جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

14 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11 مهمانان 3 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[educate]] بررسی پست‌های انجمن مرگخواران

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
ارسال شده در: سه‌شنبه 20 تیر 1396 00:25
نمایش جزئیات
آفلاین
بررسی پست شماره 435 باشگاه دوئل، پروتی پاتیل:


اول درباره سوژه بگم.
سوژه شما با توجه به اسم هاتون انتخاب شده بود. پاتیل و جیگر...ولی شما این سوژه رو پس زدین و جیگر رو جگر آرسینوس در نظر گرفتین!
در واقع یک قدم از عقب شروع کردین!
چرا؟
اگه کل آرسینوس، جیگر محسوب می شد بهتر نبود؟ بخش های احساسی و قسمت های مربوط به پشیمون شدن پروتی رو می شد یه کاریش کرد. سوژه مهم تر بود.


داستان شما خیلی ساده بود.ایده ساده ای داشت. چیزی که داستان رو تقریبا نجات داده، نوع نوشتن شماست. توضیحات و توصیف هاتون.
شما درباره خانواده پاتیل نوشتین. چیزی که تو کتاب دربارش نخونده بودیم. ولی اونقدر راحت و ساده نوشتین، که خواننده احساس می کنه این خانواده رو می شناسه. این انتخاب جالبی بود و شما هم خوب انجامش دادین.


نقل قول:
از اتاق پادما بیرون اومدم و در رو بهم کوبیدم.موهام رو که به خاطر عصبانیت و جر و بحثم با پادما وز شده بود از جلوی صورتم کنار زدم و با حرص از اتاقش دور شدم.قدم هامو محکم تر برمیداشتم انگار میتونم با کوبیدن کف پام به زمین عصبانیتمو سر مسبب این ماجرا خالی کنم.از پله ها که پایین میرفتم مامانو دیدم که توی اشپزخونه ایستاده و موشکافانه نگاهم میکنه، مطمئنا صدای جیغ هامو شنیده؛البته مامان که هیچ اگر همسایه های بغلی هم چیزی از دعوامون به روم میاوردن تعجب نمیکردم.لبخندی نشوندم روی لبم و رفتم سمت آشپزخونه روی کابینت نشستم؛ از ظرف میوه ی کنارم سیبی برداشتم و گفتم:
این جا یک نکته مثبت داریم و یک نکته منفی.
نکته مثبت اینه که شما صحنه ها رو سرسری رد نمی کنین. نمی نویسین که صرفا "یه چیزی نوشته باشین"...تصور می کنین. توصیف می کنین. و به همین دلیل صحنه هاتون واقعی و قابل لمس به نظر می رسن. به جزئیات توجه می کنین. این کارتون خیلی خوبه.
و نکته منفی اینه که علامتگذاریتون خیلی بده! چندین بار در طول پست مجبور شدم جمله ها رو دوباره بخونم. علامتگذاری ناقص، لحن جمله رو خراب می کنه و دوباره به عقب برگشتن و از اول خوندن، چیزی نیست که خواننده خوشش بیاد. این جا رو ببینین مثلا:
نقل قول:
_پروتی جان تو و پادما الان بیست و سه سالتونه به نظر من به سنی رسیدید که خودتون تصمیم بگیرید و پادما میخواد به احساسش احترام بذاره.

_پروتی جان! تو و پادما الان بیست و سه سالتونه. به نظر من به سنی رسیدید که خودتون تصمیم بگیرید؛ و پادما میخواد به احساسش احترام بذاره.


داستان رو بصورت اول شخص نوشتن کار سختیه. وقتی از زبون اول شخص می نویسین، فقط احساسات شخصیت اصلی رو می تونین توصیف کنین. مثلا پروتی این جا نمی تونه بگه: مادرم احساس نگرانی میکرد. با خودش فکر میکرد که اگه من و پادما دیگه آشتی نکنیم چی می شه!
چون پروتی نمی دونه تو ذهن مادرش چی می گذره.
ولی وقتی سوم شخص بنویسیم، خیلی راحت می تونیم احساس و حالت همه شخصیت ها رو توصیف کنیم.
در عوض، نوشتن بصورت اول شخص یه حالت صمیمانه داره که گاهی امتیاز محسوب می شه. باید دقت کنیم که کجا، چه سبکی بیشتر به درد می خوره.


نقل قول:
هنوز هیچ راهی پیدا نکرده بودم برای منصرف کردن پادما از ازدواج با آرسینوس جیگر.
موقع نوشتن، ترکیب جمله رو به هم نریزین.
هنوز هیچ راهی برای منصرف کردن پادما از ازدواج با آرسینوس جیگر پیدا نکرده بودم.


این جا هم همون حالت وجود داره:
نقل قول:
آرسینوس رو من خیلی بهتر از پادما میشناختم.
من خیلی بهتر از پادما آرسینوس رو میشناختم.

یا اینجا:
نقل قول:
باید چطور میکشوندمش بیرون؟
چطور باید می کشوندمش بیرون؟


نقل قول:
دستمو توی موهای کوتاهم کشیدم و زمزمه کردم:
_لعنت بهت.
آشفتگی پروتی رو خیلی خوب توصیف کردین. حرکاتش اغراق آمیز و ساختگی نیست. بی روح و بی تفاوت هم نیست. خواننده می تونه درکش کنه.


نقل قول:
.موهای کوتاه پسرونم کم کم بلند شدند. به آرامش احتیاج داشتم؛ من همیشه با بازی با موهام آروم میشدم.دستمو تو موهام میکشیدم و به راه های مختلف فکر میکردم؛ از طلسم فرمان بگیر تا حبس پادما تو اتاقش...
این جاشو متوجه نشدم...موهاش بلند شدن؟

این ویژگی خاصیه که پروتی داره؟
از سوژه ها قبل از جا افتادنشون، حداقل در پست های مهم و حساس استفاده نکنین. ایجاد ابهام می کنن.


نقل قول:
داشتم نا امید میشدم که چشمم بهش افتاد؛ معجون آنتی لاو...
یکی از ناامید کننده ترین قسمت های پست، به نظر من همین جا بود. اسم معجون.
گاهی فرصت هایی پیش میاد که بتونیم خلاقیتمونو نشون بدیم. کمی فکر کنیم...و کمی متفاوت بنویسیم. به نظر من، این یکی از اون فرصت ها بود که از دست رفت. من حتی ترجمه فارسی آنتی لاو رو به حالت فعلیش ترجیح می دادم.


نقل قول:
_عاشق دلتنگ...کی اطرافم عاشقه؟خب پادما عاشقه اما دلتنگ نیست.جینی هم که به عشقش رسیده.مامانم هم که...آره خودشه مامان،اون هنوز هم عاشق باباست و دلتنگ... خب اینم حل شد.مورد بعدی چی بود؟
کاش یه توضیح کوتاه هم درباره این که چه بلایی سر پدرشون اومده می خوندیم. داستان کامل تر می شد.


نقشه پروتی برای جا زدن خودش به جای پادما معمولی بود. نه خیلی خاص و فوق العاده، و نه ضعیف و غیر منطقی.


نقل قول:
آرسینوس بیهوش افتاد روی زمین، می ترسیدم؛ از بلایی که قرار بود سرش بیارم میترسیدم.آرسینوس هم گروهی و یه زمانی دوستم بود.به نقاب روی صورتش نگاه کردم و آروم گفتم:
_منو ببخش.

چشم هام رو بستم و شروع کردم به زمزمه کردن پشت سر هم، شجاع بودم ولی نه انقدر که ببینم دارم به خاطر خواسته ام قسمتی از بدن یکی رو بدون خواستش از بدنش بیرون میکشم.چند دقیقه ی بعد تکیه ی کوچکی شاید در حد یک سانتی متر از کبدش توی دستم بود.بی توجهی به خونی بودنش داخل ظرفی که همراهم بود گذاشتم.هیچ اثری از زخم روی بدنش نبود.قطره ای اشک از چشمم چکید؛ من در حق این آدم با وجود اینکه مرگخوار بود کار بدی انجام داده بودم ولی واقعا چاره ای نبود.چوب دستیمو سمت سرش گرفت و آروم گفتم:
_آبلیویت.

حافظه اش تا رسیدن نامه ی دیشب من پاک شد.بلند شدم دوباره به نقابش نگاه کردم.یه شنل گرم ظاهر کردم و روش کشیدم مطمئن بودم تا چند دقیقه ی دیگه پیداش میکنند.چشم هامو بستم و به خونه آپارات کردم.
دلسوزی پروتی خیلی خوب بود. با توجه به سفید بودنش خیلی خوب بود.
توجه شما به جزئیات هم همینطور. اشاره های پی در پی به سرد بودن هوا...وقتی در طول پست ازش استفاده می شه(ظاهر کردن شنل گرم...رفت و آمد کم مردم...) نشون می ده نویسنده حواسش هست که چه فضایی رو توصیف کرده. پاک کردن حافظه آرسینوس هم یکی از همین "توجه به جزئیات" هست.


