جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

6 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
3
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  107 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  225 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  226 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  312 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  216 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: كافه سه دسته جارو
ارسال شده در: یکشنبه 7 آذر 1395 15:41
نمایش جزئیات
آفلاین
تام جوان نگاهی به رودولف لسترنج انداخت.
_ چطور جرئت می کنی خانمی به این محترمی رو بزنی؟

قلب بلاتریکس از جا کنده شد.

_ با من بودی جوجه؟
_ اصلا تو می دونی من...
تام حرفش را خورد. او می دانست که برای ابتدا کار نباید خشونت به خرج دهد.
_ آقای محترم! این خانم زیبا چند لحظه پیش به مطب من مراجعه کرد و مشکلش رو برای من تعریف کرد. من به شما پیشنهاد می کنم که به اتاق من بیاین و...
_ حتما این کارو می کنیم آقای دکتر!
_ تند نرو زن! ما تو زندگیمون مشکلی نداریم.
_ چطور می گی نداریم؟ من و تو انقدر مشکل داریم که حسابش از دستم در رفته.
_ هر طور باشه من نمی زارم یه دکتر زپرتی بخواد مشکل منو حل کنه.

تام جوان از عصبانیت زبانش را گاز گرفت.
_ رودی! به خاطر من! لطفا.
رودولف که دید حریف این ساحره یک دنده و لجباز نمی شود شانه هایش را بالا\ انداخت و گفت:
_ باشه اما اگه راه کارهاش مزخرف بود من می دونم با تو این دکتر...
قبل از این که رودولف بتواند حرفش را تمام کند، تام به آرامی وردی را زمزمه کرد.
_ آخ! این پشه ها جدیدا چقدر بد نیش می زنن.
_ خب بریم؟
_ بریم آقای دکتر.

تام رودلف و بلاتریکس را به مطبش هدایت کرد و نکته هایی درباره زندگی مشترک به آنها گوشزد کرد. کلمات آنقدر خوب بیان می شدند که تام یک لحظه به این فکر افتاد مرگخواری را رها کند و برود مطب بزند. حتی رودولف هم از راه کارهای تام خوشش آمده بود.
_ آقای دکتر من و رودولف به این نتیجه رسیدیم که دعوا رو کنار بزریم و مثل زوجی با وقار با هم زندگی کنیم. فردا هم تمام خاندان بلک رو پیشتون میارم. ازتون متشکرم.
_ وظیفه م بود! فقط قبل از این که برید باید یه چیزی رو دستتون تتو کنم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پالی چپمن در 1395/9/7 15:44:50
shine bright like a diamond!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: كافه سه دسته جارو
ارسال شده در: سه‌شنبه 18 آبان 1395 13:39
نمایش جزئیات
آفلاین
- راستی آقای دکتر میشه خانوادگی خدمت برسیم؟
- تام جوان که از خدایش بود گفت:
- بله حتما خانم والده هم تشریف بیارن اصلا می خواین کل ایل تبار بلک بیارین؟
- لطف دارین آقای دکتر ای به چشم. فقط میشه بگم هزینه ش چه قدره؟
- مگه می شه از خانم باشخصیتی مثل شما پول گرفت؟
لپهای بلاتریکس گل انداخته بوددند.
- شما تاج سر مایید آقای دکتر. پس فعلا.
- خداحافظ .

همانطور که بلاتریکس به سمت خانه حرکت می کرد با خود می گفت:
- وای .....چه دکتر باکمالاتی بود. خداکنه مجرد باشه. اگه مجرد باشه از رودولف طلاق می گیرم می رم باهاش ازدواج می کنم. نکنه نیاد خواستگاریم...... اصلا نکنه زن داشته باشه.
بلاتریکس در هپروت بود که ناگهان با یک عدد لوپین برخورد کرد.
- هوی حواست کجاست؟
- وای ببخشید.
- چرا با این عجله؟ کجا میری؟
- کافه سه دسته جارو.
- چه خبر شده؟ من تازه از اونجا اومدم. خبری نبود.
- آلبوس دامبلدور نذری پخش می کنه.
- مناسبتش چیه؟
- سالروز مرگ مرلین.
- حالا چی میدن؟ قیمه؟
- نه بابا. کوبیده می دن.
بلاتریکس که از وقتی شوهر کرده بو د کوبیده نخورده بود گفت:
- اه پس منم میام.

