هافل 
ریون

ریون
سوژه: کوییدیچ بدون مرگخوارا
بازی کم کم درحال شروع شدن بود، اما حرفهای بی سرو ته کاپیتان هنوز ادامه داشت. البته حرفهای قشنگی میزد؛ منتها برای دیگران که ازشان سر در نمیآوردند، چیزی جز مشتی از حرفهای بی سروته نبود:
- میتونیم ما بدیم انجامش! ماست از آن کوییدیچ جام! شکست واز نات هیر انی مور!
کاپیتان سخنرانیاش را قطع کرد و به اعضای تیمش خیره شد. مرد از شدت توجهشان اصلا.
لاکرتیا با قاتلش ور میرفت و سوزان به بالشي كه تازگي از جسيكا كادو گرفته بود، ابراز علاقه ي رودولف گونه مي كرد:
- بالشت خوشگل کی بودی تو؟
آن طرف تر جسیکا روی صندلی نشسته بود و ماسک صورتی گلابی روی صورت میگذاشت.
دورا هم به هرچیزی از جمله تعداد ترک های سقف تا تعداد گلبرگ های رز ویزلی توجه داشت اما متوجه صحبت ها نبود.
رزی که گیاه بود با اخمی که در گلبرگ هایش دیده میشد، منو را بالا و پایین میکرد. عصبانیتش از این بود که در این بازی، کاری از منو بر نمیآمد.
ظاهرا تنها کسی که به حرفهای رز گوش میداد، آملیا بود. البته؛ "ظاهرا"!
در واقع اصلا آملیا روی زمین نبود. از زمان ماهگرفتگی جزئی و باران شهاب سنگی، روی ابرها زندگی میکرد.
رز با اعتماد به نفسی که از اعضای با اشتیاق (
) گروهش میگرفت، ادامه داد:- هستیم ما هافلی! نباید بیاریم کم! برنده ایم ما. ما.. بیدارش کنه یکی رو این!
حتی اگر کسی حواسش به رز بود هم، زحمت بیدار کردن سوزان را به خودش نمیداد. اگر رز میتوانست یک روز کامل ویبره نرود، سوزان هم بیدار میشد.
- منو درست نشد؟
-نه. همش تقصیر اون حشره ـه. اگه از همون اول منو رو میداد بم، الان منو نصفه نبود.

اون طرف تر- رختکن ریونکلا
-لینی هنوز منو همون طوره؟
-آره. همش تقصیر اون گیاه ـه. اگه از همون اول منو رو میداد بم، الان منو نصفه نبود.

- من اول مغز بودم بعد دست و پا در آوردم.
صدای گزارشگر، صحبت ها را در هر دو طرف قطع کرد:
- سلام به همه شنوندگان و بینندگان عزیز این مسابقه! امروز مسابقه جالبی داریم... هافلپاف VS ریونکلاو! مدیر لینی vs مدیر رز! منو vs منو! حشر...
با یک حرکت انگشت رز ویزلی روی منوی مدیریت، گزارشگر پرحرف با بلیطی شبیه به بلیط های جیسون، به جزایر بلاک رفت و گزارشگر دیگری جایگزینش شد. همین کافی بود تا داد لینی در بیاید:
- چیکار اون گزارشگر داشتی؟ اصن شاید خودم بهش پول دادم تا بوق مفت بزنه!
- ولی من بوق زنا رو دوس ندارم!
نتیجه:
- و حالا شاهد دعوای دو مدیر برجسته هاگ هستیم... عه! اون چی بود افتاد؟!
همه شاهد افتادن و خورد شدن دو نصفه منو بودند. در حینی که رز و لینی با بهت نگاه میکردند به دو نیم منویی که حالا هر کدام صد تکه شده بود، گزارشگر سرخوشانه پرسید:
- صبر کن ببینم... یعنی من الان هرچی دلم بخواد میتونم بگم؟
رز با تاسف، سری به نشانه تایید تکان داد.
- ینی هر چی بگم بلاک نمیشم؟
لینی با تاسف، سری به نشانه تایید تکان داد.
- ینی حالا اگه بگم لرد رفته بلاک نمیشم؟
لینی و رز نگاهی بهم ، سپس به ملت مرگخوار - تقریبا همه ی تماشاگران - و سپس به گزارشگر انداختند. گزارشگر که داشت زیر نگاه های سنگین جمعیت مرگخوار آب میشد، با تته پته گفت:
- گزارشگر نیستم اگه راست نگم!
رز و لینی دوباره به تکه های روی زمین که زمانی منو بودند، نگاه کردند. اگر منو داشتند میتوانستند جلوی رفتن اربابشان را بگیرند. اگر منو داشتند با جی پی اسش میتوانستند لرد را پیدا کنند. اگر منو داشتند...
-

