جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

26 کاربر(ها) آنلاین هستند (12 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
17
مهمانان
9
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  41 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  158 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  167 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  277 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  190 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
ارسال شده در: سه‌شنبه 18 مهر 1396 14:02
نمایش جزئیات
آفلاین
نفر بعدی رو به روی ولدمورت ایستاده و رضایت نامه اش را روی میز گذاشت.
- اين چيست ، باروفيو؟
بله ، نَفَر بعدي باروفيو بود.
- اهم ، اهم ... اين راضيت نامه ي منه ، كه با پوست گاوميشمه دُرستُش كردُم .
لرد دوباره نگاهي به كاغذ باروفيو ، يا بهتر است بگويم تكه چرم بد قواره ي روي ميزش انداخت .
- حالا اين چيست ، كه رويش نوشته شده است؟
نقل قول:
£ < < :
< < ___ >> < < < > > - #**~+&££">>< ؟؟؟<<٪‏#>>~

باروفيو كمي سرش را خاراند. اب دهانش را مزه مزه كرد و لب خند كج و كوله اي تحويل لرد داد.
- يني ، لردي با اين هواش و عُقلانيت شما نم داند؟
- نيشتو ببند.
-رو چُشم اربوب.  
لرد اهي از سر تاسف كشيد.
- در جواب به سوالت بايد بگم ، ما لردي هستيم كه به افرادمون اجازه ي حرف زدن مي دهيم، اره ديگر ، ما لرد با انصافي هستيم
- خب ار ،نوشته ، £<<:
<<___>><<<>>_ #**~+££">><???<<٪‏#>>~
- مي دانيم احمق، خب يعني چه؟
- ارررررر، يُعني من ره پاپاي باروفيو هستُم وسلام مي كنُم به همه ي بينندگان و شنوندگان عزير، چه كسى از فرزند گِل من و گاوميش هاي خاندان ما رضايت ندورد؟ نبودن يا بدون مسييله اينِست ، لدر جان ، جان جانان ، منه از پسرُم و گاوميششه رَضايت كومل مي شه و دوستشون دوروم❣️
- دوروم ؟
- بلي ، بلي .
- خيلي خب برو ديگه ريختت را نبينيم . بعدي.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
نگاه کن ، خون زیادی ازت می رود!
درد داری!
داری می میری!
آیا این آخر کار است؟
از مرگ می ترسی؟
یک ریونکلاوی نباید از مرگ بترسد !
مرگ چیزی جز افق نیست!
و افق فقط محدوده ی دید ما است!
و مرگ نیز چیزی جز پیمان با تاریکی نیست!
پس؛
«روحش هنوز زنده س»
پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
ارسال شده در: دوشنبه 17 مهر 1396 14:58
نمایش جزئیات
آفلاین
رز با نهایت احترام گلدانش را تلق تلق کنان روی میز کشید و برگه ی رضایت نامه اش را رو به روی لرد گرفت.
-ارباب بفرمایید.


ولدمورت با ندامت برگه را از رز گرفته و بلافاصله آن را روی میز انداخت.
-تو چطور جرعت کردی؟...این که گِله...اِه ردایمان را کثافت برداشته!


رز با نهایت پشیمانی گلبرگ هایش را جمع و جور کرد و با نگاه های غم باری به زمین خیره شد.
-ارباب..چیزه ببخشیدمون...به هر حال..من نمی خواستم...
-هیس!گوشهایمان حال ندارند.


ولدمورت سرش را بالا تر آورد و گفت:
-حالا بگو ببینیم اینجا چی نوشتن؟
-نوشتن..رضایت نا کامل از فرزندمان رز ویزلی که باعث ننگ خانواده ویزلی شده است،را اعلام می دارم.


رز با لبخندی ملیح به صورت رنگ پریده ولدمورت خیره شد.لرد با نگاه های سنگینی کاغذ را رو به روی رز گرفت و گفت:
-پس اینی که خط زدی چیه؟
-چیزه..ارباب بابام دیکته بلد نبود، اونام غلط املایّن!

