جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

16 کاربر(ها) آنلاین هستند (12 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
16 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

زمین كوییدیچ هاگوارتز

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
ارسال شده در: جمعه 20 مرداد 1396 19:38
نمایش جزئیات
آفلاین
هافل تصویر تغییر اندازه داده شده
ریون


سوژه: کوییدیچ بدون مرگخوارا


بازی کم کم درحال شروع شدن بود، اما حرفهای بی سرو ته کاپیتان هنوز ادامه داشت. البته حرفهای قشنگی می‌زد؛ منتها برای دیگران که ازشان سر در نمی‌آوردند، چیزی جز مشتی از حرفهای بی سروته نبود:
- می‌تونیم ما بدیم انجامش! ماست از آن کوییدیچ جام! شکست واز نات هیر انی مور!

کاپیتان سخنرانی‌اش را قطع کرد و به اعضای تیمش خیره شد. مرد از شدت توجه‌شان اصلا.
لاکرتیا با قاتلش ور می‌رفت و سوزان به بالشي كه تازگي از جسيكا كادو گرفته بود، ابراز علاقه ي رودولف گونه مي كرد:
- بالشت خوشگل کی بودی تو؟

آن طرف تر جسیکا روی صندلی نشسته بود و ماسک صورتی گلابی روی صورت می‌گذاشت.
دورا هم به هرچیزی از جمله تعداد ترک های سقف تا تعداد گلبرگ های رز ویزلی توجه داشت اما متوجه صحبت ها نبود.
رزی که گیاه بود با اخمی که در گلبرگ هایش دیده می‌شد، منو را بالا و پایین می‌کرد. عصبانیتش از این بود که در این بازی، کاری از منو بر نمی‌آمد.

ظاهرا تنها کسی که به حرفهای رز گوش می‌داد، آملیا بود. البته؛ "ظاهرا"!
در واقع اصلا آملیا روی زمین نبود. از زمان ماه‌گرفتگی جزئی و باران شهاب سنگی، روی ابرها زندگی می‌کرد.

رز با اعتماد به نفسی که از اعضای با اشتیاق ( ) گروهش می‌گرفت، ادامه داد:
- هستیم ما هافلی! نباید بیاریم کم! برنده ایم ما. ما.. بیدارش کنه یکی رو این!

حتی اگر کسی حواسش به رز بود هم، زحمت بیدار کردن سوزان را به خودش نمی‌داد. اگر رز می‌توانست یک روز کامل ویبره نرود، سوزان هم بیدار می‌شد.

- منو درست نشد؟
-نه. همش تقصیر اون حشره‌ ـه. اگه از همون اول منو رو می‌داد بم، الان منو نصفه نبود.

اون طرف تر- رختکن ریونکلا


-لینی هنوز منو همون طوره؟
-آره. همش تقصیر اون گیاه ـه. اگه از همون اول منو رو می‌داد بم، الان منو نصفه نبود.
- من اول مغز بودم بعد دست و پا در آوردم.

صدای گزارشگر، صحبت ها را در هر دو طرف قطع کرد:
- سلام به همه شنوندگان و بینندگان عزیز این مسابقه! امروز مسابقه جالبی داریم... هافلپاف VS ریونکلاو! مدیر لینی vs مدیر رز! منو vs منو! حشر...

با یک حرکت انگشت رز ویزلی روی منوی مدیریت، گزارشگر پرحرف با بلیطی شبیه به بلیط های جیسون، به جزایر بلاک رفت و گزارشگر دیگری جایگزینش شد. همین کافی بود تا داد لینی در بیاید:
- چیکار اون گزارشگر داشتی؟ اصن شاید خودم بهش پول دادم تا بوق مفت بزنه!
- ولی من بوق زنا رو دوس ندارم!
نتیجه:

- و حالا شاهد دعوای دو مدیر برجسته هاگ هستیم... عه! اون چی بود افتاد؟!

همه شاهد افتادن و خورد شدن دو نصفه منو بودند. در حینی که رز و لینی با بهت نگاه می‌کردند به دو نیم منویی که حالا هر کدام صد تکه شده بود، گزارشگر سرخوشانه پرسید:
- صبر کن ببینم... یعنی من الان هرچی دلم بخواد میتونم بگم؟

رز با تاسف، سری به نشانه تایید تکان داد.
- ینی هر چی بگم بلاک نمیشم؟

لینی با تاسف، سری به نشانه تایید تکان داد.
- ینی حالا اگه بگم لرد رفته بلاک نمیشم؟

لینی و رز نگاهی بهم ، سپس به ملت مرگخوار - تقریبا همه ی تماشاگران - و سپس به گزارشگر انداختند. گزارشگر که داشت زیر نگاه های سنگین جمعیت مرگخوار آب می‌شد، با تته پته گفت:
- گزارشگر نیستم اگه راست نگم!

رز و لینی دوباره به تکه های روی زمین که زمانی منو بودند، نگاه کردند. اگر منو داشتند می‌توانستند جلوی رفتن اربابشان را بگیرند. اگر منو داشتند با جی پی اسش می‌توانستند لرد را پیدا کنند. اگر منو داشتند...
-

ملت مرگخوار پس از ناامیدن شدن از منو داران سابق، بدون آواداکداورا زدن به وقتشان، جامه دران و اشک ریزان، با جارو و بی جارو، از زمین بازی خارج شدند. گرنت هم پس از کمی بالا و پایین دادن عینکش و متوجه شدن اوضاع دنبال مرگخواران رفت.
و اما چه کسانی ماندند؟ رزی که گیاه نبود، آملیایی که اسب نبود، جیسونی که مسافر نـــ... اهم... جیسونی که مسافر بود! و البته سه عضو به ظاهر بی خاصیت ریونکلاو؛دستمال توالت، چراغ راهنمایی و رانندگی و دستگاه توپ پرت کن.

- آملیا؟
- جانم!
- کو سوزان مگه دورا مرگخوارن جسیکا؟
- ستاره ها میگن که دورا و جسیکا در آینده ای نه چندان دور مرگخوار می‌شن ولی جدا... سوزان کو؟

رز متفکرانه به اطرافش نگاه کرد. بعد از چند دقیقه، ویبره‌ای رفت که در اثر آن، جایگاه تماشاچیان به همراه با عده‌ای محفلی و بیطرف، فرو ریختند. همان طور متفکر- ویبره زنان گفت:
- دارم منو دارم منو! گردونیم می تونیم ما برشون!
- چجوری؟!

رز انگشتی روی منویش کشید و در عرض چند ثانیه، مردم زیر و روی آوار و مجازی ها و واقعی های وسط زمین، شاهد بودند که چگونه منو، رز، دورا، جسیکا، سوزان و لاکرتیا، همه هم با پسوند 001 بیرون می‌فرستد.

- می‌شه یه آملیا 001 هم بسازی؟! آخه من الان حوصله بازی ندارم!

رز ویبره ای زد که در اثر آن، این بار رختکن ها پایین آمدند و با خنده گفت:
- خیرم نه! داریم ریون نیازت هافل کوییدیچ.

هردو به راحتی جیسون را نادیده گرفتند که می‌خواست بلیطی به مدیریت بفرستد که حاوی اعتراضی به مدیریت سایت نسبت به... البته، نسبت به هرچه که بود، کاری از بلیطش بر نمی آمد؛ چون مدیران محترم سایت، به دنبال اربابشان به جزایر بلاک رفته بودند!

گزارشگر کورممدی با میکروفونش از زیر آوار بیرون آمد و متوجه ماجرا شد:
- خب بینندگان زیر آوار! ادامه بازی رو گزارش می‌کنیم!
- من اعتراض دارم!
- تو کی هستی؟
- دستمال توالت!
- تو که اصولا نباید حرف بزنی
- عه! خب پس به کارت برس و گزارشتو بکن!

گزارشگر کمی پوکروارانه به دستمال توالت نگاه کرد و فکر کرد به حق چیزهای ندیده توی دنیای جادویی.

- بله، ادامه میدیم... تغییر کوچیکی در ترکیب ریونکلاو وجود داره...

خواست عینکش را تکانی دهد، که به یاد آورد عینک ندارد؛ پس خواست دستی به ریشش بکشد و از آنجایی که ریش هم نداشت، دستی به چانه اش کشید که شکر مرلین این یکی را داشت.
- خوب، من که نمیدونم چطوری، ولی دستمال توالت میخواد که دروازه بان باشه، دستگاه توپ پرت کن هم که همچنان مهاجم هستش، چراغ راهنمایی رانندگی هم بخاطر داشتن سر بزرگ و آهنی، بازدارنده میشه

در این قسمت از رول، چراغ راهنمایی و رانندگی، با عشوه چراغهایش را روشن و خاموش کرد و روی زمین راه رفت.
- و جیسون ساموئلز هم به عنوان جستجوگر، داره زمین رو با چشماش می‌گرده!

نگاهی به تیم هافلپاف انداخت که لبخند ژکوند تحویل تماشاچیانی زیر، رو و بالای آوار می‌دادند:
- و حالا تیم متحد هافلپاف رو میبینیم که...
- گرفتمش! گرفتمش!
- میشه بگی چی رو، آقای ساموئلز؟
- اسنیچو! ما بردیم!
- بازی که هنوز شروع نشده!
- عه
- بابت وقفه ای که پیش اومد، عذر میخوایم... خوب داشتم عرض می‌کردم... حالا که آقای ساموئلز لطف کردن و اسنیچ رو رها کردن، بازی رو ادامه می‌د... اهم اهم! با اشاره رز زلر منو به دست عزیز، متوجه شدیم که توضیح در مورد گروه هافلپاف رو به کلی فراموش کردیم! در حقیقت، ترکیبشون فرقی نکرده فقط به جز رز زلر و آملیا... ام...

گزارشگر سرش را خاراند و به این فکر کرد که این فامیلی سخت از کجا آمده...
- همه یه پسوند 001 گرفتن

چون هر دو داور در جست و جوی لرد بودند، با اجازه ی رز منو به دست بازی آغاز شد.
بازی به سرعت به دست هافلپاف افتاد که چیز دور از انتظاری نبود اما حرکت دستمال توالت توجه همه را جلب کرد:
- همون اول بازی، دستمال توالت با سرعت باور نکردنی، دستمالشو دور سه تا حلقه می‌پیچونه... این همه دستمال رو از بودجه مدیریت ورداشتن؟!

با چشم غره‌ی رز و دستش که روی منو می‌چرخید، گزارشگر با سرفه‌ای بحث را عوض کرد:
- خب... بگذریم... به ادامه بازی میپردازیم...هافلپاف با قدرت و سرعت پیش می‌ره...

از آنجا که کوافل به سرعت در دست هافلپافی ها ‌می‌چرخید، گزارشگر فقط فرصت داشت اسم ها را بگوید:
- جسیکا، آملیا، جسیکا، رز زلر، جسیکا و... جسیکا با پرتاب محکمی که انجام می‌ده، دستمال توالتا رو پاره و 10 امتیاز برای هافلپاف کسب می‌کنه! اشاره می‌کنه که اینا اثرات ماسک گلابیه.

چراغ راهنمایی و رانندگی جز معطل کردن بازیکنان، کار دیگری نداشت. تا آماده‌ی پرتاب بلاجر می‌شد، تغییر رنگ می‌داد. کروشیوی قرمز و متوقف شدنش را، همگروهی هایش، جیسون، کارتون باقیمانده از دستمال توالت و دستگاه توپ پرت کن می‌خوردند.
- چراغ قرمزه! جریمه بدین!
- تسترال گفتیم بت که ما رو نباید جریمه کنی!
- پارتی نداریم! 3000 تومن میشه!
- تومن چیه دیگه؟!

صدای گزارشگر با هیجان آمد:
- می‌بینیم که چراغ راهنمایی هم‌تیمی‌اش رو متوقف می‌کنه. جیسون با درموندگی به اسنچ در حال دور شدن و رز ویزلی در حال نزدیک شدن بش، خیره شده!

آملیا، با کوافلی در دست، به سمت دروازه دستمال پیچ شده ریونکلاو پرواز کرد. نزدیک دروازه بود که میله‌ای آهنی سد راهش شد:
- ایست! چراغ قرمز!

آملیا سرش را تکانی داد. کی به کی بود؟ بر فرض که خطا هم می‌کرد؛ کی می‌خواست خطا بگیرد؟ ئقتی داوری توی زمین نبود؟
- مادر نزاییده کسی رو که آملیا رو متوقف کنه!

بعد از این جمله، چوبدستیش را با شدت بر سر چراغ راهنمایی رانندگی فرود آورد. چوبدستی به دو قسمت غیر مساوی تقسیم شد و جادویی خارج شده از یک طرف چوب دستی، رنگ چراغ را سبز کرد. رز سری به نشانه‌ی تایید نشان داد و پنجاه امتیاز به هافلپاف افزود.

- و حالا شاهد این هستیم که خانم فیت... اهم... آملیا تلسکوپی برای دفاع شخصی از ناکجا درمی‌اره. به یه حرکت تماشایی تلسکوب رو پرتاب می‌کنه... اوه... کارتون باقیمونده از دستمال کاغذی جلوی پرتابشو می‌گیره... هرچند خودش له و داغون می‌شه! ظاهرا ریون چاره‌ای نداره جز اینکه دستگاه توپ پرت کن یا چراغ راهنمایی و رانندگی رو بذاره تو دروازه. و تلکسوپ هم مثل بومرنگ، برمیگرده تو دستش!

دستگاه توپ پرت کن، داوطلبانه وارد دروازه شد و کوافل را در مخزن پرتاب توپش گذاشت. آماده شد و...
- دستگاه توپ پرت کن، با تمام قدرت پرتاب می‌کنه و مستقیم وارد دروازه هافلپاف می‌شه!

تماشاچیانی که تازه از زیر آوار بیرون آمده بودند، هورا کشیدند. ریونکلاو در حال جبران اختلافش با هافلپاف بود.

- بلاجر به توپ پرت کنی که دروازه هافلپاف رو به رگبار بسته نزدیک میشه. از اون طرف چراغ راهنمایی رو می بینین که قرمزه و علامت ایست می‌ده به بلاجر.
- چراغ قرمزه! بلاجر عزیز! جلوتر نیا!

بلاجر از شدت تعجب از میزان عجیب بودن بازیکنی که ریونکلاوی ها وارد زمین کرده بودند، ایستاد و پوکر وارانه به آن نگاه کرد. با این تفکر که از این "چیز های مشنگی"، خیری نمی‌بیند، بساطش را روی کولش انداخت و دور شد.

-چراغ خوب عمل کرده تا الان. بلاجری دیگه تو زمین نمونده...

بلاجر که درحال رفتن بود، به سمت گزارشگر برگشت. با یک حرکت تکنیکی، دندانهایش را ریخته و صورتش را له کرد. سپس با فیس و افاده دور شد. با حالتی که هر کس نمی‌دانست، فکر میکرد بلاجر منتظر است کسی به او التماس کند که برگردد!

- خب دوستان عزیز! گزارشگر جدید هستم؛ منودار زلر مناسب ندیدن که یه دندون شکسته و صورت له شده بازی رو گزارش بده، بنابر این من اومدم به جاشون!
- با اجازتون! من برم!
- عه! کجا آقای ساموئلز؟ ناسلامتی شما نقش کلیدی رو دارین تو این بازی!
- یکی از بلیطام افتاده برا همین ساعت باید برم...
- گرفتمش! گرفتمش!

رز001، با اسنیچی که در دست داشت، روی جارو، بالا و پایین می‌پرید.
- اسنیچ دست رز 001 هستش! هافلپاف برن... نه، نه! صبر کنید! از اونجایی که گلهایی که دستگاه توپ پرت کن زده، با مجموع امتیازای گرفتن اسنیچ و گلهای زده شده، برابرن، پس...

با نگاهی به تابلو اعلانات، می‌شد از صحت حرفهای گزارشگر، مطمئن شد.
- بازی مساوی اعلام میشه!
- خب پس با اجازه! من برم!

همه دیدند که آملیا، موقع خروج، تلسکوپش را روی سر دستگاه توپ پرت کن خورد کرد و بعد از آن هم کسی گزارشگر را ندید.

بعدتر

- حیف شدها. برد تو دستمون بود.
- اوهوم! خوب پوکوندن توپ دستگاه پرت کن بود!

در تالار که باز شد، تنها محفلی های تیم با صحنه‌ای مواجه شدند که خونشان را به جوش آورد.
- zzzz
رز و آملیا:
سوزان:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آملیا فیتلوورت در 1396/5/20 21:55:32
پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
ارسال شده در: جمعه 20 مرداد 1396 19:32
نمایش جزئیات
آفلاین
هافلپاف vs ریــونــکــلــاو
سوژه: معجون

روز قبل از مسابقه- خوابگاه پسران


-خب چی شده گرنت؟ چی میخوای بگی؟

لینی در حالی که خمیازه می کشید، خودش رو روی یکی از مبل ها انداخت.

