جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

9 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] زمان‌برگردان مرگخواران

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
ارسال شده در: دوشنبه 15 خرداد 1396 20:28
نمایش جزئیات
آفلاین
در ذهن لرد
- نمیتونیم غذای دخترمان را به این بسپاریم پس همون بهتر این پدر و مادرشو پیدا نکنه!
در سالن اجتماعات
- خب ما خودمون بهت میگیم کدوم مرگخوار هارو با خودت ببری.

لرد به جمعیت نگاه کرد و مشغول انتخاب شد سپس گفت:
- خب مرگخوارانی که میتونی با خودت ببری، رودولف لسترنج، هکتور دگورث گرنجر و آرسینوس جیگر هستند!
- ببخشید ارباب احیانا مرگخوار بهتر از اینا ندارید؟
- خیر نداریم.

صدای نارضایتی مرگخوار ها بلند شد چون همشون میدانستند از انتخاب های لرد بهتر هستند.

- صبر کنید نظرم عوض شد.

تمام مرگخواران ذوق کردند ولی حرفی که لرد چند لحظه بعد زد دوباره آن ها را به حالت قبلیاشان برگرداند.

- دیگه خیلی پسرونه شد، به جای سینوس میتونی لینی با خودت ببری.
- پس من چی ارباب؟
- اصلا من با همتون قهرم.
- ارباب من ره فراموش کردید.
-


جمعیت با دیدن چهره ی عصبانی لرد سیاه ساکت شد.
اینجور که معلوم بود نیوت باید با همین سه مرگخواری که لرد سیاه در اختیارش گذاشته بود، پدر و مادرش را پیدا کند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
ارسال شده در: شنبه 13 خرداد 1396 19:28
نمایش جزئیات
آفلاین
نیوت که بیماری رعشه هکتور به دلیل هیپو گریف بازی و پرت شدن هکتور به او هم سرایت کرده بود از ته سالن دستش را با کمی لرزش بالا آورد و گفت:
-ارباب اجازه...اهم اهم... به نام مرلین...ارباب بنده در بچگی انسان درسخوان و دانشمندی بودم و در پرورش هیپوگریف های به او کمک میکردم، من میتوانم به نمایندگی از جامعه مرگخوارای دانشمند برای شما رضایت نامه بیاورم.

جمعیت مرگخوار با تعجب و نیوت نگاه می کردند و در ذهن خودشان داشتند تجزیه و تحلیل میکردند که آیا جامعه مرگخوارای دانشمند وجود دارد یا نه؟

ذهن رودولف
-این جایی که این گفت ساحره وجود داره یا نه؟

ذهن هکتور
-یعنی میشه معجون ضد رعشه و ریزش ریش درست کرد؟

ذهن نیوت

-مرلین من چه گناهی کردم که گیر اینا افتادم، اگه محفلی بودم، وقتی کسی حرف هامو نمی فهمید دامبلدور می اومد بغلم می کرد و میتوانستم سر توی ریشاش بزارم و چند پیکسی جدید کشف کنم.

در همین حال زمان به حرکت افتاد و لرد که تعجب کرده بود به نیوت گفت:
-اگر به ما رضایتنامه والدینت را بدهی ما به افتخار این کار، به تو اجازه میدهیم که به نجینی غذا دهی.

نیوت که از این کادوی همایونی خوشحال شده بود گفت:
-فقط یک مشکلی هست... من برای پیدا کردن پدر و مادرم به سه مرگخوار نیاز دارم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نیوت اسکمندر در 1396/3/14 8:10:05
پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
ارسال شده در: یکشنبه 10 بهمن 1395 22:56
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

لرد تصمیم گرفته تا جلسه ای با اولیایی مرگخواران ترتیب بده. به همین خاطر به مرگخوارا دستور میده که برن پدرمادرهاشون رو بیارن.
بعد از جمع شدن اولیا لرد بهشون دستور می ده که یکی یکی همراه اولیاشون به اتاقش برن.
.................

رودولف و پدر و مادرش اولین اشخاصی بودند که وارد اتاق لرد سیاه شدند.

-ارباب اجازه هست؟

-بفرمایید بنشینید. به عنوان اولین سوال مایلیم بدونیم اینم بچه اس شما تربیت کردین؟

مادر رودولف نگاهی به قد و بالای پسرش انداخت.
-مگه چشه؟ مثل برگ گل می مونه. بجز ازدواج ناموفقی که داشت و اونم خودم حل می کنم مشکلی نداره پسرم. یه کمی هم لاغر شده. که اونم باید مربوط به آشپزی اون دختره باشه.