ولدمورت سرش را تکانی داد و رضایت نامه رز را هم روی میز گذاشت.
نفر بعدی رو به روی ولدمورت ایستاده و رضایت نامه اش را روی میز گذاشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هافلپاف ایز خفن!
شیپور خواب رودولف دست منه!
صبحا زود بیدار شید شبا هم زود بخوابید!
مراقب تلسکوپ آملیا باشید!اصلا حوصله نداره!
ارباب
بعله!و باز هم بعله...
در پناه هلگا باشید.
همین...
تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
ارسال شده در: دوشنبه 17 مهر 1396 00:06
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

لرد از کشتن پدرش کمی متاسفه و می خواد این قضیه رو جبران کنه. برای همین از مرگخوارا می خواد از پدر و مادرشون رضایتنامه بگیرن و بیارن.
نفر اول بانزه که برگ سفیدی به عنوان رضایتامه به لرد می ده...و نفر بعدی لیسا تورپینه!

..............

-بفرمایید ارباب!

لیسا کاغذی را به طرف لرد گرفت. لرد زیر چشمی به لیسا نگاه کرد.
-قیافه تو درست کن.

-چشم ارباب!

با دیدن بغض صاف شده لیسا، لرد سیاه سری تکان داد و چشم به برگه دوخت.
-لیسا...این چیه دقیقا؟

برگه را جلوی چشم لیسا گرفت و تکان داد. البته لزومی به انجام این کار نبود. لیسا رضایتنامه را بارها و بارها خوانده بود.
-رضایتنامه ار صمیم قلب ارباب!

روی برگه چیزهایی نوشته شده بود...شاید حتی از صمیم قلب نوشته شده بود. ولی مشکل این جا بود که بعد از نوشته شدن، با تمام وجود خط خطی شده بودند.

-اینا خط خطیه لیسا...تو خطشون زدی؟ نخواستی ما قادر به خوندن باشیم؟
-نه ارباب. اینا همون نوشته ها هستن...خط بابامه...قهر بود...خیلی راضی بود. ولی قهر بود.


لرد رضایتنامه را روی میز گذاشت و نفر بعد را احضار کرد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
ارسال شده در: شنبه 18 شهریور 1396 01:52
نمایش جزئیات
آفلاین
-خب! تا نيوت، هكتور، رودولف و لينى برگردن، ما به كار ساير مرگخوارانمون بپردازيم. بانز!

صندلى خالى از رديف ميانى به عقب رفت.

-بانز! تو كه باز دارى تو مقر حكومتى ما، لخت ميگردى! يه ردا بپوش...زود!

بانز كه تازه به رديف اول رسيده بود، اولين ردايى كه به دستش رسيد را از تن صاحبش خارج كرد و پوشيد.
رداى معلق در هوا، رو به روى لرد سياه ايستاد و تعظيمى كرد.
-ارباب!
-پدر و مادرت كوشن بانز؟

يكى از آستين هاى ردا بلند شد و به نقطه اى كه دو صندلى خالى وجود داشت، اشاره كرد.
-اوناهاشن ارباب. اونجا رو اون صندلى ها نشستن.

لرد سياه به صندلى هاى خالى نگاه كرد.
-اونا كه خالين!
-نه ارباب! خالى نيست. اوناهاشن ديگه. اون پدرمه و اون يكى مادرم. مثل من نامرئين!

لرد سياه چشم غره اى به رداى رو به رويش رفت.
-اگه نامرئين، تو چجورى ميبينيشون؟!

بانز، سعى كرد تا حد ممكن، از مظلوم ترين تن صدايش استفاده كند.
-نميبينم ارباب!

لرد پوفى كرد.
-خب، ولش كن اصلا. رضايت نامت رو بده.

بانز كاغذ پوستى سفيدى را روى ميز جلوى لرد گذاشت.

-تو فكر كردى هكتور غول غارنشينه؟! كاغذ سفيد رو به جاى رضايت نامه به ما ميدى؟!
-ارباب...اين كه سفيد نيست! ايناهاش...اينجا نوشته شده كه "اينجانب مادر بانز، رضايت كامل از فرزند خود دارم." و خط پايينش هم نوشته كه " اينجانب پدر بانز، به فرزند خويش افتخار كرده و از او رضايت دارم." نوشته شده ارباب. فقط نامرئيه!

لرد سياه با شك نگاهى به كاغذ انداخت.
-خيلى خب...برو بشين. بعدا مفصل تر چكش ميكنيم. نفر بعد...ليسا تورپين!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
ارسال شده در: پنجشنبه 1 تیر 1396 18:23
نمایش جزئیات
آفلاین
مادر رودولف که بخاطر خشم بلاتریکس جانش را از دست داده بود، بصورت روح همچنان کنار پدر رودولف، در ردیف بقیه والدین نشسته بود، و از انتخاب رودولف دچار احساس افتخار شد:

- رودولف، مامان بهت افتخار میکنه.

