست های لرزان به سمت صندوقش رفت. سه بار به راست...شش بار به چپ...هشت ضربه به در...سه دور چرخش دور خود...
و صندوق با صدای خفه ای باز شد.

به محض باز شدن صندوق همهمه بلندی از داخلش به گوش لرد و همراهانش رسید.

-آ قربون دستت...یه ذره هوا عوض شه. خفه شدیم این تو!
-جیل! اون میلو بده عزیزم. ردیف آخر این شال گردنم ببافم. زمستون نزدیکه. از لای این قفلا سوز میاد.
-مامان حالا که در باز شد، من برم کمی هوا بخورم و بیام؟
-جسی...اون آشو هم بزن داره ته می گیره!

لرد سیاه کمی خم شد تا بهتر بتواند داخل صندوق رودولف را که به شدت در حال سرخ و سفید شدن بود، ببیند.
-ساحره؟...این همه ساحره؟ توی صندوق گرینگوتز؟ رودولف؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.