مادرها هیچ وقت مشکلات پسرهایشان را نمی دیدند!

لرد سیاه ناامید شد و همراه رودولف و پدر و مادرش به سالن اجتماعات برگشت.

-یاران ما! و پدر و مادر های یاران ما! همونطور که مستحضر هستید ما پدرمونو کشتیم! از این بابت اندکی پشیمان هستیم. و برای همین شما رو به این محل دعوت کردیم. این یاران ما نصفشون مایه ننگ هستن. نصف دیگه شونم هنوز کشف نکردیم! ولی به هر حال. ما مایلیم هر یک از یارانمون رضایتنامه ای از والدینش بگیره. این کار وجدان نداشته ما رو اندکی آروم می کنه. از پدر و مادرتون بپرسین ازتون راضی هستن یا نه...و یا در صورت انجام چه کاری راضی می شن. اون کار رو انجام بدین. رضایتنامه رو بگیرین و برای ما بیارین! کسایی که پدر و مادرشون مرده یا تو معجون غرق شده یا از اول بی پدرومادر بودن هم مشکل خودشونه! ما برگه رضایتنامه رو می خواهیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
ارسال شده در: شنبه 11 دی 1395 10:43
نمایش جزئیات
آفلاین
هرمیون گرنجر با شنیدن صدای لرد ولدمورت از پشت در برخود لرزید و از در فاصله گرفت. درست در همان لحظه در با صدایی آرام باز شد. در پشت در لرد بر صندلی اش نشسته بود.
- کی بود در زد؟

و ناگهان دست هرمیون گرنجر بالا رفت و شروع به بالا و پایین پریدن کرد. لرد از چهارچوب در به اطراف نگاهی کرد تا ببیند شخص دیگر هم دستش را بالابرده است یا نه؟ شخص دیگری هم دستش را بالا برده بود.

- زاموژسلی تو در زدی؟
- خیر اربابا.
- می خوای بگی کی در زد؟
- خیر اربابا، زیرا حواسمان به کار خویشتن بوده و از این امر مطلع نگشتیم.

لرد از کوره در رفت:
- پس چرا دستت رو بلند کردی؟

لرزشی خفیف آقای زاموژسلی را گرفت ولی چهره اش همچنان که بود باقی ماند:
- آخر سوالی داشتیم اربابا.

هرمیون گرنجر همچنان در کناری بالا و پایین می پرید.

- خب سوالت رو بپرس.
- اربابا اولیای اینجانب در انتظار بوده و نمی دانند از چه روی بر این سرای دعوت گشته و چه عملی می بایست که به انجام رسانند؟

لرد گویی مسئله را به یاد آورده دستی به چانه اش کشید و بی توجه به شخصی که در کناری دست و سوت می زد تا توجه او را به دست بالا رفته اش جلب کند، گفت:
- هممم، حق دارن... والدینتون رو بفرستید تو. ازشون چندتا سوال داریم. اون هایی هم که نیومدن، وقتی اومدن بیان تو.

در این لحظه بود که هرمیون از شوق سوالات بیشتر و یا حتی در حالتی رویاگونه مانند امتحان، دستی که برای جلب نظر شعله ور کرده بود را خاموش کرد.

- ارباب ولی ولی منو کشتن...

لرد جواب رودولف را نداد. تنها از بالای شانه به او نگاهی انداخت. نگاهی که می گفت، حتی مردگان هم باید به سوالات لرد پاسخ دهند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
ارسال شده در: چهارشنبه 24 آذر 1395 02:51
نمایش جزئیات
آفلاین
_بگو چت نیست!

با گفتن این جمله از سوی رودولف بر خلاف همیشه بلاتریکس عکس العملی. بروز نداد بلکه به گوشه ایی رفت و به دیوار خانه ی ریدل تکیه داد و این عمل او، در نظر رودولف از هزارن لعن و نفرین نیز بدتر بود.
رودولف در حالی که دست چپش را به دلیل دردی که بر اثر ضربه ی انتحاری بلاتریکس. بوجود امده بود، مالش میداد برای به دست آوردن قلب همسرش و ابراز علاقه ی خاصِ دوچندانش به بلاتریکس، قدمی به سمتش برداشت !

