جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

8 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

[[continious]] سالن امتحانات سمج

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: سالن امتحانات سمج
ارسال شده در: یکشنبه 4 تیر 1396 19:24
نمایش جزئیات
آفلاین
دستش را به طرف دست تام برد و آن را گرفت!

-اوهووووی!

انتظار عکس العملی به این بی فرهنگی از تام نداشت. با این حال دستش را عقب کشید. تام با حالتی مغرورانه گفت:
-کسی جرات نمی کنه به دست ما دست بزنه! این دست در آینده قراره کارهای بزرگی انجام بده. و لمسش نصیب هر کسی نمی شه. حالا روش دیگری بیاب!

رودولف مطمئن نبود که با همان روش خشونت فیزیکی هم بتواند برگه را جدا کند. حالا که لمس ممنوع شده بود، کارش هم سخت تر می شد.
دو قمه قدیمی و برق که روی دیوار نصب شده بودند توجهش را جلب کرد.
-ایول...عجب کنده کاریایی داره. چه تیغه تیز و برانی. از اینا دیگه درست نمی کنن.

تام با چهره ای نسبتا نگران به رودولف که محو قمه ها شده بود و قدم به قدم به طرف دیوار می رفت نگاه کرد.
-هی...هی...گفتم لمس ممنوع. ولی منظورم این نبود که. با قمه چطور قصد داری این مشکل رو حل کنی؟ روش های مورد حدس ما اصلا مورد تایید ما نیستن. ما فرمودیم این دست ها قراره در آینده کارهای بزرگی انجام بدن. ولی این در صورتیه که به ما وصل باشن. متوجهی؟ می فهمی؟ اصلا لمس آزاده!

رودولف که هنوز چشم از قمه ها برنداشته بود، برای لحظه ای با خودش فکر کرد که فکر بدی هم نیست!
-هوووم...راستش فکر بدی هم نیست. ولی به هر حال قصد انجام این کارو نداشتم. من از بچگی به قمه علاقمند بودم. ولی این اتاق عادی نیست. در نتیجه این قمه ها هم عادی نیستن! و بهشون اعتماد نمی کنم. حالا دستتو بده ببینم.

تام این بار اعتراضی نکرد و دستش را جلوی رودولف گرفت.

رودولف چهره خشمگینی به خود گرفت...اخمی کرد...و با لحنی جدی اخطار داد:
-ببین برگه...من رودولفم. شوخی موخی با کسی ندارم. همین الان این دسته رو که در آینده قراره کارای بزرگی انجام بده ول می کنی...تا سه می شمرم...روشنه؟...یک...دو...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: سالن امتحانات سمج
ارسال شده در: پنجشنبه 1 تیر 1396 13:37
نمایش جزئیات
آفلاین
رودولف نگاه تسترال اندر اصطبلى به تام انداخت.
-برگه دستت رو مورد حمله قرار داد؟ بيام دست تورو نجات بدم ؟!

تام سعي كرد از تأثير گذارترين نگاهش استفاده كنه.
-رودولف يا الان دست مارو نجات ميدي و يا...

مثل اينكه نگاه تام، تاثيرش را گذاشته بود.

-نه...لازم نيست ادامه بدي...نجاتت ميدم. اما خب، بعدش چي؟ چي به من ميرسه؟!

نه! مثل اينكه خيلي هم تأثير نگذاشته بود!

-تو به ما كمك ميكني و ما هم اين كمكت رو فراموش نميكنيم...در آينده، تورو در زمره ياران وفادارمون قرار ميديم.

رودولف با تعجب به تام نگاه ميكرد.
كم كم داشت از گير افتادن با او، در اتاقي پر از برگه هاي امتحانى وحشي ميترسيد. خصوصا كه چوبدستي اش هم كار نميكرد.
به خودش قول داد بلافاصله بعد از رها شدنشان از اين اتاق، تام را به سنت مانگو معرفى كند!
ولى فعلا چاره اى نداشت. بهتر بود برگه را از تام جدا كند. وگرنه مجبور ميشد تمام اتاق را به تنهايي مرتب كند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: سالن امتحانات سمج
ارسال شده در: چهارشنبه 17 خرداد 1396 15:17
نمایش جزئیات
آفلاین
-خب...برگه ها مرتب شوید و اتاق تمیز شو!

