و همچنان تنبل های زوپسی
و همچنان VS
و همچنان تف تشت
_پنالتیه!

_پنالتیـــــــهــــــــ!

_پنـــــــــالتــــــــــــی!
_سفر های علمی!
_سفرهای علمی؟!_سفرهای علمی؟
میدانید، بازیکنان کوییدیچ معمولا جزو بدبخت ترین آدم ها هستند... چرا که اگر شما در یک ظهر یکشنبه ی گرم و آفتابی در خانه ی خود نشسته باشید و مشغول خوردن خیار سکنجبین با نعنا باشید، اگر شغلی در دستگاه وزارت سحر و جادو داشته باشید، بعنوان مثال وظیفه ی خطیر حمل چای برای جناب وزیر را بر عهده داشته باشید، مطمئنا از خیار سکنجبین خود نهایت لذت را خواهید برد.
اما اگر شما، باز دوباره در همان ظهر یکشنبه ی گرم و آفتابی در همان خانه ی خود نشسته باشید و مشغول خوردن خیار سکنجبین با نعنا باشید، -که البته نوشیدنی اش میتواند عوض هم بشود ولی نعنا بدلیل فواید بسیاری که برای سلامت انسان دارد قابل تعویض نیست- و این دفعه یک بازیکن کوییدیچ باشید، میتوان این قول را به شما داد که از خیار سکنجبین/کاهو سرکه/آب هویج/دوغ خود نهایت لذت را نخواهید برد، چرا که همیشه یک نفر پیدا میشود که از زیر کاناپه و وسط کشوی لباس زیر و چاه حمام سر بر آورده نعره بزند:
_پنالتیه!

و این را از من داشته باشید... همیشه گوسفند هایی هستند که بحث را به درازا بکشانند. مثل این ها.
_پنالتیـــــــهــــــــ!

_پنـــــــــالتــــــــــــی!

_سفر های علمی!
_سفرهای علمی؟!_سفرهای علمی؟
همان طور که میبینید، این تمام چیزی ست که نیاز دارید تا یک ظهر گرم و آفتابی یکشنبه و یک لیوآن خیار سکنجبین/آب گوجه فرنگی/بلادی مری/نوشیدنی های غیر آسلامی/ توحید ظفرپور را به خود زهرمار کنید. اگر علاقه به زهرمار کردن دارید، و اگر احساس میکنید استعداد تان در این زمینه هدر رفته است، هرگز درنگ نکنید. کوییدیچ منتظر شماست. تک تک لحظات زندگی تان به زیبایی به شما کوفت میشود و این درست همان بلایی بود که سر بازیکنان تیم تنبل های زوپسی آمده بود.
در میان دقایق آخر بازی، درست زمانی که تیم تنبل های زوپسی بشدت مشعوف بود چرا که تنها صد امتیاز عقب بود و این در تاریخ این تیم شاهکاری در نوع خود محسوب میشد، فریاد های "پنالتیه" از گوشه و کنار زمین بگوش رسید، و البته میتوان دلیل این اصرار بر ادامه ی بازی را خریدن وقت جهت صرف سرویس دوغ و زیتون پرورده ی مرلین نیز دانست که قرار بوده در حین بازی سرو شود، ولی مقداری تاخیر داشته است.
در واقع، اگر شما در یک ظهر گرم و آفتابی در حالیکه تماشاچیانتان در دور تا دور زمین شما را تشویق میکنند، ریگولوس بلک باشید، بطور کامل احساس میکنید که تنها یک چیز برای کامل کردن خوشی ای که دور تا دور شما را گرفته نیاز است. و این چیزی بود که ریگولوس بلک را وادار کرد با دست کردن در جیب اسنیپ، خوشی اش را کامل کند.
میدانید... اگر شما دست از ریگولوس بلک بودن بردارید و در یک ظهر گرم و آفتابی در حالیکه تماشاچیانتان در دور تا دور زمین شما را تشویق میکنند، این بار سیوروس اسنیپ باشید، به اتفاقاتی مهم تر از جیب خودتان توجه میکنید... مثلا شما به این توجه میکنید که بالاخره یک ممد ظفرپوری باید پیدا شود که در حق باقی اعضای تیم فداکاری کرده، برای آخرین شوت بازی به میان زمین برود .
و اگر کامل شدن خوشی ریگولوس بلک و آغاز به توجهِ سیوروس اسنیپ با هم همزمان شوند، در واقع میتوان گفت این اتفاقی ست که می افتد.
_همون طور که گفتم ما یه بازیکن نیاز داریم که شجاعتش رو جمع کنه و- چی داره تو جیب من وول میخوره؟
و در واقع اگر سیر صعودی داستان را همینجا متوقف ساخته حدود یک دیالوگ به عقب برگردیم، دکمه ی "اسلوموشن" را فشار دهیم و با دقت تماشا کنیم، همزمان با گفته شدن این جمله توسط سیوروس اسنیپ میتوانیم صدای آهسته ی هکتور دگورث گرنجر را نیز بشنویم که صرفا جهت تفریح زمزمه کرد:
_حالا کی میره تو زمین...؟!
میدانید... اگر در زندگی بدشانس باشید، هیچ چیز برایتان غیر ممکن نیست. و البته کسانی که میگویند با گذشت زمان به این قضیه عادت میکنید کاملا دروغ میگویند... چرا که برای انسان های بزبیار، هر روز زندگی یک تجربه ی تازه است. مثلا اگر بزبیار باشید، و بطور همزمان یک عدد ریگولوس بلک وسط یک زمین بازی کوییدیچ هم باشید که دستش هم دست بر قضا در جیب کاپیتان است، میتوانید بطور کامل پیشبینی کنید که چه اتفاقی می افتد. بله... درست است. کسی صدای فریاد های سیوروس اسنیپ را نشنید... در عوض تمام توجهات بود که به زمزمه ی آهسته ی هکتور ختم شده بود.
و این پاسخی ست که یک انسان بزبیار، که البته دست بر قضا صدای هکتور را هم نشنیده است به سیوروس میدهد.
_من! من سیو من!