لوپین و بلاتریکس با هم رفتند تا نذری بگیرند. که با صحنه ای بس عجیب مواجه شدند.
- هوی کجا همه کوبیده ها مال منه.
این صدای رودولف بود که قمه اش را می چرخاند.
- من اول از همه اومدم پس همه شون مال منه.
که ناگهان چششمش به بلاتریکس افتاد.
- تو اینجا چیکار می کنی ضعیفه؟مگه بهت نگفتم حق نداری از خونه در بیای بیرون.
- تو اینجا چی کار می کنی؟
- کسب حلال! اومدم برای تو بچه مون نون دربیارم!
- ما که بچه نداریم!
- خب حالا! چه فرقی می کنه؟ بیا بریم من دیگه از خیر کوبیده ها گذشتم. بیا بریم که تو خونه کارت دارم.
- من نمی یام.
- بله بله نفهمیدم چی شد؟
- گفتم نمی یام.
- به شوهرت زبون درازی می کنی؟
و می خواست با قمه اش به فرق بلاتریکس بکوبد که ناگهان دستی دستش را گرفت.
بلاتریکس با شوق گفت:
- آقای دکتر!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دراکو مالفوی در 1395/8/18 13:42:49
مالفوی بودیم وقتی مالفوی بودن مد نبود!
پاسخ به: كافه سه دسته جارو
ارسال شده در: دوشنبه 25 مرداد 1395 17:54
نمایش جزئیات
آفلاین
به نام او
درود

خلاصه : تام ریدل جوان مشغول تأسیس گروه مخوفش یعنی «مرگخواران» است. او تا کنون یک جوجه مار یافته و یک لوگو برای گروهش طراحی کرده (علامت شوم). در سویی دیگر آلبوس نیز ققنوسی یافته و سر گذر هاگزمید ایستاده تا عضوی برای محفل بیابد. بلاتریکس که از خیانت های رودولف عاصی شده می خواهد از او انتقام بگیرد و تام ریدل را در سه دسته جارو می بیند ...

آدم ها می خواهند خودشان را تعریف کنند. هر چه ساده تر و واضح تر تعریف کنند راحت ترند. بعضی موقعیت ها دردناک است، چون آدم خودش را مطابق تعریف قبلی حس نمی کند یا تعریفی برای خودش پیدا نمی کند و تا وقتی که آیینه ای رو به روی آدم قرار ندهند، قیافه ی ما می تواند هر چیزی باشد. اما رو به روی آیینه تعریف ها با مرز روشن و ثابت قرار می گیرند ...

- بهم بی توجهی می کنه. منو سوار یه تسترال هم نمی کنه برم بگردم. مجبورم می کنه چادر گل گلی بپوشم. قبلن مرتب قربون صدقه ی کمالاتم میرفت، ولی الان چی؟ ای آقا! با اون خانواده ی عقب افتاده ش! من اگه اسم یه مرد نامحرمو جلوش ببرم سرخ و سفید می کنه خودشو و قهر میکنه از خونه میزنه بیرون پی الوالتی هاش. ولی خودش چی؟ یکیو میگه خواهر اصغره، یکی سوشال فرنده، یکی اکونومیک فرنده، یکی دوست فرهنگی شه، یکی دوست علمی شه! همه ش هم میگه دیشب سفر علمی بودم! ای بر ذات هر چی ناموس دزده لعنت ...