نقل قول:
یکساعت بعد معجون آبی رنگی جلوم بود که پادما با خوردنش تمام خاطراتش و احساسش به آرسینوس رو فراموش میکرد.ریختمش توی یک لیوان،خواستم برم پیش پادما اما نمیدونم چرا قلبم افسار عقلمو در دست گرفته بود و نمیذاشت.لیوان رو گذاشتم روی میز، موهامو از روی صورتم کنار زدم.قطره های اشکی که توی چشمم حبسشون کرده بودم راهشونو پیدا کردند و صورتم خیس شد. لیوانو برداشتم؛ نگاهش کردم و در حرکتی سریع از پنجره پرتش کردم بیرون و با هق هق گفتم:
_نمیتونم.من نمیتونم عشقتو ازت بگیرم پادما....

توضیح کاملا کافی بود. خواننده قانع می شه که چرا پروتی منصرف شد. ولی نوع نوشتن اصلا تاثیر گذار نیست:
یکساعت بعد معجون آبی رنگی جلوم بود که پادما با خوردنش تمام خاطراتش و احساسش به آرسینوس رو فراموش میکرد...
ریختمش توی یک لیوان!
خواستم برم پیش پادما... اما نمیدونم چرا قلبم افسار عقلمو در دست گرفته بود و نمیذاشت...
لیوان رو گذاشتم روی میز. موهامو از روی صورتم کنار زدم.
قطره های اشکی که توی چشمم حبسشون کرده بودم راهشونو پیدا کردند و صورتم خیس شد.
لیوانو برداشتم؛ نگاهش کردم... و در حرکتی سریع از پنجره پرتش کردم بیرون و با هق هق گفتم:
_نمیتونم.من نمیتونم عشقتو ازت بگیرم پادما....

این جوری بهتر شد. خواننده فرصت می کنه جمله ها رو هضم کنه...لحن رو بگیره. اون سه نقطه هایی که می بینین تردید رو نشون می دن. همون احساسی که پروتی تو اون لحظه داشته.


منصرف شدن پروتی حرکت خوبی بود. هم به دلیل شخصیت پردازی ای که تا این لحظه داشتین و هم غافلگیر کننده بودن پایان داستان!


موفق باشید!

............

بررسی پست شماره 434 باشگاه دوئل، هویج ایوانکرومبی:



ایده شما عالی بود. خیلی خوب بود. خلاقانه...متفاوت...و جذاب.
در پستی که دو تا 27 گرفته، اشکال خیلی خاص و عمده ای وجود نداره. این امتیازیه که به پست های کامل داده می شه. پست شما اشکال اصلیش این بود که بعضی جاها بی دلیل طولش داده بودین و کیفیتش پایین میومد.


نقل قول:
- بخورین، بیاشامین ولی اگه اسراف کنین، تیکه بزرگه‌تون گوش‌تونه.

این رو خدا گفت.
شروع خیلی خوبی بود. یه جمله آشنا از یه شخصیت آشنا...که عادت نداریم تو نوشته ها ببینیمش. اول با خودم فکر کردم آخر جمله کمی خشنه...ولی بعد از خوندن پست به نظرم درست اومد. چون خدایی که این جا می بینیم کمی متفاوته. می تونه خشن هم باشه!


نقل قول:
شترق!
یکی از حوری‌ها که از رودولف خسته شده بود، سر از اتاق در آورد و تا چشمش به یوآن افتاد، سر از پا نشناخت و به سمت استکان گنده شیرجه زد و...
- جـــیــــــــــــــــغ!
بعد از تماس با چای داغ، پا به فرار گذاشت. یوآن هم که به گرمای چای عادت کرده بود، سرش رو برگردوند سمت خدا و تکرار کرد:
این صحنه بدون شکلک نمی شه! مبهم می شه. شکلک یوآن و فنجونش رو تو چت باکس دیدیم. بالا هم توضیح کوتاهی دربارش دادین...ولی بازم تاثیر کافی رو نمی ذاره. برای کسی که شکلک رو ندیده باشه هم که یه پاراگراف مبهم و عجیب و غریبه!


نقل قول:
- بازم که سروکله‌ت پیدا شد، شیطون.
- صد دفعه بهت گفتم منو شیطان صدا کن! نه شیطون!
اینجاش خیلی خوب بود.


نقل قول:
- چه عیبی داره مگه؟ یه زمانی یه جادوگر سفید بود که یه جادوگر سیاه رو با اسم کوچیکش صدا میکرد. چه عیبی داره که منم شیطون صدات کنم؟
- جنسِ آتیشیِ منو با جنسِ خاکیِ اون مخلوقات پست‌فطرت مساوی ندون!
منم با شیطون موافقم! خدا داره شیطونو با کی مقایسه می کنه؟
اینجور مقایسه ها وقتی درست می شن که شخصی که باهاش مقایسه می شه، برتر از طرف دوم باشه. که بگه حتی اونا هم این کار رو انجام می دادن. پس ما هم می تونیم. وقتی اون انجام داده، من کی باشم! (این جا لرد باید برتر یا ترسناک تر و مهم تر از شیطان تصور بشه).


نقل قول:
یوآن گردنش رو دراز کرد تا بهتر بتونه اونا رو ببینه. خِیرِ مطلق در برابر شرّ مطلق وایساده بود.
چیزی که این پست، با توجه به موضوعش باید مواظب می شد که دچارش نشه، شعار زدگی بود. الان این جمله خیر مطلق و شر مطلق همین حالت رو داره. حس خوبی ایجاد نمی کنه. این خدایی که دیدیم زیاد هم خیر مطلق نبود...و البته دوست داشتنی بود. این برچسب زدنا اون دوست داشتنی بودن رو از بین می بره. این قسمت هم به نظر من کمی از حالت تعادل خارج شده:
نقل قول:
- یکی منو بگیره نزنم اینو له و لورده کنم! هرچی میکشم از دست توئه که میکشم! توی اون دنیا اعصاب برا اربابت نذاشتی و کچلش کردی! نبودی، حتی وقتی که بودی! بودی، حتی وقتی که نبودی! سر همه غر میزدی! همه رو می‌خوابوندی و نمی‌خوابیدی! به وسوسه‌هام گوش نمیدادی! اونجا با ساحره‌ها آره، اینجا هم با حوری‌ها آره؟! یکی منو بگیره! یکی منو بگیـــــــره!
کسی که شیطان رو تا این حد عصبانی می کنه، اصولا باید آدم خیلی خوب و سالمی باشه. رودولف برای این قسمت انتخاب خوبی نیست.



نقل قول:
- آ.
معنی این "آ" ها چی بود؟! می خواست جواب بده ولی بهش اجازه نمی دادن؟...فکر...تردید؟...چون بعدش نقطه داره نمی تونه تردید باشه. صدای روباهه؟ چرا تو بهشت فقط همینو می تونست بگه؟
برای من که مبهم بود.


نقل قول:
خدا در حالی که پیش‌بند گل‌گلی‌ای بر تن داشت، مشغول تمیز کردن میزها و صندلی‌های کافه بود.
صحنه خیلی دوست داشتی بود. جالبه که شخصیتی پیدا کنیم که همچین صحنه ساده و پیش پا افتاده ای در موردش جالب محسوب بشه. همینجاست که ایده ای که برای داستان پیدا کردین به کمکتون میاد.


نقل قول:
نفس یوآن توی سینه‌ش حبس شد. زمان از حرکت ایستاد. همه‌چی سرد شد. میزها و صندلی‌ها خُرد شدن. دیوارها و سقف ترک برداشتن. گل‌ها و درختان بهشت پژمرده شدن. آبشارها بی‌آب شدن. آسمون بی‌رنگ شد. زمین لرزید. چیزی توی اعماقِ دلِ تمامی مخلوقات شکست. همه‌ی هستی زیر و رو شد و سنگینیِ از بین رفتنِ چیزی، روی دوش تمام بهشت و جهنم نشست.
این همه اتفاق افتاد، وقتی که یوآن، با خنجری سیاه، خدا رو کُشت.
این صحنه هم خوب بود. نوع توصیفش هم جالب بود. هیجان انگیزش کرده بود.


نقل قول:
روی پیکرش خم شد و به ضربانش گوش داد. هیچ صدایی نیومد.
کاش این کار رو نمی کرد! قلب و ضربان و این حرف ها دیگه زیادی انسانی بود. کاش کار ساده تری مثل صدا زدن و تکون دادن رو انجام می داد! یا حتی کاری انجام می داد که مطمئن بود اگه خدا زنده باشه عکس العملی نشون می ده.


نکته های ریز خیلی قشنگی تو پست شما بود. این که یوآن روباهه و لازم نیست قهرمان بازی در بیاره...این که رودولف خودشو دربون بهشت می دونه...اصطلاح "قمه فهم شد؟".

