جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

6 کاربر(ها) آنلاین هستند (4 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
6
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  43 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  159 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  169 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  278 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  192 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
ارسال شده در: چهارشنبه 24 آذر 1395 15:15
نمایش جزئیات
آفلاین
-اره. به نظر من یه راه دیگه هم داریم. می تونیم ... می تونیم...

همه مرگخواران و سیوجی موکی میوکی سوجی به طرف گوینده چرخیدند.

- خب؟

صدای وز وزی به گوش می رسید.
- مثلا میشه... هی من نمیتونم وقتی همه بهم زل زدن راه حل بدم. موهای دمم سیخ میشه و می شکنه!

گویندالین ناگهان به طرح های حاشیه لباسش علاقه مند شده بود.
- هی رفقا اون جوری به من نگاه نکنین. هیچ ایده ای ندارم. اصن من نبودم حرف زدم که! سیخو بود!
- گردن من ننداز!
- خب تو بودی دیگه!
- اهم... خانم ها؟ قرار بود یه راهی برای برای این دوست سبز پشممون پیدا کنیما!
- خودشه! یافتم! یافتم! یافتم

مجددا تمام مرگخواران سرشان را سیصد و شصت درجه چرخاندند تا ببیند فریاد از کجاست؟ که متوجه شدند کراب در حال زیر و رو کردن کیف آرایشش از یافتن یک سایه سبز رنگ ذوق زده شده است!

- خب! با ما نبود. با کارمون برسیم! من همچنان رای ام معجونه!
- نه! دقیقا با شما بودم. می تونیم... نه یعنی سوجی می تونه با اهدا کردن خز دمش, دل ارباب رو به دست بیاره!

میوکی سوجی یک قدم عقب رفت!
- قرار شد ارباب رو راضی کنید که من مرگخوار شم نه اینکه از اجزای بدن خودم استفاده کنید که...

میوکی نمیتوانست عقب تر برود. این را شاخه های ایستاده جاروی گویندالین به او فهماند. بنابراین چاره ای نداشت جز اینکه به کروات آرسینوس نگاه کند، که شروع به صحبت کرده بود.

- خب میوکی؟ تو به ما نگفتی ارباب رو از چه راهی راضی کنیم. تو گفتی ارباب رو راضی کنیم که درخواستتو قبول کنه. و راهش اینه که خزتو بهش پیش کش کنی.

میوکی سکوت کرد. مساله این نبود که میوکی خزش را بیشتر دوست داشت یا مرگخوار شدن را. پول گرفتن را بیشتر دوست داشت یا سی دی را یا خزش را. یا... میوکی صدایش را صاف کرد.
- ببینید ما می تونیم سر قیمت اون سی دی مذاکره کنیما!

مرگخوارها کمی به میوکی نزدیک شدند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گویندالین مورگن در 1395/9/24 15:18:58
ویرایش شده توسط گویندالین مورگن در 1395/9/24 15:22:54
تصویر تغییر اندازه داده شده


اینجا همه چی دراوجهـــ
جاییـــ که از همه بالاتره صاحب نداره
باید یاد بگیری فتحش کنی

*****

نزدیک غروب آفتاب است ...
و من...
صبح را دوست دارم


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
ارسال شده در: پنجشنبه 11 آذر 1395 22:19
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخواران داشتند به این فکر می کردند که یک روباه تا چه حد می تواند حیله گر و مکار باشد. سوجی رشته افکار آن ها را پاره کرد.

