جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

8 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
6
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  65 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  140 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  254 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  248 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  329 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  231 خواندن  1 نظر 
wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: چهارشنبه 21 تیر 1396 01:12
نمایش جزئیات
آفلاین
یک رول با موضوع روبرو شدن با لولوخورخوره مشنگیتون بنویسید...این لولوخورخوره یک ترس مشنگی هست..از چی میترسین؟روبرو شین باهاش..میتونید شکست بخورید و یا شکستش بدین...طنز یا جدی فرقی نمیکنه،مهم این هست که شخصیتتون رو بشناسید و بشناسونید!

لولوخورخوره خیلی خسته بود. خیلی خوابش می یومد. یه روز خسته کننده دیگه رو پشت سر گذاشته بود. یه روز تکراری دیگه.
- اینم شد زندگی؟از صب تا شب ملتو بترسون. شکل عوض کن. جیغشونو دربیار. انگار من دلقکم. مگه چقد حقوق به من میدن. جمع میکنم میرم مرده شور میشم بهتره!

لولولخورخوره همینطور که یه بند نق میزد. لباس خوابشو پوشید. کلاه منگوله دارشو هم گذاشت سرش. بعد درحالیکه عروسک خرسیشو زده بود زیر بغلش و یه شمع هم دستش گرفته بود، با دمپایی ابریاش لخ لخ کنون رفت سمت کمدش. بعد در کمدو باز کرد و همونطور که غرغر میکرد، یه فوت به شمع کرد و پرید تو کمد. تمام این مدت هم نویسنده اصلا به روی مبارکش نیاورد که لولوی مربوطه چه شکلی بود و قضیه رو با سوت زدن و به در و دیوار نگاه کردن پیچوند نامرد! البته نمیشد همه رو اینارو گردن نویسنده انداخت. بیشتر تقصیر رولینگ بود که هیچ تصویری از یه لولو ارائه نداده بود تا اون موقع.

از تو کمد همچنان صدای غرغرای لولو به گوش میرسید. با این همه چیزی نگذشته بود که صدای خر و پف لولوخورخوره تمام فضای پست رو پر کرد. هرازگاهیم تو خواب یه چیزی بلغور میکرد که یحتمل غرهایی بود که فرصت نکرده بود تو بیداری به زبون بیاره. با این همه به نظر می یومد که شب آرومی برای لولو باشه وگرنه عمرا موفق میشد جوری خرناس بکشه که کل در و پنجره های کلاس بلرزه!

بـــــــــومــــــــــب!

ظاهرا همچین شب آرومی هم قرار نبود باشه. در کلاس با صدای بلندی از جاش دراومد و پرت شد وسط کلاس. لولوخوره که بدجور از خواب پریده بود با چشمای چپ شده و اون شلوار مامان دوز، از کمد پرید بیرون.
-برخرمگس معرکه لعنت! کدومه هیپوگریفیه نصف شبی؟

همون لحظه چشمش افتاد به خرمگس مزاحمی که نصفه شبی از خواب پرونده بودش. خرمگسی به نام کتی بل!
- سلام لولو...ندیدی نقطه م از کدوم ور رفت؟

لولوخوخوره:

- عه این مال اینجا نبود که...آها یادم اومد. لولو بگو من از چی مشنگا بیشتر از همه میترسم؟

لولوخورخوره انگار هنوز خوب از خواب پانشده بود و سیستم عاملش هنوز در حال بالا اومدن بود.
- مث ماست واینستا منو نیگا کن. رودولف بوقی مشق شب داده باس یه چی تحویلش بدم! ترسمو نشونم بده!زود زود!همین حالا!

لولوخورخوره باز هم منظور کتی رو نگرفت. اون نه رودولف میشناخت نه مشق شب و این بوقی بازیارو. شاید منظور کتی رو خوب متوجه نشد ولی از بین شر و ورهایی که کتی براش سرهم کرده بود یه چیز رو خوب متوجه شد چون فقط همون چیز رو خوب میشناخت. ترسوندن رو! ترس ملتو بو میکشید و به شکل ترس و وحشتاشون در می یومد. کلا چاره ای نداشت بدبخت. طبیعتش اینطوری بود.

از رو شب کلاهش کله شو خاروند. یه نگاه به دختر خل و چلی انداخت که خواب نداشت نصفه شبی و نذاشته بود اونم بخوابه. یکمی فکر کرد.لولو شاید هیچوقت مدرسه نرفته بود ولی خوب میدونست با بچه های پررو و مزاحم چطور برخورد کنه. برای همین موذیانه به کتی نگاه کرد و یه لبخند بدجنس زد. ولی چون هیچوقت توصیفی از لولوخورخوره ها ارائه نشده بود کسی نفهمید لبخند خبیثانه یه لولو میتونه چه شکلی باشه.

لولوی مزبور بدون هیچ حرفی یه دفعه دور خودش چرخید و... بومب!
- آمپول!

کتی با دیدن آمپولی در ابعاد هیکل تسترال جیغ زده بود. لولو لبخند دیگه ای زد. ولی چیزی نگذشت رو صورتش خشک شد.
- چه آمپول گنده ای! ایول!نقطه م آنفولانزا گرفته باید آمپول بخوره تا خوب شه. تو لولوی مهربونی هستی!

کتی پرید جلو تا آمپولو برداره و بره به نقطه ش بزنه. ولی لولو که خیلی شاکی شده بود دوباره بامبی صدا کرد و...
- گردنبند!

یک عدد گردنبند با مشخصات نمونه نفرین شده ش داشت رو هوا به کتی چشمک میزد.
- چه طرحی! چه رنگی! بی نظیره... درست مث همونکه دراکو بهم هدیه داده بود!

لولوخوخوره دندون قروچه ای کرد. انگار به یه مورد نه چندان ترسو برخورد کرده بود. شاید هم این نترس بودن از چیز دیگه ای نشات گرفته بود ولی هرچی بود لولو حاضر نبود به همین سادگی کوتاه بیاد. برای همین یه چرخ دیگه زد تا به شکل ترس و وحشت کتی دربیاد. انقدر تغییر شکل میداد تا این دختره دیوونه رو از میدون به در کنه. مگه الکی بود؟ اون استاد ترس و وحشت بود!

