جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

73 کاربر(ها) آنلاین هستند (66 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
72 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] سفر به گذشته (گریفیندور)

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: سفر به گذشته
ارسال شده در: چهارشنبه 19 خرداد 1395 11:21
نمایش جزئیات
آفلاین
ملت گریف همان جا ایستاده بودند.بدون این که از آتش گرفتن بترسند با نگاهی عمیق به آتش سوزان هیزم ها خیره شده بودند.در یک لحظه هرمیون که انگار به خودش آمده باشد نعره زد:

- منتظر چی هستید؟فرار کنید.

بقیه هم به خودشان آمدند و دوان دوان شروع به فرار کردند.همتنطور که میدویدند چارلی پرسید:

- میگم هرمیون...چوبدستی برای اولین بار کجا اختراع شد؟

هرمیون هم نفس نفس زنان پاسخ داد:

- تو همین روستا...تو یه کارگاه چوب بری اولین چوبدستی ساخته شد.

لوئیس هم وارد بحث در حال دویدن شد و گفت:

- آخه مگه ما بلدیم چوبدستی بسازیم؟مگه ما اولیوندریم؟!

چارلی هم در جواب به لوئیس گفت:

- اگه مغز چوبدستی پیدا کنیم بقیه شو ماستمالی میکنیم میره پی کارش برادرزاده!

آرسینوس هم وارد بحث شد (تعداد همینطوری داره میره بالا ) و در حالی که صدایش از پشت نقاب مسخره شده بود گفت:

- بی خیال چوبدستی!منوی مدیریت کجا اخترع شد؟

ملت گریف:

غار نمناک و گرم - 5 دقیقه بعد

آملیا که هنوز در حال نفس نفس زدن بود پرسید:

- هرمیون.جون هرکی دوست داری بگو اولین موجودات جادویی هم همین اطراف هستن!

- آره.خوشبختانه اینجا پر موجودات نیمه جادویی.مثلاً اژدها از مارمولک میاد.آکرومانتیولا هم از عنکبوت معمولی...

ناگهان صدای بمی نعره زد:

- شماها کی هستین؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: سفر به گذشته
ارسال شده در: یکشنبه 16 خرداد 1395 20:33
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید:

جنجال عجیبی در تالار گریفندور بر پا شده بود. عده ای جیغ زنان از این سوی تالار به آن سوی تالار می دویدند، گروهی نیز با حیوانات وحشی درگیر بودند، عده دیگری نیز بین کاناپه ها، میز ها و حتی داخل شومینه پنهان شده بودند.
در این میان، پسری با مو های قرمز، شنل و ردای بلند قرمز به همراه عنکبوتی که بر روی شانه اش به منظره نگاه می کرد.

-بوق بهت چارلی مادر سیریوس!
-خودتون گفتین راحت باش!
-گفتیم راحت باش! نگفتیم که از توی کلاهت انواع و اقسام موجودات رو در بیار. کشتی نوح هم اینقدر حیوان نداشت!
-البته انواع و اقسام حیوانات نیستن ها! من از خزندگان میترسم!

چارلی به سرعت سرش را دزدید تا از اثابت گلدانی که از سوی رون پرتاب شده بود، جلوگیری کند.

در این میان ناگهان فردی با شنل سیاه و نقاب مرگخواری با فرمت وارد کادر شد. ابتدا نگاهی به اطرافش کرد، سپس دستش را در جیبش فرو برد و یک عدد منوی مدیریت نورانی و مقدس از آن بیرون آورد؛ دکمه ای از آن را فشرد. بلافاصله سر و صداها خوابید و حیوانات ناپدید شدند.
-عه...چیکارشون کردی؟
-فرستادمشون توی کلاهت.

چارلی به سمت کلاه بلند و قرمزش رفت و آن را روی سرش گذاشت.
ملت گریفندوری نیز از مخفیگاه خود بیرون آمدند. چهره هایشان همچون لشگر شکسته خورده ای بود که گویی بعد از یک جنگ سخت، از دست یک گله گرگ فرار کرده اند! البته بین حیوانات چارلی گرگ نیز وجود داشت!
آرسینوس گفت:
-کسی صدمه ندیده؟

مرلین چوبدستی بلند و قدیمی اش را بالا آورد و پاسخ داد:
-چوبدستیم شکسته.