- تکلیف منو روشن کنید. پول می دید یا کاری می کنید که من مرگخوتر بشم؟
- یعنی چی؟! این چه وضعشه! مگه ما مسخره توییم بچه روباه؟!
- این دیگه ته بی انصافیه! من به شما حق انتخاب دادم تازه فکر کنم این تنها راهیه که دارید.
- انتخاب؟ این دیگه چه نوع انتخابیه؟
- پس معلوم شد گیاه ارباب واسه شما مهم نیست. باشه... انتخاب با خودتونه... من می رم ولی...
-نه نه نه! یه لحظه صبر کن ما باید مشورت کنیم.
***
- خب نظرتون چیه؟
- به نظر من همه اینا رو ولش روباهه رو دریاب. من که تو کف ش موندم. تو فکر اینم برم بپرسم وضعیت جنسیتش چه جوریاست؟

همه مرگخواران پوکر فیس وار به او خیره شدند.
- خب... حالا که فکر می کنم گیاه ارباب از ساحره بازیه من مهم تره.
بانز گفت:
- به نظر من راضی کردن ارباب سخته اگه بشه فقط یه کم پول...
- معجون ارباب راضی کن بدم؟

انگار حال نوبت هکتور بود که نگاه پوکر فیسی دریافت کند.

- باشه... ولی فقط یه قلپ...
- هکتور!
- خب پس همه تون موافقین که پیشنهادش رو قبول کنیم؟
-فکر کنم چاره دیگه ای نداریم.

خب پیشنهاد تو رو قبول می کنیم.
- باشه پس شما اول ارد رو راضی کنید بعد من بهتون سی دی رو می دم.

رز با اعتراض:
- ما چه طور به تو اعتماد کنیم؟
سوجی لبخند موزیانه ای زد:
بهتره بهم اعتماد کنید. مگه غیر از این کار راه دیگه ای هم دارید؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پالی چپمن در 1395/9/11 22:35:05
ویرایش شده توسط پالی چپمن در 1395/9/12 20:52:54
shine bright like a diamond!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
ارسال شده در: سه‌شنبه 9 آذر 1395 22:13
نمایش جزئیات
آفلاین
چشمان همه به میوکی سوجی خیره شد. و خیره شدن همانا و شروع زمزمه ها همانا!

-تو خجالت نمیکشی؟
-درخواست مرگخوار شدن دادی و بعد داری سی دی ای رو که برای سلامتی گیاه ارباب میخریم به ما میفروشی؟
-اونم به قیمتی گزاف؟!
-بدون شرم و حیا؟
-این پول سه روز میکاپ منه.

نگاه هایی که به میوکی خیره شده بود، به سختی از او کنده و به کراب خیره شد.

-تو خجالت نمیکشی؟
-بحث سلامتی گیاه ارباب و در نتیجه، خود ارباب وسطه و تو حرف از میکاپ میزنی؟
-اگه این بحث وسط نبود هم باید خجالت میکشیدی!
-بدون شرم و حیا؟

کراب در حالی که از این همه خلاقیت در عجب بود، سعی کرد اشکی را که در چشمانش جمع شده بود فرو نریزد. ریمل که به این ارزانی ها نبود!

نگاه ها وقتی از کراب خسته شد مجددا به طرف میوکی برگشت.

-حالا با کمال میل اون سی دی رو در اختیار ما میذاری؟

میوکی روباه بود...اسکل که نبود! دمش را از پشت خم کرد و به جلوی صورت آورده سرگرم خاراندن چانه اش شد.
-خب...حالا که فکر میکنم...میبینم...آره! حق با شماست.


صدای هلهله و پایکوبی مرگخواران به هوا بلند شد.

-ولی یه شرط داره.

صدای هلهله و پایکوبی مرگخواران خفه شد!

-اینه که...کاری کنین که ارباب درخواست مرگخواری منو در جا قبول کنن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
ارسال شده در: یکشنبه 7 آذر 1395 21:58
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخواران با دودلی نگاهی به همدیگه می‌ندازن. پذیرفتن ریسک جمع کردن سکه‌ها به امید اینکه لپرکان نباشن بسیار خوشایند بود.

- الکی دلتونو خوش نکنین. من شاهد ماجرا بودم. می‌دونم اونا ممکنه لپرکان باشن، پس ازتون نمی‌پذیرمش. مگه اینکه اونقد وقت داشته باشین که بیست و چهار ساعت منتظر بمونین تا مشخص شه لپرکان بودن یا نه.