تام ریدل به چشم های بلاتریکس خیره شده بود، ولی اصلاً گوش نمی کرد. داشت فکر می کرد که هدف واقعی اش از خواستن قدرت چیست؟ چه کاری می خواهد دقیقاً بکند؟ چه مسخره بازی ای است راه انداخته؟ برای چی؟ چار تا ماگل بکشد؟ دو سه تا پل نابود کند؟ صرفاً اوج سیاه بودنش این باشد که گندزاده ها را به روز سیاه بنشاند؟ چه فرقی به حال دنیا می کند چارتا ماگل اینور و آنور؟ خب اگر مسئله فقط گندزاده هاست بهتر نیست با روش های مسالمت آمیز تری جلو برود؟ هیچ جوابی نداشت. اینقدر بدش می آمد از این بخش عاقل ذهنش! همیشه نمی گذاشت از هیچ کاری لذت ببرد. می خواست چوبدستی اش را روی سرش بگذارد و طلسم شکنجه را سمت کله ش بفرستد که ...

- ار ... ار ... مرسی ک بغل تو بهم دادی ... ار ... ار ... باب ... بابا ...

و بلاتریکس خودش را در آغوش ریدل جوان انداخت. ریدل با بی میلی اورا تحمل کرد و چند ضربه ای به پشتش زد، سپس از جیبش کارت ویزیتی در آورد :

دکتر تام ریدل، پزشک متخصص امور حیوانی انسانی، دارای مدرک دکترا از خیابان های لندن ( بهترین دانشگاه ها ) با تضمین ِ اجباری، مکان : کافه ی سه دسته جارو، میز آخر



- حتمن با شوهرت بیا، یه سری تکنیک های مشاوره ای بهتون یاد میدیم که با اون ها از پس همه چی بر میاین.
- حتمن میارمش. آقای دکتر عمل های زیبایی چی پیشنهاد می کنین؟ این بینی من پولیپ ه.
- این دیگه پولیکاس! بیار درستش می کنم!


در پناه او
بدرود

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گلرت گریندل‌والد در 1395/5/26 0:07:16
[هعی]
... می ترسم از یاد ببرم اسمت را
به سان شاعران که می ترسند از یاد ببرند
آن کلمه را
که زاده شد از شکنجه ی شب
آن کلمه را
که می نماید همتراز خدا
اما
همیشه به یاد خواهم داشت جسمت را
اما همیشه دوست خواهم داشت
جسمت را
اما همیشه پاس خوهم داشت جسمت را
بدان سان که سربازی
جنگش درهم شکسته
بی کس و بی مصرف
پاس می دارد
تنها پای برجای مانده اش را ...

[/هعی]
پاسخ به: كافه سه دسته جارو
ارسال شده در: سه‌شنبه 15 تیر 1395 01:28
نمایش جزئیات
آفلاین
بلاتريكس مي خواست براي انتقام از رودولف هم كه شده است به جبهه اي به اسم محفل ققنوس، که هنوز دنبال عضو بود، بپيوندد. بلاتريکس بعد ها به خاطر حتى خطور اين فکر به ذهنش، چندين بار موهاى فرفرى اش را محکم کشيد.

بلاتريکس داشت مى رفت که با دامبلدور دست دوستى بدهد، بلاتريكس داشت آينده اش را نابود مي كرد، بلاتريكس داشت خاله ي معنوي ويزلي ها مي شد، بلاتريکس داشت فرزند دامبلدور مى شد که ناگهان فرد بلند بالا و چشم و ابرو مشکى اى را از دور ديد. قلب بلاتريکس مثل گنجشک داخل ساعت، از قفسه ى سينه اش آمد بيرون، شکلک قلب را نشان داد و بازگشت. موهاى فرفرى اش به شکل قلب درآمدند. لپ هايش گل انداختند.

بلا يک نگاه به قيافه ى دامبلدور با بينى شکسته، عينک هلالى، ريش داع.شى انداخت و بعد يک نگاه به فردى که از دورتر ديده بودش. قد بلند، موهاى مشکى و حالت داده شده، بينى خوش فرم.

بلاتريکس دست دوستى اش را از مقابل دامبلدور عقب کشيد. دامبلدور نااميدانه اسم بلاتريکس را از ليستش خط زد.

چند قدم جلوتر، در واقع آن تام ريدل جوان بود که بلاتريکس عاشقش شده بود. تام مدام ليستش را بالا و پايين مى کرد اما جز مار کوچکش که توى جيبش وول مى خورد و نشان گروهى که نقاشى کرده بود، هيچ کس عضو گروهش نبود.