یک ساعت بعد

- چه جن بوداده ای هستی تو! میای با هم دوست بشیم و دنبال نقطه های گمشده بگردیم؟

بامب!

- واو! چه کله بریده خون آلود باشکوهی! میشه مال من بشی؟

بــــامب!

- عه این همون اره هست تو فیلم اره برقی که دست جیگساو بود! اووووووووووووووول! بذ یه سلفی باش بیگیرم!

بــــــامب!

- خدای من باورم نمیشه! کنت دراکولا شومایین؟ من یکی از طرفدارای همیشگی شوما بودم. میشه اینو واسم امضا کنین؟

بـــــامــــــب!

- وای چه عروسک خوشگلی! من موخوامش! میدونم اونم منو موخواد!

کتی ذوق مرگ اومد بره جلو و دست عروسک مزبور که قرار بود آنابل باشه رو بگیره و ببره اتاقش باهاش نقطه بازی کنه که...

بــــــــــومـــــــب!


چند ثانیه طول کشید تا دود ناشی از ترکیدن لولوخورخوره بخت برگشته از بین بره. انگار لولوخورخوره دیگه تحمل نداشت. کلا ترکید و خودشو از دست کتی راحت کرد!

اما کتی بی نوا تازه داشت بهش خوش میگذشت. تازه یه عروسک نفرین شده پیدا کرده بود تا بدبختش کنه و واسش سیبیل بذاره و چشماشو دربیاره و نقطه بازی کنه باهاش. با سردرگمی جلور اومد و به دوده های ناشی از خاکستر لولوخورخوره نگاه کرد.
- عه پس چی شد؟ لولو کوجا رفتی؟ عروسک منو کجا بردی؟ اصلا مگه قرار نبود ترسمو نشونم بدی؟

کتی گیج شده بود. کله شو خاروند و یکیم دور و برشو نگاه کرد. بعد شونه شو بالا انداخت.
- لولو هم لولوهای قدیم.

بعد جست و خیز کنان از کلاس رفت بیرون تا دنبال یه لولوخورخوره دیگه بگرده و ازش برای انجام تکلیف درس ماگل شناسی کمک بخواد. هرچی بود کتی دانش آموز با پشتکاری بود و تکالیفشو با دقت انجام میداد. قطعا یه دیوونگی معمولی نمیتونست تو این موضوع تاثیری بذاره!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.

تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: سه‌شنبه 20 تیر 1396 19:59
نمایش جزئیات
آفلاین
یک رول با موضوع روبرو شدن با لولوخورخوره مشنگیتون بنویسید...این لولوخورخوره یک ترس مشنگی هست..از چی میترسین؟روبرو شین باهاش..میتونید شکست بخورید و یا شکستش بدین...طنز یا جدی فرقی نمیکنه،مهم این هست که شخصیتتون رو بشناسید و بشناسونید!


آنقدر عاشق کتابخانه ام بودم که حتی شب ها آنجا میخوابیدم. از آنجا که مادرم مشنگ زاده بود و پدرم اصیل زاده، هم از وسایل مشنگی سر در میاوردم و هم از وسایل جادویی استفاده میکردم. همه وسایلم در کتابخانه ام بودند و همینطور با ارزش ترین لوازمم، "لوازم ستاره شناسی" ام!

شبی که آن اتفاق افتاد را هرگز فراموش نمیکنم...

خوابیده بودم، بدون آنکه بدانم چه اتفاقی در شرف وقوع است؛ با فریاد پدرم از خواب پریدم:

- آملیا! از اونجا بیا بیرون!

چشم بند را از روی چشمم برداشتم تا ببینم چرا پدرم اینهمه سرو صدا راه انداخته که با دیدن صحنه جلوی رویم، شوکه شدم...

همه چیز در آتش میسوخت! لپ تاپم، قلم پر خودنویس، کیفی که از دوستم هانا هدیه گرفته بودم، و حتی کمد لباس هایم! فقط جانم را برداشتم و از تنها راه باقیمانده، از اتاق خارج شدم. نمیتوانستم نفس بکشم - دود، راه نفسم را بند آورده بود. به محض اینکه از اتاقِ درحال سوختن، خارج شدم و وارد راهروی درحالِ سوختن شدم، پدرم مرا در آغوش گرفت و به بیرون از ساختمان، کنار دیگر اعضای خانواده برد.

وقتی کنترلم را به دست آوردن و توانستم به راحتی نفس بکشم، به روبرویم نگاهی انداختم؛ هضم این اتفاق برایم سخت بود... آتش از قسمت های مختلف خانه، زبانه میکشید. با نگاهی به صورت دیگر اعضای خانواده، فهمیدم حال آنها، از من بهتر نیست. پدرم سعی میکرد حال ما را بهتر کند:

- حداقل، همه ما سالمیم...

و مادرم درحالیکه خواهر و برادر کوچکم را نوازش میکرد، زمزمه کرد:

- هنوز توی گرینگوتز، برای خریدن وسایل سال بعد مدرسه ت پول داریم..

واقعا روحیه هردو آنها را تحسین میکنم...

نمیدانم چند دفعه دیگر قرار است سوختن خانه ام را -یا حتی کتابخانه ام را- ببینم، اما این را میدانم، که هرگز به آن عادت نخواهم کرد و قادر نخواهم بود با آن کنار بیایم! حتی هنوز به یاد آوردن آن حادثه، تنم را میلرزاند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: سه‌شنبه 20 تیر 1396 15:55
نمایش جزئیات
آفلاین
یک رول با موضوع روبرو شدن با لولوخورخوره مشنگیتون بنویسید...این لولوخورخوره یک ترس مشنگی هست..از چی میترسین؟روبرو شین باهاش..میتونید شکست بخورید و یا شکستش بدین...طنز یا جدی فرقی نمیکنه،مهم این هست که شخصیتتون رو بشناسید و بشناسونید!