صدای ضعیف قلب نداشته‌ی گیاه محبوب لرد تو سر تک‌تک مرگخوارا می‌پیچه. اونا بیست و چهار ساعت وقت نداشتن. بنابراین تعدادی از مرگخوارا با بدخلقی سکه‌هایی که جمع کرده بودنو رو زمین رها می‌کنن. ولی بعضیشون قایمکی اونارو تو جیبشون جاسازی می‌کنن. به هر حال امید بر مرگخواران عیب نبود!

- برمی‌گردیم سر پله‌ی اول. زودباشین پولاتونو بریزین وسط.

همون موقع صدای هوهوی جغدی توجه همگان رو به خودش جلب می‌کنه. جغد نامه‌ای رو روی میز می‌ندازه و به سرعت از همون راهی که اومده بود برمی‌گرده و می‌ره.

- اوه... اینجارو نگاه کنین! فرم درخواست مرگخواریه.

نیازی به هیچ توضیحی نبود. تمام مرگخواران تا ته ماجرارو خونده بودن. می‌تونستن جیب درخواست‌دهنده رو با این وعده که به لرد تعریفشو می‌کنن تا اونو بپذیره، خالی کنن.

در همین حین که هکتور از حواس‌پرتی مرگخوارا در جهت جمع کردن سکه‌هاش استفاده می‌کرد، رودولف با یک قمه‌ش نامه‌رو به هوا پرتاب می‌کنه و با قمه‌ی دیگه‌ش پاکت نامه‌رو پاره می‌کنه.

محتوای نامه پروازکنان پایین اومده و یکراست وسط دست باروفیو فرود میاد. خوندن نام درخواست‌دهنده همانا و گرد شدن چشمان باروفیو نیز همانا.

- میوکی سوجی درخواسته ره داده.

و مرگخوارا نمی‌دونستن که این خبر خوبیه... یا بد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
ارسال شده در: پنجشنبه 27 آبان 1395 23:13
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

گیاه مورد علاقه لرد سیاه داره خشک می شه. چیزی که بهش احتیاج دارن چند قطره اشک قدرتمند ترین جادوگر حاضر در محل هست. ولی در آوردن اشک لرد به این سادگیا نیست.
در حالی که رز سرگرم ماساژ قلبی گیاهه، مرگخوارا سعی می کنن لرد رو ناراحت کنن. ولی بی فایده اس. تا این که میوکی سوجی وارد می شه و ادعا می کنه سریالی(سال های دور از خانه. داستان دختری که خانوادش اونو با یه کیسه برنج عوض می کنن) داره که مطمئنا اشک لرد رو در میاره.
ولی قیمت سریال زیاده!

......................

-رودولف؟ تو پولداری...زود باش. هر چی داری رد کن بیاد.

رودولف به خودش اشاره کرد.
-آخه من لباس دارم که جیب داشته باشم که پول توش باشه؟

آرسینوس در حالی که با دست چپش به شکل نامحسوسی مقداری سکه زرد رنگ را داخل ماسکش جاسازی می کرد گفت:
-قرار نیست همه پولا تو جیبمون باشه که. همگی می دونیم تو صندوق گرینگوتزت چه خبره.

لینی راحت و آسوده در اتاق پرواز می کرد. او واقعا پولی نداشت! شب ها روی برگ های رز می خوابید و روز ها از کرم های داخل گلدان تغذیه می کرد.

هکتور سخاوتمندانه سکه ای نقره ای روی میز گذاشت. طوری که همه متوجه این حرکت داوطلبانه اش بشوند. ولی اشتباه بزرگی کرد! کل هیکلش در اثر هیجان ناشی از این بخشندگی، ناخودآگاه به لرزه در آمد. و یک خروار سکه از داخل آستین ها و جوراب و لابلای موها و سوراخ های دماغش روی زمین ریخت.