_میگم...حالا که اوضاع یکم قمر در عقربه توام والده مارو مورد ضرب و شتم قرار دادی...
رودولف صدایش را پایین آورد ، سپس ادامه داد:

_که اتفاقا اصلا هم مشکلی نداره، میخوای مثل دو تا زوج خوشبخت بریم زیر نور ماه قدم بزنیم؟

_قدم بزنیم؟ یعنی میخواستی بگی من وزنم زیاده که باید قدم بزنم هوم؟

_خب نه نه...تو خیلی هم ایده عالی وگرنه که همسر جذاب ترین جادوگر ماه ...سال و حتی قرن نمیشدی که ، میخوای نریم اصن!

_منظورت اینه من تنبلم و نمیتونم از خونه برم بیرون؟

رودولف. احساس خطر. کرد!
_اروم باش بلا!

_یعنی من عصبیم؟

_نه عه...یعنی من اصلا قصدم این نبود!
_اهان پس من دارم دروغ دارم میگم اره؟

_باشه بابا خودم. تنها میرم از جلو چشمات گم و گور میشم!

بلاتریکس نگاهی سرد و تحقیرآمیز به سر تا پای رودولف انداخت که تا عمق وجودش نفوذ کرد و بی اختیار مور مورش شد!

_تنها؟ باز با کدوم ساحره قرار گذاشتی؟

_خب غلط کردم اصلا ما هیچ جایی نمیریم!

_مگه من مسخره ی توام مردک؟

رودولف ناامید شد، گیم اور شد،فتلیتی شد، ترجیح داد دیگر هرگز قلب همسرش را بدست نیاوره و سریعتر صحنه رو ترک کنه.

آن سوی سالن :


_بر اربابمان چه شد بدین سان به درون اقامتگاهشان رفتندی و در را نیز بروی جنابمان بستندی؟

_بیا برو رای دادن یاد بگیر بابا! والا با این رای دادنش!

_هنگامی که با جنابمان سخن میگویی دهانت را ببند فرومایه!

هرمیون اندکی تامل کرد سپس اندیشنید...بیشتر اندیشید و در اخر به ایت نتیجه رسید که هنوز از وضعیت تحصیلی دخترش بی خبر است .
_اقایون...اقایون دعوا نکنید پروفمون همیشه میگه : عشق بورزید در بدترین شرایط هم عشق بورزین! من میرم و با اربابتون صحبت میکنم قطعا راضی میشن و به جلسه برمیگردن!

اندی بعد... ان سو تر از ان سوی سالن:

نفس عمیقی کشید و سه بار به در اتاق لرد سیاه ضربه زد.

_کدوم مفلوکی جسارت کرده و متصدی اوغات شریف ما شده؟رودولف اگر تویی ما هنوز نبخشیدیم،نمیبخشیم و نخواهیم بخشید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلوینا بلک در 1395/9/24 3:02:07
ویرایش شده توسط بلوینا بلک در 1395/9/24 3:08:17
اصالت و قدرت برای لحظه اوج!
به یک باره خاموشی ما برای
دگرگونی شما...
بهتر است به یک باره خاموش شد تا ذره ذره محو شد...
پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
ارسال شده در: دوشنبه 22 آذر 1395 11:26
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد ولدمورت با دیدن آن وضعیت - که در خانه ریدل می شد آن را عادی نامید - سری تکان داد و به سمت در اتاقش حرکت کرد. امّا ناگهان نگاهش بر یک مبل سه نفره که شخصی در میان آن نشسته و کلاه درازش را در دست می چرخاند، متوقف شد.

- مگه نگفتیم اولیاتون رو بیارید زاموژسلی؟
- آری اربابا و ما نیز چنین در نمودیم.

لرد با سوء ظن به اطراف و خود لادیسلاو نگاهی انداخت، اما هیچ چیزی آنجا نبود مگر حشره ای که وز وز کنان در اطراف سر لادیسلاو پرواز می کرد.

- ولی‌ت دنگه؟
- خیر اربابا، اگر ولی ما دنگی که دینگ خطابش می نمودیم، می بود در آن صورت علاوه بر بخت برگشته ترین جاندار حهان، حشره ای نازیبا و مفلوک و دارای صوتی وزوزانه می بودم، حال آن که اینجانب بخت برگشته ترین جاندار جهان نمی باشیم.

نگاه لرد پس از آن سر خورد و بر روی کلاه متمرکز شد:
- پس یعنی کلاهت قراره ولی‌ت باشه؟
- خیر اربابا، کلاه اینجانب که جان ندارد، ببینید.

و ضربه ای به کلاه زد.
- آآآآخخخخ!
- سخن گفت اربابا! سخن... در هر صورت ولی مان نمی باشد قدر شوکتا.

