جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

25 کاربر(ها) آنلاین هستند (11 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
17
مهمانان
8
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  41 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  158 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  167 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  277 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  190 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
ارسال شده در: دوشنبه 22 آذر 1395 11:26
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد ولدمورت با دیدن آن وضعیت - که در خانه ریدل می شد آن را عادی نامید - سری تکان داد و به سمت در اتاقش حرکت کرد. امّا ناگهان نگاهش بر یک مبل سه نفره که شخصی در میان آن نشسته و کلاه درازش را در دست می چرخاند، متوقف شد.

- مگه نگفتیم اولیاتون رو بیارید زاموژسلی؟
- آری اربابا و ما نیز چنین در نمودیم.

لرد با سوء ظن به اطراف و خود لادیسلاو نگاهی انداخت، اما هیچ چیزی آنجا نبود مگر حشره ای که وز وز کنان در اطراف سر لادیسلاو پرواز می کرد.

- ولی‌ت دنگه؟
- خیر اربابا، اگر ولی ما دنگی که دینگ خطابش می نمودیم، می بود در آن صورت علاوه بر بخت برگشته ترین جاندار حهان، حشره ای نازیبا و مفلوک و دارای صوتی وزوزانه می بودم، حال آن که اینجانب بخت برگشته ترین جاندار جهان نمی باشیم.

نگاه لرد پس از آن سر خورد و بر روی کلاه متمرکز شد:
- پس یعنی کلاهت قراره ولی‌ت باشه؟
- خیر اربابا، کلاه اینجانب که جان ندارد، ببینید.

و ضربه ای به کلاه زد.
- آآآآخخخخ!
- سخن گفت اربابا! سخن... در هر صورت ولی مان نمی باشد قدر شوکتا.

لرد مشتش را بالا آورد و سرش را به آن تکیه داد:
- پس این اولیاء تو کجا هستن زاموژسلی؟
- اربابا زودتر می فرمودید تا معرفی نمایم.

سپس آقای زاموژسلی سبیلی را از جیبش در آورده و آن را بالای لبش قرار داد و با صدایی بم گفت:
- اینجانب والد لادیسلاو پاتریشوا خانزفا کاردلکیپ جورامونت پتیران عاصدیغ زاموژسلی می باشم.

آن گاه به سرعت سبیل را برداشت و سپس به وسیله آن شیء که در دست دیگر داشت، خطی سرخ بر لبانش کشید و این بار با صدایی که قرار بود نازک تر باشد گفت:
- این جانب والده لادیسلاو پاتریشوا خانزفا کاردلکیپ جورامونت پتیران عاصدیغ زاموژسلی می باشم.

لادیسلاو سپس با آستینش آن خط سرخ را پاک کرده و رو به لرد گفت:
- بزرگ لردآ، جنابتان، اولیایمان... اولیایمان، بزرگ جنابشان.

لرد حرفی نزد، سری تکان داد و به سمت اتاقش رفت.
برخی رفتار ها در خانه ریدل هم چندان عادی محسوب نمی شدند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لاديسلاو زاموژسلی در 1395/9/22 11:38:01
پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
ارسال شده در: شنبه 20 آذر 1395 22:31
نمایش جزئیات
آفلاین
- نه رودولف نمی بخشیم! ما واقعا امید داشتیم با اولیای شما صحبت کنیم؟ البته ما هرگز اشتباه نمی کنیم. پس بله امید داشتیم!

لرد سیاه نگاهی به مادر اسکلت شده آرسینوس انداخت. لینی را بالای یکی از گل هایی که رون و هرمیون آورده بودند و گله ای از ویزلی ها را در حال جویدن دیوار راهرو دید، هرچند درک نمی‌کرد دیوار چطور در معده آنها هضم می شود.هکتور و پدر پاتیلی اش را هم دید و پیش از اینکه هکتور چیزی بگوید، نگاهش را حرکت داد.
قرار بود آخرین چیزی که می بیند دای و پدر خاک آلودش باشد ولی...
- رودولف؟
- ارباب؟ میخواید ببخشید؟
- نه نمی بخشم! اون مادر تو نیست؟

همه افراد حاضر در خانه ریدل، فارغ از انسان و گل و حشره بودنشان، به زنی خیره شدند که از عصای خودش بالا می آمد تا مجدداً بایستد.