-خب خواستم بگم که، احتمال برد ما توی بازی فردا خیلی کمه.

با این حرف گرنت، داد همه در اومد و همه شروع کردن به اعتراض و جیغ و داد کردن.

ریتا جلو اومد و پرسید:
- چرا کمه؟ ما که خیلی از هافلپاف بهتریم!
- از اونجایی که اعضای تیم اونا همه آدمن ولی برای مارو ببین.

و به سمت چراغ راهنمایی و دستمال توالت و دستگاه توپ پرت کن اشاره کرد.

لینی که به ظاهر خیلی ناراحت شده بود گفت:
- ولی من اعضامونو خیلی دوست دارم! مخصوصا چراغ راهنمایی رو!

چراغ راهنمایی هم به احترام لینی چراغ سبزش رو روشن کرد و تعظیم مختصری کرد.

- حالا خیلی کم هم نیست ولی در حد متوسطه. ما باید مطمئن شیم که بازی فردا رو میبریم. بدون شک! و من یک فکر بکری دارم. خیلی هم بی سر و صدا میشه انجامش داد.

چشم بچه ها گرد شد. هر سه تا نزدیک تر اومدن تا به بقیه حرف های گرنت با دقت گوش بدن.

- باید بریم از هکتور معجون بگیریم. میدونم خیلی گزینه خوبی نیست ولی راه دیگه ای نداریم تازه وقت هم نداریم.

ریتا چپ چپ به گرنت نگاه کرد و گفت:
- آخه این بود فکر بکرت؟ هکتور معجون بلده درست کنه آخه؟

گرنت هم روش رو به سمت ریتا کرد و گفت:
- فکر بهتری داری، میشنویم!

ریتا به سمت افق خیره شد و تو فکر فرو رفت. گرنت پوزخند زد که کار اصلا عاقلانه ای نبود. چون ریتا حسابی از کوره در رفت و به شکل سوسک در اومد و رفت توی لباس گرنت.
گرنت جیغ می کشید و دور اتاق میدوید و درخواست کمک میکرد!

- بیاین منو نجات بدین! غلط کردم! وااای!

لینی و جیسون یک صدا گفتن:
- به ما ربطی نداره!

بالاخره سوسک، که همون ریتا باشن، از توی لباس گرنت در اومد و گفت:
- حالت جا اومد؟
- بله غلط کردم!

ولی بعد از اینکه خودشو جمع و جور کرد ادامه داد:
- ولی هنوزم میگم فکرم بکر بود.

بعد از گفتن این حرف، حشره کش الکتریکی به نظر خطرناکی رو از ناکجا آباد در آورد و جلوی خودش سپر کرد.
- به جون مامانم جلو بیای میزنم!

لینی که خیلی بهش برخورده بود، از جاش بلند شد و گفت:
- حواست باشه ها! به جامعه حشرات احترام بذار! دیگه اون وسیله رو دستت نبینما وگرنه باهات برخورد فیزیکی میکنم.

و نیشش رو نشون گرنت داد.

- باشه بابا خون آلوده ت رو کثیف نکن!

بعد هم حشره کش رو همینطوری روشن پرت کرد. از قضا یک ریونی از مرلین بی خبری داشت می رفت دستشویی، بعد این حشره کش میخوره توی سرش و از اونجایی که روشن بوده برق ریونی بنده مرلین رو میگیره و در جا جزغاله میشه.

قیافه بچه ها:

بعد از سوختن جنازه، یک سری نعش کش اومدن و جنازه رو بردن.
- خب این قطعا باید بین خودمون بمونه!

گرنت صورتش رو از نعش کش ها به سمت بچه ها برگردوند.
- حالا موافقین؟
- با چی؟
- الان داشتیم درباره چی حرف میزدیم جیسون؟
- حقوق حشرات!

گرنت:

- معجون رو میگه جیسون!
- آره همون! موافقین یا نه؟

به نظر لینی و جیسون، فکر خیلی بدی هم نبود. درسته که هکتور بیشتر اوقات معجون های اشتباهی دست مردم می داد ولی چاره ی دیگه ای نبود. هکتور تنها کسی بود که در حال حاضر میتونست بهشون کمک کنه. پس لینی و جیسون سرشون رو به علامت موافقت تکون دادن.

گرنت هم لبخندی زد و گفت:
- میخوام معجون قدرت برامون بگیرم. باعث میشه سرعت و قدرتمون زیاد بشه.

لینی و جیسون و همچنین ریتا حسابی ذوق کردن و هیجان زده شدن.

- تازه، میخوام یک معجون هم واسه هافلی ها بگیرم.

قیافه بچه ها به حالت پوکر تغییر کرد.

- درست شنیدیم؟ هافل؟
- بله خود خودشون!

حالا نوبت جیسون و ریتا بود که اظهار نظر کنن.

- آفتاب از کدوم طرف در اومده مهربون شدی؟
- نه بابا فکر کنم عاشق رز زلر شده.

گرنت:

بعد از اینکه تقریبا نصف موهای سرش رو کند، شروع کرد به توضیح دادن:

- من نه مهربون شدم نه عاشق! عــق! فکر های شیطانی تو سرمه! یک معجون گیج کننده هم برای هافلی های عزیز میگیرم. به خود هکتور میسپرم که معجون رو نامحسوس به دستشون برسونه. خب دیگه من برم!

چند دقیقه بعد- آزمایشگاه هکتور

- سلام هکولی!
- سلام گرنت!

هکتور طبق معجون داشت روی یک معمول کار میکرد. ببخشید طبق معمول داشت روی یک معجون کار می کرد که... بمب! یک انفجار خفیف رخ میده. از اونجایی که گرنت انتظارش رو داشت، خیلی شوکه نشد فقط جلو رفت و یک دستمال تمیز سفید دست هکتور داد. در اون لحظه گرنت یکم دو دل شده بود. توی این فکر بود که راهشو کج کنه و برگرده...

- خب چی میخوای گرنت؟

خب دیگه دیر شده بود. پس نفس عمیقی کشید و گفت:
- معجون میخوام.
-اینو که متوجه شدم، چه نوعی میخوای؟
- خب، راستش دو نوع میخوام. یکی معجون قدرت یکی معجون گیچ کننده.
- خب باشه، خدافظ.

گرنت از این حرف مسخره هکتور هم متعجب شد هم عصبانی. پس به حرف زدن ادامه داد بلکه بتونه هکتور رو مجبور به عملی کردن خواستش بکنه.

- هنوز که حرفم تموم نشده.
- خب نشه. من برای هر کسی همینجوری الکی که معجون درست نمیکنم.
- داداش گیر آوردی مارو؟
- دقیقا. حالا راهتو بگیر برو کار دارم.

و دوباره به سمت ظرف های معجونش برگشت.

گرنت هم کم نیاورد. کمی فکر کرد و گفت:
- خیلی خوب باشه. ولی اگه یه وقت یه بلایی سر پاتیلت اومد، که تصادفا معجونی که تازه درست کردی هم توش هست، تعجب نکن.

هکتور به محض اینکه اسم پاتیلش و معجون عزیز دردونه ش رو شنید، به سمت گرنت برگشت.
- گفتی چه نوع میخوای؟

گرنت لبخندی زد و گفت:
- یک معجون قدرت برای اعضای خودمون میخوام. یک معجون گیجی هم برای هافلی ها. فردا صبح معجون ها رو به دستمون برسون. فقط معجون های هافل رو یک جور نامحسوس بهشون بده. کارت رو که بلدی؟
- چه جورم!

گرنت سری تکون داد و خوشحال و راضی از آزمایشگاه بیرون رفت.

روز مسابقه- آزمایشگاه هکتور

هکتور رو به روی میز کارش ایستاده بود و به دو ظرف، که مایع داخل یکیشون نارنجی و یکی دیگه قرمز بود نگاه می کرد.

- خب قرمز برای ریونی ها و نارنجی برای هافلی ها.

و درست زمانی که حاضر شد که معجون ها رو ببره، با خودش گفت:
- نه... نارنجی برای ریونی ها و قرمز برای هافلی ها.

هکتور که گیج شده بود مدام به معجون ها نگاه میکرد و با خودش میگفت این برای اونا اون برای اینا. خودش هم آخر سر نفهمید چی شد ولی وقتی به خودش اومد، دید که توی رختکن کوییدیچ رو به روی تیم ریونکلاو ایستاده.


حدود 10دقیقه بعد - زمین بازی کوییدیچ

- بینندگان عزیز! به بازی هیجان انگیز کوییدیچ خوش آمدید! لحظات خوشی رو برای شما آرزومندیم!

در میان هیاهوی تماشاچیان، اعضای تیم هافلپاف و ریونکلاو تک تک وارد زمین میشدند.

رز زلر و آملیا آخرین نفراتی بودن که هنوز وارد زمین نشده بودن. آملیا کمی نگران به نظر می رسید.
رز برای اینکه آرومش کنه، گفت:
- نگران نباش آملیا! ما می بریم!

و سپس مشتی به شونه آملیا زد که باعث شد آملیا با جاروش مستقیم به سمت زمین کوییدیچ پرت شه.

هکتور پس از دیدن این صحنه خودش فهمید که چه گند بزرگی زده. ولی خب، هکتور یک آدم معمولی نبود که بند و بساطش رو جمع کنه و از صحنه جرم دور بشه. بلکه هکتور فقط با بی تفاوتی شونه ای بالا انداخت و ویبره ای زد. بعدش هم به سمت آزمایشگاهش رفت تا معجون های بیشتری بسازه و فیض ببره.

- خب بازی با شوت شدن آملیا به وسط زمین و ورود رز آغاز میشه. تیم ریونکلاو حمله میکنه. جیسون پاس میده به دستگاه توپ پرت کن. دستگاه توپ پرت کن و جیسون هر دو به سمت دروازه هافلپاف میرن... توپ پرت کن کوافل رو به سمت جیسون پرت میکنه... و اما... چرا جا خالی میده؟

جیسون دقیقا بر خلاف جهت توپ جهش برداشت و توپ مستقیم در بغل جسیکا رفت.

جیسون که به نظر گیج شده بود گفت:
- چی شد دقیقا؟

ریتا به جیسون نزدیکتر شد و گفت:
- این دقیقا سوالیه که ما میخواستیم ازت بپرسیم.
- نمیدونم چی شد. یه لحظه حس کردم توپ داره اونوری میره.
- نمیدونم منم یک حس عجیبی دارم. حالم زیاد خوب نیست. شاید معجون داره اثر میکنه.

در همان حال، جسیکا که کوافل رو در دست داشت، مستقیم به سمت دروازه ریونکلاو میرفت.
گرنت هم مدام چشماشو میمالید. یک حالتی پیدا کرده بود. نمیدونست چرا دو تا جسیکا وسط زمین هست. هر چی هم چشماشو می مالید فایده نداشت.

- جسیکا کوافل رو با تمام قدرت به سمت آملیا پرتاب میکنه. آملیا هم توپ رو میگیره ولی مثل اینکه نیرویی که جسیکا به کوافل وارد کرده بود، اینقدر زیاد بود که آملیا همراه توپ به سمت یکی از دروازه های هافل پرت شد و ... درسته امتیاز برای ریونکلاو!

اعضای ریونکلاو خوشحال نبودن. اعضای هافل هم ناراحت نبودن. همه فقط متعجب بودن و نمیدونستن که چه خبره.

در همون لحظات، رز ویزلی و لینی وارنر مشغول دنبال کردن اسنیچ بودن. لینی از رز پیشی گرفته بود و خیلی به اسنیچ نزدیک بود.

- چرا اینجوری میشم؟

چشم های لینی خوب نمیدید. اسنیچ رو تار میدید. چشم هاشو چند بار باز و بسته کرد ولی فایده نداشت. اما لینی چاره ای نداشت و باید با همون وضعیت ادامه می داد پس به سمت اسنیچ خیز برداشت و دستشو دراز کرد تا اسنیچو بگیره... ولی متاسفانه فقط هوا رو گرفت. که این باعث شد تعادلش بهم بخوره و روی جارو برعکس بشه. رز هم قهقهه زنان از او دور شد و به سمت اسنیچ رفت.

لینی بعد از چند دقیقه تونست دوباره درست روی جاروش بشینه. همونطور که به سمت رز میرفت فکر وحشتناکی به ذهنش رسید:
- ای وای نکنه این هکتور معجون ها رو اشتباهی بهمون داد؟

در هر صورت میدونست که الان راه دیگه ای جز ادامه دادن بازی وجود نداره پس سرعتش رو زیاد کرد و با تمام زورش به سمت رز و اسنیچ پیش رفت.

- حالا رز زلر توپ رو از آملیا میگیره. آملیا با قدرت جلو میره... حالا نزدیک دروازه اس... پیج به نظر گیچ و سر در گم میاد. حالا آملیا توپش رو پرتاب میکنه...

گرنت سعی کرد خودش رو جمع و جور کنه ولی هر کاری میکرد توپ رو تار میدید. توپ مسقیم به سمتش اومد...

گرومپ!

- وای چه فاجعه ای! توپ مسقیم توی صورت پیج میخوره و هر دو باهم وارد دروازه میشن! امتیاز برای هافلپاف!

هافلپافی ها از خوشحالی جیغ کشیدن و ریونکلاوی ها ناراحت و عصبانی تماشاچی اونا بودن.

- حالا توپ دست جیسون ساموئلزه. جیسون جلو میره. توپ رو پاس میده به توپ پرت کن. چراغ راهنمایی رو ببینین! جلوی لاکرتیا و دورا رو گرفته و داره جریمشون میکنه.چه بازی هیجان انگیزی!

در همون حال که مدافعان هافلپاف توسط چراغ راهنمایی گیر افتاده بودن، جیسون به سرعت جلو میرفت. اما از طرف دیگه یک بلاجر داشت با سرعت به سمتش میرفت.

ریتا که پشت سر جیسون بود، شاهد این اتفاق بود. پس جلو رفت و رو به روی جیسون ایستاد و خودش رو آماده کرد که بلاجر رو با قدرت از جیسون دور کنه. چشماش خیلی تار می دید ولی توجهی نکرد و سعی کرد حواسش رو جمع کنه. چون سرش گیج میرفت حفظ تعادلش روی جارو هم خیلی سخت بود. بلاجر با قدرت به سمت ریتا اومد و ریتا ضربه محکمی بهش زد...

- اوه نه! نزد! ریتا در واقع هوا رو با قدرت زد که این باعث شد یک دو یا سه دوری دور خودش بچرخه. بلاجر هم دوباره برگشت و از پشت محکم توی سر ریتا خورد؛ اما خوشبختانه ریتا تونست خودش رو روی جارو ثابت نگه داره.

- گرنت! اگه از این بازی زنده بیرون اومدیم، خودم میکشمت!

گرنت در جواب ریتا فقط نیشخند زد که باعث شد همه بفهمن به خاطر اون ضربه ای که آملیا زده بود، نصف دندوناش ریخته.

- گرنت دندونات!
-چشه مگه؟
-هیچی ولش کن!

مدتی از بازی گذشت. هافلپافی ها مدام میزدن و ریونکلاوی ها مدام میخوردن. هافلپافی ها علت این قدرت زیادشون رو نمیدونستن ولی براشون مهم نبود. مهم این بود که داشتن قهرمانی کوییدیچ رو به دست میاوردن.

اما ریونکلاوی ها خوب میدونستن دلیل چیه. دلیل اشتباه مزخرف هکتور بود. جالبیش اینجا بود که معجون ها دقیقا طبق خواسته شون درست شده بود. یعنی درست اثر گذاشته بودن که این با توجه به عقبه هکتور عجیب بود. احتمالا چون توسط گرنت تهدید شده بود، افتخار نداد که معجون های خودش رو تحویل ریونکلاوی ها بده و از معجون های آماده استفاده کرده بود. البته هکتور بالاخره گند خودش رو زده بود پس اینکه چطور معجون ها درست اثر کردن، اصلا مهم نبود.

دیگه تقریبا بردن ریونکلاو غیر ممکن شده بود. هافلپاف مدام گل میزد و از دست هیچکس کاری بر نمیومد. گرنت که دیگه اینقدر توپ توی صورتش خورده بود، تمام صورتش خونی شده بود و باد کرده بود و دیگه چشمش جایی رو نمی دید. بقیه اعضا هم دست کمی از گرنت نداشتن. همه خونی و داغون شده بودن.