-ای نامرد پست فطرت. داشتی ثروتت رو از ارباب دریغ می کردی؟

هکتور اشک ریزان به طرف سکه هایش خیز برداشت.
-نکنین! این کارو نکنین. اونا حاصل سال ها معجون سازی و معجون فروشیه. معجون سکه دهنده بدم بهتون؟ سکه هامو پس بدین...یا...ندین!

تغییر عقیده ناگهانی هکتور باعث شد، مرگخوارانی که حریصانه سرگرم جمع کردن سکه ها بودند متوقف شوند. هکتور زیاد هم نگران به نظر نمی رسید.
-همشون لپرکانن...انتظار نداشتین کسی برای معجونای من -که البته خیلی هم خوب کار می کنن- سکه واقعی بده که؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
ارسال شده در: سه‌شنبه 18 آبان 1395 15:16
نمایش جزئیات
آفلاین
-بانز!پول بده این فیلمه رو بخریم!
-من دیده نمیشم.
-تو دیده نمیشی. پولت که دیده میشه. زود باش دست به جیب شو.
-مشکل اینجاس که جیبمم دیده نمیشه. من الان نمیتونم جیبمو پیدا کنم.

سوجی سی دی رو سفت و سخت گرفته و با چشمای مشکوک به این طرف و اون طرف نگاه میکنه که مبادا یهو یکی بپره و سی دی رو از دستش بگیره.
رودولف متوجه میشه که بانز خسیس تر از این حرفاس و اگه بانز یه فرد عادی بود رودولف در اون لحظه دنبالش میکرد. ولی کسی رو که دیده نمیشه، نمیشه دنبال هم کرد. برای همین رودولف دست به دامن بقیه میشه.
-ملت پولاتونو رو کنین ببینم. سوجی...قیمت این سی دی چنده؟

سوجی نگاه تحقیرآمیزی به رودولف میندازه.
-سی دی نیست و دی وی دیه. اونم چند تا. سریاله عمو! فیلم که نیست. خیلی هم قدیمی و باارزشه. این دم پشمالوی منو میبینی؟این دمو بفروشم نمیتونم بخرمش! دویست و سی و سه گالیون و پنج ناته.

برق از سر مرگخوارا میپره.
-دویست و...
-سی و سه گالیون؟

سوجی تصحیح میکنه: و پنج نات! تا نات آخرشم ازتون میگیرم!

مرگخوارا مجبور بودن دست به جیب بشن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!
پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
_ هیییعش دُمــَـــم هیییییعش
_ آی پــــــام!
_ دستـــــم! مـــامـــان!
_ریشــــم!
_ گوشـــــم!
_ ببخشید...آخ معذرت...واقعا شرمنده...اوپس ندیدمش پام رفت روش!

بقیه مرگخواران سالم در سالن با حیرت به دخترک چشم بادومی ناشناسی که به محض ورود، نصف حُضار را دچار صدمه کرده و مشغول ابراز پشیمانی بود، خیره شدند.

بلاتریکس دستش را به کمرش زد.
_ نام، نام خانوادگی و قصدت از دخول به سوژه...وگرنه آوادا...

دختر گوش های روباهی اش را سیخ کرد و سریع پاسخ داد:
_ میوکی سوجی؛ از آخر به اول بخونین شما... فی...فیلم آوردم بفروشم...اصلٍ اصل... جدایی آرتور از مالی 2018...سکوت گرگینه ها...یه فیلم گریه دار هم تازه برام آوردن...

مرگخواران با چشمانی که مردمکشان شکل قلب شده بود، به هم خیره شدند.
رودولف دست هایش را به هم مالید و رو به لرد سیاه کرد.
_ سرورم شما به فیلم خیلی علاقه داشتین؛ نه؟
_ نه!
_ سرورم به نظرمـ...
- حالا که خیلی اصرار میکنین، یکی میخریم.

چند تن از مرگخواران دور سوجی حلقه زدند.
- فیلم هندی چی هس تو بساطت؟
_ اون فیلم مشنگیه رو داری؟ شعله؟
_ گریه دار ترین فیلمی که داریو رد کن بیاد.