- اهم.. میگم ننه؟ تو مگه نمرده بودی؟
- چرا مرده بودم چیش سیفید.

لرد چوبدستی اش را به نشانه تهدید به سمت رودولف گرفت.
- رودولف فقط ما حق داریم جاودانه باشیم. چرا مادرت زنده اس؟

رودولف که علاقه نداشت مثل هکتور مشغول ویبره زدن شود، بدنش را با حرکات موزونی که برای به خطر نیافتادن آسلام، سعی می کرد قابل مشاهده نباشد، به چپ و راست حرکت می داد تا از تیررس چوبدستی اربابش دور شود.
- ارباب من مطمئن نبودم هنوز زنده باشه. و اینکه دعوتنامه شما پیداش کرده خودش نوعی معجزه در دنیای جادوییه!

لرد سیاه چشمهایش را تنگ کرد.
- حالا چه دری به تخته خورده که داری مثل آدم حرف میزنی؟

نگاهی که رودولف به هرمیون کرد، نیاز به پاسخ را از بین برد. البته تا پیش از آنکه پس گردنی بخورد.
- پسره قمه شکسته. چقد چشات می چرخه؟

رودولف سعی کرد خودش را مظلوم جلوه دهد(!)
- مگه زنمو ندیدی؟

"شــتــــرق"
- مگه من چمه رودولف؟
- بگو چت نیست.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گویندالین مورگن در 1395/9/20 22:43:38
تصویر تغییر اندازه داده شده


اینجا همه چی دراوجهـــ
جاییـــ که از همه بالاتره صاحب نداره
باید یاد بگیری فتحش کنی

*****

نزدیک غروب آفتاب است ...
و من...
صبح را دوست دارم


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
ارسال شده در: پنجشنبه 18 آذر 1395 21:57
نمایش جزئیات
آفلاین
در حالی که آرسینوس سعی داشت جواب سوال لرد را بدهد، زنگ در دوباره به صدا درآمد. و مرگخواری نمایان شد، با لباس های خاکی و بدون ولی!

- دای؟! ما جلسه اولیا برگزار کردیم نه جلسه خاکیان!
- ولی من با پدرم اومدم ارباب.

لرد هر چه سعی کرد نتوانست اثری از پدر دای ببیند. البته لرد به شدت توانا بود و اصلا واژه ای به عنوان نتوانستن برایش تعریف نشده بود، اما به هرحال کسی را ندید!
- پدرت نسبتی با بانز داره و در لباس پوشیدن هم از رودولف الگو می گیره؟
- نه ارباب، پدرم نشسته روم.
- شما از خاکی و به خاک هم بر می گردی، اما ما اولیا ـتون رو خواستیم!

دای سعی کرد تا قبل از شروع جلسه از پخش شدن پدرش در هوا جلو گیری کند. و همزمان برای لرد توضیح دهد.
- ارباب! من خون آشامم. پدرم وقتی مرد خیلی سال پیش بود. رفتم قبرشو کندم، تجزیه شده بود ارباب. نشست رو لباسم. هر چی خاک اون مرحومه بقای عمر شما.

لرد برای مرگخواران خود متاسف بود!

- کریچر کثیفی و سیاهی رو پاک کرد! کریچر خاک ها رو از بین برد!
- نه! نه! جلو نیا! پدرمه! بهت میگم جلو نیا!

- ارباب! بلاتریکس ولی منو کشت. ارباب ببخشید... می بخشید؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
این بدترین شکنجه دنیاس، اینکه صبر کنی و بدونی هیچ کاری از دستت ساخته نیست.

the hunger game | 2012 | Gary Ross


تصویر تغییر اندازه داده شده

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
ارسال شده در: پنجشنبه 18 آذر 1395 16:24
نمایش جزئیات
آفلاین
همچنان که لرد در حال ترک صحنه برای رسیدن به قرار مهمش بود، در خانه ریدل به طرز محکمی باز شد و مستقیما به صورت رودولفی که در حال تلاش برای زنده کردن مادر گرامی اش بود، برخورد کرد. از میان در باز شده، هکتور و رز، همراه با یک پاتیل که کت و شلواری هم پوشیده بود، وارد شدند.
- سلام ارباب. منم بالاخره والدینم رو یافتم.

