جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

11 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  66 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  143 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  255 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  249 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  332 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  234 خواندن  1 نظر 
wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: كلاس طلسم ها و وردهاي جادويي
ارسال شده در: یکشنبه 8 مرداد 1396 15:25
نمایش جزئیات
آفلاین
- پروفسور دیگه نمی تونیم این طوری زندگی کنیم!
- این حجم از سقف پایین ریخته بی سابقه س!
- این حجم از ویبره غیر قابل باوره!

آلبوس دامبلدور در صبح دل انگیز آخرهفته اش با تعداد بسیار زیادی از اعضای محفل ققنوس محاصره شده بود که همگی از کور ممد خانه ی ریدل تا نورممد خودشان از یک چیز شکایت داشتند، رز زلر!

به گفته ی آنها و برخلاف عقیده ی رز، حتی یک متر سقف هم دیگر بالای سرشان نبود و تشخیص خانه ی گریملد از آوار کاری غیر ممکن بود. دامبلدور نگاهی به دور و اطرافش انداخت و متوجه شد که روی یک صندلی پر از گچ، وسط باقی مانده های زلزله ی بم نشسته و چایی با پودر گچ اضافه می خورد که در لیست غذای سالمی که دکتر برایش داده، جای نمی گیرد. تکه ای از گچ ها را جای قند به دهانش گذاشت و گفت:
- حق با شماست هدایت شدگانم. هرچه سریع تر باید برای این مشکل چاره ای پیدا کنیم وگرنه یا از سوپ پیاز می میریم یا از چایی با گچ.
- تراژدیک ترین نوع مرگ اصلا!
- بازم بهتره از اون یاروییه که مرد چون...

اورلا با گیجی و بی توجه به فردی که داشت صحبت می کرد پرسید:
- برای چی ما اینجا ییم؟ اصلا اینجا کجاست؟

این سوال همه را برگرداند به موضوع اصلی و از فکر خنده دارترین مرگ های دنیا بیرون آورد. همه به دنبال راه حل می گشتند. برخی بیرون کردن او از محفل را پیشنهاد دادن که دامبلدور راضی نشد یکی از عشق ورزان ققنوس را حتی با خواب آرام شب بودن لرزیدن خانه ی گریملد عوض کند. به فکر معجون ضد ویبره هم افتادن اما چون مجبور می شدند از معجون های هکتور استفاده کنند، راه مناسبی به نظر نمی رسید.

بلاخره بعد از کلی تفکر و تعقل، لادیسلاو پاتریشوا خانزفا کاردلکیپ جورامونت پتیران عاصدیغ زاموژسلی ریونکلاوی چیزی را پیدا کرد که شاید بهترین نبود اما از بقیه ی نظرها عاقلانه تر و قابل اجرا تر بود:
- پروفسورا! خویشتنتان عقاید در سری دارد که بر آن کلاه نهاده.

پروفسور به دقت به ایده ی لادیسلاو گوش داد. به هر حال طلسم زد ویبره ساختن راحتتر از فریز کردن او کنار یوآن و مالی بود. یخچال هم جایی برای رز با وجود یوآن هویج و مالی پیاز نداشت. به همین ترتیب، تمام دلیران محفل، خانه ی ریدل و شرارتش را ول کردند و به ساخت طلسمی که بتواند ویبره را خاموش کند، مشغول شدند.
کتی چوب دستی اش را به سمت نقطه ای در هوا گرفت و رو به نقطه طلسم ساخت:
- نقطه-ویبره نوم!

متاسفانه نتیجه ی دلخواه را به دنبال نداشت، جای اینکه رز تحت تاثیر نقطه قرار گیرد، نقطه شبیه رزی شد که در حال پایین آوردن باقی مانده های سقف بود. دفعه ی بعد جینی امتحان کرد:
- هریوس ویبره یوس!

با زدن این طلسم جدید، هری هم به صف ویبره زنان گریملد پیوست. کم کم همگی از جمله ماگت، پاتیل های دزدی، تلسکوب های ستاره شناسی، نهنگ و یویو و... از حالت ساکن روی ویبره رفتند. اورلا با تعجب پرسید:
- چرا اینا این جوری می شن؟

بلاخره آلبوس موفق شد " آن ویبرهاناموس " را اختراع کند و محفل ققنوس را از زلزله های رز نجات دهد. بدبختانه " آن ویبرهاناموس " روی نقطه، هری، پاتیل های دزدی و همه ی اشیا و جاندارانی که طی فراینده سایلنت کردن رز، ویبره زن شده بودند، کار نکرد. محفل یک زلزله را از کار انداخت اما شش، هفت برابر آن را تولید کرد.