سوجی دمش را تکان داد و لبانش را با حالتی متفکر جمع کرد. بعد مدتی اشک در چشمانش جمع شد.
_ یه سریال دارم اسمش سال های دور از خانس. یه ساحره بود توش...اوشین ... بدبختو با یه کیسه برنج عوض میکنن...

دهان سیوروس مانند یک خط صاف شد.
_ فک نکنم رو ارباب تاثیر بذاره...
_ مطمئن باشین تضمینیه...گارانتیم داره.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط میوکی سوجی در 1395/8/9 11:23:03
ویرایش شده توسط میوکی سوجی در 1395/8/9 11:23:50
ویرایش شده توسط میوکی سوجی در 1395/8/9 20:11:17
ویرایش شده توسط میوکی سوجی در 1395/8/9 20:12:37
پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
ارسال شده در: پنجشنبه 6 آبان 1395 15:25
نمایش جزئیات
آفلاین
- چرا همه شما به صورت مبارک ما خیره شده اید؟

جمعیت مرگ خوار ها با تعجب به لرد سیاه زل زده بودند. این امکان نداشت. صورت لرد خشک خشک بود دریغ از یک قطره اشک.

سوروس نگاهی به لوسیوس کرد و گفت:

- چرا اشکش در نیومد.

- شاید پیازش چینیه.

نارسیسیا نگاهی سرشار از تاسف به همسرش کرد و با تکبر خاصی گفت:

- مگه پیازم چینی میشه؟ تازه اگه چینیم بود پس چرا چشمای ما پر از اشک شد؟

- شاید باید از خودش بپرسیم.

- نه عصبانی می شه من که دوست ندارم کروشیو بخورم.

- خب شاید راه دیگه ای وجود باشه؟

- مثلا چه راهی؟

- نمی دونم. شایدم اشکش نامرئیه.

- سوروس چطوره تو ازش بپرسی؟

- سرورم یک سوال برای من پیش اومده؟

- بپرس ولی اگه بی ربط باشه یه کروشیو می زنیم پشت بندشم آواداکدوارایه رگباری بهت می زنیم.

- قربانتان شوم شما الان هیچ حس ندارید؟

- یعنی چی؟ مثلا چه حسی؟ نکنه دوربین مخفیه؟

- نه سرورم. مثلا سوزش چشم ندارید؟

- نه چرا باید داشته باشیم؟ سرکاریه؟ نکنه ........

- نه سرورم نه تورو خدا رحم کنید.

- اصلا چرا همه شما شرشر دارید اشک می ریزید؟

- خب سرور عزیز پیاز باعث میشه اشک دربیاد.

- ما که تابه حال اشکمان در نیومده.
ملت مرگخوارا:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
مالفوی بودیم وقتی مالفوی بودن مد نبود!
پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
ارسال شده در: جمعه 30 مهر 1395 14:16
نمایش جزئیات
آفلاین
- وینکی؟ هوی وینکی با توام.

با فریاد رودولف، ابر تخیلات وینکی به همون سرعتی که ایجاد شده بود پودر شده و به نیستی می‌پیونده. وینکی با تکون شدیدی از جا می‌پره و بلافاصله با صدجفت چشم رو به رو می‌شه که مستقیم بهش زل زده بودن.

وینکی با اشتیاق مرگخوارارو یکی یکی رد می‌کنه تا اینکه به لوسیوس می‌رسه. نگاه پر از امید و آرزوی وینکی برای به حقیقت پیوستن تصوراتش، روی لوسیوس متوقف می‌شه و مشتاقانه در انتظار شنیدن "اه. اصلا پیازارو بذار اینجا خودم پوست می کنم." بود. اما هرچه در انتظار نشست چنین دیالوگی هرگز از دهن لوسیوس خارج نشد. وینکی به قانون جذب ایمان داشت. اما تصورات شیرین وینکی که مسئولیت پوست کندن پیازها از رو دوشش برداشته می‌شه و به دوش لوسیوس و سایر مرگخوارا میفته، در حد همون تصور باقی موند و هرگز به واقعیت تبدیل نشد. دیگه قرار نبود وینکی بره و سه ساعت بعد برگرده. وینکی ایمانش رو نسبت به این قانون از دست می‌ده.