مرگخوار نقاب دار به طرف مرلین رفت و چند دکمه از منویش را فشرد.
هیچ اتفاقی نیفتاد. آرسینوس دکمه را دوباره فشرد. هیچ اتفاقی نیفتاد. آرسینوس دکمه را سه باره فشرد. هیچ اتفاقی نیفتاد. آرسینوس دکمه را چهار باره فشرد. هیچ اتفاقی نیفتاد. آرسینوس دکمه را پنج باره فشرد. هیچ اتفاقی نیفتاد. آرسینوس موفق نشد. آرسینوس حتی عدد پی، عدد فی، کتانژانت نود درجه، صفر مطلق، صفر کلوین، عدد آووگادرو، خارج قسمت تقسیم عدد56700 بر 1/0089 را نیز امتحان کرد. اما...هیچ اتفاقی نیفتاد!

ملت گریفندوری:

آرسینوس عصبانی شد، آرسینوس داشت نابود می شد، آرسینوس به منو عشق می ورزید و معتقد بود منو میتواند دریا را بشکافد و حال آنکه منو نتوانسته بود یک چوبدستی را تعمیر کند!
آرسینوس عصبانی شده بود اما مثل همیشه خود را آرام و خونسرد نشان داد. چوبدستی مرلین را گرفت و آن را روی منو قرار داد و دکمه را برای هزارمین بار فشرد. اما...اتفاق افتاد!
چوبدستی مرلین در حال درخشیدن بود ابتدا نور آبی رنگی از خود نشان داد سپس رنگش طلایی شد و در یک لحظه، ملت گریفی غیب شدند!

هرچند هیچ خبری از ملت گریفی در دست نیست و معلوم نیست کجا رفته اند؛ اما چوبدستی مرلین تعمیر شد و آرسینوس همچنان معتقد بود که منو، زندگی است!


جایی نامعلوم، زمانی نامعلوم


ملت گریفی با سر به زمین داغ خوردند؛ البته نه این که کسی آنها را نفرین کند، بلکه زمین واقعا داغ بود! چارلی گفت:
-ما کجاییم؟
-روی زمین.
-عه...جدی؟
-مرگ تو!
-چه جالب!

گریفندوری ها به اطرافشان خیره شدند: آنها دریافتند که در یک روستای کوچک هستند که بیشتر شبیه شهر های جن زده در فیلم های ترسناک مشنگی بود و سکوت عجیب و مرگباری کل روستا را فرا گرفته بود.
ناگهان آملیا گفت:
-اونجا رو ببینید!

همه به سمت جایی که آملیا اشاره کرده بود نگاه کردند و دیدند که گروه زیادی از مردم، دورتادور یک میدان حلقه زده بودند.
نوادگان گریفندور، به سمت میدان رفتند و با دیدن چیزی که وسط میدان بود از ترس خشکشان زد:
یک کپه هیزم روی هم ریخته بود و درست در وسط آن دختر قد بلندی با مو های مشکی بلند و دست هایی از پشت بسته شده ایستاده بود.

ناگهان فردی مشعل به دست وارد شد و تمام هیزم ها را آتش زد!
لویئس وحشت زده فریاد زد:
-چی شد؟

در پاسخ به سوال لوییس، یک عدد هرمیون گرنجر با چهره ای آرام و مو های وزوزی از بین ملت گریف بیرون آمد و گفت:

-ما الان صدها سال از زمان تاسیس هاگوارتز عقب تر رفتیم. ما در دورانی هستیم که مشنگ ها جادوگران رو آتیش می زدن. چوبدستی هاتون رو بیرون نیارین چون کار نمی کنن! آخه چوبدستی هنوز اختراع نشده!

هرمیون صحبت هایش را با لبخند ملیحی پایان داد و دوباره بین جمعیت گریفندوری ها ناپدید شد.
ملت گریفندوری وحشت زده ابتدا به یکدیگر، سپس به چوبدستی و بعد به آتش نگاه کردند.