شعار رودولف "هست، حتی وقتی که نیست" به شکل های مختلف، اونقدر تکرار شده که خواننده رو زده می کنه.
نقل قول:
میلیاردها نفر وارد اون کوچه‌ی تنگ شدن و یوآن رو گرفتن و مثل سگ زدن. در این بین، چند نفر دیگه سرِ باز کردنِ گونی درگیر شدن که رودولف به عنوان اشرف بهشتیان، همه رو کنار زد و خودش گونی رو باز کرد و...
- نــه!
به نظر من روباه بودن یوآن ایجاب می کرد قتل خدا رو گردن رودولف بندازه و فرار کنه! همون جایی که رودولف ازش گونی رو می خواد...گونی رو بهش بده و جیغ و داد کنه که رودولف خدا رو کشت!
این پایان پر از تعقیب و گریز چیز خاصی به داستان اضافه نمی کرد. یه جورایی ماجرا ناتموم می مونه. لازم نیست حتما تموم بشه. ولی باید به جایی برسه! مثلا یه بلایی سر ابروکرومبی بیارن. یا همونطور که گفتم، رودولف مقصر شناخته بشه.


ایده خوب و متفاوت شما، نقطه قوت پستتون بود. کاش همه سعی کنن به همین شکل، ایده های متفاوت و شجاعانه پیدا کنن!


روباه، پست کهنه سرد شده از دهن افتاده میاره برای نقد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
ارسال شده در: دوشنبه 19 تیر 1396 17:45
نمایش جزئیات
آفلاین
اینجا فقط صف جادوگرونه و ساحرونه پیدا میشه. صف روباها پس کجاس؟!
مگه روباها هویجن؟!
آها نه. مث اینکه پیداش کردم.
یه بسته نقد لطفاً. از اون تازه‌هاش.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
If you smell what THE RASOO is cooking!
پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
ارسال شده در: یکشنبه 18 تیر 1396 23:42
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام جناب لرد.
میدونم قبل از اینکه امتیازات دوئل رو بدید نقدشون نمیکنید ولی چون من امکان داره چند روز دسترسی نداشته باشم به سایت گفتم بیام ازتون خواهش کنم اگر میشه این درخواستو بپذیرید بعد از اعلام نتیجه ی دوئل نقدش کنید.
دوئل من با آرسینوس
مرسی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.

پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
ارسال شده در: چهارشنبه 14 تیر 1396 14:43
نمایش جزئیات
آفلاین
بررسی پست شماره 431 باشگاه دوئل، نیوت اسکمندر:


نقل قول:
نیوت مثل همیشه خسته بود. این خستگی از زمانی بود که با هکتور در یک اتاق در خانه ریدل می خوابید. هکتور شبانه روز معجون درست می کرد. هکتور زمانی که نیوت خواب بود روی او معجون امتحان می کرد. آن روز صبح، نیوت برای پیدا کردن ضد معجون راهی لندن شد و چمدانش را برای اینکه دست هکتور در امان باشد با خودش آورد. نیوت سوار اتوبوس شوالیه شد و به سوی لندن رفت. در ایستگاه خانه گریمولد پیاده شد و به کافه روبروی خانه گریمولد رفت.
این یه توضیح کلیه...درباره وضعیت نیوت.

وقتی این جوری می نویسیش می دونی چه اتفاقی میفته؟ خواننده یک نفس و پشت سر هم می خونه. بی هیچ حسی. نصفشو شاید نفهمه! توجه نکنه. در حالی که این قسمتش مهم بود. خستگی نیوت از هم اتاق شدن با هکتور و دلایلش مهم بود:

نیوت مثل همیشه خسته بود!
این خستگی از زمانی بود که با هکتور در یک اتاق در خانه ریدل می خوابید. هکتور شبانه روز معجون درست می کرد. هکتور زمانی که نیوت خواب بود روی او معجون امتحان می کرد.
آن روز صبح، نیوت برای پیدا کردن ضد معجون راهی لندن شد و چمدانش را برای اینکه دست هکتور در امان باشد با خودش آورد.
سوار اتوبوس شوالیه شد و به سوی لندن رفت. در ایستگاه خانه گریمولد پیاده شد و به کافه روبروی خانه گریمولد رفت.


این جوری بهتر منظورشو می رسونه. ولی هنوز هم اشکالاتی داره. جمله ها خیلی کوتاه و پایه ای هستن! انگار فقط می خوان سریع به خواننده بگن چه اتفاقی افتاد و برن جلو.
نباید این حالت وجود داشته باشه.
صحنه، اتفاق، احساس شخصیت، باید به اندازه کافی توصیف بشه.


نقل قول:
او می دید که در خانه گریمولد هر ده دقیقه باز می شود و اشخاصی وارد آن می شود. برایش جالب بود ولی آنقدر خسته و معجونی بود که نمی خواست پیگیری کند.
به این موضوع توجه نکردین که خانه شماره دوازده گریمولد نامرئیه! این نکته ای نیست که در پست شما باعث کم شدن امتیاز بشه...ولی نکته ایه که اگه بهش توجه می کردین، کیفیت نوشته تون بالاتر می رفت. دقت نویسنده رو نشون می داد. یا نباید می دید...یا یه بهانه ای برای دیدنش پیدا می کردین.


نقل قول:
نیوت با شنیدن "خانه گریمولد" از جای خودش پرید ساعت را نگاه کرد. دو ساعت دیگر ضد معجونش حاضر می شد. با خود فکر کرد که اگر بتواند آن شخص را که میخواهد به محفل برود را منصرف کند و به خانه ریدل بیاورد می تواند ترفیع بگیرد و از اتاق هکتور به جای دیگری برود. سریع لهجه ای روستایی گرفت و گفت:
-سلام ره برادر ره من ره میدونم ره.
این کار نیوت خیلی خوب بود. خیلی ساده، سیاه، و خنده دار.
جمله بندیای شما اشکال دارن. ولی ایده ها و صحنه هات قشنگن. همین گاهی می تونه باعث بشه کیفیت رولتون بالا بره. ولی حیفه! که به خاطر جمله بندی چیزی رو از دست بدین. روی این قسمت کار کنین. توصیف ها و جمله ها می تونن کامل تر، دقیق تر و قشنگ تر باشن.


نقل قول:
سپس به رئیس کافه گفت که کاری دارد و ظهر در زمان آماده شدن معجون بر میگردد.نیوت با همان خنده شیطانیش به سمت روستایی شریف رفت و بازوی او را گرفت و به کوچه کنار کافه رفت. در آنجا نیوت با چوبدستی اش طلسمی خواند و روستایی شریف بیهوش شد. سپس چمدانش را روی زمین گذاشت و مرد را وارد چمدانش کرد و خودش هم وارد شد.

سپس به رئیس کافه گفت که کاری دارد و ظهر در زمان آماده شدن معجون بر میگردد.
با همان خنده شیطانیش به سمت روستایی شریف رفت و بازوی او را گرفت و به کوچه کنار کافه رفت.
در آنجا با چوبدستی اش طلسمی خواند و روستایی شریف بیهوش شد. سپس چمدانش را روی زمین گذاشت و مرد را وارد چمدانش کرد و خودش هم وارد شد!


در پاراگراف دوم(که من بازنویسی کردم) شما متوجه می شین که چه کسیه که با خنده شیطانیش می ره طرف روستایی؟
بله! نیوته...چون فاعلی جز نیوت نداریم.
در این حالت لازم نیست هی اسمشو تکرار کنین. تاثیر خوبی روی نوشته نمی ذاره.


نقل قول:
-سلام ره کسی نمی دونه ره که ره خانه گریمولد ره کجا ره؟
لهجه غیر واقعی و اغراق آمیز روستایی به نظر من خوب بود. این جا اسمی از باروفیو نبردین. روستایی شما یکی دیگه اس. برای همین قابل قبوله. چون باروفیو به این شکل حرف نمی زنه.


نقل قول:
او میخواست شکل لرد شود اما به دلیل نبود موی لرد نتواست اینکار را به پایان برساند.
اشاره ظریف، خنده دار، و جالبی بود!
از ناخنش هم می تونین استفاده کنین. ولی این نکته به درد این قسمت نمی خورد. گاهی لازمه یه چیزایی رو فدای چیزایی کنیم که جالب ترن. همیشه لازم نیست منطقی باشیم.


نقل قول:
به یاد آورد روزی با حیله ای توانسته بود موهای دامبلدور بکند. او میخواست تاثیر شپش ها را روی موهای دامبلدور پیدا کند.
به جای یک خط توضیح، می تونستیم فلش بکی بزنیم و این خاطره رو بخونیم. حتی اگه شده کوتاه...
می تونست جالب باشه.


نقل قول:
روستایی شریف دوباره به همان شرافت خودش باز گشت
این تاکید بی دلیل و مصرانه روی شریف بودن روستایی، عالی بود.


نقل قول:
روستایی شریف که دو گالیونی اش تازه افتاده بود با خنده به نیوت گفت:
-داداش ره من پیک پیتزا ره هستم. میخواستم به اینا ره پیتزا بدم ره ولی چون از حیواناتت ره خوشم اومده ره میخوام بیام خونه ارباب ره، ما خیلی ارباب ره دوست داریم. فقط الان ره برم پیتزا ره بدم بر میگردم ره.