تنها امید ریونکلاو، لینی و توپ اسنیچ بود. لینی از رز جلوتر بود. اما نمیدونست کدوم اسنیچ، اسنیچ اصلیه. دو بینی خیلی شدید پیدا کرده بود به طوری که کاملا هر دو تا اسنیچ رو واضح می دید. نفس عمیقی کشید و به سمت یکی از اسنیچ ها حمله ور شد... پوچ! اسنیچ نبود، بلکه لینی به سمت هوا حمله ور شده بود. این دفعه کاملا از روی جاروش افتاد و همون لحظه که فکر میکرد دیگه سقوط میکنه، دست راستش جاروش رو محکم نگه داشت و لینی تونست دوباره روی جاروش بشینه.

در همون لحظه افتادن لینی، رز از لینی پیشی گرفت. حتی اعضای تیم هم متوقف شده بودن و درگیری بین رز و لینی رو تماشا میکردن. رز جلو و جلوتر میرفت و هر لحظه به اسنیچ و قهرمانی نزدیکتر میشد... رز دستش رو دراز کرد و محکم اسنیچ رو در دستش گرفت... جیغی از خوشحالی کشید و اصلا متوجه نشد که چقدر محکم اسنیچ رو توی دستش گرفته.

داور از رز خواست که دستش رو باز کنه و اسنیچ رو بهشون نشون بده. رز هم نزدیک تر اومد و مشتش رو باز کرد...
جز یک مشت خاک طلایی چیزی از دست رز بیرون نیومد.

- اوا! ولی تو دستم بود...

خب فکر کنم متوجه شدین که معجون قدرت این جا هم کارشو خوب انجام داد و اسنیچ رو پودر کرد.

داور ها هم که نمیتونستن یک تیکه خاک رو به عنوان اسنیچ قبول کنن، بازی رو، یک بازی بدون برنده اعلام کردن.

هافلپافی ها غمگین از زمین بیرون می رفتند ولی ریونی های درب و داغون شده خیلی خوشحال بودند. بعد از این تبریک گفتن به همدیگه، گرنت در حالی که صورت خونیش رو پاک میکرد گفت:
- درسته که نباختیم، ولی باید بریم حال این هکتور رو بگیریم!

ریونکلاوی ها به نشانه تایید، لبخند شیطانی به دوربین زدن و به سمت آزمایشگاه هکتور روانه شدن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
من اول مغز بودم...
بعد دست و پا در آوردم!


کـــارآگاه پیج

تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
ارسال شده در: جمعه 20 مرداد 1396 18:56
نمایش جزئیات
آفلاین
هافلپاف vs ريونکلاو
سوژه: معجون!


همه ي اعضاي تيم کوييديچ ريونکلاو در رختکن جمع بودن. ليني، کاپيتان مجازي تيم شروع به صحبت کرد:
- خب، ما بايد بسيار هماهنگ و متحد باشيم. در غير اين صورت حتماً ميباز...

- ما ميبريم ليني.

اين حرف رو جيسون زد. ليني سرش رو به نشانه ي تاييد تکون داد و بعد اضافه کرد:
- درسته اما ما نبايد از سعي و تلاشمون کم کنيـ...
- لازم نيست سعي و تلاشي کنيم. ما ميبريم.
- ميشه ازت بپرسم چرا انقدر مطمئني جيسون؟
- بهشون معجون خوروندم.

ليني پوکرفيس شد. حتي پس از چند لحظه شاخ هاش بيشتر رشد کرد.
- چـ...چي کار کردي؟

جيسون يکم فکر کرد تا خاطرات نه چندان قديميش رو به ياد بياره. ابري بالاي سر جيسون شروع به شکل گرفتن کرد و خاطرات به صورت زنده درونش شروع به پخش شدن کرد.

نقل قول:
- مسافرت خوبه.
- مسافرت بده.
- مسافرت خوبه.
- مسافرت بده.

جيسون و يکي از اعضاي ناشناس هافلپاف درحال درگيري سر خوب يا بد بودن مسافرت بودن. هافلي ناشناس گفت:
- ارزش دعوا هم نداري.

و در افق محو شد. جيسون در دلش گفت:
- هرکي از مسافرت بد بگه با من طرفه!


و ابر با صداي پاقي ناپديد ميشه.

ليني:
جيسون:

- معجونش کجا بود؟

ابر خيالات جيسون که در حال ناپديد شدن بود، با شنيدن اين حرف ليني مجددا شروع به رشد کرد و ويدئوي ديگه اي رو پلي کرد.

نقل قول:
جيسون که به تازگي به در اتاق آرسينوس رسيده بود، با ديدن يک قفل مشنگي رمز دار پوکرفيس شد. قفلي که با رمز باز ميشد. يکي از آپشن هاي امنيتي جديد هاگوارتز. جيسون کلمه ي Mask رو امتحان کرد و تونست با اولين امتحان وارد اتاق بشه. از شانس خوبش آرسينوس در اونجا حضور نداشت. به سرعت معجوني که روش برچشب "معجون بخشندگي" بود رو برداشت و از اتاق خارج شد.


ابر خيالات شروع به باريدن ميکنه و ناپديد ميشه.

- معجون رو چجوري بهشون دادي؟
- معجون رو ريختم رو يه کباب و گذاشتمش دم در ورودي تالار هافل. حتماً تا الان کار خودشو کرده. از معجون بخشندگي هم استفاده کردم که اسنيچ و کوافل و کلاً همه چي رو دو دستي تقديممون کنن.

ليني پس از چند لحظه سکوت گفت:
- حالا چي کار کنيم؟! ما تقلب کرديم! ما متقلبيم!
- نگران نباش ليني. تو بازي کن و فکر کن هيچ اتفاقي نيفتاده.

زمين بازي کوييديچ:

بعد از ورود دو تيم به زمين، آستوريا، داور بازي، شروع به صحبت کرد:
- همه به جاي خود...سه...دو...يک!

جارو ها مثل برق از زمين جدا شدن. گزارشگر مسابقه، جعفر، شروع به گزارشگري کرد:
- رز زلر به سرعت به دنبال کوافل ميره. کوافل رو از دست جيسون ساموئلز ميقاپه و به سمت دروازه...نميره.

با حرف جعفر همه سرها به سمت رز زلر برگشت که داشت با لبخند مسخره اي کوافل رو به گرنت پيج ميداد. رز گفت:
- بيا بگيرش. مال خودت. من لازمش ندارم. بايد بخشنده بود.
-ام...خ...خيلي ممنون.

بعد از اينکه رز رو به زور از زمين بيرون بردن مسابقه ادامه پيدا کرد. جعفر گفت:
- آمليا فيتلوورت چماقش رو بالا آورده و ميخواد با بازدارنده ضربه بزنه و...نميزنه!

با اين يکي حرف جعفر، همه ي سرها به سمت آمليا برگشت که به جاي زدن بازدارنده اون رو گرفته بود و داشت به ريتا ميداد. جعفر ادامه داد:
- جيسون ساموئلز کوافل رو از گرنت ميگيره و به سمت دروازه هافل ميره. ميره و... گــــل!

فرياد تشويق از ريوني ها بلند شد و زمين بازي رو با انرژي منفجر کرد. جسيکا ترينگ، يکي ديگه از مهاجم هاي ريون کوافل رو از رو زمين برميداره و به طرف جيسون ميره.
- بيا. اين مال تو. ما لازمش نداريم. کوييديچ ميخوايم چيکار اصلاً؟

جيسون کوافل رو گرفت و جسيکا دور شد. جيسون فرصت رو از رو هوا قاپيد و باز به سمت دروازه هافل رفت. جعفر گفت:
- جيسون باز داره به سمت دروازه هافل ميره. ميره...ميره... و گـــــل!

يکبار ديگه انرژي ريوني ها زمين بازي رو منفجر کرد. آستوريا خشمگين از کنار زمين گفت:
- اينا يعني چي؟!

ليني که انگار ديگه طاقت نداشت و بعنوان مدير هاگوارتز وجدان درد گرفته بود، بالاخره صبرش رو از کف داد و گريه و زاري کنان شروع به اعتراف کرد:
- جيسون سر دعوا با يه هافلي به اعضاي کوييديچ هافل معجون داد. مارو ببخشيد.

در اين لحظه مرلين وارد کادر شد و گفت:
- اشکالي نداره فرزندم. ايمان بيار تا از گناهت بگذريم.
- فقط همين؟
- بله فرزندم ايمان بياوريد تا رستگار شويد.
- من از همون اولم به مرلين اعتقاد داشتم.

مرلين دستي به ريشش کشيد.
- خب پس ديگه مشکلي نيست! شما مورد بخشش ما قرار گرفتيد.

آستوريا گفت:
- پس مسابقه چي ميشه؟!

مرلين يکبار ديگه دستي به ريشش کشيد و گفت:
- به نظرم به علت تقلب پيش اومده، مسابقه ديگه اعتبار نداره.

و به اين ترتيب، همان گونه که آستوريا پوکرفيس وار به نقطه اي زل زده بود، تيتراژ پاياني همراه با آهنگ فيلم "ماموريت غيرممکن" نمايش داده شد و مسابقه تموم شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

= = = = = = = =
- تو فيلما وقتي يکي از کما خارج ميشه، بازيگر زن مياد و بهش گل تقديم ميکنه. اما من...از يه خواب کوتاه بيدار شدم...ديدم دنيا به فنا رفته...و به جای گل يه دسته مرده ی مغز خوار بهم تقديم کردن.

Night Of The Living Deadpool
= = = = = = = =
من یعنی مسافرت...مسافرت یعنی من!

= = = = = = = =

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
ارسال شده در: جمعه 20 مرداد 1396 18:52
نمایش جزئیات
آفلاین
اسليترين
vs
گریفیندور

سوژه:ذهن خوانی



-با کی کار داری؟!

دختر جوان و ریزه ای که پشت در ایستاده بود، نفس عمیقی کشید و با تاکید گفت:
-با خودت کار دارم لعنتی...با خودت!

او قبل از این هم چهار بار از پشت در به هکتور گفته بود که با چه کسی کار دارد. شاید باید در ساعتی می آمد که چنین احمقِ ناشنوایی درون دفتر کار نبود. باید در ساعتی می آمد که به خاطر تابش شدید خورشید دلش نخواهد از فرط تشنگی تک تک معجون های داخل دفتر را سر بکشد. باید در ساعتی می آمد...او اصلا نباید می آمد! باید راهش را مستقیم می گرفت و به سمت زمین بازی می رفت تا لحظات آخر را بتواند تمرین کند که شاید، خدایی نکرده، زبانشان لال، این یکی بازی را گند نزنند.
-چی میخوای جودی؟!

اما حالا هکتور با آن چشمان درشت و لرزش های غیر قابل کنترلش رو به رویش ایستاده بود و مثل کسی که تا به حال در عمرش یک "جودی جک نایف" ندیده است به او زل زده بود. شاید هنوز برای مثل یک خل و چل خندیدن، دروغ گفتن و راه را به سمت پله ها کج کردن دیر نشده بود. اما قبل از این که مغز جودی برای حرکت بعدی به او دستور بدهد، هکتور کتفش را کشید و مثل یک غولِ پرتاب وزنه، جودی را به درون اتاق پرتاب کرد.
-اخ!وحشیِ مریض!
-چی میخوای جودی؟زود باش!

جودی به آرامی دستش را تکان داد تا مطمئن بشود که هنوز سالم است. خب، خیلی حیف شد. او هنوز سالم بود و هیچ عذری برای شرکت نکردن در مسابقه نداشت.
-اون روز یادته داشتم این جا مشق مینوشتم؟!
-آره...خب؟

جودی با تعجب به هکتور نگاه کرد و برای لحظه ای مکث کرد. او هیچ وقت در این جا مشق هایش را ننوشته بود و صرفا این جمله از دهنش پریده بود. پس طبیعتا هکتور نمیتوانست چنین چیزی را به یاد داشته باشد.
-آم...چیزه...اون روز قلم پرمو جا گذاشتم میشه یه نگاه بندازم ببینم تو کشوهای تو جا نمونده؟

هکتور لبخندی گشاد تحویل جودی داد و با متانتی که از او بعید بود گفت:
-البته...تا تو اینجارو میگردی منم برم دستشویی بیام.

و سپس از دفتر خارج شد و جودی را با هزاران سوال در اتاق تنها گذاشت. جودی مطمئن بود هر هفتاد و دو سال یک بار، هکتور چنین اخلاقیاتی دارد و از شانس جودی امروز، روزِ موعود بود. اما خب او نمیدانست هکتور امروز یک بشکه آب کدو حلوایی با نیمروی تخم تسترال خورده و روده اش روی دور تند افتاده و هکتور را هر پنج دقیقه به سمت دستشویی هدایت میکند.

جودی به سمت میز هکتور دوید و کشو هارا یکی پس از دیگری بررسی کرد و در کشویِ آخر چیزی که دنبالش میگشت را پیدا کرد. یک بطری کوچک معجون که روی درب آن نام اسنیپ میدرخشید و میتوانست شانس را در بازی دوم صد برابر کند!

چند روز بعد، رختکن کوئیدیچ

اعضای تیم اسليترين بعد از گذراندن یک شب طوفانی و سرد، صبح اول وقت در زمین بازی حاضر بودند تا به حرف های کاپیتان هکتور گوش کنند. هکتور، در حالی که بین خواب و بیداری مردد بود نقشه ای که از زمین بازی رویِ کاغذ رسم کرده بود را نشان اعضای تیمش داد و موقعیت هرکدام را توضیح داد.
-هی هکتور همه ما میدونیم دروازه بان باید تو دروازه باشه نیازی نیست توضیح بدی.

هکتور شانه هایش را بالا انداخت و با دودلی گفت:
-شاید تو بدونی ولی...
-ولی مطمئنم تویی که دروازه بانی نمیدونی کجا باید وایسی!نکنه فکر کردی دروازه بانا بلاجر دفع می کنن؟!

هکتور و آستوریا سرِ موضوعی به این مسخرگی بحث و جدل می کردند و دوریا مثل همیشه نگاه می کرد و سعی می کرد حق را به آستوریا بدهد چون در غیر این صورت با ناخن هایش طرف بود. اما جودی نایف در گوشه ای از رختکن دراز کشیده بود و حال عجیبی داشت. مطمئنا معجون شانس حالِ آدم را یک طوری نمی کرد که انگار معده و کلیه ات به هم پیچیده اند. به علاوه جودی حس می کرد که میتواند از آن چه که در ذهن سه فرد دیگر حاضر در رختکن می گذرد خبردار شود.
مثلا تا الان فهمیده بود که استوریا فکر می کند جودی بدقواره است و یا این که دوریا میخواهد یک حرف فوق محرمانه که برای سنین پایین هجده سال بدآموزی دارد را به او بگوید.

زمین بازی

-دوباره خدمت شما هستیم با بازی مهیج گریفیندور و اسليترين...تیم گریفیندور مرتب و منظم در حالی که در صدر صفشون آقای ترامپ ایستاده وارد زمین بازی میشن و مثل بچه های دسته گل یه گوشه وایمیسن تا بازی شروع شه...اما اون طرف زمین اعضای اسليترين رو میبینیم که جارو هاشونو تو سر هم میکوبن و وارد زمین میشن.

از اعضای اسليترين نمی شد انتظار دیگری داشت. آن ها کاپیتانی مثل مون نداشتند که آن ها را با دقت رهبری کند. عوضش یک کاپیتان خوشحال و شگفت انگیز داشتند که اگر رویِ دور تند لرزیدن می افتاد یک لشکر نمی توانستند او را متوقف کنند. بعد از او آستوریای خشمگین را داشتند که بیست و چهارساعت روز را یا مشغول دعوا با ناخون گیر تیم بود یا با هکتور سر مسخره ترین موضوعات تاریخ بحث می کرد. دوریا هم از دید جودی جک نایف نقشِ یک بچه پولدار را بازی می کرد که طبق عقیده جودی از چنین آدم هایی فقط باید پول قاپید و دست در جیبشان کرد.

-دو تا کاپیتان به سمت هم میرن تا با هم دست بدن...مون یه جوری دست میده که انگار شک داره هکتور بین لرزه هاش دست اونو قطع کنه!

داور ها سوت بازی را زدند و بازیکنان با جاروهایشان پرواز کردند. جودی به چشمان مون خیره شد و چند لحظه مکث کرد. پنج دقیقه از بازی میگذشت و جودی هم چنان به چشم های شهلای مون نگاه می کرد تا این که مون احساس کرد در حال هیپنوتیزم شدن است. در نتیجه خودش به سمت جودی رفت و پس سه ضربه به شانه اش پرسید:
-میگم چیزی میخوای بگی؟

جودی لبخندی تصنعی تحویل مون داد و گویا که منتظر چنین لحظه ای بوده سریع جواب داد:
-به نظرت هکتور یه احمقِ بی عقله؟!اره تبریک میگم ولی تو حق نداری همچین چیزی دربارش بگی!در ضمن فکر نکن نمیدونم به نظر تو ما یه مشت دیوونه ایم که دلمونو به یه بطری آب خوش کردیم!حتی میدونم الان داری با خودت فکر میکنی من اینارو از کجام در میارم!
مون:

مون فکش را با دستانش محکم گرفته بود که بیشترین از این باز نشود و جودی که خون جلویِ چشمانش را گرفته بود، همچنان ادامه داد:
-من خودمم نمیدونم اینارو از کجام دارم میگم! ولی میدونم تا دو ثانیه دیگه کتی میاد سمتت تا بگه باید یه بلاجر به سمت دوریا پرت کنید و اونو از دورِ بازی خارج کنید!