لرد که به آرامی در حال خروج از میدان آغوش روشنایی بود، متوقف شد، و پس از آن یک نگاه به هکتور و پاتیل او انداخت.
- غیر ممکنه... ما اصلا نمیتونی... نمیخوایم این رو تحمل کنیم... هکتور، پدرتو ببر اونطرف... فقط نیاید جلوی ما... فاصله بگیرید.
- چرا ارباب؟ من تازه میخواستم توی سر بابام واستون معجون پدر یابی رو درست کنم.
- برو هک... برو... نزدیک ما نشو... نه خودت، نه پدرت.

- اوه... رز... بالاخره اومدی دخترم... بیا اینجا موهاتو درست کنم. رون؟ تو کجایی پس؟ یعنی یه مرلینگاه رفتن انقدر طول میکشه؟

رز با دیدن مادرش کبود شد. رز یک نگاه به چپ کرد. یک نگاه به راست. و آنگاه هکتوری غم زده را دید که دست در دست پدرش به سوی صندلی ها میرود.
- میگم هک، میخوای بریم یه بابای بهتر برات پیدا کنیم؟
- نه ممنون رز... من میتونم تو سر بابام معجون درست کنم، اصلا نیازی به پدر دیگه ای ندارم.

رز زمانی که این وضع را دید، به آرامی و با همان رنگ کبود خود به سوی مادرش رفت. هرمیون بلافاصله رز را در آغوش کشید.
- خوبی دخترم؟ خب، بگو ببینم دوستات چطوریا هستن؟ نمیخوای به ما معرفیشون کنی؟ وضع درس هات چطوره راستی؟

لرد زمانی که دید هم از هکتور رها شده و هم رز، دوباره حرکت کردن را از سر گرفت. اما ناگهان صدایی از پشت سرش شنید.
- ارباب؟ مادر من هم اومدن با اجازتون.
- هزار بار گفتیم قیافتو جلوی ما اونطوری نکن آرسینوس.
- عه؟ ببخشید ارباب... خلاصه مادر من هم اومدن.

لرد به اسکلتی که نقاب و کراواتی صورتی داشت، نگاهی کرد، سپس نگاهش را روی آرسینوس که آن را به وسیله چند نخ کنترل میکرد.
- داری به کدوم سو میری سینوس؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
ارسال شده در: پنجشنبه 18 آذر 1395 14:37
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد سیاه گفت:
-آفرین بلا. بی رحمی شما قابل تحسینه ولی ما تحسینش نمی کنیم. چون اربابیم! و فقط خودمون رو تحسین می کنیم و اگه بخوایم بقیه رو هم تحسین کنیم، بقیه با یکسان ما میشن پس همگی قابل تحسین میشیم که این خلاف شأن ماست. به همین دلیل ما فقط خودمون رو...کی این صندلی رو آتیش زد؟

صندلی که کنار لرد بود ناگهان آتش گرفته بود! دامبلدور با یک حرکت چوبدستی آن را خاموش کرد.
-می بینی تام؟ جادو وجود داره. ما بهت یاد میدیم که چطور مهارش کنی و به بهترین شکل ازش استفاده کنی. ولی یادت باشه هیچ کس در هاگوارتز تحمل دزدی رو نداره.
-چی میگی تو پیری؟ این حرفا مال پنجاه سال پیش بود!
-جدی میگی تام؟ چقدر زود گذشت! یادته چقدر بچه بودی؟ اون کمد شعله ور رو یادته؟ ترسیده بودیا!

لرد سیاه فریاد زد:
-خیر! ما نترسیدیم!
-ترسیدی تام!
-فرمودیم خیر! در ضمن ما رو تام صدا نکن! نام ما...

شترق!
صدای وحشتناک شکستن در، صحبت های لرد سیاه را قطع کرد.

-چرا ملت در رو باز نکرد؟! کریچر پشت در تلف شد! کریچر به عنوان والدین ارباب ریگولوس اومده. خب این ریگولوس شیاد...یعنی ارباب ریگولوس کجاست؟

کریچر بشکنی زد و یک اره برقی در دستش ظاهر شد.

دامبلدور در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود، گفت:
-میبینی تام؟ نیروی عشق این جن رو به اینجا کشونده! چون می دونسته که اربابش کسی رو نداره اومده اینجا! من به سیریوس گفتم این موجود هم احساس داره ولی اون باور نکرد! اینا همش عشقه تام!
-بله دامبلدور داریم می بینیم. اون اره برقی کاملا داره وجود عشق رو توضیح میده!