رودولف به تام نگاه میکنه. سعی میکنه بفهمه که داره شوخی میکنه یا جدیه! آرزو میکنه که تام یهویی بزنه زیر خنده. ولی از این خبرا نیست. تام جدی جدیه!

-تام...الان که حتی چوب دستیت هم کار نمیکنه، واقعا انتظار داری اینا به فرمانت عمل کنن؟

-اینا به فرمان ما عمل نکردند...چرا؟

رودولف با عصبانیت دستشو به پیشونیش میکوبه.
-بابا تو چرا توهم زدی؟ چرا فکر میکنی چند تا تیکه کاغذ به حرفت گوش میکنن؟ به جای حرف زدن دست بکار شو. مرد عمل باش!

تام عصبانی میشه!

درسته که هنوز لرد نیست. ولی تام که هست. تام بودنم به خودی خود چیز وحشت برانگیزیه. تصمیم میگیره اینو عملا ثابت کنه و رودولف رو همونجا بکشه و با جارو هلش بده زیر کمد.
کمی هم عطر بهش بزنه که تا مدتها جسدشو کشف نکنن. ولی یهو در میابه که در اون صورت مجبور میشه تنهایی اتاق تمیز کنه و این اصلا خوب نیست. برای همین تصمیمش رو مدتی به تعویق میندازه.

به طرف دسته ای برگه ی نامرتب میره. همین که دستشو دراز میکنه یکی از برگه ها جیغ بلندی میکشه و دور دست تام لوله میشه!
سعی میکنه دستشو آزاد کنه ولی برگه محکمتر لوله میشه.
-رودولف...رودولف...برگه ما رو مورد حمله قرار داد! بیا دستمونو نجات بده!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!
پاسخ به: سالن امتحانات سمج
ارسال شده در: شنبه 13 خرداد 1396 12:13
نمایش جزئیات
آفلاین
آره واقعا. تام هم يكي بود مثل بقيه. و گيريم كمي خوش تيپ، ولي رودولف هم چيزي كم نداشت. تازه رودولف هيكل ورزشي هم داشت و از يه خانواده ي اصيل بود.

رودولف خوبي هاي خودش رو تو ذهنش مرور مي كنه و بعد اينكه كمي روحيه مي گيره جرئت اعتراض پيدا مي كنه.
- تو نمي توني به من زور بگي. يا هر دومون تميز مي كنيم يا من دست به اين برگه ها نمي...

تام دوباره چوبدستيش رو درمياره.

- مي زنم.

تام سرش رو به علامت رضايت تكون ميده.

- همه رو خودم تميز مي كنم. تو هم كمي لم بده... ارباب.

تام كه اصلا تعارف رو متوجه نمي شه سريع روي يه صندلي مي شينه و رودلف اول از جارو زدن شروع مي كنه.

كثيف كثيف بدون اينكه چيزي رو از روي زمين برداره، يه نيم ساعتي جارو مي زنه. اما از طول اتاق كم نشد!
عصباني مي شه.
- هر طلسمي مي خواي بزن اما من ديگه تنهايي كار نمي كنم.

تام بدون معطلي چوبدستي مي كشه و يه وردي زمزمه مي كنه به سمت رودولف.
اما هيچي نشد!
- نشد؟ طلسممون كار نكرد!
- فكر كنم تو اين اتاق چوبدستي كار نمي كنه.