با لرزیدن تقریبا نصف جانداران و غیرجانداران گریملد، اعضای محفل آرزویی کردند که هیچگاه حتی به خواب هم نمی دیدند؛ آرزو کردند به زمانی برگردند که رز ویبره می زد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: كلاس طلسم ها و وردهاي جادويي
ارسال شده در: یکشنبه 8 مرداد 1396 00:25
نمایش جزئیات
آفلاین
ساخت طلسم؟
چینجا؟؟؟؟؟

_________
گویل بعد از بغض های بسیاری که برای کم شدن نمره از رقبا کرده بود از بغض خسته شده بود و تظاهر رو کنار گذاشته بود و داشت با چکشش تو سر جغد های ملت میزد
خواست از جغد های له شده عکسی بگیرد و در شبکه های اجتماعی مشنگی آپدیت کند که با دراوردن گوشی مشنگی اش فهمید شایعه کار نکردن وسایل مشنگی در هاگوارتز حقیقت دارد
درحال ور رفتن با گوشی مشنگی اش بود که صدایی باعث شد گوشی به هوا پرت شده و نود درصد احتمال خورد شدن برایش پیش بیاید

شخص مولد صدا دستش را دراز کرد و گوشی را گرفت

آدامسش را از لپ چپ به لپ راست انتقال داد و گفت:هی بچه!مگه نمیدونی وسایل مشنگی اینجا کار نمیکنه؟

گویل سخت در تفکر بود که این اسلیترینی کیست که او هرگز چشمش به آن نیفتاده بوده

شخص جدید که نگاه متعجب گویل رو - که هیچ فرقی با یک نگاه عادی نداشت - یک نگاه عاشقانه دیده بود چشمکی زد و بعد از پرت کردن گوشی توی بغل گویل چرخید تا از جغد دانی خارج شود

گویل تازه فهمیده بود مغزش توانایی کشف هویت ساحره جادوگر نما را ندارد در تفکری رودولف گونه دچار شد و ساحره را بس با کمالات دید!

به علت گیجی لحضه ایش سه کلمه گادالیبنیدا و گومن ناسای و نی هاو که به ترتیب در زبانهای کره ای و ژاپنی و چینی معنی های صبر کن-ببخشید و سلام را میدهند را ترکیب کرد و درحالی که به صورت تصادفی دست چوب دستی دارش را بالا آورده بود گفت:نیبنیداسای!

ساحره جادوگر نما ایستاد و با چشمانی درخشان سمت گویل چرخید

با برق هایی همانند پروزکتور مشنگی در چشمانش گفت:گویل!تاحالا بهت گفته بودم چشمات دریچه ای به قلبم داره؟

__________________
ورد:نیبنیداسای
تلفظ:nib-nida-sai
کاربرد:طلسم ساحره عاشق کن!(روی جادوگر ها امتحان نشده)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

"تنها ارباب است که میماند"
پاسخ به: كلاس طلسم ها و وردهاي جادويي
ارسال شده در: شنبه 7 مرداد 1396 22:00
نمایش جزئیات
آفلاین
تکلیف:


ساختن یه طلسم! فرقی نمی کنه چه طلسمی باشه.( منظورم اینه که فرقی نمی کنه که طلسم تون یه طلسم شوم باشه یا یه طلسم برای مبارزه با سیاهی) یه رول می نویسید که توش از این طلسمتون استفاده می کنید. اسم طلسمتون و کاربردش هم حتما ذکر می کنید.(می تونید از طلسمتون برای ایجاد سیاهی یا نبودی سیاهی و شرارت استفاده کنید. فرقی نمی کنه تو چه موقعیتی باشید.)

.
نولا به عادت همیشه دسته ای از موهاش رو کنار زد و تند از پله ها پایین رفت تا به کلاس بعدیش برسه ، در همین حال پای چپش به پشت کفش پای راستش گیر کرد و تو یک لحظه نفهمید چی شد فقط پیکرع مرگ رو از بالای تالار دید که بهش نیشخند زد.

همین طور که داشت با خودش فکر می کرد الان مثه رمانای عاشقونه ای که خونده بود یه پسر خوشتیپ خوشگل و قدبلند (چه کم توقع )می گیرتشو نجاتش میده ، زمان اسلوموشن شدو فهمید نه مثه اینکه دنیا اونقدرام رویایی نیست...

یهویی به سرش زد که از چوبش یه استفاده ای بکنه، فقط مشکل این بود که هیچی یادش نمیومد
تو همون لحظه ای که دماغش داشت با زمین روبوسی می کرد از خودش یه وردی در آورد و از جیب رداش نور طلایی بیرون زد :

( از زمین فاصله بگیر)


که البته این صدایی بود که تو اسلوموشن از نولا شنیده شد ، در اصل شاهدان ماجرا اعتراف کردند که چیزی شبیه :

( زمفابگیر )

شنیدند


و این طلسم جادویی من خوددرآوردی نولا علاوه بر ضایع کردن پیکرع جانه مرگ موجب نجات از دماغ شکستگی و پس زلزله های بعدی شد...
.