- سلام. دستتون كاغذ هست؟ دنبال آدرس مى گرديد؟ من بلاتريکسم. کمکتون کنم؟

تام اولين عضو را بايد وارد گروهش مى کرد.
- اوه بله گم شدم.
-

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Do you hate people
I don't hate them...I just feel better when they're not around


پاسخ به: كافه سه دسته جارو
ارسال شده در: یکشنبه 13 تیر 1395 19:04
نمایش جزئیات
آفلاین
اما همين كه آن پسر چشمانش را از روي برگه ها برداشت و سرش را بلند كرد، بلاتريكس با ديدنش هوشيار شد. انگار نه انگار كه همين چند دقيقه ي پيش چندين بطري با دوز بالا خورده بود.

- ريگولوس تويي؟ خيلي وقته نديدمت!

- بلاتريكس؟

- سلام رفيق قديمي. حال و احوال؟

- ممنون، تو اينجا چيكار ميكني؟

- جريانش خيلي مفصله. حالا بعدا واست توضيح ميدم. چه كارا ميكني؟ چطوري اينقدر جوون شدي؟

- راستش يكم از معجون هاي جواني آرسينوس رو كش رفتم. ولش كن اين حرفا رو، بيا بريم واسم تعريف كن ببينم اينجا چيكار ميكني؟

ريگولوس و بلاتريكس هر دو از كافه خارج شدند. در راه همينطور كه بلاتريكس داشت درباره ي مشكلاتش با ريگولوس صحبت ميكرد، با شنيدن صدايي هر دو متوفق شدند.

- محفل ققنوس مياي؟ خيلي حال ميده ها! ضرر نميكني. مجاني تعليمت ميدم.

آن دو باشنيدن اين صدا بسيار تعجب كردند.

- اين صداي دامبلدور نيست؟

- چرا... فكر كنم خودش باشه.

آنها كه بسيار كنجكاو شده بودند به سمت صدا رفتند و با ديدن دامبلدور كه يك زنجير به دست گرفته بود و هي آن را ميچرخاند چشمانشان بيش از حد مجاز باز شد.

- پروفسور دامبلدور؟!

دامبلدور با صداي بلاتريكس كه از روي حيرت او را صدا ميزد، به پشت سرش نگاه كرد.

- بلاتريكس؟ ريگولوس؟ شماها اينجا چيكار ميكنين؟

- آلبوس خودتي؟ اينا چيه داري بلغور ميكني؟ محفل ققنوس؟

- راستش، ارباب شما داره تجديد قوا ميكنه. منم كه نميتونستم وايستم اون هركاري كه دوست داره، بكنه، واسه همين شروع كردم به راه اندازي يك محفل.

- مطمئني ارباب داره تجديد قوا ميكنه؟

- آره... دروغم چيه! بعدشم، مگه شما ها خبر نداشتين؟

بلاتريكس زير لب زمزمه كرد:
- اي رودولف نامرد. حتما خبر داشته هيچي به من نگفته.

- چيزي گفتي بلاتريكس؟

بلاتريكس با صداي ريگولوس به خود آمد و گفت:
- نه نه. چيز خاصي نبود. راستي آلبوس، تونستي كسي رو وارد محفل بكني؟

- راستش هنوز نه. هيچ كس نميدونه محفل ققنوس چي هست! وقتي بهشون ميگم بياين محفل، فكر ميكنن ديوانه شدم. مشنگن ديگه، كاريش نميشه كرد.

بلاتريكس لبخندي شيطاني زد. به نظرش اين بهترين راه بود كه ميتوانست از آن رودولف نامرد انتقام بگيرد. پس با صداي بلندي گفت:
- خب عيبي نداره. من ميشم اولين عضو محفل ققنوس.

-

-

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جینی ویزلی در 1395/4/13 22:52:19
قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور.