مون با دهان باز به جودی و بعد به کتی که به سرعت به سمت او می آمد نگاه کرد و سعی کرد اتفاقی که افتاده است را در ذهنش حل کند تا برایش قابل هضم تر باشد. جودی هم که خودش احساس گنگی داشت به سمت پستش رفت و سعی کرد فکرش را متمرکز کند و ببیند چه چیزی باعث شده فکر ملت را بخواند اما فقط موفق شد ذهن پرنده ای را که در فاصله ده کیلومتری آن جا پر میزد را هم بخواند.

-آستوریا مراقب باش!ترامپ میخواد با بلاجر بزنتت!

آستوریا به سرعت عکس العمل نشان داد و بلاجری درست از بقل گوشش گذشت و صاف در دل کلاه گروهبندی فرو رفت و او را در گروه هافلپاف انداخت.

-ببین تو زمین چه خبره! جودی جک نایف مثل دیوونه ها این ور و اون ور میره و فریاد میکشه و به هم تیمی هاش اخطار میده که حرکت بعدی تیم مقابل چیه! واقعا اوضاع عجیبه...مون هم تو فکر فرو رفته و معلوم نیست جودی بهش چه حرفایی زده!

بازی به سرعت پیش میرفت و برای بار اول معجون هکتور گل کاشته بود. درست است که جودی فکر می کرد یک معجون شانس را که هکتور از اسنیچ قاپیده است را خورده اما به هرحال چه شانسی بزرگ تر از این بود که ذهن تک تک افراد تیم مقابل را بخوانی و تیمت را از ضربات و حملات احتمالی نجات دهی؟! جودی حس می کرد یک ابر قهرمان در تاریخ لندن است.

-آب! جیمز پاتر اسنیچو دیده!

آب به دوربین ورزشگاه نگاهی انداخت و در حالی که شانه هایش را بالا می انداخت و غر می زد که وظیفه او گرفتن اسنیچ نیست، به سمت جیمز پاتر حرکت کرد.
-دو تا جستجوگر به دنبال اسنیچ...فریاد های جودی رو میشنویم که به آب میگه حرکت بعدی جیمز چیه...جیمزم که مثلا خنگه اصلا متوجه نمیشه جودی داره ذهنشو میخونه و حرکاتشو پیش بینی میکنه.بله...دو جستجوگر دستشون رو به سمت اسنیچ می برن...و...اسليترين برنده میشه!

جودی جادویش را کج کرد و با فراغ بال به سمت هکتور رفت و او را در بقل گرفت و آن قدر فشرد که آخرین بقایای آب کدو حلوایی دیروز، از دهان هکتور بیرون ریخت.
-هکتور تو بهترین معجون ساز قرنی!

این جمله آن قدر بلند بیان شد که برای لحظه ای همه مکث کردند و به جودی چشم دوختند. هکتور؟!بهترین معجون ساز قرن؟!حتما عقلش را از دست داده بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
ارسال شده در: جمعه 20 مرداد 1396 18:51
نمایش جزئیات
آفلاین
هافلپاف Vs ریونکلاو
سوژه: معجون!


شبی از شب‌ها، گوشه‌ای از قلعه‌ی هاگوارتز:

- نترس لینی. این معجون صد در صد تضمینیه. خودت که داری می‌بینی.

لینی سرشو خم می‌کنه و به موشی که بیهوش گوشه‌ای افتاده بود و زبونش از دهنش بیرون زده بود خیره می‌شه.
- هکولی. این بیشتر شبیه مرده‌ها می‌مونه تا بیهوشا.
- نه نگاش کن. ضربان داره. زنده‌س.
- هکولی من نگرانم. نزنه ببردشون تو کما یهو.

نیازی به اطمینان‌خاطر دادن هکتور نبود، چرا که همون موقع موشی که ساعت‌ها پیش با معجون خواب‌آور بیهوشش کرده بودن، حالا به هوش اومده بود.

- دیدی دیدی.

البته که لینی می‌دید و البته که اونچه رو که می‌دید باور نمی‌کرد، چرا که هکتور، هکتور بود! کسی که معجون‌هاش هرگز درست از آب در نمیومدن. اما این‌بار... حتی باورش برای لینی هم سخت بود.
لینی نگاهی به هکتور می‌ندازه که سعی داشت موش رو از پاهاش جدا کنه. هکتور بالاخره تبدیل به یک معجون‌ساز واقعی شده بود. لینی برای اولین بار تو عمرش به هکتور افتخار می‌کرد. لینی پیشرفت هکتورو با چشماش دیده بود. چقدر رویایی...

- خب خوبه؛ چون من فقط می‌خوام خواب بمونن و نرسن به بازی.

فردا شب، راهروهای هاگوارتز:

- عه سلام بچه‌ها. دنبالتون می‌گشتم.

اعضای تیم کوییدیچ ریونکلاو که در حال بازگشت از تمرین بودن، با شنیدن صدای رز که با زلزله‌ای همراه بود، متعجب برمی‌گردن. پارچی در دستان رز خودنمایی می‌کرد.
- بیاین سهم نوشیدنی کره‌ایتونو براتون آوردم.
- سهممون؟

رز با حرکت سر که نه، بلکه با افزودن چندین ریشتر به زلزله‌ای که بوجود آورده بود، تایید می‌کنه.
- آره لینی اینو داد. گفت شب آخری برامون نوشیدنی آورده که ثابت کنه چقد روابطمون خوبه و بازی فردا در اوج جوانمردی قراره برگزار شه.

ریتا که همزمان هم گوشاش فعال بود و هم قلم‌پر تندنویسش، دستی به چونه‌ش می‌کشه.
- اونوقت ربطش به ما چی بود؟ هدیه رو پس آوردین؟
- نه گفت بخوریم و بدیم شما هم بخورین.

از نظر ریتا که خبرنگاری خبره و در عین حال شایعه‌پراکن بود، چیزی این وسط جور در نمیومد. اما وقتی گوشه‌ی ذهنش رو می‌تکونه و به یاد میاره که لینیو با همین پارچ در حال خروج از رختکن دیده بود، شکش برطرف می‌شه.

- مرسی.

و پارچ از دستان رز به دستان جیسون منتقل می‌شه.

دقایقی بعد تالار خصوصی ریونکلاو:

چهار عضو حقیقی تیم، روی کاناپه‌ی کنار شومینه ولو شده بودن و مشغول نوشیدن نوشیدنی‌هاشون بودن.

- به‌به عجب نوشیدنی خوشمزه‌ایه. دستت درد نکنه لینی.
- دست من درد نکنه؟ به خاطر وجود پربرکتم تشکر می‌کنی؟
- نه به خاطر تدارک دیدن این نوشیدنی می‌گم.

لینی که تقریبا تمام نوشیدنیش رو سر کشیده بود، با شنیدن این حرف، هر آنچه تو دهنش باقی‌ مونده بود به گلوش می‌پره. لینی سرفه‌کنان لیوانو روی میز می‌ذا... تقریبا می‌کوبه.
- چی؟ من؟ نکنه این...
- آره دیگه همونه که به هافل داده بودی.
- ولی اون... معجون...

قبل از اینکه حرفش کامل بشه، خواب عمیقی لینی رو در برمی‌گیره و کنار سایر اعضای تیم بیهوش روی کاناپه میفته.

در آن‌سوی قلعه، جایی که بوی خوش غذاهای آشپزخونه راهروهای اطرافش رو پر کرده بود، تیم کوییدیچ هافلپاف هم بعد از میل نمودن نوشیدنی، بیهوش کف تالارشون پخش می‌شن!

روز بعد:

- دیری ری ری رینگ! دیری ری ری رینگ!

با بلند شدن صدای زنگ که خبر از نزدیک شدن به شروع مسابقه می‌داد، اعضای تیم ریونکلاو به سختی چشماشونو باز می‌کنن. لینی که به آرومی در حال مالیدن چشماش بود، با به یاد آوردن وقایع شب گذشته ناگهان از جاش می‌پره.
- کو این ساعت؟ کو؟ ساعت چنده؟ جا موندیم از مسابقه؟

گرنت که بر اثر فریادهای لینی به مغزش فشار اومده بود، با چشمای خواب‌آلود نگاهی به ساعت می‌ندازه.
- ساعت هشته.

و به سمت ساعت می‌ره. آلارمشو قطع می‌کنه و ساعتو در آغوش می‌گیره.
- مرسی که به موقع بیدارمون کردی ساعت عزیز.

لینی نفس راحتی می‌کشه و دست نوازشی بر سر ساعت. شاید اثر معجون اونقدرها هم که باید، طولانی نبود. احتمالا هافلپاف هم در وضعیت مشابهی به سر می‌برد و نقشه‌ی لینی با شکست مواجه شده بود و قرار نبود کسی از مسابقه جا بمونه. اما به هر حال همین که خودشونم از بازی جا نمونده بودن، برای لینی یک دیهیم روونا می‌ارزید.

زمین بازی:

آسمون صاف و آفتابی بود و خورشید با بی‌رحمی تمام گرماشو نثار اهالی هاگوارتز می‌کرد. تماشاگرا همگی کلاه به سر حضور به عمل رسونده بودن و گرمای هوا، نه تنها مانع اشتیاق اونا برای تماشای بازی نمی‌شد، بلکه هیجان وصف‌ناپذیری اونارو در برگرفته بود. برای دیدن مسابقه‌ای سراسر ماجرا و دیدنی...

- و حالا اعضای دو تیم رو می‌بینیم که همزمان وارد زمین مسابقه می‌شن. اوم... در واقع اینطور بگم که اعضای دو تیم دست در دست هم، و گاها دیده می‌شه بال در برگ هم دارن به سمت دو داور حرکت می‌کنن تا سرجاهاشون قرار بگیرن و بازیو آغاز کنن.

آستوریا با رشد دادن چند برابر ناخوناش و تابوندن برق حاصل از اون به چشم بازیکنا، و مرلین با اتصال به عالم بالا و حضور به عمل رسوندن حوری‌ها، شروع بازیو اعلام می‌کنن. هر چهارده بازیکن همراه با دو داور مسابقه و توپ‌های بازی، به پهنه‌ی آسمون بی‌کران می‌پیوندن.

کوافل مستقیم به سمت جسیکا می‌ره و جسیکا در یک حرکت ساده کوافلو می‌قاپه و به آملیا پاس می‌ده. آملیا پیش از اینکه کوافلو به رز پاس بده، با دیدن جیسون که سخت در تلاش بود تا کوافلو بدست بیاره، به سمتش می‌ره.
- بفرما. برای تو.

آملیا اینو می‌گه و کوافلو تقدیم به جیسون می‌کنه. احتمالا انتظاری که دارین اینه که سایر اعضای تیم هافلپاف از این حرکت تعجب کرده و با عصبانیت سر آملیا داد بزنن! اما به نظر میاد که باید تو کاسه کوزه‌ی انتظاراتتون بزنین. چون بقیه نه تنها ناراحت نمی‌شن، بلکه بسیار هم از این حرکت استقبال می‌کنن.

اما برعکس، این تیم کوییدیچ ریونکلاوه که عصبانیت سراسر وجودشونو فرا می‌گیره. باورشون نمی‌شه که جیسون مرتکب چنین حرکت اشتباهی شده و توپ رو پذیرفته. چطور دلش اومده؟
البته که جیسون هم تحت تاثیر معجونِ "سر ریز شدن محبت"ـه و متوجه این موضوع می‌شه.
- ببخشید آملیا. قصدم این نبود. باشه برای خودتون.
- نه خواهش می‌کنم این حرفا چیه. دست منو پس نزن لطفا.

جیسون در کمال شرمندگی کوافلو می‌گیره و به توپ‌پرت‌کن پاس می‌ده. دستگاه توپ‌پرت‌کن که همراه سایر اشیای تیم، تو جمع دوستانه‌ی ریونکلاو دخالت داده نشده بود و از نعمت خوردن نوشیدنی کره‌ای محروم مونده بود، در سلامت کامل به سر می‌برد و به همین سبب به سرعت، طی پاسکاری‌ای که با کله‌ی چراغ راهنمایی رانندگی انجام می‌ده، گلی رو به ثمر می‌رسونه.

- گل، گل برای ریونکلاو! 10-0 به نفع تیم کوییدیچ ریونکلاو. حالا بلاجریو می‌بینیم که مستقیم داره به سمت پیج می‌ره و... واو! بلک با چماقش بلاجرو از دو سانتی‌متریِ بینیِ پیج دور می‌کنه. اصن محبت تو بازی می‌چکه.

گزارشگر بعد از مدتی انگشت به دهن موندن، ادامه می‌ده:
- حالا این بلاجر دور شده توسط دستمال توالت که به سرعت در حال باز شدنه، قاپیده می‌شه و یکراست به سمت ترینگ که کوافل دستشه پرتاب می‌شه... و ریتا با پرتاب قلم‌پرش به سمت بلاجر، باعث انحراف تو حرکت بلاجر می‌شه و ترینگو از حمله‌ش نجات می‌ده. جای مدافعای دو تیم عوض شده.

بعد از گذشت یک ساعت و دنبال شدن بازی به ملوترین شکل ممکن و کوافل‌هایی که اکثرا با محبت و تعارف بسیار از دروازه‌ها عبور می‌کردن و گل‌هایی که بعضا با خشم توسط دو عضو مجازی تیم به ثمر می‌رسیدن، بالاخره دوربین روی دو جستجوگر زوم می‌شه.

لینی که دوشادوش رز از نوع ویزلی در حال پرواز بود، حتی ذره‌ای تلاش برای یافتن اسنیچ نمی‌کنه. اما به نظر میومد اسنیچ که از این همه نادیده گرفته شدن کفری شده بود، به امید این که بازیکنی بگیردش، سرگردون مدام جلوی چشمای اونا رژه می‌رفت.

- گل من. به نظر میاد اسنیچ برخلاف اونچه که تصور می‌کردیم دوست داره بگیریمش.
- درست می‌گی حشرکم. بیا دست رد به سینه‌ش نزنیم. چون تو اول دیدی پس تو بگیرش.
- خواهش میکنم گل من، تا تو هستی چرا من اسنیچو بگیرم.

عقل رز دستور می‌ده که برگاشو به سمت اسنیچ دراز کنه و اونو بگیره، اما قلبش... امان از قلب و احساسش.
- چطوره با هم بگیریم؟ برگ در بال هم؟

لینی و رز، نگاهی سرشار از محبت به هم می‌ندازن و همزمان بال و برگشونو به سمت اسنیچ دراز می‌کنن. اسنیچ که انتظار نداشت حالا حالاها توجه‌ها به سمتش جلب شه، غافلگیر می‌شه و توسط بال و برگ لینی و رز، احاطه می‌شه.

- مسابقه عجیب شروع شد، عجیب ادامه پیدا کرد و در نهایت عجیب هم پایان پیدا می‌کنه.
هردو جستجوگر همزمان موفق به گرفتن اسنیچ می‌شـ... هی این دو تا چرا دعواشون شد؟

تماشاچیا که حتی از خمیازه کشیدن هم دست کشیده بودن و حوصله سر رفتگیشون از مرز گذشته بود، با شنیدن این حرف بالاخره توجهشونو به بازی می‌دوزن. تخمه‌ها و پاپ‌کورن‌ها در یک حرکت سریع تو ظرفاشون جمع می‌شن و به مقصد دهن تماشاگریا حرکت می‌کنن که حالا سخت مشغول تماشای دعوا شده بودن.

اثر معجون بالاخره پایان پیدا کرده بود و اولین چیزی که توجه لینی و رز رو به خودش جلب کرده بود، اسنیچی بود که لا به لای شاخ و برگ رز و بال‌های لینی حبس شده بود. لینی و رز که هرکدوم می‌خواستن خودشون صد و پنجاه امتیاز بازی رو بدست بیارن، حالا شروع به تیغ پرتاب کردن و نیش زدن به هم‌دیگه می‌کنن بلکه اسنیچ تنها در دست یکیشون باقی بمونه.

اما باقی اعضای تیم که همچنان اثر معجون روشون باقی مونده بود، لبخندزنان و عشق‌پراکنان(!) بابت نصف شدن امتیاز اسنیچ بین دو تیم، از جاروهاشون پیاده می‌شن و دست بر شانه‌ی هم زمین مسابقه رو ترک می‌کنن. برای اونا نتیجه اهمیتی نداشت، فقط عشق بود که از وجودشون می‌بارید.