نیوت که تاثیر معجون ها بر او بود فکری کرد. او فکر کرد که شاید روستایی شریف طی فعل وانفعلات شیمیایی از شریف به حیله گرئ تبدیل شده است. نیوت اخرین نقشه اش را انجام داد. با صدایی توام با گریه گفت:
-نرو روستایی شریف، بری نمیگن روستایی شریف بوده. میگن فقط فکر پول بوده.
می رسیم به مهم ترین قسمت پستت.

ایده خیلی خوبی برای سوژه پیدا کردی. این برای پست های دوئل خیلی مهمه. مطمئن باش قسمت عمده امتیازتو به خاطر ایده پستت گرفتی. به خاطر همین آخرش. خیلی خوب بود.
وقتی وقت بذاریم، فکر کنیم، و ایده خوبی پیدا کنیم کارمون خیلی راحت تر می شه.
اگه خود پستت به زیبایی سوژه نوشته می شد امتیازت خیلی بالاتر می رفت.
اشکال اصلیش اولا جمله بندیا بود. که معمولا غلط نبودن. ولی می تونستن قشنگ تر باشن و دوما بعضی از قسمت ها رو می تونستی بیشتر توضیح بدی. تند و سریع نگو و برو جلو!
صبر کن...تعریف کن.
پستت هم که پست تکی بود. اهمیتی نداشت که طولانی بشه.


شخصیت نیوت خیلی خوب شده. نشست و برخاستش با جانوراش. اسمایی که براشون انتخاب کرده. حالت حرف زدن و رفتار نیوت. همه خیلی خوبن. در مسیر درستی قرار گرفتی. همینطور ادامه بده.


...........................

آملیا


نقل قول:
اره...میرسیم به بحث دوست داشتنی قوانین نقد! و اینکه من رو اگه دس از پا درازتر پرت کنید بیرون پرابلمی یُخدی چون حقتونه! والبته حق حواس پرتی یا حافظه ناقص من در مورد رعایت قوانین!
قوانین می تونن انعطاف پذیر باشن...ولی انصافا نقد نخوا...پستت طولانی نیست...فوق طولانیه!
البته دلیل این که می گم نقد نخوا طولانی بودنش نیست. اگه احتیاج به نقد داشت حتما می کردم. ولی احتیاجی هم نداره. از امتیازاشم مشخصه. باز نقد دقیق نمی کنم ولی چیزایی رو که به نظرم می رسه می گم.



نقل قول:
سوال واضح همیشگی اینکه ارباب سوژه اش خوب بود؟
عالی بود. خیلی خوب بود.


نقل قول:
و میخواستم ببینم در کنار برانداز کردن سوژه، خوب نوشته شد به طور کلی از سوژه استفاده شد؟ چون به نظرم خود سوژه یک طرفه و شعور نویسنده از استفاده کردن از موضوعات و پتانسیلهای اون یک طرفه.
اگه درست یادم باشه سابقه بدی در زدن پست هایی داری که ما(داورای دوئل) برای ربط دادنش به سوژه دوئل دچار سختی و مشقت فراوان می شدیم!
ولی این یکی خوشبختانه سخت نبود. ربط داشت.
سوژه خیلی خوبی پیدا کردی...خیلی خوب ازش استفاده کردی. خیلی خوب یه چیزایی رو به چیزای دیگه ربط دادی.
ولی چیزی که خوب نیست و فوق العاده اس، طرز نوشتنته. طنزته. نکته هایی که پیدا می کنی. عالین!
انکار نمی کنم که وقتی آدم پستتو می بینه، دود از کله اش بلند می شه! ولی خوندنش آسونه...
با وجود این فکر می کنم قسمت هایی هست که بشه خلاصه تر نوشت. مثل این توضیح ها:
نقل قول:
دهان چیز خاصی است. ما با دهان میخوریم سحری، صبحانه، ناهار، عصرانه، افطاری و شام، گاها اگر مادر خیلی عصبانی باشد با دهان کوفت میکنیم، البته میشود خیلی موارد دیگر هم با دهان نوش جان که فقط مرلین میداند، ما با دهان با خواننده های رپ غیروطنی هم خوانی میکنیم و بعد وویسش را گوش میکنیم و با شات گان خود را میکشیم، ما با دهان حرف میزنیم، زر میزنیم فحش میدهیم، چشم دخترهمسایه رو از حداقه در میاوریم که فکر نکند اگر یک خاستگار بی ریخت لیسانس دار گیرش امده که تازه پسره پشت سرش ریزش مو هم دارد خیلی است و هوا برش دارد. ما با دهانمان دهان بقیه رو میبندیم! و حتی سرویس میکنیم!
سرویس خودش معقوله خاصی است از سرویس های فرهاد قائمی که دماغش را میمالد به توپ گرفته تا سرویس مدرسه که خود سرویس دیگری هم محسوب میشود، سرویس دستشویی و در اخر سرویس دهان شویی... چیزی که آملیا این اواخر خیلی خیلی متوجه ان بود!
که واقعا خوبن! ولی با توجه به طول و عرض پست شما، می شه ازشون صرف نظر کرد.


پست شما شصت و پنج تا پارت و فلش بک داشت! چیزی که شدیدا باهاش مخالفم. ولی چیزی که مهمه اینه که موقع خوندن گیج می شیم؟
که نمی شیم!
پس این، این جا یه ایراد نیست.


نقل قول:
اولیش این بود که اون قضیه رفتن به کافه و دیدن مورفین و هکتور و اینا.
یعنی عملا اضافی بودشا میدونم!
خیلی بی ربط بود به کل قضیه اگه نیگا کنید بهش ولی من ریسک کردم و گذاشتم بمونه چون فکر میکردم بهش می ارزه. یعنی اون طنز یا نمیدونم بگیم ایده ای که توش بود به اضافه شدن به متن سوژه می ارزید و نقاط قوتش از ضعفش بیشتر بود چون که در کمال خودسیندرلاپنداری خودم خیلی از طرح کافه باکس خوشم اومد و واقعا دلم نمیومد که بخشی از اونو حذف کنم با اینکه ادم توی رولی به این طول باید جلوی خودشو بگیره. یعنی میخواستم بدونم به نظر شما الان این ریسک چه طوری بود؟ مفید بود مزخرف بود؟ هر دو گزینه هیچ کدام؟
کاملا و صد در صد ارزشش رو داشت.اون قسمت یکی از بهترین قسمت های پستت بود.
این باعث نشه از دفعه بعد سوژه های خودتو بنویسی و سوژه دوئلم یه گوشه داستان بچپونی ها! این جا اشکالی نداشت چون سوژه دوئل به اندازه کافی حضور خودشو اعلام کرده بود.
همین جا یادآوری می کنم...برای دوئل ها سوژه آزاد(بدون سوژه) هم قبول می کنیم!


نقل قول:
ریسک دوم استفاده از کاراکتر هاگرید بود به نظر خودم.
یعنی نمیدونم درسته یا نه ولی یکسری کاراکتر هستن که همیشه نوشتن تو دست خود نویسنده هیچ وقت مثل نوشتن اون با بقیه نمیشه. همین طور که خیلـــــی وقت پیش این رو به وینکی گفته بودید که هیشکی به خوبی خودش نمیتونه از کاراکترش استفاده کنه. حالا نه فقط برای حرف زدنهاشون بلکه برای طریقه رفتارشون که غالبا غیرقابل پیش بینی تر از بقیه است و نوشتن باهاشون دردسرش بیشتره اگه ادم وسواس داشته باشه که بخواد شبیه خودشون در بیاره اونا رو. مثلا مورفین هم همینه حس میکنم. - من واس لحن مورفین و هاگرید رفتم چندتا رولشونو خوندم اصلا نمیدونم اینقدر خوب شد یا نه! -
برای هاگرید هم همین شدش چون من غالبا فقط با املیا بازی میکنم و املیا کاراکتر خاصی نیست راحته و دست ادم بازه ولی خیلی سعی کردم هاگرید رو شبیه خودش در بیارم. حرف زدن و رفتارشو و اینا رو. میخواستم ببینم تا چه حد به عنوان کسی که ازش خوندین و نقدش کردید موفق بودم؟
خب من اصلا خوشم نمیاد که هی دارم می خونم و تایید می کنم! ولی چاره ای نیست.
کاملا موفق بودی. چه در مورد غلط ای املایی هاگرید...که موقع خوندن آدم احساس می کرد یه چیز جدید کشف کرده!...و چه لحن مضحک و چه نفهمی خاص خودش! خیلی خوب بود.
هاگرید و مورفین، هر دو نویسنده های خوبی بودن. شخصیت هاشونو خوب درست کرده بودن. شما هم خیلی خوب تونستی ازشون استفاده کنی. گفتی برای لحن هاگرید و مورفین رفتی و چند تا رولشونو خوندی! این خیلی تحسین برانگیزه. که به رول خودت و به خواننده ها اینقدر احترام گذاشتی. خوب از آب در اومدن نوشته هات تصادفی نیستن.