نام طلسم : زمفابگیر
کاربرد: در صورت دست و پا چلفتگی موجب فاصله گرفتن از زمین و نجات فرد میشه

.

همین دیگه. پایان

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


Is é grá an scéal is fearr, Is maith an scéalaí an aimsir.
«زمان بهترین قصه‏ گو و عشق بهترین قصه است»



پاسخ به: كلاس طلسم ها و وردهاي جادويي
ارسال شده در: شنبه 7 مرداد 1396 16:28
نمایش جزئیات
آفلاین
ساختن یه طلسم! فرقی نمی کنه چه طلسمی باشه.( منظورم اینه که فرقی نمی کنه که طلسم تون یه طلسم شوم باشه یا یه طلسم برای مبارزه با سیاهی) یه رول می نویسید که توش از این طلسمتون استفاده می کنید. اسم طلسمتون و کاربردش هم حتما ذکر می کنید.(می تونید از طلسمتون برای ایجاد سیاهی یا نبودی سیاهی و شرارت استفاده کنید. فرقی نمی کنه تو چه موقعیتی باشید.)

-آروم!هوی اسب!!
اسب که توانایی تحمل دستور های جسیکا را نداشت جفتکی زد و او را به گوشه ایی پرتاب کرد.
اسب خنده ی شیطانی کرد و شیههه بلندی کشید و خودش کناری لم داد و شروع کرد به خورد علف های آبدار و شیرینش.
اسب جوری علف ها را مزه مزه میکرد که تسترال ها وسوسه میشدند گیاهخوار شوند.
جسیکا از باتلاق گل و آشغال ها بلند شد لباس هایش را تمیز کرد و با قدم های محکم به سمت اسب راه افتاد.
-عمت رو میارم جلو چشات اسب بوق.
حقیقتا آن اسب اسبی آشنا نبود و در اینجا از خوانندگان محترم درخواست میشود با دیدی مثبت به خواندن ادامه داستان بپردازند.
اسب خاطی سعی کرده بود تا تابستان جسیکا را خراب و لباس های جدیدش را کثیف کند.
بدون شک جزایش خوردن دو گالون ازمعجون های هکتور و کروشیویی دردناک بود. اما نمیشد .آنجا دنیای ماگلی بود و یک استاد خنگ که عاشق اسب ها بود آنجا ایستاده بود و چهار چشمی مراقب او بود.
با لبخندی ملیح از کنار اسب رد شد و با نگاه مخوف همیشگی اش رو به استاد سوارکاری گفت:
-این احمق رو بندازش تو طویله تا افسردگی بگیره بمیره!
استاد سوارکاری:
جسیکا:
اسب:
بعد از نگاه های طولانی استاد از همه جا بی خبر گفت:
-باید با اسب ها مهربان باشیم !
جسیکا که در حال منفجر شدن بود با بی علاقه گی به طرف اسب برگشت و دوباره سوارش شد.
اسب برای بار 345 ام جسیکا را به گوشه ایی پرت کرد.
آرام آرام جلو رفت در فاصله ی نیم میلیمتری اسب ایستاد و چوبدستی اش را بیرون کشید.
-اسب احمق!
-منو ببخش
-اسب سخنگوی کی بودی تو؟
-عمم!
جسیکا که دید متن داستان دارد به سمت جبهه ایی دیگر میرود و سمت و سو دار میشود .چوبدستی اش را تکان داد و وردی را که هفته پیش اختراع کرده بود را خواند:
-تیکه تیکه اسبیوس
اسب در کسری از ثانیه تکه تکه شد و روی زمین پخش شد.
مربی سوارکاری بعد از دیدن این معجزه به مرلین و حاجی تراورز و آسلام ایمان آورد و در افق های دور محو شد.
جسیکا هم خر کیف از خفنیت هافلپافیش، خودش را به خانه شان آپارات کرد.و تصمیم گرفت تا دفعه بعد با تسترال ها تمرین اسب سواری بکند.

نتیجه داستان:با اسب ها اسب سواری نکنید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هافلپاف ایز خفن!
شیپور خواب رودولف دست منه!
صبحا زود بیدار شید شبا هم زود بخوابید!
مراقب تلسکوپ آملیا باشید!اصلا حوصله نداره!
ارباب
بعله!و باز هم بعله...
در پناه هلگا باشید.
همین...
تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: كلاس طلسم ها و وردهاي جادويي
ارسال شده در: جمعه 6 مرداد 1396 16:14
نمایش جزئیات
آفلاین
ساختن یه طلسم! فرقی نمی کنه چه طلسمی باشه.( منظورم اینه که فرقی نمی کنه که طلسم تون یه طلسم شوم باشه یا یه طلسم برای مبارزه با سیاهی) یه رول می نویسید که توش از این طلسمتون استفاده می کنید. اسم طلسمتون و کاربردش هم حتما ذکر می کنید.(می تونید از طلسمتون برای ایجاد سیاهی یا نبودی سیاهی و شرارت استفاده کنید. فرقی نمی کنه تو چه موقعیتی باشید.)