توی خونه نشسته بودم و در و دیوار رو نگاه میکردم.
حوصلم سر رفته بود.
رو کردم به مالی و گفتم:
-نظرت چیه وسایلمونو جمع کنیم و با بچه ها یه سر بریم جنگل؟

مالی با تعجب بهم نگاه کرد و پرسید:
-جنگل چه خبره؟
-هیچی فقط حوصلم سررفته.مدتیه که نه مسافرت رفتیم و نه پیک نیک. گفتم بریم یه هوایی هم میخوریم.

مالی قیافشو کج و کوله کرد به این معنی که "بیخیال بابا حوصله داری".
با ناراحتی گفتم:
-خب پس... میگردم یکی دیگه رو پیدا میکنم.

رفتم دم پله ها و بچه ها رو صدا زدم:
-جینی، رون، فرد، جرج، چارلی، بیل. کجایید بچه ها؟ بیاید پایین کارتون دارم.

فورا از تو اتاقاشون اومدن پایین و جلوی پله ها جمع شدن.
جینی با قیافه ی کنجکاوی پرسید:
-چی شده پدر؟ اتفاقی افتاده؟
-نه چیزی نیست. فقط خواستم یه سوال ازتون بپرسم. نظرتون راجع به اینکه یه ماجراجویی تو جنگل داشته باشیم چیه؟

بچه ها هم دیگه رو نگاه میکردن و ابرو خم میکردن.
جینی لبخندی زد و گفت:
-خب راستش پدر فکر خوبیه. اما من از الان دارم برای امتحانات o.w.l خودمو آماده میکنم. بعد از کریسمس دوباره هاگوارتز شروع میشه و امتحانات سختی در پیش داریم.

بیل سرشو انداخت پایینو گفت:
-راستش من نمیتونم پدر. باید خودمو برای مصاحبه ی کاری آماده کنم.

فرد و جرج با ناراحتی گفتن:
-ما هم نمیتونیم بیایم پدر. راستش نمیتونیم مغازه رو تعطیل کنیم.

چارلی هم با لبخندی حرفشو زد:
-شرمنده پدر. خیلی دلم میخواد تو ماجراجوییتون شرکت کنم. خودت میدونی چقدر این سفرها رو دوست دارم ولی آخر هفته امتحان پرورش اژدها دارم نمی تونم بیام.

رون نگاهی به جمع انداخت و گفت:
-خب پدر من یه نفر بیکارم شاید بتونم تو این سفر همراهیتون کنم.

از این که یه همسفر پیدا کردم خوشحال شدم اما انتظارات بیشتری داشتم.
از رون خواستم که وسایلشو آماده کنه تا فردا راه بیافتیم.
مالی ازم خواست که تنهایی نریم جنگل و خیلی خطرناکه. اما هر طور که بود من میخواستم برم ماجراجویی.

صبح روز بعد

وسایلم رو که از قبل آماده کرده بودم برداشتم.
رون رو صدا کردم.
صبحونه رو زدیم تو رگ و راه افتادیم.

در مسیر جنگل

رون نگاهی به اطراف انداخت و پرسید:
-ببخشید پدر ما داریم دنبال چه نوع ماجراجویی میریم؟
-خب رون، یه ماجراجویی غیر منتظره!

یکم فکر کرد و دوباره پرسید:
-خب دقیقا چه نوعش؟
-راستشو بخوای نمیدونم. باید دید که چه اتفاقاتی منتظرمونه!

از این حرف من رون یکم ترسید و گفت:
-نکنه با موجودات خطرناکی رو به رو بشیم. پدر به نظرم بیخیال این سفر و ماجراجویی بشیم.

رو کردم به رون و با جدیت کامل گفتم:
-راه برگشتی نداری. تو از همون اول به من گفتی که میای. پس دیگه حرفی نیس. واقعا من نمیدونم تو چطور تو گریفیندور افتادی...

داشتم حرف میزدم که یهو رون چشاش چارتا شد و رنگش پرید و با ترس داد زد:
-پدر اون دیگه چیه؟

سرمو برگردوندم و دیدم که یک عدد مار با هیکلی به بزرگی یه باسیلیسک رو به رومونه و داره بهمون نگاه میکنه.
خیلی آروم به رون گفتم بدون اینکه حرکت اضافه ای بکنه آروم به سمت خونه برگرده.
خیلی آروم و بدون اینکه سر صدایی بکنیم عقب عقبی رفتیم تا از جلوی چشم مار غول پیکر دور شیم که یه دفعه پام رفت روی یه شاخه و چرقی صدا داد.
مار تکونی خورد و نزدیک تر شد. رو کردم به رون و گفتم:
-همینطور آروم آروم عقبکی برو.

خدا بگم چیکارت نکنه رون. داد زد و دکمه فرار رو تا بیخ فشار داد و فلنگو بست. من موندم و یه مار هیولا با چشمایی که خون توش جاری بود. منم خواستم فرار کنم که دمشو انداخت دور مچ پام و منو کشوند سمت خودش.
صرفا جهت اطلاع از مار متنفرم. یعنی هم چندشم میشه هم ازش میترسم. بچه که بودم پدرمو مار نیش زد. سر همین موضوع نزدیک به نصف سال گوشه ی خونه افتاده بود.
تو دورانی که تو هاگوارتز درس میخوندم یک روز دعوایی بین یکی از ارشدهای دو گروه گریفیندور و اسلیترین افتاد و ارشد گروه اسلی ماری رو به جون ارشد گروهمون انداخت. البته فقط میخواست بترسونتش ولی به ضرر جفتشون تموم شد. ارشد گروهمون مرد و از اون موقع ترس من نسبت به مارها همیشگی شد و هیچوقت هم باهاشون رو به رو نشدم.
خلاصه مار ما رو کشوند سمت خودش.
داد میزدم و کمک میخواستم اما کیست که مرا یاری کند. یعنی این جنگل بی در و پیکر یه تارزان نداشت بیاد کمکمون کنه.
هیچی دیگه الان از تو شکم حضرت عالی مار خر دارم براتون این داستان رو مینویسم. بنده در حال هضمم و پاهامو دیگه حس نمیکنم.
به خونوادم سلام منو برسونید. بگید خیلی دوسشون دارم.
البته به رون بگید خدا خدا کنه زنده نمونم چون یه افسون آواداکداورا نصیبش میکنم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
معتقد به روماتیسم در حد آرتریت و آرتریت روماتوئید