نقل قول:
ریسک سوم به نظرم نوشتن داستان به صورت فلش بک بود که یکم میتونست اشفته کنه کارو. حتی خیلی بیشتر از یکم.
ولی انجامش دادم چون تا به حال این طوری ننوشته بودم تا جایی که یادمه و میخواستم ببینم تا چه حد به نوع نوشتن قضیه ضربه وارد شدش؟ اصلا شدش؟ ی بله نه خالی هم بسه الان که میبینم!
اینو بالا گفتم...اصلا گیج کننده نشده.
می دونم آدم خودش تشخیص نمی ده که داستان گیج کننده هست یا نه. چون اصل ماجرا رو می دونه. خودم گاهی بعد از نوشتن پست، می دم یکی بخونه و می پرسم که فهمیده یا نه؟ داستان واضحه یا نه؟
یه ریسکش هم اینه که قبل از این که داستان فهمیده بشه، حوصله خواننده سر بره! که این ریسک تو نوشته های شما وجود نداره. چون اونقدر شخصیت جالب و طنز خوب وجود داره که خواننده اهمیت زیادی به اصل داستان نده!


نقل قول:
نکته بعدی که میخواستم نظرتون رو بدونم -ارباب الان حس میکنم کلا زیر پستم یک پوکرفیس ویرایش کنید هم حق دارید! این خودش دوبرابر یک رول میانگین عه!- در مورد استفاده از سوژه های سایت بود. مثل انتخابات و شخصیتها و چت باکس و غیره. چون مدت زیادی نبودم و خیلی چیزها دستم نبود و من خیلی با این نکات بازی میکنم تو رولهام میخواستم ببینم خوب بودن؟
خوب بود آملیا...به جان نجینی خوب بود. خیلی خوب بود.


نقل قول:
راستی در مورد یک قسمت توضیحی بود برای دهن و سرویس اینا!
من این مدت که نبودم خیلی این مدلی نوشتم. چطوری بود اوضاعش؟ زیاد بود؟ بی ربط نبود؟ اصلا جالب بود؟
جالب بود...خیلی جالب بود...الان در مورد ما هم صدق می کنه این اصطلاحی که گفتی!


نقل قول:
ارباب من لوس مینویسم؟ چرا وقتی ادم خودش مینویسه نمیخنده؟ بقیه میخندن یا فقط یک لبخند محو میزنن؟!
اصلا! انصافا طنزت عالیه. من لبخند نزدم...خندیدم! همچین آدم "به هر چیزی بخند"ی هم نیستم!
مشکل پستات اینه که از هر پستت پنج پست خوب در میاد!
وقتی اینا رو یه جا بنویسیم، تاثیرش کم می شه. مثل غذای خوشمزه ای که یه نفر می خوره. بعد از یه جایی سیر می شه و غذا دیگه زیاد نمی چسبه.
در مورد رول های دوئل طبیعیه که نخواییم سانسور کنیم. ولی در مورد رول های عادی این همه ایده و این همه داستان نباید یکجا نوشته بشن. حیفه. به هر کدوم توجهی که لایقشه نمی شه.


سوژه آملیا و اسب بودنش عالی بود. اسب خطاب شدن، سوژه خاصی نیست...ولی این که اینجوری بتونین ازش استفاده کنین خیلی خاصه. خیلی خلاقانه اس. آدم اگه خلاقیت داشته باشه از ساده ترین سوژه ها، بهترین نوشته ها رو در میاره.
شخصیت هکتور...معجون مجانی برای تبلیغات انتخابات...دامبلدوری که آخرش از کوره در رفت...
عالی بودن.


اونقدر سوال بپرس که امتیازمون لو بره ها!


نقد نکردم و طول پست اینقدر شد!

من هنوز واقعا نمی فهمم یه نفر چطوری می تونه اینقدر حرف بزنه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
ارسال شده در: دوشنبه 12 تیر 1396 18:13
نمایش جزئیات
آفلاین
نیوت و آملیا

قبل از اعلام نتایج، برای پست های دوئل درخواست نقد نکنین. اعلام نتیجه ممکنه تا یه هفته طول بکشه و قبل از امتیاز دهی نمی تونم نقد کنم. سوال هم نمی تونم جواب بدم.
در اون فاصله پست های دیگه ای زده می شه و درخواست شما بینشون گم می شه. ممکنه فراموش بشه.

این دو تا یادم می مونه. لازم نیست بعد از اعلام نتیجه دوباره درخواست بدین. ولی از این به بعد صبر کنین تا نتیجه اعلام بشه و بعد درخواست نقد بدین که یادم نره.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
ارسال شده در: دوشنبه 12 تیر 1396 11:11
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام به ارباب عزیز تر از جانم

ارباب یک عدد پست داشتیم، آوردیم تا برای ما نقد کنید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
ارسال شده در: دوشنبه 12 تیر 1396 08:56
نمایش جزئیات
آفلاین
هی ارباب!
اوری تینگ تون چطوره؟ خانم بچه ها؟
اره...میرسیم به بحث دوست داشتنی قوانین نقد! و اینکه من رو اگه دس از پا درازتر پرت کنید بیرون پرابلمی یُخدی چون حقتونه! والبته حق حواس پرتی یا حافظه ناقص من در مورد رعایت قوانین!

واضح و مبرهن میباشد که برای چی اینجام دیگه!

فرض موکونیم که من دس از پا درازتر نرفتم!
واقعیتش اومدم در مورد دوئل عه یک چندتا سوال بپرسم نظرتونو بدونم و بعدش گورمو گم کنم به سلامتی و میمنت و دلخوشی و اینا!
نقد که از مرلین امه ولی خب اگه به هر دلیلی نشد و نخواستید و اینا نقدش کنید اگه همین سوالهامم جواب بدید من خیلی ممنونم و البته اگه جواب ندادید هم حق دارید واقعیتش منم بودم جواب نمیدادم!

سوال واضح همیشگی اینکه ارباب سوژه اش خوب بود؟
یعنی من دونه ای یک دوئل میزنم دونه ای میام میگم سوژه اش خوب بود؟!
و میخواستم ببینم در کنار برانداز کردن سوژه، خوب نوشته شد به طور کلی از سوژه استفاده شد؟ چون به نظرم خود سوژه یک طرفه و شعور نویسنده از استفاده کردن از موضوعات و پتانسیلهای اون یک طرفه.

میدونید...واقعیتش رو بخواید که شاید نخواید ولی من میگم به هر حال - - اینکه من تو این دوئله خیلی ریسک کردم. همچین نه اینکه بعد از مدتها دوئل کردم یهویی جو گرفتَتَم! و میدونستم که هرکدوم از ریسک ها میتونن چه گندی به بار بیارن ولی خب فقط ضرب المثل چرا عاقل کند کاری که باز ارد پشیمانی رو داشتیم در مورد قشر ریگولوس صفت جامعه چیزی بیان نشده!

اولیش این بود که اون قضیه رفتن به کافه و دیدن مورفین و هکتور و اینا.
یعنی عملا اضافی بودشا میدونم!
خیلی بی ربط بود به کل قضیه اگه نیگا کنید بهش ولی من ریسک کردم و گذاشتم بمونه چون فکر میکردم بهش می ارزه. یعنی اون طنز یا نمیدونم بگیم ایده ای که توش بود به اضافه شدن به متن سوژه می ارزید و نقاط قوتش از ضعفش بیشتر بود چون که در کمال خودسیندرلاپنداری خودم خیلی از طرح کافه باکس خوشم اومد و واقعا دلم نمیومد که بخشی از اونو حذف کنم با اینکه ادم توی رولی به این طول باید جلوی خودشو بگیره. یعنی میخواستم بدونم به نظر شما الان این ریسک چه طوری بود؟ مفید بود مزخرف بود؟ هر دو گزینه هیچ کدام؟

ریسک دوم استفاده از کاراکتر هاگرید بود به نظر خودم.
یعنی نمیدونم درسته یا نه ولی یکسری کاراکتر هستن که همیشه نوشتن تو دست خود نویسنده هیچ وقت مثل نوشتن اون با بقیه نمیشه. همین طور که خیلـــــی وقت پیش این رو به وینکی گفته بودید که هیشکی به خوبی خودش نمیتونه از کاراکترش استفاده کنه. حالا نه فقط برای حرف زدنهاشون بلکه برای طریقه رفتارشون که غالبا غیرقابل پیش بینی تر از بقیه است و نوشتن باهاشون دردسرش بیشتره اگه ادم وسواس داشته باشه که بخواد شبیه خودشون در بیاره اونا رو. مثلا مورفین هم همینه حس میکنم. - من واس لحن مورفین و هاگرید رفتم چندتا رولشونو خوندم اصلا نمیدونم اینقدر خوب شد یا نه! -
برای هاگرید هم همین شدش چون من غالبا فقط با املیا بازی میکنم و املیا کاراکتر خاصی نیست راحته و دست ادم بازه ولی خیلی سعی کردم هاگرید رو شبیه خودش در بیارم. حرف زدن و رفتارشو و اینا رو. میخواستم ببینم تا چه حد به عنوان کسی که ازش خوندین و نقدش کردید موفق بودم؟

ریسک سوم به نظرم نوشتن داستان به صورت فلش بک بود که یکم میتونست اشفته کنه کارو. حتی خیلی بیشتر از یکم.
ولی انجامش دادم چون تا به حال این طوری ننوشته بودم تا جایی که یادمه و میخواستم ببینم تا چه حد به نوع نوشتن قضیه ضربه وارد شدش؟ اصلا شدش؟ ی بله نه خالی هم بسه الان که میبینم!