هیچ وخ یه ویزلی رو دست کم نگیر. مخصوصا اگه از نوع تک دختر خاندان باشه

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: كافه سه دسته جارو
ارسال شده در: یکشنبه 13 تیر 1395 10:04
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه: تام ریدل جوان مشغول تأسیس گروه مخوفش یعنی «مرگخواران» است. او تا کنون یک جوجه مار یافته و یک لوگو برای گروهش طراحی کرده (علامت شوم). در سویی دیگر آلبوس نیز ققنوسی یافته و سر گذر هاگزمید ایستاده تا عضوی برای محفل بیابد.

تصویر تغییر اندازه داده شده


زن جوان به چهره‌ای برافروخته وارد خانه شد و در را پشت سرش محکم به هم کوبید.

- تف به غیرتت!

عینک دودی بزرگی که نیمی از صورتش را پوشانده بود را از چشم برداشت و به گوشه ای انداخت.

- بی شرف بی لیاقت!

چادر گل گلی سفیدش را از سر کشید به زیر پا انداخت.

- خاک تو سر من!

کفش‌هایش را درآورد و با پرتاب یک لنگه، تصویر خودش در لباس سفید و با لنگه دیگر، قاب عکس کناری که تصویر مردی در آن نمایان بود را شکست.

- حیف جوونیم!

روی مبل ولو شد و زد زیر گریه ... مدّتی زار زار گریست در حالی که لابلای هق‌هق‌هایش با خودش حرف می‌زد.

- هی هر روز می‌رم باشگاه ... با بچّه‌ها می‌ریم بولینگ عبده ... می‌رم مأموریت ... من تسترالو بگو ... من تسترالو بگو که نفهمیدم و حرفاشو باور کردم ... تسترال بودم که این همه سال نشستم کنج خونه جوونیمو ریختم به پات ... فکر کردی من نمی‌تونم؟ بر و رو دارم که دارم ... صد تا خواستگار بهتر از تو داشتم ...

زن از جا برخواست و اشک‌هایش را پاک کرد. دیگر اثری از غم در چهره‌اش دیده نمی‌شد، شعله‌ی آتش انتقامی که در دلش روشن شده بود به وضوح در چشم‌هایش نمایان بود.

زن به اتاقش رفت و مدّتی بعد با ظاهر کاملاً متفاوتی خارج شد. خشم چهره‌اش حتّی از پشت انبوه لوازم آرایشی روی صورتش نیز دیده می‌شد. به جای چادر گل گلی‌اش یک دست لباس مجلسی مشکی رنگ پوشیده بود و موهای همیشه لختش فر شده بود. یک جفت کفش پاشنه بلند پوشید و در حالی که در حفظ تعادلش هنگام راه رفتن مشکل داشت با حالتی که دست کمی از جنون نداشت، برای تلافی از خانه خارج شد. تلافی خیانت‌های مکرّر و ناپاکی چشم رودولف.

تصویر تغییر اندازه داده شده


کافه سه دسته جارو مملو از جمعیت بود. بلاتریکس که پس از نوشیدن چندین بطری با دُز بالای کره تلو تلو می‌خورد اندکی چشم گرداند و متوجّه پسر جوان جذّاب و دلربایی شد که کنج کافه نشسته بود و بی توجّه به اطراف به کاغذ پوستی مقابلش نگاه می‌کرد.

- اهم ... تنهایین؟ می‌تونم به یه نوشیدنی کره‌‌ای دعوتتون کنم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I'm sick of psychotic society somebody save me


پاسخ به: كافه سه دسته جارو
ارسال شده در: یکشنبه 13 تیر 1395 06:29
نمایش جزئیات
آفلاین
دفتر تبلیغاتی

- و خب ترجیح میدم همه اون حس قدرت و مرگ که توضیح دادم از دهنش بزنه بیرون. یعنی مثلا از گوشها و دماغش نباشه. میدونی که گوش اصلا چیز جالبی نیست. ممکنه جن های خونگی علیه ما شورش کنن بخاطر اینکه بزرگترشو دارن و دماغِ گابلینها هم در این زمینه حرف اول رو ..