ملت مرگخوار پس از ناامیدن شدن از منو داران سابق، بدون آواداکداورا زدن به وقتشان، جامه دران و اشک ریزان، با جارو و بی جارو، از زمین بازی خارج شدند. گرنت هم پس از کمی بالا و پایین دادن عینکش و متوجه شدن اوضاع دنبال مرگخواران رفت.
و اما چه کسانی ماندند؟ رزی که گیاه نبود، آملیایی که اسب نبود، جیسونی که مسافر نـــ... اهم... جیسونی که مسافر بود! و البته سه عضو به ظاهر بی خاصیت ریونکلاو؛دستمال توالت، چراغ راهنمایی و رانندگی و دستگاه توپ پرت کن.
- آملیا؟
- جانم!
- کو سوزان مگه دورا مرگخوارن جسیکا؟

- ستاره ها میگن که دورا و جسیکا در آینده ای نه چندان دور مرگخوار میشن
ولی جدا... سوزان کو؟
رز متفکرانه به اطرافش نگاه کرد. بعد از چند دقیقه، ویبرهای رفت که در اثر آن، جایگاه تماشاچیان به همراه با عدهای محفلی و بیطرف، فرو ریختند. همان طور متفکر- ویبره زنان گفت:
- دارم منو دارم منو! گردونیم می تونیم ما برشون!

- چجوری؟!
رز انگشتی روی منویش کشید و در عرض چند ثانیه، مردم زیر و روی آوار و مجازی ها و واقعی های وسط زمین، شاهد بودند که چگونه منو، رز، دورا، جسیکا، سوزان و لاکرتیا، همه هم با پسوند 001 بیرون میفرستد.
- میشه یه آملیا 001 هم بسازی؟! آخه من الان حوصله بازی ندارم!
رز ویبره ای زد که در اثر آن، این بار رختکن ها پایین آمدند و با خنده گفت:
- خیرم نه! داریم ریون نیازت هافل کوییدیچ.
هردو به راحتی جیسون را نادیده گرفتند که میخواست بلیطی به مدیریت بفرستد که حاوی اعتراضی به مدیریت سایت نسبت به... البته، نسبت به هرچه که بود، کاری از بلیطش بر نمی آمد؛ چون مدیران محترم سایت، به دنبال اربابشان به جزایر بلاک رفته بودند!
گزارشگر کورممدی با میکروفونش از زیر آوار بیرون آمد و متوجه ماجرا شد:
- خب بینندگان زیر آوار! ادامه بازی رو گزارش میکنیم!
- من اعتراض دارم!
- تو کی هستی؟

- دستمال توالت!
- تو که اصولا نباید حرف بزنی

- عه!
خب پس به کارت برس و گزارشتو بکن!
گزارشگر کمی پوکروارانه به دستمال توالت نگاه کرد و فکر کرد به حق چیزهای ندیده توی دنیای جادویی.
- بله، ادامه میدیم... تغییر کوچیکی در ترکیب ریونکلاو وجود داره...
خواست عینکش را تکانی دهد، که به یاد آورد عینک ندارد؛ پس خواست دستی به ریشش بکشد و از آنجایی که ریش هم نداشت، دستی به چانه اش کشید که شکر مرلین این یکی را داشت.
- خوب، من که نمیدونم چطوری، ولی دستمال توالت میخواد که دروازه بان باشه، دستگاه توپ پرت کن هم که همچنان مهاجم هستش، چراغ راهنمایی رانندگی هم بخاطر داشتن سر بزرگ و آهنی، بازدارنده میشه