مرد با میکروفونی در دست. در میان حضّار گشت زده و آنان را از نظر می گذراند.
در دست دیگرش سبدی بود؛ پر از جایزه.

در میان افراد حاضر در جمع پسرکی را دید با چشمانی ورقلمبیده و مشتاق. به سویش رفته میکروفون را به سویش گرفت:
- سلام آقا پسر، اسم شما چیه؟
- فِیِدو...
- چی؟
-فئون...
- هان؟!
- فرررریدووووون!

بچه حد وسط نداشت.

- آقا فریدون، بگو ببینــــم.

مرد قدری شکلک و ادا و مقداری هم اصول در آورد.

- از این جایزه هایی که من دارم... دلت می خواد؟

مرد مستقیما به سراغ اصل مطلب رفته و خیال پسرک را راحت کرده بود. در این هنگام از میان جمعیت صوتی در گوش پسرک نجوا کرد.
- آه.

اما طفل که محو جعبه های بزرگ و رنگی شده بود، بی توجه به آنان دهانش را باز کرده و از عمق جان فریاد برآورد:
- نـــــــــــع!
-اِ... آخه چرا؟
- نه!
- خیلی خب. حالا که نمی خوای پس منم دیگه اصرار نمی کنم.

تهیه کننده آدم خسیسی بود و جایزه ندادن به مردم، برایش دلنشین.
مجری نیز مردی معقول بوده و به "نه" های مکرر و آه و فغان طفل اهمیّتی نداد. همان طور به "نه" های افرادی که پس از وی به سراغشان رفت.
همانطور که آنان به صدایی "آه"یی که می شنیدند و حرکت چوبدستی ای که نمی دیدند، اهمیّتی ندادند.

امّا حقیقتا چرا مجری، به مردی که با کلاهی بلند، در میان جمعیت ایستاده و گاها آه می کشید، جایزه ای تعارف نکرد؟
شاید اگر این کار را می کرد، دیگر به پاداش تهیه کننده "نه" نگفته و یا حتی دست کم، تا پایان عمرش، تنها این کلمه را تکرار نمی کرد...

طلسم و ذکر آن:

نگو: آه کشیده و به سمت شخص هدف، چوبدستیتان را تکان می دهید. او تا آخر عمرش چیزی جز نه نمی گوید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: كلاس طلسم ها و وردهاي جادويي
ارسال شده در: جمعه 6 مرداد 1396 13:21
نمایش جزئیات
آفلاین
*
- یعنی این هکولی داره چی کار می‌کنه؟

لینی با دیدن هکتور که مدام خم و راست می‌شد و به هر سوراخی سرک می‌کشید، رو مجسمه‌ای فرود میاد و به تماشا مشغول می‌شه.

- حشره‌ی زشت. بالاخره پیدات کردم.

"حشره‌ی زشت" کلمه‌ای بود که مدام در ذهن لینی تکرار می‌شد. هرچی فکر می‌کرد دلیلی برای زشت خطاب شدن حشرات نمی‌دید. شاید شب دیر خوابیده بود و همین موجب شده بود اشتباه شنیده باشد. حتما همین‌طور بود...

- منظورت حشره‌ی زیبا بود، نه هکولی؟
- معلومه که نه. مگه حشره خوشگلم می‌شه؟

ولی به نظر میومد که این‌طور نبود!
هکتور بعد از گفتن اون جملات تکان‌دهنده، جلوی چشمای لینی حشره رو از وسط به دو نصف تقسیم می‌کنه و درون پاتیلی که گوشه‌ی اتاق در حال ساخت بود می‌ندازه.
- حالا نوبت توئه لینی.

لینی که به سختی در حال کلنجار رفتن با خودش بود که کنترلشو از دست نده و به حساب هکتور نرسه، با شنیدن این حرف شوکه می‌شه و تمام افکار و خیالش می‌پره.
- چـ..چی؟
- برای معجون جدیدم به شاخکات نیاز دارم. بدشون بیاد.

لینی با دیدن دستای هکتور که به امید گرفتنش وحشیانه تو هوا چنگ می‌زدن، سریع بال‌بالی می‌زنه و این‌بار بر روی لوستر می‌شینه تا دست هکتور بهش نرسه.
- تو چرا همه‌ش از حشرات استفاده می‌کنی تو معجونات؟
- خب معلومه. چون...
- به درد بخوریم نه؟ الان داری اعتراف می‌کنی؟
- چون به درد کار دیگه‌ای نمی‌خورین. حداقل اینطوری یه فایده‌ای برای عالم دارین. معجون می‌شین.

لینی نگاهی به چوبدستی‌ای که گوشه‌ی اتاق رها شده بود می‌ندازه و به آرومی خودشو بهش برسونه.
- که حشرات به درد نمی‌خورن هان؟ برای معجونات حشره می‌خوای؟ حشره؟ بگیر که اومد! باگیوس!