تام ریدل که بسیار جوان بود، حین توضیحاتی که برای طراح میداد کمی سکوت کرد و نگاه خیره ای به جعبه بزرگی انداخت که روی میز قرار داشتو مرد لاغراندامی بدون هیچ صحبتی مدام به آن جعبه نگاه میکرد. البته تام فکر میکرد مرد از بیماری عجیبی رنج می برد که دستش جسم کوچکتری را دستش گرفته بود و روی میز میلغزاند.

- خب کجا بودم؟ آره میگفتم! میخوام همه حسش رو یه جوری برام طراحی کنی که از دهن اون جمجمه که اولش گفتم بپاشه بیرون! مثل یک .. مثل یک .. خب .. همم ..

تام که از لحظه ای که بیرون در دفتر تبلیغاتی حس میکرد جیب شنلش شروع به سنگینتر شدن کرده، دست از ادامه صحبتهایش برداشت و نگاهی به درون جیب انداخت. مار بزرگی که درون جیبش بود اصلا شباهتی با ماری که ساعتی پیش پیدا کرده بود نداشت! به چشمان مار خیره شد و نگاه مجددی به طراح انداخت که بدون هیچ اهمیتی درحالی که همزمان با ریتم آهنگی که از شنیده میشد سرش رو تکان میداد.

- الان دقیقا میدونم میخوام چطوری باشه اون حس قدرت و مرگ که گفتم! شبیه یک مار!


دقایقی بعد

تام جوان در حالی که برای گذشتنِ وقت، وردهای پیچیده و سیاهی رو مرور میکرد که در کتاب جادوی سیاه پیشرفته ای که قبل از تعطیلات از کتابخونه هاگوارتز کِش رفته بود، دیده بود، با تکیه زدنِ ناگهانی طراح به صندلی کمی در جای خود جابجا شد و از روی شنل مار درون جیبش را نوازش کرد.

طراح تصویری رو درون جعبه بزرگ به او نشون داد:

تصویر تغییر اندازه داده شده


- خوشتون میاد آقای ریدل؟

- خوشم میاد؟! دارم میمیرم از خوشحالی اصلن!! این چیه احمق! ما یک جمجمه خواستیم! نه یه قیافه مسخره و خوشحال که شبیه کیکِ پنیر باشه!!


دقایقی بعدتر

طراح درحالی که سرش باندپیچی شده بود مجدد تصویر درون جعبه بزرگ رو به او نشون داد:

تصویر تغییر اندازه داده شده


- هوم! کار مهمی نکردی! صرفا چیزی که درون ذهن باارزش ما بود کشیدی. حس میکنیم وقت ما تلف شد. برای جبران خسارت مبلغ دستمزدت رو از حقوق این ماه خودت کم کن و به شماره حسابی که برات اس ام اس میکنم واریز کن.

سپس جعبه بزرگ رو با خودش برداشت و در جای خود چرخید و از دفتر تبلیغاتی غیب شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در 1395/4/13 6:43:53
ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در 1395/4/13 8:32:18
ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در 1395/4/13 9:08:10
ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در 1395/4/13 9:11:37
?You dare speak his name
!Shut your mouth
!You dare speak his name with your unworthy lips
پاسخ به: كافه سه دسته جارو
ارسال شده در: شنبه 12 تیر 1395 03:36
نمایش جزئیات
آفلاین
- پیس پیس، دختر کوچولو... با توام، پیس...هوووی . عجب دوره زمونه‌ای شده‌ها، هرچی صداش می‌کنم محل نمی‌ذاره و میره.

دامبلدور که دیده بود مورچه‌ها هم دعوت او را نمی‌پذیرند بعد از تفکری چند در نشانه‌های عالم به این نتیجه رسید که بهتر است سر گذر هاگزمید را امتحان کند. بنابراین با یک پای تکیه زده به دیوار گذر و زنجیری چرخان در دست، پیس پیس کنان سعی در اغفال جوانان ها... سعی در ارشاد جوانان هاگزمید و دعوت آنان به جبهه‌ای که بی‌شک در آینده‌ای نه چندان دور تبدیل به حق خواهد شد و تنها نوری خواهد بود در برابر سیاهی که جهان را به یقین خواهد بلعید.