فرزند بیشتر، زندگی بهتر!
پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: یکشنبه 18 تیر 1396 21:31
نمایش جزئیات
آفلاین
یک رول با موضوع روبرو شدن با لولوخورخوره مشنگیتون بنویسید...این لولوخورخوره یک ترس مشنگی هست..از چی میترسین؟روبرو شین باهاش..میتونید شکست بخورید و یا شکستش بدین...طنز یا جدی فرقی نمیکنه،مهم این هست که شخصیتتون رو بشناسید و بشناسونید!

نیوت روی صندلی در جلوی دری نشسته بود. سرش را به دیوار پشت سرش گذاشته بود.
استرس داشت. به یاد ماه پیش افتاد که در دفتر رئیس ماکوزا بود.

فلش بک-ماه پیش دفتر رئیس ماکوزا

ساحره ای که انگار کلیپسی به سرش زده بود پشت میزش نشسته بود. نیوت هم روبروی او بود. ساحره از جایش بلند شد و به سمت در رفت. نیوت هم او را دنبال می کرد. تا اینکه رئیس ماکوزا به حرف آمد:
-آقای اسکمندر ما پرونده شما رو بررسی کردیم و دیدم که شما حاضرین برای جامعه جادو و جانداران جادویی هر کاری انجام بدین.
-بله درسته.

رئیس ماکوزا دوباره به کنار صندلی اش بازگشت و دوباره بدون گفتن کلامی به سمت در رفت و دوباره به سمت صندلی اش بازگشت. نیوت که از این کار رئیس خسته شده بود گفت:
-خانم رئیس اگه اشکال نداره میشه بشینین و حرفتونو بگین، من باید برم لندن بچه ها منتظرن.

خانم رئیس خنده ای کرد وگفت:
-ببخشید آقای اسکمندر من کلیپسم زیادی بزرگه و اگه بشینم به صندلی گیر میکنم... درباره کارم باید بگم که شما برای یک ماموریت خیلی سری و مهم انتخاب شدین.
-چه ماموریتی؟
-اول باید بگم که ما در مرز آمریکا و مکزیک یک مکان سری داریم که داخلش از حیوانات خطرناک مراقب میشه. پرزیدنت میخوان که بین آمریکا و مکزیک دیوار بکشن و اینطوری تمامی حیوانات فرار میکنن و جامعه جادو آشکار میشه.

تمامی سلول های نیوت تحریک شده بودند. او عاشق مکان های ناشناخته بود. نیوت خنده ای کرد وگفت:
-من چیکاری میتونم انجام بدم؟
-شما باید به عنوان نفوذی وارد دفتر پرزیدنت بشین و مواظب ایشون باشین تا دستور دیوار کشیدن میان مرز تایید نکنن.
-این که خیلی ساده اس، فقط همینه؟
-نه شما باید در صورت لزوم پرزیدنتو بکشین، از اونجایی که در صورت زندانی شدن کشته میشین پس بهترین راه اینه که خودتونو با پرزیدنت منفجر کنین...البته باید بگم پرزیدنت ساده لوح تر از اونی هست که فکر میکنین. شما راحت میتونین جلوی هر کاریو بگیرین.

نیوت خشکش زده بود. او باید انسان میکشت. به یاد آورد که آخرین باری که خواسته بود جانوری را بکشد موفق نشده بود و تا چند روز شب ها خواب بد می دید.
او همچنین از منفجر شدن می ترسید. هیچ زمانی دوست نداشت که بدنش از هم گسیخته شود. او نمیخواست این درخواست را قبول کند، تا اینکه رئیس ماکوزا گفت:
-ما فکر میکردیم که شما برای جانوران ارزش قائل هستین.

رئیس ماکوزا روی نقطه ضعف نیوت دست گذاشته بود. نیوت از این حرف عصبانی شد و گفت:
-من قبول می کنم. برای فرزندانم حاضر هستم هر فداکاری تحمل کنم.

رئیس خوشحال شده بود. او توانسته بود کسی را به این ماموریت مهم بفرستد.

پایان فلش بک

-آقا...آقا میتونی برین داخل.

نیوت از این حرف از افکارش بیرون آمد و به سمت در رفت. هنوز هم برای این کار تردید داشت. او در این مدت دست راست ترامپ شده بود. ترامپ حتی از پنس، معاون اولش، به او بیشتر اعتماد داشت.
ترامپ میخواست دستور دیوار کشی را امضا کند. نیوت به یاد منفجر شدن افتاد. او از این کار می ترسید. تفکرش هم برایش وحشتناک بود. چگونه می توانست درد سلاخی شدن را بکشد. خون از تمامی اعضایش بیرون بزند و در نهایت خفت بمیرد.

داخل اتاق شد و به ترامپ سلام کرد. ترامپ در حال امضا کردن بود. نیوت دید که کار امضای فرمان دیوار کشی تمام شده است دلش را به دریا زد و با تردید و ترس گفت:
-جناب پرزیدنت مطمئنید؟
-بله اسکمندر، حالا اجرایش کنید.

نیوت دیگر مطمئن شد باید خودش را منفجر کند. باید بر ترسش غلبه می کرد. به یاد فرزندانش افتاد که پس از مرگش تحت حفاظت ماکوزا بودند. تنها چیزی که میتوانست او را قانع کند که خودش را منفجر کند حفاظت از جانوران بود.
دیگر حرفی نداشت. به سمت ترامپ رفت و اورا در بغلش گرفت و در گوشش زمزمه کرد:
-نباید اینجوری تمام می شد.