بلافاصله از نوک چوبدستی انواع و اقسام حشرات شروع به بیرون پریدن می‌کنن و یک‌راست به سمت نقطه‌ای که چوبدستی به سمتش نشونه رفته بود، یعنی هکتور، حمله‌ور می‌شن.

- بگیرشون و ازشون تو معجونات استفاده کن ببینم.

هکتور می‌خواد پاتیلشو برداره و همه رو توش خفت کنه، اما همیشه خواستن توانستن نیست. گله‌ی حشراتِ رم‌کرده به هکتور امان نمی‌دن. مورچه‌ای داخل بینیش می‌شه، زنبوری نیشش می‌زنه، عنکبوتی دور پاش تارعنکبوت می‌بنده، سوسکی تو پاچه‌ی شلوارش می‌ره و در نهایت ملخی گازش می‌گیره.
بعد از اتمام عملیات، حشرات پراکنده می‌شن و با تکون چوبدستی لینی، در یک چشم به هم زدن پودر می‌شن و به نیستی می‌پیوندن.

- خوشت اومد از طلسم جدیدم؟ اتحاد حشرات. از طلسم پرنده‌پرت‌کنیِ گرنجر به ویزلی یاد گرفتما. این‌چنین ریونکلاوی باهوشی هستما.

لینی اینو می‌گه و بال‌بال‌زنان از جلوی چشمای هکتورِ مورد حمله قرار گرفته عبور می‌کنه و از اتاق خارج می‌شه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: كلاس طلسم ها و وردهاي جادويي
ارسال شده در: جمعه 6 مرداد 1396 13:18
نمایش جزئیات
آفلاین
*
- یعنی این هکولی داره چی کار می‌کنه؟

لینی با دیدن هکتور که مدام خم و راست می‌شد و به هر سوراخی سرک می‌کشید، رو مجسمه‌ای فرود میاد و به تماشا مشغول می‌شه.

- حشره‌ی زشت. بالاخره پیدات کردم.

"حشره‌ی زشت" کلمه‌ای بود که مدام در ذهن لینی تکرار می‌شد. هرچی فکر می‌کرد دلیلی برای زشت خطاب شدن حشرات نمی‌دید. شاید شب دیر خوابیده بود و همین موجب شده بود اشتباه شنیده باشد. حتما همین‌طور بود...

- منظورت حشره‌ی زیبا بود، نه هکولی؟
- معلومه که نه. مگه حشره خوشگلم می‌شه؟

ولی به نظر میومد که این‌طور نبود!
هکتور بعد از گفتن اون جملات تکان‌دهنده، جلوی چشمای لینی حشره رو از وسط به دو نصف تقسیم می‌کنه و درون پاتیلی که گوشه‌ی اتاق در حال ساخت بود می‌ندازه.
- حالا نوبت توئه لینی.

لینی که به سختی در حال کلنجار رفتن با خودش بود که کنترلشو از دست نده و به حساب هکتور نرسه، با شنیدن این حرف شوکه می‌شه و تمام افکار و خیالش می‌پره.
- چـ..چی؟
- برای معجون جدیدم به شاخکات نیاز دارم. بدشون بیاد.

لینی با دیدن دستای هکتور که به امید گرفتنش وحشیانه تو هوا چنگ می‌زدن، سریع بال‌بالی می‌زنه و این‌بار بر روی لوستر می‌شینه تا دست هکتور بهش نرسه.
- تو چرا همه‌ش از حشرات استفاده می‌کنی تو معجونات؟
- خب معلومه. چون...
- به درد بخوریم نه؟ الان داری اعتراف می‌کنی؟
- چون به درد کار دیگه‌ای نمی‌خورین. حداقل اینطوری یه فایده‌ای برای عالم دارین. معجون می‌شین.

لینی نگاهی به چوبدستی‌ای که گوشه‌ی اتاق رها شده بود می‌ندازه و به آرومی خودشو بهش برسونه.
- که حشرات به درد نمی‌خورن هان؟ برای معجونات حشره می‌خوای؟ حشره؟ بگیر که اومد! باگیوس!

بلافاصله از نوک چوبدستی انواع و اقسام حشرات شروع به بیرون پریدن می‌کنن و یک‌راست به سمت نقطه‌ای که چوبدستی به سمتش نشونه رفته بود، یعنی هکتور، حمله‌ور می‌شن. گله‌ی حشراتِ رم‌کرده به هکتور امان نمی‌دن. مورچه‌ای داخل بینیش می‌شه، زنبوری نیشش می‌زنه، عنکبوتی دور پاش تارعنکبوت می‌بنده، سوسکی تو پاچه‌ی شلوارش می‌ره و در نهایت ملخی گازش می‌گیره.
بعد از اتمام عملیات، حشرات در یک چشم به هم زدن پودر می‌شن و به نیستی می‌پیوندن.