- داداش، خوشتیپ، یه دقیقه وقتت رو بهم.... خواهرم، شما، یه لحظه میشه... پسرجون، آره خودت، همین تو که سیفید میفید هم هستی، یه لحظه بیا... ای بابا، اینم که رفت.

فاوکس که نظاره‌گر عضویابی آلبوس خاکستری بود سری تکان داد و پرواز کرد تا بتواند بر لبه‌ای بلندتر بنشیند.
آلبوس که ناامیدی را از چشمان فاوکس خواند گفت:

- جون داداش اینا توجه ندارن، وگرنه یکیشون بیاد جلو یک سخنرانی براش می‌کنم از نتورک مارکتینگیا بهتر.

سپس تیریپ کامبیز باقی پشت موهای خاکستریش را تکانی داد و بعد زنجیر چرخانیش را از نو آغاز کرد.



در سویی دیگر تام ریدل مار کوچکش را در آغوش کشیده بود و با او صحبت می‌کرد.

- چقدر بامزه‌ای، مثل یک انگشت باریکی.
- عوضش از انگشت هرپایی مقتدرترم.
- نه چندان... راه هم که نمی‌تونی بری.
-من می‌تونم تو رو چنان جای دوری ببرم که هیچ‌کشتی نمی‌تواند ببرد. هرکسی را لمس کنم به خاکی که ازش آمده برمیگردد، اما تو پاکی و از یک سیاره دیگه آمده‌ای...

تام ریدل با شنیدن این دیالوگ چنان جا خورد که فورا عصبانی و قرمز گشت، در حدی قرمز که گویی پاتیلی از استرومپگامسوز را قورت داده است.

- بی‌شعور، من به این خفنی رو با اون فسقل بچه اشتباه گرفتی

مار سریع خودش را جمع و جور کرد و سعی داشت نگاهش را از چشمان پسرک بدزدد.

- بدو برو تو جیبم، باید برم یه جا سفارش لوگو بدم.

چند ثانیه بعد از جهش مار به جیب پسرک، با صدای پاقی منظره زیبای آنجا از هرگونه بنی بشری خالی گشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بهشت هایی که تمام شده اند دیگر برنمیگردند.
اگر برگردند، بوی خاکستر جهنم را میدهند.
پاسخ به: كافه سه دسته جارو
ارسال شده در: جمعه 11 تیر 1395 19:06
نمایش جزئیات
آفلاین
ققنوس پرواز کرد و کرد. خیلی از دامبلدور دور شد...بعد یهو به فکر فرو رفت!
-مگه من جغدم؟ من برای چی باید برم پیغام برسونم؟ من ققنوس محترمی هستم.
و عصبانی شد. خواست پرواز کند و کلا بی خیال دامبلدور بشود که فکر جدیدی به ذهنش رسید.
این سوژه مال گذشته بود. مال دورانی که هنوز نه محفلی وجود داشت و نه مرگخوارانی. پس جینی و هری و بقیه از کجا پیدایشان شده بود؟ اصلا این اشخاص چه کسانی بودند؟

ققنوس خشمگین به طرف دامبلدور برگشت و پیرمرد را در حالی یافت که روی نیمکتی در پارک نشسته بود. این موضوعی بسیار طبیعی بود. پیرمرد ها همواره به نشستن در پارک علاقه داشتند. دامبلدور روی زمین خم شده بود و با خودش حرف میزد.

ققنوس به طرف دامبلدور رفت و نوکش زد. دامبلدور در حالی که محل نوک زدگی را گرفته بود به طرف ققنوس برگشت.
-چی شده پرنده زیبا؟ مگه نمیبینی؟ دارم این مورچه های زحمتکش و فداکار رو دعوت به عضویت در گروهم میکنم.

نه ققنوس میتوانست آدمی حرف بزند و نه دامبلدور ققنوس زبان بود. برای همین دامبلدور متوجه علت خشم ققنوس نشد. ولی این اهمیتی نداشت. او باید برای گروه جدید و فداکار و سفیدش عضو پیدا میکرد.


