- شما هم این بوی سوختنی رو حس میکنید فرزندان روشنایی؟

فرزندان روشنایی از کوچه مرلین چپ خارج شدند و آمدند به خیابان اصلی و سپس با جان دوستی کامل شروع کردند به بو کردن هوا. اما چون بینیشان نتوانست بویی جز نم و پوسیدگی خانه با چاشنیپ سوپ سوسک و پیاز را درک کند، آنها دوباره وارد کوچه مرلین چپ شدند و شروع کردند به توپ بازی کردن که البته توپشان هم زد شیشه پنجره همسایه هارا شکست و حسابی خرج گذاشت روی گردن بابا برقی.
به هر صورت دامبلدور در حالی که میکوشید امیدش به جوانان را از دست ندهد در را باز کرد. سپس چشمانش با دیدن کبریتی سوخته بر روی زمین پر از اشک شد.
- اوه... آخرین کبریتمون در راه آوردن چمدان من از خانه ریدل سوخت... حالا دیگه مجبوریم غذا هارو سرد بخوریم.

هزاران فرزند روشنایی مو قرمز با شنیدن این حرف دامبلدور، مویه کنان و غریبانه به افق پناه بردند که البته موجب شد جاده افق-گریمولد دچار ترافیک شدیدی شود و تصادفات مرگباری نیز به وجود بیاید.
دامبلدور به هر صورت چمدان سنگینش را وارد خانه کرد و آن را کنار در تکیه داد.
- بیاید فرزندان روشنایی، بیاید که براتون تعداد زیادی سوغاتی ارزنده آوردم.

فرزندان روشنایی از افق بازگشتند و سایر اعضای محفل از گوشه و کنار سر در آوردند تا دور دامبلدور جمع شدند. و البته دامبلدور با لبخندی پدرانه و اعتماد به نفسی فراوان زیپ چمدان را باز کرد تا یک عدد هکتور ویبره زن خوشحال و شاد و خندان از آن به بیرون بجهد!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج

" , چمدان سفید رنگی را که بر اثر طلسم لرد سیاه چند جاییش تکه پاره شده بود را محکم در دست گرفت و کشان کشان از خانه ی ریدل به سمت میدان گریمولد برد بدون آنکه بداند یک عدد "رو اعصاب متحرکِ ویبره زن"! نیز به همراه وسایل شخصیه دامبلدور در چمدان وجود داره.
" به لرد خیره شدند.







...معنیش اینه که...چمدون ما هم پیش اونه؟