-وحشتناکه!
-یعنی دیگه نمی تونیم جادو کنیم؟!
-ما میمیریم!
-یعنی الان حیوونای من هم داخل کلاهم نیستن؟!
-بوقی اگه بفهمن ما جادوگریم زنده زنده کباب میشیم، اونوقت تو نگران حیواناتت هستی؟!
-بله!
-

البته آرسینوس اصلا نگران نبود. دستی به جیبش کشید و منوی مدیریتش را لمس کرد. آرسینوس لبخند زد.
-آی آرسینوس!
-کی هستی؟
-من وجدانت بیدم!
-چی میخوای؟
-هیچی...خواستم بگم منو در این زمان هنوز اختراع نشده ها!

کلمات وجدان همچون فرود آمدن پتک، وجود آرسینوس را تخریب کرد...!



افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چارلی ویزلی در 1395/3/16 20:46:24
ویرایش شده توسط چارلی ویزلی در 1395/3/16 20:49:52
قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.


تصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شده
آخرین دشمنی که نابود می شود، مرگ است.
پاسخ به: سفر به گذشته
ارسال شده در: یکشنبه 16 خرداد 1395 17:20
نمایش جزئیات
آفلاین
پست پایانی:

به محض اینکه سالازار گفتن حقیقت را از اول آغاز کرد، هر چهار نفر پلکی زدند و زمانی که دوباره چشمانشان را باز کردند، به فرمت :maa: در آمدند. گودریک به سختی موفق به جمع کردن فک خود شد، سپس گفت:
- آقا ببخشید، شما؟
- عه شماها زنده اید؟!

گودریک با دیدن دانش آموز که ردا درید و به جنگل ممنوعه سر گذاشت، با تعجب گفت:
- روونا... تو چیزی فهمیدی؟
- بله... طبق محاسبات من، ما حدود دو هزار سال رو اینجا خوابیدیم.
- اونوقت با فهمیدن همچین حقیقتی کاملا هستی؟
- حالت با کلاسیه راستشو بخوای.

سه موسس دیگر:

هلگا سری تکان داد و گفت:
- من که فکر میکنم شوخیه همش... غیر ممکنه همچین چیزی آخه!

گودریک از جا بلند شده، سری تکان داد و رو به یکی از دانش آموزان گفت:
- دفتر مدیریت کجاست؟

دانش آموز مذکور ابتدا به سر و وضع گودریک گریفیندور، که کاملا خاک گرفته و تار عنکبوت بسته شده بود، نگاهی کرد، سپس در حالی که با حالت متفکرانه ای چانه اش، که حاوی مقدار زیادی ریش بود را میخاراند، گفت:
- والا طبقه هفتمه... بغل اون ناودون کله اژدریه... رمزشم فکر کنم گذاشتن پشمک آلبالویی حاج مرلین.

گودریک سری تکان داد و برگشت پیش سه رفیقش:
-پاشید جمع کنید بریم دفتر مدیریت، اونجا ببینیم چه کود اژدهایی به سر کنیم!

دقایقی بعد:

چهار موسس هاگوارتز، با رداهای قدیمی و کثیفشان درست رو به روی زنی با موهای بسیار وز وزی، که روی صندلی شیکی نشسته بود و پاهایش را هم روی میز مقابلش گذاشته بود، نشستند.
- اینجا کجاست؟ ما کجاییم؟
- کی به تو اجازه داد صحبت کنی پیرمرد؟

سالازار شاید برای اولین بار کم آورد. به دنبال سالازار، بقیه موسسین نیز خیلی آرام صندلی هایشان را عقب کشیدند. فاصله بیشتر از بلاتریکس لسترنج برای سلامتی خودشان هم خوب بود!

- خب الان بیدار شدید از خواب دو هزار سالتون یعنی؟ برید سر زندگیتون پس.