رودولف که آخرین امیدش برای همراه نیوت نرفتن را از دست داده بود و انتظارش برای داد و بیداد مادرش با شکست رو به رو شده بود، همانطور که آروم آروم همراه نیوت و لینی و هکتور و پاتیل‌ش، به در نزدیک میشد، برای آخرین بار به سمت بلاتریکس نگاهی انداخت، شاید او واسطه میشد و لرد را از تصمیم‌ش منصرف میکرد :

-

ولی بلاتریکس چوبدستی‌ش را بیرون کشید و به سمت مادر رودولف گرفت و روح را به سمت خود کشید و سریع وارد بطری جادویی کرد و چوب پنبه را با افسونی بر دهانه بطری قرار داد و به سمت رودولف پرتاب کرد. قسمتی از دماغ رودولف در اثر اصابت بطری از بین رفت، هکتور و لینی و نیوت رودولف را کشان کشان با خود از درِ سالن خارج کردند، بلاتریکس هم اهمیتی نداد و توجهش رو به لردسیاه که مشغول بررسی برگه‌هایی بود که جلوی رویش قرار داشت، منعطف کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
?You dare speak his name
!Shut your mouth
!You dare speak his name with your unworthy lips
پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
ارسال شده در: دوشنبه 15 خرداد 1396 20:28
نمایش جزئیات
آفلاین
در ذهن لرد
- نمیتونیم غذای دخترمان را به این بسپاریم پس همون بهتر این پدر و مادرشو پیدا نکنه!
در سالن اجتماعات
- خب ما خودمون بهت میگیم کدوم مرگخوار هارو با خودت ببری.

لرد به جمعیت نگاه کرد و مشغول انتخاب شد سپس گفت:
- خب مرگخوارانی که میتونی با خودت ببری، رودولف لسترنج، هکتور دگورث گرنجر و آرسینوس جیگر هستند!
- ببخشید ارباب احیانا مرگخوار بهتر از اینا ندارید؟
- خیر نداریم.

صدای نارضایتی مرگخوار ها بلند شد چون همشون میدانستند از انتخاب های لرد بهتر هستند.

- صبر کنید نظرم عوض شد.

تمام مرگخواران ذوق کردند ولی حرفی که لرد چند لحظه بعد زد دوباره آن ها را به حالت قبلیاشان برگرداند.

- دیگه خیلی پسرونه شد، به جای سینوس میتونی لینی با خودت ببری.
- پس من چی ارباب؟
- اصلا من با همتون قهرم.
- ارباب من ره فراموش کردید.
-


جمعیت با دیدن چهره ی عصبانی لرد سیاه ساکت شد.
اینجور که معلوم بود نیوت باید با همین سه مرگخواری که لرد سیاه در اختیارش گذاشته بود، پدر و مادرش را پیدا کند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
ارسال شده در: شنبه 13 خرداد 1396 19:28
نمایش جزئیات
آفلاین
نیوت که بیماری رعشه هکتور به دلیل هیپو گریف بازی و پرت شدن هکتور به او هم سرایت کرده بود از ته سالن دستش را با کمی لرزش بالا آورد و گفت:
-ارباب اجازه...اهم اهم... به نام مرلین...ارباب بنده در بچگی انسان درسخوان و دانشمندی بودم و در پرورش هیپوگریف های به او کمک میکردم، من میتوانم به نمایندگی از جامعه مرگخوارای دانشمند برای شما رضایت نامه بیاورم.

جمعیت مرگخوار با تعجب و نیوت نگاه می کردند و در ذهن خودشان داشتند تجزیه و تحلیل میکردند که آیا جامعه مرگخوارای دانشمند وجود دارد یا نه؟

ذهن رودولف
-این جایی که این گفت ساحره وجود داره یا نه؟

ذهن هکتور
-یعنی میشه معجون ضد رعشه و ریزش ریش درست کرد؟

ذهن نیوت

-مرلین من چه گناهی کردم که گیر اینا افتادم، اگه محفلی بودم، وقتی کسی حرف هامو نمی فهمید دامبلدور می اومد بغلم می کرد و میتوانستم سر توی ریشاش بزارم و چند پیکسی جدید کشف کنم.