چاشنی بمبش را فعال کرد. نیوت هم به آرزویش رسید هم بر ترسش غلبه کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نیوت اسکمندر در 1396/4/18 21:35:47
پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: شنبه 17 تیر 1396 19:17
نمایش جزئیات
آفلاین
یک رول با موضوع روبرو شدن با لولوخورخوره مشنگیتون بنویسید...این لولوخورخوره یک ترس مشنگی هست..از چی میترسین؟روبرو شین باهاش..میتونید شکست بخورید و یا شکستش بدین...طنز یا جدی فرقی نمیکنه،مهم این هست که شخصیتتون رو بشناسید و بشناسونید


لیسا با بی حوصلگی در حال کتاب خواندن بود.

- لیسا حوصلم سر رفته میای بریم خرید؟
- اره! اتفاقا منم از بس این کتاب رو خوندم خسته شدم. بریم کش پاشنه بلند بخریم!

لیسا کتاب را روی میز انداخت و با لینی به برای خرید به خیابان های لندن رفتند.
لینی دو لباس تابستانه و یک کلاه آفتاب گیر خرید.

- ایول اینم یدونه فروشگاه کفش. بریم اینجا!
- بریم. فقط نلرز! الان با هکولی اشتباه میگیرنت.
- ایش! اصلا قهرم! بریم تو.

لینی و لیسا وارد فروشگاه شدند. فروشنده مردی نسبتا قد بلند بود.

- سلام آقا کفش پاشنه بلند میخوام!
- ببخشید خانم نداریم!

لیسا با تجب به فروشنده نگاه کرد.
باز هم نگاه کرد.
حتی وقتی که لینی داشت بیرون میرفت باز هم او داشت با تجب به فروشنده نگاه میکرد.

- نمیای لیسا؟
- یه لحظه صبر کن! ینی واقعا کفش پاشنه بلند ندارین؟
- خیر خانم نداریم!

این بار لینی دست لیسا را گرفت و کشان کشان او را از فروشگاه بیرون برد.
لیسا درحالی که به سمت فروشگاه بعدی میرفت همچنان غر میزد.
- یعنی واقا کفش پاشه بلند نداشت؟

به یک فروشگاه دیگر رسیدند.

- سلام خانم کفش پاشنه بلند خواستیم!

این بار فروشنده با تعحب به لیسا نگاه کرد.
- کفش پاشنه بلند؟ مگه نمیدونید اون ها رو از همه فروشگاه ها جمع کردن؟
- جمع کردن؟ آخه واسه چی؟
- نمیدونم! فکر کنم گفتن یک مشکلی داخل کفش ها هست. درست یادم نمیاد!

لیسا با نا امیدی از فروشگاه بیرون رفت. حالا چه میشد؟ تا کی باید کش طبی میپوشید؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قهر،قهر،قهر تا روز قیامت!
پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: شنبه 17 تیر 1396 15:02
نمایش جزئیات
آفلاین
*
لینی لبخندزنان در حال پرواز بود و از نسیمی که در حین حرکت تولید می‌شد و خنکش می‌کرد لذت می‌برد... یا حداقل تصور می‌کرد که چنین اتفاقی داره میفته! چرا که فقط داشت بال می‌زد و حتی ذره‌ای به جلو حرکت نمی‌کرد. دلیلش هم موجودی بود که پاشو گرفته بود و ول نمی‌کرد.

- آگوامونتی کوجبیسیی!
- زشت! ولم کن برم.

اما میمونی که به پای لینی چنگ زده بود، خیال رهایی نداشت. در عوض لینیو پایین میاره و جلوی خودش می‌نشونه و مشغول یافتن شپش‌های موجود در بدن لینی و میل نمودن اونا می‌شه.

- من خودم حشره‌م می‌فهمی؟ شپش ندارم.

اما گوش میمون به این حرفا بدهکار نبود. با همتی افزون به کارش برای یافتن شپش ادامه می‌ده. لینی ترسش به سرش اومده بود. از قدرت پرواز افتاده بود و تو چنگال یه زبون‌نفهم گیر گیر کرده بود. در دل هزاران مرتبه به درگاه روونا دعا می‌کنه و قول می‌ده که دیگه هرگز تو چنین فاصله‌ی نزدیکی با درختا پرواز نکنه. لینی به امید دست گیری روونا، تمام زورش رو خرج می‌کنه و دوباره بال می‌زنه تا به پهنه‌ی آسمون بی‌کران بپیونده.
- آی دید ایت.

اما روونا قصد یاری این نواده‌ی کوچیکش رو نداره. میمون به راحتی و با یک حرکت دست لینی رو تو هوا می‌قاپه و مجددا به بررسی شپش‌های موجود در بدنش می‌پردازه. لینی که راه دیگه‌ای برای فرار نمی‌دید و تبدیل به اسباب‌بازی میمون شده بود، بدین شکل تسلیم می‌شه تا این خود میمون باشه که از پیدا نکردن شپش ناامید شه و ولش کنه.

میمونِ با پشتکار که اگه هاگوارتز میومد قطعا کلاه گروهبندی اونو هافلپافی می‌خوند، شروع به در آوردن اصواتی می‌کنه و همون موقع کل خاندانش از دار و درخت بیرون می‌ریزن و کنارش به صف می‌شن. به نظر می‌رسید که وقت شپش‌زدایی فرا رسیده.

میمون که بالاخره از پیدا کردن شپش در وجود لینی ناامید شده بود، با رشته‌هایی که از درخت آویزون شده بود، پای لینیو می‌بنده و لینی سر و ته شاهد شپش‌خوری میمونا از هم می‌شه. به صف نشسته بودن و هرکس شپش جلوییش رو میل می‌کرد. لینی با دو چشم تیزبین خودش، شپش‌هایی که از بدن هم در میاوردن و به سمت دهن روونه می‌کردن رو می‌بینه.
- چــــی؟ جلوی چشمای من حشره می‌خورین؟ فک و فامیل و رفقای من؟ گــــودا!