چهار موسس که بسی از تاریکی های جهل و نومیدی خارج گشته بودند و به نور فهم و دانش وارد شده بودند، با مدیر مدرسه بای بای کردند، یک شکلات به فیلچ دادند و سپس مستقیم رفتند سر خانه و زندگی خودشان. به این صورت که سالازار بلند شد رفت پیش نوه اش، مرگخوار شد. گودریک ماند در تالار گریفیندور و هنر های رزمی به دانش آموزانش یاد داد، روونا نیز رفت تالار خودش تا به دانش آموزان کم هوشش سرکوفت بزند و هلگا هم که از فعال بودن زیاد خسته شده بود، رفت جزایر بالاک تا حمام آفتاب بگیرد، برنزه شود، چاق شود، بعدش بیاید تستراله بخورتش!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: سفر علمی
ارسال شده در: جمعه 3 اردیبهشت 1395 21:28
نمایش جزئیات
آفلاین
دومینیک در حالی که روی چمدان به هم ریخته و در هم برهمش خم شده بود، گفت:"به نظر من که اشتباه محضه!"
صدای هرمیون از تخت بالایی شنیده شد:"نه،اشتباه نیست.اگر بتونیم دامبلدور رو راضی کنیم که جن های خونگی هاگوارتز رو با خودمون ببریم،با یه تیر دو نشون زدیم! جن ها میتونن تحت نظرات من و بقیه ی اعضای ت.ه.و.ع تقریبا آزاد باشن.ما ازشون میخوایم که برامون غذاهایی درست کنن که بتونیم بخوریم در عوض ما هم بهشون پول میدیم."
دومینیک که به سختی در چمدان را فشار میداد تا بسته شود،گفت:"ولی با اینکار باید مسئولیت یک سری موجودات اضافی را هم قبول کنی،تازه برای دستمزد میخواهی چی بهشون بدی؟!"
-"خوب معلومه دیگه!پول."
دومینیک که حالا برای بسته شدن در چمدانش روی آن می نشست جواب داد:"جدی؟ خوب این پول را از کجا می آوری؟"
-"من به اندازه ی کافی پول دارم."
-"من اگر جای تو بودم پولم را صرف چنین کارهای بی مصرفی نمیکردم.از حالا بهت میگم که من تو این کارها کمکت نمیکنم.نمیدونم این ایده های عجیب و غریب از کجا به ذهنت میرسن!"
******************

صبح روز بعد همه ی بچه های گریفیندور با چمدان در حیاط هاگوارتز ایستاده بودند.
بچه های روونکلاو و هافل پاف برای روحیه دادن به آنها برایشان دست تکان می دادند و آرزوی موفقیت میکردند.
چند تا از اسلایترینی ها هم همراه با پروفسور اسنیپ آنجا ایستاده بودند و تا حواس اسنیپ و مک گونگال پرت می شد،شروع به نیش و کنایه و متلک گفتن میکردند.
لوئیس ویزلی به یکی از اسلایترینی هایی که به او نزدیک تر بود گفت:"وقتی که برنده شدیم و برگشتیم..."
با دیدن دامبلدور که همان لحظه همراه پنج جن خانگی ناگهان مقابلشان ظاهر شده بود،حرفش را خورد.
دامبلدور با صدای بلند گفت:"گریفیندوری های عزیز! امروز شما رو راهی مسابقات می کنیم،یادتون باشه آبروی هاگوارتز امسال در دستان شماست.
برای اینکه بتونید با غذاهای اونجا کنار بیاین به پیشنهاد خانم گرنجر این جن های خونگی رو هم با خودمونن می بریم."
یکی از اسلایترینی ها نالید:"این بی انصافیه،ما مجبور بودیم غذاهای عجیب و غریب اونجا رو تحمل کنیم."
رون ویزلی جواب داد:"خوب تقصیر خودتونه دیگه!اگه یه خرده هوش و ذکاوت داشتین شما این پیشنهادو میدادین..."
-"ببین کی داره این حرفو میزنه،استاد علم و دانش!"
مک گونگال گفت:"ساکت!با هردوتونم.به دلیل به هم ریختن جمع از هردو گروه،ده امتیاز کم میشه.راستی در زمانی که شما در مدارس دیگه هستین هنوز هم کارهاتون و فعالیت هاتون زیر نظره و امتیازاتون حساب میشن،یعنی فک نکنین چون تو هاگوارتز نیستین امسال نمیتونین جام رو ببرین!"
چند دقیقه بعد دومینیک گفت:"اونجا رو!"
همه ی بچه ها سرشون رو به طرفی که دومینیک اشاره میکرد ،برگرداندند.یک قطار غول پیکر پرنده-کمی کوچکتر از قطار ایستگاه سه چهارم-به سمتشان پرواز میکرد.به نظر می آمد به جز بچه های گریفیندور بقیه ی بچه ها آن را نمی دیدند،همانطور که در سالهای قبل وقتی گروه های دیگر به سفر می رفتند،گریفیندوری ها آن را نمی دیدند.
مک گونگال با صدای بلندی که به زور از لابه لای سوت قطار که حالا خیلی به آنها نزدیک شده بود به آنها می رسید،گفت:"آماده این؟! میخوایم حرکت کنیم!"