در این قسمت از رول، چراغ راهنمایی و رانندگی، با عشوه چراغهایش را روشن و خاموش کرد و روی زمین راه رفت.
- و جیسون ساموئلز هم به عنوان جستجوگر، داره زمین رو با چشماش میگرده!
نگاهی به تیم هافلپاف انداخت که لبخند ژکوند تحویل تماشاچیانی زیر، رو و بالای آوار میدادند:
- و حالا تیم متحد هافلپاف رو میبینیم که...
- گرفتمش! گرفتمش!
- میشه بگی چی رو، آقای ساموئلز؟
- اسنیچو! ما بردیم!
- بازی که هنوز شروع نشده!
- عه

- بابت وقفه ای که پیش اومد، عذر میخوایم... خوب داشتم عرض میکردم... حالا که آقای ساموئلز لطف کردن و اسنیچ رو رها کردن، بازی رو ادامه مید... اهم اهم! با اشاره رز زلر منو به دست عزیز، متوجه شدیم که توضیح در مورد گروه هافلپاف رو به کلی فراموش کردیم! در حقیقت، ترکیبشون فرقی نکرده فقط به جز رز زلر و آملیا... ام...
گزارشگر سرش را خاراند و به این فکر کرد که این فامیلی سخت از کجا آمده...
- همه یه پسوند 001 گرفتن

چون هر دو داور در جست و جوی لرد بودند، با اجازه ی رز منو به دست بازی آغاز شد.
بازی به سرعت به دست هافلپاف افتاد که چیز دور از انتظاری نبود اما حرکت دستمال توالت توجه همه را جلب کرد:
- همون اول بازی، دستمال توالت با سرعت باور نکردنی، دستمالشو دور سه تا حلقه میپیچونه... این همه دستمال رو از بودجه مدیریت ورداشتن؟!
با چشم غرهی رز و دستش که روی منو میچرخید، گزارشگر با سرفهای بحث را عوض کرد:
- خب... بگذریم... به ادامه بازی میپردازیم...هافلپاف با قدرت و سرعت پیش میره...
از آنجا که کوافل به سرعت در دست هافلپافی ها میچرخید، گزارشگر فقط فرصت داشت اسم ها را بگوید:
- جسیکا، آملیا، جسیکا، رز زلر، جسیکا و... جسیکا با پرتاب محکمی که انجام میده، دستمال توالتا رو پاره و 10 امتیاز برای هافلپاف کسب میکنه! اشاره میکنه که اینا اثرات ماسک گلابیه.
چراغ راهنمایی و رانندگی جز معطل کردن بازیکنان، کار دیگری نداشت. تا آمادهی پرتاب بلاجر میشد، تغییر رنگ میداد. کروشیوی قرمز و متوقف شدنش را، همگروهی هایش، جیسون، کارتون باقیمانده از دستمال توالت و دستگاه توپ پرت کن میخوردند.
- چراغ قرمزه! جریمه بدین!
- تسترال گفتیم بت که ما رو نباید جریمه کنی!
- پارتی نداریم! 3000 تومن میشه!
- تومن چیه دیگه؟!

صدای گزارشگر با هیجان آمد:
- میبینیم که چراغ راهنمایی همتیمیاش رو متوقف میکنه. جیسون با درموندگی به اسنچ در حال دور شدن و رز ویزلی در حال نزدیک شدن بش، خیره شده!
آملیا، با کوافلی در دست، به سمت دروازه دستمال پیچ شده ریونکلاو پرواز کرد. نزدیک دروازه بود که میلهای آهنی سد راهش شد:
- ایست! چراغ قرمز!
آملیا سرش را تکانی داد. کی به کی بود؟ بر فرض که خطا هم میکرد؛ کی میخواست خطا بگیرد؟ ئقتی داوری توی زمین نبود؟
- مادر نزاییده کسی رو که آملیا رو متوقف کنه!