حشره‌ی آبی‌رنگ تبدیل به حشره‌ای سرخ‌رنگ می‌شه و از حرارتی که از بدنش بیرون می‌زد، رشته‌ای که دور پاش پیچیده شده بود ذوب می‌شه. لینی فریادزنان جلو میاد و لگدی نثار تک‌تک میمونا می‌کنه و با قدرتی که در حالت عادی بروزش از یک حشره عجیب بود، همه‌رو از درخت پایین می‌ندازه.

- ها؟ شپشا رو میمونا بودن، میمونا پرت شدن، پس شپشا هم پرت شدن؟

لینی که دوباره به رنگ عادیش برگشته بود، به سبب سوتی‌ای که داده بود بدین شکل یه نگاه به اطراف می‌ندازه و بال‌زنان از اون منطقه خارج می‌شه. شاید تو نجات شپشا شکست خورده باشه، ولی حداقل از دست میمونا که نجات پیدا کرد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: شنبه 17 تیر 1396 14:54
نمایش جزئیات
آفلاین
*
لینی لبخندزنان در حال پرواز بود و از نسیمی که در حین حرکت تولید می‌شد و خنکش می‌کرد لذت می‌برد... یا حداقل تصور می‌کرد که چنین اتفاقی داره میفته! چرا که فقط داشت بال می‌زد و حتی ذره‌ای به جلو حرکت نمی‌کرد. دلیلش هم موجودی بود که پاشو گرفته بود و ول نمی‌کرد.

- آگوامونتی کوجبیسیی!
- زشت! ولم کن برم.

اما میمونی که به پای لینی چنگ زده بود، خیال رهایی نداشت. در عوض لینیو پایین میاره و جلوی خودش می‌نشونه و مشغول یافتن شپش‌های موجود در بدن لینی و میل نمودن اونا می‌شه.

- من خودم حشره‌م می‌فهمی؟ شپش ندارم.

اما گوش میمون به این حرفا بدهکار نبود. با همتی افزون به کارش برای یافتن شپش ادامه می‌ده. لینی ترسش به سرش اومده بود. از قدرت پرواز افتاده بود و تو چنگال یه زبون‌نفهم گیر افتاده بود. در دل هزاران مرتبه به درگاه روونا دعا می‌کنه و قول می‌ده که دیگه هرگز تو چنین فاصله‌ی نزدیکی با درختا پرواز نکنه. لینی به امید دست گیری روونا، تمام زورش رو خرج می‌کنه و دوباره بال می‌زنه تا به پهنه‌ی آسمون بی‌کران بپیونده.
- آی دید ایت.

اما روونا قصد یاری این نواده‌ی کوچیکش رو نداره. میمون به راحتی و با یک حرکت دست لینی رو تو هوا می‌قاپه و مجددا به بررسی شپش‌های موجود در بدنش می‌پردازه. لینی که راه دیگه‌ای برای فرار نمی‌دید و تبدیل به اسباب‌بازی میمون شده بود، بدین شکل تسلیم می‌شه تا این خود میمون باشه که از پیدا نکردن شپش ناامید شه و ولش کنه.

میمونِ با پشتکار که اگه هاگوارتز میومد قطعا کلاه گروهبندی اونو هافلپافی می‌خوند، شروع به در آوردن اصواتی می‌کنه و همون موقع کل خاندانش از دار و درخت بیرون می‌ریزن و کنارش به صف می‌شن. به نظر می‌رسید که وقت شپش‌زدایی فرا رسیده.

میمون که بالاخره از پیدا کردن شپش در وجود لینی ناامید شده بود، با رشته‌هایی که از درخت آویزون شده بود، پای لینیو می‌بنده و لینی سر و ته شاهد شپش‌خوری میمونا از هم می‌شه. به صف نشسته بودن و هرکس شپش جلوییش رو میل می‌کرد. لینی با دو چشم تیزبین خودش، شپش‌هایی که از بدن هم در میاوردن و به سمت دهن روونه می‌کردن رو می‌بینه.
- چــــی؟ جلوی چشمای من حشره می‌خورین؟ فک و فامیل و رفقای من؟ گــــودا!

حشره‌ی آبی‌رنگ تبدیل به حشره‌ای سرخ‌رنگ می‌شه و از حرارتی که از بدنش بیرون می‌زد، رشته‌ای که دور پاش پیچیده بود ذوب می‌شه. لینی فریادزنان جلو میاد و لگدی نثار تک‌تک میمونا می‌کنه و با قدرتی که در حالت عادی بروزش عجیب بود، همه‌رو از درخت پایین می‌ندازه.

- ها؟ شپشا رو میمونا بودن، میمونا پرت شدن، پس شپشا هم پرت شدن؟

لینی که دوباره به رنگ عادیش برگشته بود، به سبب سوتی‌ای که داده بود بدین شکل یه نگاه به اطراف می‌ندازه و بال‌زنان از اون منطقه خارج می‌شه. شاید تو نجات شپشا شکست خورده باشه، ولی حداقل از دست میمونا که نجات پیدا کرد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: شنبه 17 تیر 1396 10:15
نمایش جزئیات
آفلاین
تکلیف جلسه اول:

خوب می دانست چه چیزی پشت در خواهد بود، اما نمی توانست جلویش را بگیرد؛ مجبور بود با بزرگ ترین ترسش روبرو شود. نفس عمیقی کشید و چشمانش را بست، خوشش نمی آمد کسی ترس را در آن ها ببیند. غرورش را بیش از هر چیزی دوست داشت.