شما هم اینارو اولویت قرار بدین و کاری به نتیجه‌ی دعوای لینی و رز و امتیازات پایانی مسابقه نداشته باشین. شبتونم بخیر.

.
.
.

-

چیزه... از پشت صحنه اشاره می‌کنن که بسه هرچی نتیجه‌ی بازیو پیچوندی.
بنابراین عرضم به حضور محترمتون که شواهد حاکی از اینه که سه عضو غیر انسان ریونکلاو که برخلاف سایر اعضای دو تیم، تحت تاثیر معجون "سر ریز شدن محبت" نبودن، به کمک تیمشون شتافته بودن و با گل‌هایی که در اوج سلامت عقلی به ثمر رسونده بودن، نتیجه رو به نفع خودشون رقم زدن و باعث برد ریونکلاو شدن... پس آیا برای اولین بار در عمر گران‌‌قدرتون به آوردن عضو مجازیِ غیر انسان ایمان نیاوردید؟

نتیجه اخلاقی نهایی: هکتور همواره هکتور باقی خواهد موند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
ارسال شده در: جمعه 20 مرداد 1396 18:48
نمایش جزئیات
آفلاین
هافلپاف Vs ریونکلاو
سوژه: معجون!


شبی از شب‌ها، گوشه‌ای از قلعه‌ی هاگوارتز:

- نترس لینی. این معجون صد در صد تضمینیه. خودت که داری می‌بینی.

لینی سرشو خم می‌کنه و به موشی که بیهوش گوشه‌ای افتاده بود و زبونش از دهنش بیرون زده بود خیره می‌شه.
- هکولی. این بیشتر شبیه مرده‌ها می‌مونه تا بیهوشا.
- نه نگاش کن. ضربان داره. زنده‌س.
- هکولی من نگرانم. نزنه ببردشون تو کما یهو.

نیازی به اطمینان‌خاطر دادن هکتور نبود، چرا که همون موقع موشی که ساعت‌ها پیش با معجون خواب‌آور بیهوشش کرده بودن، حالا به هوش اومده بود.

- دیدی دیدی.

البته که لینی می‌دید و البته که اونچه رو که می‌دید باور نمی‌کرد، چرا که هکتور، هکتور بود! کسی که معجون‌هاش هرگز درست از آب در نمیومدن. اما این‌بار... حتی باورش برای لینی هم سخت بود.
لینی نگاهی به هکتور می‌ندازه که سعی داشت موش رو از پاهاش جدا کنه. هکتور بالاخره تبدیل به یک معجون‌ساز واقعی شده بود. لینی برای اولین بار تو عمرش به هکتور افتخار می‌کرد. لینی پیشرفت هکتورو با چشماش دیده بود. چقدر رویایی...

- خب خوبه؛ چون من فقط می‌خوام خواب بمونن و نرسن به بازی.

فردا شب، راهروهای هاگوارتز:

- عه سلام بچه‌ها. دنبالتون می‌گشتم.

اعضای تیم کوییدیچ ریونکلاو که در حال بازگشت از تمرین بودن، با شنیدن صدای رز که با زلزله‌ای همراه بود، متعجب برمی‌گردن. پارچی در دستان رز خودنمایی می‌کرد.
- بیاین سهم نوشیدنی کره‌ایتونو براتون آوردم.
- سهممون؟

رز با حرکت سر که نه، بلکه با افزودن چندین ریشتر به زلزله‌ای که بوجود آورده بود، تایید می‌کنه.
- آره لینی اینو داد. گفت شب آخری برامون نوشیدنی آورده که ثابت کنه چقد روابطمون خوبه و بازی فردا در اوج جوانمردی قراره برگزار شه.

ریتا که همزمان هم گوشاش فعال بود و هم قلم‌پر تندنویسش، دستی به چونه‌ش می‌کشه.
- اونوقت ربطش به ما چی بود؟ هدیه رو پس آوردین؟
- نه گفت بخوریم و بدیم شما هم بخورین.

از نظر ریتا که خبرنگاری خبره و در عین حال شایعه‌پراکن بود، چیزی این وسط جور در نمیومد. اما وقتی گوشه‌ی ذهنش رو می‌تکونه و به یاد میاره که لینیو با همین پارچ در حال خروج از رختکن دیده بود، شکش برطرف می‌شه.

- مرسی.

و پارچ از دستان رز به دستان جیسون منتقل می‌شه.

دقایقی بعد تالار خصوصی ریونکلاو:

چهار عضو حقیقی تیم، روی کاناپه‌ی کنار شومینه ولو شده بودن و مشغول نوشیدن نوشیدنی‌هاشون بودن.

- به‌به عجب نوشیدنی خوشمزه‌ایه. دستت درد نکنه لینی.
- دست من درد نکنه؟ به خاطر وجود پربرکتم تشکر می‌کنی؟
- نه به خاطر تدارک دیدن این نوشیدنی می‌گم.

لینی که تقریبا تمام نوشیدنیش رو سر کشیده بود، با شنیدن این حرف، هر آنچه تو دهنش باقی‌ مونده بود به گلوش می‌پره. لینی سرفه‌کنان لیوانو روی میز می‌ذا... تقریبا می‌کوبه.
- چی؟ من؟ نکنه این...
- آره دیگه همونه که به هافل داده بودی.
- ولی اون... معجون...

قبل از اینکه حرفش کامل بشه، خواب عمیقی لینی رو در برمی‌گیره و کنار سایر اعضای تیم بیهوش روی کاناپه میفته.

در آن‌سوی قلعه، جایی که بوی خوش غذاهای آشپزخونه راهروهای اطرافش رو پر کرده بود، تیم کوییدیچ هافلپاف هم بعد از میل نمودن نوشیدنی، بیهوش کف تالارشون پخش می‌شن!

روز بعد:

- دیری ری ری رینگ! دیری ری ری رینگ!

با بلند شدن صدای زنگ که خبر از نزدیک شدن به شروع مسابقه می‌داد، اعضای تیم ریونکلاو به سختی چشماشونو باز می‌کنن. لینی که به آرومی در حال مالیدن چشماش بود، با به یاد آوردن وقایع شب گذشته ناگهان از جاش می‌پره.
- کو این ساعت؟ کو؟ ساعت چنده؟ جا موندیم از مسابقه؟

گرنت که بر اثر فریادهای لینی به مغزش فشار اومده بود، با چشمای خواب‌آلود نگاهی به ساعت می‌ندازه.
- ساعت هشته.

و به سمت ساعت می‌ره. آلارمشو قطع می‌کنه و ساعتو در آغوش می‌گیره.
- مرسی که به موقع بیدارمون کردی ساعت عزیز.

لینی نفس راحتی می‌کشه و دست نوازشی بر سر ساعت. شاید اثر معجون اونقدرها هم که باید، طولانی نبود. احتمالا هافلپاف هم در وضعیت مشابهی به سر می‌برد و نقشه‌ی لینی با شکست مواجه شده بود و قرار نبود کسی از مسابقه جا بمونه. اما به هر حال همین که خودشونم از بازی جا نمونده بودن، برای لینی یک دیهیم روونا می‌ارزید.

زمین بازی:

آسمون صاف و آفتابی بود و خورشید با بی‌رحمی تمام گرماشو نثار اهالی هاگوارتز می‌کرد. تماشاگرا همگی کلاه به سر حضور به عمل رسونده بودن و گرمای هوا، نه تنها مانع اشتیاق اونا برای تماشای بازی نمی‌شد، بلکه هیجان وصف‌ناپذیری اونارو در برگرفته بود. برای دیدن مسابقه‌ای سراسر ماجرا و دیدنی...

- و حالا اعضای دو تیم رو می‌بینیم که همزمان وارد زمین مسابقه می‌شن. اوم... در واقع اینطور بگم که اعضای دو تیم دست در دست هم، و گاها دیده می‌شه بال در برگ هم دارن به سمت دو داور حرکت می‌کنن تا سرجاهاشون قرار بگیرن و بازیو آغاز کنن.

آستوریا با رشد دادن چند برابر ناخوناش و تابوندن برق حاصل از اون به چشم بازیکنا، و مرلین با اتصال به عالم بالا و حضور به عمل رسوندن حوری‌ها، شروع بازیو اعلام می‌کنن. هر چهارده بازیکن همراه با دو داور مسابقه و توپ‌های بازی، به پهنه‌ی آسمون بی‌کران می‌پیوندن.

کوافل مستقیم به سمت جسیکا می‌ره و جسیکا در یک حرکت ساده کوافلو می‌قاپه و به آملیا پاس می‌ده. آملیا پیش از اینکه کوافلو به رز پاس بده، با دیدن جیسون که سخت در تلاش بود تا کوافلو بدست بیاره، به سمتش می‌ره.
- بفرما. برای تو.

آملیا اینو می‌گه و کوافلو تقدیم به جیسون می‌کنه. احتمالا انتظاری که دارین اینه که سایر اعضای تیم هافلپاف از این حرکت تعجب کرده و با عصبانیت سر آملیا داد بزنن! اما به نظر میاد که باید تو کاسه کوزه‌ی انتظاراتتون بزنین. چون بقیه نه تنها ناراحت نمی‌شن، بلکه بسیار هم از این حرکت استقبال می‌کنن.

اما برعکس، این تیم کوییدیچ ریونکلاوه که عصبانیت سراسر وجودشونو فرا می‌گیره. باورشون نمی‌شه که جیسون مرتکب چنین حرکت اشتباهی شده و توپ رو پذیرفته. چطور دلش اومده؟
البته که جیسون هم تحت تاثیر معجونِ "سر ریز شدن محبت"ـه و متوجه این موضوع می‌شه.
- ببخشید آملیا. قصدم این نبود. باشه برای خودتون.
- نه خواهش می‌کنم این حرفا چیه. دست منو پس نزن لطفا.

جیسون در کمال شرمندگی کوافلو می‌گیره و به توپ‌پرت‌کن پاس می‌ده. دستگاه توپ‌پرت‌کن که همراه سایر اشیای تیم، تو جمع دوستانه‌ی ریونکلاو دخالت داده نشده بود و از نعمت خوردن نوشیدنی کره‌ای محروم مونده بود، در سلامت کامل به سر می‌برد و به همین سبب به سرعت، طی پاسکاری‌ای که با کله‌ی چراغ راهنمایی رانندگی انجام می‌ده، گلی رو به ثمر می‌رسونه.

- گل، گل برای ریونکلاو! 10-0 به نفع تیم کوییدیچ ریونکلاو. حالا بلاجریو می‌بینیم که مستقیم داره به سمت پیج می‌ره و... واو! بلک با چماقش بلاجرو از دو سانتی‌متریِ بینیِ پیج دور می‌کنه. اصن محبت تو بازی می‌چکه.

گزارشگر بعد از مدتی انگشت به دهن موندن، ادامه می‌ده:
- حالا این بلاجر دور شده توسط دستمال توالت که به سرعت در حال باز شدنه، قاپیده می‌شه و یکراست به سمت ترینگ که کوافل دستشه پرتاب می‌شه... و ریتا با پرتاب قلم‌پرش به سمت بلاجر، باعث انحراف تو حرکت بلاجر می‌شه و ترینگو از حمله‌ش نجات می‌ده. جای مدافعای دو تیم عوض شده.

بعد از گذشت یک ساعت و دنبال شدن بازی به ملوترین شکل ممکن و کوافل‌هایی که اکثرا با محبت و تعارف بسیار از دروازه‌ها عبور می‌کردن و گل‌هایی که بعضا با خشم توسط دو عضو مجازی تیم به ثمر می‌رسیدن، بالاخره دوربین روی دو جستجوگر زوم می‌شه.

لینی که دوشادوش رز از نوع ویزلی در حال پرواز بود، حتی ذره‌ای تلاش برای یافتن اسنیچ نمی‌کنه. اما به نظر میومد اسنیچ که از این همه نادیده گرفته شدن کفری شده بود، به امید این که بازیکنی بگیردش، سرگردون مدام جلوی چشمای اونا رژه می‌رفت.

- گل من. به نظر میاد اسنیچ برخلاف اونچه که تصور می‌کردیم دوست داره بگیریمش.
- درست می‌گی حشرکم. بیا دست رد به سینه‌ش نزنیم. چون تو اول دیدی پس تو بگیرش.
- خواهش میکنم گل من، تا تو هستی چرا من اسنیچو بگیرم.

عقل رز دستور می‌ده که برگاشو به سمت اسنیچ دراز کنه و اونو بگیره، اما قلبش... امان از قلب و احساسش.
- چطوره با هم بگیریم؟ برگ در بال هم؟

لینی و رز، نگاهی سرشار از محبت به هم می‌ندازن و همزمان بال و برگشونو به سمت اسنیچ دراز می‌کنن. اسنیچ که انتظار نداشت حالا حالاها توجه‌ها به سمتش جلب شه، غافلگیر می‌شه و توسط بال و برگ لینی و رز، احاطه می‌شه.

- مسابقه عجیب شروع شد، عجیب ادامه پیدا کرد و در نهایت عجیب هم پایان پیدا می‌کنه.
هردو جستجوگر همزمان موفق به گرفتن اسنیچ می‌شـ... هی این دو تا چرا دعواشون شد؟

تماشاچیا که حتی از خمیازه کشیدن هم دست کشیده بودن و حوصله سر رفتگیشون از مرز گذشته بود، با شنیدن این حرف بالاخره توجهشونو به بازی می‌دوزن. تخمه‌ها و پاپ‌کورن‌ها در یک حرکت سریع تو ظرفاشون جمع می‌شن و به مقصد دهن تماشاگریا حرکت می‌کنن که حالا سخت مشغول تماشای دعوا شده بودن.

اثر معجون بالاخره پایان پیدا کرده بود و اولین چیزی که توجه لینی و رز رو به خودش جلب کرده بود، اسنیچی بود که لا به لای شاخ و برگ رز و بال‌های لینی حبس شده بود. لینی و رز که هرکدوم می‌خواستن خودشون صد و پنجاه امتیاز بازی رو بدست بیارن، حالا شروع به تیغ پرتاب کردن و نیش زدن به هم‌دیگه می‌کنن بلکه اسنیچ تنها در دست یکیشون باقی بمونه.

اما باقی اعضای تیم که همچنان اثر معجون روشون باقی مونده بود، لبخندزنان و عشق‌پراکنان(!) بابت نصف شدن امتیاز اسنیچ بین دو تیم، از جاروهاشون پیاده می‌شن و دست بر شانه‌ی هم زمین مسابقه رو ترک می‌کنن. برای اونا نتیجه اهمیتی نداشت، فقط عشق بود که از وجودشون می‌بارید.

شما هم اینارو اولویت قرار بدین و کاری به نتیجه‌ی دعوای لینی و رز و امتیازات پایانی مسابقه نداشته باشین. شبتونم بخیر.

.
.
.

-

چیزه... از پشت صحنه اشاره می‌کنن که بسه هرچی نتیجه‌ی بازیو پیچوندی.
بنابراین عرضم به حضور محترمتون که شواهد حاکی از اینه که سه عضو غیر انسان ریونکلاو که برخلاف سایر اعضای دو تیم، تحت تاثیر معجون "سر ریز شدن محبت" نبودن، به کمک تیمشون شتافته بودن و با گل‌هایی که در اوج سلامت عقلی به ثمر رسونده بودن، نتیجه رو به نفع خودشون رقم زدن و باعث برد ریونکلاو شدن... پس آیا برای اولین بار در عمر گران‌‌قدرتون به آوردن عضو مجازیِ غیر انسان ایمان نیاوردید؟

نتیجه اخلاقی نهایی: هکتور همواره هکتور باقی خواهد موند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
ارسال شده در: جمعه 20 مرداد 1396 18:41
نمایش جزئیات
آفلاین
هافلپاف vs ریونکلاو


سوژه:کوییدیچ بدون مرگخوارا.


هوا گرم بود. از آن گرم هايي كه تخم مرغ را مي‌پزاند و بستني ها را در نياورده، آب مي‌كرد. از همان گرم هايي كه به عذاب مرلين شهرت داشت.

اما حتي اين گرماي جهنمي هم مشكل تيّم كوييديچ هافلپاف نبود. قضيه فراتر از اين حرف ها بود.

در حالي كه رز زلر با زلزله های لرزان سعی در ساختن نسخه هاي جديدي از هم‌ تيمي هايش به وسيلة ي منوي نصفه نيمه‌ي آن يكي رز داشت، دستمال توالت و چراغ راهنمايي بلاجر ها را به اين طرف و آن طرف پاس مي‌دادند.
چرا يك كپتن نمونه بايد دست به چنين كاري بزند؟

فلش بك به همان روزصبح-سرسرای بزرگ


هافلپافی ها خوشحال وآماده، با متانت تمام صبحانه ميل مي‌كردند. در طرف دیگر سرسرا، ريونكلاوي ها هرچيز مقوي و غيرمقوي كه صرفا فقط روي ميز بود را مي‌خوردند. وقتي هم كه ميز خودشان خالي شد، از ديگر گروه ها قرض گرفتند.