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!
پاسخ به: سفر علمی
ارسال شده در: شنبه 17 مرداد 1394 00:58
نمایش جزئیات
آفلاین
با توجه به توضيحات ارائه شده، تاپيك باز شد!
در پناه روشنايي!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده



«میشه قسمت کرد، جای اینکه جنگید، میشه عشقو فهمید، باهاش خندید
میشه سیاه نبود، سفید نکرد. میشه دنیا رو باهمدیگه ببینیم
رنگی
منو حس میکنی؟ نه؟ نه! تو سینه‌ت دیگه شده سنگی.
و سنگین. و سنگین‌تر بیا روی سطح برای روز بهتر...»

پاسخ به: سفر علمی
ارسال شده در: جمعه 16 مرداد 1394 17:39
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام.

تاپیک بدون مجوز ارسال شده و به نظرم در حال حاضر نیازی بهش نبوده.

لطفا اگر دلیلی برای باز شدنش دارید و فکر میکنید از سوژه استقبال کافی میشه در اینجا بگید.

ضمن اینکه تاپیک های زیادی هستن که الان سوژه های نیمه کاره دارن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
سفر علمی (گریفیندور)
ارسال شده در: جمعه 16 مرداد 1394 16:47
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه ایی کاملاً جدید:
بالاخره نوبت به بچه های گریفندور رسید امسال باید خودشون رو نشون می دادن هر سه سال گذشته گروه های دیگه شکست سنگینی رو متحمل شده بودند. دامبلدور به همراه سرپرست گریفندور پرفسور مگ گونگال وارد تالار خصوصی گریفندور شده بودند به تعداد همه بچه های گریفندور مبل راحتی چیده شده بود و همه به صورت دایره دور هم نشسته بودند به این صورت همه میتونستند به راحتی هم دیگر رو ببینند. دامبلدور شروع به سخن گفتن کرد:
- خب بچه های عزیز امسال نوبت شماست که به مدرسه بوباتون برید در این سفر با توجه به دیدن مدرسه و آشنایی با مدراس دیگه و روابط بین الملل شما توی مسابقاتی از جمله کوییدیچ، دوئل و... شرکت میکنید در سه سال گذشته ما شکست خوردیم اما امسال من روی گریفندور شرط بستم پس باید ببرید.
بعد از سه ماه در بوباتون به دورمشترانگ میریم و سه ماه هم اونجا هستیم با اجرای مرحله دوم مسابقات و در آخر به هاگوارتز بر میگردیم و مرحله اخر مسابقات رو در اینجا انجام میدیم...
بالاخره می تونیم اون مدارس رو هم ببینیم به این دلیل که اونجا همیشه مخفی بودند اما با وجود روابط دوستانه با مادام ماکسیم و پرفسور کارکاروف تونستیم اونها رو ببینیم البته من برای بار چهارم میام و اونجا رو میبینم. امیدوارم که بتونیم از این سفر علمی نهایت لذت رو ببریم. حالا دیگه من و پرفسور مگ گونگال شما رو تنها می ذاریم که وسایلتون رو جمع کنید فردا اول صبح کالسکه ها منتظر شما هستند. شب خوش...
با گفتن این جمله پرفسور از جاش بلند شد و به همراه مگ گونگال از حفره بانوی چاق عبور کردند. هم همه ایی در تالار ایجاد شد و هرکسی نظری می داد. بالاخره رون ویزلی از جای خودش بلند شد و همه رو به سمت رختخواب های خودشون راهنمایی کرد.
- زود باشین صبح زود باید بیدار شید وقت خوابه.