- خوشت اومد از طلسم جدیدم؟ اتحاد حشرات. از طلسم پرنده‌پرت‌کنیِ گرنجر به ویزلی یاد گرفتما. این‌چنین ریونکلاوی باهوشی هستما.

لینی اینو می‌گه و بال‌بال‌زنان از جلوی چشمای هکتورِ مورد حمله قرار گرفته عبور می‌کنه و از اتاق خارج می‌شه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: كلاس طلسم ها و وردهاي جادويي
ارسال شده در: پنجشنبه 5 مرداد 1396 14:41
نمایش جزئیات
آفلاین
همه ي اعضاي محفل پس از 19 سال دور هم جمع شده بودند. اين بار، علاوه بر اعضاي محفل، همسران آنها و فرزندانشان نيز به اين جمع اضافه شده بودند. همگي با خوش رويي و مهرباني با يكديگر صحبت ميكردند. همه در شادي غرق شده بودند.
اعضاي محفل درباره ي شغل هايشان صحبت ميكردند. برخي از آنها شغل هاي ماگلي را انتخاب كرده بودند و بي نهايت هم از آن راضي بودند. عده ي ديگر نيز در وزارتخانه مشغول به كار بودند. مثل سه دوست هميشگي يعني هري و رون و هرمايني.
در صورت همه ي افراد حاضر در مهماني خوش حالي موج ميزند. بجز يك نفر: جيني ويزلي، همسر هري پاتر.
برخلاف همه كه از اين مهماني احساس رضايت داشتند، جيني اصلا احساس خوبي به اين مهماني نداشت و تنها دليلش هم هري بود.
هري در ميان عده ي زيادي از ساحرگان زيبارو مجلس ايستاده بود و درحاليكه جرعه جرعه از شرابش ميخورد، لبخند تحويل ساحرگان ميداد.
ساحره ها هم از نبود جيني سوء استفاده كرده و هرطور كه بود، ميخواستند خود را به هري نزديك تر كنند. هري پاتر كم كسي نبود. پسري كه زنده ماند و توانست همه ي سياهي ها را از زندگي جادوگران دور كند. او محبوب همه ي جادوگران، بخصوص محفليان بود.

- واي هري... هنوزم جذابيت گذشته رو داري. انگار كه تو اصلا پير نميشي.
- آره... كاملا حرفت درسته. زخم روي پيشونيت بيشتر از همه باعث جذابيتت شده.

هري پاسخ داد:
- يعني اگه زخم روي پيشونيم نبود، جذاب نبودم؟
- خب نميشه گفت جذاب نيستي اما خب با زخم يه چيز ديگه هستي!

ساحرگان همينطور به تعريف كردن خود ادامه ميدادند و ادعاي ميكردند كه، چيزي كه بيشتر از همه باعث جذابيت هري شده، زخم روي پيشاني اش است.
در طرفي ديگر، جيني كه ديگر نميتوانست خودش را كنترل كند، با عصبانيت به سمت هري به راه افتاد. اما هنگامي كه به نزديكي هري رسيد، صحبت هاي ساحرگان را درباره ي زخم پيشاني همسرش شنيد. پس لبخند شيطاني زد و در دلش گفت:
- خيلي خب... خودت خواستي.

و دوباره به سمت آنها به راه افتاد. وقتي رسيد با صداي بسيار ظريفي گفت:
- هري؟

هري با شنيدن صداي جيني لبخند مهرباني زد و گفت:
- جانم؟
- ميشه يه لحظه بياي؟

جيني اين را گفت و به سمت ديگري به راه افتاد. هري نيز به دنبال جيني رفت. هنگامي كه هري از جمع دور شد، جيني زير لب ورد را تكرار كرد:
- آسيوآناملتي!

سپس به سمت هري برگشت و گفت:
- نميريم؟ خسته شدم!

هري به سرعت گفت:
- چرا.. برو وسايلتو بردار.
- باشه... پس من رفتم.

جيني اين را گفت و به راه افتاد.
هري دوباره به سالن بازگشت تا از همه خداحافظي كند. وقتي از ساحرگان خداحافظي كرد، آن ها با سردترين لحني كه ميتوانستند با او خداحافظي كردند.
هري با تعجب به آنها نگاه كرد اما چيزي نگفت. پس از خداحافظي از بقيه دوستانش درحاليكه از جلوي آيينه عبور ميكرد، ناگهان نگاهش به پيشاني اش افتاد. با ديدن پيشاني بدون زخمش بسيار تعجب كرد.
چشمانش را چند بار باز و بسته كرد. اما چيزي كه ميديد واقعيت داشت. زخم روي پيشاني اش به طرز عجيبي محو شده بود!
يكدفعه به ياد تمامي ماجرا هاي امشب افتاد: تعريف ساحره ها از زخم روي پيشاني اش، آمدن جيني و درخواست او براي رفتن، خداحافظي از ساحرگان و در نهايت لحن سرد آنها هنگام خداحافظي!
وقتي هري تكه هاي پازل را كنار يكديگر چيد، تنها چيزي كه به ذهنش آمد حسودي كردن جيني بود.
هري لبخندي زد و با خودش گفت:
- بعد 19 سال، هنوزم از انتخابت پشيمون نيستم. تو بهترين همسري هستي كه مرلين ميتونست نصيب من كنه.