تام از روي اجبار بلند مي شه تا به رودولف توي تميز كردن يه اتاق پر از طلسم و برگه هاي وحشي كمك كنه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Do you hate people
I don't hate them...I just feel better when they're not around


پاسخ به: سالن امتحانات سمج
ارسال شده در: جمعه 12 خرداد 1396 19:17
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

تام ریدل امتحانشو خوب نداده و می خواد ورقه امتحانیشو پیدا و اصلاح کنه. برای این کار رودولف رو مجبور به همراهی با خودش می کنه. فیلچ شبانه اونا رو دستگیر می کنه و به عنوان مجازات به اتاق نگهداری ورقه های امتحانی می فرسته که تمیزش کنن.

نکته:

1-این تام ریدل دانش آموزه، نه لرد ولدمورت.
2- اتاق نگهداری یه اتاق معمولی نیست. پر از طلسم های محافظ و ورقه های امتحانی وحشیه!

.....................

کلید را چرخاند...و در باز نشد!

-این در چر ا باز نشد رودولف؟...سریع وادارش کن باز شه ما وارد شویم! ما اصلا حوصله این لوس بازیا رو نداریم. اصلا هم از انتظار خوشمون نمیاد.
-من نمی فهمم تو چرا خودتو جمع می بندی! باز نشد که نشد. می ریم از فیلچ یه کلید دیگه می گیریم. حتما اشتباهی داده.

تام تمایلی به مشاهده مجدد چهره نچسب فیلچ نداشت. برای همین دست به چوب دستی شد! و رودولف احساس خطر کرد.
-هی...داری چیکار می کنی؟ اون چوب دستی رو بگیر اون طرف...مگه من چی گفتم؟ چی داری می گی الان...هی...

رودولف فرصت زیادی برای اعتراض پیدا نکرد. چون طی چند ثانیه، کوچک شد!

کوچک تر...

و کوچک تر...

به اندازه سوراخ کلید!

تام جادوهای عجیبی بلد بود!

رودولف را برداشت و داخل سوراخ کلید گذاشت.
-حالا برای یک بار هم که شده به درد بخور و درو برای ما باز کن...ده ثانیه وقت داری...وگرنه همین کلیدو می کنیم توی سوراخ...و احتمالا می دونی که بعدش چی می شه.

رودولف وحشت زده داخل سوراخ سرگرم فعالیت شد...تام چیزی نمی دید. فقط سرو صدای پیچ و مهره ها و فحش های گاه و بیگاه رودولف به گوشش می رسید.

درست در ثانیه دهم در باز شد.

-جونت نجات پیدا کرد. باید از ما ممنون باشی. حالا شروع به تمیز کردن اتاق کن.

رودولف که حالا به ابعاد اصلی اش برگشته بود رو به تام کرد.
-من اتاق تمیز کنم؟ و تو چیکار می کنی؟

-ما کمی لم می دهیم...کمی استراحت می کنیم...و بعد تو به دنبال ورقه امتحانی مون می گردی. می گم...نظرت چیه ما رو ارباب خطاب کنی؟

نظر رودولف منفی بود...تام هم دانش آموزی بود مثل بقیه! چرا باید ارباب خطاب می شد؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: سالن امتحانات سمج
ارسال شده در: شنبه 16 اردیبهشت 1396 18:26
نمایش جزئیات
آفلاین
رودولف از همان اول میداست کارشان عاقبت خوبی ندارد ، اما حالا باید راهی برای نجات پیدا کردن از این وضعیت پیدا میکرد ، اگر راهی پیدا نمیکرد پس از خلاص شدن از دست فلیچ درگیر لرد سیاه و مریدانش و میشد و تکه بزرگش گوشش بود ، ناگهان به باللای سرش نگاه کرد و مشعل روشنی را دید ، از خوشحالی فریاد زنان گفت .
_ فهمیدم ، فهمیدم !

که با نگاه های ناجور مارمولک و فلیچ رو به رو شد . فلیچ اعتراض کنان گفت .
_ واسه ی هر دو تون دو بار جریمه مینویسم .