لرد سیاه به سمت کریچر برگشت.
-کریچر! ما نمی دونیم ارباب ریگولوست یا اون ریگولوسی که فکر می کنی شیاده کجاست؛ البته نه اینکه ندونیم خیلی خوب هم میدونیم. چون ما لرد بسیار دانایی هستیم. ولی اگه ریگولوس رو پیدا کردی از طرف ما هم اونو اره کن!

ناگهان صدای تق تقی از زیر زمین به گوش رسید و درست در همان نقطه ای که کریچر ایستاده بود، زمین منفجر شد!

ریگولوس بلک، با سر و وضع خاکی از زیر زمین بیرون آمد!
-اربوب! جسارتا منو صدا کردین؟

لرد سیاه با حسرت به جنازه پاره پاره شده کریچر که کمی آن سو تر افتاده بود، نگاه کرد.
-خیر ریگولوس. شما رو صدا نکردیم. فقط داشتیم به شما و اره می اندیشیدیم.
-اربوب! من به گریمولد تونل زدم تا مادرم رو بیارم! اینم تابلوش اربوب!

ریگولوس تابلوی تک چهره مادرش را به دست لرد داد. لرد با تعجب به نقاشی مادر سیریوس خیره شد که در خواب بود و خر و پف می کرد.

دامبلدور با دیدن تابلو گفت:
-دزدی از گریمولد تام؟ مگه من نگفتم در هاگوارتز هیچ کس تحمل دزدی رو نداره؟!
-بس کن دیگه توام! هنوز توی گذشته ای؟

دامبلدور دستانش را از دوطرف باز کرد.
-هی تام! حالا که بحث گذشته شد میخوای مثل قدیما به آغوش روشنایی بیای؟

ولدمورت نگاهی به دامبلدور انداخت، سپس ریگولوس را دید که وارانه منتظر واکنشش بود و دوباره به آغوش باز دامبلدور خیره شد...
-ما یاد قرار مهمی افتادیم!

لرد این را گفت و به سرعت صحنه را ترک کرد. به هرحال آغوش روشنایی بود دیگر...!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کریچر در 1395/9/18 14:52:28
وایتکس!

پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
ارسال شده در: چهارشنبه 17 آذر 1395 06:42
نمایش جزئیات
آفلاین
با صدای زنگ در ، حواس بلاتریکس مجدد معطوف به مادر رودولف شد. با میخ شدن در چشمان رودولف صدایی جادویی به مغز رودولف روانه کرد :

- یک مادر ازت دربیارم که یک جا صاحب شیش تا مادرِ دیگه بشی. بلاتریکس نیستم اگه قابش رو کنار قاب عکس مادر سیریوس آویزون نکنم توی خونه گریمولد !

و همزمان از کنار رودولف رد شد و نشگون وحشتناکی از بازوی رودولف گرفت.

رودولف:

- پسرم از زندگیت راضی نیستی؟ جیغ هات دلِ مامان رو خراش میده!

بلاتریکس که تا به حال اینقدر برای حضور یک آدم در زندگی اش وقت نگذاشته بود، چوبدستی اش را درآورد. شنلش را هم همینطور. چوبدستی را جلوی صورتش گرفت، چشمانش را بست، یک نفر همزمان جلوی در ایستاده بود و مشغول باز کردن در بود. بلاتریکس چوبدستی را پایین آورد، چشمانش را باز کرد، و با پرشی خشن، پرید روی مادرِ رودولف و نوک چوبدستی را درونش چشم راستش فرو کرد. دست دیگرش را بیخ گلویش گذاشت و فشار داد. چاقوی تسترال‌کُشی را ظاهر کرد و در حلقومش فرو کرد. در نهایت برای محکم کاری آواداکداورایی روانه قلب زن کرد. بالای سر جسدش ایستاد:

- now her watch is ended

رودولف:

لرد با نگاهی سرشار از تحسین و البته بیتفاوت، به ادامه ماجرای زنگ خوردنِ در پرداخت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
?You dare speak his name
!Shut your mouth
!You dare speak his name with your unworthy lips
پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
ارسال شده در: چهارشنبه 17 آذر 1395 00:03
نمایش جزئیات
آفلاین
در حالی که مرگخواران با تعجب به ویزلی های همواره گشنه خیره شده بودند،کیلومتر ها آنطرفتر،رز و هکتور روبروی رودخانه ی بدون آب ایستاده و به بستر خشک آن چشم دوخته بودند.
بلاخره رز که از چشم دوختن خسته شده بود،رو به هکتور کرد و گفت:
_خب هکتور...چیکار کنیم؟
_چشم بدوزیم به رودخانه خشک!
_خب تا حالا داشتیم همین کار رو میکردیم دیگه...بعد از این چیکار کنیم؟میخوای از پاتیلیت استفاده کنی برای حضور در جلسه؟
_منظورت چیه؟

رز کمی تردید کرد...اما بلاخره ایده ای که به ذهنش خطور کرده بود را با هکتور درمیان گذاشت:
_ببین هکتور...تو یحتمل از زیر بُته به عمل اومدی!
_
_خب اونجوری بغض نکن هک...ببین...مسئول پرورشگاه گفت که تو رو داخل یه پاتیل پیدا کردن...تو هم حتما اون پاتیل رو داری...درسته؟
_مگه میشه نداشته باشم؟اون تنها همدم منه..از وقتی یادم میاد با من بوده!
_دقیقا همینه هک...اون پاتیل خانواده توئه!
_هوممم...بذا فکر کنم!

رز امیدوار بود که موفق شده باشد! او میخواست که سریعا به خانه ریدل برگردد و از شر همراهی هکتور خلاص شود...هرچند اگر میدانست پدر و مادرش هم اکنون در خانه ریدل حضور داشتند،همان همراهی هکتور را ترجیح میداد!

خانه ریدل

_از این مالی یاد بگیر...نیگا کن چقد بچه اورده...نمیتونی نصف مالی باشی برای بچه ام چندتا پسر دختر بیاری؟

بلاتریکس به بالاترین حد عصبانیت خود رسیده بود! فقط همین مانده بود که مادر شوهرش او را با مالی ویزلی مقایسه و تازه مالی ویزلی را برتر از او بداند!
اگر در آن لحظه لرد شروع به صحبت نمیکرد و بلاتریکس طبق معمول دوباره تمام هوش و حواسش معطوف اربابش نمیشد و عصبانیتش را فراموش نمیکرد،بدون شک او یک طلسم مرگ روانه مادر رودولف و یا اصلا خود رودولف میکرد...اما حالا اربابش در حال صحبت بود...
_دامبلدور؟
_تام؟
_مجبوریم حضورت رو در این خونه تحمل کنیم،چون تو اولیای یکی از مرگخوارنمون محسوب میشی...هرچند حالا که دقت میکنیم ما اربابیم و مجبور به هیچ کاری نیستیم...ولی بازهم فعلا حضور یک پیرمرد فرتوت رو اینجا تحمل میکنیم...اما نه این بچه های مو قرمز رو!

در همین حین بود که زنگ خانه ریدل به صدا در آمد...شاید یکی دیگر از اولیای مرگخواران رسیده بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
ارسال شده در: دوشنبه 15 آذر 1395 23:20
نمایش جزئیات
آفلاین
ديگه نزديک بود مادرشوهر برود جلو و موهاى فرفرى بلاتريکس رو بکند. بلاتريکس بيافتد به جان مادرشوهر و حسابى دعوا شود. رودولف هم با آن همه ابهت نداند وسط دعواى دوتا خانم چه کار کند!
که ناگهان زنگ در به صدا در آمد. رودولف رو به بلاتريکس و مادرش که هنوز خطرناک و با چشمان تنگ کرده به هم نگاه مى کردند گفت:
- الان برمى گردم... :worry:

و رفت تا در را باز كند. در را که باز کرد...

- سلاااااام!

رودولف مطمئن نبود چيزى که مى ديد واقعيت بود يا رويا. به همين علت در را بست.
دوباره باز کرد.
نه!
واقعيت بود!