....................
( پ.ن : سوژه از این قراره که دامبلدور گفت امیدوارم که همه به کمک هم این سوژه رو ادامه بدیم شاید این سوژه به مدت چند ماه یا چند سال هم تموم نشه قرار نیست سریع مسابقه بدیم بهتره از تمام ساختمان مناظر و مکان های دو مدرسه ایی که تو سفر هست توصیفی که به ذهنتون می رسه استفاده کنید اوج خلاقیت با دوستان عزیز هست نا گفته نمونه همه بچه های گریفندور توی این سفر هستند پس به راحتی میتونید از شخصیت ها استفاده کنید. من در سوژه جز بچه های دورمشترانگ هستم.) از ناظرین عزیز خواهش میکنم ما رو در این امر یاری دهند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ویکتور کرام در 1394/5/17 1:20:14
ویرایش شده توسط الستور مون در 1403/2/24 22:21:28
کاشکی یه روز باهم سوار قایق می شدیم
دور از نگاه ادما هردوتا عاشق میشدیم
پاسخ به: سفر به گذشته
ارسال شده در: دوشنبه 18 شهریور 1392 00:07
نمایش جزئیات
آفلاین
روونا تصمیم گرفت همون حالت گهی تند و گهی خسته نویسنده ی قبلی رو دوبار پیش بگیره و سالازار رو تعقیب کنه. ولی اینبار به جای فحش به سالازار بدبخت زیر لب پیوسته به خودش و هوشش آفرین میگفت. این حالت یعنی همون گهی تند و گهی خسته همچنان ادامه داشت تا اینکه سالازار دم در دستشویی دخترانه رسید و معجون رو سر کشید. در این موقعیت روونا از حالت گهی تند و گهی خسته خارج شد و به حالت جامپینگ در اومد و خودشو جلوی سالازار انداخت.

-یوهووووو! سالی بگو ببینم قضیه چیه؟

سالازار که آشکار هنگ کرده بود با قیافه ی متعجب پرسید:

-کدوم قضیه؟

-چی اون زیر قایم کردی اِی راحت طلب ماردوست؟

سالازار آشکارا به حالت اتوماتیک در اومد و شروع به اعتراف کردو کلن از سیر تا پیاز ماجرا رو ریخت رو دایره! بعدش ساکت شد و زل زد به روونا!
روونا که داشت ری لود میشد یه دفعه جیغ کشید:

-گودریـــــــــــــگ؟! هلگــــــا؟! سرسرای بزرگ! همین حالا!

و به آرامی اضافه کرد:

-تو هم همینطور!

پنج دقیقه بعد سالن عمومی

چهار بنیان گذار دور میزی در وسط سرسرا نشسته بودند. گودریگ که کاملا مشخص بود از خواب ظهرش زده و هنوز رداشو کامل نپوشیده بود با بی حوصلگی گفت:

-چی شده روونا؟ چرا نعره میزنی آخه خواهر من؟ خوبیت نداره به مرلین! گناه محضه! ضعیفه مگه صداشو بلند میکنه آخه؟ نمیدونی چقدر حرامه؟ میدونی چند تا نا محرم رو از راه بدر کردی؟ آخه میگه تو دین و ایمون نداری؟
-خیله خب بابا! فکر کردی مردی خیلی سری؟ اصلن اگه من نبودم مدرسه به کنار میتونستی یه کلاس هم تاسیس کنی آخه؟ فکر کردی رفتی چهار تا حیوون گرفتی دیگه آخرشی؟

-به نظر من که بهتره بری به کارای آشپزخونه برسی و ناظر جن های خونگی بشی! آخه زن و چه به این کارا؟!