نکته بعدی که میخواستم نظرتون رو بدونم -ارباب الان حس میکنم کلا زیر پستم یک پوکرفیس ویرایش کنید هم حق دارید! این خودش دوبرابر یک رول میانگین عه!- در مورد استفاده از سوژه های سایت بود. مثل انتخابات و شخصیتها و چت باکس و غیره. چون مدت زیادی نبودم و خیلی چیزها دستم نبود و من خیلی با این نکات بازی میکنم تو رولهام میخواستم ببینم خوب بودن؟

راستی در مورد یک قسمت توضیحی بود برای دهن و سرویس اینا!
من این مدت که نبودم خیلی این مدلی نوشتم. چطوری بود اوضاعش؟ زیاد بود؟ بی ربط نبود؟ اصلا جالب بود؟

ارباب من لوس مینویسم؟ چرا وقتی ادم خودش مینویسه نمیخنده؟ بقیه میخندن یا فقط یک لبخند محو میزنن؟!

دیگه ام...الان چیزی در مخیله ام نیست ...ام... نه نیست! شرمنده زیاد شدش واقعا من خیلی وسواس ام تو نوشتنها و دلم نمیخواد ببرم -اره جون ارسینوس - ولی خیلی دلم میخواد پیشرفت کنم و برای همین اینها رو میپرسم. ممنون برای زحمتهاتون دیگه! همین مرسی!
سلام منو به خانم بچه ها هم برسونید!
+یکسری گفته بودید برو تا سه ماه نمیخوام ببینمت. سری یکی مونده به اخری تو نقدهاتون گفتید تا سه سال. میریم واسه سه قرن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
من وراج نیستم!
من فقط با وسواس شرح میدم!

اسبم خودتونید!
اسیر شدیم به مرلین!

پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
ارسال شده در: پنجشنبه 8 تیر 1396 23:28
نمایش جزئیات
آفلاین
آماندا!


نقل قول:
ارباب جون، داستان واقعی مرگخوار شدن من با کمی صحنه های اضافه نقد میکنید؟
منم چندین بار از این پست ها زدم. داستان لرد شدنمو نوشتم. درباره مرگخوارا نوشتم... این جور داستانا خیلی به دل آدم می شینن. هر چند همیشه توشون مجبوری یه چیزایی رو تغییر بدی. ایفای نقشی کنی. ولی خاطرات واقعی، موندگارترن.
حیف داستان مرگخوار شدن خاصی ندارم بنویسم. وقتی مرگخوار شدم نه گروه مشخصی وجود داشت و نه انجمن و نه حتی لردی.


این پستا نقدشون با پست عادی فرق می کنه. به نظر من نویسنده بیشتر از این که به دنبال ایراد های نگارشی و ایفای نقشی و منطقی باشه، می خواد نظرتونو درباره کل داستان بدونه.
الان پست خاطرات مرگخواران منو در نظر بگیرین. اون جا یه لرد وجود داره و یه تام که مرگخواره. خب این منطقی نیست. اگه بخوام نقد کنم ازش ایراد می گیرم. ولی نمی شد کاریش کرد. چون واقعی بود. تو پست شما هم همچین قسمت هایی وجود داره که بهش اشاره می کنم.


نقل قول:
یک روز آفتابی و عادی بود؛ البته برای بقیه!
آماندا، با قلبی شکسته و ذهنی ناامید در پارک قدم میزد. مشنگ ها و گاهی جادوگرانی را میدید که شاد و خوشحال هستند.
- چرا انقدر خوشحالن؟ دلیلی نداره که انقدر شاد باشن!
این جا مهم ترین سوالی که پیش میاد اینه که چرا؟
چرا آماندا اینقدر افسرده و غمگینه که شادی دیگران براش عجیبه؟
می شد برای این حالت دلیلی آورد. یا می شد توضیح داد که آماندا کلا همیشه افسرده اس. که این یکی رو توصیه نمی کنم. چون اولا تقریبا تکراری محسوب می شه. سوژه های مشابهش رو داریم. و دوما سوژه هایی که برای آماندا انتخاب کردی کمی زیاد می شه. بهتره یکی دو سوژه کوچیک رو بهتر و عمیق تر جا بندازیم، تا این که سوژه های جدید اضافه کنیم و قبلیا هم کمرنگ بمونن.


نقل قول:
این، بازم یکی از سوالات عجیب آماندا بود. به قدم زدنش ادامه داد تا اینکه به یک نیمکت خالی رسید؛ روی آن نشت و مشغول مرور وقایع آن روز شد.
این چیزیه که اصلا نباید مستقیم بهش اشاره کنی. سوژه باید غیر مستقیم باشه. زیاد و پشت سر هم هم نباید بهش اشاره کنی. وگرنه نتیجه عکس می ده. سوال آماندا اصلا عجیب نبود. ولی حتی اگه بود هم باید اجازه بدیم خواننده خودش به این نتیجه برسه.


نقل قول:
این، بازم یکی از سوالات عجیب آماندا بود. به قدم زدنش ادامه داد تا اینکه به یک نیمکت خالی رسید؛ روی آن نشت و مشغول مرور وقایع آن روز شد.
بازم...و آن روز.
با هم هماهنگ نیستن. یا کتابی بنویس و یا محاوره ای. یکیش! ببین...این جا هم اون ناهماهنگی وجود داره:
نقل قول:
لینی آدرس خانه ی ریدل را به آماندا داد. آماندا نفهمید که چی شد ولی وقتی به خودش آمد متوجه شد در زیر بارون به سوی خانه ی ریدل میدود!
زیر بارون...می دود... نفهمید چی شد...به خودش آمد.
یکی محاوره ایه و یکی کتابی.


نقل قول:
فلش بک - نیم ساعت قبل - خانه شماره دوازده گریمولد
تیترها رو از متن جدا کن. فونتشو عوض کن. ضخیم(bold) کن. اینو قبلا هم گفته بودما!


نقل قول:
دلیل اصلی اش این بود: آماندا از وقتی که یادش می آمد، تعریف های زیادی از محفل ققنوس شنیده بود و کم کم به آن علاقه مند شده بود، برای همین به آنجا آمده بود و از دامبلدور خواسته بود او را عضو محفل ققنوس کند اما ته قلبش احساس میکرد دارد اشتباه میکند!

- راستش میخوام سفیدی در دنیا گسترش بدم!
- خب ببین دخترم، تو هنوز کامل آماده نیستی که وارد محفل بشی، خودت میتونی بفهمی؟

این چیزی بود که دامبلدور گفت یا حداقل برداشت آماندا از حرفش بود! آماندا اصلا آمادگی این را نداشت، از صبح هیجان زده بود که قرار است عضو محفل ققنوس شود.
اگه این یه پست معمولی بود از این قسمت ایراد می گرفتم. می گفتم دلیل کافی برای سردرگمی آماندا ارائه نکردی. ولی واقعی بودنش باعث می شه این جا نشه این ایراد رو گرفت. آماندای ما نمی دونسته چی می خواد. همینجوری رفته محفل و برگشته. اینو می شه برای آماندای سایت قبول کرد. ولی برای آماندای ساحره که واقعا درگیر این جریان های جدی باشه نمی شد.
در حالت عادی باید بیشتر توضیح می دادی که چی بود که باعث شد آماندا تردید پیدا کنه. دنبال بهانه ای برای منصرف شدن باشه.


نقل قول:
ولی به خوبی میدانست آن کاغذ چیست! نقاشی که وقتی خیلی کوچک بود از خودش درحالی که به دست لرد سیاه کشته میشد، کشیده بود!
آن موقع هرجا که میرفت چیزهایی درمورد گروه مرگخواران و اربابشان، لرد ولدمورت میشنید.
ببین! این فرصت خیلی خوبی بود!
می تونستی بگی دلیل این که می خواست بره محفل همین بود که آرزو داشت به دست لرد کشته بشه. ولی حالا فکر می کنه و به این نتیجه می رسه که برای کشته شدن به دست لرد، لازم نیست حتما تو جبهه مقابلش باشه. شنیده بود که لرد خیلی بی رحمه و احتمالا اگه نزدیکش باشه، بالاخره یه روزی چنین موقعیتی پیش میاد که لرد بخواد بکشدش.
صحنه خوبی بود. می تونستی توضیح مربوط به نقاشی رو کمی طولانی تر کن. که همه از شنیدن این آرزو تعجب می کردن. مسخره اش می کردن. ولی آماندا هیچوقت فراموشش نکرده بود. می تونستین کمی روش تاکید کنی. این یه سوژه بود و این توضیح، غیر مستقیم بود.