لرد مشتش را بالا آورد و سرش را به آن تکیه داد:
- پس این اولیاء تو کجا هستن زاموژسلی؟
- اربابا زودتر می فرمودید تا معرفی نمایم.

سپس آقای زاموژسلی سبیلی را از جیبش در آورده و آن را بالای لبش قرار داد و با صدایی بم گفت:
- اینجانب والد لادیسلاو پاتریشوا خانزفا کاردلکیپ جورامونت پتیران عاصدیغ زاموژسلی می باشم.

آن گاه به سرعت سبیل را برداشت و سپس به وسیله آن شیء که در دست دیگر داشت، خطی سرخ بر لبانش کشید و این بار با صدایی که قرار بود نازک تر باشد گفت:
- این جانب والده لادیسلاو پاتریشوا خانزفا کاردلکیپ جورامونت پتیران عاصدیغ زاموژسلی می باشم.

لادیسلاو سپس با آستینش آن خط سرخ را پاک کرده و رو به لرد گفت:
- بزرگ لردآ، جنابتان، اولیایمان... اولیایمان، بزرگ جنابشان.

لرد حرفی نزد، سری تکان داد و به سمت اتاقش رفت.
برخی رفتار ها در خانه ریدل هم چندان عادی محسوب نمی شدند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لاديسلاو زاموژسلی در 1395/9/22 11:38:01
پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
ارسال شده در: شنبه 20 آذر 1395 22:31
نمایش جزئیات
آفلاین
- نه رودولف نمی بخشیم! ما واقعا امید داشتیم با اولیای شما صحبت کنیم؟ البته ما هرگز اشتباه نمی کنیم. پس بله امید داشتیم!

لرد سیاه نگاهی به مادر اسکلت شده آرسینوس انداخت. لینی را بالای یکی از گل هایی که رون و هرمیون آورده بودند و گله ای از ویزلی ها را در حال جویدن دیوار راهرو دید، هرچند درک نمی‌کرد دیوار چطور در معده آنها هضم می شود.هکتور و پدر پاتیلی اش را هم دید و پیش از اینکه هکتور چیزی بگوید، نگاهش را حرکت داد.
قرار بود آخرین چیزی که می بیند دای و پدر خاک آلودش باشد ولی...
- رودولف؟
- ارباب؟ میخواید ببخشید؟
- نه نمی بخشم! اون مادر تو نیست؟

همه افراد حاضر در خانه ریدل، فارغ از انسان و گل و حشره بودنشان، به زنی خیره شدند که از عصای خودش بالا می آمد تا مجدداً بایستد.

- اهم.. میگم ننه؟ تو مگه نمرده بودی؟
- چرا مرده بودم چیش سیفید.

لرد چوبدستی اش را به نشانه تهدید به سمت رودولف گرفت.
- رودولف فقط ما حق داریم جاودانه باشیم. چرا مادرت زنده اس؟

رودولف که علاقه نداشت مثل هکتور مشغول ویبره زدن شود، بدنش را با حرکات موزونی که برای به خطر نیافتادن آسلام، سعی می کرد قابل مشاهده نباشد، به چپ و راست حرکت می داد تا از تیررس چوبدستی اربابش دور شود.
- ارباب من مطمئن نبودم هنوز زنده باشه. و اینکه دعوتنامه شما پیداش کرده خودش نوعی معجزه در دنیای جادوییه!

لرد سیاه چشمهایش را تنگ کرد.
- حالا چه دری به تخته خورده که داری مثل آدم حرف میزنی؟

نگاهی که رودولف به هرمیون کرد، نیاز به پاسخ را از بین برد. البته تا پیش از آنکه پس گردنی بخورد.
- پسره قمه شکسته. چقد چشات می چرخه؟

رودولف سعی کرد خودش را مظلوم جلوه دهد(!)
- مگه زنمو ندیدی؟

"شــتــــرق"
- مگه من چمه رودولف؟
- بگو چت نیست.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گویندالین مورگن در 1395/9/20 22:43:38
تصویر تغییر اندازه داده شده


اینجا همه چی دراوجهـــ
جاییـــ که از همه بالاتره صاحب نداره
باید یاد بگیری فتحش کنی

*****

نزدیک غروب آفتاب است ...
و من...
صبح را دوست دارم


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
ارسال شده در: پنجشنبه 18 آذر 1395 21:57
نمایش جزئیات
آفلاین
در حالی که آرسینوس سعی داشت جواب سوال لرد را بدهد، زنگ در دوباره به صدا درآمد. و مرگخواری نمایان شد، با لباس های خاکی و بدون ولی!