روونا که آمپر چسبونده بود (در حالی که نمیدونست آمپر چیه ) بلند شد ، چوبدستیشو در آورد و به سمت گودریگ گرفت و فریاد کشید:

-یه ورد بخونم تا خودت جن خونگی بشی؟

گودریگ هم با عصبانیت بلند شد و چوبدستیشو در آورد و نعره زد:

-بشین سر جات ضعیفه وگرنه یه ورد میخونم تا کل صورتت جوشای دائمی بزنه ها!

-چی داری میگی آخه بی ریخت فکر کردی...

در این هنگام هلگا که یه سر رشته هایی در سخت کوشی داشت ، دست به کار شد و با چوبدستیش اکسپلیارموس رو به یاد هری پاتر خوند (عمرن اگه میدونست هری کیه یا اصن چیه ) و به جمع آوری چوبدستی ها پرداخت و بحث رو خاتمه داد.

هلگا:
-خب دوستان عزیز و زحمتکش و پرکار من ، آیا میتونم خواهش کنم بگید کلن قضیه چیه که تشکیل جلسه دادید؟

و با کنجکاوی یه نگاه به روونا و یه نگاه به سالازار انداخت و سپس دوباره یه نگاه به روونا و یه نگاه به سلازار انداخت و این چرخه رو تا اونجایی که آمپر روونا به حالت عادی برگرده ادامه داد تا اینکه روونا گفت:

-سالی حقیقت رو از اول بگو!





افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: سفر به گذشته
ارسال شده در: یکشنبه 17 شهریور 1392 21:48
نمایش جزئیات
آفلاین
بعد از خروج سالازار از سیکرت چمبر خود یا به عبارتی تالار اسرارش، بلافاصله روونا وارد میشود. این پیر مفلوک مار در آستین اینجا چه چیزی رو از ما قایم میکنه که انقدر اصرار داره اینجا دستشویی دخترامه نباشه؟

سپس تمام آجر ها را برای اطمینان از استجکام کافی وارسی میکند. بعد از تجسس، زمانی که به چیز خاصی دست پیدا نمیکند به دنبال سالازار در بنای نو ساخته میگردد. او در حالی که یک افعی زرد را دور گردن انداخته و دمش را با نوک انگشت بازی میداد و در راهرو های سوت و کور بنای نو ساخته ی هاگورتز قدم میزد یافت.
از طرفی عجله داشت خود را به او برساند از طرفی دیگر برای حفظ ابهت خود سرعتش را کاهش میداد.در دو سه قدمیه سالازار، روونا که هنوز گهی تند و گهی خسته میرفت و به طور پیوسته زیر لب به سالازار ناسزا میگفت، تعادل خود را از دست داده و با صدایی جیغ آهسته ای سالازار را متوجه خود ساخته و از گردن او خود را در دستان نیرومند (؟) سالازار رها میکند.
سالازار:
روونا:
مار:

سالازار بعد از اینکه میبیند منبع جیغی که اکنون در در آغوش خودش هست، رووناست با صدایی خشخش مانند گفت: " روونا؟ تویی؟"
و ناگهان کمر او را رها کرده و او را نقش بر زمین میکند. روونا که از این عمل وی به خشم آمده بود، با چهره ای درهم از روی زمین بلند شده و خاک را از روی ردای آبی اش میتکاند. سپس با چشمانی پر از کینه به او رو کرده و میگوید:
" باشه! ... قبول میکنم که دستشویی دخترانه را به قسمت دیگری منتقل کنیم."