در حيني كه ميز اسليترين هم كم كم خالي از غذا مي‌شد، جغدی با پروازي تسترالي، نامه ی عربده کشی را به همراه گاز معده بالای سر دامبلدور ول داد.

همگی:
جغد:
نامه:

به محض آنكه دست دامبلدور به نامه خورد، آتش گرفت و داد و هوار كرد:
-به ما دست نزن پشمك. عشقتم از ما دور كن. ما رو تام هم صدا نکن. ياران با وفايم ما رفتیم. مــــــا رفتیـــم به جایی دور .... همین.اومدیم بگیم نگران نشید.

بعد از آتش گرفتن نامه، كل سرسرا در بهت و حيرت فرو رفت.اين صداي لرد ولدمورت بود؟ جسیکا که توان هضم شنيده هایش را نداشت، گفت:
-نامه احمق! دزد تقلید کارِ گو تو ده هل! از ارباب ما دور شو!


بعد از اين سخنراني غرا ماسك گلابي‌اش را تمديد كرد و خيار ها را روي چشمانش گذاشت.

با تایید شدن حرف های نامه توسط منو داران، نيمي از مرگ خواران و مرگخواران آينده مانند دورا، به بيابان هاي تانزانيا آپارات كردند.
برخي هم به تيمارستان منتقل شدند كه نقل است اين دو گروه بعدا تيّم كوييديچ تف تشت را تشكيل دادند. بعضي از مرگخواران باقي مانده از دعوت دامبلدور برای محفلی شدن استقبال كردند كه واي بر آنان.

در این بین رودولف بي توجه به كمالات ساحرگان، با نگاه غر دار والبته اشک آلودی از سرسرا خارج شد و بعد از آن ديگر كسي او را نديد. جسيكا ماسك روي صورتش را شست و به دنبال ارباب آینده اش روانه شد.
رز و لینی دست به دامن منو شدند و از جي پي اس آن حاجت خواستند.
-بدش به من.
-نهههه مال منه!
-تویه حشره ی کوچیکی.
-تو هم یه گل رزی!
-

درمیان همین دعوا بود که نوری از آسمان نازل شد و منو را به دو نیم تقسیم کرد.
-اَه من می‌رم . بدون ارباب فتوسنتز نمی‌کنم تو آفتابم نمی‌رم!اصلا می‌رم گیاهخاک می‌شم .می‌رم فسیل می‌شم!


رز با گفتن اين جمله از سرسرا خارج شد.لینی هم که دیگر کاری از دستش بر نمی‌آمد، در زمین بازي كوييديچ نشست و به خاطرات خوبش با ارباب و مرگخواران فکر کرد.

پايان فلش بك

در وسط آن گرماي استخوان پز، جیسون بي توجه به خالی بودن زمین، بلیت هایش را برای بار صدم می‌شمرد.
آملیا سعی مي‌كرد از روی ستاره هایی که در آسمان نبودند، نتیجه بازی را بفهمد.
تماشاگران از بی حوصلگی هر از چند گاهی سر خود را بالا مي‌آوردند و بعد دوباره به چرتشان ادامه مي‌دادند. دور میکروفون گزارشگر خزه بسته بود وخودش در جزایر بلاک آفتاب مي‌گرفت و طرح غنی سازي منابع ویتامین a,d,f,g,h,j,k,... را اجرا می‌کرد.

خورشیدِ تسترال، آن بالا با نهایت قدرت اشعه های تسترال ترش را به زمین می‌فرستاد. وخامت اوضاع در حدي بود که دامبلدور وقت آرایشگاه برای کوتاه کردن ریش هایش رزرو كرد.

هنوز اندك تماشاگر خواب در وزرشگاه حضور داشت كه رز منوی نصفه ي تقريبا نابودي را با دستان لرزانش بالا برد و با لحن گرما زده اما خوشحال فریاد زد:
-آها! کردمش پیدا. کردمش بلاخره اعضای تیم دستور پیدا رو ساخت. جسیکا نظرت دورا 001 چیه آملیا؟


هركسي توي زمين بود:
خورشید:

رز كه سكوت همه را به نشانه ي موافقت با طرحش گرفته بود، دستش را روی نصفه دکمه ی سبزی فشار داد و بعد از کمی تاخیر صدا منو بلند شد:
-دستور ساخت زوپس٠٠١ فعال شد. شروع ساخت...جسیکا001 دورا001 رز 001 در 10 ثانیه دیگر.


تماشاگران که صداي سيستم عامل زوپس بیدارشان کرده بود با اشتیاق به اولين اتفاق هيجان انگيز آن روز نگاه كردند.
آملیا با نگاه پوکری به منوی نصفه که در حال ساخت اعضای تیم بود نگاه کرد و گفت:
- واقعا داری کپیاشونو می آری؟اصلا بلدن بازی کنن؟

-باشه 001 رودولف بلد ابراز اگه کنه علاقه، 001 و جسیکا قطعا کوییدیچ 001 هم دورا بلدن کنن بازی و 001 هم رز بلده بگیره زرین گوی رو.

آملیا که چيزي نفهميده بود، تلسكوپش را برداشت و از ستاره ها پرسيد.
- ستاره ها مي‌گن اين بازي مساوي مي‌شه!

همان موقع-وُلدستان

جسیکا با ناراحتی در تمام خانه ها را به امید پیدا کردن اربابش می‌زد و سراغ می‌گرفت!
می‌دانست که آن روز مسابقه کوییدیچ دارند و هچنین می‌دانست که بدون ارباب قادر به زندگی نیست. پس يعني قادر به كوييديچ بازي كردن هم نيست.

پیدا کردن ارباب در روستای وُلدستان که همه مردمانش ولدمورت شكل بودند، كاري سخت و تقريبا غير ممكن بود. اما جسيكاي هافلپافي پشتكار بالايي داشت و به همين سادگي ها دست نمي كشيد.

بعد از گشتن تمام کوچه ها و حرف زدن با تمام وُلد ها درست در کوچه آخر که نامش وُلدی بود ،جسیکا فردي را يافت که شباهتش با ارباب بسیار زیاد بود. حالا بايد او را امتحان مي كرد:
-بگو من!
-مـــــــــــا.
-هار هار هار پیداتون کردیم ارباب!

ولدمورت که قصد داشت شناخته نشود، عینک آفتابی اش را به چشمانش زد و خودش را ناشناس جلوه داد. اما بعد از مدتی دریافت که مقاومت بی فایده است.
-تو توي روستای ما چیکار داری؟ سیریش!مگه نگفتیم بشین یه گوشه تا ببینیمت؟


جسیکا با سرعت بالایی گوشی مشنگی اش را در آورد تا از لبخند ارباب عکس بگیرد و لبخندشان را با تمام جهان به اشتراک بگذارد.
- ارباب بگين پشمك!
- ما نمي گيم پشمك.
- ارباب ببينید لبخند خودتونو!
-

زمين بازي

بازی شروع شده بود و جسیکا001 و دورا 001 با نهایت خلاقیت بازی می‌کردند و امتیاز هافلپاف را بالا می‌کشیدند.
تا آن لحظه 12 گل زده و با پاسکاری زیبایشان ملت خسته‌ای که تا همین چند لحظه پیش چرت می‌زدند را به هیجان آورده بودند.
خفنيت و شگفت انگيزيت آنها، رز و آملیا را در فکر تعویض همیشگی‌شان با جسیکا و دورا‌ی اصلی انداخت.

تقریبا در میانه بازی بودند، امتیاز هافلپاف بالا بود و مدافعان ریونکلاویی با نهایت " اول مغز بودن و بعد دست و پا در آوردن " هم، نمی‌توانستند جلوی هافلپاف را بگیرند.

- لاكرتيا و دورا رو مي‌بينين كه چه قدر قشنگ مهاجمشون رو پوشش مي‌دن تا جسيكا توپ رو توي دروازه كنه.
همكاري بين هافليا واقعا مثال زدنيه. سوزان به چه زيبايي سرخگون جيسون رو مي‌گيره و نمي‌ذاره ريون گل بزنه.

هافلپافي‌ها در بهترين بازيشان قرار داشتند. به راحتي گل مي‌زدند، پاس مي‌دادند و اصلا گل نمي‌خوردند.

وقتي كه ديگر هافلپاف در يك قدمي برد و رز001 در یک اینچی گوی زرین بود، نوري دوباره فضای ورزشگاه را روشن كرد. صدايي جايگزين صداي گزارشگر شد:
-مرگخواران عزیز و محفلیون بوق! به سخنان ما گوش فرا دهید.
ما لرد هستیم بله.پشمك فاصله بگير! اهم، از آنجایی که ما تام نیستیم پشمک و اربابیم و البته خفنیم و از آنجایی که در وُلدستان به ما خوش می گذرد و فقط برای اینکه آن پشمک متحرک را ضایع کنیم فرمان می‌دهیم این بازی رو مساویش کنین بره!

در همین هنگام سایه هایی درمیان روشنایی از دوردست ها پدیدار شدند و دو نفر از آنها با آوادایی دخل جسیکا و دورا001 را آوردند.گوی زرین هم که از این حرکتشان ترسیده بود به سرعت خود را در دستان رز 001 جا داد.

داور و همه ي دست اندر كاران كوييديچ كه مرگخوار بودند، با صادر شدن حكم جهادشان از سمّت اربابشان، ديگر عالم هم نمي توانست جوابشان را بدهد و بازي را با نتيجه ي دويست و سي به هيچ مساوي كردند.

تيّم فراري ها تيمارستان شلمرود تانزانيا به همراه باقي مرگخواراني كه غيب شده بودند، از ناكجا آباد ظاهر شدند و زمين را تسخير كردند تا براي بازي با كهنه سواران كيو سي آماده شوند.

ليني و رز با چسب همه كاره‌ي كرم فلوبر، منو را بهم چسباندند. رورولف با شكل و شمايل جديدي از افق بازگشت ولي وينكي همچنان در امين آباد ماند.

و این‌گونه شد که برای بار دیگر و با اذن ارباب، پشمک و محفلیانش، متشکل از ویزلی های بسیاری، ضایع، و خفنیت ارباب ،بار دیگر برای جهانیان چه مشنگ و چه غیر مشنگ از جمله پسری که زنده ماند و آیندگان و حتی گذشتگان ثابت شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هافلپاف ایز خفن!
شیپور خواب رودولف دست منه!
صبحا زود بیدار شید شبا هم زود بخوابید!
مراقب تلسکوپ آملیا باشید!اصلا حوصله نداره!
ارباب
بعله!و باز هم بعله...
در پناه هلگا باشید.
همین...
تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
ارسال شده در: جمعه 20 مرداد 1396 18:34
نمایش جزئیات
آفلاین
ریونکلاو Vs هافلپاف

سوژه: معجون


-آرسی، میگم مطمئنی این درست کار میکنه دیگه؟

آرسینوس دستی به کراواتش کشید و گفت:
-آره بابا! از من معجون گرفتی، از هک که نگرفتی.

فلش بک

اعضای حقیقی تیم کوییدیچ ریونکلاو در تالار اصلی دور یکدیگر جمع شده بودند و خمیازه کشان منتظر ورود کاپیتان تیمشان بودند.
جیسون داشت با کوله پشتی اش، درباره ی سفری که قول داده بود بعد از این بازی با هم بروند، صحبت می کرد. گرنت در حالی که سعی می کرد در دورترین نقطه ی ممکن نسبت به ریتا باشد، عینکش را پاک می کرد. ریتا هم بی توجه به دور و برش، مشغول مرتب کردن موهایش بود و هر از گاهی، با قلم پری که بی وقفه می نوشت صحبت می کرد.

پیکسی وارنر، معترض به باخت بازی قبل، با عصبانیت وارد تالار شد و در را پشت سرش محکم به هم کوبید؛ اما به خاطر جثه ی کوچکش کسی متوجه میزان به هم کوبیدگی در نشد.
-اهم!

گرنت که روبروی در نشسته بود، زودتر از همه توجه اش به لینی جلب شد.
-اِ بچه ها، کاپیتان!

لینی، خوشحال از اینکه بالاخره کسی متوجه حضورش شده، لبخند زنان پاسخ داد:
-بله گرنت. اما من مجازاً کاپیتانم، کاپیتان اصلی ریتاس!

که این حرفش باعث شد با چشم غره ی ریتا مواجه شود.

-خب... نتیجه چی شد؟
-هنوز هیچی معلوم نیست، فقط میدونم بازی بعد رو هر طور شده باید ببریم.
-میشه لطف کنی بگی چطوری؟ ما بازی قبل هم قرار بود ببریم، اما می بینی که...

لینی که از شدت خستگی سرگیجه گرفته بود، چرخ خوران روی کاناپه افتاد.
-نمیدونم. نمیدونم! اما یه طوری... یه طوری باید ببریم.
-دوپینگ!

جیسون سری به نشانه ی تایید به سمت کوله اش تکان داد، سپس از جایش بلند شد و ادامه داد:
-من تو این سفرهایی که میرم، دیدم که ورزشکارهای ماگل وقتی میخوان یه مسابقه رو حتما ببرن، دوپینگ میکنن.
-یعنی میگی از چیزای ماگلی استفاده کنیم؟ هرگز!
- نه خب، میتونیم از یه نفر بخوایم برامون معجون قدرتی، سرعتی، چیزی درست کنه.

گرنت که خودش را عقل کل جمع می دانست، با خوشحالی فریاد زد:
-هک!
-نه! هکولی نه! آخرین باری که به زور معجون ریخت تو حلقم شده بودم مگس، تا دو روز نمیتونستم حرف بزنم.
-پس کی؟
-خب معلومه، آرسی!

پایان فلش بک

-بچه ها بچه ها، معجون آوردم براتون!
-معجون چی؟ معجون چی؟
-چقدر خزید شماها. معجون دوپینگ دیگه!
بچه ها، به جز ریتا:
ریتا:

اعضای تیم کوییدیچ ریونکلاو دور پارچ کوچکی که چندین برابر هیکل لینی وارنر بود، جمع شده بودند و از توانایی های لینی در شگفت بودند. مایع قهوه ای رنگ داخل پارچ به طرز وحشتناکی می جوشید.

-انصافا اینو چطور آوردی تا اینجا؟
-هیچوقت یه پیکسی رو دست کم نگیر.
-میگم... ولی حس نمیکنین یه خرده زیادی داره میجوشه؟ نترکیم یهو؟ رنگشم که افتضاحه.
-نه بابا... اینو آرسی درست کرده ها! رنگش فقط نمیدونم چرا این طور شد، قرمز بود اولش.

هر کدام کمی از معجون را سر کشیدند.

-به امید پیروزی ریون.
-به امید پیروزی ریون!

فلش بک

اعضای تیم اسلیترین که با گریفیندور مسابقه داشتند، تصمیم گرفته بودند بچه های تیم مقابل را تعقیب کنند تا سر از کارشان درآورند.
هکتور که کاپیتان تیم بود و اصولا باید کاپیتان تیم مقابل یعنی مون را تعقیب می کرد، بعد از چند ساعت خسته شده و دست از تعقیب مون برداشته بود. دیوانه ساز بودن مون باعث می شد بتواند با سرعت زیادی به اطراف حرکت کند و طبعا هکتور از او جا می ماند.

-چه گرفتاری شدیما! کی تا حالا یه دیوانه سازو تعقیب کرده آخه؟ باباشم فک کنم هوهو خان بوده... یه کلمه درست حسابی حرف نمیزنه که، همه اش هوهو میکنه!

هکتور که معتقد بود نبوغ و استعدادش از مرحوم روونا نیز بیشتر است و همیشه در حقش اجحاف شده، با خودش نقشه ی دیگری کشید.
-فهمیدم! سینوس رو تعقیب می کنم! هر کاری هم که بخوان بکنن، معجون سازشون باید براشون بکنه دیگه. معجون ساز در برابر معجون ساز!

و با این فکر به طرف تالار گریفیندور به راه افتاد.

قبل از این که هکتور به تابلوی بانوی چاق برسد، آرسینوس را دید که سوت زنان و در حالی کراواتش را مرتب می کرد، از جایی که چند لحظه ی پیش تابلو قرار داشت بیرون آمد و به طرف بیرون قلعه به راه افتاد.
-آها! گیرت انداختم سینوس خان!