در همین حال زمان به حرکت افتاد و لرد که تعجب کرده بود به نیوت گفت:
-اگر به ما رضایتنامه والدینت را بدهی ما به افتخار این کار، به تو اجازه میدهیم که به نجینی غذا دهی.

نیوت که از این کادوی همایونی خوشحال شده بود گفت:
-فقط یک مشکلی هست... من برای پیدا کردن پدر و مادرم به سه مرگخوار نیاز دارم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نیوت اسکمندر در 1396/3/14 8:10:05
پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
ارسال شده در: یکشنبه 10 بهمن 1395 22:56
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

لرد تصمیم گرفته تا جلسه ای با اولیایی مرگخواران ترتیب بده. به همین خاطر به مرگخوارا دستور میده که برن پدرمادرهاشون رو بیارن.
بعد از جمع شدن اولیا لرد بهشون دستور می ده که یکی یکی همراه اولیاشون به اتاقش برن.
.................

رودولف و پدر و مادرش اولین اشخاصی بودند که وارد اتاق لرد سیاه شدند.

-ارباب اجازه هست؟

-بفرمایید بنشینید. به عنوان اولین سوال مایلیم بدونیم اینم بچه اس شما تربیت کردین؟

مادر رودولف نگاهی به قد و بالای پسرش انداخت.
-مگه چشه؟ مثل برگ گل می مونه. بجز ازدواج ناموفقی که داشت و اونم خودم حل می کنم مشکلی نداره پسرم. یه کمی هم لاغر شده. که اونم باید مربوط به آشپزی اون دختره باشه.

مادرها هیچ وقت مشکلات پسرهایشان را نمی دیدند!

لرد سیاه ناامید شد و همراه رودولف و پدر و مادرش به سالن اجتماعات برگشت.

-یاران ما! و پدر و مادر های یاران ما! همونطور که مستحضر هستید ما پدرمونو کشتیم! از این بابت اندکی پشیمان هستیم. و برای همین شما رو به این محل دعوت کردیم. این یاران ما نصفشون مایه ننگ هستن. نصف دیگه شونم هنوز کشف نکردیم! ولی به هر حال. ما مایلیم هر یک از یارانمون رضایتنامه ای از والدینش بگیره. این کار وجدان نداشته ما رو اندکی آروم می کنه. از پدر و مادرتون بپرسین ازتون راضی هستن یا نه...و یا در صورت انجام چه کاری راضی می شن. اون کار رو انجام بدین. رضایتنامه رو بگیرین و برای ما بیارین! کسایی که پدر و مادرشون مرده یا تو معجون غرق شده یا از اول بی پدرومادر بودن هم مشکل خودشونه! ما برگه رضایتنامه رو می خواهیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
ارسال شده در: شنبه 11 دی 1395 10:43
نمایش جزئیات
آفلاین
هرمیون گرنجر با شنیدن صدای لرد ولدمورت از پشت در برخود لرزید و از در فاصله گرفت. درست در همان لحظه در با صدایی آرام باز شد. در پشت در لرد بر صندلی اش نشسته بود.
- کی بود در زد؟

و ناگهان دست هرمیون گرنجر بالا رفت و شروع به بالا و پایین پریدن کرد. لرد از چهارچوب در به اطراف نگاهی کرد تا ببیند شخص دیگر هم دستش را بالابرده است یا نه؟ شخص دیگری هم دستش را بالا برده بود.

- زاموژسلی تو در زدی؟
- خیر اربابا.
- می خوای بگی کی در زد؟
- خیر اربابا، زیرا حواسمان به کار خویشتن بوده و از این امر مطلع نگشتیم.

لرد از کوره در رفت:
- پس چرا دستت رو بلند کردی؟

لرزشی خفیف آقای زاموژسلی را گرفت ولی چهره اش همچنان که بود باقی ماند:
- آخر سوالی داشتیم اربابا.

هرمیون گرنجر همچنان در کناری بالا و پایین می پرید.

- خب سوالت رو بپرس.
- اربابا اولیای اینجانب در انتظار بوده و نمی دانند از چه روی بر این سرای دعوت گشته و چه عملی می بایست که به انجام رسانند؟

لرد گویی مسئله را به یاد آورده دستی به چانه اش کشید و بی توجه به شخصی که در کناری دست و سوت می زد تا توجه او را به دست بالا رفته اش جلب کند، گفت:
- هممم، حق دارن... والدینتون رو بفرستید تو. ازشون چندتا سوال داریم. اون هایی هم که نیومدن، وقتی اومدن بیان تو.