و سپس با لبخندي عميق سالن راترك كرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جینی ویزلی در 1396/5/5 15:06:18
قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور.


هیچ وخ یه ویزلی رو دست کم نگیر. مخصوصا اگه از نوع تک دختر خاندان باشه

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: كلاس طلسم ها و وردهاي جادويي
ارسال شده در: پنجشنبه 5 مرداد 1396 00:13
نمایش جزئیات
آفلاین
مارکوس:من یه مارکوسم...آرزو دارم...تو مارم باشی..من یه بلبیه...گشاد و روشنم...کاشکی تو بیایی...مشعلم باشی!


مارکوس آواز میخوند و کفگیرش رو توی پاتیل میچرخوند. اون در حال درست کردن یه معجون بود.معجون توجه!
مارکوس متاسفانه از دورانی که یه جنین بود همیشه مورد بی توجهی قرار میگرفت. اون وقتی به دنیا اومد همه حال مادرش رو پرسیدن و بلاخره توی پس موندههای زباله شفاخونه ایکه اونجا به دنیا اومد پیدا شد.خانواده اش بعد از اینکه اون رو در دو ماهگی به خونه اوردن اون رو توی اتاق گذاشتن و یادشون رفت که چنین نوزادی تو خونه هست و دفعه بعدی که مارکوس رو دیدن مارکوس سبیل داشت و به سن هاگوارتز رسیده بود.


و حالا مارکوس به هاگوارتز رفته بود در حالی که روز اول پاش لای در قطار گیر کرد و تا شب که به هاگ رسیدن اون تمام مدت نصف بدنش بیرون بود.مینورا مکگونگال هم وقتی که داشت سال اولی ها رو میخوند اشتباهی از نفر قبل اون به نفر بعدی پریده بود و مارکوس صرفا چون توی خوابگاه راون جای خواب وجود داشت به اونجا فرستاده شد!


و حالا مارکوس که از کمبود محبت رنج میبرد به دنبال این بود به وسیله جادو بتونه توجه دانش اموزها و البته دخترها رو جلب کنه...مارکوس هیچ وقت به چشم دخترها نمیومد! اون که توی یک کتاب از قسمت ممنوعه کتابخونه طرز تهیه معجون توجه رو متوجه شده بود در حال درست کردن اون بود.


مارکوس:خب. این اماده شد و طبق گفته کتاب باید چوب دستیم رو بندازم توش و بعد ورد موردتوجهیوس رو به سمت شقیقه ام بفرستم تا مورد توجه همه قرار بگیرم.


و مارکوس این کارو کرد. چوب دستیش رو توی معجون انداخت و سه دور اون رو چرخوند و بعد چوبدستی رو دراورد و گذاشت روی سرش و طلسم رو سمت خودش فرستاد!


مارکوس:هوم. فرق خاصی حس نمیکنم. بذار برم امتحان کنم.


مارکوس برای این کار به سمت تالار اصلی رفت ولی همین که وارد شد اینه تالار شکست.


یک دانش اموز دختر:مارکوس آینه رو شکوند.


مارکوس ابتدا خوشحال شد. اولین بار بود که از دهن یک دختر اسمش رو میشنید. ولی وقتی سر و کله فلیچ پیدا شد تا مارکوس رو تنبیه کنه اون زیاد خوشحال نبود.


به هر حال بعد از تمیز کردن دستشویی ارشدها مارکوس دوید تا به کلاس پورفسور اسنیپ برسه.توی کلاس اما اولین نفری که باید تکالیفش رو نشون میداد مارکوس بود.کلاس بعد ظهر مکگونگال هم زیاد خوب به نظر نمیرسید.چون مکگونگال اون روز تصمیم گرفته بود تا به طور رندم از دانش اموزها سوال بپرسه و هر دفعه این مارکوس بود که توجهش رو جلب میکرد!


شب دیگه تیر خلاص رو به مارکوس زد...وقتی دخترای تالار برای اولین بار متوجه مارکوس یعنی در اصل قیافه ناموزون مارکوس شدن و اون رو مسخره کردن!