و اینگونه بود که افراد تیم با افکت مجید خراطها/قناد به تسترال دریایی ای خیره شدند که داوطلبانه درخواست داشت یک دور دیگر مسابقه بدهد. و البته تعجب آور هم نبود... اگر به شما بگویند یک تسترال همچین درخواستی دارد مسلما اولین تسترالی که به ذهنتان خطور میکند ریگولوس بلک است، چرا که عقل درست و حسابی ندارد. اما این بار ریگولوس واقعا قصد نداشت کار احمقانه ای انجام بدهد. این بار دردسر بود که ریگولوس را بغل کرده و ول نمیکرد...
سیوروس از خدا خواسته به ریگولوس که بنظر میرسید نه تنها احتمال بردنش بلکه احتمال سالم برگشتنش هم صفر درصد است، خیره شد.
_میتونی بری ریگولوس.

_ام... کجا برم؟ من که... اگه لازم باشه بخاطر دست کردن تو جیبت معذرت خواهی میکنم سیوروس.

سیوروس با اضطراب به ورونیکا اسمتلی خیره شد که از طرف تیم مقابل به درون زمین هدایت شده و هر لحظه نزدیک تر میشد.
_نمیخوام معذرت خواهی کنی مرتیکه... فقط از پیش چشمم گم شو.
ده دقیقه بعد
- و ضرب پنالتی ریگولوس گل نمیشه... طبیعیم هست با هیکل هاگرید اگر گل میشد باید تعجب میکردیم!صدای یوآن در فریاد شادی طرفداران تف تشت و غرغر طرفداران تنبل ها گم شد. حالا تنبل ها فقط شانس این را داشتند تا جلوی گل خوردنشان را بگیرند.
ریگولوس درحالیکه آب دهانش را قورت میداد برگشت. حتی تصور رویارویی با اسنیپ او را وحشت زده میکرد. اما این بار برخلاف تصورش با صورت دودی و سیاه شده او رو به رو نشد... اسنیپ عمیقا وحشت زده به نظر می رسید.
- پس الا کوش؟
ریگولوس به خاطر اورد که در پایان بازی الادورا فرصت را جهت زدن گردن دابی غنیمت شمرده بود. اما در آن لحظه اینها اهمیتی نداشت... با همه بزبیاریش این بار شانس جمع کردن این فضاحت را پیدا کرده بود. برقی در چشمانش درخشیدن گرفت.
چند دقیقه بعد
یوآن در بلندگو فریاد زد:
- به نظر میاد بالاخره مرلین رضایت داد تا ریگولوس جای دروازه بان بایسته که معلوم نیست کجاست! از علت انتخاب اسنیپ سر درنمیارم جز اینکه حتما نتونسته کس دیگه ای رو واسه ی این کار پیدا کنه!ریگولوس در دل به او لعنتی فرستاد... لازم نبود همه چیز را با صدای بلند جار بزند. راضی کردن اسنیپ به اندازه کافی او را خسته کرده بود. البته به خاطر سابقه درخشانش ناخودآگاه کمی به او حق میداد. البته فقط کمی!
_به جای خود... آماده... یک... دو...
صدای داور حواس او را ب خود جلب کرد.ریگولوس به داور خیره شد. همهمه ی جمعیت در ذهنش هزار بار چرخ میخورد و پژواک میشد... صدای داور محو و محو تر شد و کم کم دیگر شنیده نشد. در افکارش به عقب پرت شد... به دیواره ی مغزش برخورد کرد و برگشت. نگاهش روی ورونیکا ثابت شده بود.
با عقب رفتن دست ورونیکا برای زدن ضربه، ریگولوس تمام توانش را در چشمانش متمرکز ساخت. باید از حلقه های دروازه اش محافظت میکرد.
_امروز یه روز تازه ست...
اصلا هم ریگولوس دیالوگش را از جوجه کوچولو ندزدیده بود.
چشمش با آرنج ورونیکا چرخید... چشمش حرکت نرم و ظریف دست ورونیکا را دنبال کرد که با تمام قدرتش به توپ ضربه زد. نفسش برای یک لحظه برید... و سپس با تمام توان به سمت توپ هجوم برد.
دقایقی که گذشت بنظر میرسید که هرگز نگذشته باشند... میدانید؟! انگار متوقف شده بودند. انگار ساعت ها برای یک لحظه با هم قرار گذاشته بودند که همگی بخوابند و اجازه دهند زمان راه خودش را برود. انگار تمام هستی منتظر ریگولوس بود... ریگولوس که در همان لحظه با تمام وجودش توپ را در آغوش گرفت.
_من... گرفتمش!