نقل قول:
لیسا به سرعت وارد خوابگاه شد و گفت:
- عه آماندا اینجایی؟ باورت نمیشه چی شده؟ من عضو گروه مرگخوار ها شدم!

آماندا در فکر فرو رفت. در این حین لینی هم وارد خوابگاه شد.
- لیسا، باز چی شده که هیجان زده ای؟
- من عضو مرگخوار ها شدم.

- مرگخوار ها کجا زندگی میکنن؟

لیسا و لینی از سوال آماندا تعججب کردند؛ لینی پاسخ آماندا را داد:
- توی خونه ی ریدل.
اینم در حالت عادی قابل قبول نیست که دو تا دانش آموز برسن به هم و یکی بگه هی سلام...من مرگخوار شدم!
ولی در خاطره شما قابل قبوله. چون احتمالا اتفاق به همین صورت بوده.


خاطرات واقعی اتفاق های مهم سایت رو باید ثبت کنیم به نظر من. باید بنویسیم. همینجوری که شما نوشتی. از زاویه دید خودمون. با احساسات خاص خودمون. کمی واقعی، کمی ایفای نقشی، با کمی تغییر. کار خوبی کردی که نوشتی.


شاید یه روزی کشتیمت آماندا!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
ارسال شده در: چهارشنبه 7 تیر 1396 21:11
نمایش جزئیات
آفلاین

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
ارسال شده در: چهارشنبه 7 تیر 1396 19:30
نمایش جزئیات
آفلاین
آستوریا


سیزده عدد شانس ماست. با بدبینی بهش نگاه نکنین.

سلام...خوبیم...خوشیم!


بررسی پست شماره 418 خاطرات مرگخواران، آستوریا:


این پست برای کشتن ویزلی مورد نظر زده شده بود. اینو منی که الان در جریان اتفاقای ایفای نقش و چت باکس هستم می دونم. ولی یه هفته دیگه کسی نمی دونه. برای همین اینجور اتفاقا رو باید طوری نوشت که اگه کسی جریان رو ندونه هم چیز زیادی از دست نده.
این جا هم از دست نمی ده. اگه جریان رو ندونه هم گیج و سردرگم نمی شه. ولی اون ندونستن، کیفیت پست شما رو پایین میاره! یعنی در حالت عادی کیفیتش پایین نیست. ولی اگه کسی داستان رو ندونه پایین میاد.
پست با تمرکز روی نجینی پیش می ره. و رفتار آستوریا باهاش. ولی در پایان بطور ناگهانی به مرگ یه ویزلی ختم می شه.
اون پایانش، احتیاج به کمی پرداخت بیشتر داشت. می تونستین یا اون ویزلی رو به داستان خودتون ربط بدین. یا آستوریا دربارش حرفی بزنه. یا نجینی اشتباهی بزنه بکشدش.
دو قسمت داستان خیلی از هم جدا هستن.


نقل قول:
هواي بسيار مطبوع و دلنوازى بود.

باران بهاري، همراه با تگرگ ميباريد.
ريشه ى درختان، در اثر وزش نسيم خنكى، از خاك درآمده بودند.
يك تير دراز كه مشنگ ها به آن "تير برق" ميگفتند، شكسته و جرقه اي نيز، زده بود.
از کلمه "دراز" می شه حدس زد که با پست طنز طرفیم. توصیف های قبلش می تونست کمی بیشتر و کمی مشخص تر باشه. مشخص تر یعنی هویت طنزش رو بیشتر نشون می داد. به شکل نامحسوسی، مسخره تر می شد.


طنز این پست یه حالتی داره که تاکید، تقویتش می کنه. تاکید بی جا و بی دلیل و مصرانه.
مثلا کراب میاد و سعی می کنه که آستوریا رو منصرف کنه. این تلاشش خیلی کمرنگه! و به همین دلیل کم تاثیره. کراب می تونست بی دلیل و به حالت مسخره ای خیلی مصر تر باشه. که نجینی رو نبر! آستوریا هم در مقابل با جدیت اصرار کنه که هوا خوبه و هر طور شده نجینی رو می بره بیرون. تا این که به جمله "ممکنه اتفاقی برای نجینی بیفته" برسن و بقیه اش.
کمی باید شورش در میومد!


نقل قول:
آستوريا، قدمي به كراب نزديك شد.
-زبونت رو درآر!
-چيكار كنم؟!
-زبونت رو درآر...يا شايد ميخواي خودم از ته حلق برات درش بيارم؟

قطعا كراب اين را نميخواست. در نتيجه نوك زبانش را درآورد.

-بيشتر...بيشتر در بيار! آها...حالا با تموم قدرت زبونت رو گاز بگير!
-آستوريا...
-آآآ...كراب حرف نزن ديگه! زبونت رو گاز بگير تا خودم برات نصفش نكردم!

كراب زبانش را گاز گرفت.

-آفرين! از دفعه ديگه حواست به جمله هات باشه.
این جاش خیلی خوب بود. شکلک تکراری و اعصاب خرد کن آستوریا هم بسیار خطرناک جلوه می کرد! خطرناکی که با شخصیت آستوریا هماهنگ بود.


نقل قول:
نميدانم از كجا، ولي مثل اينكه آستوريا تشخيص داد كه جواب نجيني مثبت است.
-باشه...پس بيا بريم.
این "نمی دانم از کجا" جزو قسمت های اظهار نظر نویسنده اس. که در حالت عادی زیاد مورد قبول نیست. ولی اگه هماهنگی ایجاد بشه و زمینه آماده بشه، اصول ایفای نقش رو می شه زیر پا گذاشت.
این جا هم صحنه به اندازه کافی مسخره اس که خواننده هم با نویسنده موافق باشه و اظهار نظر نویسنده براش آزاردهنده نباشه. برای همین خوب بود.


نقل قول:
و به سمت شكنجه گاه راه افتادند. در چند قدميه شكنجه گاه، سايه ي فردي در پشت يكي از درخت ها توجه آستوريا را جلب كرد. بدون جلب توجه، سپر حفاظتي در اطراف نجيني درست كرد و...
-كروشيو!

طلسم مستقيما به سينه ى فرد سياه پوش خورد و فرياد درد آلودش به هوا رفت.
توجه به جزئیات خیلی مهمه. درست کردن سپر حفاظتی در اطراف نجینی، حرکت خوبی بود.
طلسم کروشیو به نظر من انتخاب مناسبی نبود.
اگه آستوریا اونقدر عاقل و منطقی و مراقبه، که با حس کردن حضور یه غریبه، شکنجه اش نمی کنه. ممکنه طرف آشنا باشه. اگه نباشه هم دستگیر کردنش عاقلانه تره. مثلا بیهوشش می کنه.
و اگه غیر منطقی و "دیوانه وار" رفتار می کنه، بازم کروشیو مناسب نیست. یهو می زنه می کشدش! که این گزینه دوم بیشتر با آستوریا هماهنگه.


نقل قول:
-ديگه اهميتي نداره كيه! بيا نجيني...بيا به گردشمون ادامه بديم.
این بی خیالی، همون شخصیت دیوانه وار و غیر منطقی آستوریاس. بهش میاد. اینو می شد بیشتر نشون داد.
مثلا کراب می گفت نرین اون طرف. گزارش دادن که یه غریبه اون اطراف دیده شده. ممکنه بهتون حمله کنه.
آستوریا بدون فکر طلسم مرگ رو بفرسته به اون سمت و با خونسردی بگه دیگه ممکن نیست!


رفتار آستوریا با نجینی خیلی خوب بود. دیالوگاش خطاب به کراب هم خیلی خوب بود.


سوژه ساده و سرگرم کننده ای بود.


...........................

پیرمرد سفیده!


نقل قول:
تام... فرزندم!
اینجا جایی برای پیرمردی که قصد مبارزه با ارتشت رو داره هست؟
شاید این، شروع نقدی باشه بینمون!
شروع کن بازیو!

الان بگم نه...جایی نیست... که تشریف نمی بری که!
در لحظات پایانی عمر، نقد دقیقا به چه درد شما می خوره؟ برو بشین عبادت کن. به تهذیب نفس بپرداز!

می گن کسی اموالش رو با خودش به گور نمی بره. وجدانا چوب دستیه رو برای چی با خودت به گور بردی؟!


بررسی شدیدا بدبینانه و خصمانه پست شماره 108 گلخانه تاریک، آل.پر.ولف.بر.دامبلدور:


نقل قول:
-غر دارم!

رودولف این را گفت و پرید وسط فضای دوئل و قصد داشت چشمانش را روی چشمان هکتور متمرکز کند ولی...خب سخت بود.
شروع با دیالوگ آشنایی که هممون می دونیم مال کیه روش خوبی برای جذب مخاطبه.
وصل کردن دائمی یه شکلک به یه شخصیت، تاثیر اون شکلک رو کمتر می کنه. مثل قاب عکسی که دائم جلوی چشمتون باشه. خیلی زود بهش عادت می کنین و دیگه نمی بینینش. شما از شکلک دائمی رودولف(که بغضه) استفاده نکردین. این کار گاهی لازمه، که شخصیت بی حالت و بی روح نشه. احساس داشته باشه.