يک دسته محفلى ايستاده بودند جلوى در و با تمام خونسرى مى گفتند سلام! انگار که هر روز در خانه ى ريدل را مى زنند و براى چاى مى آمدند. رودولف چوبدستى اش را درآورد.
- فرمايش؟

از ميان خيل عظيم ويزلي هاى بچه، دامبلدور درحالي كه ريشش را بغل كرده بود جلو آمد.
- اوه رودولف!
رودولف:
- آريانا واس ما يه جغد فرستاد گفت تام والدينش رو مى خواد. منم دلم نيومد بچه ويزلى ها رو تو خونه تنها بذارم با خودم آوردم.

دامبلدور سعي مي كنه به داخل سرك بكشه.
- رون و هرمايني مون هم كه از قبل اومده بودن. اهم... منظوم اينه كه يعني اومده بودن.

اگر از رودولف بود، همان جا همه ى آن ها را قتل عام مى کرد اما دستور، دستور اربابش بود. به ناچار کنار رفت و هزاران نقطه ى نارنجى همراه دامبلدور وارد خانه شدند.

مرگخوارها سريع چوبدستى کشيدند. و فقط منتظر دستور ولدمورت بودند. با وارد شدن محفلى ها، ولدمورت قطعا به لحظه اى که چنين دستورى داده بود لعنت فرستاد اما از آنجا که ارباب ها هيچگاه اشتباه نمى کنند اصلا از پشيمانى اش دم نزد. و حتى مجبور شد دستور بدهد سلاح ها را پايين بياورند.

- اوه تام! همين که آريانا جغد فرستاد راه افتادم.
- ارباب خان داداشم جزء والدين ها حساب مي شه؟
- آريانا خان داداشت براي ما جز هيچى ها حساب مى شه. از جلو چشممون دور شو با اين والدينت!

ولدمورت دامبلدور را رسما دعوت کرده بود خانه ى ريدل. اما مشکل فقط اين نبود. هزاران ويزلى بچه، پخش شده بودند در خانه و در حال جويدن هر چيزى که قابل خوردن باشد، شده بودند.
گشنگى.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Do you hate people
I don't hate them...I just feel better when they're not around


پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
ارسال شده در: پنجشنبه 11 آذر 1395 23:58
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه: لرد تصمیم گرفته تا جلسه ای با اولیایی مرگخواران ترتیب بده. به همین خاطر به مرگخوارا دستور میده که برن پدرمادرهاشون رو بیارن.
رودولف میره تا مادرش رو بیاره.میوکی سوجی هم با گله ای از روباه ها که برادر و خواهراش هستن تو خونه ریدل هستن تا در جلسه،خواهر و برادراش به عنوان اولیا حضور پیدا کنن. هکتور که توی پرورشگاه بزرگ شده به پرورشگاه برمیگرده تا ردی از پدر مادرش پیدا کنه و وقتی میفهمه که مسئولین پرورشگاه از رودخونه درش اوردن،به سمت رودخونه میره،ولی رودخونه خشک شده...هکتور رو رز همراهی میکنه اما پدر مادر رز که رون ویزلی و هرماینی گرنجر هستند، به خونه ریدل رفتند!

---------------------------------


رون و هرماینی تا به حال به خانه ریدل نیامده بودند...اما حالا که توسط مهارت رون خلع سلاح شده بودند،هرماینی در حرکت عاقلانه ای تصمیم گرفت تا از تشنج مسلط بر جو کم کند...
_خب...شما دوستای رزمون هستین...خیلی خوشحال شدیم از دیدنتون...ما برای جلسه اینجاییم!
_اما شما محفلی هستین!
_درسته که ما محفلی هستیم...ولی به عنوان محفلی به جلسه نیومدیم،صرفا به عنوان پدر مادر رز اینجاییم!

به نظر میرسید حق با هرماینی باشد...هرچند نه مرگخواران و نه هرماینی و رون و نه حتی خواهر و برادران میوکی سوجی احساس خوبی به یکدیگر داشته نداشتند.

در همین لحظه بود که رودولف به همراه مادرش،وارد خانه ریدل شد.
_سلام...عه؟چه هرماینی باکمالاتی!
_رودولف!
_ببخشید ننه!
_نمیبخشم رودولف!