-خب، در خدمت ریتا اسکیتر هستیم، برترین مصاحبه گر کل تاریخ! مصاحبه گری که تا حالا کسی نتونسته باهاش مصاحبه کنه!
-و مصاحبه گری که هیچکس نخواهد تونست باهاش مصاحبه کنه.
-ببخشید؟
-گفتم مصاحبه گری که هیچکس نخواهد تونست باهاش مصاحبه کنه!
و قلم پر تند نویسش را در آورد، وسیله ای که به او اعتماد به نفس و هویت می داد.

-آقای مجری، شایعه شده شما با مدیر شبکه تبانی کردید که مصاحبه هارو طبق سلیقه ی جناح سفید پیش ببرید و در عوض برای همیشه مجری باقی بمونید، صحت داره؟
-آممم..
-پس صحت داره. چند گالیون به حقوقتون اضافه شده به خاطر این موضوع؟
-گالیون چیه خانوم؟!
-انکار می کنید؟ من خودم فیش حقوقی شما رو دیدم که 200 گالیون به عنوان حق فرزند به حقوقتون اضافه شده بود، چه توضیحی دارید؟
-خانوم، من...
-معلومه که دفاعی ندارید! شما اصلا فرزندی ندارید که حق هم بخواد!
-

خبرنگار قرمز شد. بنفش شد. کبود شد. سیاه شد. کفش هایش را درآورد و به دست گرفت، کتش را انداخت روی سرش، کراواتش را به کمر بست و نعره زنان از آن جا دور شد.

-تبانی کرده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریتا اسکیتر در 1396/4/17 12:27:59
ویرایش شده توسط ریتا اسکیتر در 1396/4/17 12:32:03
تصویر تغییر اندازه داده شده

Only Raven
پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: پنجشنبه 15 تیر 1396 14:08
نمایش جزئیات
آفلاین
تکلیف جلسه‌ی اول.


- بالشت من کوووو؟!

سکوت صبحی دل انگیز و تابستانی در تالار هافلپاف، با صدای نکره‌ی سوزان شکسته شد. فریادش بس فراگیر بود چرا که هیپوگریف‌های جنگل ممنوعه نیز با صدای وی گرخیدند و برفراز آسمان آبی به پرواز درآمدند؛ چه رسد به کسانی که در فاصله‌ی یک متری او در خواب و رویایی شیرین به سر می‌بردند!

- چی‌ش‍... تاپ!
رودولف‌ها با مخ روی زمین فرود آمده و کتلت شدند...
- زلزل‍‍‌ــه!
رزها به رعشه درآمدند...
- هیچکی از جاش جُم نخوره که منو دستمه ها!
گونه‌ی دیگری از رزها، منو به دست تیغ‌های خود را به طرف هر جنبنده‌ای شلیک می‌کردند...
- شد یه روز اینجا آرامش برقرار باشه؟!
آملیاهایی که صرفا اسمشان آملیا بود و عمه‌ی سوزان نبودند، با چشم‌های سرخ، با دو دوستِ دیگرِ خود، اجمعین، ابرازِ پشیمانی می‌کردند.

- هیچ‌کس از این در بیرون نره!
- من میخوام برم دستشویی.
- گفتم هیچکس!
- نرم اینجا رو سیل ورمی‌داره آخه.
- هیچکس!

سوزان از تختش پایین آمد؛ دمپایی‌های پاندایی‌اش را پوشید و با جذَبه‌ی یک فرمانده‌ی مقتدر، رو به روی اعضا ایستاد.

- زودتر بگو حرفتو.
- هوم.

رویش را برگرداند. عرض اتاق را پیمود و در یک حرکت ناگهانی روی پاشنه‌ی پا چرخید. اما چون طی ناگهانی بودن حرکت، پاهایش به یکدیگر گره خوردند؛ با مُخ به دیدارِ زمین شتافت.

-

و چون اوضاع خیت شده بود، سریع خودش را جمع و جور کرد و مقابل اعضا قرار گرفت.
کمی اعضا را نگاه کرد، کمی به زمین خیره شد و کمی اشک در چشمانش حلقه زد.
- بالشتم نیست.
-
- همین؟

سرش را بلند کرد. عصبانی شد. کلمات را با سرعت تُف می‌کرد.
- همین؟! به چه جرئتی این حرفو می‌زنی؟!
کمی به خود نهیب زد "کیپ کالم سوزان. کیپ کالم". اشک چشمانش را خیس کرد.
- بالشتمو دزدیدن.
کمی عصبی شد. کمی فریاد زد.
- کدومتون برداشتینش؟ ها؟! تو! تو دزدیدیش؟ تو یکی! تو خوردیش؟! من بالشتمو می‌خوام! بالشتمو بدین! زووود!
- دست من نیست. من بالشت تو رو می‌خوام چیکار؟
و رفت.
- دست منم نیست.
و او هم رفت.
- باشه بهش میگم.
و او هم رفت. به همراه دو دوست دیگرش.

سوزان عصبی شد. کمی نگران. کمی ترسید.
- نرید. خواهش می‌کنم. به کمکتون احتیاج دارم.
کمی قلبش به تپش افتاد.
- اگه خورده باشنش چی؟ اگه یکی روش خوابیده باشه چی؟ اگه سرش شوره و شپش داشته باشه چی؟ اگه روش آب دهن ریخته باشه چی؟

کمی غَش کرد. کمی بعد، کمی که به هوش آمد، گریان و نالان و ترسان و لرزان به سمت محوطه‌ی هاگوارتز دوید. به سمت درختِ بزرگِ کنارِ دریاچه.
می‌ترسید. می‌ترسید که نکند کسی جز او روی بالشتش خوابیده باشد. که نکند بالشتش آغشته به آب دهان کسی، جز خودش شود. که نکند شوره‌ای جز شوره‌های خودش روی آن بریزد. بالشتش، زندگی‌اش بود. عمرش بود. بی آن، امیدِ زندگی‌اش به باد فنا می‌رفت.
به درخت که رسید، خود را به آغوش تنه‌ی چوبینش انداخت. نیمی از خاطره‌هایش، غم‌ها و شادی‌هایش با آن همراه بود.
گریه کرد. گریه‌اش به خاطر ترسش بود. دلیل ترسش غیرعادی بود، ولی برای او مهم‌تر از نانِ شب بود.
همان‌طور که گریه می‌کرد، صدایی شنید. صدایی شبیه به خرناسِ اژدهایی خفته. دیگر ترسی جز ترسِ از دست دادن بالشتش، برایش معنا نداشت. درخت را دور زد و به سمت دیگرش رفت.
آنچه می‌دید را باور نمی‌کرد. ناگهان صدای تپش قلبش را شنید. مغزش سوت کشید و قلبش تیر. دیگر نتوانست نفس بکشد. دنیا در برابر دیدگانش تیره شد. پاهایش سست شد... و افتاد. وی، دارِ فانی را وداع گفت.

