-من میگم ارباب رو قلقلک بدیم!
همه نگاه ها به طرف کراب برگشت. مرگخواران به کراب زل زدند و به زل زدنشان ادامه دادند که شاید کراب متوجه قضیه بشود. ولی نشد که نشد. لایه های ضخیم کرم پودر مانع رسیدن اکسیژن به مغز کراب میشد.
-خب کراب؟ تو قراره این کار رو انجام بدی؟
کراب با ترس و وحشت فراوان زبان خودش را گاز گرفت و پیشنهادش را هم درسته قورت داد.
-جوک بگیم؟ من جوکای خنده داری سراغ دارم.

از یه کچله میپرسن اسم شامپوت چیه؟ میگه من شامپو لازم ندارم از شیشه پاک کن...چیه؟

...چرا اینجوری نیگا میکنین؟

جلو نیا! میزنما!
بعد از با خاک یکسان شدن مرگخوار پررو، جلسه ادامه پیدا کرد.
-کرابو بدون آرایش نشونشون بدیم؟ به جان خودم ظرف ده دقیقه قهقهه میزنن.
صدایی از فضایی خالی به گوش رسید.
-قدیمی ترین مرگخوار حاضر در این جا کیه؟
حشره ای آبی رنگ شاخکش را بلند کرد.
-منم!
بانز با حالتی متفکر به طرف لینی رفت و شرلوک وار شروع به قدم زدن دور او کرد. ولی چون کسی این حرکات خفن بانز را نمیدید، همگان معترض شدند!
-خب حرفتو بزن! چرا لال شدی؟
بانز دست از حرکات خفن نامرئی برداشت.
-تو لینی! با این قدمتت، چند بار تا حالا دیدی ارباب اونقدر بخنده که اشک از چشماشون جاری بشه.
لینی دستش را زیر چانه گذاشت.
-بذار فکر کنم...فکر کنم...فکر کنم...خب...کردم...هیچ بار!
بانز نمیفهمید لینی چرا برای چیزی که هرگز ندیده بود لازم بود فکر کند. ولی پیشنهادی داد که با وجود ترسناک بودن بسیار عملی بود!
-کلید این مشکل در دستان منه. ولی کمی دل و جرات میخواد. چشماتونو باز کنین و ببینین.
مرگخواران چشمایشان را که باز بود بازتر کردند. روی فضای خالی در هوا پودر قرمز رنگی نمایان شد.
-فلفل! یکیتون باید داوطلب بشه. اینو ظاهرا اشتباهی بپاشه تو چشم ارباب. فوت هم میتونین بکنین. بدون شک اشکشون درمیاد. حالا کی این کار رو انجام میده؟