مرگخواران با دیدن مادر رودولف، تازه فهمیدند که چرا رودولف،عقده ی بخشیده شدن دارد...هرچند که لرد نیز کمکی به درمان این عقده ی رودولف نکرده بود!
مادر رودولف اما به نظر میرسید که با توپ پر به میدان آمده بود!
_عروسم کو؟
_من اینجام!
_واه واه واه..این چه ریخت و قیافه ایه؟چرا موهات اینجوریه؟چرا شونه نمیکنیش؟چرا خونه کثیفه؟چرا لباس رودولف مرتب نیست؟!
_ننه...من اصلا لباس ندارم!
_ساکت رودولف...اصلا ببینم بلا...بچه ام چرا لباس نداره؟زن هم زن های قدیم!

در آن لحظه اگر قمه های رودولف را به بلاتریکس میزدند،خون بلاتریکس درنمی آمد...بو های خوبی از آخر عاقب مصاحبت بلاتریکس و مادر شوهرش به مشام نمیرسید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در 1395/9/12 0:06:30
دلیل: شکلک گذاری
پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
ارسال شده در: سه‌شنبه 9 آذر 1395 23:18
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخوار ها تا حالا مادر پدر رز رو ندیده بودن. مادر و پدر رز هم تا حالا مرگخوارا رو ندیده بودن. حتی خود رز هم خیلی مادر و پدرشو ندیده بود. ولی پدر و مادرش که همون هشت سال اول زندگیشو دیده بودنش که. مادر و پدرش به همه عشق می ورزیدن. به دخترشون هم اعتماد کامل داشتن و اصلا دامبلدور هم قول داده بود که بعدا بهش پیشنهاد بده تا بیاد و استاد درس دفاع در برابر جادوی سیاه بشه.

- مامان بابای رز اومدن!
- وای من تا حالا دو تا گیاه جادویی از نزدیک ندیدم.
- درو باز کنین درو باز کنین!

مرگخوارا همه انتظار دیدن دو تا گلِ جادویی بزرگ رو داشتن. هیچ کدوم چیزی به ذهنشون نرسید. انتظاری هم نمی رفت بلخره. تقریبا هیچ کس یادش نمی اومد رز ویزلی اولین بار از کجا اومده. آرسینوس در رو باز کرد. پشت در دو تا توده ی بزرگ رز قرمز دیده میشد که بالای یکیشون یه توده ی موی قهوه ای و بالای اون یکی یک کله ی قرمز دیده میشد. محفلی ها دروغ نمی گفتن. حجم گل ها انقدر زیاد بود که واقعا انگار دو تا دسته گل اومده بودن و دو تا آدمو با خودشون آورده بودن!

- سلام. این گل ها رو آوردیم که بذارین گوشه ی سالن جلسه ی اولیا و مربیان تا سالن پر از عشق و امید و ...
- رون!
- محبت و دوستی و...
- رون! اینجا خونه ی ریدله!

رون اکسپلیارموس زنون شروع به لرزیدن کرد و چون توان جادوییش خیلی بالا بود طلسم از ته چوبدستیش در رفت و خورد به خودش و چوبدستی خودشو خلع سلاح کرد و خلاصه یک وضعی بود اصلا! رون و هرمیون چند لحظه به حالت به آرسینوس و مرگخوار های پشتش که هر کدوم از بغلی عجیب غریب تر بودن و همچنین خانواده ی میوکی سوجی که در حال بازی کردن بودن خیره شدن تا تصمیم بگیرن چیکار کنن.


پرورشگاهِ نگهداری از حیوانات جادویی!

رز از مسئول پرورشگاه نگهداری از حیوانات تشکر کرد و همین که برگشت تا به سمت در بره، با هکتوری مواجه شد که تعداد زیادی گربه و روباه و عنکبوت و مانتیکور و مار و میوکی سوجی(!) داشتن از سر و کولش بالا می رفتن.

- هکتور چرا به من نگفته بودی که یه جانور جادویی هستی؟ من اگه میدونستم، به عنوان یه گیاه جادویی باهات رفتار بهتری میکردم!
- من یه جانور جادویی نیستم رز. من یه معجون ساز جادویی ام.
- معجونات روی حیوانات اثر نداره؟
- راجب رودخونه م چی گفتن؟

رز دست هکتور رو گرفت و شروع به دویدن به سمت در کرد. میدونست که رو به روی پرورشگاه قراره رودخونه ای رو ببینه و سریعتر کارو حل کنه و به خونه ی ریدل برگرده.
در رو باز کرد و با بستر خشک رودخونه یه کم اون طرف تر مواجه شد.

-
-

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!