بنابراین وینکی با ناامیدی آهی می‌کشه و در حالی که حس می‌کرد بر اثر سنگینی نگاه سایرین چند ده کیلو از وزنش کم شده، بند و بساط پوست کندن پیاز رو در نزدیک‌ترین گوشه‌ی ممکن به لرد پهن می‌کنه و مشغول پوست کندنشون می‌شه.
- وینکی کلی کار داشت. وینکی جن مکرور.

چند دقیقه بعد:

اتاق پر شده بود از رایحه‌ی نه چندان خوشایند پیاز. در کنار آن جویباری که از اشک مرگخواران در کف اتاق جاری شده بود، نکته قابل توجه‌تری بود.

اما این نکات فرعی و حتی قابل توجه، چیزی نبود که مرگخواران به دنبالش باشن. بلکه اونچه که اهمیت داشت، اشک‌های لرد بود که باید جاری می‌شد. مرگخواران با چشم‌هایی که همچنان اشک از اون سرازیر بود به لرد زل می‌زنن. اگه قرار بود لرد اشکی به خاطر پیاز بریزه، الان وقتش بود...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
ارسال شده در: دوشنبه 26 مهر 1395 21:16
نمایش جزئیات
آفلاین
-چرا پیش ارباب کند؟

-که اشک ارباب در بیاد.

-چرا اشک ارباب دربیاد؟

-که بدیمش به گیاه ارباب.

-چرا به گیاه ارباب بدیم؟

-خیلی بی مصرفی.

-چرا بی مصرف؟

لرد: چرا کارتو شروع نمی کنی؟ اعصابم رو نابود کردی. بزنم کروشیو را ؟

-چرا بزنی کروشیو را؟رد از

لوسیوس: اه. اصلا پیازارو بزار اینجا خودم پوست می کنم .

ملت مرگخوار:

خود لوسیوس هم نفهمید چی گفت.

وینکی: دستت درد نکنه. من رفتم. 3 ساعت دیگه میام تحویل بگیرم . خدافظ .

وینکی پشت در: خخخخخ . عجب احمقایی . نفهمیدن اسکولشون کرده بودم.

دارک لرد از پشت در: هووی وینکی .

-جانم قربان؟

- فراموش نکن من ذهن افراد تا شعاع 100 متریمو می تونم بخونم. کاری نکن که آخرش کروشیو رو بخوری ها.

-رو چشم ارباب.

در اتاق مرگخوارا:

لوسیوس: خب حالا با این همه پیاز چه کنیم؟

سوروس : هر کی خربزه می خوره پای لرزشم می شینه.

دارک لرد : ما می گوییم هر نفر یه دونه پیاز درست رو به روی ما پوست بکنه که پدر این لوسیوس با این سخن گوهربارشان هم در نیاید و بهمان نخندد. کیا موافقن؟

هیچ کس به جز خود لوسیوس دستش را بلند نکرد.

-خب ما که موافق بودیم پس تصویب شد.

ملت مرگخوار: :vay: :vay: :vay:

-چیه کسی مشکلی داره؟ اصلا شما بی مصرفا اشک نداشته ی ما را می خواهید چه کار؟ و یه سوال مهم تر. چرا ما داریم با شما ها همکاری هم می کنیم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لوسیوس مالفوی در 1395/7/26 21:29:33
اصالت و قدرت برای لحظه اوج ! به یک باره خاموشی ما برای دگرگونی شما ...

بهتر است به یک باره خاموش شد تا ذره ذره محو شد ...


شرارت ماسک های زیادی رو میزنه.
اما هیچ کدومش بدتر از تقوا نیست.