سالازار با شنیدن این حرف ها سرش را بالا گرفته و لبخندی که موی بر تن سیخ میکرد برلباتش نشست.
همان لحظه که به روونا پشت کرده بود و به قصد پیوستن به گودریک و هلگا شروع به راه رفتن کرد که روونا از پشت سر به او گفت:
" ولی اینطور که شنیده شده، شب گذشته چندی از پسرا به قصد ایجاد اوقات تلخ برای دخترا و شیرین برای خود، چندین موجود بالدار و شش پا رو به آنجار راه داده بودند. من هم برای اطمینان از مرگ آنها یک سم پاشی اساسی راه انداختم که جدا از اون جانوران خونریز و مخوف و شبه اژدهایی که گویا سوسک نام دارن را میکشد، هر جانور بخت برگشته ای که نفس میکشد را هم از بین میبره. به طور خلاصه حتی ما هم نمیتونیم بریم اون تو، مگر با این!"
سپس یک معجونی را که در دست داشت بالا گرفت تا سالازار نیز آن را ببیند.

سالازار با نگرانی گفت:" چی؟ چی کردی؟"
روونا با لخند پرسید: "چیه سالازار؟ چی شده؟ کسی اونجاست؟ کسی قراره بره اونجا؟"
سالازار که اکنون سعی داشت خود را کنترل کند به ارامی گفت:" نه خب! هیچ کسی آنجا نیست. ولی من نقشه ی کلی مدرسه رو که معمارالدوله به من سپرده بود رو اونجا گذاشتم. باید سریع برم و بردارمش. لازمه!"

سپس معجون را با دستپاچگی گرفت و به سمت تالار اسرار خویش شتافت. در راه رسیدن به آنجا در ذهن خود کار هایی را که قرار بود انجام دهد مرور میکرد.
"یک باید باسی (باسیلیک) رو از اونجا بیرون بیارم. دو باید یه جای مناسب براش پیدا کنم. کجا پیدا کنم؟ اتاقم میشه؟ ... یعنی میشه موقتا تو اتاقم بمونه؟"

همچنان که سراسیمه به سوی تالار میدوید و نقشه میکشید غافل از اینکه معجونر که در دست داشت معجون حقیقت بود مقداری از آن را سر کشید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته و در انزوا می‌خورد و می‌تراشد. این دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش آمدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می‌کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آمیز تلقی بکنند.

هدایت
پاسخ به: سفر به گذشته
ارسال شده در: یکشنبه 6 مرداد 1392 10:45
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه: در این سفر شاهد این هستیم که چهار موسس هاگوارتز قصد ساخت هاگوارتزو دارن. روونا تصمیم میگیره که دستشویی دخترانه را دقیقا در ورودی تالار مخفیه سالازار بسازه. چهار جادوگر حیوون هایشان را انتخاب میکنند. سالازار با باسیلیسک میره به تالار اسرار.
___________________________________________________________
ادامه:
سالازار در تالار را محکم می بندد و شروع به غر زدن میکند: میدونستم این روونا یه تختش کمه. میخواد جلوی تالار مخوف من دستشویی بزنه اونم دخترونه :vay: . باید جلوشو بگیرم. غصه نخور باسیلیسک عزیزم صورتت جوش میزنه!

بیرون تالار

گودریک با عصبانیت گقت: پس این سالازار کو؟ هر وقت کارش داریم نیست :vay: .
هلگا با بی خیالی گفت: بدون اونم میتونیم خودمون کارامونو بکنیم.
و جادوگر و ساحره ها مشغول کار شدن.

دوباره توی تالار

سالازار نعره زد: به چشمای من نگا نکن. اگه من بمیرم تو برای همیشه اینجا زندونی میمونی.
باسیلیسک با ناراحتی به گوشه ای خزید.
- یه ذره اونورتر یه چشمه هست. میتونی از اونجا اب بخوری. یه هواکشم گذاشتم، اینم کنترل کولر! فقط باید دکمه قرمزرو فشار بدی. کاری نداری؟
باسیلیسک به دور پاهای سالازار پیچید و شروع به لیس زدن انها کرد.
- هی نمیخوام بمیری. پاهای من حدود بیست سالی هست که رنگ ابو ندیدن .
باسیلیسک خود را به سرعت عقب کشید تا از گزند پاهای سالازار دور بماند.
- دوباره میام اینجا تا غذا بیارم.
بعد از در تالار بیرون رفت و خود را در دستشویی یافت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
شیفته یا تشنه؟

مسئله این است!