تام ریدل که عصبی تر شده بود .
_احمق ، الان چه وقت این مسخره بازیائه ؟
_ خب آخه فهمیدم باید چیکار کنیم
_ چیکار ؟
_ باید یه جوری فلیچ رو گول بزنیم تا کلید رو از ویولت بودلر بگیره و به ما بده .
_ نه این نقشه ی خوبی نیست :/ .
_ پس چیکار کنیم ؟
_ به نظر من باید یه جوری فلیچ رو گول بزنیم تا کلید رو از ویولت بودلر بگیره و به ما بده

رودولف از این همه هوش و ذکاوت لرد سیاه در خود میماند و تا وقتی که به اتاق فلیچ میرسند از خودش در نمیاد ، فلیچ به سمت میزش میرود ، کشویی را بیرون میکشد و دو ورق از آن در می آورد .
_ خب وقتشه که ی مجازات خوب براتون بنویسم ، نظری ندارین ؟

فلیچ میخندد و قیافه اش شبیه اسبی خسته به نظر میرسد ، رودولف و تام در هر زمانی که این صحنه را میدیدند خنده شان میگرفت غیر از این موقع ، تام ریدل سریع گفت .
_ میخواهی برای ما مجازات بنویسی ؟
_ آره ،مشکلیه ؟

تام ریدل قصد داشت جواب دندان شکنی بدهدولی در عوض گفت .
_ نه !

رودولف که تا آن لحظه سکوت کرده بود گفت .
_ تمیز کردن اتاق نگهداری ورقه های امتحان .

فلیچ پیر و بی قیافه و مسخره بود ولی احمق نه در نتیجه هدف آن دو را فهمید .
_ انگار تا به حال چیزی در مورد وضعیت اتاق نگهداری اوراق امتحان نشنیدی نه ؟ خود من هم جرئت نمیکنم اونجا برم ، کاغذ هایی هستند که در مدت حبسشون دیوونه شدند ، تعدادی به دلیل حجم زیاد اراجیفی که روشون تلمبار شده وحشی شدن و گاز میگیرن ولی خب مجازات خوبی برای شماست .

لبخندی میزند و در کاغذ ها چیز هایی مینویسد . سپس کلیدی از کشو در می آورد .
_ بگیرین ، کلید یدک اتاق نگهداری از ورقه های امتحانات ، 7 روز برای تمیز کردن اونجا وقت دارید ولی بعد از مهلتتون کوچکترین کثیفی تو اتاق به معنی یک مجازات دیگست ، پس سریعتر شروع کنین .

فلیچ بیشتر میخندد که باعث میشود دیوانه به نظر برسد
تام کلید را میگیرد و همراه با رودولف از اتاق فلیچ بیرون میروند .
_ اون پیرمرد احمق ما رو به خواسته مون رسوند .
_ من یه مقدار میترسم ، اونطور که اون میگفت اون اتاق آزکابانیه برا خودش .
_ ما از هیچ نمیترسیم .

رودولف به یاد ویولت بودلر و مارمولک باسیلیسک پنداشته میفتد .
_ ولی اون موقع که ...
_ چیزی گفتی ؟
_ نه
_ خوبه

به اتاق نگهداری اوراق امتحانات میرسند ، تام کلید را در در میگذارد و میچرخاند و .......

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
so close no matter how far

could be much more from the heart

for ever trust in who we are

and nothing else matter
پاسخ به: سالن امتحانات سمج
ارسال شده در: سه‌شنبه 12 اردیبهشت 1396 02:48
نمایش جزئیات
آفلاین
لحظه حساسي بود...از يك طرف باسيليسك و از طرف ديگر، ويولت بودلر!

درست در همين لحظه، فرشته عذاب سر رسيد!

-دانش آموزا خارج از ساعت مجاز، بيرون از رخت خواب؟!... دانش آموزا در حال پرسه زدن تو راه رو ؟!... تك تكتون رو مجازات ميكنم...سر و ته، سر درِ تالار هاتون آويزون ميكنم... وايسين تا ببينين!