شب به وقت خواب مارکوس ارزو کرد که مفعول اون طلسم یه روز باشه و اون فردا دوباره کسی باشه که هیچ وقت دیده نمیشه. به نظر میرسید سختی تنهایی مارکوس گزینه بهتری بود تا دیده شدنش!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ به: كلاس طلسم ها و وردهاي جادويي
ارسال شده در: سه‌شنبه 3 مرداد 1396 17:21
نمایش جزئیات
آفلاین
ساختن یه طلسم! فرقی نمی کنه چه طلسمی باشه.( منظورم اینه که فرقی نمی کنه که طلسم تون یه طلسم شوم باشه یا یه طلسم برای مبارزه با سیاهی) یه رول می نویسید که توش از این طلسمتون استفاده می کنید. اسم طلسمتون و کاربردش هم حتما ذکر می کنید.(می تونید از طلسمتون برای ایجاد سیاهی یا نبودی سیاهی و شرارت استفاده کنید. فرقی نمی کنه تو چه موقعیتی باشید.)

هوا بارونی بود و آرتور توی خانه ویزلیا نشسته بود و چاییش رو میخورد. مالی و بچه هاش برای اینکه به چارلی سر بزنن به یک سفر رفته بودن و آرتور به خاطر مشغله کاریش نتونسته بود همراهیشون کنه. آرتور که دید فضای خونه، فضای حوصله سر بریه، تصمیم گرفت یه سر بره بیرون و یه هوایی بخوره. مخصوصا اینکه بارون حالشو بهتر می کرد.

از خونه اومد بیرون و به سمت علفزارها رفت و خواست که از هوای بارونی لذت ببره. بارون حس آزادی و رهایی خاصی بهش میداد. نگاهی به دور و اطرافش انداخت. هوا هنوز روشن بود ولی کم کم تاریکی داشت بر روشنایی هوا غلبه می کرد. لبخند روی لب داشت و از هوا لذت میبرد.

آرتور چشماشو بست و آغوششو برای بارون باز کرد. سرشو به سمت بالا گرفت و همچنان لبخند به لب داشت. شاید بارون کمکش میکرد تا تحمل دوری خونوادش براش آسون بشه. چشماش رو باز کرد و به رو به روش نگاه کرد. علفزاری که با وزش باد هنر رقص خودشون رو نشون میدادن منظره زیبایی رو ایجاد کرده بود.

باز هم به دورو برش نگاهی انداخت. لحظه ای برگشت و به پشت سرش نگاه کرد. از خونه دور شده بود و فاصله چندانی با رودخونه و جنگل نداشت. دو دل شد که برگرده یا باز هم از هوای بارونی لذت ببره. نگاهی به خونه و نگاهی به آسمون انداخت. چشماشو بست. هنوز هم حس پرواز و آزادی تو وجودش پرسه میزد. تصمیم خودشو گرفت. خواست باز هم زیر بارون قدم بزنه. نگاهی به آب رودخونه انداخت که قطره های بارون روش بالا و پایین میپریدن.

نگاهی به جنگل رو به روش انداخت. زیبا بود. اما یه لحظه حس کرد که چیزی از توی جنگل رد شد. با دقت بیشتری به جنگل نگاه کرد. اما اینبار چیزی ندید.

تصمیم گرفت برگرده به خونه. از بین علفزارها حرکت کرد. حس کرد که هوا سردتر شده و باد داره شدیدتر میشه.
چوبدستیشو بیرون آورد. نمیدونست چی در انتظارشه. فقط سعی میکرد از اونجا دور شه. آرتور حس کرد که نمیتونه درست نفس بکشه. برگشت و پشت سرشو نگاه کرد. دو تا دیوانه ساز پشت سرش بودن و خیلی نزدیک شده بودن. آرتور چوبدستیشو سمتشون گرفت و فریاد زد:
-اکسپکتو پاترونوم.

افسون به یکیشون خورد و فرار کرد. اما دیوانه ساز دوم نزدیکتر شد و بوسه خودشو به شادی آرتور زد. بدن آرتور شل شد اما چوبدستیشو ننداخت. چوبدستیشو بالا آورد و افسون رو بخاطر آورد. افسونی که در دوران جوونیش کشف کرده بود.
آماده شد و گفت:
-سکبوس سمپرا.

دیوانه ساز بی حرکت موند. انگار که دهنش بسته شده بود و نمیتونست با بوسش باقی شادی آرتور رو ببلعه. تاثیری که این افسون روی دیوانه ساز می گذاشت به این شکل بود که دیوانه ساز برای مدتی سر جای خودش خشکش میزد و تا آخرین لحظه زندگیش نمی تونست دیگه به کسی بوسه بزنه و شادیشو ببلعه. آرتور خودشو جمع و جور کرد و گفت:
-هرگز با یک ویزلی در نیافت.

و سپس به راهش ادامه داد و به خانه ویزلیا برگشت. بدون اینکه به دیوانه ساز آسیب دیگه ای بزنه. چون برای یک دیوانه ساز هیچ آسیبی بدتر از این افسون نیست.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
معتقد به روماتیسم در حد آرتریت و آرتریت روماتوئید

فرزند بیشتر، زندگی بهتر!