به علت ویبره ی بیش از حد هکتور در این لحظه، شکافی در وسط زمین ایجاد شد.
ضمیر ناخودآگاه هکتور در این لحظه با او درگیری پیدا کرد.
-ویبره نرو هکتور! ویبره نرو. داره میره زمین کوییدیچ فکر کنم... ها؟ سینوس و لینی؟ یعنی سینوس با لینی چی کار داره؟! آو... حتما چون لینی مدیر هاگوارتزه، قراره برنده شون بکنه.

هکتور گوش هایش را تیز کرد تا صدای آن دو را بهتر بشنود.

-ببین آرسی، فقط هکولی نفهمه که داری برامون معجون درست می کنی. نمیخوام هیچ مشکلی پیش بیاد.
-باشه، خیالت راحت.

هکتور که به نبوغش اطمینان پیدا کرده بود، با خودش فکر کرد:
-معجون؟ سینوس معجون "گریف برنده کن" میخواد بده لینی؟ باید معجون "اسلی برنده کن" بریزم توش!

پایان فلش بک

روز بعد، زمین مسابقه:

-با نام و یاد هرکی دوست دارید! همونطور که میدونید، دیدار امروز که بین دو تیم ریون و هافله، دیدار بسیار حساسیه. ریونکلاو در بازی قبلی خودش تقریبا باخت، اما این چیزی از ارزش های روونا کم نمیکنه! خب، حالا بازیکنان دو تیم رو می بینیم که در حال وارد شدن به زمین هستن. بازیکنای اصلی ریون چرا سبزن؟

لینی وارنر، ریتا اسکیتر، جیسون ساموئلز و گرنت پیج نه تنها ردای آبی تیم شان را نپوشیده بودند، که حتی چهره هایشان نیز سبز بود. به نظر می رسید دستگاه توپ پرت کن، چراغ راهنمایی و دستمال توالت تنها بازیکنان نرمال ریونکلاو در آن لحظه بودند.

-خب، ولش کنید! تیم ریون همیشه عجیب غریب بوده، با اون چراغ راهنمایی و دستمال توالتشون! فقط اینم بگم که تو این بازی، ریتا اسکیتر به جای لیسا تورپین در تیم ریون حضور داره. بله... گرینگرس و مرلین در سوت خودشون میدمن، و این یعنی بازی قطعا آغاز شده.

چهار بازیکن اصلی ریونکلاو که قبل از اتفاقات پیش آمده، فارغ از بال ها و شاخک هایشان بازیکنان نرمالی محسوب می شدند، گویی که در این دنیا حضور نداشته باشند، هیچ تکانی از سر جایشان نخوردند.
جسیکا کوافل را به رز زلر پاس داد و رز، توپ را به سمت دروازه ی ریونکلاو پرتاب کرد.

-ای داد بیداد! چرا گرنت هیچ تکونی از جاش نمیخوره؟ دستمال توالت که انگار تا بی نهایت باز شده، سعی میکنه جلوی کوافل رو بگیره، اما پاره میشه و تلاشش ناکام میمونه. کوافل مستقیم داره به سمت گرنت میره. به نظر میرسه که تا لحظاتی دیگه یک گرنت دماغ شکسته داشته باشیم. صبر کنید ببینم... گرنت پیج... کوافل رو... خورد؟

گرنت کوافل را در دست راست خود گرفته بود و در حالی که گاز محکمی به آن می زد، فریاد کشید:
-آتونگا!

چهار عضو غیر نرمال تیم ریونکلاو، که تا چند لحظه پیش به سان مجسمه هایی رنگ شده سر جای خودشان ایستاده بودند، نعره زنان شروع به حرکت به دنبال بازیکنان هافلپاف کردند.
بلاجری که تا چند لحظه ی قبل و بر اثر ضربه ی دورا ویلیامز به سرعت به جیسون ساموئلز نزدیک می شد، جیغ کشان به سمت دورا برگشت و به گونه ی او برخورد کرد، که باعث شد دورا تعادل خود را از دست بدهد.

-نمیدونم چرا هروقت تیم ریون بازی داره این اتفاقات عجیب غریب باید پیش بیاد؟ در هر حال... مرلین کوافل جدید رو رها میکنه و بازی، به سطح جدیدی از وحشی گری آپگِرِید میشه. بازیکنان ریون گویا قصد دارند اعضای تیم هافل رو ببلعن. یه لحظه صبر کنید... این چیه جلو صورت من داره رژه میره؟

گزارشگر چشمانش را تنگ کرد تا آن جسم را بهتر ببیند.
-هیچی... قلم پر ریتا اسکیتره که بی وقفه داره مینویسه.

آملیا فیتلوورت کوافل را به جسیکا پاس داد تا گل بزند و تیم هافلپاف را از نتیجه ی مساوی نجات دهد، اما کوافل جدید که کوافل نیم خورده ی قبلی را در دستان گرنت دیده بود، از دست جسیکا جدا نمی شد.

-مثل اینکه کوافل قصد نداره از دست جسیکا جداشه و برای هافل گلی رو به ثمر برسونه. حق هم داره البته، من هم داداشمو جلو چشمم خورده بودن نمیرفتم گل بزنم خب! جنگ بین کوافل و ترینگ تمومی نداره انگار. هی... اون جا چه اتفاقی داره میفته؟!

ریتا اسکیتر مستقیم به سمت جسیکا در حال حرکت بود.

-کوافل خودشو محکم به سر جسیکا میکوبونه. این رفتارا واقعا از یه کوافل بعیده! جسیکا با سرعت زیادی در حال سقوط به سمت زمینه... و فکر کنم شانس آورد واقعا! دقیقا یه لحظه بعد از اینکه جسیکا بیهوش شد و شروع به سقوط کرد، ریتا به اون نقطه رسید و به نظرم میخواست جسیکا رو گاز بگیره، که موفق نشد و هوا رو گاز گرفت.

هوا که دردش گرفته بود خواست به حرکت غیر حرفه ای ریتا اعتراضی بکند، اما با دیدن قیافه ی او پشیمان شد.
ریتا که چیزی نصیبش نشده بود، به سمت مهاجم بعدی حرکت کرد.

-کوافل مستقیم داره میره به سمت دروازه ی هافل. دستمال کاغذی جلوی چشمای سوزان رو میگیره... و بله، ده بر صفر به نفع ریون. کوافل هم کوافل های قدیم! ریتا اسکیتر هم به نظر میرسه که حتما میخواد با خوردن مهاجمای هافل دلی از عزا دربیاره، با دهن باز داره به سمت دو مهاجم باقی مونده پرواز میکنه. فکر میکنم نگاه رز ویزلی به جای خاصی دوخته شده. به نظر میرسه که بالاخره اسنیچ رو دیده، اما وارنر هم داره گلدون به گلدون دنبالش میکنه و چیزی نمونده که بهش برسه.

رز ویزلی یکی از شاخه هایش را دراز کرد تا اسنیچ را بگیرد و از دست بازیکنان وحشی ریونکلاو خلاص شود، اما چراغ راهنمایی سر راهش قرمز شد.

-تو دیگه از کجا پیدات شد چراغ بوقی؟ برو اونور.

رز چند تیغ به سمت چراغ پرت کرد و سعی کرد از آن عبور کند، اما دستگاه توپ پرت کن به کمک یار غارش شتافت و با توپ هایش، رز را هدف قرار داد.
لینی وارنر که چیزی از اسنیچ و بلاجر و کوافل به یاد نداشت، همچنان سعی می کرد رز را نیش بزند و رز مجبور بود بین گزیده شدن و ضربه مغزی شدن با توپ، یکی را برگزیند.

-لعنت به تیم مزخرفتون! من رفتم!

رز به صورت زیگزاگ شروع به حرکت کرد تا از دست هر ریونکلاوی احتمالی در امان بماند.
به محض عبور رز از چراغ قرمز، چراغ برایش قبض جریمه ای صادر کرد که در آن غرب وحشی، آرام و بی سر و صدا به طرف زمین سقوط کرد.

اسنیچ که از آن همه وحشی بازی به ستوه آمده بود، برای خودش آرام در گوشه ای منتظر بود رز او را بگیرد و بازی به اتمام برسد.
رز ویزلی یکی از شاخه هایش را دراز کرد تا اسنیچ را بگیرد و بالاخره از دست بازیکنان وحشی ریونکلاو خلاص شود. اسنیچ بی هیچ تکاپویی در برگ های رز قرار گرفت.

-بله! رز ویزلی بالاخره بعد از اون همه مشقت تونست اسنیچ رو تو برگاش بگیره و نتیجه، صد و پنجـ... صبر کنید! لینی وارنر اسنیچ و برگای رز رو با هم نیش زد! اسنیچ دیگه تو برگای رز نیست، تو نیش وارنره! و این یعنی، بازی صد و شصت به صفر به نفع ریونکلاو تموم میشه. شماها که از اول بازی زیر نیمکتاتون پناه گرفته بودید، ولی من اینجا امنیت جانی ندارم. خدافظ، من رفتم! شمام برید خونه هاتون دیگه!

گزارشگر که در تمام این مدت جیغ جیغ کنان بازی را گزارش می کرد، با گفتن جمله ی آخر به طرف قلعه دوید و تماشاگران نیز، فریاد زنان او را همراهی کردند.

-آتونگا!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

Only Raven
پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
ارسال شده در: جمعه 20 مرداد 1396 17:03
نمایش جزئیات
آفلاین

اسليترين

vs

گريفندور


سوژه: ذهن خوانى




-نه! نــــــه! من بازى نميكنم!

ششمين روز متوالى بود كه ملت اسليترينى، با صداى جيغ هاى آستوريا از خواب ميپريدن.

-نه...! من تا وقتى اون توى تيمه، عمرا اگه بازى كنم!

خب...نيازى نبود كه كسى، براى فهميدن اينكه "اون" چه كسي...يا بهتر بگم...چه چيزيه، از تختخوابش خارج بشه.
همه ميدونستن كه آستوريا، با حضور ناخن گير توى تركيب بندى تيم مشكل داره.
و خب...باز هم ميدونستن كه تا چند دقيقه ى ديگه، در خوابگاه آستوريا به هم كوبيده ميشه. پس بالشت هاشون رو روي سرشون گذاشتن و...

شترق!

ساعتى بعد

گويل، با حواس پرتى معمولش، مشغول چرخيدن توى سالن عمومى تالار بود كه...

-آخ...مگه كورى؟

گويل برخوردش با شخصى رو متوجه شد، اما كسى رو نميديد.
-بانز تويى؟!

قبل از اينكه اون موفق به درك مذكر بودن بانز و مؤنث بودن صدا بشه، يك عدد هكتور، خودش رو روى فضاى خالى روبه روى گويل پرت كرد.
-گرفتمت!

ثانيه اى بعد، با باطل شدن افسون دلسردى، آستوريا نمايان شد.
-پاشو تسترررال كوهى...پاشو هكتور تا ناخونيت نكردم!

هكتور به طرز خطرناكى، دل و جرئت پيدا كرده بود. پس بدون اينكه از جاش تكون بخوره، شيشه معجونى رو روبه روى صورت آستوريا تكون داد.
-آستوريا...يا شركت ميكنى، يا اين معجون رو ميريزم روت. نميدونم چيه...هرچى داشتم رو قاطي كردم و شد اين...حالا خوددانى!

-شركت نميكنـــــــم!

آستوريا اين جمله رو فرياد كشيد و هكتور رو به سمت ديوار پرت كرد...
هكتور به سمت ديوار...نه، بلكه صاف به سمت كراب پرتاب شد و به دليل خاصيت كشسانى شكم كراب، كمونه كرد و به سمت آستوريا برگشت.
آستوريا با ديدن هكتور و شيشه معجونى كه به سمتش پرواز ميكردن، دو پا به طور مادرزادى داشت، دو پاى ديگه هم از غيب ظاهر كرد و...الفرار!
درست در لحظه ى آخر، هكتور با برخورد به اسكورپيوس متوقف شد...ولى در اثر شدت ضربه، شيشه معجون از دستش جدا شد و صاف...به سمت آستوريا پرواز كرد!

روز مسابقه، رختكن تيم اسليترين

-خب...خب! ميبينم كه همه حاضريد. پس...جودى! دستت تو جيب من چيكار ميكنه؟!

جودى با لبخندى، چروك روى رداى هكتور رو صاف كرد.
-ام...چيزه...ميدونى...جاروم رو گم كردم...ميخواستم ببينم اون توئه يا نه!

با وارد شدن آستوريا، هكتور از خير جواب دندون شكنش گذشت.

-ايش...اومد...فكر كرده نوبرش رو آورده...هميشه هم كه ديرتر از بقيه...

آستوريا چشم غره اى به دوريا رفت.
-با منى دوريا؟!

دوريا با ترس، به اطرافش نگاه كرد.
-من؟!...نه...! من كه چيزى نگفتم.

-بشين آستوريا كه ديره....بشين كه به حق ريش نداشته ارباب، از رو جارو بيوفتى زمين و بتركى!
-من بتركم؟!

هكتور به وضوح جا خورد.
-من...من فقط بهش فكر كردم...تو چطورى...؟!

دقايقى بعد، زمين بازى

-تماشاچيان عزيز...همونطور كه ميبينيد، شير هاى گريفندور دارن از رختكن خارج و وارد زمين بازى ميشن. سرد شدن غير عادى هوا، نشون از اومدن كاپيتان تيم داره. و بله...مدافع هاى تيم، مون و ترامپ رو ميبينيد كه جلوتر از بقيه وارد شدن. پشت سرشون، آنجليناى جذاب...اوه...يعنى آنجلينا جانسون، كتى بل و...پناه بر تنبون مرلين! اون خفاش چيه؟!

لينى در نقش مديريت مدرسه، وارد صحنه شد.
-خفاش نيست! بتمنه...بتمن، آقا! لااقل قبل مسابقه يه نگاه به ليست اعضا ميكردى!

گزارشگر تف هاى حاصل از فرياد هاى لينى رو از روى صورتش پاك كرد.
-باااشه خانم مدير! چرا عصبانى ميشيد؟! بله...همونطور كه خانم مدير گفتن، نفر سوم مهاجمين، بتمنه! و بالاخره...جستجوگر تيم، جيمز پاتر، در حالى كه با يك دستش كلاه گروهبندى و با دست ديگرش جاروش رو حمل ميكنه، وارد زمين ميشه! خب...با وارد شدن اعضاى گريفندور، بايد منتظر تيم اسليترين باشيـ...و بله...كاپيتان تيم اسليترين، دوان دوان وارد زمين ميشه و پشت سرش، آستوريا گرينگرس، مهاجم تيم...پناه بر مرلين...با جاروش داره دنبال هكتور ميدوئه!

آستوريا جيغ زنان، با جارو دنبال هكتور ميدويد و هر وقت دستش ميرسيد، با جارو به سر و كمر هكتور ضربه ميزد.
-وايسا تسترال! كجا فرار ميكنى؟! وايسا ميخوام بكشمت. وايسا هكتور...

لحظه اى بعد، داوراى مسابقه، يعنى رز و لاديسلاو وارد عمل شدن و سعى كردن آستوريا رو آروم كنن.
-آستوريا آ! خويشتنت را بدار و نفسى عميق پيشه كن!

-خب...با آروم شدن مهاجم عصبى تيم اسليترين، بقيه ى اعضا از رختكن خارج ميشن. جودى جك نايف و وزغ پرنده رو ميبينيم و پشت سرشون، دوريا بلك در حالى كه بطرى آب دستشه، خارج ميشه. بله...افعى هاى اسليترين هم حاضر شدن. فقط خبرى از ناخون گير نيست!

هكتور با شنيدن صداى گزارشگر، از تو جيب رداش، ناخن گير رو در مياره، بازش ميكنه با طلسمى، ابعادش رو بزرگ ميكنه. حالا ناخن گير، ميتونست بدون نياز به پرواز، روى پايه هاش راه بره.
با بزرگ شدن ناخن گير، آستوريا به طور غير ارادى، فاصله اش رو با اون بيشتر كرد.

-خب...كاپيتان هاى دو تيم، مون و هكتور دگورث گرنجر با هم دست ميدن و...و...مون به شدت داره ميلرزه... هنوزم ميلرزه...مثل اينكه جلوى لرزش دگورث گرنجر كم آورده...سعى ميكنه دستش رو جدا كنه، دستش رو ميكشه و در حالى كه به شدت ويبره ميره، به عقب پرتاب ميشه!

اعضاى تيم گريفندور به سرعت جلو ميرن و مون رو از روى زمين بلند ميكنن.
بالاخره با سوت داور ها، بازى شروع ميشه.