فليچ، در حالي كه داد ميزد و آب دهانش به اطراف ميپاچيد، لخ لخ كنان، از آسمان بر آن راهرو نازل شد.
-اينجا چه غلطي ميكنين؟!

لرد سياه، نگاهي به باسيليسك انداخت كه با ديدن فليچ، ساكت و آرام گوشه اى چنبره زده بود. سپس نگاهى به ويولت بودلر انداخت. او نيز گوشه اى كز كرده بود.

-با شما هام! وقتي از قوزك پا آويزون شدين، زبونتون باز ميشه!

لرد سياه قدمي به جلو برداشت.
-من لرد سياهم و...

فليچ با پوزخند، صحبت لرد سياه را قطع كرد.
-باشه! تو لرد سياهى پس منم وزير سحر و جادو ام !
راه بيوفتين ببينم... راه بيوفتين بريم دفتر من! بيا ژينو!

فليچ، جمله آخر را خطاب به باسيليسك گفت و در كمال تعجب، باسيليسك، فلس هايش را باز كرد و به سمت فليچ رفت!

-ژينو؟! اسم اين باسيليسك ژينوِ ؟!

فليچ، به سمت رودولف برگشت.
-باسيليسك چيه احمق! اين مار خونگيه منه! به جاي خانوم نوريس آوردمش! حالا ديگه وراجي بسه ! را بيوفتين!

لرد سياه همانطور كه همراه سايرين به سمت دفتر فليچ ميرفت، صدايش را پايين آورد و در گوش رودولف گفت:
-مرتيكه بوقي! بخاطر تو كه فرق باسيليسك و اين مارمولك رو نميدوني گير افتاديم! قبل از اينكه پاي مباركمون به دفتر اين فشفشه برسه و لو بريم، يه كاري كن...وگرنه جفتتون رو تيكه تيكه ميكنم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: سالن امتحانات سمج
ارسال شده در: چهارشنبه 30 فروردین 1396 21:59
نمایش جزئیات
آفلاین
این سوژه عه خیلی از اولین پست پرت شده بود به طوری که تاجایی که من دست گیرم شد در ابتدا لرد و رودولف در سال های تحصیل در هاگوارتز بودند یعنی زمانی که لرد ولدمورت تام ریدل بوده. درحالی که الان سوژه مال زمان لرد ولدمورته نه تام ریدل. ما هم از الان به بعد ادامه می دیم:

تام ریدل امتحانش را خیلی خوب نداده و به خاطر هرمیون بازی رودولف او را مجبور می کند تا در دزدیدن برگه ی امتحانی اش شریک شود اما کلید در اتاق گردن ویولت بودلری است که حتی باسیلیسک هم از دستش به فرار است...
-----

چهره ی رودولف به شکل یک سوال خیلی بزرگِ " خب الان چه فرقی کرد؟! " در آمد اما عاقل تر از اون بود که این سوال را مطرح کند و به جایش سوال دیگری پرسید:

- ارباب؟
- بله.
- دختره نزدیک مونه.

لرد دستی به سیبیل نداشته اش کشید و سر بی مویش را خاراند تا بلکه لامپی، چراغی، چیزی بالای سرش روشن شود اما دریغ از یک جرقه!

- رودولف آماده ی شنیدن پیشنهادات مزخرفت هستیم.

این موقعیت یکی از معدود ترین زمانی هایی بود که رودولف تاسف می خورد چرا در کلاس مراقبت از موجودات جادویی هواسش را جمع نکرده بود و الان از کجا دقیقا باید می فهمید که باسیلیسک ماده است یا نر؟ بلاخره دلش را به دریا زد و تصمیم گرفت لکه ی قرمز روی سر باسیلیسک را موهای مش کرده در نظر گیرد. در حالی که همچنان در شک و تردید بود، پیشنهاد داد:

- ارباب ابراز علاقه ی خاص بکنیم!
- نه این چه فکر افتضاحی ست؟ من می گویم برویم و به این حیوان خانگی جدم ابراز علاقه ی خاص بکنیم!