رودولف بی هوش شده بود...بهتر بود یه اشاره ای به به هوش اومدنش می کردین. یهو پریده وسط داستان.
"ولی خب سخت بود" عبارت قشنگی برای توصیف غیر مسقیم وضعیت هکتور بود. تکرار بعدیش هم این قشنگ بودن رو تقویت کرده بود:
نقل قول:
دستانش را گذاشت روی دهان هکتور و آن را ثابت نگه داشت -که البته سخت بود- تا رودولف بتواند با نفسی مطمئن و قلبی آرام لفظ بیاید.




نقل قول:
رودولف دوباره شروع به صحبت کرد و گفت:
-شما روح دوئل رو...
-بله!
-نقض کردید.
-ده ثانیه...
-شما دو نفر رو با هم...
-خیلی خب. وقت شما تمام شد.
-انداختید به جون من.
-نامزد محترم وقت شم...
اینجاش خیلی خوب بود. اون حالت ناقص العقل(!) هکتور و شکلک های تکراری که این جا حضورشون مفید بود. چون یه حالت بی منطق به هکتور می دادن که مشخص بود هر چی بگن هم حرف تو کله اش فرو نمی ره و حرف خودشو می زنه.


نقل قول:
در این لحظه، پالی که حس کرد هکتور دارد شورش را در می آورد، افکت انیمه ای با حجب و حیای گیاه خوار خودش را فراموش کرده و پرید روی هکتور و دستانش را گذاشت روی دهان هکتور و آن را ثابت نگه داشت -که البته سخت بود- تا رودولف بتواند با نفسی مطمئن و قلبی آرام لفظ بیاید.
شما به جزئیات خیلی خوب توجه می کنین. هم زدن رای ها با ملاقه...گیاهخوار بودن پالی...ویبره رفتن هکتور...
سوژه های شخصیت ها رو ازشون می گیرین و در جاهای مناسب استفاده می کنین. استفاده های مختلف و به جا!
این وسط گاهی اشکالاتی هم پیش میاد:
نقل قول:
-هوی رودولف! بغض ویژه ی منه. کپی رایت رو رعایت کن.
-
-آهای!پوکر فیس واس منه.شخصیت منو ناقص نکن با کارات.
-چره موهای تو ره داری می کَنی رودولف؟ کچلی برای ارباب هسته! میخوای پات ره توی کفش لرد سیاه کنی؟ شخصیت ارباب ره لکه دار کنی؟ :ysilly

کمی حساس بود این بخشش. باید مواظب باشیم.
دیالوگی که با "آهای... پوکرفیس..." شروع می شه ایرادیه که بطور واضح از یه شخصیت گرفته می شه. در حال عادی و در صورتی که مسئول یک شخص یا نقد کننده اش نباشیم، اصلا نباید از نکات شخصیت پردازی شخصی برای طنز نوشتن استفاده کنیم. این موضوع گاهی خیلی ترغیب کننده می شه. وقتی شخصیتی به وضوح شورش رو در میاره! ولی تا جایی که ممکنه باید مقاومت کرد! مگه این که طرف با این کار به ایفای نقش آسیبی وارد کنه یا از ما کمک یا راهنمایی بخواد.
الان این قسمت آزار دهنده نیست. برای این که پوکر فیس منو یاد شخصیت خاصی نمی ندازه که بگم از اون شخصیت ایراد گرفته شده. ولی حالت کلی این قسمت، به همین موضوع اشاره داشت.

شکلک ها نمی تونن اختصاص به شخصیت خاصی پیدا کنن. برای این که عمومی هستن و استفاده ازشون برای همه آزاده. مثلا رز اولین شخصیتی بود که دائم شکلک ویبره می زد. این باعث نشد شکلک مختص رز بشه. بعد ها خیلیا ازش استفاده کردن. این نه چیزی از شخصیت رز کم کرد و نه از استفاده کننده های بعدی. این شکلک فقط به حالت ذوق زدگی بی دلیل و بیش از حد رو به شخصیتی که ساختیم اضافه می کنه. خودش به تنهایی شخصیت نیست.
ولی ایده هایی که برای شخصیت ها پیدا می شه مسلما اختصاصی و منحصر به همون فرد هستن. اصلا نباید تقلید یا کپی برداری بشن. مثل این که یکی بیاد مثل رودولف رفتار کنه...یا هکتور...یا بیاد بگه من حشره هستم! اینا قابل قبول نیستن.


نقل قول:
-بله من غر دارم. اگر امروز من غر میزنم بخاطر احساس وظیفه ایه که در نبود ارباب...ارباب...

نقل قول:
-چره موهای تو ره داری می کَنی رودولف؟ کچلی برای ارباب هسته! میخوای پات ره توی کفش لرد سیاه کنی؟ شخصیت ارباب ره لکه دار کنی؟

این دو قسمت طنز خوبی داشتن. مخصوصا با توجه به نویسنده سفیدشون. این خیلی مهمه که بدونیم سفید چی باید بنویسه و چی می تونه بنویسه و سیاه چی!


نقل قول:
خدای من! این ها هرکدام یک گوشه ی کار را گرفته بودند.همه چیز ثبت ملی شده بود.
اینجاست که نویسنده باید تشریفشو از داستان ببره بیرون و از اظهار شگفتی خودداری بنمایه! جمله رو می شد ساده تر نوشت. مثلا رودولف متوجه شد که این ها هر کدام یک گوشه کار را...
اون ابراز احساسات باعث می شه خواننده فکر کنه احساس نویسنده داره بهش تحمل می شه.


نقل قول:
یعنی ترجیح داد که در این لحظات به ساعت مچی آرامش بخشش نگاه کند که داده بود عقربه هایش را بکَنند و رویش با خط درشت چاپ کنند:"مهم نیست ساعت چنده! مهم اینه که وقت خوابه " و اگر می خواهید بدانید که چرا وسط فضا سازی شکلک آورده شد، باید بدانید که دنیا جادوییست و میتوانند روی ساعت هایشان شکلک های متحرک چاپ کنند و خیلی باحال است.
خیر! اصلا هم چنین قصدی نداشتیم!
یکی از جاهایی که می شه "نقد کننده" و "خودشو جای نقد کننده جا زننده" رو از هم تشخیص داد همچین جاهاییه. نقد کننده باید تشخیص بده چه کاری در چه جایی مناسبه، حتی اگه خلاف اصول کلی باشه. و کسی که صرفا تلاش می کنه نقد کنه، طوطی وار چیزایی رو که شنیده تکرار می کنه، چه بسا اشتباه!
شکلک این جا ایرادی نداشت. احتیاجی به توضیح هم نداشت. ولی به هر حال توضیح آخرش جالب بود. نوع توصیفش و جمله ساده ای مثل "خیلی باحال است" صمیمی تر و جالب ترش کرده.


ایده ساعت رودولف خیلی خوب بود.


شما بدون استفاده از سوژه نوشتین. در واقع یه سوژه فرعی مرده رو بیرون کشیدین و دوباره ازش استفاده کردین. سوژه دوئل رودولف و پالی تموم شده بود. شما همون سوژه تموم شده رو برداشتین که همین نشون می ده برای نوشتن تقریبا به هیچ سوژه ای احتیاج نداریم. یه مکان...یه زمان...یک یا چند شخصیت. همینا کافین. با هر کدوم از اینا می شه یه پست کامل نوشت.
تمرکز شما روی شخصیت ها بود. روی ویژگی های خاصشون. گاهی حتی خود شخصیت ها هم متوجه نیستن که چه ویژگی ای دارن! این جور وقتا می شه کمکشون کرد. با استفاده از همون ویژگی خاص و نشون دادنش به شخص مورد نظر. که فلانی تو از روبرو اینطوری به نظر می رسی. این کاریه که خیلی انجام دادم. البته در نقد ها. مثلا به طرف گفتم شخصیتت لوسه! به من و دیگران ربطی نداره اگه بخوای لوس جلوه کنی. کاملا آزادی. ولی چیزی که دیده می شه اینه. لوسه! اگه نمی خوای لوس باشه حالت و رفتارشو عوض کن.
تصمیم نهایی با خود شخصه که شخصیتش رو چطوری جلوه بده.

پست شما یه پست جالب، سرگرم کننده و بی ادعا بود. بی ادعا به معنی پیش پا افتاده و سرسری نیست. بعضی رول ها هستن که نویسنده با هر خط می خواد داد بزنه که ببینین من چقدر بلدم! چقدر خوب می نویسم! اینجور پستا هر چقدر هم خوب باشن، تاثیر بدی روی خواننده می ذارن. صمیمیت و صداقت ندارن. نوشته ها باید از دل باشه که به دل خواننده بشینه. پست شما هم صمیمی و دلنشین بود.


دور شو دامبلدور. ترجیحا با نهایت سرعت! اون چوب دستیم بیار پایین.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!