سمت سیاه:

تام ریدل کاغذ پوستی بزرگی روی زمین پهن کرده بود و سرگرم کشیدن نقشه های پلید بود. اگر شخصی از نزدیک به کاغذ نگاه میکرد متوجه میشد که این کاغذ پوستی است! پوستی! پوست واقعی...پوست انسان!
تام در حال کشیدن نقشه های پلید برای تشکیل ارتش سیاهش بود که ناگهان صدای خش خشی از لای بوته ها توجهش را به خود جلب کرد.
تام جادوگر جسوری بود. فرار نکرد. به بوته ها خیره شد. درخشش یک جفت چشم سبز رنگ را از لای بوته ها تشخیص میداد.
-تو چی هستی؟...یه مار؟! چقدر کوچولویی. ولی مهم نیست. مار ماره. مار من میشی؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط وینسنت کراب در 1395/4/11 19:20:10
ویرایش شده توسط وینسنت کراب در 1395/4/11 19:20:57
ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: كافه سه دسته جارو
ارسال شده در: پنجشنبه 10 تیر 1395 23:44
نمایش جزئیات
آفلاین
ققنوس كه از حرفاي دامبلدور تعجب ميكند با نگاهي سوالي به دامبلدور نگاه ميكند. از آنجا كه دامبلدور زبان حيوانات را بسيار خوب متوجه ميشد با ديدن چشمان ققنوس پي به تعجب او برد، پس جواب داد:
- راستش لردسياه داره دوباره ارتششو راه اندازي ميكنه، منم دارم يه ارتش درست ميكنم كه بتونم مقابل اون ايستادگي كنم اما دنبال يك اسم بودم. كه حالا اونو پيدا كردم... محفل ققنوس. اجازه ميدي اسمتو روي محفلم بذارم؟

ققنوس با شنيدن اين حرف ها خيلي خوشحال شد و سري به نشانه ي رضايت تكان داد.

- خوب، حالا كه اسم محفل رو انتخاب كرديم بايد بريم دنبال اعضا. اما از صبح تا حالا هرچي تلاش كردم نتونستم يك نفر رو هم وارد محفل كنم! به نظر تو بايد چيكار كنم؟

ققنوس باز هم به دامبلدور نگاه كرد.

- آره راست ميگي. بايد از اعضاي قديمي محفل شروع كنم. بايد دوباره جذبشون كنم... مخصوصا اونايي كه هم عضو محفل و هم عضو باشگاه باسلاگ بودن.

دامبلدور كمي فكر كرد و در آخر اسامي آن افراد را بر روي برگه اي نوشت:
- هري پاتر، جيني ويزلي، هرميون گرنجر و... .

اما سردرگم شده بود. نميدانست كه اول از همه بايد به سراغ كداميك از آنها برود. با خود فكر كرد:
- هري و جيني كه پيش هم هستن و احتمالا از هرميون هم خبر داشته باشند، پس اول از همه سراغ هري و جيني ميرم.

اما دامبلدور با يك مشكل ديگر رو به رو بود. او نميدانست كه آنها كجا زندگي ميكنند. ققنوس از چشمان نااميد دامبلدور به مشكل او پي برد، درنتيجه تصميم گرفت كه به او كمك كند. پس با چشمانش به دامبلدور فهماند كه ميتواند آدرسي از آنها را پيدا كند. دامبلدور هم كه ميدانست ققنوس موجودي بسيار باهوش است لبخندي به او زد و گفت:
- ميدونم كه منو نااميد نميكني... موفق باشي.

ققنوس پرواز كرد بلكه بتواند آدرسي از هري و جيني پيدا كند. اولين چيزي كه به ذهنش رسيد جايي نبود جز... مغازه ي ويزلي ها. همان كه آرتور ويزلي بعد از بازنشست شدن از وزارت خانه در آنجا كار ميكرد و از قضا در شهر بسيار مشهور بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جینی ویزلی در 1395/4/11 0:38:24
قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور.


هیچ وخ یه ویزلی رو دست کم نگیر. مخصوصا اگه از نوع تک دختر خاندان باشه

تصویر تغییر اندازه داده شده