زمانی که دست سیوروس را روی شانه اش احساس کرد و با خنده به سمت زمین رفت، صدای کر کننده ی تشویق تماشاچیان در گوش هایش می پیچید... همین که روی زمین فرود آمد هزاران دست او را به سمت آسمان بلند کردند.
_من گرفتمش!

تنها چیزی که میتوانست بگوید همین بود... ریگولوس "گرفته بودش". به آسمان خیره شد که بنظر میرسید هر لحظه نزدیک و نزدیک تر میشد... صدای داد و فریاد ها کم کم در نظرش محو میشد.
میدانید... وقتی یک لحظه صدایی را میشنوید و سپس دیگر نمیشنوید، دو دلیل میتواند باعث این اتفاق شده باشد.
اول. شما آنقدر بطور ممتد آن صدا را شنیده اید که عادت کرده اید.
دوم. شما آن صدا را در خیالاتتان می شنوید.
ریگولوس با صدای "ویژ" تند و تیزی که درست از کنار گوشش گذشت، ناگهان از جا پرید. به اطرافش خیره شد... تماشاچیانی که او را روی دست هایشان بلند کرده بودند کم کم رنگ می باختند.
میدانید... شاید لازم باشد دوباره سیر صعودی داستان را متوقف ساخته کمی به عقب برگردیم. البته از آنجا که دکمه ی اسلوموشن خراب شده و دفعه ی پیش هم ما را ضایع کرد، از خیرش می گذریم و با سرعت معمولی ویدئو چک را انجام میدهیم.
در واقع، اگر شما در یک ظهر گرم و آفتابی در حالیکه ریگولوس بلک هستید، در میان دقایق آخر و حساس ترین لحظات یک بازی کوییدیچ در فکر و خیال غرق شوید، دو اتفاق ممکن است بیفتد.
اول. ضربه را از دست میدهید.
دوم. ضربه را از دست نمیدهید.
و البته میتوان گفت که نتایج هر دوی این اتفاقات کاملا مشابه و حتی مساوی است. شما بدست سیوروس اسنیپ کشته خواهید شد... و این تنها چیزی بود که ریگولوس، در زمانی که حالتی درست بینابین این دو حالت برای او رخ داد، به آن فکر میکرد. توپ درست از کنار گوش ریگولوس گذشته بود و ریگولوس همزمان با گذشتنش به خود آمده بود.
ریگولوس که مثل فانوس کدویی لبخند میزد آهسته آب دهانش را فرو داد و برگشت. به گوجه فرنگی ای خیره شد که پشت سرش روی جارو در هوا معلق بود و دود از آن بلند میشد، و چند دسته موی سیاه رنگ و چرب هم از آن آویزان بود. ریگولوس معمولا از گوجه فرنگی ها نمی ترسید... قسمت ترسناک ماجرا بدنی بود که به گوجه فرنگی چسبیده بود. بدنی که بنظر میرسید متعلق به سیوروس باشد.
_اهم... چه... روز محشریه سیوروس.

_

_چقدر... پرنده ها قشنگ میخونن... نگاه کن موهای ورونیکا امروز چقدر-نه نه ورونیکا نه... موهای هاگریدو نگاه کن... چقدر جذاب شده...

_

بنظر میرسید که سیوروس دوباره در آستانه ی ترکیدن است... و ریگولوس واقعا دلش نمیخواست این بار هم دلیل ترکیدن سیوروس او باشد. حتی تصور اینکه امشب را هم باید از میخ تابلوی دفتر وزیر آویزان بماند او را وحشت زده میکرد.
ریگولوس زمانی که در دور تا دور سیوروس متوجه پنج گوجه ی دیگر نیز شد، متوجه شد که این بار "فقط" مسئول ترکیدن سیوروس نخواهد بود.
تابحال با یکی از آن صحنه ها مواجه شده اید که احساس میکنید قبلا توی ذهنتان یک بار تکرار شده است...؟! احتمالا اعضای تیم کوییدیچ تنبل های زوپسی درباره ی "ویژ" همین احساس را داشتند. چرا که نوک جاروی ریگولوس، درست همانطور که توپ ورونیکا هوا را شکافته بود، در دل آسمان خراش انداخت و صدایی که ایجاد کرد درست همان صدای قبلی بود.
بی شک این یکی دیگر واقعا آخرین بازی تنبل های زوپسی بود... چرا که برای ادامه دادن مسابقات، تیم تنبل ها مجبور بود دوباره ریگولوس را تحمل کند، و چیزی که مسلم می نمود این بود که هیچ یک از آن ها حاضر نبود درگیر چنین بلایی شود. آن هم دوباره.