- دای؟! ما جلسه اولیا برگزار کردیم نه جلسه خاکیان!
- ولی من با پدرم اومدم ارباب.

لرد هر چه سعی کرد نتوانست اثری از پدر دای ببیند. البته لرد به شدت توانا بود و اصلا واژه ای به عنوان نتوانستن برایش تعریف نشده بود، اما به هرحال کسی را ندید!
- پدرت نسبتی با بانز داره و در لباس پوشیدن هم از رودولف الگو می گیره؟
- نه ارباب، پدرم نشسته روم.
- شما از خاکی و به خاک هم بر می گردی، اما ما اولیا ـتون رو خواستیم!

دای سعی کرد تا قبل از شروع جلسه از پخش شدن پدرش در هوا جلو گیری کند. و همزمان برای لرد توضیح دهد.
- ارباب! من خون آشامم. پدرم وقتی مرد خیلی سال پیش بود. رفتم قبرشو کندم، تجزیه شده بود ارباب. نشست رو لباسم. هر چی خاک اون مرحومه بقای عمر شما.

لرد برای مرگخواران خود متاسف بود!

- کریچر کثیفی و سیاهی رو پاک کرد! کریچر خاک ها رو از بین برد!
- نه! نه! جلو نیا! پدرمه! بهت میگم جلو نیا!

- ارباب! بلاتریکس ولی منو کشت. ارباب ببخشید... می بخشید؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
این بدترین شکنجه دنیاس، اینکه صبر کنی و بدونی هیچ کاری از دستت ساخته نیست.

the hunger game | 2012 | Gary Ross


تصویر تغییر اندازه داده شده

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
ارسال شده در: پنجشنبه 18 آذر 1395 16:24
نمایش جزئیات
آفلاین
همچنان که لرد در حال ترک صحنه برای رسیدن به قرار مهمش بود، در خانه ریدل به طرز محکمی باز شد و مستقیما به صورت رودولفی که در حال تلاش برای زنده کردن مادر گرامی اش بود، برخورد کرد. از میان در باز شده، هکتور و رز، همراه با یک پاتیل که کت و شلواری هم پوشیده بود، وارد شدند.
- سلام ارباب. منم بالاخره والدینم رو یافتم.

لرد که به آرامی در حال خروج از میدان آغوش روشنایی بود، متوقف شد، و پس از آن یک نگاه به هکتور و پاتیل او انداخت.
- غیر ممکنه... ما اصلا نمیتونی... نمیخوایم این رو تحمل کنیم... هکتور، پدرتو ببر اونطرف... فقط نیاید جلوی ما... فاصله بگیرید.
- چرا ارباب؟ من تازه میخواستم توی سر بابام واستون معجون پدر یابی رو درست کنم.
- برو هک... برو... نزدیک ما نشو... نه خودت، نه پدرت.

- اوه... رز... بالاخره اومدی دخترم... بیا اینجا موهاتو درست کنم. رون؟ تو کجایی پس؟ یعنی یه مرلینگاه رفتن انقدر طول میکشه؟

رز با دیدن مادرش کبود شد. رز یک نگاه به چپ کرد. یک نگاه به راست. و آنگاه هکتوری غم زده را دید که دست در دست پدرش به سوی صندلی ها میرود.
- میگم هک، میخوای بریم یه بابای بهتر برات پیدا کنیم؟
- نه ممنون رز... من میتونم تو سر بابام معجون درست کنم، اصلا نیازی به پدر دیگه ای ندارم.

رز زمانی که این وضع را دید، به آرامی و با همان رنگ کبود خود به سوی مادرش رفت. هرمیون بلافاصله رز را در آغوش کشید.
- خوبی دخترم؟ خب، بگو ببینم دوستات چطوریا هستن؟ نمیخوای به ما معرفیشون کنی؟ وضع درس هات چطوره راستی؟

لرد زمانی که دید هم از هکتور رها شده و هم رز، دوباره حرکت کردن را از سر گرفت. اما ناگهان صدایی از پشت سرش شنید.
- ارباب؟ مادر من هم اومدن با اجازتون.
- هزار بار گفتیم قیافتو جلوی ما اونطوری نکن آرسینوس.
- عه؟ ببخشید ارباب... خلاصه مادر من هم اومدن.