در این لحظه بود که هرمیون از شوق سوالات بیشتر و یا حتی در حالتی رویاگونه مانند امتحان، دستی که برای جلب نظر شعله ور کرده بود را خاموش کرد.

- ارباب ولی ولی منو کشتن...

لرد جواب رودولف را نداد. تنها از بالای شانه به او نگاهی انداخت. نگاهی که می گفت، حتی مردگان هم باید به سوالات لرد پاسخ دهند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
ارسال شده در: چهارشنبه 24 آذر 1395 02:51
نمایش جزئیات
آفلاین
_بگو چت نیست!

با گفتن این جمله از سوی رودولف بر خلاف همیشه بلاتریکس عکس العملی. بروز نداد بلکه به گوشه ایی رفت و به دیوار خانه ی ریدل تکیه داد و این عمل او، در نظر رودولف از هزارن لعن و نفرین نیز بدتر بود.
رودولف در حالی که دست چپش را به دلیل دردی که بر اثر ضربه ی انتحاری بلاتریکس. بوجود امده بود، مالش میداد برای به دست آوردن قلب همسرش و ابراز علاقه ی خاصِ دوچندانش به بلاتریکس، قدمی به سمتش برداشت !

_میگم...حالا که اوضاع یکم قمر در عقربه توام والده مارو مورد ضرب و شتم قرار دادی...
رودولف صدایش را پایین آورد ، سپس ادامه داد:

_که اتفاقا اصلا هم مشکلی نداره، میخوای مثل دو تا زوج خوشبخت بریم زیر نور ماه قدم بزنیم؟

_قدم بزنیم؟ یعنی میخواستی بگی من وزنم زیاده که باید قدم بزنم هوم؟

_خب نه نه...تو خیلی هم ایده عالی وگرنه که همسر جذاب ترین جادوگر ماه ...سال و حتی قرن نمیشدی که ، میخوای نریم اصن!

_منظورت اینه من تنبلم و نمیتونم از خونه برم بیرون؟

رودولف. احساس خطر. کرد!
_اروم باش بلا!

_یعنی من عصبیم؟

_نه عه...یعنی من اصلا قصدم این نبود!
_اهان پس من دارم دروغ دارم میگم اره؟

_باشه بابا خودم. تنها میرم از جلو چشمات گم و گور میشم!

بلاتریکس نگاهی سرد و تحقیرآمیز به سر تا پای رودولف انداخت که تا عمق وجودش نفوذ کرد و بی اختیار مور مورش شد!

_تنها؟ باز با کدوم ساحره قرار گذاشتی؟

_خب غلط کردم اصلا ما هیچ جایی نمیریم!

_مگه من مسخره ی توام مردک؟

رودولف ناامید شد، گیم اور شد،فتلیتی شد، ترجیح داد دیگر هرگز قلب همسرش را بدست نیاوره و سریعتر صحنه رو ترک کنه.

آن سوی سالن :


_بر اربابمان چه شد بدین سان به درون اقامتگاهشان رفتندی و در را نیز بروی جنابمان بستندی؟

_بیا برو رای دادن یاد بگیر بابا! والا با این رای دادنش!

_هنگامی که با جنابمان سخن میگویی دهانت را ببند فرومایه!

هرمیون اندکی تامل کرد سپس اندیشنید...بیشتر اندیشید و در اخر به ایت نتیجه رسید که هنوز از وضعیت تحصیلی دخترش بی خبر است .
_اقایون...اقایون دعوا نکنید پروفمون همیشه میگه : عشق بورزید در بدترین شرایط هم عشق بورزین! من میرم و با اربابتون صحبت میکنم قطعا راضی میشن و به جلسه برمیگردن!

اندی بعد... ان سو تر از ان سوی سالن:

نفس عمیقی کشید و سه بار به در اتاق لرد سیاه ضربه زد.

_کدوم مفلوکی جسارت کرده و متصدی اوغات شریف ما شده؟رودولف اگر تویی ما هنوز نبخشیدیم،نمیبخشیم و نخواهیم بخشید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلوینا بلک در 1395/9/24 3:02:07
ویرایش شده توسط بلوینا بلک در 1395/9/24 3:08:17
اصالت و قدرت برای لحظه اوج!
به یک باره خاموشی ما برای
دگرگونی شما...
بهتر است به یک باره خاموش شد تا ذره ذره محو شد...