در آن سوی درخت اما، دای لوولین آرمیده بود( ). آب دهانش جاری بود و شوره‌هایی به اندازه‌ی گوی به‌ یاد آورنده‌ی نویل روی سرش بود. روی یک چیزِ مربع شکل خوابیده بود. طرح رویش شبیه به چند پاندای کوچک و بزرگ بود. چیزی شبیه به یک بالشت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: پنجشنبه 15 تیر 1396 01:46
نمایش جزئیات
آفلاین
صدای ترق تروق دلنشین چمدان کوچکی روی سنگ های سخت هاگوارتز در کنار در اصلی تالار هافلپاف روح هر هافلپافی را شاد می کرد چراکه خبر از آمدن عضو می داد. و فقط هلگا می دانست که چه قدر کمبود عضو جدید و قدیم دارند.

- ننجون! دلم شده بود اندازه اِ فیو برات. چه شدی جوون تا من نبودم؟ بزنم به قابت بیاد یه پسر خوشگل گیرت!

برخلالف انتظار رز و رفتار معمول هلگا، هیچ غرغر یا قربان صدقه ای از تابلو بلند نشد. انگار نه انگار که او یک تابلوی جادویی بود. رز احساس تعجب، ناراحتیو کمی عصبانیت می کرد اما نمی خواست اولین روز بازگشت به هاگوارتزش را این جوری خراب کندف بنابراین شانه ای بالا انداخت و وارد تالار زرد و درخشان هافلپاف شد.

تالار تقریبا مثل همیشه بود؛ نور های درخشان خورشید که از پنجره های گرد و چوبی به داخل می تابید و کاناپه ی قدیمی ولی راحت وسط تالار صدایش می زد تا با آب پرتغال یخی تابستان را سرکنند. میز چوبی بزرگ غذاخوری تزئین شده با قوری های چای ست جهیزیه ی هلگا و مهم ترین قسمتش، دیوار عکس ها!

دیوار عکس ها جایی بود که پوشیده با عکس های مختلف هافلی ها در دوران مختلف بود. گوشه ی شمالی بالای آن با عکس های رز و دوستانش پوشیده شده بود. آن روزی که با لاکرتیا به دنبال قاتل درون شومینه پریده بودند و بعد پیدا شدن قاتل، این عکس یادگاری را با آن قیافه های خاکستری گرفته بودند. یا روزی که از اولین تمرین تیم کوییدیچشان برمی گشتند و همگی سعی داشتند در عکس از فندک وندلین دور بمانند.

حتی اون وسط یک عکس با رودولف وسط خوابگاه دختران بود که غرمی زد سر سوزان که چرا تا الان بیداری؟! رز های دوگانه و ویبره زن هافلپاف، گروه سه تایی تازه واردها، آریانا و ماهیتابه اش، مانداگاسی که داشت روی فنگ برای جمعه باز قیمت می گذاشت. حتی اگر خیلی خوب دقت می کردی گوشه ای باری رایان را می دیدی که به وسیله ی مسلسل وینکی کشته می شد.با دیدن این عکس ها و به یاد آوری خیلی دیگر از خاطره ها لبخندی ختر آمد. حقیقتا او بهترین دوست های دینا را داشت.

- یادش به یاد که چه خندیدیم و خوشحال. حالا هستم الان دوباره می تونیم بریم لتس راک! بچه هــــــــــا! من اومدم.

به طور معمول این فریاد با فریاد های شادی پی در پی جواب داده می شد اما امروز نه!نگران شد. تالار هافلپاف شاید اعضای چندانی نداشت اما همان یک مقدار کم باهم صمیمی بودند و هیچ وقت چنین فریادی بی پاسخ نمیماند.

رز چمدان را وسط سالن گذاشت وبا صدا زدن بچه ها شروع به گشتن کرد. حمام خالی از نشانه ی حضور کسی بود. با کنار زدن پرده ای که حاج درک آن را وصل کرده بود، وارد خوابگاه مختلط مرتبی شد که بی سابقه بود در تالار. نگران تر از قبل به بخش دیگری رفت، آشپزخانه ی اختصاصی. اما تنها چیزی که از آنجا برداشته شده بود، ماهیتابه ی آریانا بود.

از همانجا به طرف قسمت عمومی تالار رفت که نزدیک در اصلی تالار بود و نه آن در مخصوص اعضا که رز از آن وارد شده بود. اما تالار عمومی هم چیزی نداشت. ساکت و خلوت بود. کتابخانه، اتاق های اضافی و دیگر جاها هم خالی از حضور دوستانش بودند.

- اگه سوپرایز تولدعه بسه. بیاین بیرون ببینمتون بعد این همه تایم.

صدایی نیامد، کسی هم وارد نشد، اتفاقی هم نیافتاد. رز خیلی نگران بود. دوستانش کجا بودند؟ این چه کابوسی بود که در آن گیر افتاده بود؟ هافلپاف بدون اعضایش؟ رز بدون دوستانش؟ به سالن اصلی برگشت وصندلی ای جلوی تصویر همه ی بچه های هافلپاف گذاشت. به چهره ی صمیمی تک تکشان خیره شد و گفت:
- هافلپاف نمی شه بدون شما ها. رز هم وجود نخواهد داشت وقتی نباشین همتون.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!