و این بار چهره ی رودولف " چه فرقی داشت؟! " را داد می زد. لرد سیاه تا به حال به هیچ ساحره ای ابراز علاقه ی خاص نکرده بود و درواقع اصلا نمی دانست ابراز علاقه ی خاص را چگونه انجام می دهند! اما او لرد بود و لرد ولدمورت همه چیز را می دانست پس جلو رفت تا ابراز علاقه ی خاصی بکند که حتی رودولف هم تا به حال نکرده باشد.

- اهم...اهم..باسیلیسک ما لرد ولدمورت هستیم!

باسیلیسک:

- گفتیم ما لرد هستیم!.
- اممم. ارباب با زبون مارها باهاش صحبت کنین شاید بهتر بفهمه.
- اصلا فکر خوبی نیست! باید با زبان مارها باهاش صحبت کنیم.

این سومین بار بود سوال " چه فرقی داشت؟!" برای مرگخوار همراه لرد سیاه پیش می آمد.

- هیسسسس! سیسسس هیس هیسسس سسسس! ( ما لرد هستیم!)
-
- هیسسسس! (گفتیم ما لرد هستیم )
-

رودولف با نگرانی به ویولتی که هر لحظه نزدیک تر می شد نگاه کرد، آب دهانش را قورت داد و پرسید:

- ارباب ابراز علاقه کردید؟
- اگه تو بذاری داریم می کنیم.
- آخه ارباب الان می رسه بهمون.

لرد برگشت و با فاصله ی کمی ویولت را پشت سرش دید. تصمیم گرفت از مرحله ی مهم معرفی بگذرد و به مرحله ی ابراز علاقه برسد.

- هس...هیس هیس هیس! ( اهم... باسی افتخار می دهیم بهت که مارا در فرار از دست این دختره یاری دهی.)

صد در صد این جمله اسکار بهترین ابراز علاقه اونم از نوع خاص را نمی گیرد اما برای شروع و برای لرد همین کافی بود...البته اگر که کمی وقت بیشتری می داشت و اگر که باسیلیسک پسر نبود!

باسیلیسکی که تا چند دقیقه ی پیش قرار بود آنان سوار بشوند حالا هیس هیس کنان به حالت خطرناکی بهشان نزدیک می شد. مشخصا هدفش کمک کردن نبود و بیشتر به نظر می رسید که هدف خوردنشان باشد.

- ارباب...
- رودولف...
- محاصره شدیم!