-نه بازيكن رو ميبينيد كه سوار بر جارو، به پرواز درومدن و پنج بازيكن ديگه، به روش خاص خودشون پرواز ميكنن. در واقع ناخون گير و كلاه گروهبندى كه اصلا پرواز نميكنن، بلكه روي زمين ميدوئن! مون، احتياجى به جارو نداره و وزغ، بال داره. آب هم كه مدام در حال چگالش و تقطيره، تا چگاليش رو كنترل كنه و تو همين ارتفاع بمونه. خب...بريم سراغ بازى! كوافل در دست گريفندوره، جانسون ميخواد به كتى بل پاس بده، توپ رو ميبره بالا و اوه... چه حقه اى! بتمن از بالا كوافل رو ميگيره...ولى انگار گرينگرس از حقشون با خبر بوده. چون اصلا سمت كتى بل نرفت و سينه به سينه ى بتمن ايستاد. ناخون هاش رو نشون ميده و بدون درگيرى، كوافل رو از بتمن ميگيره!

آستورياى كوافل به دست، به سمت حلقه هاى دروازه ى گريفندور ميره. و با خوندن ذهن مدافعين، به راحتى راهش رو از ميون بلاجر ها باز ميكنه.

-اه پاس بده ديگه...نگاش كنـــ...

جودى تو ذهنش، قصد فحش دادن داشت، كه با به يادآورى قدرت ذهن خوانى آستوريا، كه هنوز نميدونستن حاصل از معجون هكتوره، يا ضربه اى كه به سرش خورده، منصرف شد.

-گرينگرس داره پيش ميره. به دروازه نزديك ميشه و...گل! ده، هيچ به نفع اسليترين. گرينگرس به خوبى مسير دروازه بان رو حدس زد و موفق به زدن گل شد. بار ديگه كوافل در دست گريفندوره. بتمن داره پيش ميره. ناخون گير سد راهش ميشه و بتمن با برخورد به اون، متوقف ميشه. گرينگرس با فرياد داره چيزي رو به اعضاى تيمش گوشزد ميكنه. جك نايف كوافل رو گرفته و به سمت دروازه ميره.

-جودى... پاس بده به دوريا. ترامپ ميخواد بزنتت!

جودى كاملا به موقع عكس العمل نشون ميده و دقيقا لحظه اى كه كوافل رو به سمت دوريا شوت ميكنه، مورد اصابت بلاجر قرار ميگيره.

-كتى بل كاملا به موقع سر راه كوافل قرار ميگيره و حالا، توپ به دست جلو ميره...فقط چند متر با دگورث گرنجر و دروازه اش فاصله داره. بار ديگه گرينگرس داره فرياد ميكشه و به حلقه ى سمت چپ اشاره ميكنه. ولى حدسش اشتباهه. چون بل دقيقا حلقه ى وسط رو نشونه رفته. فكر ميكنم دگورث گرنجر هم همين فكر رو ميكنه چون...اوه، پناه به ريش مرلين! بل تو يه حركت عالى، توپ رو به حلقه سمت چپ پرتاب كرد و گل به نفع گريفندور!

لحظه اى بعد، هكتور از دست طلسم ها و نفرين هايي كه آستوريا بي وقفه به سمتش ميفرستاد، با سرعت، به سمت ناخون گير فرار كرد و پشتش قايم شد.
همين موضوع، باعث به ثمر رسيدن گل دوم گريفندور شد.

-...و بله! گريفندور گل دوم رو هم ميزنه و نتيجه، بيست، ده به نفع گريفندور. مهاجم هاى اسليتريني ها دارن به سمت دروازه ى كلاه گروهبندى ميرن... دوريا به جودى پاس ميده. جودى دنبال كسى ميگرده. احتمالا دنبال افعى مهاجم عصبى ميگرده كه چند متر بالاتر، ايستاده و جيغ ميكشه.

آستوريا بى توجه به گزارشگر، فقط به سمت آب جيغ ميكشيد.
لحظه اى بعد، آب خودش رو بخار كرد و با سرعت به سمتى كه آستوريا نشون ميداد، پرواز كرد. همون لحظه، جيمز پاتر هم متوجه اشاره آستوريا و به دنبالش، گوى زرين ميشه.

-اوه...جستجوگر ها به سرعت دارن به سمت گوي زرين پرواز ميكنن. مدافع اسليترين، يعنى وزغ بالدار رو ميبينيم كه روي سر جيمز پاتر نشسته و با كشيدن زبون درازش روى صورت جيمز، قصد متوقف كردنش رو داره. آب كه ديگه بخار شده، نزديك تره. مدافع هاى گريفندور نميدونن چجورى بايد اونو متوقف كنن. من فقط برام سواله كه اون چجورى ميخواد گوي زرين رو بگيره!

لحظه اى بعد، بخار آب دور گوى زرين رو گرفت و يخ بست.

-و بــــــله! افعى هاى اسليترين با نتيجه ى صد و شصت بر بيست، بازي رو بردن!

ساعتى بعد، تالار اسليترين

تالار، به خاطر سردرد شديد آستوريا، تو سكوت مطلق فرو رفته بود كه...

-نه جودى، اونى كه تو جيب گويل داره برق ميزنه، طلا نيست. فكر نكن جودى. فكــر نكن!

با ورود هكتور، آستوريا به سمتش پريد.
-بگو كه پيدا كردى.

قبل از اينكه هكتور جوابى بده، آستوريا ذهنش رو خوند. اون هيچ چاره اى پيدا نكرده بود!
پس جام كوييديچى كه ساعتى پيش برده بودن رو برداشت و به سمت هكتور رفت.
-يعنى چى كه نه؟! ها؟! يعنى من تا آخر عمرم بايد ذهن همه رو بخونم؟!

هكتور قدم به قدم عقب ميرفت. جام كوييديچ، به نظر سنگين ميومد.
-كجا دارى عقب عقبى ميرى؟! وايسا...كاريت ندارم كه. فقط اين جام رو ميخوام بكنم تو حلقت. وايسا گفتم...!

متاسفانه هكتور موفق به فرار نشد و با برخورد جام به مغز سرش، به ديار باقى شتافت!








افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آستوریا گرینگرس در 1396/5/20 17:11:03
ویرایش شده توسط آستوریا گرینگرس در 1396/5/20 23:29:08
پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
ارسال شده در: جمعه 20 مرداد 1396 16:06
نمایش جزئیات
آفلاین
اسلیترین

VS

گریفیندور


سوژه:ذهن خوانی


- مرلین !

نصف شب آرام اسلیترین با صدای جیغ درهم شکست.
-مرلین!

تقریبا همه ی اسلیترینی ها از خواب بیدار شده بودند و به دنبال منبع این جیغ های پشت سر هم می گشتند که ناگهان در خوابگاه هکتور به شدت باز شد.
در حالی که جیغ "مرلین" به "هکتور" تغییر پیدا می کرد، دختری با موهای بلند و پریشان به سمت هکتور هجوم برد.
- هکتور!

دختر اولین پاتیلی که کنار تخت هکتور بود را سریع برداشت تا محتویات آن را روی هکتور خالی کند.
- بلند شو! الان مسابقه تموم میشه! هنوز یه دونه گل هم‌نزدیم!

هکتور از شدت ترس داشت جان را به مرلین تسلیم می کرد. معجونی که این همه برایش‌ زحمت کشیده بود، داشت از دست می رفت.

-پاشو بهت میگم!
-چه خبرته دوریا؟ دیوونه شدی؟

آستوریا با خشم وارد شد و با ناخن هایش موهای دوریا را برید. به همین سرعت، به همین سادگی! شاید تنها کاری بود که دوریا از آن می ترسید و او را از خواب بیدار می کرد.
بعد از اینکه موهای دوریا مثل قطرات باران روی زمین‌‌ریخت، به سمت استوریا برگشت و با صدایی آرام گفت:
- تو موهام رو بریدی!
- آره بریدم!
-تو موهام‌ رو بریدی!
-گفتم آره!

این بار صدای جیغ به قدری بلند بود که گویل که برای فضولی امده بود از هوش رفت.

- ساحره ی جادو ندیده! ناخونات رو از جا در میارم! به موهای من دست میزنی؟ موهای من رو کوتاه می کنی؟
- ولم کن ! می کشمت! ولم کن !

تا این لحظه یکی از ناخن های استوریا به مرلین پیوسته بود. هیچ کس فکرش را هم نمی کرد که دوریا چنین رویی هم داشته باشد.
استوریای عصبانی و دوریای عصبانی تر جنگ خون و ناخن و مو راه انداخته بودند.
هیچ کس جلو دار دو ساحره که عزیزترین چیزهایشان اسیب دیده باشد نیست ؛ به غیر از ساحره ی دیگری که خوابش مختل شده باشد! جودی! او با شتاب به سمت ساحره های جنگنده رفت و یک مشت محکم به این زد و یکی هم به ان.
-داشتیم میبردیم احمقا! خوابم رو بهم زدین!

و با چهره ای قرمز رنگ از اتاق خارج شد.

***
در راه زمین کوییدیچ ، آستوریا با دو ناخن باند پیچی شده و دوریا با موهایی که دیگر باد از شدت کوتاهی لایش نمی پیچید ، با خشم به یکدیگر نگاه می کردند.
آستوریا و دوریا یک دفعه به سمت هم خیز برداشتند، که هکتور داد زد:
- دورآستو...! اهم... یعنی دوریا تو جدا چیزی یادت نمی یاد؟
- چند بار بگم؟ نه !
- آخه خیلی عجیبه!
- اینو دویست و پنجاه بار گفتی هک ...!
- جودی! تو گفتی توی اتاق دوریا بودی درسته؟
- برای هزارمین بار بله!
- چیز مشکوکی ندیدی؟
- برای هزارمین بار نه!
- آخه خیلی عجیبه!
- آخ!

هکتور به سمت صدا برگشت و با دوریایی که روی زمین پخش شده بود و آستوریایی که از خنده داشت زمین را گاز می گرفت مواجه شد.
- آستوریا ! ما به اعضای تیممون احتیاج داریم !
- کار من نبود که ! خودش افتاد !

در زمین کوییدیچ

- مثل اینکه اتفاقی برای تیم اسلیترین افتاده! بلک و گرین گرس تا حد امکان از هم فاصله میگیرن و چشمای جک نایف نمیدونم شاید از شدت خستگی قرمزه ! در این میان ما فقط با خنده ها و ویبره های طلایی دگورث گرنجر روبرو هستیم.

هکتور برای حفظ وجهه ی تیم داشت زیادی ویبره می رفت.

- ناخون گیر حواست باشه دوروبر آستوریا نپلکی وگرنه زنده موندت با مرلینه ! آب تو دوروبر مون بپلک که یه وقت به بچه ها آسیب نزنه ولی از توپ طلایی یادت نره ! وزغ تو هم حواست به حشره مشره ای چیزی پرت نشه !

- موقع دست دادن کاپیتاناس!

هکتور به سمت مون رفت. اما اینکه چه جوری باید با یک دیوانه ساز دست می داد خودش مسئله ای بود! هکتور با کورسوی امیدی به رز نگاه کرد بلکه رز نظرش را در مورد دست دادن با مون عوض کند اما... .

- زود باشین دیگه دست بدین!

ته دل هکتور خالی خالی بود. بالای دلش هم داشت دیگر کم کم نشست می کرد. بعد از گذشتن لحظه ی مشقت بار دست دادن با مون صدای سوت لادیسلاو زاموژسلی به هوا بلند شد.

- بازی شروع شده ، گرین گرس و بلک دور جانسون رو گرفتن. گرین گرس ناخون هاش رو به جانسون نشون میده. کار جوانمردانه ای به نظر نمیرسه! توپ از دستش میافته. پاتر به سمت بلک برمیگرده تا از هم تیمیش دفاع کنه.
- مامان!
- درس نخوندی دیگه!
- بلک به سمت توپ هجوم میبره ! انگار پاتر نتونسته ازاحساس مادری بلک استفاده کنه !

دوریا در همون حین داشت جودی را رصد می کرد که ببیند آیا می تواند به او پاس بدهد یا نه؟ اما یک دفعه احساس کرد چیزی در مغزش وول می خورد !

- بلک سعی داره به جک نایف پاس بده اما مون جلوی جک نایف رو میگیره!
- جیمز به این دیوانه ساز تسترال بگو بره کنار!
- مامان بازی در نیاوردی پسر بازی در نمیارم!

جلوی آستوریا خالی بود ولی دوریا قصد نداشت به قاتل موهایش پاس بدهد!

- بلک توقف کرده ! جک نایف غیرقابل پاس دادنه! میتونه به گرین گرس پاس بده اما این کار رو نمیکنه . پیشروی میکنه به سمت دروازه. بل پا به پاش پیش میره. بلک میخواد گل بزنه!

دوریا دید که حلقه سوم بهترین گزینه است اما در همان موقع... .

- کلاه گروهبندی کش میاد و خودش رو به حلقه ی سوم میرسونه!

یک اتفاق بیشتر نمی توانست باشد.

- بتمن به سمت بلک هجوم برد و توپ رو ازش قاپید. بلک از اینکه نتونسته گل بزنه کُپ کرده!

دوریا سر جاروش رو کج کرد تا برود و توپ را پس بگیرد که چشمش به نیوت افتاد . او به نقطه ای از زمین خیره شده بود و لبخند مرموزی بر لب داشت. دوریا به آن نقطه نگاه کرد و با پسر عموی این موجودمواجه شد و پسر عموی یک موجود پیشگو یک موجود ذهن خوان می شود !گریفیندور داشت تقلب می کرد!

- گریفیندور سومین گلش رو هم میزنه ! سی - صفر به نفع گریفیندور!

دوریا با سرعت به سمت جودی رفت.

- غیر قابل پیش بینی باش!
- چی؟
- هرجا دستت رسید توپ رو بنداز!

و به سرعت به سمت آستوریا رفت.
- آستوریا!

آستوریا روش رو برگردوند و با شتاب دور شد.

- در مورد بردنمونه واستا!

آستوریا هیچ اهمیتی نداد.

- انگار دو تا از اعضای اسلیترین دارن با هم قایم موشک بازی می کنن !

دوریا همچنان به دنبال آستوریا بود و آستوریا می رفت.

- جون اسکورپیوس وایستا!

بی فایده بود.

- به خاطر لرد!

کلمه ی لرد توانست آستوریا را نگه دارد.

- غیر قابل پیش بینی باش!
- چی؟
- نیوت اون حیوون ذهن خونه رو آورده توی زمین! فقط به هیچی فکر نکن!

و بعد دوریا به سمت بتمن رفت.

- بتمن همین طور داره پیشروی می کنه و هفتمین گل! وای خدا! بلک در آنی توپ رو قاپید. پیش میره. توپ رو پرت میکنه. به کی؟ بی هدف زد؟ نه جک نایف توپ رو میگیره و پرت میکنه. اوا به کی پاس داد؟

همه ی تماشاچیان از رفتار مهاجمان اسلیترین داشتند شاخ در می آوردند.

- اولین گل اسلیترین رو گرین گرس میزنه!

بازی با حرکات غیرقابل پیش بینی اسلیترین داشت هیجان انگیز می شد. اسلیترین و گریفیندور برابر شده بودند.

- بلک یه گل دیگه میزنه! هشتاد- هفتاد به نفع اسلیترین!

دوریا به سمت نیوت رفت و لبخند ملیحی به او زد.

- مون خیلی عصبانیه! به سمت بلک میره اما توپ که دست بلک نیست! مون دستاش رو باز میکنه! وای مرلین! مون میخواد بلک رو ببوسه!

دوریا به عقب برگشت. مون با چهره ای که ازش عشق میبارید به سمت او می آمد.

- ولم کن! من یه بچه ام دارم!
- بلک فرار می کنه و مون هم به دنبالش. پاتر غیرتی شده و با چوبدستی بیرون کشیده به سمت مون میره! مون خیلی به بلک نزدیکه!
- ولم کن!
- مامانم رو ول کن بیشعور!

دوریا چوبدستیش را در آورد اما با یک طلسم از طرف بتمن چوبدستی از دستش افتاد.

- بازی داره مختل میشه. دیگه این کارت داره بی مزه میشه مون! شوخی بسه!

اما مون اصلا شبیه دیوانه سازی نبود که بخواهد شوخی کند!(البته تا به حال هیچ کس دیوانه ساز شوخ طبع ندیده است.)
دوریا از ترس شبیه ماست شده بود. او چسبید به تیر دروازه و مون هم هر لحظه به او نزدیکتر می شد. آن طرف تر جیمز هم با بتمن درگیر بود تا بتواند مادرش را نجات دهد.

- کمک

دوریا حتی غرورش را زیر پا گذاشت و کمک خواست! اما انگار هیج کس نبود که به یاری او برود. پس چشمانش را بست و منتظر درد شد که یک دفعه احساس کرد صورتش خیس شده است. تمام شده بود؟ به آرامی چشمانش را باز کرد و آب را دید که داشت به صورت مون می پاشید و میخواست تا او را ببوسد. حالا مون داشت در می رفت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دوریا بلک در 1396/5/20 17:40:10
All sins are attempts to fill voids