لرد به اسکلتی که نقاب و کراواتی صورتی داشت، نگاهی کرد، سپس نگاهش را روی آرسینوس که آن را به وسیله چند نخ کنترل میکرد.
- داری به کدوم سو میری سینوس؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
ارسال شده در: پنجشنبه 18 آذر 1395 14:37
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد سیاه گفت:
-آفرین بلا. بی رحمی شما قابل تحسینه ولی ما تحسینش نمی کنیم. چون اربابیم! و فقط خودمون رو تحسین می کنیم و اگه بخوایم بقیه رو هم تحسین کنیم، بقیه با یکسان ما میشن پس همگی قابل تحسین میشیم که این خلاف شأن ماست. به همین دلیل ما فقط خودمون رو...کی این صندلی رو آتیش زد؟

صندلی که کنار لرد بود ناگهان آتش گرفته بود! دامبلدور با یک حرکت چوبدستی آن را خاموش کرد.
-می بینی تام؟ جادو وجود داره. ما بهت یاد میدیم که چطور مهارش کنی و به بهترین شکل ازش استفاده کنی. ولی یادت باشه هیچ کس در هاگوارتز تحمل دزدی رو نداره.
-چی میگی تو پیری؟ این حرفا مال پنجاه سال پیش بود!
-جدی میگی تام؟ چقدر زود گذشت! یادته چقدر بچه بودی؟ اون کمد شعله ور رو یادته؟ ترسیده بودیا!

لرد سیاه فریاد زد:
-خیر! ما نترسیدیم!
-ترسیدی تام!
-فرمودیم خیر! در ضمن ما رو تام صدا نکن! نام ما...

شترق!
صدای وحشتناک شکستن در، صحبت های لرد سیاه را قطع کرد.

-چرا ملت در رو باز نکرد؟! کریچر پشت در تلف شد! کریچر به عنوان والدین ارباب ریگولوس اومده. خب این ریگولوس شیاد...یعنی ارباب ریگولوس کجاست؟

کریچر بشکنی زد و یک اره برقی در دستش ظاهر شد.

دامبلدور در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود، گفت:
-میبینی تام؟ نیروی عشق این جن رو به اینجا کشونده! چون می دونسته که اربابش کسی رو نداره اومده اینجا! من به سیریوس گفتم این موجود هم احساس داره ولی اون باور نکرد! اینا همش عشقه تام!
-بله دامبلدور داریم می بینیم. اون اره برقی کاملا داره وجود عشق رو توضیح میده!

لرد سیاه به سمت کریچر برگشت.
-کریچر! ما نمی دونیم ارباب ریگولوست یا اون ریگولوسی که فکر می کنی شیاده کجاست؛ البته نه اینکه ندونیم خیلی خوب هم میدونیم. چون ما لرد بسیار دانایی هستیم. ولی اگه ریگولوس رو پیدا کردی از طرف ما هم اونو اره کن!

ناگهان صدای تق تقی از زیر زمین به گوش رسید و درست در همان نقطه ای که کریچر ایستاده بود، زمین منفجر شد!

ریگولوس بلک، با سر و وضع خاکی از زیر زمین بیرون آمد!
-اربوب! جسارتا منو صدا کردین؟

لرد سیاه با حسرت به جنازه پاره پاره شده کریچر که کمی آن سو تر افتاده بود، نگاه کرد.
-خیر ریگولوس. شما رو صدا نکردیم. فقط داشتیم به شما و اره می اندیشیدیم.
-اربوب! من به گریمولد تونل زدم تا مادرم رو بیارم! اینم تابلوش اربوب!

ریگولوس تابلوی تک چهره مادرش را به دست لرد داد. لرد با تعجب به نقاشی مادر سیریوس خیره شد که در خواب بود و خر و پف می کرد.

دامبلدور با دیدن تابلو گفت:
-دزدی از گریمولد تام؟ مگه من نگفتم در هاگوارتز هیچ کس تحمل دزدی رو نداره؟!
-بس کن دیگه توام! هنوز توی گذشته ای؟

دامبلدور دستانش را از دوطرف باز کرد.
-هی تام! حالا که بحث گذشته شد میخوای مثل قدیما به آغوش روشنایی بیای؟

ولدمورت نگاهی به دامبلدور انداخت، سپس ریگولوس را دید که وارانه منتظر واکنشش بود و دوباره به آغوش باز دامبلدور خیره شد...
-ما یاد قرار مهمی افتادیم!

لرد این را گفت و به سرعت صحنه را ترک کرد. به هرحال آغوش روشنایی بود دیگر...!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کریچر در 1395/9/18 14:52:28
وایتکس!