رودولف و لرد نمی دانستند از دست کی فرار کنند ویولت بودلری که با ماگت دنبالشان بود و یا باسیلیسک خانگی اسلاترین؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رز زلر در 1396/1/31 10:56:58
پاسخ به: سالن امتحانات سمج
ارسال شده در: جمعه 22 بهمن 1395 20:47
نمایش جزئیات
آفلاین
ولدمورت نگاه رودولف را پیش گرفت و چشمش به یک باسیلیک افتاد!
ولدمورت گفت:
- بر سالازار اسلیترین لعنت که در کل هاگوارتز باسیلیسک کار گذاشته!
سپس در اتاق ضروریات را باز کرد و همراه رودولف فرار کرد اما متاسفانه باسیلیک هم دنبال آن ها آمد!
ولدمورت و رودولف کل قلعه را دویدند و باسیلیک همچنان در تعقیبشان بود؛ وقتی دیگر نفسی برای هیچکدامشان باقی نمانده بود، ولدمورت از رودولف پرسید:
- هنوز پشت سرمونه؟
- بله ارباب.
ولدمورت به عقب نگاه کرد و دید باسیلیک فقط یک متر با آن فاصله دارد و سرعتش را بیشتر کرد اما بعد تازه یادش آمد میتواند به زبان مارها صحبت کند!!!
-ویس ویس ویسسس!
- چیزی گفتید ارباب؟
اما وقتی رودولف به ولدمورت نگاه کرد دید او دارد با باسیلیک حرف میزند و چند ثانیه در حیرت ماند سپس یادش آمد لردسیاه زبان مارها را بلد است. رودولف با حالتی تشویق آمیز گفت:
- آفرین ارباب، احسنت!
ولدمورت در فکر این بود که چرا زودتر یادش نیفتاد میتواند به زبان مارها حرف بزند به همین دلیل ناخواسته به باسیلیسک گفت:
- در تعقیبمان باش!
وقتی ولدمورت و رودولف دیدند باسیلیسک باز هم دنبالشان است سرعتشان را بیشتر کردند. رودولف از ولدمورت پرسید:
- چی بهش گفتید، ارباب؟
- گفتم در تعقیبمان نباش!
- اما اینکه داره دنبالمون میاد.
- حتما سالازار اسلیترین بزرگ بهش گفته هرکس رو که دید تعقیبش کنه!
- ارباب نگاه کنید.
ولدمورت به جلو نگاه کرد و دید ویولت از جلو دارد به سمت آن ها میدود!!!
ولدمورت و رودولف از روی ناچاری دور زدند و به سمت باسیلیسک رفتند، ظاهرا باسیلیسک را به ویولت ترجیح داده بودند!
وقتی باسیلیک دید ولدمورت و رودولف دارند به طرفش می ایند ایستاد و حالتی ترسناک به خود گرفت اما ولدمورت و رودولف بدون هیچ ترسی از او، از کنارش رد شدند. وقتی باسیلیسک به جلو نگاه کرد درد آن ها دارند از دست یک دختر فرار میکنند و وقتی دید دختر دارد به طرفش میدود او هم دنبال ولدمورت و رودولف پا به فرار گذاشت!
ولدمورت وقتی دید باسیلیسک دارد از دست دخترک فرار میکند روبه رودولف گفت:
- حتی باسیلیسک هم در برابر قدرت زنان کم میاره!
- درسته ارباب ولی من یه نظری دارم.
- باز تو میخوام نظرات بیخود بدی؟
- نه ارباب، چطوره ما سوار باسیلیسک بشیم و با اون فرار کنیم!
- فکر به درد نخوریه...هی من یه فکری دارم، بیا سوار باسیلیسک بشیم و از دست اون دختره ی وحشی فرار کنیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: سالن امتحانات سمج
ارسال شده در: پنجشنبه 1 مهر 1395 12:16
نمایش جزئیات
آفلاین
- ارباب آخه برای چی در بریم ؟ پس ماموریت چی؟

لرد سیاه درحالی که با تمام سرعت می دوید گفت

- دختره وحشی شده داره دنبالمون می یاد.

- ارباب شما چیزی بهش گفتید؟ نکنه شما هم........

- آهای انگار یادت رفته من اربابتم ها؟ نکنه یکی از اون آواداکداورا های مشتی رو می خوای؟

- نه ارباب غلط کردم. فقط بگین ما الان داریم کجا می ریم ؟

- یه جای که دختره ما رو گم کنه.

- ارباب جون فقط یه جای درست حسابی بریم دفعه پیش از دخمه سر دراوردم تا جایی که می خوردم زدنم.

- کارت به جایی رسیده که به من دستور میدی ها؟ بدم.......

- ارباب جون اونجا رو اتاق ضروریات بریم اون تو دست اون دختره بهمون نمیرسه.

- چه فکری بکر قربون مغز نازنین خودم برم که پر از هوش و استعداده.

تام و رودولف در را باز کردند

- کجا کجا من ارباب این جهانم فکر کردی می تونی اول بری؟

- ببخشید ارباب عزیز و گرامی شما بفرمایید.

تام وارد اتاق شد و رودولف پس از او وارد شد. تام گوشهایش را تیز کرد و از پشت در صدای قدم های ویولت را شنید که به طرف تالار اسلیترین می رفت.

- خیلی شانس آوردی که من اربابتم.

ولی رودولف حرف تام را گوش نمی کرد. او داشت به چیز عجیبی که آنجا بود نگاه میکرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!