بعد از این جمله، چوبدستیش را با شدت بر سر چراغ راهنمایی رانندگی فرود آورد. چوبدستی به دو قسمت غیر مساوی تقسیم شد و جادویی خارج شده از یک طرف چوب دستی، رنگ چراغ را سبز کرد. رز سری به نشانهی تایید نشان داد و پنجاه امتیاز به هافلپاف افزود.
- و حالا شاهد این هستیم که خانم فیت... اهم... آملیا تلسکوپی برای دفاع شخصی از ناکجا درمیاره. به یه حرکت تماشایی تلسکوب رو پرتاب میکنه... اوه... کارتون باقیمونده از دستمال کاغذی جلوی پرتابشو میگیره... هرچند خودش له و داغون میشه! ظاهرا ریون چارهای نداره جز اینکه دستگاه توپ پرت کن یا چراغ راهنمایی و رانندگی رو بذاره تو دروازه. و تلکسوپ هم مثل بومرنگ، برمیگرده تو دستش!
دستگاه توپ پرت کن، داوطلبانه وارد دروازه شد و کوافل را در مخزن پرتاب توپش گذاشت. آماده شد و...
- دستگاه توپ پرت کن، با تمام قدرت پرتاب میکنه و مستقیم وارد دروازه هافلپاف میشه!
تماشاچیانی که تازه از زیر آوار بیرون آمده بودند، هورا کشیدند. ریونکلاو در حال جبران اختلافش با هافلپاف بود.
- بلاجر به توپ پرت کنی که دروازه هافلپاف رو به رگبار بسته نزدیک میشه. از اون طرف چراغ راهنمایی رو می بینین که قرمزه و علامت ایست میده به بلاجر.
- چراغ قرمزه! بلاجر عزیز! جلوتر نیا!
بلاجر از شدت تعجب از میزان عجیب بودن بازیکنی که ریونکلاوی ها وارد زمین کرده بودند، ایستاد و پوکر وارانه به آن نگاه کرد. با این تفکر که از این "چیز های مشنگی"، خیری نمیبیند، بساطش را روی کولش انداخت و دور شد.
-چراغ خوب عمل کرده تا الان. بلاجری دیگه تو زمین نمونده...
بلاجر که درحال رفتن بود، به سمت گزارشگر برگشت. با یک حرکت تکنیکی، دندانهایش را ریخته و صورتش را له کرد. سپس با فیس و افاده دور شد. با حالتی که هر کس نمیدانست، فکر میکرد بلاجر منتظر است کسی به او التماس کند که برگردد!
- خب دوستان عزیز! گزارشگر جدید هستم؛ منودار زلر مناسب ندیدن که یه دندون شکسته و صورت له شده بازی رو گزارش بده، بنابر این من اومدم به جاشون!
- با اجازتون! من برم!
- عه! کجا آقای ساموئلز؟
ناسلامتی شما نقش کلیدی رو دارین تو این بازی!
- یکی از بلیطام افتاده برا همین ساعت باید برم...
- گرفتمش! گرفتمش!
رز001، با اسنیچی که در دست داشت، روی جارو، بالا و پایین میپرید.
- اسنیچ دست رز 001 هستش! هافلپاف برن... نه، نه! صبر کنید! از اونجایی که گلهایی که دستگاه توپ پرت کن زده، با مجموع امتیازای گرفتن اسنیچ و گلهای زده شده، برابرن، پس...
با نگاهی به تابلو اعلانات، میشد از صحت حرفهای گزارشگر، مطمئن شد.
- بازی مساوی اعلام میشه!
- خب پس با اجازه! من برم!
همه دیدند که آملیا، موقع خروج، تلسکوپش را روی سر دستگاه توپ پرت کن خورد کرد و بعد از آن هم کسی گزارشگر را ندید.
بعدتر
- حیف شدها. برد تو دستمون بود.
- اوهوم! خوب پوکوندن توپ دستگاه پرت کن بود!
در تالار که باز شد، تنها محفلی های تیم با صحنهای مواجه شدند که خونشان را به جوش آورد.
- zzzz
رز و آملیا:
سوزان:
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج

فکر های شیطانی تو سرمه! یک معجون گیج کننده هم برای هافلی های عزیز میگیرم. به خود هکتور میسپرم که معجون رو نامحسوس به دستشون برسونه. خب دیگه من برم!


























" هم، نمیتوانستند جلوی هافلپاف را بگیرند.








