لرد نمیتوانست کاری کند جز اینکه بنشیندن و گاهی با دامبلدورهای کوچکی که سخنانی راجع به عشق میگفتند، چشم در چشم شود. او همچنان مقاومت میکرد و سخنان دامبلدورها را از یک گوش وارد کرده، از گوش دیگر خارج میکرد. اما بعد، دامبلدورها ساکت شدند.
البته فقط برای چند ثانیه!
سپس ناگهان شروع کردند به قلقلک دادن بدن لردسیاه. لرد همچنان با جدیت تمام، تنها نگاهشان میکرد.
- گاهی وقتا مرگخوارانمون هم یه کارهایی میکنندها... ولی هنوزم کافی نیست.

- کافیه آقا... من اگه الان عصبهاتو فلج نکرده بودم، صدبار از شدت قهقهه زدن مُرده بودی.

لرد اصلاً اهمیتی به گفته روحِ موجود در بدنش نداد و همچنان با جدیت به جلو نگاه کرد.
اما بعد، اتفاقی دیگر افتاد... دامبلدورها داشتند کفشهایش را خارج میکردند...
و آنجا بود که لرد شروع کرد به عرق کردن. چرا که دامبلدورها داشتند شعر:"عشق بورز همیشه، بدون عشق نمیشه" را میخواندند و در همان حال نیز کف پای وی را قلقلک میدادند.
لرد داشت کبود میشد. اما همچنان به مقاومت کردن ادامه میداد.
- آقا بخند تموم کن بره... من این تو خندم گرفته!

- فشار نیار به دل و روده ما! ما هم دلمون میخواد از شرت خلاص شیم، ولی عمراً نمیخندیم! نه با این چیزهای ضعیف و داغون!
کلمات "ضعیف" و "داغون" رفت توی مغز دامبلدورها. آنها به فکر فرو رفتند. آنها نمیتوانستند داغان و ضعیف باشند. پس نتیجتاً فکرهایشان را ریختن روی هم و یک فکر عجیب و جالب خلق کردند. فکری که دست به دست رساندند به نزدیکترین دامبلدور به بینی لردسیاه.
- تام، حالا که عشق نورزیدی، باید این پر که از شالگردن قدیمی من هست رو بو کنی. مجهز به بهترین قلقلک دهنده هستش!
ثانیهای بعد، لرد از طرف بینی و کف پا، به صورت همزمان مورد حمله قلقلک قرار گرفته بود. ولی همچنان مقاومت میکرد.
- ما تسلیم نمیشیم! عمراً!
- عشق بورز تام... تسلیم عشق شدن یعنی مرگ با شرافت و مقابله با ذلت. اینا هم هیچکدوم در ذهنت اتفاق نمیفته. همش واقعیه!

لرد دیگر پاسخی نداد. ترجیح میداد انرژیاش را صرف مقاومت کند و همین موضوع موجب شد دامبلدورها دوباره دست از کار بکشند و شروع کنند به فکر کردند و ریختن افکارشان روی همدیگر.
پس از چند دقیقه که افکارشان کاملاً خالی شد و شدند شبیه کسانی که با دمنتورها ماچ و بوسه کرده است، ریختند روی سر و کله لرد سیاه، صندلی را بلند کردند و لرد را وارونه نگه داشتند، سپس یکیشان که ریزتر از بقیه بود، به زور دهان لرد را باز کرد و به سوی حلق وی پیشروی کرد.
پس از چند دقیقه، دامبلِ وارد شده به حلقِ لرد، درحالی که روح را فیتیله پیچ کرده بود و خودش هم آغشته شده بود به اسید معده سیاه لرد، بازگشت.
روح را قهرمانانه به یک طرف پرتاب کرد و سپس با خوشحالی از اینکه ماموریتی که برایش خلق شده بود را به انجام رسانده بود، لبخندی ترولی زد و از صحنه روزگار محو شد. بقیه دامبلدورها نیز البته چنین کاری کردند.
روح هم با بیتربیتی تمام برای لرد زبان درازی کرد، از اتاق خارج شد و رفت سراغ مرگخواران تا قربانی بعدی خود را بیابد.